شنبه 25 شهریور 1396

موریس بلانشو

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،



قرار است کلمات بیایند. بیایند با خاطرات‌اش کاری کنند. یاری کنند تا به حرف بیایند.

کلمات می‌آیند و خاطرش فرسوده می‌کنند.

در خاطرش تنها درد، درد، تنها درد. دردی که دیگر به یادآوردن نمی‌تواند.

 

 

 

موریس بلانشو (فارسی‌ی پرهام شهرجردی)

 

 

پی‌نگار:

نقاشی از عالیجناب «آمادئو مودیلیانی»(1884-1920)، او وقتی روحِ فردی را نمی‌شناخت مردمک چشمان‌‌اش را نمی‌کشید.




پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس)


کتابخانه‌ی سیناپس



برچسب ها: موریس بلانشو ، نقاشی آمادئو مودیلیانی ، بلانشو مودیلیانی ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، درباره آمادئو مودیلیانی ، نقد و معرفی رمان سیناپس ، خاطرات موریس بلانشو ،


«آرتور شوپنهاور»

*

چشمکی به شش کتاب! 

 

درمان شوپنهاور- مردی به نام اوه - صدای سوم

 آخرین غروب‌های زمین

 سقوط فرشتگان

و

 « جهان و تأملات فیلسوف »

 

پیام رنجبران

 

چند روزی‌ست همزمان با سه‌چهار موضوع در مخ‌مان گلاویزیم ، همچنین ایده‌هایی برای نوشتن مقابلِ دیدگانِ ذهن‌ام پدیدار می‌شوند و خوب می‌دانم چنانچه به‌شان نپردازم لابه‌لای باقیِ ایده‌هایی که دیگر هیچ‌گاه به رشته تحریر درنیامدند تلنبار خواهند شد. اما بعضی‌شان قوی‌اند و ناخودآگاهِ آدمی را آنچنان دچارِ خودشان می‌نمایند که تمرکز لازم برای سایر مسائل اولی‌تر را می‌ربایند. مثلاً در حال خواندن مطلبی هستی اما ناخودآگاه‌ات همچنان مشغول و درکارِ پرسش و پاسخ با ایده‌ی دیگری‌ست؛ بماند...اما یکی‌اش بعد از خواندن کتاب «درمان شوپنهاور» نوشته‌ی «اروین یالوم» به من عارض شد که هنوز دست از سرم برنداشته! حلقه‌های مفقود، و اطلاعات نادرستی در داستان وجود دارد که درونمایه‌ی فکری‌ِ اثر را اساساً زیر سوأل می‌برد، به خصوص در نحوه‌ی پرداختن و به کارگیری، و بروزِ افکار عالیجناب «آرتور شوپنهاور» در رمان که موجب بهت و تعجب‌ام شده! به هر تقدیر من انتظارِ زیادی در حد داستان‌نویسانِ بزرگ از «اروین یالوم» نداشته‌ام یا فردی که قرار بوده مفسری باشد بر آرای «شوپنهاور»، اما برای مولفی که داعیه‌ی روانکاوی اگزیستانسیالیست، تلفیق فلسفه‌ با روان‌درمانی، و آموزش‌اش‌ توسط رمان‌نویسی دارد و همچنین خودش روانپزشک است! به گمان‌ام بی‌اطلاعی، عدم درک یا بی‌خبری از بعضی بدیهیات فلسفه یا «آسیب‌شناسیِ اجتماعی» جای سوأل‌های فراوان برایم باقی گذارده است. در «نت» جست‌وجویی داشتم شاید نقد یا مطلب درخوری درباره‌ی این کتاب بجویم که مرا قانع نماید و نسبت به نوشتن‌اش بی‌خیال کُند، اما چیزی نیافتم! از سوی دیگر وقتی کتابی با کیفیت نسبتاً خوب -البته در قیاس با سایر فجایعِ به اصطلاح روانشناسانه‌ای که گاهاً مُد می‌شود- مورد اقبال و استقبال عمومی قرار می‌گیرد، دچار هراس می‌شوم که نکند نوشتن درباره‌اش، چوب گذاشتن لای چر خ‌اش باشد، حتا اگر به عدد یک فرد، کسی را از خواندن‌اش دلسرد و پشیمان نماید. اما به زعم من، موضوعاتِ حساسی در رمان «درمان شوپنهاور» وجود دارد، که حائز اهمیت بوده، و اطلاعاتی که در همان باب عرضه می‌گردد، به دور از واقعیت و صحت و سلامت‌ است. پس ما یک جای خالی برای این رمان می‌گذاریم تا چنانچه عمری باشد کلامی درباره‌اش به ملاحظه‌ی عزیزتان برسانیم...

ایضاً: پیش‌ترها «و نیچه گریه کرد» را از همین نویسنده خوانده بودم و درباره‌اش نوشته بودم، اما آن «یالوم» کجا و این «یالوم» کجا ؟ وسوسه‌ی کتاب‌سازی رحم ندارد....


نوشته شد:

نقد رمان «درمان شوپنهاور» اینجاست 


 

همین چند شب پیش با او آشنا شدم! با کی؟! «مردی به نام اوه» کجا؟! در همین رمان نوشته‌ی «فردریک بکمن» نویسنده‌ی جوانِ سوئدی! باری، درگیرش شدم! هنوز هم هستم، باید بگویم غرقش شدم، زندگی‌اش نمودم، با من ماند و می‌دانم حالاحالا در من خواهد ماند «مردی به نام اوه». جریانش چیست؟! فقط به همین بسنده می‌کنم: این رمان چونان نامش، راجعبه «مردی به نام اوه» است! مردِ جان به سر شده‌، مردِ جان به لب رسیده‌ای به نام «اوه». نمی‌دانم این همه همذات‌پنداری‌ام با «مردی به نام اوه» بابتِ چه بود؟ به هوای بغض‌هاش؟ تنهایی‌اش؟ دلتنگی و کلافگی‌هاش؟ قصه‌ی فوق‌العاده‌اش!؟ یا چون یکی از شخصیت‌های اصلی‌اش «پروانه» زنی ایرانی‌ست، انعکاسی دقیق از همان زنان دوست‌داشتنیِ زلال، دلسوز، دلربا، حساس، بامزه و تومخیِ ایرانی که همه می‌شناسیم، و نه می‌شود عاشق‌شان بود، نه می‌شود عاشق‌شان نبود- و شخصیت‌پردازی‌ِ بسیار ظریف و قدرتمند «فردریک بکمن»! گویا همسرشان ایرانی هستند. «اوه» را می‌شناختم، آن «گربه»‌ی لت‌وپارِ درب‌و‌داغان، آن «گربه‌»‌ی آویزان بهش را می‌شناختم، «پروانه» را هم می‌شناختم، اصلاً همه‌ی کارکترهای‌اش به شدت زنده‌اند و آشنا. سطری از رمان می‌نویسم و پیشنهاد می‌نمایم این کتاب را در اولویت‌های‌ مطالعاتی‌تان قرار دهید، مطمئنم سرشار از احساسات و عواطفِ عمیقِ انسانی و دل‌انگیز می‌شوید.

«...ولی اگر کسی ازش می‌پرسید زندگی‌اش قبلاً چگونه بوده، پاسخ می‌داد تا قبل از اینکه زنش پای به زندگی‌اش بگذارد اصلاً زندگی نمی‌کرده و از وقتی تنهایش گذاشت دیگر زندگی نمی‌کند»

در ضمن، فیلمی از «مردی به نام اوه» اقتباس و ساخته شده! هنوز ندیدمش، اما به گمانم خوب باشد، چرا که فقط یک کله‌پوک می‌تواند چنین قصه‌ای را خراب کند.

