سه شنبه 6 تیر 1396

رمان: میعاد در سپیده دم (تمنای شعله)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- خرداد 96 منتشر شده!







«رومن گاری»



رمان: میعاد در سپیده دم

نویسنده: رومن گاری

مترجم: مهدی غبرائی

نشر:کتابسرای تندیس

 *


«تمنای شعله»


پیام رنجبران



نمی‌خواهم چشم بسته غیب بگویم! اما وجه تمایز و تفاوت آدم‌‌ها در طریقه زندگی و حوادثی‌ست که طی سلسله مراتب عمرشان از سر گذارنیده‌ و به چشم دیده‌اند؛ جنس و سنخ‌، ضرب و زور، شدت و حدت آن حادثه‌هاست که مرز معنادار یا بی‌معنا بودن آدم‌ها را خط‌کشی و تعیین می‌نماید. نمی‌دانم تا حالا به چشمان انسان‌های پیرامون‌تان چشم دوخته‌اید؟ آن دریچه‌های مرموز و گشوده به بروز و جلوه هستی‌شان! لابد پی برده‌اید چشمان‌شان چقدر با یکدیگر فرق دارد! بعضی‌ها به جای کلماتی که از زبان برمی‌آید، چشمان‌شان مسلط و نافذ و برانگیزاننده حرف می‌زند- خاموشی زبان، غلیان جان، آوای نگاه- نیازی به کاربرد کلمات با زبان نیست، انگار امواجی که از چشمان‌شان ساطع می‌شود، سلطان بلامنازع سرزمین واژه‌ها‌ست؛ نیازی به کلمات ندارند، نگاه‌شان واژگانی می‌شود،که از پس نی‌نی چشمان‌شان خبر از پنهانی‌ترین دهلیزهای قلب‌شان می‌دهد، آوایی‌ست که فریاد می‌زند، کلمات نگاه‌شان تکه‌تکه بهم می‌آمیزند و جمله‌ای یکپارچه می‌شوند،و این جمله‌ نشانی می‌دهد از همه حرف‌ها و رازهای ناگفته‌ و بغض‌های به گلو مانده‌شان، از غربت‌هاشان،دلتنگی‌شان، غم‌هاشان...چشمان آدم‌ها با یکدیگر فرق دارد، بعضی‌‌ چشمان‌شان سال‌ها در خاطرت می‌ماند، نقش‌اش در تو باقی می‌ماند، انگار چیزی از پس آن دیدگان می‌تابد که حالاحالا، خیال ندارد دست از سرت بردارد! طیفی از انرژی‌ای ملموس و نایاب، و شاید نوری که بسیاری از دیگران صاحبش نیستند. اخگری که گاهی تشعشاتش تو را ذوب می‌کند، آذرخشی که هستی‌ات را زیر و زبر می‌نماید؛ قضیه نویسندگان نیز این‌چنین است، یعنی وجه تمایز و تفارق‌شان با هم. کافی‌ست به زندگی‌نامه‌های‌شان نگاهی بیندازید! ارتباط مستقیمی وجود دارد مابین اصالت و بافتار نوشتارشان با زندگی‌ای که از سر کذارنیده‌اند! با دردها، غم‌ها، افسوس‌ها، حسرت‌ها، آرزوها، وصال و وداع‌ها، و جراحاتی که سینه روح‌شان را خراشیده؛ سرنوشتی که برشان واقع شده؛ نه! نمی‌خواهم چشم بسته غیب بگویم! می‌خواهم از انرژی‌ای بگویم که برآمده از جان‌شان، برگرفته‌ از واقعیت زندگی‌شان، اینک مابین کلمات‌شان، یعنی در فاصله سفید مابین واژه‌ها بر صفحات کاغذ فرو می‌ریزد و ماندگار می‌ماند، چیزی درست شبیه به همان امواجی که از چشم انسان‌ها در تو حک می‌شود. می‌خواهم بگویم این ارتباط زیادی به ساختار نوشتار، تکنیک یا