دوشنبه 29 آبان 1396

داستانک: «پایان بحث»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پراکنده ،




«پایانِ بحث»


تام مردی جوان، خوش‌قیافه و خوش‌گذران بود، هرچند وقتی با سام که دوماه بود هم‌خانه‌اش شده بود شروع به جدل کرد کمی مست بود.

«نمی‌شود. نمی‌شود یک‌داستان کوتاه را فقط با پنجاه و پنج کلمه نوشت، ابله!»

سام درجا او را با شلیک گلوله‌ای ساکت کرد!

لبخند‌زنان گفت:« می‌بینی که می‌شود».

 

 

 

«تری. ال. تیلتون»

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

درباره‌ی «ریچارد براتیگان» و «صید قزل‌آلا در آمریکا» (اینجا)


شب‌نوشت «برگشت به تاریکی» (اینجا)


برچسب ها: داستان پایان بحث ، داستانک پایان بحث ، داستان خیلی کوتاه ، تری ال تیلتون نویسنده داستانک ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، داستانک مینیمالیسم ، رمانهایی که باید بخوانیم ،

دوشنبه 22 آبان 1396

رساله‌ی وجودیه (ابن عربی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،







او را جز او نبیند و جز او درک نکند و جز او نشناسد. می‌بیند خودش را خودش و می‌شناسد خودش را خودش. نمی‌بیند او را احدی غیرش و درک نمی‌کند احدی غیرش. حجابش وحدانیّت اوست، پس او را شیئی غیرِ خودش نمی‌پوشاند. وجودش حجابش است، وجودش به وحدانیّت پوشیده می‌شود بدون هیچ چگونگی. غیر او احدی نه او را می‌بیند و نه او را درک می‌کند، نه نبی مرسلی و نه کاملی و نه ملک مقربی او را نشناسد. نبی او خودش است و رسولش خودش و رسالتش خودش و کلامش خودش.

 

 

 

برچیده از رساله‌ی وجودیه، نوشته‌ی ابن عربی

 

 

 

 

نقد سه‌گانه‌ی ساموئل بکت ( مالوی، مالون می‌میرد، نام‌ناپذیر)


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: رساله وجودیه ابن عربی ، رساله وجودیه نوشته محیی الدین عربی ، تصوف ابن عربی ، فتوحات مکیه ابن عربی ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، پیشنهاد رمان وبلاگ سیناپس ،

چهارشنبه 17 آبان 1396

سیب از درخت فرو افتاد (عباس کیارستمی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،







 

بیزارم از زبان

زبانِ تلخ

زبانِ تند

از زبانِ دستور

از زبان کنایه

 

با من

به زبانِ اشاره

سخن بگو

 

 

 

 

شعر: عالیجناب عباس کیارستمی.

نقاشی: مودیلیانی

 


درباره‌ی رمان «تسلی‌ناپذیر» نوشته‌ی «ایشی‌گورو» ( اینجا)

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: اشعار عباس کیارستمی ، هایکو عباس کیارستمی ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، دل نوشته عباس کیارستمی ، شاعر سینما عباس کیارستمی ، نقد پیشنهاد رمان وبلاگ سیناپس ، معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ی صدبرگ- مهرماه 96 منتشر شده!

رمان: دلبند

نویسنده: تونی موریسون

 مترجم: شریندخت دقیقیان

 ناشر: جهان نو

*

روحِ متفاوت

پیام رنجبران


بانو «تونی موریسون» نویسنده‌ی سیاهپوست رمان «دلبند» و برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات سال 1993،  حین گرفتن جایزه‌ی حلقه منتقدان آمریکا به پاس یک عمر دستاور هنری گفت:« زمانی که کتابهایم چاپ شدند، روی قفسه مخصوص نویسندگان سیاهپوست قرار گرفتند، نه در کنار دیگر آثار ادبیات داستانی». شاید فاصله‌ی مابینِ آن قفسه‌های کتاب زیاد نبوده اما در کشوری که برده‌داری رکنی اساسی از نظامش بوده این فاصله به اندازه‌ی چندین‌قرن سرکوب، شکنجه، خفقان، طاقت و بردباری‌ست. « تونی موریسون» آفریقایی‌تبار و برای رسانیدن فریادِ برده‌گان سیاهپوست به گوش جهانیان که پدربزرگش نیز از همان برد‌ه‌گان بوده، مسیری طولانی طی نموده‌؛ اینک او یکی از غول‌های ادبیات معاصر آمریکاست، و تقریباً تمامی جوایز ادبی معتبر دنیا را به خود اختصاص داده، و نخستین زن سیاهپوستی است که کرسی‌ای در دانشگاه پرینستون دارد و همچنین اولین زن سیاهپوست آمریکایی‌ست که به دریافت جایزه‌ی نوبل نائل شده. وجه تمایز موسیقی و ادبیات سیاهپوستان آمریکا با سایر، در گونه‌ای از رنج یا به دیگر سخن، زایشی درداگین از گونه‌ای رنج است‌ که وزن‌اش به فشردگی‌ی بغضی سنگین می‌ماند که فقط شبیه به حال‌و‌هوای خودشان و مختص به این نوع موسیقی یا ادبیات است و البته نمی‌توان از تاثیر فراوانش بر ساحت هنر ناب، علی‌الخصوص در حوزه‌ی موسیقی چشم‌پوشی کرد؛ بغضی که وقتی مبدل به آوا می‌گردد، صدای زنان و مردانی‌ست که در جست‌وجوی ترکیبی مناسب، رمز یا کلیدی برای بیان رنج‌های‌شان، گرداگرد هم آنقدر صدای یکدیگر را می‌قاپند تا کمر کلمات شکسته شود، تا به ورای واژگان پل بزنند، تا در خلسه‌ای روحانی به سنخی از هارمونی دست یازند، که وقتی هماهنگ می‌شوند، آوازشان به موجی از صدا با چنان دامنه‌ی وسیعی تبدیل می‌شود که اعتراضش تا اعماق ژرف آب‌ها راه می‌جوید، از دامنه‌ی کوه‌ها بالا می‌رود تا ندایش به آسمان داغ و خاموش، در پی عدالت چنگ بیندازد. بدین‌سان ادبیات سیاهپوستان آمریکا نیز، آیینه‌ای‌ست تمام‌رخ، شاعرانه، صریح و بی‌پیرایه که وقتی به کلمه درمی‌آید، مانند نوت‌های موسیقی‌شان در پس شکل ظاهری واژگان، هاله‌ا‌ی دردآلود از سرگذشت قرن‌ها تبعیض نژادی، بی‌عدالتی، ستم و تحقیر مویه می‌کند. رمان «دلبند» برنده‌ی جایزه‌ی ادبی پولیتزر 1988- ماجرای تاثیر‌گذار و عجیبی دارد! اغلبِ قصه‌هایی که به روایت‌ رنج انسان‌ها تحت فشار سیطره‌ی نظام‌های قدرت می‌پردازند برای تاکید بر وجه واقعی‌بودن قصه‌شان، و جلب همدلی خواننده، جهت تعریف ماجراهای‌شان از الگوهای واقع‌گرایی در داستان‌گویی بهره می‌برند و بر آن پافشاری می‌نمایند؛ سعی می‌شود قصه، شکل تخیل و خیال به خود نگیرد، بدین لحاظ پردازش موقعیت‌ها و شخصیت‌های داستان در بستری از واقعیت‌های ملموس، عینی و روزمره شکل می‌گیرد. اما الگوی روایت رمان «دلبند» وارد حوزه‌ی نوع دیگری از «رئالیسم» یعنی «جادویی‌»اش می‌شود. رمان با چنین جمله‌ای آغاز می‌گردد:« 124 کینه جو بود» و «124» اسم کلبه‌ای‌ست که باقیمانده‌ی خانواده‌ای در آن زندگی- در واقع مردگی!- می‌کنند. ماجرای داستان حول و حوش روایت دردناک یک برده‌ی زن به‌نام «ست» می‌چرخد که بهمراه دخترش ساکن «124» هستند، پسرانش پا بفرار گذاشته‌اند زیرا یک «روح» در آنجا رفت‌و‌آمد دارد . اساساً «رئالیسم جادویی» اعتراضی‌ست به غلبه‌ی فرهنگ بیگانه، تکنولوژی تحمیلی و حاکمیت عقلی که جایی برای تخیل و اسطوره باقی نمی‌گذارد و محملی‌ست برای بیان اسطوره‌های بومی، عقاید و سنن ابتدایی و بازگشت به باورهای خودی. اما همان‌طور که در سطور بالاتر درباره‌ی فضای متمایز هنر سیاهپوستان به عرض رساندم، آنچه در ادبیات‌شان ویژگی‌ها و رنگ «رئالیسم جادویی» به خود می‌گیرد نیز متفاوت است . برای لمس جنس این تمایزات می‌بایست به خاستگاه‌شان رجوع کنیم و به آن لحظات دردآگین آغازین‌، چیزی مشابه زایشِ موسیقی‌شان حین کارهای طاقت‌فرسا زیرشلاق اربابان، یا شباهنگام که برده‌گان در بدترین مکان‌ها به یکدیگر غل‌و‌زنجیر می‌شدند، برای طاقت آوردن زخم‌های روحی، روانی و جسمی‌شان، و شکنجه‌ای که تار و پود وجودشان را بهم لولانده، به موسیقی پناهیده و ندایی از درون‌شان صدا می‌شده. می‌خواهم بگویم: زمانی که روح آنان به دلیل مشقت‌ها- مثلاً طبق قانون نامرئی میان‌شان، آنان نمی‌بایست به اعضای خانواده‌شان دل‌ می‌بسته‌اند زیرا هر آن ممکن بود ارباب تصمیم به فروش همان عضو خانواده بگیرد- به درون خود، و تصورات‌شان رانده می‌شدند، در تمنای جهانی که در آن ظلمی نباشد. اما مگر درون در امان مانده؟! این‌گونه سنخ دیگری از «رئالیسم جادویی» خلق می‌شود. تصورات دردناک. درست مانند لحظاتی که روح، روان و کالبد از شدت رنج بهم می‌پیچد طوری که مرز درونِ دردآگین آدمی با دنیای بیرون، یعنی واقعیت شکنجه‌وار زندگی‌‌ محو می‌شود؛ هر آنچه از درون می‌جوشد و هر آنچه از بیرون به درون‌ فرومی‌ریزد در یک واژه خلاصه می‌گردد:«درد». بدین‌سان روحِ «دلبند»، روح سرگشته‌ی خانه‌ی «124»، با تمامی ارواح سرگردان تصور شده متفاوت است.

 

 




درباره‌ی «جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد» نوشته‌ی «سوتلانا الکسویچ» (اینجاست)


کتابخانه‌ی سیناپس «نقد و بررسی چهارده رمان» (اینجاست)

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد رمان دلبند تونی موریسون ، نقد و بررسی رمان دلبند ، نگاهی به ادبیات سیاهپوستان ، نگاهی به موسیقی و ادبیات سیاهپوستان ، نقد و معرفی رمان دلبند تونی موریسون ، نقد و معرفی رمان دلبند ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

یکشنبه 30 مهر 1396

زنِ اثیری (صادق هدایت)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،










در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید؛ اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره‌ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه، همه‌یِ بدبختی‌های زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود، دوباره ناپدید شد. نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.

 

 

 

 

برچیده از رمان «بوف کور» . نوشته‌‌ی عالیجناب:‌ صادق هدایت


*

 

شب‌نوشت‌ها


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: زن اثیری صادق هدایت ، قسمتی از بوف کور هدایت ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، بوف کور هادی صداقت ، زن اثیری بوف کور ، پاراگرفهای زیبا بوف کور ، بوف کور شاهکار ادبیات مدرن ایران ،

جمعه 28 مهر 1396

داستان‌های ناتمام (بیژن نجدی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،








پدر گفت که نعش ملیحه را زیر پای درخت بگذارند و با سر به بگم اشاره کرد که شروع کند. بگم بسمه‌اله گفت و خطبه عقد را با صدای بلند خواند.

همه به جنازه نگاه کردیم. بگم یک بار دیگر هم خطبه را خواند.

صورت ملیحه زیر کتان بود. بگم خطبه‌اش را برای دومین بار خواند.

پدر گریه‌اش را قورت داد و روی زمین نشست، کف دستش را روی کتان جایی که پیشانی ملیحه پنهان شده بود گذاشت.

حالا ملیحه برای درخت گز عقد شده بود.


 

*

برچیده از مجموعه‌ی «داستان‌های ناتمام» نوشته‌ی «بیژن نجدی». مجموعه آثاری که مرگ به او فرصت اتمام‌شان را نداد، و ادبیاتِ پیشروی ایران بیش از پیش یتیم شد...


 من لابه‌لای کلماتِ این کتاب

داستانِ (A+B)

نفس کشیدم

بودم

مُردم

و هربار

زنده شدم...


 *

درباره‌ی مجموعه داستان «دوباره از همان خیابان‌ها» نوشته‌ی «بیژن نجدی»( اینجا)


نقد رمان «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» نوشته‌ی «آنتونی دوئر» (اینجاست)


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد مجموعه داستانهای ناتمام ، داستانهای ناتمام بیژن نجدی ، داستان از مجموعه داستانهای ناتمام نجدی ، یک داستان کوتاه بیژن نجدی ، داستانی از داستانهای ناتمام بیژن نجدی ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، ادبیات پیشرو بیژن نجدی ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ-شهریور 96 منتشر شده!



ا

آنتونی دوئر



رمان

 تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم

نویسنده: آنتونی دوئر

مترجم: مریم طباطباییها

برنده جایزه پولیتزر 2015

*

علیه فراموشی


پیام رنجبران


آروزی محالی‌ست؟ توقع زیادی‌ست؟ چه کاری از دست‌مان برمی‌آید؟ نقش ما در قضایا چیست؟ چرا باد سیاهی‌ها را با خود نمی‌برد؟ خستگی را خسته شدیم؛ اصلاً چرا نپرسیم «خب که چی؟» چرا باید ادامه بدهیم؟ چرا یک‌شب تمام‌اش نکنیم؟ چرا انصراف ندهیم و این سیاره‌ی دیوانه را رها نکنیم؟ چرا باید به این بازی ادامه دهیم؟ گناه نخستین چرا دست از سرمان برنمی‌دارد؟ اولین گناهْ فراموشی نبود؟ ما چه چیزی را فراموش کرده‌ایم؟ نکند آنچه که هیچ‌گاه فرا نگرفته‌ایم فراموش کرده‌ایم؟ شاید آمده‌ایم تا به خاطرش آوریم، یا شاید یاد بگیریم، اما تا کنون به طرز مهلکی وانمانده‌ایم؟ آیا هرچقدر پیش می‌رویم راه باریک‌تر نمی‌شود؟ هولناک‌تر نشده؟ آهای آدم‌ها، سوأل اصلی، مسئله‌ی حل‌ناشده‌ی حیاتی، انسداد شریان زندگی این است:«برای این‌که یکدیگر را قتل‌عام نکنیم چه باید کرد؟». ما مدعیان سلطنت شعور بر زمین هنوز چه عاجزیم در پاسخ بدین پرسش؛ با چنین داعیه‌های خرد‌ورزی، با چنان فخری که به دیگر موجودات می‌فروشیم هنوز از پس نکشتن یکدیگر برنیامده‌ایم، پاسداشتِ حقّ زندگی که سایر موجودات حداقل نسبت به هم‌نوعانشان مراعات می‌کنند؛ چه ترسناک‌‌تر شده‌ایم، چه برای‌مان عادی شده؛ هر بار گذرمان به صفحه‌ی تلویزیون، یا صفحات اخبار می‌افتد، شاهدیم بر عاقبتِ انسان! انگار پیامد زحمات خردورزی، شعور، هوش و تعقل بشریت «‌بیعاری»ست! انگار آدمیان کار دیگری ندارند، جماعتی «بیعار» بی‌وقفه مشغول قتل‌عام یکدیگر‌اند و جماعتی «بیعار» حین لنباندن صبحانه‌شان با علاقه اخبارش را تماشا می‌کنند! بی‌مرخصی، با خودشان قرارداد بسته‌اند، صبح تا شام، تا بامداد، تا صبح دیروز، و تا هزار صبح فردا پیگیر‌اند، هر لحظه به مشغولیّتِ «هم‌کشی» و «بیعاری» مشغول‌اند، به خون یکدیگر تشنه‌اند و نمی‌دانم کدامین خون رفع‌عطش خواهد کرد؟ چه‌هنگام سوت پایان این بازی هلاک زده خواهد شد؟ ای کاش لحظه‌ای دست نگه داریم، ای کاش مابین نیمه‌ها فضا عوض شود، ای کاش تاکتیک عوض شود، ای کاش جای جنگ علیه جنگ، تدبیر دیگری چاره شود! هر دو خاکریز متخاصم یاد بگیرند، ریشه‌ی حمله بخشکد تا انتقام برافتد، ای کاش «خودآگاهی» مبتنی بر «آگاهی» متعالی سفره‌ی «جنگ» بروبد. لیک چنین رهی که می‌رویم مقصدش «هیهات» است، چه‌این‌بار «انفجارهای اتمی» مرثیه‌ای‌ست بر پایانِ سلسله‌ی آدمی، انگار که هیچ‌وقت هیچ‌چیز نبوده، انگار که هیچ‌وقت نبوده‌ایم. آخر، بشر شقه‌شقه شده، عده‌ی معدودی به «خودآگاهی» رسیده‌اند و دریافته‌اند بدون