 

با تمام احترامی که برای طبع و سلیقه و ذائقه‌ی طرفدرانِ نویسنده‌ی «صدسال تنهایی» یعنی «گابریل گارسیا مارکز» قائل هستم، اما باید روراست اذعان بدارم وقتی دیدم «روبرتو بولانیو» یکی از سرگرمی‌های‌اش دست انداختن نویسندگانی چون «مارکز» بوده و او را «کسی می‌داند که عشق حرف زدن با رئیس‌جمهورها و اسقف‌ها را دارد» ازش خوشم آمد. «بولانیو» این جوان عصیان‌گرِ شیلیایی در جایی دیگر درباره‌ی بانو «ایزابل آلنده» می‌گوید:« مبتذل‌نویسی ست که در حوزه‌ای از ادبیات کار می‌کند که از کیچ آغاز می‌شود و به ادبیات آبگوشتی ختم می‌شود»! البته «آلنده» نیز کم نیاورده و در مصاحبه‌ای «بولانیو» را آنچنان «مردِ نفرت‌انگیزی خوانده که حتا مرگ او را جذاب نمی‌کند» حالا دیگر نمی‌دانم بعد از مرگ بسیار زودهنگام «روبرتو بولانیو» آیا هنوز اینچنین عمیق ازش بدش می‌آمده یا نه؟ من که حالم گرفته شد. به هر تقدیر مجموعه داستان «آخرین غروب‌های زمین» به ترجمه‌ی روانِ «پویه میثاقی» مجموعه داستانِ بسیار قشنگی‌ست! شخصیت‌های اصلی این مجموعه داستان، نویسندگانِ شکست‌خورده و ناکام‌اند.

مابینِ این هیری‌ویری مجموعه داستان‌‌های دیگری خوانده‌ام، از جمله «صدای سوم» شامل داستان‌هایی‌ست از دوازده نویسند‌ه‌ی نسل سوم آمریکا که آثارِ بعضی از این نویسندگان نخستین باری‌ست که به فارسی برگردان شده‌اند! مجموعه داستانی فوق‌العاده عالی، و بی‌نظیر، با آن داستان‌نویسی خاص آمریکایی که حتا ضد‌پیرنگ، ضد‌طرح و ‌ضدِداستان‌شان مملو از قصه‌هایی منسجم، منضبط و فکورانه‌ است و انتخاب‌های شایسته‌ی آقای «احمد اخوت» مترجم نام‌آشنای ادبیات فارسی. راستش از خودم بدم آمد چون به خاطر «ریموند کارور» که آب‌مان با هم در یک جوب نمی‌رود و در این مجموعه هست، خواندن‌اش را پشت گوش انداخته بودم و دلم نمی‌خواست بخوانمش! اما به محض خواندنِ صفحه‌ی اول و دست‌نگاری از «پل استر»، یک نفس تا آخر رفتم و پیشِ خودمان بماند، به شکلی زیرپوستی با «کارور» وارد مصالحه شدم! آنقدر آقای «اخوت» با سلیقه داستان‌ها را گزینه و ترجمه و چندتایی را نقد فرموده‌اند؛ دست‌مریزاد!

دیگر «سقوط فرشتگان» نوشته «تریسی شوالیه» بود، که با وجودِ ترجمه‌ای خوب، اما به نظرم اثری به شدت بیحال می‌ماند! حالا نمی‌دانم بانو در چه شرایط روحی‌ای این رمان را نوشته‌اند؟ قصه‌اش سینمایی‌ست و البته شبیهِ فیلم‌های درجه‌ی دوم هالیوودی‌! همان‌هایی که حسِ تماشایش سالهاست زما رخت بربسته. چه می‌دانم، شاید بعضی‌ها خوششان بیاید، من که ارتباطم برقرار نشد...ماجرای وقایع رمان، روایت زندگی دوخانواده ست و به یکصد‌سال پیش بازمی‌گردد و زمانِ مرگ ملکه ویکتوریا.

و اما به هوای رمان «درمان شوپنهاور» بازخوانی‌ای داشتم بر کتاب «جهان و تأملات فیلسوف» نوشته «آرتور شوپنهاور!» البته لازم به ذکر است، «شوپنهاور» چنین کتابی ندارد، و مترجم محترم و کاربلد آثار شوپنهاور، آقای «رضا ولی یاری» مجموعه مقالاتِ بسیار مهم ایشان را در این کتاب به نحو شایسته‌ای گردآوری فرموده‌اند و خودشان چنین عنوانی بر آن نهاده‌اند، و چنانچه کسانی دل‌شان بخواهد با آرای این فیلسوف آشنا بشوند، این مجموعه مقالات مدخلِ مهمی محسوب می‌شود.

من همیشه با سخنانِ دو فیلسوف خیلی می‌خندم!! هست و نیستِ خستگی‌ها و کلافگی‌های‌مان تا حدّ زیادی مرتفع می‌شود! جداً عرض می‌نمایم! یکی «نیچه»‌ی بزرگوار است و دیگری عالیجناب «شوپنهاور»- و البته حضرت «شمس تبریزی» که جایگاه‌شان در قلب‌مان زنده‌گی‌ست- جدای عقابِ تیزپرواز افکارشان که تماشای‌اش در پهنه‌ی آسمانِ اندیشه‌ورزی کیف‌آور و الهام‌بخش است، اما گاهی حرف‌هایی می‌زنند که روده‌بُرمان می‌کند! احتمالاً برای خیلی‌ها خنده‌دار نیست، و این‌جانب نیز بی‌مزه‌تر از خوشمزگی‌ام، ولی با چند سطر از نوشتارِ «آرتور شوپنهاور» سخن به پایان می‌برم. لطفاً کژسلیقگی‌ام را هم شما ببخشایید، هم روحِ جنابِ فیلسوف!

 

 

«...افرادی هستند که چهره‌شان ممهور به مهر چنان رذالت طبیعی و دنائتِ فطرتی شده، چنان لاشعوری‌ای حیوانی‌ای، که انسان نمی‌داند اینها چطور می‌توانند با یک چنین چهره‌ای بیرون بیایند و ترجیح نمی‌دهند نقاب به چهره بزنند. اصلاً، چهره‌هایی هستند یک نگاه به آنها احساس کثیف شدن را پدید می‌آورد. بنابراین نمی‌توان افرادی را که به دنبال تنهایی هستند و از این احساس عذاب‌آور «دیدن چهره‌های جدید» فرار می‌کنند سرزنش کرد...»

 

«...اینها نه فقط در صورت و حرکات چهره، که حتی در راه رفتن و اصلاً، هر حرکت جزئی ظاهر می‌شوند. شاید حتی از پشت سر، بین یک کله‌پوکِ ابله و یک نابغه فرق گذاشت. یک جور زمختی زننده تمام حرکات یک تهی‌مغز را مشخص می‌کند؛ حماقت تأثیر خود را بر هر ژست و حرکت می‌گذارد و نبوغ نیز همچنین...»

 

برچیده از مقاله‌ی «چهره‌شناسی»

*

  «...اگر کسی یار و همدمی می‌خواهد که بتواند تنهایی او را پر کند و احساس انزوا را از او دور نماید، اجازه بدهید سگها را پیشنهاد کنم که خصوصیات ذهنی‌شان مسرت و شادی به ارمغان می‌آورد.

با این همه باز هم بی‌انصافی روا نیست. من اغلب هم از فراست و هم از خریت سگم در شگفت می‌شوم؛ و دقیقاً مشابه همین تجربیات را در رابطه با نوع انسان دارم»

 

سگش «اتما» یارِ وفادارِ شوپنهاور، سگِ خیلی خری بوده!! 

 

برچیده از مقاله‌ی «در باب نبوغ».

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

فهرست ارزش‌گذاری شده‌ی یکصد‌وچند‌رمان خواندنی؛ اینجاست!

