شنبه 1 مهر 1396

عشق پاییزیِ عشاق ( بیژن نجدی )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،


«من به شکل غم‌انگیزی بیژن نجدی هستم»

*


عشقِ پاییزیِ عشاق

 

 

بیست و چهارم پاییز:

دیروز به دنیا آمدم

عاشق شدم، دیروز

و دیروز بود که من مُردم

بیست و پنجم پاییز:

امروز، زاده شدم

ظهر، عاشق خواهم شد

و غروب نخواهم مُرد تا...

بیست و ششم پاییز:

که در من زاده شوی،

با تو هستم عشق پاییزی عشاق

و...آنگاه

هرگز پاییز نخواهد شد

 



پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس )

 

 

«دوباره از همان خیابان‌ها» درباره‌ی «بیژن نجدی» ( شاعری سراینده‌ی داستان ) (اینجا)


برچسب ها: شعر بیژن نجدی ، نقد دوباره از همان خیابان‌ها ، شاعری سراینده داستان نجدی ، اشعار بیژن نجدی ، عشق پاییزی عشاق نجدی ، نقد و معرفی رمان ، پیشنهاد کتاب وبلاگ سیناپس ،

چهارشنبه 22 شهریور 1396

شب‌نوشت‌ها (پیام رنجبران)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،




شب‌نوشت‌ها 


پیام رنجبران

 

 

 

پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!


(متن )

 



درباره‌ی عالیجنابْ موسیقی و معاشقات مربوطه

 

(متن)



 

نظر آدم‌ها محترم نیست!


(متن)

 



برگشت به تاریکی


(متن)





درباریه‌ی بزرگترین چشمانِ کهرباییِ دیده‌شده...


(متن)



تو


(متن)




چرا؟


(متن)

 


پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس)

 


کتابخانه‌ی سیناپس (نقد و معرفی کتاب) ( اینجا)


برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، شب‌نوشت‌های پیام رنجبران ، شب‌نوشت‌ پیام رنجبران ، داستانهای خیلی کوتاه ، خاطره نویسی پیام رنجبران ، نقد و پیشنهاد رمان ، معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ،


فردریک بکمن

 

مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است

.

.

.

مامان آنقدر مژه می‌زند که چشمانش تقریباً بسته می‌شوند.

«عزیزم، تنهایی شکل‌های مختلفی داره»

السا تمایل پیدا می‌کند دوباره لاستیک دور درِ خودرو را بکشد.

«با وجود این، اون یه بزِ احمقِ وحشتناکه»

مامان سرش را به علامت تأیید تکان می‌دهد.

«وقتی آدم مدت زیادی تنها باشه، می‌تونه تبدیل به یک بز احمق بشه»

 

ماشینِ عقبی دوباره بوق می‌زند.

 


 

صفحه 186

*


و میپلوریس هم دقیقاً همان‌جاست؛ یک قلمروی پادشاهی که قصه‌گویانِ تنها از تمام جهات آسمانی به آنجا نقل مکان می‌کنند. قصه‌گویانی که با خودشان چمدان‌های پر از غم و اندوه دارند. محلی که می‌توان غم‌ها را آنجا گذاشت و به زندگی ادامه داد.

 

 

صفحه 296

*

 

 

...السا تندتر حرکت می‌کند و از کلیسا دور می‌شود، چون نمی‌خواهد یک نفر دنبالش راه بیفتد و از او بپرسد آیا همه چیز مرتب است. چون دیگر هیچ‌چیز مرتب نیست. دیگر هیچ‌چیز نظم و ترتیب سابق را نخواهد داشت. دیگر نمی‌تواند همهمه‌ها را تحمل کند و نمی‌خواهد بشنود که درباره‌اش چه می‌گویند. پشت سرش. مادربزرگ هیچ‌وقت پشت‌سر او حرف نمی‌زند.

نمی‌زد. هیچ‌وقت پشت‌سر او حرف نمی‌زد.

 

 

صفحه 300



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!



برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، پیشنهاد رمان فردریک بکمن ، مادربزرگ سلام میرساند و میگوید متاسف است ، پاراگرافهای خواندنی ، نقد و معرفی رمانهای فردریک بکمن ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

پنجشنبه 9 شهریور 1396

دو شعر از سیلویا پلت و جان دان (شکسپیر تا الیوت )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



غزلواره‌های روحانی از مهم‌ترین اشعار «جان دان» به شمار می‌آید. این اشعار سراسر تب و تاب و جوش و خروش است. سراسر غلیان شک و تناقض و سوأل. غزلواره‌ی شماره‌ی 10 مستقیماً با مرگ سخن می‌گوید و آن‌را بر خلاف معمول، زبون و ناچیز جلوه می‌دهد و ناتوان به نابود کردن انسان. «جان دان» (1631-1572) شخصیتی دوگانه داشت. او در یکی از نامه‌های خصوصی‌اش دو وجه متباین خود را بدین‌گونه از هم جدا می‌کند: یکی سلحشوری ماجراجو که برای دلدادگان رنگارنگ خود مدیحه می‌سرود، دیگری دکتر جان دان، سرپرست کلیسای جامع سنت‌پال و سراینده‌ غزل‌های روحانی.



غزلواره‌ی روحانی 10

 

ای مرگ، به خود مناز، هرچند برخی

مهیب و قهّارت خوانده‌اند، اما تو چنین نیستی.

آنان که به گمان خویش به خاک در می‌فکنی

هرگز نمیرند، ای مرگِ زبون! مرا نیز نتوانی کشت.

خواب و آرامش که جز از تو نیستند

بس نشاط‌انگیز، پس تو نشاط‌انگیزتر.

نیکان هر چه زودتر به سوی بشتابند

نقشبند تن وانهند و رستگار شوند.

تو برده‌ی بخت و سرنوشت و پادشاهان و نومیدانی

و با زهر و جنگ و بیماری به سر می‌بری.

افیون و افسون نیز می‌توانند ما را به خواب برند

و خوش‌تر از تو ما را نوازش کنند. پس از چه به خود می‌بالی؟

ما در پی خوابی کوتاه، جاودانه بیدار می‌شویم

و دیگر مرگی در کار نخواهد بود. ای مرگ، تویی که می‌میری!




این اشعار در آخرین ماه عمر «سیلویا پلَت» با تب و تاب شدید سروده شد. این تمرکز شدید و خشونت‌آمیز بر روی خویشتن، منبع انرژی و پویایی آثار اوست. اساس کار پلت یک سنت ادبی آمریکایی است: نفْسی قهرمان در رویایی با زیبایی متعالی. اما با تجدیدنظری درخشان در این سنت، «خویشتن بزرگ و بالنده» را از یک قهرمان مرد به یک قهرمان زن تبدیل می‌کند. «سیویا پلت» در سال 1963 با گاز خودکشی کرد.



آیینه

 

نقره‌فام و دقیقم، بری از پیشداوری.

هرچه را ببینم، بی‌درنگ درمی‌نوشم،

همان‌گونه که هست، نه در هاله‌ی مهر یا بیزاری.

سنگدل نه، راستگویم...،

چشم چهارگوش خدایی کوچک.

بیشتر محو دیوار روبه‌رویم:

صورتی‌رنگ و خال‌دار است. چندان نگاهش کرده‌ام

که می‌اندیشم پاره‌ی قلب من است. اما سوسو می‌زند،

چهره‌ها و تاریکی پیاپی از هم جدامان می‌کنند.

 

اکنون دریاچه‌ام. زنی بر من خم می‌شود

و واقعیت هستی‌اش را در پهنه‌ی من می‌جوید.

آنگاه به آن گول‌زنک‌ها رو می‌کند: به شمع‌ها و ماه.

پشتش را می‌بینم و وفادارانه باز می‌تابم.

پاداش مرا با اشک و تشویش دست‌ها می‌دهد.

برایش مهمم- همواره به دیدارم می‌آید.

هر صبح چهره‌ی اوست که جای تاریکی می‌نشیند.

در من دختری جوان را غرق کرده‌ است، و در من زنی پیر

هر روز به سویش فراز می‌آید، همچون ماهی‌ای هولناک.




اشعار برچیده از کتاب « از شکسپیر تا الیوت» به ترجمه‌ی آقای «سعید سعید‌پور» است. این کتاب دربرگیرنده‌ی گزیده‌هایی (دوزبانه) از اشعار انگلیسی‌ست. صد و هفت شعر از شاعرانی که از زمان شکسپیر و تا میانه‌ی قرن بیستم در شعر انگلیسی خودی نشان داده‌اند و صاحب اعتباری بوده‌اند.

 



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» نوشته‌ی «ایشی‌ گورو»؛ اینجاست.

ضمیمه‌ای بر نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» ( درباره رویا، خواب و تعبیرات )

 سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه (نقد و معرفی )


برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، از الیوت تا شکسپیر ، معرفی از الیوت تا شکسپیر ، دو شعر سیلویا پلات جان دان ، سیلویا پلت خودکشی ، دکتر جان دان شاعر ، از الیوت تا شکسپیر سعید سعیدپور ،


«ایشی گورو»


ضمیمه‌!

به بهانه‌ی نقد رمان «تسلی‌ناپذیر»

درنگی کوتاه بر خواب و رویا

و

تعبیرات


نکاتی جالب دانستم به نقدِ رمان «تسلی‌ناپذیر» با عنوان «گشوده بر رویا» که از صاحبِ این قلم در ماهنامه‌ی «صدبرگ» (مرداد 96) چاپ شده اضافه نمایم. در صفحه‌ی 133 راوی (رایدر) در سینما مشغول تماشای فیلم «2001: ادیسه فضایی» شاهکارِ عالیجناب «استنلی کوبریک» است، اما از «کلینت ایستوود» و «یول برینر» به عنوان بازیگرانش اسم می‌برد و در دوقسمت دیگر کتاب نیز ظاهراً چنین خبطی می‌کند، یعنی از هنرپیشگانِ مشهوری نام می‌برد که در واقعیت در فیلم «ادیسه» بازی نکرده‌اند! و مترجم بزرگوار جناب «سهیل سمی» هم متذکر شده‌اند که بازیگران نام برده در فیلم «ادیسه» حضور نداشته‌اند و احتمالاً نویسنده‌ی رمان، فیلمِ دیگری را مد نظر داشته‌اند! اما به زعم من، این شیرین‌کاریِ ظریف خبر از مهارتِ دیگری می‌دهد؛ آیا «ایشی گورو» سواد سینمایی‌اش تا حد نشناختن ادیسه اندک است؟ یا ادیسه که از جاودانه‌های تاریخ سینماست فیلم ناشناخته‌ای‌ست که فراموش کنیم «ایستوود» در این فیلم بازی نمی‌کند؟ واقع این‌که «ادیسه» فیلمی‌ست که حتا اگر یکبار دیده شود بعید می‌دانم از ذهن هنردوستان، یا اذهان معنادار پاک شود که این مسئله شامل حال نویسنده‌ا‌ی چون اخوی عالم‌‌، برادر «ایشی گورو» نیز می‌شود و البته که سواد سینماییِ او قطعاً بیش از این حرفهاست و اتفاقاً با شناخت دقیق و کامل از فیلم ادیسه نام برده‌اند، و این تحریف واقعیت در واقع از نشانه‌گذاری‌های بسیار مهم و کلیدی و اصلیِ نویسنده، و ابزاری‌ست که جهت توصیف و تشریح فضای وهم‌انگیزِ جهان داستانش، و ترسیمِ منطقش، که بر اساس منطق حاکم بر جهانِ خواب و رویا و شکاندنِ قواعدِ واقعیت‌ واقعی‌ست‌ طراحی و تعبیه شده، و به عرض خواننده‌‌اش می‌رساند. فروید می‌گوید:«ذهن با تحریف و جابجایی و نماد‌سازی و سمبل‌سازی، مانع روشن شدن محتوای رویا می‌شود» که این نقل قول تا حدی متفقِ کلامی‌ست که می‌خواهم بگویم: شاید برای شما هم پیش آمده باشد که حین خواب با وقایعی روبرو می‌شوید، که حسِ هم هست و هم نیست به‌تان دست می‌دهد، یعنی با اینکه در لحظه‌ای که شاهد قضیه‌ای هستید و درمی‌یابید برحسب آنچه به ذهنتان متبادر می‌شود ماجرا این‌سان که می‌بینید در واقعیت نبوده و نیست اما از دیدنش تعجب نمی‌کنید! مثلا در خواب، به خانه‌ی دوستتان «قُلی» می‌روید! شما در پس‌زمینه‌ی ذهنتان از واقعیتِ واقعی مطلع هستید که قبلاً «قلی» با «شوشی» ازدواج کرده است و با هم زن و شوهر هستند، اما در خواب می‌بینید که به جای «شوشی» «پوپی جون» در خانه‌ی «قُلی» حضور دارد و با هم زن و شوهر هستند! و بعد هم بدون اینکه زیاد تعجب