سبک‌شان ندارد، این هرم جان آنان است که مابین واژه‌ها به جا مانده، و سپس حین خوانش در تو نیز می‌غلد و جاوید می‌ماند؛ همین وجه تمایز این نویسنده با آن دیگری‌ست! کتاب‌شان را که می‌گشایی و چشم‌ات که به صفحه می‌افتد، انگار حجم همان انرژی پرشور مذکور، همان سیلان برانگیزاننده، قامت اندیشه و عواطف و احساساتت را درگیر می‌نماید و می‌خماند، آن‌چنان که مشتاقانه و بی‌تاب، تا کلمه‌ به کلمه جام‌ جان‌شان را ننوشی، نمی‌توانی قد راست کنی، بعد هم که مدت‌ها جاری در بطن رگ‌ و پی و مفاصل روح و روان‌ات به حیات خویش ادامه می‌دهند، و حتا شاید تا ابد؛ باری، نمی‌توانی فراموش‌شان کنی. «رومن گاری» نگارنده «میعاد در سپیدم» با آن چشمان طعنه‌زن که انگار خلایی عظیم با جرقه‌ای شوخ از افزون نگریستن به واقعیت مهیب و هولناک انسان‌ها در قعرش موج می‌زند، و تنها نویسنده‌ای که با دو نام مستعار به دریافت جایزه گنکور نائل شده، یعنی جایزه‌ای که فقط یکبار اجازه تعلق گرفتن به هر نویسنده‌ای را دارد، از همان سنخ آدم‌ها و نویسندگان است که پیشتر به عرضه رسانیدم! فراموش‌ناشدنی‌هایی که آثارشان به واقع مکتبی آموزشی برای فراگرفتن قواعد بازی عجیب و غریب و روانی زندگی‌ست. «میعاد در سپیده دم» یک اتوبیوگرافی از زندگی پرفراز و نشیب و خاص «رومن گاری» و البته عاشقانه‌ای دیوانه‌وار میان اوست و شخصیت دیگر این شیدایی‌ی اسطوره‌ای، یعنی مادرش «نینا» که اگر بگویم نیروی‌محرکه و شعله پیشبرنده این روایت و تمام زندگی «گاری»‌ست سخن به اغراق نگفته‌ام؛ شرح بند ناف دراماتیکی که حتا مرگ قدرت بریدن‌اش ندارد! مادری روس‌تبار، رویایی، دست‌تنها، اما شجاع، و خستگی‌ناپذیر که با وقوف به عشق و زندگی و همچنین علاقه بی‌حد و حصرش به ادبیات، «رومن» را به مثابه جمیع قهرمانان رمان‌های کلاسیک و نویسندگان مورد علاقه‌اش در قرن نوزدهم می‌بیند، و براساس همین آروز آینده‌ فرزند را ترسیم می‌نماید،و با وقف تمامیت خود، همه توش‌وتوان‌ تربیتی‌اش را برای رسانیدن فرزند به چنین جایگاهی بر بلندی‌های ادبیات و سیاست و سعادت به کار می‌بندد، طوری که «رومن» برای جبران ایثارها و برآوردن انتظارات مادر، به قول خودش هیچ راهی به جز «قهرمان دنیا» شدن ندارد! و انصافاً اگر گذری بر دستاوردهای زندگی او بیندازیم، انگار کار انجام نداده ندارد، از بمباران مواضع نیروهای آلمان نازی در خلال جنگ‌جهانی دوم، قهرمان تنیس‌روی میز، دیپلمات ارشد کنسول‌گری فرانسه و نویسنده‌ای که اکثر نوشته‌های‌اش، جزو آثار مطلوب و ماندگار جهان ادبیات است؛ شاید خلا چشمان «رومن» از دوری این مادر است، و جرقه‌های‌‌اش، تمنای میعاد و دیدار.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

فهرست ارزش‌گذاری شده یکصد و چند رمان خواندنی؛ اینجا


نقد و معرفی رمان «نام گل سرخ» نوشته «اومبرتو اکو»؛ اینجا


برچسب ها: نقد و معرفی رمان میعاد در سپیده دم ، نقد و تحلیل رمان میعاد در سپیده دم ، نقد میعاد در سپیده دم رومن گاری ، میعاد در سپیده دم مهدی غبرائی ، نقد و پیشنهاد کتاب وبلاگ سیناپس ، رمان رومن گاری میعاد در سپیده دم ، رومن گاری نقد و معرفی وبلاگ سیناپس ،



«درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهرباییِ دیده شده...»

خَر نیستم! گرفته بودم مثل روز‌های سابقت نیستی. این نگاه، نگاهی نبود که نگاه می‌کرد و خودش را می‌زد به بی‌تفاوتی(؟!) همیشه نقش دخترهای جدی را جدی بازی می‌کردی، و من چه راحت بودم! گفتم:«خدا رو شکر اینجوری یه جای بی درد و سر توی دست و بالم هست»؛ حالا دیگر هرطوری که دلم بخواهد می‌آمدم به کتابخانه، می‌چرخیدم لا‌به‌لای قفسه‌ها- هندزفری و موسیقی و چای- توی ذهنم با نویسندگانِ کتاب‌ها حرف می‌زدم، گاهی درد‌دل، گاهی مویه، گاهی ستایش‌شان می‌کردم و گاهی بحثم می‌شد و دعوا و فحش‌کاری و بعدش کلافگی‌‌ام  دَمِ در سیگار می‌کشید؛ کارهایم را همان‌جا، سر و ته‌ش را جمع می‌کردم و می‌نوشتم، اصلاً نقشِ آدم‌های مَلَنگ و فکری به تنم چسبیده بود- گاگولی‌یِ موضعی- این نقش‌های هیپی‌میپی- و نقش دخترهای جدی به تو! چه خوب بود، نه؟! تا امروز!...می‌گویم: نکند بخاطر تنهایی‌ست؟! تو از اول صبح تنها بودی، همکارت نیامده بود؛ روزهای قبل پچپچه‌های زنانه و صدای وراجی‌هایتان از اتاق‌تان بیرون می‌آمد و سالن را تا رسیدن به صندلیِ من گز می‌کرد و روی شانه‌ام می‌زد و می‌گفت:«هی آقا» تا حواسم بپرد! ولی امروز از صبح تنها بودی، با کتاب‌ها لابه‌لای قفسه‌ها تانگو می‌رقصیدم و می‌چرخیدم، که ناگهان جلوم سبز شدی! نه راه پس داشتم نه پیش، لایی کشیدم توی راهر‌وهای اینور و با خودم گفتم:«این دختره امروز یه چیزش میشه!» درست حدس زده بودم؛ طبق معمول همیشه، سه چهارتا کتاب برداشتم که به امانت ببرم و گذاشتم روی میزت تا همان‌حین که اسمم را زیرلب زمزمه می‌کنی، ثبت‌شان کنی و تای ابروی بالای چشمانت را بالا بیندازی، بالای آن بزرگترین چشمانِ کهربایی‌ که تا به حال دیده‌ شده و بعد بگویی:«خوش بحالتون...همه‌ی اینا رو دوسه روزه می‌خونید!» و بعد کتاب‌ها را بگیری سمتم، تا من هم بدون این‌که جوابی بدهم با جنباندن سرم و پایین انداختنش یعنی:«ممنون» بگویم و بروم...اما این بار یکباره گفتی:«شما نمی‌تونین چهارتا کتاب با خودتون ببرین، نهایتاً سه تا». برگشتم بهت زُل زدم، نمی‌دانم اَخم هم بود یا نه؟ نمی‌دانم گره‌های تراشیده‌ بر پیشانی‌ام درشت‌تر شده بود یا نه؟ اما جابه‌جا به خودم گفتم:«این دختره امروز یه چیزش میشه!» که لبانت آرام گفت:«البته شما می‌تونید»؛ بعد هم چیزهایی نوشتی توی مانیتور کنارِ اسمم!...کیف‌ام را از کمد برداشتم و آمدم کتاب‌ها را ازت بگیرم، که آن نگاه!...

آن نگاه چه بود؟! آن چه کوفتی بود؟! ماهیت‌‌اش چه بود؟! وجودش چه؟! انرژی‌اش از کدامین دهلیز‌های ناشناخته‌ی هستی جولان داد؟! چرا تمام نمی‌شود؟! الان دو روز است تمام نمی‌شود! آن چشمانِ کهربایی تمام نمی‌شود! تا بحال اینقدر چشم‌های‌ات تمام نشده در چشم‌های یک نفر؟! تا بحال یکی بهت گفته که تمام نمی‌شود نگاه‌َت؟!...

حالا آخرین کتابی را که از کتاب‌خانه آوردم، تمام شد، خواندم‌ش، ولی تو- تمام نمی‌شوی- انگار دمادم آغاز می‌شوی؛ کاملاً تابلوست!! مطمئناً این‌بار که بیایم کتابخانه، حادثه‌ای بین‌مان تقدیر می‌شود، یا شاید شده و ممتدی در امتدادِ «ما» می‌شود...پس...پس...تلفن را برمی‌دارم، صدرا که می‌گوید: «سلام»...می‌گویم:«یه زحتمی برات دارم رفیق، کتاب‌های کتابخونه مونده دستم، لطف کن، خواستی بری اونجا، بیا ببرشون...»

دیگر به صدرا نمی‌گویم به کتابخانه نمی‌آیم...هیچ وقت!

 

پی‌نگار:

پیام‌رنجبران(وبلاگ سیناپس)

پاییز 95.بدیهه‌نوشت.


برچسب ها: شب نوشت پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان ، نقد و پیشنهاد کتاب وبلاگ سیناپس ، نقد و معرفی آثار ادبی سیناپس ، درباره چشمان کهربایی ، رنگ چشمان کهربایی ، داستانی درباره چشمان کهربایی ،