نقد و تحلیل رمان «میعاد در سپیده دم» نوشته «رومن گاری»؛اینجاست!


برچسب ها: نقد درمان شوپنهاور اروین یالوم ، نقد مردی به نام اوه ، نقد آخرین غروبهای زمین ، نقد سقوط فرشتگان ، معرفی جهان و تأملات فیلسوف ، نقد کتاب صدای سوم ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ،

پنجشنبه 18 خرداد 1396

رمان: پین بال 1973 (موراکامی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،


هاروکی موراکامی



رمان: پین‌بال 1973

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: بهرنگ رجبی

*

یادداشت کوتاه 

 

به گمان‌م اینم یکی دیگه از امراض ناشناخته‌ی منه! وقتی کتابی از یه مترجمِ خوب می‌خونم که خیلی بهم می‌چسبه، و از قضا نویسنده‌اش هم کلاً موردِ علاقمه، چنانچه کتابه دیگه‌ای از همون نویسنده که مترجمش یکی دیگه‌ست، رو بخوام بخونم، اینقدر اضطراب می‌گیرم که مجبور می‌شم همش به خودم دلگرمی بدم، که نه‌بابا، احتمالاً این مترجمه هم کارشو بلده! خب، واقعیت اینه در هشتاد‌درصد موارد این اتفاق نمی‌افته و انگار نویسنده‌ی کتاب فرد دیگه‌ایه و من بارِ اولیه که باهاش روبرو شدم. درباره‌ی موراکامی خیلی این اتفاق افتاده؛ انگار بیشترِ مترجم‌های عزیزمون مثلِ بقیه‌ی صنوف، زیاد اهل ذوق و زحمت و پویش نیستن، که برن بگردن و باقیِ نویسنده‌های مهمِ دنیا رو پیدا کنن، یعنی به محض این‌که یه نویسنده(ترجمه) کارش تو ایران می‌گیره، تا مدت‌ها ما شاهدِ ترجمه‌های متعدد از اون نویسنده هستیم و اکثراً ترجمه‌هایی که در بد بودن با هم در رقابت هستن! شخصاً ترجمه‌های آقای «مهدی غبرائی» از موراکامی رو می‌پسندم، اما الان فکرکنم هفت‌هشتایی «موراکامی» در ورژن‌های مختلف تو ایران داشته باشیم!! خیلی ناگهانی چشمم به رمانِ «پین‌بال 1973» نوشته‌ی «هاروکی موراکامی» که افتاد، آروم که برش داشتم، دیدم مترجمش آقای «بهرنگ رجبی»‌ست! چند خطی از صفحه‌ی اول رو خوندم:

 

«آنقدر لذت می‌بُردم از شنیدنِ قصه‌هایی درباره‌ی جاهای خیلی دور که دیگر بفهمی‌نفهمی شده بود مریضی.

آن زمان‌ها، که الان شیرین ده سالی ازش گذشته، می‌رفتم این‌ور و آن‌ور و از آدم‌ها می‌خواستم برایم تعریف کنند کجا دنیا آمده‌اند و بزرگ شده‌اند، حتماً آن روزها حسابی شنونده‌ی خوب کم بود، چون سراغِ هر کی می‌رفتم، خیلی مشتاق و پُرشور برایم حرف می‌زد. دوربَر که پیچید دارم چه کار می‌کنم، دیگر حتا کم‌کم آدم‌هایی می‌آمدند پیشم که توی عمرم چشمم هم به‌شان نیفتاده بود، فقط برای این‌که قصه‌های‌شان را برایم تعریف کنند.

درباره‌ی هر چیزی و همه چیز حرف می‌زدند، انگار دارند توی چاهی خشک سنگ‌شان را می‌اندازند، بعد خیلی خوشحال و راضی می‌گذاشتند می‌رفتند...»

 

آره خلاصه! یه داستانِ خیلی خوبه 153 صفحه‌ای از «هاروکی موراکامی»، با ترجمه‌ا‌ی بسیار قوی یه نفس خوانده شد! جزو بیست درصدی‌ها بود!

از همین رمان که جزو چندتا کارِ اولشه و دومین جلد از سه گانه‌ی «موش صحرایی»، کاملاً مشخصه «موراکامی» قراربوده در آینده‌ش کارهای خیلی بزرگی بنویسه.


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 فهرست رمان‌های جذاب و خواندنی؛ اینجا بخوانید. 


برچسب ها: نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، نقد و معرفی رمان پین بال ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، رمان پین بال 1973 نقد معرفی ، هاروکی موراکامی پینبال 1973 ، نقد و معرفی رمان پین بال 1973 ، پین بال 1971 بهرنگ رجبی ،

پنجشنبه 18 خرداد 1396

داستان کوتاه: «خارش»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،


«خارش»  




شروعش از خارش بود. دُرست این‌جا، روی سینه‌ا‌م. زیر این موهایی که توی هم پیچیده‌اند. محل‌اش ندادم.گفتم خارش است دیگر. خیلی‌ها، خیلی جاهاشان می‌خارد، مالِ من روی سینه‌ا‌م می‌خارد. تازه هی مجبور نیستم به خودم پیچ‌و‌تاب بدهم تا جایی‌ا‌م را که ملاحظات اخلاقی مردم اجازه نمی‌دهد، در حضورشان نخارانم. خارش و اینکه کجای‌ات بخارد مسئله‌ی مهمی‌ست. یقه‌ی پیراهن‌ام که همیشه باز است. نوک ناخنِ اشاره‌ام را یواشکی می‌برم لای گریبان‌ام و خِرت‌وخِرت مسئله را می‌خارانم. منشی دکتر! دخترِ جوانی‌ست. دندان‌های سفیدی دارد. این‌ها را که برای‌اش گفتم، برقِ ردیفِ دندان‌های‌اش را دیدم. چیدمانی بی‌نقص از صُنعِ خالق. در این مواقع همین را می‌گویند دیگر؟!! ولم کن،،می‌خواهم بگویم، شمایل‌اش آنقدر ناجوانمردانه قابل ستایش و تقدیر است که لبان‌اش توی ذهن‌ام بازیگوشی می‌کند. زُل‌ زده به نوک خودکارش که انگار بی‌خبر از خودش، درگیرِ خط‌خطی کردن سفیدیِ کاغذ است. می‌گوید:«بفرمایید...دکتر شما رو می‌بینه». هیچ بیماری توی این اتاق منتظر نیست. هیچ کس هم از اتاق دکتر خارج نشد. حین ردشدن از کنار میزش، یکباره با بِشکنی پِخ‌اش می‌کنم: پِخخ!!...یکه می‌خورد. سپس انگشتان‌ام را شکل هفت‌تیر کرده و به او شلیک می‌کنم. او هم قلب‌ا‌ش را می‌گیرد و الکی می‌میرد. بعد هر دو می‌خندیم. سرخی‌یِ شرمگینی روی گونه‌های‌اش، زیرِ خماریِ دلنشینِ چشمانِ کهربایی‌اش می‌دود. سرش را پایین می‌اندازد. انگار زمزمه‌وار چیزی می‌گوید:«مگه شما نشنیدید قراره چه اتفاقی بیوفته؟...». حرف‌ش را ناتمام می‌گذارد. من هم نمی‌دانم چرا خودم را می‌زنم به نشنیدن. روی سینه‌ام. روی سینه‌ام تیر می‌کشد. دکتر نتیجه‌ی برگه‌های آزمایش‌‌ام را بالا پایین می‌کند. پیرمرد شصت‌هفتاد ساله‌ای‌ست. جرم سیاه و لزج پیپ‌‌ش را با دستمال کاغذی تمیز می‌کند. چین و چروک‌های صورت‌اش پلاستیکی. اتاق بوی توتون کهنه می‌دهد.«شما همه جایتان مشکل دارد اِلا آنجایتان». نمی‌دانم منظورش از آنجایم دقیقاً کجاست؟! چین‌های کنارِ لب‌های قیطانی‌اش کِش می‌آید. گویا لبخند می‌زند. از همان لبخندهایی که همه‌ی دکترها وقتی از چیزی سرشان نمی‌شود می‌زنند. انگار این دکترها خدایی-چیزی باشند ولی به وقت نیاز، مثل همان بخشنده‌‌ی مهربان سکوت می‌کنند، یا لبخند می‌زنند. با برگه‌های آزمایش بازی‌بازی می‌کند. هیچ کدام آلارمی را نشان نمی‌دهند. مرض یا دردی که بشود با عدد اندازه‌اش گرفت. این‌جور وقت‌ها پای همان جریانِ قدیمی اعصاب را وسط می‌کشند. می‌گویند:«مربوط به اعصاب شماست». بعد انگار بخواهند احوالِ یک گرفتگی یا شکستگی را در رگ‌ و پی و مفاصل اعصابت جویا شوند، مجموعه‌ای از سوألاتِ پرت و پلا سرهم می‌کنند. با کسی رابطه داری؟ خوب می‌خوابی؟ تنها می‌خوابی؟ اوضاع تغذیه‌ات چطور است؟

تغذیه؟!

مدتی‌ست گیاه‌خوار شده‌ام. این‌طور شروع شد که یک مرد مجرد و عزب همان بهتر که به جای گوشت قرمز گیاه بخورد، آن‌هم خام. لااقل از تلواسه‌های روحی در امان‌تری. واِلّا تا به خودت می‌آیی تنهایی هر بلایی سرت می‌آورد. به هزار شکل دلبری می‌کند. خون جلوی چشم‌ات را می‌گیرد. بعد به خودت که می‌آیی، می‌بینی، کنار یک نفر خوابیده‌ای که اصلاً نمی‌شناسی‌اش، و در شرایطِ نرمال، حال‌ات از کلِ سیستم‌اش بهم می‌خورد. چند وقتی‌ست که علاقه‌ی زیادی به خوردن جلبک‌های دریایی پیدا کرده‌ام. از بوی غذای ماهی لذت می‌برم.گاهی چندساعت توی فروشگاه ماهی‌های تزئینی ول می‌چرخم. خیره می‌مانم به ماهی‌هایی که زیر نور مهتابی‌های بنفشِ آکواریوم می‌بالند. و هر چند لحظه یک بار مکث می‌کنند. انگار به چیزی نامعلوم زُل می‌زنند-یا به یک هیچ-یا شاید دلتنگی‌ست، و یا من اینطور فکر می‌کنم. دلم برای‌شان می‌سوزد. برای چشمان‌شان و غربت‌اش. انگار حواس‌شان پیش چشمه‌هاست. مگر این‌ها می‌دانند چشمه کجاست؟! از روزی که به دنیا آمده‌اند. دیوار‌های شیشه‌ای آکواریوم که برای‌شان محبس شده. راه‌شان را بسته. هه! چشمه کجا بود؟! ولی باران و صدای‌اش! شاید عطر بارانی که آن‌سوی شیشه‌های مغازه باریده، هوایی‌شان کرده. مگر ماهی‌ها می‌دانند باران چیست؟! نکند امروز جمعه است؟! چند ساعتی به‌شان خیره می‌مانم. بعد کمی غذا برای‌شان می‌ریزم. انگشتم را توی دهانم می‌گذارم. میک می‌زنم. از چشیدن غذای ماهی لذت می برم؛ مدتی‌ست. پزشک با سگرمه‌های درهم می‌گوید:« مربوط به اعصاب شماست. ولی دیگر مهم نیست. مگر نشنیده‌اید قرار است چه اتفاقی بیفتد؟!». تَق...برایش فندک می‌زنم. بوی دود غلیظ توتونِ پیپ‌ش گِرد سرش هاله‌ای کدر می‌شود. «چه اتفاقی؟!». چین‌های چهره‌ی پیرمرد کِش می‌آید. خنده‌ی کجی می‌زند و با صدایی ده‌فرمانی می‌گوید:« از اولین زنی که خوش‌تان آمد با او قرار بگذارید.ببینم!...جداً خبر نداری؟!». من؟! نه! چه چیزی را باید بدانم؟ از کجا؟ با روزنامه و مجلات که قهرم. تله‌ویزیون هم که در خانه‌ام سمبل خاموشی‌ست. بقول شاعری هربار که تله‌ویزیون را روشن می‌کنم، صفحه‌اش خیس می‌شود آنقدر به آن تُف می‌کنم؛ دیگر آدمی از هراس خشکی دهان هم شده، به صرافت این نمی‌افتد که روشن‌اش کند.دکتر می‌گوید:«حدس می‌زدم ندانی،گوش کن...از برخورد آخرین اجرام آسمانی به زمین میلیون‌ها سال می‌گذرد.ولی فردا عمر کره‌ی زمین به پایان می‌رسد.رأس ساعت دوازده ظهر! ستاره‌ای به زمین اصابت خواهد کرد.چیزی که در افسانه‌ها پیش‌بینی شده بود. افسانه‌های قبیله‌ی مایا. دانشمندان برش صحه گذاشتند. این برخورد قطعی‌ست. فردا همه چیز تمام است». می‌خواهم بپرسم: ستاره‌ی دنباله‌دار؟! نمی‌پرسم. مگر فرقی هم می‌کند؟ستاره، ستاره است دیگر. نمی‌دانم چرا چیزی توی دلم فرو می‌ریزد. انگار به دلم چنگ می‌زنند. و سپس دردی توی تنم تیر می‌کشد. تا سمت چپ جناغ سینه‌‌ام. چیزی توی سینه‌‌ام وول می‌خورد. بعد خودش را به در و دیوار دنده‌هام می‌کوبد. بقول زن‌های حامله لگد می‌زند-و خارش - ناخن‌ام را لای گریبان فرو می‌کنم. خرت و خرت می‌خارانم. پیرمرد می‌زند زیرِ خنده‌ای عینِ غرغره. مدام دستان گوشت‌آلود و کوچک‌اش را روی میز می‌کوبد. از زور خنده چشمان‌اش پر از اشک شده. بعد قهقهه‌های‌اش به در و دیوار مطب می‌کوبد تا انعکاس‌ِ دیوانه‌وارش توی گوش من بپیچد. دست‌ش را روی شکم‌ش گذاشته. رگ‌های گردن‌ش قلبمه شده:«اورژانسی است...یکی را پیدا کنید کنار هم بمیرید». ناگهان خنده‌اش را می‌بلعد و خودش را در گوشه‌ی نیم تاریک اتاق، جمع و جور می‌کند. به جنینِ مرده‌ای می‌ماند. می‌خواهد بگوید این اتفاقی است که برای همه می‌افتد. نمی‌گوید. از درِ اتاق که بیرون می‌روم.کاغذهای سفیدِ روی میز منشی، همه خط‌خطی شده‌اند. طره‌ی گیسوان‌ِ شرابی‌اش یک‌ورِ صورت‌‌‌اش ریخته. نگاه‌ام می‌کند. مغناطیسِ گُمی توی کهربای چشمان‌ِ درشت‌اش پنهان شده. خودکارش را از لای انگشتانِ بلندش در می‌آورم. چندعدد روی سفیدی جامانده‌ای از کاغذ می‌نویسم. نخستین باری‌ست که در تقویمِ زندگی‌ام چنین کردم. همیشه از دَله مردانی که به زن‌ها شماره می‌دهند و خودشان را برای‌شان لوس می‌کنند، نفرت داشته‌ام-گربه‌های مطبخ- ولی این‌بار. با خودم لجبازی می‌کنم. یا شاید دیگر مهم نیست. شاید خسته‌‌ام. خیلی خسته. از شادیِ سیاهِ انزوای‌ام. و سکوتِ فشرده‌ای که در خانه‌‌ام به انتظار لمیده؛ مطمئنم دختر بعد از رفتن‌ام، کاغذ را به‌ همراهِ اعدادِ روی‌اش مچاله می‌کند و با یک پرتابِ سه‌امتیازی رهسپارِ سطلِ زباله‌ی گوشه‌ی اتاق‌اش. قاعدتاً صاحبِ این چهره‌ی ابریشمی روزانه با امثال من زیاد روبرو می‌شود. سینه‌ام که خارخارک گرفته و ریخت‌‌ام با چشمانی طعنه‌زن، شبیهه آدم‌هایی‌ست که طلبکارِ بنیادیِ نژادِ بشر-اند، این پدیده‌های ارگانیک دوپا، اما در اقدامی بزرگوارانه از خیرِ وصول طلب‌اش گذشته؛ به جز این‌ها، هیچ وجه تمایزِ دیگری با بقیه‌ی مردانی که می‌بیند ندارم. اما هنوز پایم به داخلِ خانه نرسیده که دختر تماس می‌گیرد. خوشبختانه زن‌ها موجوداتِ عجیبی هستند! ولی واژه‌ی عجیب برای وصف‌شان کافی نیست؛ زن‌ها شبیه به توپ‌های بیلیاردند؛ چرا این تشبیه؟ نمی‌دانم! فقط می‌دانم به توپ‌های بیلیارد می‌مانند. دختر اول خجالت می‌کشد. صدای‌اش هیجان‌زده است-و من هم-کلمات‌ا‌ش را درست نمی‌شنوم. او هم شست‌اش خبردار می‌شود. انگار می‌گوید فردا ساعت دوازده‌ظهر همدیگر را ببینیم. من هم موافقم. پیشِ خودمان بماند: خوشحالم. خیلی. اما روی میز بیلیارد، کُنجِ فراموش‌شده‌ای از خانه می‌نشینم. گویی در مه‌ای غلیظ نشسته‌ام یا قدم می‌زنم. نمی‌دانم گُم شده‌ام یا پیدا؟ خوشحالم؟! ولی چه مغموم. وزنِ سرم را مابینِ دستان‌ام چفت می‌کنم. مدتی پیش برایم اتفاق عجیبی افتاد. باید تمام‌اش می‌کردم. دیگر نمی‌شد ادامه داد. با خودم کنار آمدم که بازی بود. از همان‌هایی که سرنوشت به‌ سرت درمی‌آورد. دکتر می‌گفت:«مربوط به اعصاب شماست». اما من حس‌اش کردم. خودم که می‌دانم. همه‌ی فکر و خیال‌ام شده بود او. به سادگی. چیزی که در تمام طول عمرم برایم اتفاق نیفتاده بود. رویدادی که فقط توی کتاب‌ها خوانده بودم. توی فیلم‌ها دیده بودم. ولی همه‌ی آن کارکترها مجذوب چیزی می‌شدند که می‌توانستند آن را ببینند- ولی من- وقتی به تنها دوستم گفتم که دیوانه‌ی باران شده‌ام، خندید! چند لحظه به من زُل زد،،، باز خندید! بعد انگار که ناگهان خاطرش به یادِ چیزی افتاده باشد، با جدیت به من خیره شد و گفت:«خیلی وقت است که دیوانه شده‌ای، ولی مگر می‌شود آدمی مجنون باران شود؟ اصلاً کدام باران؟! کجاست؟» گفتم:باران را که نمی‌شود دید! فقط باید حس کرد. خیس شد. صدای‌اش را شنید. جمعه‌ها می‌بارد. غروب‌های جمعه. می‌نشست‌ام توی بالکن خانه. با آتشِ سیگار و فنجان قهوه. تا ببارد. بارانی که فقط برای من می‌بارید. چون فقط من خیس می‌شدم. قطره‌های‌اش را توی فالِ فنجانم می‌ریخت. می‌نوشیدم. سیگار می‌کشیدم. کنار نرمه‌های باران با دود مرطوب سیگار حلقه ساختن شورِ تازه‌ای داشت. و من رعشه‌ی روح‌ام را. کلمات‌ام را. لرزش حرف‌های‌ام را. دار و ندارِ بغض‌های‌ام را پیش او به ودیعه گذاشتم. نم‌نم تمام جمعه‌ها‌ی‌ام پر شد. و کم‌کم شب‌های‌ام مبتلا. خلوتم. همه‌ی شب‌ها. در و دیوار خانه‌ام خیس شد. آنقدر بارید که به احترام او همه‌ی «چترهایم از یادم رفت». فراموش شد. برهنه شدم. لخت و عریان و رها. تا ببارد و ببارد. و او می بارید...تا آن روز.آن روز منحوس.آن روز کذایی. یکی گفت:«تو داری خودت را گول می‌زنی. باران سهم تو نیست». باور نمی‌کردم. نمی‌خواستم که باور کنم. حتا وقتی بوی همه‌ی کلماتِ امانت مرا آویخته از زبان دیگران شنیدم، از زبانِ این، از زبانِ آن، از زبانِ آدم‌هایی که تره برای‌شان خرد نمی‌کردم-سینه‌ا‌م می‌خواهد بترکد- اصلاً قبول...ولی ای کاش هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم که این روزها حتا آشناییِ باران هم غریبه است؛ و اعتماد به باران، سپیدیِ اعتماد را هاشور سیاه می‌زند. و ای کاش تا همیشه در این خیال می‌ماندم که هنوز بوی باران خوش‌ترینِ عطرهاست. و قطره‌هایش. روی این خاکِ ناخوش. این خاکِ-خُشکِ-هزارساله، بارقه‌ای از امید می‌شود. برای زندگی. برای جوانه‌زدنِ بذرهایش. برای بودنش...تمام‌اش کردم. یا شاید سعی می‌کُنم. جان می‌کَنم. دوستم گفت:«این‌ها مربوط به اعصاب توست». سینه‌ا‌م تیر می‌کشد. می‌خارد. می‌روم جلوی آینه تا به خودم نگاهی بیندازم. بلوزم را درمی‌آورم. سرخیِ زیر موهای سینه‌م توی چشم می‌زند. صدای تلفن حواسم را می‌پراند. دختر است. می‌خواهد مطمئن شود که فردا می‌آیم. می‌خواهد مطمئن شود که فردا کنار هم پایانِ عمر زمین را شاهدیم. و من خیالش را تخت می‌کنم. که می‌روم. درد سینه امانم را بریده. درد و خارش. به سرم می‌زند که نکند این موها دلیل خارش سینه‌ام شده. اصلاً خیال ندارم موهای سینه‌ا‌م را بزنم. یک تئوری مسخره می‌گوید: مرد با پشم و پیله‌هاش مرد است. اما این‌بار که توی آینه بخودم زل می‌زنم، روی سینه‌‌ام به اندازه‌ی یک مشت ورم کرده. و هر لحظه حجم این تورم بیشتر می‌شود. چیزی توی سینه‌‌ام وول می‌زند. روی تخت‌خواب دراز می‌کشم. وَرمِ روی سینه‌م را می‌فشارم. چشمانم را می‌بندم. خیال ندارم بخوابم. نه! من تمام این شب‌ها بیدار بوده‌ام، نیمه‌شب به صبح دوخته‌ام، ولی امشب. خلسه‌ای تمام وجودم را فرا می‌گیرد. انگار توی زمین و آسمان معلقم. و باران روی تنِ رویاهای من شلاق می‌ز‌ند، و یکباره هر دانه از قطره‌های‌اش تبدیل به ستاره‌ای می‌شوند. ستاره‌هایی که روی هم می‌سُرند و یکی می‌شوند. یک ستاره‌ی آتشینِ دنباله‌دار...چشمانم را که باز می‌کنم. تیغه‌ای از آفتاب توی اتاق افتاده. بالش‌ام سرد و خیس و تلخ است. اما اشک برای چی؟ گوشی‌ام را چک می‌کنم. دختر ده‌باری تماس گرفته. با عجله می‌خواهم آماده شوم. از جا که پا می‌شوم. زانوهای‌ام خالی می‌کند. کف اتاق می‌افتم. توجه نمی‌کنم. دوباره برمی‌خیزم. مشتی آب به صورتم می‌زنم. ته ریش دارم. تندتند صورتم را کف‌مالی می‌کنم. و با تیغ نو می‌تراشم. می‌خواهم شیک‌ترین لباس‌هایم را بپوشم. هوووم! یقه‌ی پیراهن‌ام را که ببندم مرتب می‌شوم....آخر امروز، روزِ دیگری‌ست. باید نونوار باشم. بعد از گذشتِ این همه سال می‌خواهم یکی را ببینم. روبروی آینه می‌ایستم. یقه‌ا‌م را صاف می‌کنم. انگشتانم می‌لرزد. بغضی هزار ساله را قورت ‌می‌دهم. و درست زمانی که می‌خواهم کروات‌ام را گره بزنم. روی پیراهن سفیدم لکه‌ی قرمزی شروع به پخش‌شدن می‌کند. خیسیِ لکه به پوست سینه‌ام می‌چسبد. با انگشت شست و سبابه‌ام لکه را لمس می‌کنم. خون است. از سینه‌ام خون می‌تراود. شاخه‌ی دردی از جناغ سینه‌ا‌م تا مچ پاهایم می‌دود. لکه‌ی خون پهن و پهن‌تر می‌شود. صدای تلفن توی خانه می‌پیچد. نمی‌توانم جواب بدهم. روی خودم تا می‌شوم. بعد چون ساختمانی متروکه فرو می‌ریزم. کشان‌کشان آوارم را روی زمین می‌کشم. نفسم بند آمده. عصب‌های جانم منقبض. نفس تنگ است. تلفن یک بند، ررینگ‌ررینگ‌ررینگ صدا می‌زند. نزدیکش که می‌شوم از حال می‌روم. دیگر نمی‌توانم جُنب بخورم. چشمانم را می‌بندم. این بار که پلک‌هایم را باز می‌کنم چیزی تا ساعت دوازده نمانده. ررینگ‌‌ررینگِ تلفن. لرزش انگشتانم را دورِ حلق‌اش می‌پیچم. جواب می‌دهم. دختر است. می‌خواهد بداند چرا هنوز نیامده‌ام. دکمه‌های پیراهنِ خون‌آلودم را باز می‌کنم. پوست روی وَرمِ سینه‌‌ام نازک شده.کش آمده. این مشت متورم‌تر شده. شکافی روی سرخی‌اش افتاده. می‌خواهم به دختر قضیه را توضیح بدهم. تلفن از دستم رها می‌شود. چشمانم را می‌بندم. فقط چنددقیقه به ساعت دوازده مانده. کنترل تله‌ویزیون این‌جاست-توده‌ی داخل سینه‌‌ام وول می‌خورد- دکمه‌ی روشن را می‌زنم.

همه‌ی مردم جهان آشفته‌اند. دوربین و تلسکوپ‌های مدار زمین، تنداتند تصویر ارسال می‌کنند. شبکه‌های ماهواره‌ای لحظه‌به‌لحظه نزدیک شدن چیزی را به کره‌ی زمین گزارش می‌کنند. همه‌ی انسان‌ها به‌ آیین خود دعا می‌خوانند. نماز می‌گزارند. ضجه می‌زنند. زاری می‌کنند. بیت‌المقدس. اورشلیم. مکه. تبت. مشهد. واتیکان. تمام رئیس‌جمهورهای دنیا مردم‌شان را دلداری می‌دهند. دانشمندان، پریشان به مانیتورهاشان خیره مانده‌اند. چین. روس‌. ژرمن‌ها‌. آمریکایی‌ها. نیروهای نظامی در آماده باش کامل به سر می‌برند. بالاترین مقام‌های ارتشی توی اتاق‌های فکر، مضطرب قدم می‌زنند. فلاسفه وامانده سیگار می‌کشند. نفیرِ تیزپرواز ده‌ها اسکادران هواپیمای جنگی در دلِ آسمان. اف-22. سوخوهای فلانکر روس. عقاب‌های اف-15. ساب گریپن‌های سوئدی. خلبانان دستور شلیک راکت‌های اتمی دارند. ستاره از جو زمین می‌گذرد. تبدیل به طبقِ آتشینِ عظیمی شده. گلوله‌ای آتشین. ستاره‌ی دنباله‌دار. به سرعت نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. پوست سینه‌‌ام در حال جِر خوردن است. نزدیک و نزدیک‌تر. صدای تلفن. یک بند. قطع نمی‌شود. شیشه‌ها می‌لرزند. غبارِ خاکستری به پنجره‌های خانه ‌پاشیده می‌شود. می‌کوبد. می‌شکند. گرد و خاک. گردباد. آسمان می‌غرد. صیحه می‌کشد. ابرها تکه‌تکه می‌شوند. زمین زیرپایم می‌لرزد. این پایان زمین است-پایان فلسفه‌ی زمین-پایان سلسله‌ی انسان- تصاویر تلویزیون کج و معوج می‌شوند. توی سرم صدای امواج رادیویی می‌پیچد. پرتوهای رادیواکتیویته به نهایتِ درجه رسیده‌اند. صدای آژیر نیروگاه‌های هسته‌ای. حالا آن‌سوی شیشه‌ی شکسته‌ی اتاق، نوری عظیم می‌بینم که سینه‌ی آسمان را می‌شکافد. برقش چشمانِ مبهوتم را می‌زند. ستاره‌ی دنباله‌دار. بوی گوگرد. بوی اثیری‌یِ آتش. تا بحال چنین آتشی ندیده‌ام. چیزی تا اصابتش به زمین نمانده. طوفان کمر همه‌ی درختان چنار را می‌خمد. می‌شکند. جیغ جیغ جیغ جیغ جیغِ مردم توی کوچه و خیابان‌ها می‌پیچد. و هرلحظه فریاد می‌شود. دهان‌ها گشاده مانده.‌ دستان‌شان را سایه‌بان چشمان‌شان کرده‌اند. مسحور و تسلیم به آسمان نگاه می‌کنند و کودکان گریه. به سینه‌ی مادران‌شان چنگ می‌زنند. و انگشتانِ اشاره‌ی مادران‌ رو به آسمان می‌لرزد. چیزی تا برخورد ستاره به زمین نمانده. انگشت شست خلبانان روی دکمه‌ی قرمز شلیک راکت قفل شده. افسوسِ آخرین نگاه به عکس کودکان‌شان. بشقابِ رادارِ گنبدهای موشکی می‌چرخد. جهت نوک موشک‌های اتمی مدام تغییر می‌کند. موشک‌های لیزری. حرارتی. تا لحظه آخر اجازه‌ی شلیک ندارند. پوست سینه‌‌ام جِر می‌خورد. پاره می‌شود-و ستاره با سرعت حیرت‌آوری از مجاورتِ زمین رد می‌شود-جریان هوای داغی توی کره زمین راه می‌افتد. جنگل‌ها در آستانه‌ی سوختند. حیوانات مثال اهالی کشتی نوح از جنگل‌ها بیرون می‌زنند. امواج اقیانوس‌ها به بلندی چندصد متر می‌رسد. ولی تصاویر ماهواره‌ای...خبرنگاران فریاد می‌زنند. مجریان تلویزیونی هیجان‌زده با زبان‌های مختلف گزارش رد شدن ستاره از کنار زمین را می‌دهند. دور شدنش را. مردم هلهله می‌کنند. ستاره دنباله‌دار به سرعت در دلِ کائنات کوچک و کوچک‌تر می‌شود. غریو شادیِ نسل آدمی. سرودهای ملی نواخته می‌شود. نظامیان روبه پرچمِ کشورهای‌شان سلام نظامی می‌دهند. ملوانان روی عرشه‌ی ناوهای جنگی خود منظم می‌ایستند. فرمانده‌هان سان می‌بینند...

