برای یک دوست!

«خط سوم» نوشته‌ی «ناصرالدین صاحب‌الزمانی» از بهترین آثاری‌ست که می‌توان درباره‌ی «شمس» خواند و با ایشان مجاور شد؛ کتابی 870 صفحه‌ای که شخصا خاطرم هست طی دو سه روز آن را تمام کردم از بسکه عالی و گیرا نوشته شده است. صفحات کتاب پشت سر هم ورق می‌خورد و البته نمی‌توانم بگویم آن‌ها را می‌خواندم، بلکه صفحه به صفحه می‌بلعیدم! رویهمرفته آثاری که توسط این بزرگان و استادانِ فاضل و کهنه‌کار و کارکشته و هم‌عصران‌شان مانند آقایان فروزانفر، سعید نفیسی و...به رشته‌ تحریر درآمده، رنگ و عطر دیگری دارند. «خط سوم» که سال 51 نگاشته شده ویژگی‌های دیگری هم دارد؛ ما در این کتاب با منابع فوق‌العاده‌‌ گرانبهایی آشنا می‌شویم که شاید جای دیگری به این سهولت و کمال نیابیم‌شان و همچنین افزون بر این‌که فحوای کتاب حول محور شخصیت و اندیشه‌های جناب شمس می‌چرخد(همین‌طور قیاس اندیشه‌هایش با افکارِ اندیشه‌ورزانی چون نیچه که کلیدهای جالب و مهمی در این راستا به دست می‌دهد) اطلاعات ارزشمندی نیز در مورد تاریخ ایران (تاریخی که گویی شکل و حوادثش همین امروز هم چون همان موقع در حال وقوع است)، حکمت، عرفان و تصوف ایرانی نیز در اختیار خواننده قرار می‌گیردکه باز هم نمونه‌های مشابه‌ آن را به دشواری سراغ داریم: به این بی‌طرفی، تا این حد عمیق، به این روشن‌بینی که در قلم نگارنده‌ی اثر وجود دارد...

***

هنوز ما را «اهلیت گفت» نیست!

کاشکی، «اهلیت شنودن»،

بودی!

«تمام-گفتن»، می‌باید،

و «تمام-شنودن»!

بر دل‌ها، مُهر است،

بر زبان‌ها، مُهر است،

و بر گوش‌ها،

مُهر است!

***

عرصه‌ی سخن، بس تنگ است!

عرصه‌ی معنی فراخ است!

از سخن، پیش‌تر آ !

تا فراخی بینی و،

عرصه بینی...

*

 

برچیده از کتاب «خط سوم»، نوشته‌ی «ناصرالدین صاحب‌الزمانی»، منبع اصلی «مقالات شمس»، صفحات 293 و 35، گردآوری «احمد خوشنویس(عماد)» سال انتشار 49.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: خط سوم شمس تبریزی ، کتاب خط سوم ناصرالدین صاحب الزمانی ، کتابهایی که باید بخوانیم ، شمس نیچه ، مقالات شمس احمد خوشنویس ، حکمت ایرانی ، کتال خط سوم ناصرالدین صاحب‌الزمانی ،

این متن، آبان 97 در ماهنامه «صدبرگ» و کانال مترجم گرامی اثر «رضا کریم‌مجاور» و بخش‌هایی از آن 12 اسفند 97 در روزنامه «آرمان»، وبگاه «مد و مه» و «انتشارات افراز» منتشر شده است.



