جمعه 17 شهریور 1396

شب‌نوشت: برگشت به تاریکی!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،



 برگشت به تاریکی!

 

 

خیلی‌ها مثل تو می‌گویند: فقط از کارکتر‌های منفی قصه‌ها خوششان می‌آید، از روان‌پریشان با اذهانِ چند‌لایه، یا دائم‌الخمرهای خیالاتی، الکلی‌های داغانی که در انتهای داستان تصمیم می‌گیرند ننوشند اما تا آخر عمرشان چیزی در وجودشان سرجای خودش نباشد، چیزی همیشه اشتباه باشد، این دنیای دیوانه را مست نباشند، هشیارْ مصلوب شوند، به خاطر این‌که بد‌آموزی نباشد در فرجام داستان به زندگی‌ برمی‌گردند، می‌گویند به خاطر خودشان است یا واقعاً به خودشان آمده‌اند، اما خزعبل می‌بافند و هیچ مستی در اعماقِ قلبش به خاطر خودش به زندگی برنمی‌گردد؛ همه‌ مجذوب کارکترهای منفی داستان‌ها هستند، عاشقِ لاابالی‌ها، خسته‌ها، دیوانه‌ها، تنهایان، شب‌گردها، فلسفه‌فکرانِ شاعرمآب، آدم‌هایی که خستگی را خسته‌اند، گم شده‌اند، شلوغی را بیزارند، بامداد از خانه‌های‌ متروک‌شان بیرون می‌آیند، یقه‌ی پالتوشان را بالا می‌دهند، در مه، زیرِ سوسوی آخرین ستارگان و چراغ‌های نارنجیِ خیابان، ساکت‌اند و اگر ساعت‌ها کنارشان بنشینی هیچ نمی‌گویند، انگار چشمان‌شان به جراحات عمیقی لابه‌لای خاطراتِ ذهن‌شان خیره مانده، آدم‌هایی که اهل خطرند، یا اهل خطر بوده‌اند، آن‌هایی که بارِ حوادثِ زندگی‌ِ پردردسر گذشته‌ی طوفانی‌شان را سال‌هاست به دوش خود می‌کشند، شاید به خاطر همین ساکت‌اند، ترجیح می‌دهند یکی‌یکی سفید شدن موهای‌شان را همدم دلتنگی‌هایشان کنند اما سکوت باشند، دنبال قائله‌ی تازه‌ای نیستند، شاید حتا اگر به‌شان بتوپند یا ریشخند‌شان کنند، دیگر به سرشان نزند با مشت دماغِ بلاهت را توی صورتش له کنند و از رنگِ خون لذت ببرند، نگاه‌شان پوزخند می‌شود و بی‌خیال می‌روند پی‌کارشان، من می‌گویم اما شما باور نکنید! گفتم که ساکت‌اند اما درون‌شان غوغاست، خشمی منقبض زیرِپوست‌شان هیاهوست، طوفانی فشرده درون‌شان بهم می‌پیچید، توفانی درون‌شان می‌توفد، منظومه‌ای به شانه می‌کشند، آوارِ زخم‌های هزار سیاره را، روحی دردآگین را، روحی که آنچنان جر خورده واکنش‌هایش ترسناک است، خودشان از خودشان می‌هراسند، پس باید ساکت باشند، باید هیچ نگویند، چون فقط خودشان می‌دانند اگر مجدد به سرشان بزند و تصمیم بگیرند «بدمن» قصه بشوند خیلی‌ها زندگی‌شان بهم می‌خورد، آسایش‌شان تعطیل می‌شود؛ آهان، واژه را جُستم:«بدمن»، اکثریت از «بدمن‌» قصه‌ها خوششان می‌آید، برای‌شان جذاب است، اما اینجا اشکال کوچکی وجود دارد، مردم از «بدمن»ها فقط توی قصه‌ها خوششان می‌آید، آنجا برای‌شان گیراست، دل‌شان می‌خواهد فقط در داستان همراه‌شان باشد، وجودشان را بکاوند و انگشت به دهان بمانند، اما در واقعیت، یعنی در همین زندگی، همه ازشان می‌ترسند، همه فرار می‌کنند، شاید فقط در حد یک ناخنک زدن به‌شان نزدیک شوند، آخر در دنیای واقعی آدم‌های خوب به کارشان می‌آید، همین «گودمن»‌های پخمه‌ای که تمام عمرشان همین چرندیِ بوده‌اند که هستند، الگویی منفعل به‌شان حقنه شده و آن‌ها هم مثل بچه‌های خوب تا آخر همان‌اند که هستند، بزرگترین خاطراتِ هولناک زندگی‌شان یک‌شب توی اتوبوس بوده چون خواب‌شان نبرده، یا به دختران در خیابان متلک انداخته‌اند، یک «بدمن» واقعی هیچ‌وقت به زن‌ها تیکه نمی‌پراند، برایشان مزاحمت ایجاد نمی‌کند، بوق نمی‌زند، اصلاً در کل هم کاری به کارشان ندارد، دلش نمی‌خواهد کسی دوستش داشته باشد یا کسی را دوست داشته باشد، آخر دوست‌داشتن مسئولیت بزرگی‌ست، عشق ورزیدن حادثه‌ای حماسی‌ست، او اگر زنی را دوست داشته باشد بسادگی برایش می‌میرد، اصلاً پایش که بیفتد براحتی از جانش برای همه‌ی مردم می‌گذرد، برای سایر آدم‌ها، اما در عاشقانه‌های جعلی، همیشه «گودمن‌»ها به درد می‌خورند، همین‌هایی که اولین قرارشان را در کافه‌ها می‌گذارند، آنهایی که حینِ وراجی ادای «بدمن‌»ها را درمی‌آورند، دستِ بُرد با این‌هاست، در زندگی همین‌ها به درد می‌خورند، همین توسری‌خورها- گربه‌های مطبخ- اتوکشیده‌های جعلیِ به درد نخور...اما «بدمن»ها تاروپودِ این مسائل را خوب می‌فهمند، آنها بلدند، وقتی به چشمان دیگران خیره می‌شوند همه‌ی هست و نیست‌شان را می‌خوانند، اصلاً یک زمانی فهمیدن ابزار کارشان بوده والا سرشان را به باد می‌داده‌اند، به همین خاطر خودشان می‌دانند وجودشان فقط به درد قصه‌ها می‌خورد، می‌دانی؟! نه این‌که نوازش بلد نباشند اما دستان‌شان زبر است، آنها به جای «دوستت دارم» می‌گویند:«خفه شو» به جای «کنارم بمان» می‌گویند «گورت را گم کن» می‌فهمی چه می‌خواهم بگویم؟ درست است درک‌شان سخت است، به همین علّت همیشه خودشان دُم‌شان را می‌گذارند روی کول‌‌شان و می‌روند، آرام از تاریکی می‌آیند و بی‌صدا در تاریکی غیب می‌شوند... 

