جمعه 25 خرداد 1397

که این‌سان سزاست!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،






بیش از عشق

                به نفرت نیازمندیم

توفنده و شرور و خشمگین،

                                   سازش‌ناپذیر.

و بیش از امید

                به ناامیدی‌های بزرگ

عوضِ گمانه‌ها و مخدرات آسمانی

                                 به هشیاریِ زمین.

                                  

و به‌جای اسطوره‌‌های مرگ

                                 شهوتِ زندگی!

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: شعر ، اشعار روز ، شعر روز ، حرف روز ، پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، کتابهایی که باید بخوانیم ،

یکشنبه 14 خرداد 1396

یادداشت کوتاه؛ رمان:«میعاد در سپیده دم»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،





عکس: رومن گاری

پاراگراف‌ کوتاه؛ رمانِ(میعاد در سپیده دم)


...دربه‌در به دنبالِ چیزی بوده‌ام که هنر عطشِ آن را به من می‌داد، اما زندگی نمی توانست فرو بنشاندش. دیگر فریبِ الهامِ شاعرانه‌ام را نمی‌خورم و اگر هنوز هم خوابِ تبدیلِ جهان را به بوستان خوش و خرم می‌بینم، اکنون می‌دانم که چندان به خاطرِ عشقِ به همنوع نیست بلکه به سبب عشق به بوستان است. همچنین دریافته‌ام که گرچه برای من زیبایی بدونِ عدالت وجود ندارد، اما زندگی کمتر در قید منطق است و می‌تواند بدون وجودِ عدالت زیبا باشد. و گرچه طعم کمال هنوز بر لبانِ من است، اما به لبخندی طعنه‌آمیز می‌ماند، لبخندی که بی‌شک اگر در پایان کار استعدادی برایم مانده باشد، آخرین اثرِ ادبیِ من خواهد بود.

 


رمان: میعاد در سپیده دم

نویسنده: رومن گاری

ترجمه: مهدی غبرائی


*

آخه چقدر خوبه این «رومن گاری»: شاهکارش «خداحافظ گری کوپر» و همچنین تنها نویسنده‌ایه که دوبار برنده‌ی جایزه گنکور شده! (جایزه‌ای که فقط یک بار به هر نویسنده‌ای تعلق می‌گیره!) «رومن گاری» یه بار بخاطر رمان «ریشه‌های آسمان» و نوزده‌سال بعد، یعنی زمانی که منتقدها خیال می‌کردن دیگه کارش تمومه و حرفی برای گفتن نداره، با یه اسم مستعارِ دیگه:(امیل آژار) و نوشتن رمانِ بی‌نظیرِ«زندگیِ در پیش رو» (ترجمه بانو لیلی گلستان) این جایزه رو می‌بره! اینو بهش می‌گن ریشخند و دست انداختن تشکیلات جوایز ادبی! «گاری» با برنامه‌ای که می‌ریزه، بعد از مرگش این راز رو برملا می‌کنه، یعنی با انتشارِ یه کتاب با عنوان «زندگی و مرگِ امیل آژار». بعد از شلیک یه گلوله تو دهن‌اش، روزنامه‌‌ها نوشتند، با یه شلیک دو نویسنده رو از دست دادیم. خلاقیت‌ و فازِ شوخ‌طبع‌‌اش حتا در نوشتن نامه‌ی خودکشی‌اش هم وجود داره، جالب‌ترین نامه‌ خودکشیه که خوندم، نوشته:« خوش گذشت رفقا...متشکرم و خداحافظ!». «میعاد در سپیده دم» هم یه کارِ فوق العاده عالی بود و خوندنش مملو از حس‌های خوب؛ درباره‌اش خواهم نوشت.

 

پی نوشت:

نقد این رمان نوشته شد و لینکش را گذاشتم.


 نقد و تحلیل رمان «میعاد در سپیده دم» نوشته «رومن گاری» اینجاست!!


نقد رمان «و نیچه گریه کرد» نوشته «اروین یالوم»؛ اینجا بخوانید.


ارزش‌گذاری و فهرست رمان‌های خواندنی و جذاب؛ اینجا بخوانید.