کنید یا سراغ «شوشی» را از رفیقتان »قُلی» بگیرید، با «پوپی جون» گرم می‌گیرید و انگار نه انگار! یعنی ذهنیت شما در خواب، واقعیت را تحریف کرده اما این واژگونی واقعیت را به قدری ظریف انجام می‌دهد که تعجب شما را زیاد برنمی‌انگیزد، و گاهاً همان لحظه متوجه می‌شوید که در حال خواب دیدن هستید و قضیه برایتان شیرین می‌شود. حالا باید پرسید این قضیه چه توجیهی دارد؟! آنچه مسلم است منطق جهان خواب و رویا بسیار پیچیده و تلاش جهت شناسایی‌اش از وجوه دیگر خودشناسی و انسان‌شناسی‌ست، و از قدمایی چون حضراتِ ملاصداری شیرازی، و ابن سینا- که خیلی خیلی پیشتر- تا بزرگانی چون فروید و یونگ که برای شرح و تفسیرش در این باب نوشته‌اند با قضیه درگیر بوده‌اند و نظرات مفید و ره‌گشا، و بعضاً حیرت‌انگیزی را بیان کرده‌اند که اگر مورد مداقه و مطالعه‌ی تطبیقی قرار بگیرد، و دست‌و‌پای خودمان را با شکل واژگان و تعصب نبندیم و آنها را در معانی خاص‌تری تفسیر کنیم به تشابهات و البته تمایزاتی می‌رسیم که همه به نوعی چراغ‌هایی برای نور بخشیدن به مسیر پرپیچ و خم انسان‌شناسی هستند. اما در نوشتارهای دیگری نیز در نقد «رویاهای صادقانه» نوشته‌‌اند(کاپلان و سادوک/فصل بیستم/اختلالات خواب):«رویاهایی که انسان می‌بیند نیز همانند افکار انسان‌ها کاملاً ساخته و پرداخته مغز انسان است» . یعنی شیوه‌ی خواب دیدن آدمی با نحوه‌ی تفکرش متفاوت است، اما به هر حال قوه‌ی عقلانیت و هوشیاری انسان‌ در زمان خواب تا حدی فعال است و این باعث می‌شود برخی از فکرهای انسان حین خواب منطقی باشد، و به همین دلیل شما وقتی خوابی می‌بینید و چند روز بعدش در واقعیت عیناً به وقوع می‌پیوندد فازِ پیشگویی بهتان دست می‌دهد! (و لازم به ذکر است این یکی از دلایلِ رایجی‌ست که برخی از انسان‌ها به وجود روح معتقد هستند!) وقتی شما خوابیده‌اید تا حدی قوه‌ی تعقل‌تان کار می‌کند، حالا ممکن است چندروزی با جریان خاصی درگیر بوده‌اید، حین خواب ذهنتان همچنان برای یافتن چاره، بطنِ ناخودآگاه‌تان را می‌کاود یا اینکه به دلیل کارکردِ قسمت تعقلی و منطقی ذهن حین خواب «حدس» می‌زند که پایانِ همان ماجرا قرار است چگونه اتفاق بیفتد، بدینسان وقتی در واقعیت نیز شکلِ اتفاق، یا پایانش درست شبیهه خواب به وقوع می‌پیوندد، فرد به گمانش فرجام یا اتفاقی را پیشگویی کرده یا به قول معروف خوابش تعبیر شده است. نویسنده‌ی این سطور بر حسب حس و کاوش و تجربیات شخصی‌ و تحقیقاتش، دیدگاهش بینابین است که شرحش مقاله‌ای می‌شود و در قامت کوتاه این نوشتار نمی‌گنجد فقط اینکه برخی از رویاهای مرموز و سفرهای زمان و مکانی در خواب، علت و منبعش رازواره و نهانی‌تر از این حرفهاست و به هیچ‌عنوان با چنین منطقی جور درنمی‌آیند و البته بسیاری دیگر از رویاها، دقیقاً بر حسب همین منطق‌، یعنی کارکردِ تعقلی مغز حین خواب واقع می‌شوند و قابلِ توجیه‌اند، می‌خواهم بگویم بر اساس این نظر که قوه‌ی تعقل تا حدی در خواب فعال است، پس قسمت منتقدانه‌ی ذهن، و تمیزدادن امور نیز کار می‌کند، و این می‌تواند یکی از دلایلی باشد که «رایدر» راویِ داستان «تسلی‌ناپذیر» به بازیگرانی اشاره می‌کند که در فیلمِ «ادیسه» حضور ندارند، یعنی شاید اینگونه به نظرش آمده است که «ای کاش کلینت ایستوود در ادیسه بازی می‌کرد، و یا اگر او بازی می‌کرد بهتر بود» سپس این آرزو(خواسته) یا تشخیص به سطح‌خودآگاه ذهنش که در رمان در واقع رویای اوست و ما خواننده‌اش هستیم آمده است، و به آن اشاره می‌کند؛ به سخن دیگر، ما در این قسمت شاهد رویاهای منطقی ذهن «رایدر» هستیم! که قوه‌ی منتقدانه‌اش در آن دخیل است.

  

پ.ن

«واقعیتِ واقعی» منظور همین فضای بیداری و زندگی روزمره‌ایست که پیرامون‌مان در گذر است.

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

نقد سمینار یونگ درباره‌ی زرتشت نیچه؛ اینجاست.



برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، رمان تسلی ناپذیر ایشی گورو ، نقد رمان تسلی ناپذیر ، خواب رویا ایشی گورو ، رمان پست مدرن ایشی گورو ، نقد خواب رویا تعبیرات ، پیشنهاد رمان وبلاگ سیناپس ،

چهارشنبه 25 مرداد 1396

شب‌نوشت: «نظرِ آدم‌ها محترم نیست!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،



 نظرِ آدم‌ها محترم نیست!

 

غروب توی گالریِ نقاشی نشسته بودم؛ گاهی اوقات می‌رم اونجا، خیلی وقته اثرِ خفنی نداشتیم ولی به هرحال با تماشای تابلوهایی که روی در و دیوار گالری می‌نازن، یادِ چن‌تا از بچه‌های خیلی خیلی خوب می‌افتم که حس خوشی بهم دست می‌ده، بیتا، ماهیار و چن‌تا دیگه از نقاش‌ها که مدتهاست ازشون بی‌خبرم و نگاه کردن به تابلوهاشون یهجورایی منو در جریانِ حال و روزشون می‌ذاره؛ تعدادی کارِ جدید، کارنگارِ چن‌تا نقاش دیگه هم بود که ایده‌های جالبی داشت و همین‌طور که سیگارمو می‌دودیدم بهشون نگاه می‌کردم! همین مابین چار‌پنج‌تا جیغیل‌...از همین «کافه پلاس‌های گالری وِل» با تیپ‌های هولناکِ هنری داخلِ گالری اومده بودن و مشغول وراندازِ تابلوها بودن و واسه دوست‌دخترهاشون که به هر پدیداری شبیه بودن جز دوست‌دختر، تنداتند یه چیزهایی درباره‌ی نقاشی‌ها پشت‌به‌پشت تلاوت می‌کردن که نه ارتباطی به فلسفه هنر داشت، نه به زیبایی‌شناسی، نه حتا به چیزایی که توی تابلوها می‌دیدن...خدایی به حالشون غبطه می‌خورم، من هیچ‌وقت این همه حوصله و اعصابی که اینا واسه فکورانه جلوه دادنِ خودشون یا خاص به چشم اومدنشون به مناسبت بلغورکردنِ خیالاتشون از جریاناتِ هنری رو دارن نداشتم، من هیچ‌وقت کارهای هنری یا درگیرشدن با این قضایا، از آفرینش تا نقدشو پرستیژ نمی‌دونم، و خودم اخلاقه خودمو خوب می‌دونم! وقتی ناگهان با حجم عظیم و سنگین و کثیری از چرندیاتِ افراد راجعبه همه چی، بخصوص آثار هنری روبرو می‌شم، ابتدا سعی می‌کنم طاقتِ خودمو مورد آزمون قرار بدم، آخه من تغییر کردم، شبیهه قدیمام نیستم و اینو به همه‌ی رفقا اعلان کردم، دیگه پاچه نمی‌گیرم و زمانی که یه نفر درباره‌ی موضوعی اراجیف می‌بافه و بعدش در پاسخ به اعتراضت می‌گه:«این نظره منه و باید به نظره همدیگه احترام بذاریم» یهوو بهش نمی‌گم: بهتره خفه‌شی، چون شما هیچ نظری نداری! بهتره اول به یه نظری برسی تا بعدش تحلیل کنیم آیا حرفات اصلاً مبدّل به نظر شده یا نه؟ اونوقت تازه بگیم محترمه یا نه! ولی من واقعاً عوض شدم، و تازگی‌ها سعی می‌کنم وقتی با حجم سنگینی از حماقت، اونقدر دست‌مایه‌ی حُمق که اگه یه نفر خلاقیت و اعصابشو داشته باشه می‌تونه ایده‌های عجیبی ازش بگیره و تندیسِ برجسته‌‌ی بلاهتو در هنرهای تجسمی خلق کنه کنار بیام، دووم بیارم و چندتا نفس عمیق بکشم و به خاطرات قشنگم فکر کنم و سکوت باشم. همونطور داشتم برای چندمین آزمایشِ طاقت، روی خودم کار می‌کردم و به اون چندتا دختر و آغایی که جلوی یه تابلو می‌لولیدن و می‌خواستن عکسِ دست‌جمعی بگیرن نگاه می‌کردم و جیغ‌ویغاشوون رو که توی گالری می‌پیچیدو می‌شنیدم و اشکال نداشت که نفهمم این دیگه چه جورشه آخه. نقاش اون تابلو رو می‌شناسم، مرد جوانیه که کاری به کار هیچکی نداره، لباس پوشیدنش بیشتر شبیهه کارمندای اداره‌های دولتیه، موهاش کوتاه‌ست و سرش به کار خودش گرمه، اگه پنج‌ساعت کنارت بشینه عمراً یه کلمه حرف نمی‌زنه، طوری با دقت چاییشو با یه نصفه قند مزه‌‌مزه می‌کنه که انگار داره چیزی اختراع می‌کنه و پشت‌بندش چن‌نخ سیگار می‌کشه، و نهایتاً یه مجموعه شعر به من، اونم خیلی آهسته! باورتون میشه؟! آهسته سرشو خم می‌کنه و انگار بخواد یه سری اطلاعات محرمانه بهم بگه، درِ گوشم اسم اون مجموعه شعرو زمزمه می‌کنه و بعدش می‌گه:«حتماً بخونش، عالیه» و بعد خودشو عقب می‌کشه، تنشو صاف می‌گیره و لباش محکم روی هم خط میشه و سرشو چندبار بالا و پایین می‌کنه چون احتمالاً در جریانه که من می‌دونم کشف خیلی بزرگ و عزیزشو داره مُفتی در اختیارم قرار میده، اینو می‌گه و بعد بدون اینکه اصلاً متوجه بشی می‌بینی که مثلاً چند دقیقه‌ایه نیستش! از گالری رفته، درست مثل نسیمی که وزیده؛ آره نقاشِ اون تابلو همچین آدمیه و آثارش طرفدارای خودشو داره! یکی از پسرها یهوو پخی زد زیر خنده و به گمونم میخواست جلوی دوست‌دخترش که شبیهه دوست‌دختر نبود قپی بیاد و شروع کرد به تمسخرِ تابلو...دوستاش هم با صدای شب‌های جنگل می‌خندیدن؛ چیکارشون داریم؟ درسته! بذار خوش باشن، منم این پامو انداختم رو اون یکی پام و لبخندِ ژکوندی تحویلش دادم، پسره شارژ شد و روغنشو بیشتر می‌کرد، که این تابلو فلان و بهمانه...