رمان: شهر نوازندگان سفید

 نویسنده: بختیار علی  

مترجم: رضا کریم‌مجاور

 نشر: افراز  1396

*

نگهبان زیبایی

پیام رنجبران


«می‌دونم این داستان برای تو هرگز تموم نمی‌شه»؛ در واپسین صفحه‌ی رمان شهر نوازندگان سفید» با چنین عباراتی روبرو می‌شویم! اما «علی شرفیار» گنگ و مغموم می‌گوید:«همه چیز تمام شد...همه چیز» بعد هم کتابش را روی میز ناشر می‌گذارد ومی‌‌گوید:«خداحافظ ققنوس... خداحافظ...»؛ شاید این خداحافظی برای «شرفیار» که حالا روایتش به خاتمه رسیده به منزله‌ی خداحافظی باشد، اما از جایی که ما شاهد و خواننده‌ی داستانی بوده‌ایم که در فرجام ما را به یکی از تاثیرگذارترین خداحافظی‌های تاریخ رمان‌نویسی رسانده است، اجازه می‌خواهم هم‌رایی خود را با گوینده‌ی آن عبارت یعنی «جلادت کفتر(ققنوس)» اعلام نمایم:«آهای جلادت جان، می‌دانم صدا‌ی‌مان را می‌شنوی، آهای ققنوس، تو که از جنس خاکستری، تو که میان مرگ و زندگی در نوسانی، تو که می‌تونی به شهر نوازندگان سفید بری و برگردی، تو که در فاصله‌ی دنیا و زیبایی‌های کشته‌شده رفت‌ و آمد می‌کنی، تو که زیبایی‌ها و آوازها و کتاب‌ها و تابلوهای کشته شده رو به دنیا برمی‌گردونی...حق با توست...داستانت هیچ‌گاه برای ما تمام نمی‌شود، جلادت جان تو هیچ‌گاه تمام نمی‌شوی و طنین اسرارآمیز فلوت جادویی‌ات تا همیشه در گوش‌مان می‌پیچد»...

در این دنیایی که هر روز با فاجعه‌‌ی دهشتناکی روبروییم، در این جهانی که رنگ غالبش سیاهی‌ است، در این همهمه‌ی تاریکی‌ها که گاهی زشتی آنچنان بیخ گلویت را سفت می‌چسبد و آنقدر تنگ می‌فشارد که حتی از به دنیا آمدنت بیزار می‌شوی و هر از گاهی از خود می‌پرسی اصلا چرا به دنیا آمدم؟ در همین بلبشویی که بیزار می‌شوی از آمدن و بودنت، گاهی اوقات مواجهه با بعضی‌ آثار هنری، برخی قطعات موسیقی، روبرو شدن با بعضی کتاب‌ها به مثابه‌ی تنفس است، تو گویی از پشیمانی‌ِ بودنت می‌کاهد و خون تازه‌ای در رگ‌هایت جاری می‌سازد، با خودت می‌گویی حتی اگر هدف از تولدم فقط به دلیل دیدن چنین اثری، شنیدن چنین نغمه‌ای یا خواندن چنین کتابی‌ باشد، می‌تواند دلیل تسلابخش و قانع‌کننده‌ای باشد؛ این ویژگی منحصر به زیبایی و هنر و آثار بزرگ است و رمان «شهر نوازندگان سفید» از جمله این آثار.


ادامه مطلب

برچسب ها: شهر نوازندگان سفید ، نقد رمان شهر نوازندگان سفید ، رضا کریم مجاور ، شاهکار ادبیات کُرد ، انتشارات افراز ، کتابهایی که باید بخوانیم ، شهر نوازندگان سفید رضا کریم مجاور ،

چهارشنبه 26 تیر 1398

گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای (ایان مک یوون)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،

بعد از ماجرای کوره، می‌خواهم محصور باشم. کوچک باشم، نمی‌خواهم این همه صدا و آدم دور و بَرم باشد. می‌خواهم از این همه دور باشم، تو دل تاریکی. آن گنجه را می‌بینی آن‌جا، همان که بیشتر اتاق را گرفته؟ اگر یک نگاه داخلش بیندازی می‌بینی توش هیچ لباسی آویزان نیست. پُرِ بالش و پتوست. می‌روم آن‌جا، در را عقبم می‌بندم و ساعت‌ها می‌نشینم توی تاریکی. لابد به نظرت احمقانه می‌آید. حس می‌کنم آن‌جا بهترم. احساس ملال نمی‌کنم، فقط می‌نشینم. گاهی وقت‌ها آرزو می‌کنم گنجه پا در بیارد، برود و فراموش کند من آن تو هستم. اولش خیلی اتفاقی آن‌جا بودم ولی بعد بیشتر و بیشتر آن‌جا بودم، تقریباً هر شب. بعد کلاً قید سر کار رفتن را زدم. سه ماه است که تو گنجه‌ام. از بیرون رفتن متنفرم. گنجه‌ی خودم را ترجیح می‌دهم.



برچیده از مجموعه داستان «گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای»

نویسنده: ایان مک یوون

ترجمه: نورا موسوی‌نیا

(ص 70)


 

نگاهی به این مجموعه داستان (اینجا)


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: گفت و گو با مرد گنجه ای ، مجموعه داستان ، گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای ، ایان مک یوون ، کتابهایی که باید بخوانیم ، پارگراف ، دوست بازیافته ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ اردیبهشت 98 منتشر شده!


«دوست بازیافته» فرد اولمن

درنگی کوتاه

پیام رنجبران

خاطراتی که نه به دست فراموشی سپرده می‌شوند و نه می‌توان به آن‌ها پرداخت! زخم‌هایی که شدت‌ جراحات‌شان مدام تو را به خود می‌آورد و همچنین آنقدر دردناک‌اند که هر بار فقط چند لحظه‌ی کوتاه می‌توانی به آن‌ها بنگری و می‌باید عبور کنی. گذشت زمان شامل حال‌شان می‌شود اما بدین‌سان که همیشه و همچنان چیزی در اعماق وجودت تو را می‌آزارد و سایه‌وار در پی‌ات روانه است. سر برمی‌گردانی و به آن چشم می‌دوزی و خوب می‌دانی چه دشوار است نگریستنِ ممتد و طاقت آوردن. پس چاره‌ای نداری و می‌باید باز هم گذر کنی! رمان کوتاه «دوست بازیافته» حاصل چنین نگاهی است. نگاهی کوتاه به رنج‌هایی که نگریستن به آن‌ها به شدت دشوار است. اصلا به باور من درست به همین خاطر این روایت که به نوعی حدیث نفس و خودزندگی‌نامه نوشتی است که «فرد اولمن» به رشته‌ی تحریر درآورده اینقدر کوتاه از آب درآمده است. انگار توش و توان نویسنده‌ به همین مقدار تاب آوردن در کنار خاطراتش و نگریستن به آن‌ها خلاصه می‌شده. اما بیان واقع این‌که همین درنگ کوتاه و موجزگویی به‌غایت عمیق است و نافذ و زنده و تاثیرگذار. داستان به سال 1932 و اشتوتگارت آلمان برمی‌گردد و شرح آشنایی و رفاقت میان دو نوجوانِ همکلاسی. دو رفیق از دو طبقه‌ی اجتماعی متفاوت اما با درد مشترک تنهایی که به یکدیگر پناه می‌آورند و به دل هم می‌نشینند ولی شروع کشمکش‌های سیاسی و همچنین ظهور «هیتلر» موجب گسست و جدایی‌شان می‌شود. یکی مجبور به ترک دیار و تبعیدی خودخواسته می‌گردد و دیگری که به هیتلر و «اراده‌ی آهنین، جاذبه‌ی قوی، صلابت فکر و دوراندیشی پیامبرانه‌ی او»(ص 102) معتقد است در آلمان باقی می‌ماند. رمان «دوست بازیافته» نخستین بار سال 1971 به چاپ رسید اما سال‌ها در سکوت ماند تا این‌که «آرتور کستلر» نویسنده‌ی رمان مشهور «ظلمت نیمروز» آن را دریافت و با مقدمه‌ای که بر آن نوشت در انتشار مجددش در سال 1977 با استقبال فراوانی روبرو گشت. این رمان به ترجمه‌ی استادانه‌ی مرحوم «مهدی سحابی» به زبان فارسی برگردانده شده است.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نقد رمان سایه و مرگ تصویرها (اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان دوست بازیافته ، معرفی رمان دوست بازیافته ، دوست بازیافته فرد اولمن ، دوست بازیافته مهدی سحابی ، یادداشت کوتاه رمان دوست بازیافته ، فرد اولمن آرتور کستلر ، کتابهایی که باید بخوانیم ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ فروردین 98 منتشر شده!