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، معرفی رمان میعاد در سپیده دم ، رومن گاری ، پیام رنجبران ، نقد و معرفی کتاب ، امیل آژار کیست ، معرفی رمان زندگی در پیش رو ،

شنبه 29 خرداد 1395

فقط شب!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،

    

شاید برای خیلی‌ها نامأنوس به نظر بیاید،ولی جذاب ترین و آرامش بخش‌ترین و این گونه بگویم،تنها چیزی که توی این زندگی سی و چند ساله برایم جای خالی بسیاری از نبودها را پر کرد،شب بود!...یعنی بهترین وقت و قسمت زندگی من-طی سال‌ها شب‌زنده‌داری- مابین ساعت سه نیمه شب تا طلوع روز اتفاق می‌افتد.نمی‌دانم در این فاصله و ساعات چه بر سر شهر می‌آید یا نمی‌خواهم حرف متوهمی بزنم،ولی انگار نیمه شب‌ها چیزی که نمی‌دانم چیست دستش را از روی آسمان این شهر و خِفت آدمی برمی‌دارد،می‌توانی چنددقیقه‌ و دمی نفس بکشی،بی هیچ نگرانی و استرس یا افسوسی؛از زندگی فاصله بگیری و از بیرون نگاهش کنی و با خودت بیاندیشی که این زندگی با همه‌ی دب دبه و کپ کپه‌اش هیچ جای جذاب و ارزشی برای تو نداشت،همه چیز به سرعت برایت عادی شد و خیلی مسخره‌ و حتا مضحک‌تر از پوچیدگی بود،ولی این شب،و این نیمه‌شب‌ که کش می‌آید آنقدر که تو را در ژرفنای خودش و خودت حل کند،انگار لذت و ابهام و معنای معلقش،ارزش به دنیا آمدن داشت...

پیام رنجبران



برچسب ها: آسمان شب ، شب زنده داری ، شبانه روز ، روزمرگی ، شب نوشت ، پیام رنجبران ، خلوت شبانه ،

یکشنبه 16 خرداد 1395

فقدان گل می شود گلدان.

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،

                    

فقدان گل می شود گلدان.

دیروز در شهر شاعران قدم می زدم.
دیدم شاعری دکان زده و رویش نوشته:
حرف زده شده پس گرفته نمی شود!


برچسب ها: نانام ، شعر شاعر ، شعر مفهومی ، عکس مفهومی ، شعر نسیه ، پیام رنجبران ،

دوشنبه 20 اردیبهشت 1395

آنتی-نانام

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،



ساعت 7 جای روز را نواخت و ما بیدار شدیم.اولین بار بود که چشم می گشودیم.جهان حرف می زد ولی ما توان شنیدن نداشتیم. سه بار خود را از سر تا پا شمردیم و با هر انگشت قدری به حقیقت نزدیک تر شدیم. کسی گفت "اینک" ولی ما "آنجا" شنیدیم.راهی به سوی خورشید نداشتیم.نردبان را تا لامپ بالا کشیدیم...



برچسب ها: نانام ، وجب کردن حقیقت ، شمارش خود ، پیام رنجبران ، جستجوی حقیقت ، حسرت نرسیدن ،

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395

حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،

                



حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم

دستبند با مچ دستانم مغازله می‌کند. انگار معشوقه‌ای که پس از سال‌ها انتظار به دور تن یار دیریافته پیچیده. نگاهم را از چشمان تیز سربازی که هنوز ریش صورتش جوانه نزده می‌دزدم تا به پشت توری‌های مشبک و فولادی پنجره‌ی اتومبیل وَن زل بزنم. نمی‌دانم تا ندامتگاه چقدر دیگر مانده است؟! چقدر دیگر باید به لولیدن بی‌تفاوتِ مردمِ پیاده‌روها خیره بمانم. با تکان‌های ناگهانی خرابیِ آسفالت خیابان‌های شلوغِ شهر دوباره با سرباز چشم در چشم می‌شویم. چهارده روز بازداشت بودم. چهارده روزی که تازه‌ترین هوا بوی توالت‌های بی‌هواکش بود و هوای دادگاه که اتاق‌های کنارش بود. چهارده روزی که نخوابیدم....به اعداد روی مبایل سرباز که حالا جلوی رویم گرفته  نگاه می‌کنم.کلمات را تکه‌تکه می‌گوید :«اگه...اگ...اگه می‌خوای  تل...تلفن بزن!». می‌خواهم بگیرمش که تقه‌ی دندانه‌ی دستبند گلوی دستم را تنگ‌تر می‌فشارد. می‌گوید:« تو...تو شماره بگو...م...م..م...من می‌گیرم!». تکیه می‌دهم تا چَشمانم را آرام ببندم. هوای خنکی از سوراخ‌های نامریی ون به پس کله‌ام می‌خورد. می‌گوید:« چ...چرا تو...تو دادگاه چیزی نگفتی؟!...یا...یا...توبازجویی...چرا اینکار رو کردی؟!». قصد داشتم که بگویم! قصد داشتم که همه  چیز را بگویم. قصدم این بود که هر آنچه سالهاست در سینه‌ام انبار کرده‌ام را یکی یکی برایشان تعریف کنم. مدت‌ها بود که تصمیم گرفته بودم که بگویم. نخستین فردی را که انتخاب کردم مادرم بود. روبرویش که نشستم نگاهی به من انداخت و خواست که بگویم. چقدر پیر شده بود.چقدر شکسته. انگار آن زنی که در کودکی می‌شناختم یکی دیگر بود. چشمانش مابین پلک‌های چروکیده‌اش بغض کرده بود. خم شدم تا گیسوانش را ببوسم. عطر همان عطر مادر بود لیکن این مادر شکسته مادر من نبود. وقتی که در خانه را می‌بستم، از پشت قاب پنجره‌ی روبه حیاط گفت :«یادت باشه چیزی نگفتی»...

پیشخدمت فنجان قهوه را روی میزم می‌نشاند. نگاهم از انگشتانش تا به صورتش می‌رسد رویش را بر می‌گرداند. حتا فرصت این را نیافتم که ببینم چهره‌اش چه شکلی‌ست؟!...کافه شلوغ است. دختر و پسر. زن و مرد. لابه‌لای دود سیگار برای هم ژست می‌گیرند. ژست‌های کلیشه‌ای. انگار هرشب همه‌ی آنها را فقط توی فیلم ها می‌بینم. انگار برای هم بازی می‌کنند. انگار صورت هیچ کدام واقعی نیست. انگار زیر هر نقاب هزار حرف ناگفته خشکیده است. حرف‌هایی که با کلماتی که به یکدیگر می‌زنند زمین تا آسمان متفاوت است. حسرت می‌خورم.کاش می‌شد.کاش می‌شد من هم بگویم. یکبار تا دم دمای گفتن رفته بودم. برای زنی که در خیابان یافته بودمش. از سرما و بوران زمستان می‌لرزید. به خانه که رسیدیم از جلوی شومینه تکان نمی‌خورد. هر چند لحظه یکبار قهقهه می‌زد:« خدا خیرت بده! امشب سرما رو همه جای مشتریها تاثیر گذاشته بود...امان از یک نفر!...گرمم که شد تا صبح گرمت می‌کنم». خواستم بگویم نه! نیازی نیست، فقط...که خودش گفت :«‌اوه..اوه...از این تریپ منزوی ها هستی که یه جفت چشم و گوش کفایتت میکنه ». بعد بلندتر خندید. خنده‌هایش را دوست داشتم. مهربان بود و صادق.آدمها وقتی مجبور نباشند چیزی را پنهان کنند خنده‌هایشان شیرین می‌شود.گرم و دلچسب. در ذهنم لبخند و نگاهش را تنداتند با تمام دخترهایی که توی این چندسال آشنا شده بودم مقایسه می‌کردم. همانها که قسم می‌خوردند تنها عشق زندگیشان من هستم. که فقط با من حرف می‌زنند. که اگر من پیدا نمی‌شدم شاید هیچ وقت با مرد دیگری هم صحبت نمی‌شدند. خنده‌های هیچ کدام شیرین نبود!!...برایش چای که آوردم خوابش برده بود. چراغ های خانه را خاموش کردم. قرمزی شعله‌های هیزم سوز هال روی صورتش تا صبح رقصید....چشمانم آرام آرام سنگین شد. و سنگین‌ترین خواب زندگی‌ام بر  من غالب. وقتی بیدار شدم هیچ کس توی خانه نبود. سیگارم را خاموش می‌کنم و از کافه بیرون می‌روم...