 دولادولا برمی‌خیزم و دست به دیوار، خودم را به آشپزخانه می‌کشانم. اینجا هوا تازه‌تر است. ناگه شکاف سینه‌‌ام بیشتر می‌شود. یکباره دهان باز می‌کند و چیزی از لای شکاف سینه‌‌ام بیرون می‌پرد. متولد می‌شود. روی کف آشپزخانه می‌افتد. بالا و پایین می‌پرد. مقابل چشمانم. یک ماهی سرخ رنگ!...یک ماهی سرخ از سینه‌ا‌م بیرون پریده است و حالا جلوی چشمان‌ام خم‌ و ‌راست می‌شود و بالا و پایین می‌پرد. انگشتان هر دودستم را لای شکاف سینه‌م می‌گذارم. بازش می‌کنم. خیره می‌مانم به سرخی‌یِ‌ سینه‌ام، جناغِ شکسته‌ام. داخلِ سینه‌ام، به اندازه‌ی یک مشت خالی شده. ماهی هر طرف که می‌افتد همان‌جا شَتکی از خون بجا می‌ماند. پنجه‌ها‌ی لرزانِ دستان‌‌ام را زیرش می‌برم. بهم می‌چسبانم. شکلی شبیه قنوت. لب‌های ماهی توی کف دستانم، التماس هوا را باز و بسته می‌کند- نفس‌های آخر- زیر شیر آب تن‌اش را می‌شویم. و سپس توی یک تُنگِ آب می‌اندازم‌اش. چندلحظه‌ای تکان نمی‌خورد. ولی یکباره جان تازه‌ای می‌گیرد. توی تُنگ می‌چرخد و می‌چرخد. صدای تلفن. پاسخ می‌دهم. دختر است. از شوق صدای‌اش می‌لرزد. هق‌هق‌کنان می‌گوید:«گمشده‌ای داشته که امروز او را در این ازدحام یافته. توی همین شلوغی‌ها». توپ‌های بیلیارد...

تنگ ماهی را برمی‌دارم. آب لب‌پر می‌زند و دستانم خیس می‌شود. توی بالکن می‌نشینم و آن را بر میزِ جلوی روی‌ام می‌گذارم. به تقویم تلفن همراه‌ام خیره می‌شوم، و سپس چشم می‌دوزم به چشمانِ ماهی. و بعد نگاهم شناور در فضاست؛ غروب بر گستره زمین در حال ماسیدن است، از ‌حوالیِ این‌جا، تا آن دوردورها. تا افق. تا آن دوردست‌ها که ردی از گذرِ جسمی آتشین بر سینه‌ی شب خالکوبی شده. همه‌جا ساکت و صامت است. پیشانی‌ام را روی ساعدهای‌ام می‌گذارم. چشمانم را می‌بندم. همه‌ی مردم جهان امروز را بخاطر خواهند سپرد؛ و هزاران بار داستان امروز را برای هم تعریف خواهند کرد. مورخین خواهند نوشت. و هزاران سال دانشمندان درباره‌ی امکانِ برخورد این ستاره، تئوری و نظریه‌های علمی خواهند داد و نظامیان و منجمان رصد می‌کنند و کارگردانان و نویسندگان از روی آن هزاران فیلم‌ و روایت‌ خلق خواهند کرد. ولی هیچ‌وقت، هیچ‌کدام‌شان نخواهند فهمید که هزاران سال پیش در همین روز، قلب یک مرد، تبدیل به ماهی سرخی شد که در تنگ‌اش به یادِ حادثه‌ی باران باقی ماند. به یادِ یک ستاره‌ی دنباله‌دار. آخر، جمعه‌ روزی‌ست.

 

 

نوشته: پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

درباره‌ی رمانِ «نادیا» نوشته مرشد مکتب سوررئالیسم «آندره برتون»  اینجا بخوانید

این داستان پیش‌تر اینجا «داستانک» سایت نویسندگان معاصر منتشر شده


برچسب ها: داستان کوتاه خارش پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، داستان کوتاه خارش ، داستانی درباره خارش ، داستان کوتاه سوررئال ، داستان سوررئال خارش ،

سه شنبه 9 خرداد 1396

شب‌نوشت‌های بداهه:«سوغات اصفهان»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


«سوغات اصفهان»

تازه از اصفهان رسیده‌ای (تازه؟!) سرمای طهران می‌ترکد و می‌سوزاند و حوالی سه صبح است انگار که به اولین خطی گفتی:«دربست!» و پریدی بالا. سرما بی‌تابت کرده بود یا سوغاتی که با خود آورده بودی؟! توی پیکان عهد بوق که حینِ دَرق دُروق، جان‌‌ش را روی اسفالت خیابان‌های شهر عُق می‌زد و دیگر این چیزها برایت مهم نبود، ولوو شدی و لرزیدی و عرق سرد بر گرده‌ات سُرید و گوش‌ات را سپردی به امواج رادیو و چشم‌ت را دوختی به طهران! طهرانِ تو، طهرانِ جان‌ت! و زیر لب گفتی دیگر از تو نمی‌روم. آوای «فرهاد» بر رعشه‌ی استخوان‌های‌ات آوار شد:«بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی... » فهمیدی چیزی تا عیدی نمانده که هیچ از آن یادت نبود، و بعد صدای گوینده که متنی را می‌خواند انگار:«هموطنان جان...عزیزان ماه...نیمه‌شب‌ زیبای اسفندماه...» با خودت گفتی دم‌شان گرم، نشئه کرده‌اند و می‌خوانند و می‌گویند و حالِ ما را باش! در مسیرِ تا خانه به چه فکر می‌کردی؟! تصاویر چه مبهم و کدر شده‌اند، چرا چیزی یادم نمی‌آید؟! طهران می‌گذشت و تو می‌گذشتی بر طهران. به خانه که رسیدی معطل نکردی، مگر تعلل جایز بود؟! مگر می‌توانستی نشوی؟! این بودت نبود بود و شدن‌ت نیاز. لابلای ساک پیِ سوغاتی‌ات گشتی، یافتی و همه‌اش را کشاندی توی سرنگ، مکافاتی بود مشقّتِ تعیین دادن رگ‌های یخ‌زده‌ و قیطانی‌ات در نیمه‌ شبِ اسفندماه، خون را که در سرنگ دیدی، همه‌ی سوغات را هُل دادی داخل، که بشوی و شدی و ا..ین..جا...کج...ا..ست!؟...هیچ...فرامو...ش...ی....نابو..د..هلخع..اهغعبفغ...عبعبهبغ...هعابیعفبفغی

 


بدیهه‌نوشت. به یادِ محسن.سالگرد.