 

 



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

شب‌نوشت: پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!


درباره‌ی عالیجناب موسیقی!

 



برچسب ها: نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، برگشت به تاریکی ، قصه بدمن زندگی واقعی ، شبنوشت پیام رنجبران ، آدم بد قصه داستان ، داستان کوتاه sin city ، برگشت به تاریکی sin city ،

پنجشنبه 16 شهریور 1396

دختری در قطار ( حیرت‌آور و عجیب)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،


پائولا هاوکینز

رمان

دختری در قطار



 

 

یک برای اندوه، دو برای لذت، سه برای یک دختر؛ سه برای یک دختر.

در عدد سه گیر کرده‌ام، فراتر از این نمی‌توانم بروم. سرم پر از صداست، دهانم پر از خون است. سه برای یک دختر. صدای کلاغ‌ها را می‌شنوم، می‌خندند، ریشخندم می‌کنند، یک قارقار ناهنجار. یک خبر بد. خبرهای بد. حالا آن‌ها را می‌بینم، پرده‌ای سیاه در مقابل خورشید. پرنده‌ها نه، یک چیز دیگر. یکی دارد می‌آید. یکی دارد با من حرف می‌زند.

«ببین حالا. ببین حالا، وادارم کردی چکار کنم»

 



*

صفحه 322

 

 


پی‌نگار:

رمانِ عجیبی‌ست، جداً رمانِ حیرت‌آور و عجیبی‌ست، گفتن از «دختری در قطار» بماند برای پست‌های آینده...

 



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


فهرست ارزش‌گذاری شده‌ی یکصد و چند رمان؛ اینجا


درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهرباییِ دیده شده...

 


برچسب ها: معرفی دختری در قطار ، نقد و معرفی دختری در قطار ، نقد دختری در قطار پائولا هاوکینز ، نقد و معرفی The Girl on the Train ، پاراگراف دختری در قطار ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، نقد The Girl on the Train پائولا هاوکینز ،


فردریک بکمن

 

مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است

.

.

.

مامان آنقدر مژه می‌زند که چشمانش تقریباً بسته می‌شوند.

«عزیزم، تنهایی شکل‌های مختلفی داره»

السا تمایل پیدا می‌کند دوباره لاستیک دور درِ خودرو را بکشد.

«با وجود این، اون یه بزِ احمقِ وحشتناکه»

مامان سرش را به علامت تأیید تکان می‌دهد.

«وقتی آدم مدت زیادی تنها باشه، می‌تونه تبدیل به یک بز احمق بشه»

 

ماشینِ عقبی دوباره بوق می‌زند.

 


 

صفحه 186

*


و میپلوریس هم دقیقاً همان‌جاست؛ یک قلمروی پادشاهی که قصه‌گویانِ تنها از تمام جهات آسمانی به آنجا نقل مکان می‌کنند. قصه‌گویانی که با خودشان چمدان‌های پر از غم و اندوه دارند. محلی که می‌توان غم‌ها را آنجا گذاشت و به زندگی ادامه داد.

 

 

صفحه 296

*

 

 

...السا تندتر حرکت می‌کند و از کلیسا دور می‌شود، چون نمی‌خواهد یک نفر دنبالش راه بیفتد و از او بپرسد آیا همه چیز مرتب است. چون دیگر هیچ‌چیز مرتب نیست. دیگر هیچ‌چیز نظم و ترتیب سابق را نخواهد داشت. دیگر نمی‌تواند همهمه‌ها را تحمل کند و نمی‌خواهد بشنود که درباره‌اش چه می‌گویند. پشت سرش. مادربزرگ هیچ‌وقت پشت‌سر او حرف نمی‌زند.

