دوشنبه 2 مرداد 1396

شب‌نوشت:«درباره‌ی عالی‌جنابْ «موسیقی» و معاشقات مربوطه»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب نوشت ،


 

 

درباره‌ی عالی‌جنابْ «موسیقی» و معاشقات مربوطه

 

غروب که بیدار شدم فازِ مچاله‌ای داشتم! تاریکیِ چسبناکی هم پنجه‌به‌پنجه‌ی سکوتِ فشرده‌ای داده و مثل بختک توی تمامِ اتاق‌های خانه‌ام خیمه زده بود. به خودی که خودش نبود گفتم: بخاطر بد موقع خوابیدن است و عوارض بیداری؛ آخر وقتی پلک‌های‌ام بعدِ خواب باز می‌شود، نیم‌ساعتی طول می‌کشد بفهمم کجام و به این جهان خو بگیرم. انگار آن آدم پیش از خواب حالا جای‌ خودش نیست، معلوم نیست کجاست؟ نیم‌ساعتی زمان می‌برد تا دوباره برگردد و با این آدمی که تازه بیدار شده یکی شوند! البته یک نفر نیست، شبیه کارکترهای داستان‌های «پست‌مدرن» که شخصیت‌های‌شان تکثیر شده، یهجور کِثرت شخصیت «پسا‌مدرن» دارم انگار که وقتی می‌خوابم هر کدام‌شان می‌روند جایی در کوچه‌پس‌کوچه‌های جهانِ وهم و رویا و خیال و کابوس گیر می‌کنند و تا بخواهند همه‌شان برگردند با هم  یکی شویم، همان نیم‌ساعتی که گفتم طول می‌کشد...لعنتی چقدر وراجی می‌کنم، می‌خواهم بگویم ناکوک بودم! طوری که حتا دلم نمی‌خواست با روشن کردن چراغ‌ها به تاریکیِ چرب‌آلودی که کفِ خانه ماسیده کاردک بزنم! اما راستش حالم ربطی به خواب و بیداری نداشت، برایت پیش آمده گاهی اوقات اصلاً نمی‌دانی چه مرگت شده!؟ انگار چیزی باید باشد ولی سر جای خودش نیست، نه! این حال مدلی‌ست که ابدا به کلمه درنمی‌آید یا شاید سنگینیِ خلوارِ کلماتِ ناگفته توی گلوی‌ات مشت شده، نمی‌دانم! گویی چیزی که نمی‌دانی چیست، بیخِ گلویت را می‌گیرد و دلش نمی‌خواهد ول کند، انگار چیزی در آدمی پوسیده و حالا قصدِ افتادن دارد و اینجوری می‌خواهد بگوید:«هی رفیق من پلاسیدم...الوداع». با همین حرف‌ها چشمانم را رکب زدم تا بی‌خیالِ زل‌زدن به سقف شوم و از تخت‌خواب بیرون بِکنم و توی اتاق‌های حالا نیمه‌تاریک تاب بزنم و برای اینکه شاید بهتر شوم، جرعه‌ای آبِ یخ بنوشم و نوشیدم و جز تیر کشیدن گلوی‌ام افاقه نکرد! گوشی‌ام را برداشتم و توی دستم بازی‌بازی‌اش دادم و تصمیم گرفتم به اولین کسی که تماس بگیرد رگباری توهین کنم! بر سرش فرو بریزم، شاید ردیف شوم؛ بعد عینه برهوتِ این چند‌سال، تهِ دلم برای زنی که در زندگی‌ام نیست از صمیم قلب خوشحال شدم! فکرش را بکن در چنین احوالاتِ «چه بگویمت؟» آنی که جانت درمی‌رود برای‌اش، عشقت، زنت، نامزدت یا حالا هر عنوانی دارد به انتظار شنیدن جملات رمانتیک و کلمات محبت‌آمیز با تو تماس بگیرد و به جای‌اش توهین بشنود! در همین هیری‌ویری که سرم گیج می‌رفت و شخصیت‌های‌ام یکی‌یکی از راه می‌رسیدند و به من می‌پیوستند، خودم را جلوی آرشیو صفحات موسیقی‌ام پیدا کردم! نورِ خسته‌ی گوشی‌ام را روی‌شان انداختم و بدون اینکه بدانم کدام یکی‌ست، صفحه‌ای برداشتم و کمی خمیدم و توی دستگاه پخش گذاشتم و پیشانی‌ام بر تیزیِ لبه‌ی دستگاه! انگشت سبابه‌ام روی تکمه‌ی «پلی» سرید و ناگه موج انفجاری از بلندگوی‌ها‌ی‌اش طوری توی شکمم کوبید که همه‌ی حرف‌های گفته و ناگفته‌ام از گوش‌های‌ام ریخت روی شانه‌های‌ام! صدا را کم نکردم، گذاشتم هر چی می‌خواهد بتازد و بکوبد ضرباتِ موسیقیِ کلاسیکی که شدت امواجش می‌خواست خودم را با خودش ببرد، ضرباهنگ‌ِ توفنده‌یِ مواجش، جولانِ تشعشعاتِ خروشان‌اش، انگار امواجِ بی‌تابِ دریاهای حاره‌ای به صخره‌های هزارساله‌ی منجمد قطبِ جنوب می‌کوبید؛ بعد یکباره چیزی توی رگ و پی و مفاصلِ اعصاب و روانم جاری شد، گرمایی نم‌نم توی شریان‌های اصلی بدنم با گردش خون لغزید، خودم و خود‌های‌ام روی فراز و نشیب‌های ملکوتیِ نمودارِ موسیقی سُرید و خودم که به خودش آمد پاشنه‌ی پای راستِ خودش را با سازهای کوبه‌ای ارکستر سمفونیک هم‌گام روی زمین می‌کوفید. توی هال خانه آوای هستیِ موسیقی می‌پیچید و من چرخ‌هایی به تنه‌ای که دستانش شکل پرواز گرفته بودند می‌دادم و یکی از خودهای‌ام را جای رهبر ارکستر گذاشتم و با خودم تنداتند می‌گفتم:«آهنگ‌نویسش کیست؟!» گویی که بارِ اولی بود چنین غوغایی می‌شنیدم، حواسم را حین روشن کردن چراغ‌های خانه که حالا آنها هم تصمیم گرفتند نورِ نارنجی‌شان را توی اتاق‌ها بپاشند، شبیه موج‌سواران روی امواجِ‌ رنگآبیِ این موسیقیِ «والس» سواری دادم و سرم را روی شانه‌های‌ام چرخاندم که «آهان» یادم آمد:«پادشاهِ والس» است «یوهان اشتراوس!»؛ خدای من، چند سالی‌ست «اشتراوس» گوش نداده‌ام؟! اما این آهنگ، این آلبوم، اصلا نمی‌دانستم این آلبوم، این آهنگ را داشته‌ام؟ از کجا آمده بود؟!...صدای‌اش را بیشتر و بیشتر کردم تا لرزش شیشه‌های خانه، که چشمم به آخرین پنجره‌ی ‌آشپزخانه، متنهی‌الهی خانه، یعنی در دورترین فاصله از جایی که من دست می‌فشاندم افتاد! نیش‌ام باز شد و یکباره ایستادم تا زیر‌لب بگویم:«ایول بابا...دمتون گرم». صحنه آنقدر رمانتیک بود که فکر نمی‌کردم من بتوانم شاهدش باشم یا هیچ‌کس در کَتش رود، چه خیالی‌ست! بر لبه‌ی آخرین پنجره‌‌ی نیمه‌باز، بر لبه‌ی پنجره‌ای که هیچ‌وقت هیچی نیست، یعنی از آن لبه تا دوردورها، تا ابدیت هیچی نیست، یا من ندیده‌ام یا نمی‌خواهم ببینم، دو فروند کبوتر با هم مغازله می‌کردند، دوتا کبوترِ تُپلیِ به شدت خوش‌رنگ، این یکی نوکش را به گردنِ دیگری می‌مالید و دیگری انگار نازش گُل کرده باشد، سرش را اینور و آنور می‌تاباند...تخصصی در کفترشناسی ندارم، نمی‌دانم مگر این وقت به خانه‌هاشان برنمی‌گردند؟ یا الان، روی لبه‌ی پنجره‌ی من...نمی‌دانم فقط می‌دانم جلوتر که رفتم روی گردن‌شان نقشِ رنگین‌کمان بود! درخشش هفت‌رنگی که روی تابِ گردن‌شان می‌سرید و می‌تابید. سرخوشانه چند لحظه‌ای ماتم برد به‌شان و طبق عادت، دستی بر چانه‌ام‌ بردم که ریش‌های تیزِ چندروزه‌ام پاسخ‌ام بود؛ خودم گفت: نکند امواجِ انفجاریِ موسیقی حال‌شان را بتاراند و مبادا...مبادا بپرند! انگشت‌ سبابه‌ام روی تکمه‌ی‌ «استپ» کنترل دستگاه که لغزید و سکوتِ فِسرده‌ای از در و دیوار خانه آویزان شد، هردوشان گردن گرداندند و با چشمانِ سرخ‌شان بهم‌ خیره شدند! یکی‌شان به گمانم آقای ماجرا بود و قهرمانِ زندگیِ بانو، بال‌به‌بال و لف‌لف‌کنان ولی قلدرانه جلوتر آمد، و مثل خودم که وقتی حوصله ندارم واکنشِ کلامی به رفتارهای تومخیِ برخی گونه‌های انسانی بدهم و با کج‌ومعوج نمودن اَخم‌های‌ام و مچاله‌ کردن یه‌وری صورتم، الفاظِ ناگواری می‌شوم، گردن خمود و طوری چشمانِ طعنه‌زنش توی چشمانِ مبهوتم زل زد که خواندمش:«مردک مازوخیسیمی...مگه مرض داری؟؟؟...برو ردِّ کارت» هر دو دست به نشانه‌ی تسلیم بالا بردم، چهره‌ام دمغ شد و سوی دیگری رفتم:«اصلاً به من چه!!». هنگامه‌ی موسیقی «والس» همه‌ی خانه را دوباره برداشت... 

به اندازه‌ی چندبار اصلاح روی صورتم خمیر‌ریش مالیدم، بویِ کف‌آلودِ اکالیپتوسِ تندی توی سوراخ‌های دماغم می‌چپید- توی آیینه‌ی روشویی چشمانم به چیزی خیره شده بود که نمی‌دانم چیست؟ تیغی هم دور می‌شد و هم نزدیک- سیلابِ امواجِ موسیقی از زیرِ درِ بسته خودش را می‌لغزاند و می‌لغزید داخل؛ هوس کردم قدم بزنم و زدم، توی خیابان‌های طهرانم، حین پیاده‌روی به چه فکر می‌کردم؟ شاید به این‌که حقیقت از منظر پشه‌ها چیست؟ یا این‌که بعضی زخم‌ها را هیچ تسلایی نیست - من اساساً حافظه‌ی خوبی ندارم، مُنتها حافظه‌ی کوتاه‌مدتم شوخیِ بی‌مزه‌ایست، چرا طفره می‌روم؟! گیجیِ مفرطم. خودآگاهم همیشه با انتزاعی‌ترین شهودِ ناخودآگاهم درگیر. می‌بینم اما نمی‌بینم. نمی‌بینم ولی می‌بینم. بعدِ اصلاح و بوییدن آخرین ادکلنِ بدبویی که خریده‌ام و فِساندنش روی بریدگی‌های صورتی که بریده بودمش؛ یادم رفته بود بر لبه‌ی آخرین پنجره‌ی لنگه‌بازِ خانه‌ام چه بود و چه نبود؛ همان پنجره‌ای که گفتم بر لبه‌اش هیچ‌وقت هیچی نیست، اما مطمئنم یکی از خود‌های‌ام عمیقاً به ایمان می‌اندیشید، که باید مجدداً همه‌ی خودهای‌ام ایمان بیاورند،«ایمان بیاوریم به خدایی که سماع می‌داند».

نیمه‌شب به خانه برگشتم

چندپیمانه قهوه

نورِ زردِ آشپزخانه

خاطرم یکباره به یادِ لبه‌ی پنجره افتاد

یکی از خودهای‌ام گفت: خواب بود...

دیگری گفت: خیال!

آن‌یکی چانه‌اش را خاراند و گفت: دلت می‌خواسته این‌طور ببینی!

حوصله‌ی قهوه‌جوش سر رفت از بی‌حواسی‌ام

باورم شد...وهم بود...

رفتم بر لب‌اش سیگار بدودم...

چوب کبریت میان راه خشکید

چشمم به چیزی افتاد...

انگار جا مانده باشد

یک پر! پری که تبلورش هفت‌رنگ بود...

سهمِ من نیست...سهمِ من نبوده....سهمِ من هیچ‌‌گاه از دنیا پر نبوده...

برداشتم و بردمش به دیگری اتاق

کاوِرِ صفحه‌‌اش‌ گشودم

«یوهان اشتراوسِ» عزیز...این پر برای توست.



پ.ن:

زندگی بدون موسیقی اشتباه است

تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند (نیچه)

 


96/4/31.بدیهه‌نوشت.طهران

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهربایی دیده شده...



برچسب ها: شب نوشت پیام رنجبران ، موسیقی رقص نیچه ، درباره عالیجناب موسیقی و معاشقات مربوطه ، تنهایی موسیقی آرامش ، یوهان اشتراوس موسیقی داستان ، درباره یوهان اشتراوس ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

یکشنبه 11 تیر 1396

موسیقی برای آفتاب پرست‌ها (یادداشت کوتاه)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،

«ترومن کاپوتی»



مجموعه داستان

 موسیقی برای آفتاب پرست‌ها

نویسنده: ترومَن کاپوتی

مترجم: بهرنگ رجبی

نشر: جهان نو

*

«یکی شبیهِ خودش»


پیام رنجبران



پشتِ جلد مجموعه داستان «موسیقی برای آفتاب‌پرست‌ها» در معرفیِ نویسنده‌اش نوشته:« ترومن کاپوتی استاد بی‌برو‌برگرد داستان‌نویسی در همان سنتی بود که پیشگامانش چخوف و همینگوی بودند»، البته به این توضیح اضافه می‌کنم، خوشبختانه در داستان‌های کوتاهِ «کاپوتی» نه از آن خودآگاه‌نویسیِ آزاردهنده‌ی جناب «چخوف» خبری‌ست و نه تصنع‌های همینگوی؛ و اتفاقاً در آخرین داستان‌ِ این مجموعه با عنوان «غلت‌های شبانه» که مصاحبه‌‌ی ر‌وایت‌گونه‌ا‌ی‌ست که «کاپوتی» با خودش داشته، در بابِ نویسندگان موردِ علاقه‌اش می‌گوید:«...همینگوی که نه- واقعاً ریاکار و متقلبه، همه چی قایم‌بکن...» اما در بی‌بروبرگرد استاد بودن او هیچ‌شکی نیست! «ترومن کاپوتی» یکی از آن داستان‌نویسان قهار و صاحب سبک شخصی‌ست، یعنی اگر دقیق‌تر بخواهم بگویم:«ترومن کاپوتی آمریکایی‌نویسی‌ست که شبیه به خودش می‌نویسد» یعنی قصه‌هایی محکم و منسجم با سروتهِ معلوم و مشخص- به رغم سبکش که تحت‌تاثیرِ تجارب روزنامه‌نگاری‌اش، چیزی مابین گزارش و ‌داستان یا رمان‌مستند است- وجه مشخصه‌ی روایات، گیرایی قصه‌هاست و غرق و مسحور شدن خواننده از شنیدنِ ماجراهایی جذاب! «کاپوتی» همچون سایر نویسندگانِ بزرگ جهانِ ادبیات از زندگی‌ِ ملموس می‌نویسد و همچنین شخصیت‌های باورپذیری می‌آفریند که هر خواننده‌ای نسخه و نمونه‌ی مشابه آنها را در فضای پیرامونش دیده یا دلش می‌خواهد ببیند! این خصیصه اغلب از قلم نویسندگانی جلوه می‌نماید که تجربه زندگی داشته‌اند! یعنی علاوه بر تسلط‌شان بر تکنیک‌های داستان‌نویسی و ابداع سبکی اصیل، دست‌مایه‌ی آثارشان برگرفته از تجارب‌ِ شخصی در زندگی‌ست. حالا هر چقدر قصه‌های‌شان جاندارتر و عمیق و جذاب‌ و متفاوت و تاثیرگذراتر باشد، یعنی نویسنده بده بستانش با جریان زندگی بیشتر بوده -به خودِ واقعی‌اش بیشتر رسیده- و شجاعت ریسک و چندبُعدی بودن و تغییرِ نگاه و دیدگاه و شیوه زندگی‌اش را داشته! می‌خواهم بگویم: نویسندگانی که یک عمر گرفتارِ روزمرگی و روندی یکسان و تکرار و تکرار و تکرار بوده‌اند و شیوه‌ی زندگی‌شان هیچ تفاوتی با سایر آدم‌های عادی نداشته، وجه غالب نوشتارشان درونمایه‌ای مکرر و فرمی تکراری‌ست و در غایت جز کسالت و ملال نه چیزی گیرِ خودشان می‌آید و نه خواننده... چندتایی از داستان‌های این مجموعه که توسط جناب «بهرنگ رجبی» به شایستگی و زیبایی ترجمه شده، جزو آثارِ بسیار مطلوبی‌ست که پتانسیلِ ارتباط با خواننده در آن‌ها وجود دارد و چه دلنشین‌اند؛ به خصوص داستانِ «بچه جذاب» که شرح خاطراتِ دیدارهای صمیمانه‌ی راوی‌ست با «مرلین مونرو» تک خالِ فراموش‌ناشدنیِ سینمای هالیوود.  

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

فهرست ارزش‌گذاری شده رمان‌های خواندنی؛ اینجاست!

نقد و تحلیل رمان «نادیا» نوشته «آندره برتون»؛ اینجاست!

نقد و معرفی رمان «و نیچه گریه کرد» نوشته «اروین یالوم»؛ اینجاست!




برچسب ها: نقد و معرفی موسیقی برای آفتاب پرست ها ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، نشر جهان نو وبلاگ سیناپس ، معرفی ترومن کاپوتی ، ترجمه های بهرنگ رجبی ، نقد موسیقی برای آفتاب پرست ها ، مرلین مونرو در داستان کوتاه ،

پنجشنبه 18 خرداد 1396

رمان: پین بال 1973 (موراکامی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،


هاروکی موراکامی



رمان: پین‌بال 1973

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: بهرنگ رجبی

*

یادداشت کوتاه 

 

به گمان‌م اینم یکی دیگه از امراض ناشناخته‌ی منه! وقتی کتابی از یه مترجمِ خوب می‌خونم که خیلی بهم می‌چسبه، و از قضا نویسنده‌اش هم کلاً موردِ علاقمه، چنانچه کتابه دیگه‌ای از همون نویسنده که مترجمش یکی دیگه‌ست، رو بخوام بخونم، اینقدر اضطراب می‌گیرم که مجبور می‌شم همش به خودم دلگرمی بدم، که نه‌بابا، احتمالاً این مترجمه هم کارشو بلده! خب، واقعیت اینه در هشتاد‌درصد موارد این اتفاق نمی‌افته و انگار نویسنده‌ی کتاب فرد دیگه‌ایه و من بارِ اولیه که باهاش روبرو شدم. درباره‌ی موراکامی خیلی این اتفاق افتاده؛ انگار بیشترِ مترجم‌های عزیزمون مثلِ بقیه‌ی صنوف، زیاد اهل ذوق و زحمت و پویش نیستن، که برن بگردن و باقیِ نویسنده‌های مهمِ دنیا رو پیدا کنن، یعنی به محض این‌که یه نویسنده(ترجمه) کارش تو ایران می‌گیره، تا مدت‌ها ما شاهدِ ترجمه‌های متعدد از اون نویسنده هستیم و اکثراً ترجمه‌هایی که در بد بودن با هم در رقابت هستن! شخصاً ترجمه‌های آقای «مهدی غبرائی» از موراکامی رو می‌پسندم، اما الان فکرکنم هفت‌هشتایی «موراکامی» در ورژن‌های مختلف تو ایران داشته باشیم!! خیلی ناگهانی چشمم به رمانِ «پین‌بال 1973» نوشته‌ی «هاروکی موراکامی» که افتاد، آروم که برش داشتم، دیدم مترجمش آقای «بهرنگ رجبی»‌ست! چند خطی از صفحه‌ی اول رو خوندم:

 

«آنقدر لذت می‌بُردم از شنیدنِ قصه‌هایی درباره‌ی جاهای خیلی دور که دیگر بفهمی‌نفهمی شده بود مریضی.

آن زمان‌ها، که الان شیرین ده سالی ازش گذشته، می‌رفتم این‌ور و آن‌ور و از آدم‌ها می‌خواستم برایم تعریف کنند کجا دنیا آمده‌اند و بزرگ شده‌اند، حتماً آن روزها حسابی شنونده‌ی خوب کم بود، چون سراغِ هر کی می‌رفتم، خیلی مشتاق و پُرشور برایم حرف می‌زد. دوربَر که پیچید دارم چه کار می‌کنم، دیگر حتا کم‌کم آدم‌هایی می‌آمدند پیشم که توی عمرم چشمم هم به‌شان نیفتاده بود، فقط برای این‌که قصه‌های‌شان را برایم تعریف کنند.

درباره‌ی هر چیزی و همه چیز حرف می‌زدند، انگار دارند توی چاهی خشک سنگ‌شان را می‌اندازند، بعد خیلی خوشحال و راضی می‌گذاشتند می‌رفتند...»

 

آره خلاصه! یه داستانِ خیلی خوبه 153 صفحه‌ای از «هاروکی موراکامی»، با ترجمه‌ا‌ی بسیار قوی یه نفس خوانده شد! جزو بیست درصدی‌ها بود!

از همین رمان که جزو چندتا کارِ اولشه و دومین جلد از سه گانه‌ی «موش صحرایی»، کاملاً مشخصه «موراکامی» قراربوده در آینده‌ش کارهای خیلی بزرگی بنویسه.


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 فهرست رمان‌های جذاب و خواندنی؛ اینجا بخوانید. 


برچسب ها: نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، نقد و معرفی رمان پین بال ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، رمان پین بال 1973 نقد معرفی ، هاروکی موراکامی پینبال 1973 ، نقد و معرفی رمان پین بال 1973 ، پین بال 1971 بهرنگ رجبی ،

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395

گفتن...!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب نوشت ،

                                    

گفتن...!


دست بند با مچ دستانم مغازله می‌کند.انگار معشوقه‌ای که پس از سال‌ها انتظار به دور تن یار دیریافته پیچیده.نگاهم را از چشمان تیز سربازی که هنوز ریش صورتش جوانه نزده می دزدم تا به پشت توریهای مشبک و فولادی پنجره ی اتومبیل وَن زل بزنم.نمی دانم تا ندامتگاه چقدر دیگر مانده است؟!چقدر دیگر باید به لولیدن بی تفاوت مردمِ پیاده روها خیره بمانم.با تکانهای ناگهانی خرابیِ آسفالت خیابان های شلوغ شهر دوباره با سرباز چشم در چشم می شویم.چهارده روز بازداشت بودم. چهارده روزی که تازه ترین هوا بوی توالت های بی هواکش بود و هوای دادگاه که اتاقهای کنارش بود.چهارده روزی که نخوابیدم....به اعداد روی مبایل سرباز که حالا جلوی رویم گرفته  نگاه می کنم.کلمات را تکه تکه می گوید :«اگه...اگ...اگه می خوای  تل...تلفن بزن!». می خواهم بگیرمش که تقه ی دست بند گلوی دستم را تنگ تر می فشارد.می گوید:« تو...تو شماره بگو...م...م..م...من می گیرم!».تکیه می دهم تا چَشمانم را آرام ببندم. هوای خنکی از سوراخهای نامریی ون به پس کله ام می خورد. می گوید:« چ...چرا تو...تو دادگاه چیزی نگفتی؟!...یا...یا...توبازجویی...چرا اینکار رو کردی؟!». قصد داشتم که بگویم! قصد داشتم که همه  چیز را بگویم. قصدم این بود که هر آنچه سالهاست در سینه ام انبار کرده ام را یکی یکی برایشان تعریف کنم. مدتها بود که تصمیم گرفته بودم که بگویم. نخستین فردی را که انتخاب کردم مادرم بود. روبرویش که نشستم نگاهی به من انداخت و خواست که بگویم.چقدر پیر شده بود.چقدر شکسته.انگار با آن زنی که در کودکی می شناختم فرق کرده بود.چشمانش مابین پلک های چروکیده اش بغض کرده بود. خم شدم تا گیسوانش را ببوسم.عطر همان عطر مادر بود لیکن این مادر شکسته مادر من نبود. وقتی که در خانه را می بستم، از پشت قاب پنجره ی روبه حیاط گفت :«یادت باشه چیزی نگفتی»....ََ