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: شب نوشت های بداهه ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان ، مینیمالیسم پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان های خواندنی ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، پیام رنجبران وبلاگ سیناپس ،

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395

حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،

                



حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم

دستبند با مچ دستانم مغازله می‌کند. انگار معشوقه‌ای که پس از سال‌ها انتظار به دور تن یار دیریافته پیچیده. نگاهم را از چشمان تیز سربازی که هنوز ریش صورتش جوانه نزده می‌دزدم تا به پشت توری‌های مشبک و فولادی پنجره‌ی اتومبیل وَن زل بزنم. نمی‌دانم تا ندامتگاه چقدر دیگر مانده است؟! چقدر دیگر باید به لولیدن بی‌تفاوتِ مردمِ پیاده‌روها خیره بمانم. با تکان‌های ناگهانی خرابیِ آسفالت خیابان‌های شلوغِ شهر دوباره با سرباز چشم در چشم می‌شویم. چهارده روز بازداشت بودم. چهارده روزی که تازه‌ترین هوا بوی توالت‌های بی‌هواکش بود و هوای دادگاه که اتاق‌های کنارش بود. چهارده روزی که نخوابیدم....به اعداد روی مبایل سرباز که حالا جلوی رویم گرفته  نگاه می‌کنم.کلمات را تکه‌تکه می‌گوید :«اگه...اگ...اگه می‌خوای  تل...تلفن بزن!». می‌خواهم بگیرمش که تقه‌ی دندانه‌ی دستبند گلوی دستم را تنگ‌تر می‌فشارد. می‌گوید:« تو...تو شماره بگو...م...م..م...من می‌گیرم!». تکیه می‌دهم تا چَشمانم را آرام ببندم. هوای خنکی از سوراخ‌های نامریی ون به پس کله‌ام می‌خورد. می‌گوید:« چ...چرا تو...تو دادگاه چیزی نگفتی؟!...یا...یا...توبازجویی...چرا اینکار رو کردی؟!». قصد داشتم که بگویم! قصد داشتم که همه  چیز را بگویم. قصدم این بود که هر آنچه سالهاست در سینه‌ام انبار کرده‌ام را یکی یکی برایشان تعریف کنم. مدت‌ها بود که تصمیم گرفته بودم که بگویم. نخستین فردی را که انتخاب کردم مادرم بود. روبرویش که نشستم نگاهی به من انداخت و خواست که بگویم. چقدر پیر شده بود.چقدر شکسته. انگار آن زنی که در کودکی می‌شناختم یکی دیگر بود. چشمانش مابین پلک‌های چروکیده‌اش بغض کرده بود. خم شدم تا گیسوانش را ببوسم. عطر همان عطر مادر بود لیکن این مادر شکسته مادر من نبود. وقتی که در خانه را می‌بستم، از پشت قاب پنجره‌ی روبه حیاط گفت :«یادت باشه چیزی نگفتی»...

پیشخدمت فنجان قهوه را روی میزم می‌نشاند. نگاهم از انگشتانش تا به صورتش می‌رسد رویش را بر می‌گرداند. حتا فرصت این را نیافتم که ببینم چهره‌اش چه شکلی‌ست؟!...کافه شلوغ است. دختر و پسر. زن و مرد. لابه‌لای دود سیگار برای هم ژست می‌گیرند. ژست‌های کلیشه‌ای. انگار هرشب همه‌ی آنها را فقط توی فیلم ها می‌بینم. انگار برای هم بازی می‌کنند. انگار صورت هیچ کدام واقعی نیست. انگار زیر هر نقاب هزار حرف ناگفته خشکیده است. حرف‌هایی که با کلماتی که به یکدیگر می‌زنند زمین تا آسمان متفاوت است. حسرت می‌خورم.کاش می‌شد.کاش می‌شد من هم بگویم. یکبار تا دم دمای گفتن رفته بودم. برای زنی که در خیابان یافته بودمش. از سرما و بوران زمستان می‌لرزید. به خانه که رسیدیم از جلوی شومینه تکان نمی‌خورد. هر چند لحظه یکبار قهقهه می‌زد:« خدا خیرت بده! امشب سرما رو همه جای مشتریها تاثیر گذاشته بود...امان از یک نفر!...گرمم که شد تا صبح گرمت می‌کنم». خواستم بگویم نه! نیازی نیست، فقط...که خودش گفت :«‌اوه..اوه...از این تریپ منزوی ها هستی که یه جفت چشم و گوش کفایتت میکنه ». بعد بلندتر خندید. خنده‌هایش را دوست داشتم. مهربان بود و صادق.آدمها وقتی مجبور نباشند چیزی را پنهان کنند خنده‌هایشان شیرین می‌شود.گرم و دلچسب. در ذهنم لبخند و نگاهش را تنداتند با تمام دخترهایی که توی این چندسال آشنا شده بودم مقایسه می‌کردم. همانها که قسم می‌خوردند تنها عشق زندگیشان من هستم. که فقط با من حرف می‌زنند. که اگر من پیدا نمی‌شدم شاید هیچ وقت با مرد دیگری هم صحبت نمی‌شدند. خنده‌های هیچ کدام شیرین نبود!!...برایش چای که آوردم خوابش برده بود. چراغ های خانه را خاموش کردم. قرمزی شعله‌های هیزم سوز هال روی صورتش تا صبح رقصید....چشمانم آرام آرام سنگین شد. و سنگین‌ترین خواب زندگی‌ام بر  من غالب. وقتی بیدار شدم هیچ کس توی خانه نبود. سیگارم را خاموش می‌کنم و از کافه بیرون می‌روم...

آخرین گزینه به ذهنم رسید. دویست و پنجاه تا والیوم حل شده توی یک نصفه نوشابه‌ی خانواده. تا به محضر کسی مشرف شوم که با خودش کسانی را می‌آورد که به حرفهایت گوش می‌کنند. همان‌ها که از کودکی توی گوشم خوانده بودند که همیشه حرفهایت را خواهند شنید. همانها که نگفته به حال و روزت آگاهند. اما هیچ وقت این وعده‌ها مرا راضی نکرده بود. چرا که هر زمان می خواستم‌شان نبودند. می‌خواستم این بار توی چشمانشان حرف بزنم. بی هیچ حائلی. بی هیچ حجابی. بی‌شک این بدن مانع گفتگوی‌مان شده بود. این جنازه‌ی هشیار. این جنازه‌ای که حالا دیگر به بودنش نیاز نیست. یک چیز فدای یک چیز دیگر...وقتی سبک شده بودم و درست مثل همه‌ی وعده‌ها چند ده سانتیمتر! بالاتر از سطح تنم پرواز می کردم!...آمد. همان که منتظرش بودم.همان که قرار بود هم صحبتم شود. اما پیش از هر کلامی پنجه‌اش را روی گلویم گذاشت. و آنچنان با فشار مرا در جسمم چپاند که وقتی روی تخت بیمارستان از جا پریدم تمام سیم‌های متصل به سینه‌ی لختم بریدند. جز یکی! و جز یک صدا چیزی نشنیدم. یک صدای آزار دهنده: بیق...بیق...بیق...صدای یک ضربان شوم.ضربان قلبی که مجدد شروع به تپیدن کرده بود...

سرباز شانه ام را تکان‌تکان می‌دهد. چشمانم را باز می‌کنم. یک نخ سیگار برایم چاقیده است. می‌گوید:«بی...بی...بیا». و آنرا بین لب‌هایم می‌گذارد. چندکامِ عمیق می‌گیرم. با هجوم یکباره‌ی نیکوتین سرگیجه‌ی خوشایندی در من می‌پیچد. سرباز می‌گوید:« من...مَ...منم هیچ وقت...نَ..نَ..نشد حرف بزنم...وَ...وَ..ولی تو برای من بگو». اما پیش از هر گفتنی! درهای بزرگ ندامتگاه باز می شود. و از مشبک‌های آهنی پنجره‌ی وَن بدون هیچ حسرتی آخرین نگاه را به خیابان‌های شهر می‌اندازم.

 

*

پیام رنجبران. تقدیم به این روزهایم.  

(وبلاگ سیناپس)

حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم


برچسب ها: شب نوشت ، پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، متن های عاشقانه ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، پیشنهاد کتاب وبلاگ سیناپس ، نقد و معرفی فیلم ولاگ سیناپس ،