نمی‌زد. هیچ‌وقت پشت‌سر او حرف نمی‌زد.

 

 

صفحه 300



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!



برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، پیشنهاد رمان فردریک بکمن ، مادربزرگ سلام میرساند و میگوید متاسف است ، پاراگرافهای خواندنی ، نقد و معرفی رمانهای فردریک بکمن ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

یکشنبه 29 مرداد 1396

شب‌نوشت:« پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!

 

پریشب نیمه‌شب به اویی مثل من می‌گفتم! به پدیده‌ای شب‌زی که زنده‌گی‌اش شب‌ها شروع می‌شود، به گذشتی که برم سرگذشت شده دریافته‌ام جنسِ این آدم‌ها از سنخِ دیگری‌ست، نوعی از اعتراض در رفتارشان به چشم می‌نشیند، چیزی در جان‌شان مستور است که انگار با بقیه فرق دارد، ضرباهنگِ هرمی ناگفتنی در وجودشان می‌تپد، از همین اعتراض‌ِ بی‌خوابی‌شان به وقاحتِ روز می‌آغازد، به تابشِ وقیحانه‌ی خورشید که قرن‌هاست بی‌پاسخ به هر سوالی می‌تابد و می‌تابد و عین خیال‌اش نیست در زمین چه غوغایی‌ست! شب‌زی‌ها با ماه رفیق‌تر‌اند، انگار مهتابِ ماه، رازوارگی‌اش، سکوت‌ِ معترض‌اش را سلولی می‌فهمند، این‌که چیزی در خویش نهفته دارد که در خورشید نیست، چیزی که شبی می‌جوشد، جاری خواهد شد، در همه‌ی کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر موج خواهد زد، آنی که در سفیدیِ موذیانه‌ی نورِ خورشید نیست! به‌ش می‌گفتم رفته بودم قدم زدن! آخری‌ها اغلب نصفه‌شب‌ها قدم می‌زنم! نه این‌که غروب‌های طهران را بی‌خیال شده باشم، نه! هنوزم هر چندعصر یکبار مسیر خیابان انقلاب بهترین جای دنیاست، انقلابی که شبیه انقلاب نیست اما نوستالوژی‌ِ غمین‌اش را دوست می‌دارم، بقولِ خودم «وقتی توی خیابان انقلاب، روبروی دانشگاه طهران، شلوغی میدانش، کتاب‌فروشی‌ها گام می‌گذاری انگار لابه‌لای اوراقِ تاریخِ معاصر ایران قدم می‌زنی». میان شلوغیِ مردم راه می‌روم، زیرچشمی به انرژیِ موّاج‌شان نگاه می‌کنم، به صورت‌شان، غم‌ها و دلتنگی و شادی‌های‌شان، و حتماً گذرم به کتاب‌فروشی اختران، پارت یا تالار بزرگ کتاب می‌افتد، جوان‌ترها را نگاه می‌کنم، بچه‌های دانشجوی‌مان با آن چهره‌های گیج و لاغر و نپخته‌ی دوست‌داشتنی‌شان، سیگارهایی که هنوز به انگشتانِ نحیف‌شان نمی‌آید، انگار اضافه‌ای به بال‌شان اضافه شده، و از خودم می‌پرسم زن‌ها و دخترها چه مرضی دارند اینقدر خودشان را با شلوار پوشیدن زشت می‌کنند؟ توی ذوق می‌زنند، مگر دامن چه اشکالی داشت؟ چه از منظر زیبایی‌ و چه از لحاظِ اینکه زن بودن نشان‌شان باشد! صدای‌شان باشد، و تن ندهند به سلطه‌ی جهانی که با عنوان برابری، برای تولید کارگر، قصد از بین بردن جنسیت را داشت و چه موفق شد، زن‌ها شبیه مردها لباس می‌پوشند و هیچ از خودشان نمی‌پرسند پس چرا مردها دامن نپوشیدند؟! و بندهای موسیقی که گاه شانس‌ دیدن‌شان نصیب‌ام می‌شود، کفِ پیاده‌رو می‌نشینند و به سبکِ هیپی‌های آن دوره‌‌های متروک و خاک‌گرفته در خیالِ موسیقی، ژست می‌گیرند و ساز می‌نوازند(من هنوز می‌گویم هیپی، نمی‌دانم به فازهای جدید چه می‌گویند؟!) چنددقیقه‌ای به‌شان خیره می‌مانم، دوست‌شان دارم، فالش می‌زنند اما وفادارترین  موسیقی‌هایی که شنیده‌ام- صدای زنده‌گی‌ست- همین‌هاست که توی پیاده‌روها از جانِ جوانِ همین بچه‌ها شنیده‌ام. داشتم به پدیده‌ی شب‌زی می‌گفتم رفته بودم توی پارک قدم بزنم، آخر نیمه‌شب‌ها انگار با خودم روراست‌ترم و تا ساعت پنج صبح اینگونه‌ام، ارتباط‌ام با ناخودآگاه‌ام برقرارتر است، وقتی به مسئله‌ای فکر می‌کنم گویی هسته‌ی مرکزی‌اش را می‌بینم؛ مشغولِ «آرتور شوپنهاور» بودم و فحوای «اراده‌»ی آرتورخان در من مرور می‌شد که چه ذوقی داشته وقتی در اوان جوانی‌اش به گمان‌اش دچار کشفِ بزرگی شده و راه‌حلی برای شناخت «شی‌ء فی نفسه» یافته و تنداتند شاهکارش «جهان همچون اراده و تصور» را چون یک سمفونی در چهارموومان نوشته، آخر عالیجناب «کانت» می‌گوید: ما تا ابد به دلیل حجاب خرد نمی‌توانیم «شی‌ء فی نفسه» را دریابیم و بشناسیم‌اش، راست گفته؟ شاید می‌خواسته بگوید شما معمولی‌ها نخواهید شناخت، نگفته؛ اما ناگهان جرقه‌ای در ذهن‌ آرتورخان می‌جهد و حتماً درآن لحظه‌ی ارشمیدسی با خودش گفته:یافتم!..یافتم! ما خودمان گونه‌ای، جزوی از نمودها و پدیدارها هستیم پس قاعدتاً خودمانْ قابلیتِ شناختِ خودمان را داریم، به دلیلِ هم‌نشینی با «شیء فی نفسه» که نهفته در تن‌مان باشد، یعنی:«راهی از درون به سوی آن سرشت واقعی و درونیِ چیزها بر ما گشوده می‌شود که از بیرون نمی‌توان بدان نفوذ کرد. چنان‌که گویی معبری زیرزمینی است، یک راه دسترسی سرّی که انگار خیانتکاری ما را، از طریق آن، به درون دژی راه می‌دهد که از بیرون راهی برای حمله بدان نیست». انگار آن خیانتکار، شمایل‌اش توی نورافکن‌های پارک افتاده باشد به‌شان خیره مانده بودم که دیدم یکی روبرویم پنجه‌هایش را می‌لیسد و بعد چند گام جلوتر آمد و پیشِ پایم لمید و برقِ چشمانِ درشت‌اش به من دوخته شد! گربه‌ی حنایی رنگی بود که وقتی ازش پرسیدم:«چطوری رفیق؟» پرید روی نیمکت و نرم برم لولید و گفت:«به چی فکر می‌کنی؟!». به چه فکر می‌کردم؟! راست می‌گوید به چه فکر می‌کردم؟! خواستم برایش بگویم «به چی فکر می‌کردم» اما به جایش انگشتانم رفت توی قوطی سیگارم و تا نخی گیراندم‌، پاسخ‌ام از کجاهای ناکجا که سر درنیاورد!...سکوت شدم و کلافگی‌ام برخاست سوی دیگری از پارک رفتم، نمی‌دانم! همیشه همین طور است، وقتی ازم می‌پرسند «به چی فکر می‌کنی؟» لال می‌شوم، انگار سیلابی، تندبادی به تندیِ طوفان کاترینا ناگهان به رگ و ریشه‌های وجودم می‌زند، انگار توی محرابِ سینه‌ام هیئت به راه می‌افتد، واژگانِ قربانی تشییع می‌شوند، عزادارن طبل می‌کوبند، آنقدر که در کوبه‌هایش، در تکانه‌های کرکننده‌ی هیهات‌اش، در امواجِ «بام‌بامِ» غرانش، ناله‌ی احتضارِ کلماتِ باقیمانده‌ام به گوش نمی‌رسد، قالب یخی که هیچ خیال آب شدن ندارد راه گلو می‌بندد و سکوت می‌شوم و درست مثل گربه‌ی حنایی که پی‌ام آمد و روبرویم مجدد نشست، تنها به چشمانِ پُرسانِ مقابلم زل می‌زنم! ساعدهایش را لیسید و گفت:«حاضری همین زنده‌گی رو دوباره زنده‌گی کنی؟!». دستانم توی جیب‌ها فرو بردم و با گربه‌ شروع شدیم گردِ پارک قدم زدن! وقتی کنار شمشادها گذشتیم تا پارک را بگذریم، سر چرخاندم به صدای مه‌گرفته‌ای که مخاطب‌اش بودم«سلام آقا...امشب تا سحر نموندید؟!» نگاه بر آسمان شب لغزاند و گفت:«شاید امشب بارون بیاد»؛ نگهبان بود، نگهبان شیفت شبِ پارک، یکی از پاهایش را نمی‌دانم در کدامین جاده‌های زند‌ه‌گی جا گذاشته‌ است، عصا زیربغل مثل آونگ ساعت دیواری در پارک تاب می‌زند و پاچه‌‌ی شلوارِ پای نمانده‌اش تا زیرزانو تا می‌شود، لبخندزنان قوطی سیگارم را جلوش گرفتم و گفتم:«سیگار؟!» آخر من حرفی نزدم که سرخ‌ شد و شرم‌زده گفت:«قربانِ شما...هست...ممنونم...اما دست شما رو رد نمی‌کنم». فندک‌ام برایش شعله شد:«تق»، سرخ‌تر پُکِ عمیقی زد و نوک سیگار جلزولز کرد و تا جایی که به من مربوط است، حتا ذره‌ای دود از دهان یا دماغ‌اش پس نداد، انگار همه‌اش نقطه‌ای در اعماق هستی‌اش نیست شد، یکباره بُرّاق با سر به گربه اشاره کرد و گفت:«مزاحمتون شده؟!» تنداتند سر جنباندم:« نه نه اصلاً...». گربه انگار به تیریشِ قبایش برخورده باشد، چند گام از من جلو افتاد اما تا جلوی درِ خانه مشایعت‌ام کرد، شب‌ می‌ماسید بر من و من بر شب، بر خلوتیِ چربِ خیابان، همان دو رج خیابانِ تا خانه، تا جلوی در هیچ نگفتیم، همو سکوت بود و هم من نگاه، فقط یک‌بار خواستم بگویم:«دیگر نمی‌توانم ادامه دهم» اما تا جمله را توی ذهنم چرخاندم دیدم می‌خواهم عین سگ به خودم دروغ بگویم و تا «سینش» در سرم «سگ» شد، گربه چپ‌چپ نگاه تیزی برم انداخت و ایستاد. کلید به درِ خانه انداختم و گفتم:«بفرمایید داخل عالیجناب» خمیازه‌ای کشید و گفت:«نه!...متشکرم» بعد لخ‌لخ‌کنان و سلانه‌سلانه رفت...به رفتنش نگاه می‌کردم، عمری رفتنِ همه را، همه را چشمانِ خیره‌ام بدرقه کرده که یک لحظه انگار گوشی یا سوئیچ اتومبیل‌اش روی پیشخانِ نگاه‌ام جا مانده باشد، مکث کرد و سربرگرداند و گفت:« راستی می‌خوام یه چیزی بهت بگم!» چانه چلاندم و گفتم:«چی؟!»...چندثانیه‌ای توی چشمانم پیِ چیزی گشت و زبان روی سیبیلش چرخاند و گفت:«هیچی...» و رفت.

 

پشت لپ‌تاپ نشستم و شروع کردم به نوشتنِ شرحِ شب‌گردی‌ام، برای پدیده‌ی شب‌زی از امشب گفتم اما صدای ازدحامِ بیدارشدن کبوتران روی نورگیر‌های سمت‌چپِ اتاق خبر از روز می‌داد، کاری نداشتم در گرگ‌ومیش هوا درباره‌ی چه تنداتند حرف می‌زدند، چون دیگر می‌بایست خود را می‌سپاردم به خواب «که در آن دولتِ خاموشی‌هاست، که در آن رویای فراموشی‌هاست» دیگر خستگیِ چشمان‌ام نمی‌گذاشت بگویم با گربه‌ی حنایی تا دم در خانه آمدیم. پشت لپ‌تاپ که می‌نشینم دست‌چپ‌ام پنجره‌ای‌ست که باز می‌شود به نورگیرهای طبقه‌ی پایین‌، دریچه‌های بسیار پهنی با شیشه‌هایی مات که بر سقف آشپزخانه‌ی طبقه‌ی زیرین نشسته‌اند، اما اگر مثل من سرگیجه‌ات گیج نرود و از بالای پشت‌بام به دریچه‌ها نگاه کنی، آنقدر ارتفاعِ هولناکی‌ست که به قوطی‌های کبریت می‌مانند! حالا می‌گویی:«خب به من چه!؟ فدای سرم که پنجره‌ی اتاقت به نورگیر طبقه‌ی پایین باز می‌شود، این توصیف چه ارتباطی به داستان داشت؟». حق با توست پس دیگر بهت نمی‌گویم مدتی‌ست حس غریبی دارم، هولِ یک انفجار، همش احساس می‌کنم زلزله‌ای، طوفانی، بمبی هسته‌ای، چه می‌دانم زهرماری یکباره بغل گوشِ من منفجر می‌شود و بعد همه‌ی شهر را با خودش می‌روبد! همان حین که پرده‌های ضخیمِ اتاق را می‌کشیدم تا از هجومِ چشم‌سفیدی نور در امان بمانم این هول مجدداً تکانم می‌داد، اما وقتی روی کاناپه ولو شدم کم‌رنگ‌تر شد، آخر طبیعتِ دردهایی که وقتِ خواب سرمی‌زنند با من به مکالمه درآمدند. آنهایی که چندین سال از عمرشان حرفه‌ای دنبال توپ دویده‌اند، خوب می‌دانند چه می‌گویم! خوشبختانه این کاناپه‌ی عریض درک عمیقی نسبت به دردهایم دارد، خودش کتف‌چپ‌ام را به نرمی در آغوش می‌گیرد، اما نمی‌دانم چه طبیعتی‌ست تمامیت دردها وقتِ خواب می‌غُلند، نمی‌دانم چه حکمتی‌ست چشمانت را که می‌بندی همهمه‌ی زخم‌های متراکمی پشتِ جناغ سینه‌ات ولوله می‌کنند، داغی چون سوختگی می‌سوزد؛ نمی‌دانم چه حکمتی‌ست آدم‌هایی که جایی در کوچه‌پس‌کوچه‌های هیهاتِ زندگیِ متلاطمِ گذشته‌ات گم‌شان کرده‌ای، همه‌شان وقت خواب، پشت‌ پلک‌هایت پرسه می‌زنند، گاهی سلام می‌کنند، گاهی با آن خنده‌های فراموش‌ناشدنی‌شان برایت دست تکان می‌دهند، گاهی روی‌شان را برمی‌گردانند، در مه‌غلیظی گام می‌گذارند و ناپدید می‌شوند و هر چه صدای‌شان می‌زنی:«نرو...نرو» برنمی‌گردند. همان حین که غلظتِ خلسه‌ی خواب غلیظ شد و دربرم گرفت و دقیقاً در همان لحظه‌ای که مدخلی گشوده یا زیرپایت خالی می‌شود و به جهان دیگری می‌غلتی و من قصد پایان داستان را در همین نقطه داشتم- ناگهان، ناگهان صدای بلوا و بال‌‌بال‌زدن ده‌ها کبوترِ بیرون پنجره در فضا پاشید، و سپس حتا بدون اینکه خودم بفهمم چه شد یا اصلاً چرا؟ صدای ترکیدنِ شیشه‌های نورگیر همزمان ترکید، و با چنان شدتی جیغ‌جیغِ شیشه‌ها توی خانه پیچید که خودم نفهمیدم چگونه پشت پنجره بودم؟ انگار هنوز دروازه‌بان فوتبالم و به قصد گرفتن توپ با چنان سرعتی سمت پنجره پریدم که کاناپه‌ی اتاق متعجب تکان خورد! آنسوی پنجره، غلغله‌ی کبوتران؟ نه! ریسه‌رفتن‌شان بود، و ضربانِ قلبِ من و خزیدنِ دُمی پشمالو و حنایی که در پیچِ انتهایی نورگیر به سرعت پیچید و ناپدید شد. گربه‌ی حنایی؟!!! اینجا چه غلطی می‌کرد؟! از لبه‌ی پنجره‌ی گشوده روبه نورگیرها خم شدم و بعد سر به بالا چرخاندم و به بالاترین طبقات فوقانیِ عمارت نگاه کردم، آنتنِ تله‌ویزیون شکسته و آویزان به سیم‌اش، به طرز ابلهانه‌ای انگارنه‌انگار برایش چه اتفاقی افتاده‌ در حال سابیدنِ کمرِ دیوار بود! با توجه به قهقهه‌ی کفترها بابتِ جاخالی‌شان، و فلنگی که گربه بست، فقط یک پرش ناموفق و یک سقوط موفق قشقرق شیشه‌ها را توجیه می‌کند!

خرده شیشه‌های معترض را به حال خودشان گذاشتم و تا فاصله‌ی رفت و آمد برای جستن سیگار توی خانه، انگار تکانه‌ای از این ماجرا در بطنِ ناخودآگاه‌ام جنبید. نمی‌دانم بر سرِ گربه‌ها طی چندین هزاران‌سال تکامل‌شان چه گذشته‌ است؟ چه بر سرشان رفته و ذهن‌شان با چه مسائلی درگیر بوده‌ تا عاقبت «آنچه آنان را نکشته قوی‌ترشان کرده»؛ که تکامل‌ وجودشان بر پایه‌ی پریدن و سقوط متکامل شده! حماسه‌ی گربه‌ی حنایی به دلم نشست، در پی سقوطی سهمگین، برخاسته و بازهم مجدد دویده بود! به قاعده‌ی سقوط! بی‌تردید زخم‌هایی بر تنش به یادگار مانده، اما...

به لنگه‌ی پنجره تکیه دادم و دود سیگار را به خنکیِ صبحگاه ‌دمیدم که چشمم به پای تاکِ خمیده‌ی همسایه افتاد، به گمان‌ام گربه‌ی حنایی را دیدم که مشغول لیسیدنِ خودش بود و تکاندن گرد و غبار از تنش، او هم مرا دید، برایم دستی تکان داد و نیشش تا بناگوش باز ماند!

مردادماه است، اما انگشتانِ باران، بر تنِ تابستانِ طهران ضرب گرفت...

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)



برچسب ها: پدیده شب زی گربه حنایی ، داستان گربه حنایی من ، شکست پیروزی موفقیت ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، گربه حنایی کبوتران ، باران مرداد ماه طهران ، خاطره بازی خلوت شب ،

شنبه 28 مرداد 1396

پراکنده: «کلامی با خود»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پراکنده ،


پراکنده:

 

«کلامی با خود»


قدیم‌ترها می‌گفتی: حضورِ دیگران به چه کارت می‌آید؟ می‌گفتند: تا نباشند به خود نمی‌رسی! خودت را در آیینه آنها می‌بینی و می‌شناسی؛ حالا آنقدر ماجرا به سیرک می‌ماند، آنقدر آن آیینه کدر شده، که آدرس اشتباه می‌دهد، ترکستان خوب است، سر از دَدآباد درمی‌آوری، می‌خواهم بگویم:«آهای من» خودت را در آیینه خودت ببین، هنوز خودت معیار خود باش، و برای این بودن، بی‌مهابا بجنگ.

 

 

 

پی‌نگار:

شیوه‌ی چشمت فریب جنگ داشت

 ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

پراکنده: «به خاطرِ خود»



برچسب ها: خوشناسی تنهایی ، روانشناسی خود ، خود آیینه دیگران ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، خودشناسی ابرانسان ، خودشناسی حافظ ، ترکستان ناکجاآباد ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- تیرماه 96 منتشر شده!

جناب «سیاوس جمادی» مترجم اثر ماندگارِ «هستی و زمان» مارتین هایدگر




«این یک پیپ نیست»

نقاشی: خیانت تصویر / رنه مگریت



کتاب: نقاش‌ها همیشه پول دوست داشته‌اند

مترجم: لیلی گلستان

ناشر: مرکز

*


رنگ و پول!


پیام رنجبران


همین ابتدای نوشتار تکلیف‌ام‌ را با خودم روشن کنم، به هنرمند فقیر علاقه‌ای ندارم! پای فقر به زندگی هنرمند که باز می‌شود دردهای توصیف‌ناپذیر، خسران، آسیب‌ها و ماجراهای نامطلوبِ فراوانی گریبان خودش و متعاقباً جامعه‌اش را خواهد فشرد؛ البته پیشتر، می‌بایست هنرمند را تعریف کنیم که در قامتِ کوتاه این نوشته نمی‌گنجد و مدلول‌اش را به ذهن خواننده‌ای می‌سپاریم که احتمالاً فرقِ مابینِ رهایی از هر قیدوبند برای آفرینش اثر هنری را با مجیز‌گویی حکام زور و ثروت به جای هنر می‌داند- چه ما این‌روزها با پدیده‌های نوین‌تری روبروایم که جزو هنرسازان سفارشی نیز محسوب نمی‌شوند و هیچ رابطه‌ای میانِ آنچه بعنوان مثال «شعر» می‌خوانند با شعر، حتا از قسم سفارشی‌اش وجود ندارد، از بسکه به آنچه «شعر» نموده‌اند معتقد نیستند- حالا ممکن است شما بفرمایید وضوح واضحات می‌گویی؟! هیچ‌کس از فقر خوشش نمی‌آید؛ مشابه این پرسش وقتی چشمم به عنوانِ کتابِ «نقاش‌ها همیشه پول دوست داشته‌اند» افتاد برای من پیش آمد! پس برای دریافتن پاسخ، به جای واژه‌ی «نقاش‌ها» سایر قشر و صنوف را گذاردم:سیاست‌بازان، مختلسان، سارقان، دریوزگان، بنگاه‌داران، پاچه‌خواران، زمین‌خواران، رانت‌خواران، پزشکان، کارچاق‌کن‌ها، وکلا، دلالانِ داروی ناصرخسرو، قاچاقچیان، و با کمال تعجب متوجه شدم که اینان نیز «همیشه پول دوست داشته‌‌اند» لیک برای اطمینانِ بیشتر، حرفه‌های دیگری نیز آزمودم: صرافان، قصابان، چلنگران، معلمان، ورزشکاران- چه آنانی که قهرمان‌اند و چه آنانی که پس از خاتمه دوران مدال‌آوری می‌پندارند در پست‌های حساسی که هیچ از آن نمی‌دانند به مردم خدمت کنند- راستش را بخواهید دریافتم نتیجه تفاوت چندانی نمی‌کند؛ اگر از کنار اسامی چندی افراد استثنائی که معرف حضور همگان هستند بگذریم، فعالیت‌ها صرفاً «محض رضای خدا» به وقوع نمی‌پیوندد. بلی، من هم با شما موافقم، آدمی دلش می‌خواهد صاحبانِ بعضی عناوین یا مشاغل همیشه مراقب و متعهد به تقدس، سهمِ اعتماد، ارج و شمایلِ ارزشمند حرفه‌شان نزد مردم باشند و بمانند! و من هم درست مثل شما افراد بیشماری چون دلاوران مرزبان، نگهبانان محیط‌زیست یا معلمان عزیزمان و...می‌شناسم، که در عین قوت لایموت‌شان همچنان وفادار به وجدان و با دل و جان مشغول خدمت به آب و خاک و فرزندان این مرزوبوم هستند، و بیش قال تفصیل نمی‌دهم...پیش از خوانش کتاب می‌دانستم هنرمندان تا وقتی علائم حیات در آنان دیده می‌شود، و همچنین «نقاشان» که مولف اثر «جودیت بن هامو‌-هوئه» بدیشان پرداخته پاره‌ای از گونه‌های زنده انسانی‌اند، و ناگزیر برای ادامه زندگی و رفع احتیاجات اولیه‌شان نیازمند «پول» هستند، و مولف نیز با انتخاب سیزده‌ نمونه از نقاشان «بزرگ» که شامل دوران رنسانس تا مدرن می‌شود، به نحوه و شیوه «پول» پیدا‌کردن‌شان با ایده‌ای آشنازدایانه و اسطوره‌زدا نگریسته است. پول و هنر! اغلب برای هنرمندان پارادوکس نامقبولی می‌سازد. واقع‌اینکه در بیشتر موارد، هنرمند پس از مدتی، انگار تبدیل به ساختاری دوزیست می‌شود که هم می‌بایست «هنر برای هنر» یا «هنر به دلخواه خودش» بیافریند که غالباً تا پذیرا‌ شدنش از سوی جامعه جان به سر می‌کند- به دلایلی از جمله مواجه‌اش با انواع و اقسام بی‌عدالتی‌های پل‌های ارتباطی، نادیده‌گرفتن‌ و باندبازی‌‌ها، فقدان آگاهی و دانش کافی برای شناخت هنر فردی و آوانگارد، به خصوص در کشوری‌هایی مثل ما که اکثر هنرسازان در تولیدات شبیه‌سازی و معمولی‌سازی مشغول‌اند و فردیت برنمی‌تابند- بدین‌سان قدردانستن آثارش مدت‌ها طول می‌کشد و البته بیشترشان در فرجامِ دیری تکاپو با کلمه «متاسفم» آشنا می‌شوند، و احتمالاً لابه‌لای چنین قضایایی، تن به قضای هنر بازار‌ی و «کیچ‌« می‌دهند! و تمام این‌ها آمیخته بهم، موجبِ راه افتادن جریان‌های عجیب و غریب و روان‌نژندی در جان هنرمند می‌گردد. راستش را بخواهید در اکثر موارد جذابی که در کتاب گزیده شده، این در و آن در زدن نقاشان، شیطنت‌ در فروش آثارشان، حرص و طمع‌های بی‌خطرشان نسبت به بعضی صنوف برای جامعه، عقده‌های فروخورده‌ برخی‌شان مثل پسرک فقیر بریتانیایی دیروز و مردمیلیون‌دلاری هنر امروز «دمین هرست»، نقاش «خیانتِ ‌تصویر» یعنی «رنه مگریت»، دیوانه‌بازی‌های نوآورانه «پاپِ هنرِ پاپ» «اندی وارهول»، یا حتا «پیکاسو» که بقولی چک‌های پولی‌اش را نقد نمی‌کرده‌اند چرا که قیمت امضایش از وجه چک بیشتر می‌ارزیده، اما همین آدم وقتی به خانه‌اش می‌رسیده، پیش از پرسیدن حال‌و‌احوال فرزندان، مضطرب سراغ پول‌های‌اش را از همسرش می‌گرفته و ساعتی به شماردن‌شان می‌گذرانده، خنده‌ام می‌گرفت و نسبت به حجم عظیم هنر، خلاقیت، شعور، تنوع و اعجابی که برای‌مان ماندگار گذارده‌اند، تمایلات‌شان بیشتر شیرین‌کاری به نظرم می‌آمد تا آزمندی! کتاب «نقاش‌ها همیشه پول دوست داشته‌اند» مجموعه روایات، و دریچه‌ای‌ست دیگرگون، طناز و تازه به دنیای نقاشان، که سادگی‌اش می‌تواند مدخل و سرآغازی باشد برای آشنایی هر چه بیشتر و گام نهادن خوانندگان در تالار جهان هنرمندان؛ این اثر به قلم شیوای بانوی عزیز هنر و ادبیات‌مان «لیلی گلستان» به زبان فارسی ترجمه شده است.