پیشخدمت فنجان قهوه را روی میزم می گذارد.نگاهم از انگشتانش تا به صورتش می رسد رویش را بر می گرداند.حتا فرصت این را نیافتم که ببینم چهره اش چگونه است؟!...کافه شلوغ است.دختر و پسر.زن و مرد.لابلای دود سیگار برای هم ژست می گیرند. ژست های آشنا.انگار هرشب همه ی آنها را فقط توی فیلم ها می بینم.انگار برای هم بازی می کنند.انگار صورت هیچ کدام واقعی نیست.انگار زیر هر نقاب هزار حرف ناگفته خشکیده است.حرفهایی که با کلماتی که به یکدیگر می زنند زمین تا آسمان متفاوت است.حسرت می خورم.کاش می شد.کاش می شد من هم بگویم.یکبار تا دم دمای گفتن رفته بودم.برای زنی که در خیابان یافته بودمش.از سرما و بوران زمستان می لرزید. بخانه که رسیدیم از جلوی شومینه تکان نمی خورد. هر چند لحظه یکبار قهقهه می زد:« خدا خیرت بده! امشب سرما رو همه جای مشتریها تاثیر گذاشته بود...امان از یک نفر!...گرمم که شد تا صبح گرمت می کنم». خواستم بگویم نه! نیازی نیست، فقط...که خودش گفت :« اوه..اوه...از این تریپ منزوی ها هستی که یه جفت چشم و گوش کفایتت می کنه ».بعد بلندتر خندید. خنده هایش را دوست داشتم.مهربان بود و صادق.آدمها وقتی مجبور نباشند چیزی را پنهان کنند خنده هایشان شیرین می شود.گرم و دلچسب. در ذهنم لبخند و نگاهش را تند تند با تمام دخترهایی که توی این چندسال آشنا شده بودم مقایسه می کردم.همانها که قسم می خوردند تنها عشق زندگیشان من هستم. که فقط با من حرف می زنند. که اگر من پیدا نمی شدم شاید هیچ وقت با مرد دیگری هم صحبت نمی شدند. خنده های هیچ کدام شیرین نبود!!...برایش چای که آوردم خوابش برده بود.چراغ های خانه را خاموش کردم.قرمزی شعله های هیزم سوز هال روی صورتش تا صبح رقصید....چشمانم آرام آرام سنگین شد. و سنگین ترین خواب زندگی ام بر  من غالب.وقتی بیدار شدم هیچ کس توی خانه نبود.سیگارم را خاموش می کنم و از کافه بیرون می روم...

آخرین گزینه به ذهنم رسید. دویست و پنجاه تا والیوم حل شده توی یک نصفه نوشابه ی خانواده.تا به محضر کسی مشرف شوم که با خودش کسانی را می آورد که به حرفهایت گوش می کنند. همان ها که از کودکی توی گوشم خوانده بودند که همیشه حرفهایت را خواهند شنید. همانها که نگفته به حال و روزت آگاهند. اما هیچ وقت این وعده ها مرا راضی نکرده بود. چرا که هر زمان می خواستمشان نبودند. می خواستم این بار توی چشمانشان حرف بزنم. بی هیچ حائلی.بی هیچ حجابی. بی شک این بدن مانع گفتگویمان شده بود. این جنازه ی هشیار. این جنازه ای که حالا دیگر به بودنش نیاز نیست. یک چیز فدای یک چیز دیگر...وقتی سبک شده بودم و درست مثل همه ی وعده ها چند ده سانتیمتر! بالاتر از سطح تنم پرواز می کردم!...آمد. همان که منتظرش بودم.همان که قرار بود هم صحبتم شود. اما پیش از هر کلامی پنجه اش را روی گلویم گذاشت. و آنچنان با فشار مرا در جسمم چپاند که وقتی روی تخت بیمارستان از جا پریدم تمام سیم های متصل به سینه ی لختم بریدند.بجز یکی! و بجز یک صدا چیزی نشنیدم. یک صدای آزار دهنده: بیق...بیق...بیق...صدای یک ضربان شوم.ضربان قلبی که مجدد شروع به تپیدن کرده بود...

سرباز شانه ام را تکان تکان می دهد.چشمانم را باز می کنم.یک نخ سیگار برایم چاقیده است. می گوید:«بی...بی...بیا».و آنرا بین لب هایم می گذارد.چندکام می گیرم.با هجوم یکباره ی نیکوتین سرگیجه ی خوشایندی دچارم می شود.سرباز می گوید:« من...مَ...منم هیچ وقت...نَ..نَ..نشد حرف بزنم...وَ...وَ..ولی تو برای من بگو». اما پیش از هر گفتنی! درهای بزرگ ندامتگاه باز می شود. و از مشبک های آهنی پنجره ی وَن بدون هیچ حسرتی آخرین نگاه را به خیابان های شهر می اندازم.

 

*

پیام رنجبران. تقدیم به این روزهایم.  

 


برچسب ها: شب نوشت ، پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، متن های عاشقانه ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، پیشنهاد کتاب وبلاگ سیناپس ، نقد و معرفی فیلم ولاگ سیناپس ،