قتل می‌توان زندگی‌ کرد، که جا برای همه هست، که اینان تعدادشان نسبت به جمعیت دنیا بسیار اندک است؛ اما شقه‌‌های کثیرتر، خیل عظیمی هستند که پیروان رهبران ناقص‌العقل و متوهمی‌اند، سرسپردگانی که حتا از سرمنشا محتویات سر‌شان، و موهوماتی که به‌شان القا شده خبر ندارند، بدین‌سان «ناخودآگاه» آنچه به‌شان حقنه‌شده، بی‌چون-و-چرا اجرا می‌نمایند! بازیچه‌ی رهبرانی مالیخولیایی‌‌ که شوخیِ طبیعت‌اند، اصلاً صورت مسئله هم آنقدر ساده است که به شوخی می‌ماند، اما چه شوخی‌های ناگواری؛ گناه دیروز، گناه امروز همچنان فراموشی‌ست؛ حال پرسش این است: چاره چیست؟آیا امیدی هست؟ مسلماً پاسخ به این سوالات وظیفه‌ی شخصی و گروهی‌ست، چنانچه امیدی باشد بازهم در گروی «خودآگاهی»ست، یعنی جای تن‌دادن به «نسل‌کشی»های کریه‌تر، می‌توانیم تاریکی‌های تجربه‌های شرم‌آور گذشته‌ی انسان را مجدداً با ادبیات، سینما، فلسفه و هنر مقابل دیدگان‌مان بگذاریم! تا لابه‌لای سیاهی‌ها «تمام نورهایی را که نمی‌توانیم ببینیم» را ببینیم! آن‌سان که نویسنده‌‌اش «آنتونی دوئر» با صرف ده‌سال از عمرش برای نوشتن چنین اثر باشکوه، ژرف‌ و یاددارنده‌ای همت گمارده. داستان گیرای رمان «تمام نورهایی...» برنده‌ی جایزه‌ی «پولیتزر» سال 2015 انعکاسِ دقیقِ یکی از همان تلخ‌ترین، سیاه‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین تجربه‌های نسل آدمی‌ست، یعنی وقایع جنگ‌جهانی دوم؛ ماجرای «ماری-لو» دختر نوجوان و نابینای فرانسوی که پدرش کلیدار موزه‌ی تاریخ طبیعی‌ست، و همچنین «ورنر» نوجوان نخبه‌ی آلمانی که با خواهرش «یوتا» ساکن یتیم‌خانه‌ای در آلمان‌اند، او به دلیل هوش و استعدادش در تعمیر رادیو، آرزوهایی از جمله حضور در دانشگاه‌های معتبر برلین و مبدل شدنش به «فردی خاص» در سر دارد، اما با آغاز جنگ‌جهانی دوم زندگی‌شان زیروزبر می‌شود؛ «ماری-لو» به همراه پدرش از «پاریس» به  شهر «سنت‌-لو» می‌گریزند و در این سفر تنها نیستند چرا که موزه وظیفه‌ی حفاظت الماسی افسانه‌ای به نام «دریای شعله» را به پدر سپرده:‌»کسی که سنگ را دارد تا ابد زنده خواهد ماند؛ اما تا زمانی که آن‌را داشته باشد، بدشانسی رهایش نمی‌کند». استعداد «ورنر» نیز منجر به برنده شدن در آزمونی و ناگزیر رفتن به مدرسه‌ای زیرنظر افسران بی‌رحم هیتلر می‌شود و سپس برای ردیابی فرستنده‌های نیروهای مقاومت فرانسه به این کشور اعزام می‌شود! این دو نوجوان در کوران آتشی که در حال سوزاندن شهر «سنت-لو» است با یکدیگر آشنا می‌شوند، مواجه‌ای که قبل از اینکه یکدیگر را ببیند و خودشان بدانند، پیشینه‌ای بر حسب یک ارتباط رادیویی دارد! «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» ارج نهادن قداست زندگی و علیه فراموشی‌ست.

 


 

 

اگر خدا نباشد همه‌چیز مجاز است /ضمیمه‌ای بر نقد رمانِ«تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم»


درباره‌ی «حکمت شادان» نوشته‌ی «فردریش ویلهلم نیچه» (اینجاست)

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم ، تحلیل رمان تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم ، برنده جایزه پولیتزر 2014 آنتونی دوئر ، معرفی رمان تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم ، جنگ جهانی دوم آنتونی دوئر ، نقد All the Light We Cannot See ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4