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

درنگی بر ترجمه‌های پیمان خاکسار؛ اینجا

نقد و تحلیل رمان «مدار رأس السرطان» نوشته «هنری میلر»؛ اینجا

نقد و تحلیل رمان «نام گل سرخ» نوشته «امبرتو اکو»؛ اینجا

 

 



برچسب ها: نقاشها همیشه پول دوست داشته اند ، لیلی گلستان نقاشها پول ، هنر پول کیچ ، خیانت تصویر رنه مگریت ، شارلاتان پیکاسو پول ، پاپ هنر پاپ اندی وارهول ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

پنجشنبه 19 مرداد 1396

با گام‌های همیشه بیا (موریس بلانشو)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،


با گام‌های همیشه بیا

 

 

دست آخر این که او همیشه در حد و اندازه‌ی من بود، او را دوست داشتم و تنها او را دوست داشتم، هر چه پیش آمد، خواستِ خودِ من بود، تنها به (برای) او چشم داشتم، هر جا که بود، هر جا که بودم، در غیاب، در بدبختی، در تقدیر چیزهای مُرده، در ضرورت چیزهای زنده، در خسته‌گی‌ی کار، در چهره‌هایی که زاده‌ی کنجکاوی‌ام بود، در حرف‌های کاذب‌ام، در سوگندهای دروغ‌گویم، در سکوت و در شب، تمامِ قدرت‌ام را به او دادم و او تمام قدرت‌اش را به من داد، طوری که این قدرتِ عظیم، ناتوان از ویران شدن، ما را وقفِ بدبختی‌ئی بی حد و حصر می‌کند، اما، حتا اگر این‌طور باشد، بدبختی را به جان می‌پذیرم و از آن لذتی بی حد و حصر می‌برم، و تا ابد به او می‌گویم: «بیا»، و او تا ابد آن‌جاست.  

 

 

 


موریس بلانشو/ فارسی‌ی پرهام شهرجردی

عکس: فیلم «نگاه خیره‌ اولیس»، تئوآنجلو پولس (1995)

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهربایی دیده شده



برچسب ها: نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، موریس بلانشو ترجمه پرهام شهرجردی ، با گامهای همیشه بیا ، تئوآنجلو پولس موریس بلانشو ، انتظار تنهایی غیاب ، موریس بلانشو فارسی پرهام شهرجردی ، معرفی موریس بلانشو ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2