آخرین گزینه به ذهنم رسید. دویست و پنجاه تا والیوم حل شده توی یک نصفه نوشابه‌ی خانواده. تا به محضر کسی مشرف شوم که با خودش کسانی را می‌آورد که به حرفهایت گوش می‌کنند. همان‌ها که از کودکی توی گوشم خوانده بودند که همیشه حرفهایت را خواهند شنید. همانها که نگفته به حال و روزت آگاهند. اما هیچ وقت این وعده‌ها مرا راضی نکرده بود. چرا که هر زمان می خواستم‌شان نبودند. می‌خواستم این بار توی چشمانشان حرف بزنم. بی هیچ حائلی. بی هیچ حجابی. بی‌شک این بدن مانع گفتگوی‌مان شده بود. این جنازه‌ی هشیار. این جنازه‌ای که حالا دیگر به بودنش نیاز نیست. یک چیز فدای یک چیز دیگر...وقتی سبک شده بودم و درست مثل همه‌ی وعده‌ها چند ده سانتیمتر! بالاتر از سطح تنم پرواز می کردم!...آمد. همان که منتظرش بودم.همان که قرار بود هم صحبتم شود. اما پیش از هر کلامی پنجه‌اش را روی گلویم گذاشت. و آنچنان با فشار مرا در جسمم چپاند که وقتی روی تخت بیمارستان از جا پریدم تمام سیم‌های متصل به سینه‌ی لختم بریدند. جز یکی! و جز یک صدا چیزی نشنیدم. یک صدای آزار دهنده: بیق...بیق...بیق...صدای یک ضربان شوم.ضربان قلبی که مجدد شروع به تپیدن کرده بود...

سرباز شانه ام را تکان‌تکان می‌دهد. چشمانم را باز می‌کنم. یک نخ سیگار برایم چاقیده است. می‌گوید:«بی...بی...بیا». و آنرا بین لب‌هایم می‌گذارد. چندکامِ عمیق می‌گیرم. با هجوم یکباره‌ی نیکوتین سرگیجه‌ی خوشایندی در من می‌پیچد. سرباز می‌گوید:« من...مَ...منم هیچ وقت...نَ..نَ..نشد حرف بزنم...وَ...وَ..ولی تو برای من بگو». اما پیش از هر گفتنی! درهای بزرگ ندامتگاه باز می شود. و از مشبک‌های آهنی پنجره‌ی وَن بدون هیچ حسرتی آخرین نگاه را به خیابان‌های شهر می‌اندازم.

 

*

پیام رنجبران. تقدیم به این روزهایم.  

(وبلاگ سیناپس)

حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم


برچسب ها: شب نوشت ، پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، متن های عاشقانه ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، پیشنهاد کتاب وبلاگ سیناپس ، نقد و معرفی فیلم ولاگ سیناپس ،

چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395

coffee تنهایی

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،



آوای نگاهت مستدام پریچهر، تو کجا؟ اینجا کجا؟...دو روز گذشت، دو روز از بودنت، از بودنی که بودنم شد، اما چه بودنی!...مدام فکر می‌کردم، چه می‌شد اگر اینجا بود؟ بیشتر می‌بود، می‌ماند...شاید به قهوه‌ای تلخ میهمانش می‌کردم، کافه‌ای، پاتوقم، همان‌جا، صندلی‌ تنهایی‌ام؛ و قهوه‌ای تلخ که تلخی نبودن‌هایش را به یادش بیاورم، سالهایی که این تقدیر، این تقدیر لعنتی من، همه چیز را از من دریغ کرد، همه‌ی زندگی را، و تو را، پریچهر شیرین زبان را...


برچسب ها: قهوه تلخ ، تلخ ترین قهوه ، شب نوشت تلخ ، مهمان کافه ، واگویه ، پیام رنجبران ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2