درباره‌ی گراهام گرین

به بهانه‌ی رمان «پایان رابطه»

مترجم: احد علیقلیان

نشر: کتاب پارسه

*

سرگشتگی‌های یک نویسنده

پیام رنجبران

 

گراهام گرین، زندگی‌نامه‌ی عجیب و غریبی دارد؛ پر از فراز و نشیب و ماجراجویی‌های جالب! آنقدر که اگر آن را با رمان‌هایی که می‌نوشت مقایسه کنیم چیزی کم نخواهد داشت؛ بی‌گمان جذابیت این آثار به همین مساله نیز برمی‌گردد چرا که او در بیشتر آن‌ها ماجراهای واقعی زندگی‌اش را در بافت روایتش تنیده و آمیخته تا حدی که منتقدان اعتقاد دارند برای شناخت «گرین» بهتر است به سراغ رمان‌های او برویم تا کتاب‌هایی که درباره‌ی زندگی‌اش به صورت مستند به رشته تحریر درآمده است.

«هنری گراهام گرین» متولد سال 1904 در انگلستان، دوران کودکی‌اش را در مدرسه‌ای شبانه‌روزی که پدرش مدیر آن‌جا بود می‌گذارند. در 17 سالگی دچار افسردگی‌ شدیدی می‌شود به طوری که دو بار کارش به خودکشی کشیده؛ همچنین در پی‌اش به مدت شش ماه دست به بازی «رولت روسی» یا همان بازی مرگ و زندگی می‌زند؛ بدین روال که هر ماه به جنگلی دورافتاده رفته و یک گلوله در خشاب چرخنده‌ی یک رولور شش تیر قرار داده، آن را چرخانده و سپس لوله را بر شقیقه خود گذاشته و می‌چکاند. بی‌گمان شانس فراوانی در این ماجرا دخیل شده چرا که اگر یکبار گلوله آنجایی قرار می‌گرفت که نباید می‌بود حالا دنیای ادبیات نویسنده‌ا‌ی به نام گرین را نمی‌شناخت. او در سال 1923 به مدت چهار هفته عضو حزب کمونیست می‌شود، زیرا به گفته‌ی خودش در آن سال‌ها هنوز می‌شد به انقلاب اکتبر امیدوار بود که البته گویا این امیدواری برای او به همان چهار هفته خلاصه گشته. در سال 1926 به تشویق یکی از دوستانش مذهب آبا و اجدادی‌اش «انگلیکان» که شاخه‌ای از مسیحیت با مرجعیت کلیسای انگلیس است، ترک کرده و کاتولیکی دو آتشه می‌شود. گرایشی عمیق به مذهبی پر از عقیده به معجزات. گرین هیچ‌گاه زیر بار مذهبی بودن آثاری که می‌نوشت نمی‌رفت اما به وضوح در اکثر آثارش و همچنین به ویژه در همین رمان «پایان رابطه» ما شاهد رخدادهایی هستیم که فقط با مفهوم معجزه قابلیت تعریف پیدا می‌کنند. اما از بخش‌های جالب زندگی گرین دوره‌ای است که به آغاز جنگ‌جهانی دوم برمی‌گردد. وقتی که او به خدمت وزارت اطلاعات انگلستان «ام‌آی6» درآمده و با «کیم فیلبی» دوست می‌شود. «کیم فیلبی» معروف‌ترین و البته درست‌تر این‌که بگوییم بزرگترین جاسوس قرن بیستم است که سه دهه جزو راس‌های اصلی هرم ضدجاسوسی انگلستان بود اما برای شوروی سابق جاسوسی می‌کرد. در کتاب‌هایی که درباره‌ی او می‌نویسند همیشه گراهام گرین حضور دارد یا به او اشاره می‌شود. مختصر این‌که گرین بنا به شغلش چه به عنوان یک جاسوس و چه به عنوان نویسنده در بیشتر معرکه‌های سیاسی آن دوره به نحوی حاضر بوده یا دخالت می‌کرده که این ماجراجویی‌ها پایه‌گذار خلق آثار بسیاری نیز شده است؛ دیگر از خصومتش با سیاست‌های خارجی آمریکا و به قول خودش «مدام چوب لای چرخ آن گذاشتن» و همچنین علی‌رغم اعتقادات مذهبی‌اش از لج‌بازی‌هایش با «پاپ» بگذریم. در کارنامه‌ی پربار گرین که شامل 22 رمان، 7 نمایش‌نامه، 4 کتاب ویژه‌‌ی کودکان، 2 زندگی‌نامه‌ی شخصی، چند مجموعه داستان کوتاه و مجموعه مقالات انتقادی و یک کتاب شعر می‌شود، 12 فیلم‌نامه‌ نیز وجود دارد که یکی از آن‌ها «مرد سوم» با بازی «اورسن ولز» است که در جشنواره‌ی کن سال 1949 نیز برنده نخل طلا شد. مانند فیلم‌نامه‌هایش در کل از ویژگی‌های اصلی رمان‌های گرین داستان‌های پر کش و قوس و گیرای‌شان است که به همین دلیل آن‌ها نیز مورد اقتباس‌های سینمایی قرار می‌گیرند از جمله همین رمان «پایان رابطه» که دو نسخه‌ی سینمایی از روی آن ساخته شده است. در اکثر آثارش ماجراهای پلیسی و جاسوسی و تعقیب و گریز وجود دارد که البته در رمان «پایان رابطه» با این‌که مضامین مورد علاقه‌ی گرین تکرار می‌شود اما مانند آن‌ها آنچنان از این خبرها نیست. داستان رمان «پایان رابطه» به عشقی ممنوعه در بستر یک مثلث عشقی برمی‌گردد که گرچه به این محدود نمی‌شود. روایتی که راوی‌اش آن را قصه‌ی نفرت می‌خواند اما توسط موقعیت‌هایی که گرین متبحرانه خلق کرده پای عشق، حسادت، عقل‌گرایی، ایمان و معجزه و تضاد و تقابل این مفاهیم با یکدیگر بدان باز می‌شود. اثری که اگر آن را همان‌طور که در سطور بالا به عرض رسانیدم در ارتباط مستقیم با زندگی نویسنده‌‌اش در نظر بگیریم نشان‌دهنده‌ی سرگشتگی‌های شخصی او مابین این مسائل است. همچنین اثری که از خامه‌ی نویسنده‌ای برون فکنده شده که انگار تعهد و مسئولیتی عظیم بر دوش خود در قبال انسان‌های روزگار نهیلیست احساس می‌کرده و آنقدر عمیق که حتی اگر با دیدگاه‌های مولف و نسخه‌هایی که در نهایت می‌پیچد موافق نباشیم اما اثرش ستایش‌برانگیز، خواندنی و قابل احترام است.

 


 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نقد کتاب دختر تحصیلکرده (تارا وستور) (اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: بیوگرافی گراهام گرین ، زندگی نامه گراهام گرین ، رمان پایان رابطه گراهام گرین ، کیم فیلبی گراهام گرین ، نفد رمان پایان رابطه ، کتابهایی که باید بخوانیم ، فهرست پیشنهادی کتاب و رمان ،

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398

«یک رُمانک لُمپن» (روبرتو بولانیو)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،


قدرتی کم و بیش فراطبیعی یافته بودم، چنان‌که گاه فکر می‌کردم (گرچه بی‌درنگ این افکار به نظرم مضحک می‌آمد) که موجودات حرافی مثل بولونیایی را مجبور به سکوت می‌کنم، یا موجودات ساکتی همچون لیبیایی را به گوری مبدل می‌کنم. قدرتم موجوداتی را که کنجکاوی همچون خوره به جانشان افتاده بود یکسره بی‌سوال وامی‌نهاد، قدرتی که فضایی از سکوت و ظلماتی مصنوعی برپا می‌کرد که می‌توانستم در آن اشک بریزم و از درد به خود بپیچم، چرا که آنچه می‌کردم به مذاقم خوش نمی‌آمد، اما آن‌جا بود که می‌توانستم راه بروم ( یا پوسته‌ی حقیقت را با سرانگشتانم لمس کنم) بی‌آن‌که دلم را به چیزی خوش کنم، بی‌آن‌که خودم را بفریبم، بی‌آن‌که مفهوم همه‌چیز را بدانم، اما نتیجه‌ی غایی هر چیز را می‌دانستم، می‌دانستم چرا هر چیز چنان است که هست، با درجاتی از هوشیاری که امروز دیگر در خود نمی‌بینم، هرچند گاه آن درایت را در وجودم حس می‌کنم، چُندک‌زده، زبون و مثله‌شده، و چه خوب که هنوز در وجودم هست، گرچه این‌بار ته‌نشین‌شده در جانم.

 

 

برچیده از «یک رمانک لمپن»

نویسنده: روبرتو بولانیو

ترجمه: مریم‌ اسماعیل‌پور، وحید علیزاده‌رزازی

(ص 78)


درباره‌ی این رمان (اینجا)


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


بهترین رمان‌هایی که سال 97 خواندم!


ادامه مطلب

برچسب ها: یک رمانک لمپن ، رمان کوتاه یک رمانک لمپن ، یک رمانک لمپن روبرتو بولانیو ، فهرست پیشنهادی کتاب و رمان ، روبرتو بولانیو ، کتابهایی که باید بخوانیم ، لیست پیشنهادی کتاب و رمان ،

چهارشنبه 29 اسفند 1397

بهترین رمان‌هایی که سال 97 خواندم!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،


بهترین رمان‌هایی که سال 97 خواندم!


پیام رنجبران

جذابیت و گیرایی داستان، حس خردمندانه‌ای که در لابه‌لای واژه‌های اثری تنیده شده است، ارتباط مستقیم با واقعیت واقعی زندگی، رویدادهای تاریخی و انفجارهایی عظیم در عمیق‌ترین لایه‌های ضمیر درونی نویسنده که امواج و فوران‌شان منجر به خلق‌ سازه‌های منسجم و تکان‌دهنده‌ای شده از جنس کلمات؛ این‌ها معیارهایم برای انتخاب آثار مذکور از مابین‌ رمان‌هایی است که امسال خوانده‌ام؛ لازم به گفتن است مولفه‌های ذکر شده در برخی‌‌شان همه با هم حاضرند، در بعضی یکی کمتر و دیگری بیشتر، و در یکی دو مورد هم شاید فقط به تک مولفه‌ای بسنده شده باشد. در نهایت، همیشه معدودند آثاری که رضایت همه جور سلیقه‌ای را به خود جلب نماید ولی با این حال به باور من جدای از شاهکارها که تکلیف‌شان روشن است، همه‌ی آثار این فهرست، آثار درخور و شایسته‌ و قابل توجه‌ای محسوب می‌شوند.




1

«مسیح باز مصلوب»

نیکوس کازانتزاکیس نویسنده‌ای که کارنامه‌اش مملو از آثار برجسته است، مردی که قصه‌هایش برآمده از شنیده‌ها نیست بلکه زاییده تجارب زیسته‌ی فراوان اوست، حاصل چشم در چشم شدن مستقیمش با زندگی و کندوکاو آن، آفریده‌ی سرگذشت و رخدادهایی که با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده است؛ عبارت فوق‌العاده‌ای در این اثر وجود دارد که در خاطرم حک شده:«راه رسیدن به آسمان از زمین می‌گذرد»؛ و البته این گزاره از لحاظ اهمیت شناخت و ارتباط داشتن با واقعیات برایم ارجمند است که به باور من اگر واقعیت زمین را بشناسیم نیازمان به آسمان‌گردی برطرف می‌شود. به هر تقدیر «مسیح باز مصلوب» اثر درخشانی است که در درخشش آن به زبان فارسی جناب «محمد قاضی» سهم بزرگی دارند. (نقدش اینجاست)


2

شیاطین(جن‌زدگان) فیودور داستایفسکی

نزدیک به 150 سال از حیات این رمان می‌گذرد، اما تو بگو ذره‌ای دچار مردگی شده باشد. کما این‌که 1019 صفحه تو را به دنبال خود می‌کشاند. اثری تا همیشه ماندگار و شاهکاری جاویدان در ادبیات جهان. وقتی آن‌را می‌خواندم مدام با خودم زیرلب با عباراتی که شاید برای درج شدن در اینجا زیادی شخصی باشد و فقط خودم از آن سر دربیاورم زمزمه می‌کردم: لذت ببر! لذت ببر! شاید این شانس آخرت باشد، شاید دیگر هیچ‌گاه تا پایان عمر فرصتی نصیبت نشود که لابه‌لای جن‌زدگان، در جهان داستایفسکی کبیر چنین فرو بغلتی. در این بیکرانگی عمیق.‌ جهانی در عمق، جهانی که اندیشه‌های عالیجنابان «نیچه» و «فروید» به‌سانِ سلحشورانی رویین‌‌تن از آن خبر می‌دهند، همان‌جا که جان می‌دهد برای خفه شدن، همان‌جا که اگر مسلح نباشی خفه می‌شوی! همان‌جا که خفه می‌شوی، آن‌جا جهان کابوس‌های توست، جهان کابوس‌های تو بوده...همان‌جا که سال‌ها پیش، کسی چه می‌داند شاید قرن‌هاست در آن خفته‌ای یا شاید خفه شده‌ای...