بعد گفت آخه اینو کدوم مَنگی کشیده؟! منم می‌تونم چندتا لکه رنگ بپاشم روی بوم و اسمشو بذارم نقاشی در مکتبه(؟)(اسم مکتبی رو گفت که شبیهه کلمات من‌درآوردی‌‌یِ منم نبود)...بعد بازم گیر داد به نقاشش...که این باید ساقیش رو عوض کنه، جنسش ناخالصی داره و از اینجور متلک‌ها...منم بهش لبخند می‌زدم اما دیگه خاطره‌ی قشنگی نداشتم بهش فکر کنم پس انگشتِ اشاره‌ام رو بالا آوردم و سمتش هدف گرفتم و با صدای خشدارم بلند گفتم:« هی آغا...با شمام!»...مابین قهقهه‌هاش به خودش اومد و تنداتند گفت:«بله! بله!...» انگار یه آدمه خیلی مودبی یهوو درش حلول کرده بود، گفتم:«دوستِ عزیز به گمانتون شما میتونید همچین نقاشی‌ای بکشین؟» یخش باز شد و گفت:«ها ها...بله می‌تونم...آخه این مگه چیه؟!»...بی‌معطلی گفتم:«خفه‌شو!» آره...گفتم خفه‌شو و در همون لحظه‌ای که برای تاکید بیشتر در تکرارِ سوم واژه‌ی «بهتره» رو به گزاره‌ی «خفه‌شی» اضافه می‌کردم، مطمئن شدم تغییر کردن به این سادگی‌ها نیست و یه مَرتبه‌ی دیگه تاکید کردم:« بهتره خفه‌شی دوست عزیز!». اگه به آدمی که تازه از استخر درومده برقِ سه‌فاز وصل کنن مثل پسره می‌شد، مات بهم نگاه می‌کرد، حرفی نزد! و مردمک چشاش توی حدقه‌‌های گشادش تکون نمی‌خورد! یکی از دخترا یه تابی به خودش داد و گفت:«واقعاً که...» یا همچنین مزخرفی که احتمالاً بعدش منو محکوم کنه به لمپنیسم و این دری‌وری‌ها که من البته هیچ‌وقت با این برچسب‌ها مشکلی ندارم و بهش عادت دارم! اگه بخوام حرف‌هایی که آدم‌ها درباره‌ی اخلاقم می‌زنن رو گردآوری کنم یه رمان به قطر «جنگ و صلح» میشه! دوباره رو به پسره گفتم:«میدونی فرق این نقاش با توی الدنگ چیه؟!» جواب نداد...اون یکی دختره که از اول بحث ساکت بود و حالا می‌خواست چیزی بگه که حال نکردم صداشو بشنوم و گفتم:«فرقش اینه که نقاشِ این تابلو نفرِ اولیه که ایده‌ی این طرح به فکرش رسیده و کِشیدتش! اوکی؟! توی دَوَنگ چون حالا اینو دیدی فقط می‌تونی کپی‌اش کنی! غیرممکنه این ایده ابتدا به ذهنِ مفلوکِ تو برسه!» راسیتش حرفی نداشتن برای گفتن! یا دلشون نمی‌خواست موضوع رو کش بدن! ساکت شدن! بعد لخ‌لخ گورشون رو گم کردن و از گالری سُریدن بیرون و مطمئنم الانه توی راه دارن درباره‌‌ی لمپنیسم حرف می‌زنن و اصلاً به ذهنِ اوراقشون نمی‌رسه که خودِ من هم این جواب رو از جای دیگه‌ای کپی کردم، به گمونم جایی خونده بودم...

 

 بدیهه‌نوشت.مرداد 96

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهربایی دیده شده...


درباره‌ی عالیجناب موسیقی


برچسب ها: شب نوشت پیام رنجبران ، تمسخر هنر مدرن ، تیپ هنری نقاشی ، نظر آدمها مهم نیست ، عشق تیپ هنری ، نقاشی جکسون پولاک ، نقد و معرفی رمان ،

چهارشنبه 21 تیر 1396

به نام یونگ

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پراکنده ،


به نام یونگ


این مرد!..این مرد!...این مرد!...آنقدر می‌داند که عقلِ آدمی به سادگی در محضرش به سماع می‌خیزد...این مرد!...«کارل گوستاو یونگ»...


هفته‌ی پیش کتابِ «سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه»‌اش را می‌خواندم...کتابی‌ست 624 صفحه‌ای...کمتر پیش می‌آید همه‌ی جملاتِ کتابی قطور با چنین دقتی به چشمانم زُل بزنند، و من هاج بمانم با واج...اغلب اوقات خودآگاه‌‌ام به مسائل دیگری فکر می‌کند، و قسمت ناخودآگاهِ ذهنم را می‌گذارم روی سیستمِ خوانش و گفت‌و‌گوی خودکار با نوشته‌ها...بعد ناگه روی سطری قفل می‌نماید و با «چی‌چی‌چی» قیل می‌اندازد و اعلان می‌دارد:« فلانی اینجای کتاب جالب است، تازه و بدیع- هوووووی با توام مشدی، کجایی؟؟...ول کن قائله‌ی دنیا را، مگه بار اولیِ آدم‌ها می‌آیند و در زندگی‌ات پرسه می‌زنند و می‌روند، اخلاقت را مزخرف می‌خوانند و رفتن‌شان را رانده شدن از سوی تو می‌دانند و البته که اکثرشان برمی‌گردند، عده‌ای هم جایی در پیچ‌واپیچ‌های زندگی‌شان محو و گم و ناپدید می‌شوند، گردنه‌هایی که با همان تندیِ مزخرفت گفته بودی‌شان حواستان به‌ش باشد، دیگر برایت قصه‌ی تازه‌ای نیست، یکی می‌رود و دیگری می‌ماند، تا بوده همین بوده، انگار فقط دلِ ما دل نیست، کتابو بچسب- این دیدگاه را نمی‌دانستی، نخوانده بودی...بهمان و بیساری در خودش دارد» اما این کتاب...این کتابِ «سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه» حتا یک سطرش نمی‌شد از دست شود، به آدمی طریقت شهود و اندیشیدن و خودکاوی فرا می‌دهد، تا به حال یکجا با چنین حجم عظیمی از پاسخ برای سوأل‌هایم روبرو نشده بودم...به جرئت می‌توانم بگویم یکی از شاهکارهای علوم روانشناختیِ تاریخِ بشری‌ست...می‌بایست درباره‌اش بنویسم....سردبیر...سردبیر...ما داریم می‌آییم...«اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم/ اگر خون دل بود ما خورده‌ایم/ اگر دل دلیل است آورده‌ایم/ اگر داغ شرط است ما برده‌ایم/ اگر دشنه‌ی دشمنان گردنیم/ اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم / گواهی بخواهید: اینک گواه/ همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم»...شعر احتمالاً ربطی نداشت به موضوع...یهوو رسید به ذهنم...

 

پی‌نگار:

شعر از مرحوم قیصر امین‌پور


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، سمینار یونگ درباره نیچه ، یونگ نیچه زرتشت ، معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، سمینار یونگ درباره زرتشت نیچه ، یونگ چنین گفت زرتشت ، سمینار یونگ زرتشت ،

تعداد کل صفحات: 3 1 2 3