چهره‌ مرد هنرمند در جوانی

 نویسنده: جیمز جویس

 ترجمه: منوچهر بدیعی/ نشر: نیلوفر

*

«خودزندگی‌نامه در قالب رمان»

پیام رنجبران

هر گاه نام «جیمز جویس» را می‌شنوم یا جایی به آن برخورد می‌کنم که این مورد بارها لابه‌لای کتاب‌هایی که درباره‌ی ادبیات نوشته شده‌اند پیش می‌آید- شما کمتر کتابی درباره‌ی ادبیات و داستان‌نویسی مدرن خواهید جست که به نحوی در آن نام «جویس» به چشم نخورد- به سرعت نام «ساموئل بکت» نیز در ذهنم حاضر می‌شود. انگار اسامی این دو نویسنده در خاطرم به هم تنیده شده‌اند؛ اما «ساموئل بکت» برای من، مابین رمان‌نویسان جایگاهی دارد که هیچ نویسنده‌ی دیگری بدان دست نخواهد یافت؛ چرا که از منظر من او رمان‌نویسی را چه به لحاظ نوآوری در فرم و چه به لحاظ خلق شگفتی‌ها در راستای اندیشه‌هایش به منتهای درجه‌‌ی خود رسانده است. تصور این‌که بعد از «ساموئل بکت» رمان‌نویسی قرار است به چه بداعتی در فرم خود دست یازد، بسی دشوار است. ولی قضیه وقتی شکل هولناکی به خود می‌گیرد که ما بدانیم همین جناب «ساموئل بکت» هنگامی که «جیمز جویس» را ملاقات می‌کرده مقابل او به زانوی ادب می‌نشسته است!(حالا نه این‌که برود جلوی او زانو بزند، شنیده‌ها حاکی از این است که آنها روی دو صندلی روبروی یکدیگر می‌نشسته‌اند و به زبان «سکوت» با یکدیگر مشغول گفت‌وگو می‌شده‌اند؛ به هر تقدیر) این دیدارها آنقدر روی «بکت» تاثیرگذار بوده که او سال‌ها هر چه می‌نوشته زیر سایه‌‌ی «جویس» بوده است تا اینکه تلاش‌ بی‌وقفه‌ای انجام داده تا عاقبت توانسته از زیر این سایه‌ی سنگین برهد. اما یکی از وجوه مشترک مابین این دو نویسنده‌ی ایرلندی که یکی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات است یعنی «بکت» و دیگری که تاثیرش بر جهان ادبیات تا همیشه ماندگار می‌ماند، نثر ویژه و خاص آنان است. زبان نفیس و شگفت‌انگیزی که هر دو نویسنده آن را در بالاترین سطوح ظرفیت‌های زبانی به مرحله اجرا درآورده‌اند. اصلا به گونه‌ای که می‌توانیم آثارشان را بخوانیم حتی بدون این‌که کاری داشته باشیم در رمان چه خبر است و فقط از ترکیب کلمات و نحوه‌ی چیدمان‌شان لذت فراوانی ببریم. می‌خواهم بگویم اگر زبان این دو نویسنده را از آثارشان بگیریم، آنچه که مشغول مطالعه‌ی آن هستیم نمی‌دانم چه می‌تواند باشد اما هر چه هست، نه آنقدرها «بکت» است و نه «جویس». اینجاست که جایگاه مترجم آثارشان آشکار می‌شود و سهم عمده‌ای که در شناساندن چنین نویسندگان ممتازی به خوانندگان به عهده دارند. وقتی به سراغ «چهره‌ مرد هنرمند در جوانی» می‌رویم- حتی با وجود این‌که می‌دانیم جناب «منوچهر بدیعی» چه مترجم کاربلد و نایابی است- اما وقتی به یاد می‌آوریم «جویس» با 13 زبان آشنایی داشته و به سه زبان ایتالیایی و فرانسوی و انگلیسی مسلط بوده است، از بازی‌های زبانی‌اش که بگذریم وقتی بدانیم او به سبب احاطه‌اش به بسیاری از متن‌های کهن، اساطیری و کتاب‌های مقدس ارجاعات فراوانی به این آثار دارد، به نحوی که چنانچه در ترجمه‌ی اثر، این ارجاعات و روابط به درستی درک نشود ممکن است متن را گنگ و غیرقابل فهم یا حاوی معانیِ باژگونی بگرداند، وقتی بدانیم آثار او در اقصی نقاط جهان همیشه مترجمان فراوانی را به چالش فرا می‌خواند، ممکن است پیش از مطالعه‌ کمی دچار دلهره شویم و حتی با ناامیدی به سراغ اثر برویم. اما واقعیت این‌که اولین چیزی که در همان صفحات نخستین خوانش این رمان توجه ما را به خود جلب می‌کند، ترجمه‌ی درخشان آن است! نفسی به راحتی می‌کشیم و سپس لذت مطالعه‌ی متن آغاز می‌شود. ترجمه‌ی جناب «منوچهر بدیعی» از رمان «چهره‌ مرد هنرمند در جوانی» کاری است کارستان. ترجمه‌ا‌ی بی‌نهایت ارزشمند و ماندگار از یک شاهکارِ جاودان جهان ادبیات!