این اثر به ترجمه‌ی شایسته‌ی جناب «سروش حبیبی» به زبان فارسی برگردانده شده است، ترجمه‌ای که به شدت از آن لذت بردم.



3

«شهر نوازندگان سفید» بختیار علی

در توصیف شهر نوازندگان فقط می‌گویم: این اثر شاهکار ادبیات کرد محسوب می‌شود! ادبیاتی که خود از غنی‌ترین ادبیات جهان محسوب می‌گردد. تصاویر زنده، تکان‌دهنده و به‌غایت شاعرانه‌ای در این رمان وجود دارد که تا همیشه در تارک ذهنت باقی خواهد ماند. اثری که هنوز برای این‌که درخشش خود را تمام و کمال آغاز کند و تمامی مرزها را درنوردد، برای این‌که به درستی قدر دانسته شود و جایگاه رفیع و واقعی خود را بیابد نیاز به گذر زمان دارد. اما اگر بختیار فقط همین یک اثر را هم نوشته بود، بی‌گمان در تالار مشاهیر و نویسندگان بزرگ جایگاه بلندی از آن اوست. «شهر نوازندگان سفید» به ترجمه‌ی وزین «رضا کریم‌مجاور» مانند همه‌ی ترجمه‌هایش که چون الماس می‌درخشند به زبان فارسی درآمده است. (نقدش را اینجا نوشته‌ام)



 4

داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند (لیانید آندری‌یف)

عرض کنم، هر کجا نام آقای مترجم «حمیدرضا آتش‌برآب» را روی کتابی دیدید بی‌معطلی و با خیال راحت آن را بردارید و شروع به خواندن کرده و از ادبیات روس لذت ببرید. «داستان هفت نفر...» حیرت‌انگیز است؛ شاهکار مسلمی که به باور من از بهترین آثار ادبیات جهان است. (نقدش را اینجا نوشته‌ام)




5

امان‌نامه‌ی شب (علی اردلانی)

بعد از مجموعه‌ داستان‌های «بیژن نجدی» فقید که وقتی آن‌ها را خواندم هوش از سرم پرید؛ مجموعه داستان «امان‌نامه‌ی شب» مرا چنین دچار حیرت کرد. اگر بخواهم فقط از یک مجموعه داستان کوتاه فارسی نام ببرم که در سال‌های اخیر که چه عرض کنم- چرا که مشکل بتوان چنین معیار و اندازه‌‌ای را در کل برای آثار زیادی در زبان فارسی قائل شد- اما در حد و اندازه‌های نویسندگان جهانی نوشته شده باشد همین مجموعه است. آنچه بر من مسلم است چنانچه اردلانی در کشوری زندگی می‌کرد که تمام سازوکارهایش علیه فرهنگ و بر اساس سیستم نخبه‌کشی نبود به سرعت آوازه‌اش در جهان ادبیات می‌پیچید. در عین حالیکه معتقدم داستان‌هایی که او می‌نویسد می‌تواند مورد بهترین اقتبا‌س‌های سینمایی قرار بگیرد. (درباره‌اش اینجا نوشته‌ام)



6

«خشم» فیلیپ راث

از آن سنخ آثاری است که در یاد می‌ماند، جسور، منتقد، ملتهب و دیوانه‌وار جالب توجه! این اثر به ترجمه‌ی جناب «فریدون مجلسی» به زبان فارسی درآمده است. (درباره‌اش اینجا بیشتر نوشته‌ام)



 7

«دختر تحصیلکرده» تارا وستور

این خودزندگی‌نامه که سال 2018 منتشر شده است، به سرعت توجه اهالی فن را به خود جلب کرد، آوازه‌اش همه جا پیچید و با اقبال خوش منتقدان و خوانندگان روبرو گشت. لازم به ذکر است این اثر- که با ترجمه‌ی «هوشمند دهقان» به فارسی درآمده- انصافاً شایسته‌ی چنین توجه‌ای است. سرگذشت تارا وستور در واقع روایتی است به شدت الهام‌بخش و معنادار برای خوانندگانی که در جست‌وجوی خویشتن واقعی خویش‌اند. سیر تحول و دگرگونی یک انسان برای یافتن جایگاه واقعی‌اش و آنچه استحقاق آن را دارد. شرح خودباوری و شناخت استعدادهای آدمی و تلاش و کوشش برای تکانیدن گرد و غبارها و جلا دادن زنگارهای روانش. شرح سفری است در عمق روان و توضیح چگونگی دست یازیدن به تفرد و فردیت و تقابل با موانع و مشکلات برآمده بر سر راه و جدال واقعیت و عقلانیت با موهومات و شبه‌علم، ناهنجاری روانیِ والدین که به مهر تعبیر می‌شود و سنتی که یک برادر را مجاب می‌نماید برای خواهر چاقو بکشد، کتکش بزند و او را مدام به مرگ تهدید نماید.


 

8

«طریق بسمل شدن» محمود دولت‌آبادی

«بِسمِل» یعنی کشتن! بسمل کن یعنی بکش، همچنین به «ذبح شده» بی‌آنکه «بسم‌الله...» بر آن خوانده یا «...الرحمن و الرحیم»‌اش خاتمه یافته باشد ‌گویند:«بسمل شد!»؛ «بسمل شده» یعنی گلو‌یی بریده و تنی نیمه‌جان که همچنان پرپر می‌زند، قربانی‌ به مسلخ رفته و تیری یا تیغی بی‌هوا گلویش دریده و دیدگان مبهوت‌اش، شاید آخرین بارقه‌های زندگی‌اش به آسمان چشم دوخته باشد؛ و در «طریقِ بسمل شدن» چنین آمده:«قصه‌ی بسمل شدن...داستان کبوتر شدن» است، «من با چشم سر دیده‌ام...پرنده نابود نمی‌شود، بسمل می‌شود»... در ادامه‌ی این متنی که درباره‌ی «طریق بسمل شدن» پیش‌تر نوشته‌ام، مفصل به آن پراخته‌ام. (اینجا)



9

«سایه و مرگ تصویرها» عطا محمد

عطا محمد آگاهانه می‌نویسد و خوب می‌داند درباره‌ی چه می‌نویسد؛ و همین فاکتورها موجب می‌شود آنچه را که در ذهن می‌اندیشد گیرا و مسلط منعکس کند. همچنین او نویسنده‌ای است که به روز می‌نویسد. این رمان نیز یکی دیگر از ترجمه‌های درخشان رضا کریم‌مجاور است. (درباره‌اش اینجا بیشتر نوشته‌ام)




10

«روح پراگ» ایوان کلیما

مابین آثار کلیما اگر بخواهم فقط روی یکی از آن‌ها انگشت بگذارم این اثر است؛ روح پراگ مجموعه‌ای از مقالات ایوان کلیما طی پانزده سال است که هم به داستان کوتاه می‌ماند، هم خودزندگی‌نامه، هم رمان و هم...مقالاتی روشنگرانه از نویسنده‌ای که مدت زیادی از زندگی‌اش تحت سیطره‌ی نظام‌های توتالیتر گذشت! این کتاب به ترجمه‌ی همیشه درخشان آقای «خشایار دیهیمی» به زبان فارسی درآمده است.


 

 پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)




ادامه مطلب

برچسب ها: بهترین رمان‌هایی که سال 97 خواندم! ، برترین رمان‌های سال 97 من ، کتابهایی که باید بخوانیم ، فهرست بهترین رمانها ، نقد کتاب دختر تصیلکرده ، روح پراگ ایوان کلیما ، بهترین رمان بهترین ترجمه ،

تعداد کل صفحات: 6 1 2 3 4 5 6