 «جیمز آگوستین جویس» سال 1882 در دوبلین ایرلند متولد می‌شود. وی پس از طی دوران کودکی و در جوانی به دلیل تضاد اندیشه‌هایش با دون‌مایگی و ابتذال حاکم بر فرهنگ مردم کشورش مجبور به تبعیدی خودخواسته از زادگاهش می‌شود. او از بنیان‌گذاران سبک «جریان سیال ذهن» در ادبیات است. رمان «چهره‌ مرد هنرمند در جوانی» به نوعی «خودزندگی‌نامه‌» این نویسنده محسوب می‌شود. شخصیت اصلی داستان یعنی «استیون ددالوس» در واقع همان «جیمز جویس» است که روایت زندگی و سیر تحول فکری‌ از کودکی تا جوانی‌اش برای ما بازگو می‌شود. نام «ددالوس» در افسانه‌های آتنی به معنای مخترع، مبتکر، مجسمه‌ساز، معمار و «صنعتگر زیرک» آمده است که در هزارتویی خودساخته گیر می‌افتد و سپس با ساخت بال و پری از آنجا می‌گریزد و به سیسیل پرواز می‌کند و همان‌جا به کار خلاقه‌ خود می‌پردازد. وجه تشابه این سرگذشت با زندگی «جویس» به باور این نگارنده در اینجاست که گویی وقتی افکار جویس نیز در کشور زادگاهش به تنگ می‌آید، برای او به مثابه‌ی هرازتویی درمی‌آید که در آن گیر می‌افتد و در نتیجه برای پرداختن به ماموریت ادبی‌اش دست به تبعیدی خودخواسته و مهاجرت می‌زند.

اما ماجرای رمان که توسط جریان پیوسته‌ی افکار «استیون ددالوس» برای ما تعریف می‌شود، آنقدر زیبا به رشته‌ی تحریر درآمده که فقط دلت می‌خواهد این آوای سحرآمیز ادامه داشته باشد و ادامه داشته باشد و تو بشنوی و بشنوی. تصاویر و کلماتی آنقدر زنده و مسحورکننده‌‌ که گویی به طرز اسرارآمیزی روی صفحات کاغذ به حرکت درمی‌آیند، با «استیون» همراهت می‌کنند و تو را به اندیشه وا می‌دارند؛ ماجرای زندگی استیون، داستان تضاد و تقابل ایدئولوژی تحمیل شده‌ توسط دستگاه‌های قدرت است به آدمی با آنچه به واقع در سر او می‌گذرد و سیر تحول فکری‌اش؛ و اما از نکات بسیار حائز اهمیت این روایت، زبان آن است که آنقدر نرم و آهسته و نامحسوس از زبانی کودکانه به نوجوانانه و سپس جوانی شاعر درمی‌آید که تو لحظه‌ای به خود می‌آیی که این کودک بزرگ شده است. به این می‌ماند که در دنیای واقعی ناگهان چشمت به کودکی بیفتد که او را زیاد می‌بینی و به خوبی می‌شناسی‌اش‌ اما همین شناخت و دیدن موجب شده که رشد و بالندگی‌اش را نبینی و یکباره این مساله را دریابی و با خودت می‌گویی:«این بچه چقدر بزرگ شده است». و آیا وقتی از «جیمز جویس» حرفی به میان آورده می‌شود باز هم می‌باید از عشق او به کلمات گفت؟ شاید این بند از رمان نشانی از همه‌ی آنچه در این‌باره می‌خواهیم بگوییم باشد:«چه زیبا و غم‌انگیز بود این سرود! چه زیبا بود کلمه‌ها آنجا که می‌گفت مرا در گورستان قدیم به خاک بسپار! رعشه‌ای از سراسر بدنش گذشت. چه غم‌انگیز و چه زیبا. دلش می‌خواست آرام گریه کند اما نه به خاطر خودش: به خاطر کلمه‌ها، که آن‌قدر زیبا و غم‌انگیز، مانند موسیقی بودند»(ص 38).«استیون ددالوس» شخصیتی فراموش‌ناشدنی در جهان ادبیات است درست مانند خالقش «جیمز جویس» که نامش تا همیشه بر این سپهر، درخشنده و تابناک باقی خواهد ماند.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)




ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان چهره مرد هنرمند در جوانی ، نقد چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی ، چهره مرد هنرمند در جوانی جیمز جویس ، منوچهر بدیعی ، جیمز جویس ساموئل بکت ، زبان و نثر جیمز جویس ، نقد فیلم دستکش طلایی 2019 ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic