سه شنبه 4 مهر 1396

کتاب ذن و فرهنگ ژاپنی ترجمه‌ ع. پاشایی

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،




حتا یک عمرِ درازکامِ کام‌یابی، یک جامِ ساکه است؛

یک عمرِ چهل‌‌ونُه‌ساله در خواب گذشته است؛

نه می‌دانم زنده‌گی چیست، و نه مرگ.

سالی می‌آید و سالی می‌گذرد، همه در خواب.

هم بهشت به جا مانده است و هم دوزخ؛

در مهتابِ سپیده‌دم ایستاده‌ام،

رها از ابرهای دل‌بسته‌گی.

 

 

 

 

شعر:

اُئه‌سُوگی‌ کِن‌شین (سردار بزرگ ژاپنی/ قرن‌ِ شانزدهم)

برچیده از کتاب «ذن و فرهنگ ژاپنی» ترجمه‌ی «ع. پاشایی» فصلِ «ذن و سامُورائی»

 

 


پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس )

 

فهرستِ ارزش‌گذاری‌شده‌ی یکصد و چند‌جلد کتابِ پیشنهادی


برچسب ها: ذن و فرهنگ ژاپنی ، ذن و سامورائی ع پاشایی ، اُئه‌سُوگی‌ کِن‌شین سردار بزرگ ژاپنی ، شعر اُئه‌سُوگی‌ کِن‌شین ، نقد و معرفی رمان ، کتاب ذن و فرهنگ ژاپنی ، معرفی ذن و فرهنگ ژاپنی ،




نقد سه‌گانه‌ی ساموئل بکت

مالوی

مالون می‌میرد

نام‌ناپذیر

مترجم: سهیل سمّی


*

 

غوطه‌ور در جانِ هستی!

 

 پیام رنجبران



اگر به شما بگویند قرار است برای سکونت به جزیره‌ای دور‌افتاده که بنی‌بشری آنجا زندگی نمی‌کند منتقل شوید و فقط حق دارید ده کتاب با خودتان ببرید، گزینه‌های منتخب شما چه آثاری‌ست؟! من نمی‌دانم شما چه کتاب‌هایی را انتخاب می‌نمایید، امّا آنچه بر من مسلم است، بی‌گمان سه‌گانه‌ی «بکت» جزو ده کتابِ منتخب‌ام خواهد بود؛ حاضرم با رمان‌های «مالوی»، «مالون می‌میرد» و «نام‌ناپذیر» جنابِ «ساموئل بکت» بار سفر ببندم، و پشت‌سرم را نگاه نکنم و دیگر هیچ‌کاری با هیچ‌رمانی نداشته باشم! اما به گمان‌ام اندکی هیجان‌زده این چندسطر را نوشتم، ازتان اجازه می‌خواهم مجدد تأمل کنم شاید نظرم عوض شود، آخر تا بحال شاهکارهای فراوانی نوشته شده که می‌توانند جای‌شان را بگیرند، قطعاً آثاری نیز هست که من از وجودشان بی‌خبرم و ممکن است بعد از خواندن‌شان دیدگاه‌ام به کل تغییر نماید...بله، حالا که دقیق‌تر فکر می‌کنم درمی‌یابم بازهم به ضرس‌قاطع انتخاب‌های من در شاخه‌ی رمان‌ها، همین تریولوژی «بکت» است و دیگر هیچ! اما لازم است اضافه کنم، به هیچ‌عنوان مطالعه‌‌شان را به هیچ‌کس توصیه نمی‌کنم! یعنی آثارِ مذکور، جزو کتاب‌های پیشنهادی من نبوده، نیست و نخواهد بود! چون آنچه گفتم، صرفاً حسِ شخصی‌ام بود نسبت بدین کتاب‌ها، و چنانچه کسی تا بحال باهاشان مواجه نشده‌، دلم نمی‌خواهد بعد از خوانشِ سی- چهل صفحه، خیال کند شوخی کرده‌ام یا خدای ناکرده سرکارش گذاشته‌ام. این از این. دیگر اینکه جناب «بکت» تا وقتی زنده‌ بودند هیچ‌گاه زیرِ بارِ تریولوژی (سه‌گانه‌‌ی مرتبط) بودنِ رمان‌های نام‌برده نرفت که نرفت! الان نمی‌دانم نظرشان چه باشد؟! اما آنچه به دیده‌ می‌آید با احتیاط عرض کنم انکارشان نیز یک شوخی «بکت»ی بوده است؛ گویا بزرگوار از اینکه مخ‌مان را به هر طریقی کار بگیرد لذت می‌برده. ترتیب خواندن‌شان برای من اینگونه بود، ابتدا «مالون می‌میرد» بعد «نام‌ناپذیر» و سپس «مالوی» که لازم به ذکر است در واقع از وسط شروع کرده‌ام. رمان‌ها هرکدام داستان مستقلی محسوب می‌شوند اما جهان‌شان به یکدیگر مرتبط، در امتداد هم‌ و بدین ترتیب نوشته شده‌اند:« مالوی» (1951) «مالون می‌میرد» (1951) و «نام‌ناپذیر» (1953)- آثار در نگاه نخست به شدّت مبهم به نظر می‌رسند که ویژگیِ هر اثرِ هنری ناب آن‌هم از نوع فکورانه‌اش است، و دقیقاً همین ابهام علاوه بر رازِ ماندگاری‌اش موجب می‌شود خواننده‌ با یک‌بار خواندن به مقصد واضحی نرسد، در نتیجه با اثر درگیر شود و هر از گاهی با عطش دوباره‌، و مواضعِ فکریِ جدیدی به سراغ‌شان بیاید؛ سه‌گانه‌ی «بکت» از جمله آثاری‌ست که یک‌بار مصرف نیست و بعد از هربار خواندن، لایه‌ای از وجوه پنهانی‌اش را برملا می‌نماید و چه بسا که در خوانشِ دوم هرچه در سریِ نخست دریافته‌ایم را در هم بکوبد و فرو بریزد؛ پس با رمان‌هایی روبرواییم که هر آنچه پیش‌شناخت و الگوهای آشنا از ساختارهای داستانی در ذهن‌مان داریم را جلوی چشم‌مان متلاشی می‌کند و به نابودی می‌کشاند، و در واقع از ساختمانِ تازه‌ای در ادبیات داستانی رخ‌نمایی می‌کند که در توصیف‌اش می‌بایست بگویم:« شگفت‌انگیز، هولناک، خاص» و همچنین غیرقابل تقلید! مابین‌شان رمان «مالوی» زیاد از قاعده‌ی شکست‌های زمانی و مکانی پیروی نمی‌کند؛ زمان و مکان و پیرنگ‌ اثر تا حدی قابل شناسایی‌تر است که البته دلیل دارد؛ در «مالون می‌میرد» وخامتِ اوضاع فزونی می‌یابد، و اما در رمان «نام‌ناپذیر» با از هم گسیختگیِ کاملِ زمان، مکان، پیرنگ، و حتا نقضِ جمله به جمله مواجهه‌اییم که آنهم دلیل دارد. شخصاً برای خواندن این رمان‌ها از چنین روشی پیروی می‌کنم (که البته در مورد هرسه‌تا‌شان هنوز موفق نشده‌ام)، شیوه‌ی یک نفس خواندن! چرا که طولانی‌ترین‌شان «مالوی»ِ 256 صفحه‌ای ست، طیِ مناسک آیینی هربار بنشینیم و کلک‌ِ یک نسخه بِکنیم؛ وقتی یک نفس می‌خوانیم‌شان در فرکانس آن قرار می‌گیریم و همچنین متوجه می‌شویم از کجا به کجا رفته‌ایم و چه رخدادی در حالِ وقوع است، ولی نمی‌دانم چرا هربار رمان‌های بکت را شروع کردم، اتفاقی افتاد که مجبور شدم برای یکی دو روز رهایش کنم و در برگشت مجدد، انگار با نوشته‌ی دیگری روبرو می‌شدم. تحلیل و بررسی موشکافانه‌ی سه‌گانه‌ی «بکت» نه اینکه ناممکن باشد اما نیازمند نگارش کتاب یا مقاله‌ای مطول است و در چنین مجال‌های کوتاهی نمی‌گنجد. می‌گویم ناممکن نیست، چون درست که آثار جای تفاسیرِ مختلف را باز می‌گذارند، اما به دقیق‌ترین شکل و شیوه‌ی ممکن نوشته شده‌اند و به هیچ‌عنوان مشابهِ واژه‌بازی‌های مُشتی نیرنگ‌زن نیستند و در پس فرم بهم‌پیچیده‌شان مفاهیم قابلِ دست‌یابی، و جهان‌بینیِ مشخص مولف‌اش را در هرکدام از نسخه‌ها به دقت منتقل می‌کنند. برخلاف آنچه بخصوص در کشور ما جا افتاده است. اثری که جای تعبیر، تأویل و تفسیر‌های بیشتری را باز می‌گذارد بدین معنا نیست که به حساب خاص بودن هر چه را بدان نسبت دهیم برتابد؛ معانی و مفاهیم یک اثر منسجم و درست، ولو از طیفِ آثاری که در نگاه اول مبهم، گنگ یا دشوار به نظر می‌رسند‌، و نیازمند کند‌و‌کاو بیشتری هستند، همگی حول یک محورِ معنا می‌چرخند و قابل دست‌یابی‌ست، یعنی اثر به هیچ‌عنوان دچار بهم‌ریختگیِ مفهومی نیست! و خواننده‌ی معنادار به زعمِ تجاربِ زندگی و دانسته‌هایش درمی‌یابد نویسنده درباره‌ی چه چیزی صحبت کرده است. به دیگر سخن، فُرم در خدمت انتقال محتواست. حتا سه‌گانه‌ی جناب بکت که شیوه‌ی بیانِ روایت شبیه آدمی‌ست که محکم توی سرش کوبیده باشند و آن‌وقت در همان سرگیجه‌ی مغزی مجبورش کنند تا قصه‌ای تعریف کند. کمی هم درباره‌ی حوزه و فضاهای رمان‌ها بگوییم. هر سه اثر به شدت ذهنی هستند(سوبژکتیو) و از نگاه راوی و فیلترِ تفسیر و تعابیر او می‌گذرند و تعریف می‌شوند. اما شخصاً این آثار را در چند حوزه‌ی مشخص تقسیم‌بندی کرده‌ام بدین منوال: 1- رمان «مالوی» در حوزه‌ی «واقعیات» قابل تعریف و به همین دلیل از قاعده‌ی زمان و مکان‌های قابل شناسایی برخوردار است. ارتباط راوی با حوزه‌ی واقعیت واقعی ( مادی) برقرارتر بوده، آنچه می‌گوید ولو آنکه از دیدگاه ذهنی‌اش بیان شود برحسب دریافت‌ و چیزهایی‌ست که به چشم می‌بیند یا دیده است. به دیگر سخن، از جایگاهِ آدمی در زندگی می‌گوید و هرآنچه در زندگیِ واقعی بر او می‌گذرد و برآمده از زندگی‌ست! و سپس بر اساس جهانِ داستانیِ بکتی بیان می‌شود. تکه روایت بسیار بامزه‌ای در قسمتی از رمان وجود دارد: «مالوی» که پیرمردی مشمئز‌کننده و حال‌بهم‌زنی است در راه رسیدن به خانه‌ی مادرش، سگ کوری که صاحبش زنی‌ست را با دوچرخه‌اش زیر می‌کند و آنرا می‌کشد، ملت و پاسبان جمع می‌شوند تا حساب مالوی را کف دستش بگذارند و از زن دفاع کنند، اما زن می‌گوید که سگش در حال مُردن بوده و در راه رفتن به مطب دامپزشک بوده‌اند تا او را مرخص کند و در واقع کارِ مالوی زحمتش را کم کرده و همچنین دیگر نیاز نیست پولی به دامپزشک بدهد. به هر تقدیر مالوی با زن به خانه‌اش می‌روند تا سگ را به خاک بسپارند! مالوی در خانه‌ی زن خوابش می‌برد و زمانی که بیدار می‌شود درمی‌یابد قصد زن این است تا به جای آن سگ، مالوی را پیش خودش نگه دارد! جابجایی سگ با انسان در زندگی، این قسمت شمه‌ای از جهان‌بینی «بکت» است. پس رمانِ «مالوی» را در حوزه‌ی «واقعیات» از منظر «زنده‌بودن» قرار می‌دهیم. 2- حوزه‌ی رمان دوم «مالون می‌میرد» لبه‌ی مرگ و زندگی‌ست یعنی لحظاتِ احتضار! مالون می‌گوید:« به زودی می‌میرم و همه چیز تمام می‌شود». پیرمردی به نام «مالون» روی تخت‌خوابی که خودش هم نمی‌داند در بیمارستان است یا تیمارستان افتاده. پس رمان دوم را «احتضار» می‌نامم. 3- و اما رمانِ «نام‌ناپذیر» سومین شاهکارِ مجموعه. وقتی سه‌گانه‌ی بکت را می‌خوانیم سوأل‌های فراوانی دم‌به‌دم در آن مطرح می‌شود که مهم‌ترین‌شان پرسش‌هایی بنیادی‌ست که به ذهنِ کارکتر‌ها و متعاقباً خواننده متبادر می‌شود از جمله، کیستی؟ چیستی؟ از کجا آمده‌ایم و به کجا خواهیم رفت؟ چه بر سرمان در حال رفتن است؟ و جایگاه انسان در زندگی و هستی و دنیا و جهان کجاست؟ و دیگر سوألاتی بر همین پایه و اساس. نحوه‌ی اکرانِ پرسش و پاسخ‌های بکت بدین شیوه است که ما در بطن، در ژرفنا، در عمق، و در هسته‌ی مرکزی‌ سوألات به شکل داستان، و تکاپوی شخصیت‌ها برای سردرآوردن یا جست‌وجوی پاسخ‌ها یا بن‌بست‌ها که بدان می‌خورند، کند‌وکاو‌هایی که وجه غالبش ذهنی‌ست با جهانی که با آن مواجه‌اند، و سوألاتی که ازشان پرسیده می‌شود یا به ذهن‌شان خطور می‌نماید پرتاب می‌شویم! از این لحاظ ما با محتواهایی عمیقاً فلسفی روبرواییم، و چنانچه بگوییم هر کدام از آثارش به خودیِ خود رساله‌ای فلسفی محسوب می‌شوند سخن به گزاف نگفته‌ایم. فضاهایی که شاید فیلسوف با زبان فلسفه قادر به خلق‌، یا انتقالِ جانِ مطلب نباشد و این مهم فقط از دستِ هنر بربیاید و قلمِ هنرمندانه‌ی بینش‌ورزی چون «ساموئل بکت». اجازه می‌خواهم درباره‌ی «نام‌ناپذیر» بگویم: من این رمان را، رساله‌ای بی‌همتا، برجسته و درخشان در مقوله‌ی مرگ می‌بینیم، کاملاً متفاوت و متمایز و عمیق‌تر و قابل‌پذیرش‌تر از هر آنچه تا بحال درباره‌ی مرگ خوانده‌ام، آنچنان که آدمی حین خواندن چنین حسی به او دست می‌دهد نکند ساموئل بکت پیش از مرگ، مرگ را آزموده؟ و حالا گیریم که او یکبار مرده باشد، پس من از کجا می‌دانم که او یکبار مرده است؟ مگر اینکه خودم نیز پیشتر یکبار مرده و زنده شده باشم؟ می‌خواهم بگویم فضای شگفت‌انگیزِ رمان «نام‌ناپذیر» بی‌گمان بی‌بدیل و یکتا بوده، و هنوز هم قدردانسته نشده، و در آینده منتقدین و مفسرین درباره‌اش بیشتر خواهند نوشت. پس حوزه‌ی رمان «نام‌ناپذیر» را در حوزه‌ی «مرگ» قرار می‌دهم! به همین دلیل تمامیِ قواعدِ زمانی و مکانی و پیرنگ از هم می‌گسلد؛ به دیگر سخن، حوزه‌ای درون ِبافتارِ مرگ! وجه غالبی که بر دیگر ساحت‌ها در رمان «نام‌‌پذیر» سایه انداخته، وجه مرگ است و فضا و اتمسفری که راوی در آن غوط می‌زند، و بدین‌سان به سایر ساحت‌ها نیز سرک می‌کشد- چیزی مشابه روحی در پرواز، یا تو گویی در بطن، در عمیق‌ترین لایه‌های ذهنی و هستی سقوط کرده باشد- چنانچه خواننده با چنین ساحت‌ها و حوزه‌هایی از جمله، قسمت خودآگاه ذهن، ناخودآگاه ذهن، ساحت لحظه و سکوتِ عمیقِ ذهنی آشنا باشد، از انبانِ حافظه‌اش یعنی صرفاً حفظ کردن این مفاهیم رسته باشد و آن‌ها را در وجودش درونی کرده باشد، لذّت خوانش رمان به اوج خود می‌رسد،چرا که بهمراه راوی در تمامیِ این فضاها غوط می‌خورد و به گشت‌وگذار می‌پردازد- درمی‌یابد اینک در کدامین ساحت و لایه‌های ذهنی راوی و خودش به سر می‌برد- و همچنین از عظمت رمان «نام‌ناپذیر» به وجد خواهد آمد. عظمتی که دریچه‌های دیگرِ جهان هستی را پیشِ رویمان می‌گشاید.

 

 

*

شاید خودتان حدس بزنید ترجمه‌ی شایسته و کارآمدِ چنین مجموعه‌ی پیچیده‌ای با آن نثر سخت و سهمگینِ «ساموئل بکت» چه کار طاقت‌فرسا و کُشنده‌ای می‌تواند باشد! همچنین خودتان بهتر بدانید در دورانِ رقّت‌آورترین دورانِ فکری، در جایی که نانِ مردانِ رقاصه‌ی تلویزیون‌مان، قروقمیش‌ و هرهر و کرکرّ متهوعِ نره‌خرهای زن‌نما، پیش‌آهنگیِ دلقک‌های سفارشیِ ادبی و نازوادای سوسول‌های زمانه‌ی احیای فیلم‌فارسی، نانِ ابتذال و سخافت و بیشعوری و ترویجِ ریا و تزویر در روغن است، مترجم پیشاپیش می‌داند قرار است چه بر سر آثارِ شعوری بیاید و چگونه ازشان استقبال خواهد شد، شاهدِ این مدعا نگاهی‌ست به شمارگان و ارزیابی میزان فروش چنین آثاری در کشوری چند‌ده میلیونی، جامعه‌ای که اکثرشان گویا دچار علم لدُنّی هستند و با این اوضاعِ فضاحت‌بارِ کتاب‌خوانی، درباره‌ی همه چیز، نمی‌دانم از کجایشان نظر درمی‌آورند؛ حالا چه دلیلی باعث می‌شود بازهم بر سر ترجمه‌‌ی چنین آثاری دل و جان و چشم بگذارد؟ به گمان‌ام نیتی جز عشق نباشد، ضربانِ رگ و غیرتی که هنوز می‌تپد تا مرهمی باشد بر بالینِ این فرهنگ و شعورِ محتضر...به «سهیل سمّی» بابتِ چنین ترجمه‌های شایسته‌ و محکم دست‌مریزاد می‌گویم، و خوشحالم در دوران رقّت‌آورترین‌های ادبی و هنری و شعوری هنوز تک ستاره‌هایی چون «سهیل» هست، حافظه‌ی تاریخی‌ِ این مردم ضعیف است، اما آنچه مسلم است تاریخِ ادبیات، تفکر و شعور این مرز و بوم در آینده‌ای نه چندان دور به گذشته‌اش رجوع خواهد کرد تا ببیند چه بود و چه‌ها نبود. 

 

 


پی‌نگار:

لینک مصاحبه‌ی «ایبنا» با «سهیل سمّی» ( با ترجمه ده‌ها کتاب نه‌ماه از سال در فقر سر می‌کنم)

 



پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس )

 

نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» نوشته «ایشی‌گور» (ترجمه سهیل سمّی)


نقد رمان «مدار رأس السرطان» نوشته «هنری میلر» ( ترجمه سهیل سمّی)


درباره‌ی رمان «مالون می‌میرد» نوشته «ساموئل بکت» 


برچسب ها: نقد سه‌گانه‌ی ساموئل بکت ، تحلیل سه‌گانه‌ی ساموئل بکت ، نقد رمان مالوی ساموئل بکت ، نقد رمان نام‌ناپذیر ساموئل بکت ، نقد رمان مالون می‌میرد ، نقد و معرفی رمان ، بررسی ترجمه‌های سهیل سمّی ،

شنبه 1 مهر 1396

عشق پاییزیِ عشاق ( بیژن نجدی )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،


«من به شکل غم‌انگیزی بیژن نجدی هستم»

*


عشقِ پاییزیِ عشاق

 

 

بیست و چهارم پاییز:

دیروز به دنیا آمدم

عاشق شدم، دیروز

و دیروز بود که من مُردم

بیست و پنجم پاییز:

امروز، زاده شدم

ظهر، عاشق خواهم شد

و غروب نخواهم مُرد تا...

بیست و ششم پاییز:

که در من زاده شوی،

با تو هستم عشق پاییزی عشاق

و...آنگاه

هرگز پاییز نخواهد شد

 



پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس )

 

 

«دوباره از همان خیابان‌ها» درباره‌ی «بیژن نجدی» ( شاعری سراینده‌ی داستان ) (اینجا)


برچسب ها: شعر بیژن نجدی ، نقد دوباره از همان خیابان‌ها ، شاعری سراینده داستان نجدی ، اشعار بیژن نجدی ، عشق پاییزی عشاق نجدی ، نقد و معرفی رمان ، پیشنهاد کتاب وبلاگ سیناپس ،

چهارشنبه 22 شهریور 1396

شب‌نوشت‌ها (پیام رنجبران)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،




شب‌نوشت‌ها 


پیام رنجبران

 

 

 

پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!


(متن )

 



درباره‌ی عالیجنابْ موسیقی و معاشقات مربوطه

 

(متن)



 

نظر آدم‌ها محترم نیست!


(متن)

 



برگشت به تاریکی


(متن)





درباریه‌ی بزرگترین چشمانِ کهرباییِ دیده‌شده...


(متن)



تو


(متن)




چرا؟


(متن)

 


پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس)

 


کتابخانه‌ی سیناپس (نقد و معرفی کتاب) ( اینجا)


برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، شب‌نوشت‌های پیام رنجبران ، شب‌نوشت‌ پیام رنجبران ، داستانهای خیلی کوتاه ، خاطره نویسی پیام رنجبران ، نقد و پیشنهاد رمان ، معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ،


فردریک بکمن

 

مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است

.

.

.

مامان آنقدر مژه می‌زند که چشمانش تقریباً بسته می‌شوند.

«عزیزم، تنهایی شکل‌های مختلفی داره»

السا تمایل پیدا می‌کند دوباره لاستیک دور درِ خودرو را بکشد.

«با وجود این، اون یه بزِ احمقِ وحشتناکه»

مامان سرش را به علامت تأیید تکان می‌دهد.

«وقتی آدم مدت زیادی تنها باشه، می‌تونه تبدیل به یک بز احمق بشه»

 

ماشینِ عقبی دوباره بوق می‌زند.

 


 

صفحه 186

*


و میپلوریس هم دقیقاً همان‌جاست؛ یک قلمروی پادشاهی که قصه‌گویانِ تنها از تمام جهات آسمانی به آنجا نقل مکان می‌کنند. قصه‌گویانی که با خودشان چمدان‌های پر از غم و اندوه دارند. محلی که می‌توان غم‌ها را آنجا گذاشت و به زندگی ادامه داد.

 

 

صفحه 296

*

 

 

...السا تندتر حرکت می‌کند و از کلیسا دور می‌شود، چون نمی‌خواهد یک نفر دنبالش راه بیفتد و از او بپرسد آیا همه چیز مرتب است. چون دیگر هیچ‌چیز مرتب نیست. دیگر هیچ‌چیز نظم و ترتیب سابق را نخواهد داشت. دیگر نمی‌تواند همهمه‌ها را تحمل کند و نمی‌خواهد بشنود که درباره‌اش چه می‌گویند. پشت سرش. مادربزرگ هیچ‌وقت پشت‌سر او حرف نمی‌زند.

نمی‌زد. هیچ‌وقت پشت‌سر او حرف نمی‌زد.

 

 

صفحه 300



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!



برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، پیشنهاد رمان فردریک بکمن ، مادربزرگ سلام میرساند و میگوید متاسف است ، پاراگرافهای خواندنی ، نقد و معرفی رمانهای فردریک بکمن ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

پنجشنبه 9 شهریور 1396

دو شعر از سیلویا پلت و جان دان (شکسپیر تا الیوت )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



غزلواره‌های روحانی از مهم‌ترین اشعار «جان دان» به شمار می‌آید. این اشعار سراسر تب و تاب و جوش و خروش است. سراسر غلیان شک و تناقض و سوأل. غزلواره‌ی شماره‌ی 10 مستقیماً با مرگ سخن می‌گوید و آن‌را بر خلاف معمول، زبون و ناچیز جلوه می‌دهد و ناتوان به نابود کردن انسان. «جان دان» (1631-1572) شخصیتی دوگانه داشت. او در یکی از نامه‌های خصوصی‌اش دو وجه متباین خود را بدین‌گونه از هم جدا می‌کند: یکی سلحشوری ماجراجو که برای دلدادگان رنگارنگ خود مدیحه می‌سرود، دیگری دکتر جان دان، سرپرست کلیسای جامع سنت‌پال و سراینده‌ غزل‌های روحانی.



غزلواره‌ی روحانی 10

 

ای مرگ، به خود مناز، هرچند برخی

مهیب و قهّارت خوانده‌اند، اما تو چنین نیستی.

آنان که به گمان خویش به خاک در می‌فکنی

هرگز نمیرند، ای مرگِ زبون! مرا نیز نتوانی کشت.

خواب و آرامش که جز از تو نیستند

بس نشاط‌انگیز، پس تو نشاط‌انگیزتر.

نیکان هر چه زودتر به سوی بشتابند

نقشبند تن وانهند و رستگار شوند.

تو برده‌ی بخت و سرنوشت و پادشاهان و نومیدانی

و با زهر و جنگ و بیماری به سر می‌بری.

افیون و افسون نیز می‌توانند ما را به خواب برند

و خوش‌تر از تو ما را نوازش کنند. پس از چه به خود می‌بالی؟

ما در پی خوابی کوتاه، جاودانه بیدار می‌شویم

و دیگر مرگی در کار نخواهد بود. ای مرگ، تویی که می‌میری!




این اشعار در آخرین ماه عمر «سیلویا پلَت» با تب و تاب شدید سروده شد. این تمرکز شدید و خشونت‌آمیز بر روی خویشتن، منبع انرژی و پویایی آثار اوست. اساس کار پلت یک سنت ادبی آمریکایی است: نفْسی قهرمان در رویایی با زیبایی متعالی. اما با تجدیدنظری درخشان در این سنت، «خویشتن بزرگ و بالنده» را از یک قهرمان مرد به یک قهرمان زن تبدیل می‌کند. «سیویا پلت» در سال 1963 با گاز خودکشی کرد.



آیینه

 

نقره‌فام و دقیقم، بری از پیشداوری.

هرچه را ببینم، بی‌درنگ درمی‌نوشم،

همان‌گونه که هست، نه در هاله‌ی مهر یا بیزاری.

سنگدل نه، راستگویم...،

چشم چهارگوش خدایی کوچک.

بیشتر محو دیوار روبه‌رویم:

صورتی‌رنگ و خال‌دار است. چندان نگاهش کرده‌ام

که می‌اندیشم پاره‌ی قلب من است. اما سوسو می‌زند،

چهره‌ها و تاریکی پیاپی از هم جدامان می‌کنند.

 

اکنون دریاچه‌ام. زنی بر من خم می‌شود

و واقعیت هستی‌اش را در پهنه‌ی من می‌جوید.

آنگاه به آن گول‌زنک‌ها رو می‌کند: به شمع‌ها و ماه.

پشتش را می‌بینم و وفادارانه باز می‌تابم.

پاداش مرا با اشک و تشویش دست‌ها می‌دهد.

برایش مهمم- همواره به دیدارم می‌آید.

هر صبح چهره‌ی اوست که جای تاریکی می‌نشیند.

در من دختری جوان را غرق کرده‌ است، و در من زنی پیر

هر روز به سویش فراز می‌آید، همچون ماهی‌ای هولناک.




اشعار برچیده از کتاب « از شکسپیر تا الیوت» به ترجمه‌ی آقای «سعید سعید‌پور» است. این کتاب دربرگیرنده‌ی گزیده‌هایی (دوزبانه) از اشعار انگلیسی‌ست. صد و هفت شعر از شاعرانی که از زمان شکسپیر و تا میانه‌ی قرن بیستم در شعر انگلیسی خودی نشان داده‌اند و صاحب اعتباری بوده‌اند.

 



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» نوشته‌ی «ایشی‌ گورو»؛ اینجاست.

ضمیمه‌ای بر نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» ( درباره رویا، خواب و تعبیرات )

 سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه (نقد و معرفی )


برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، از الیوت تا شکسپیر ، معرفی از الیوت تا شکسپیر ، دو شعر سیلویا پلات جان دان ، سیلویا پلت خودکشی ، دکتر جان دان شاعر ، از الیوت تا شکسپیر سعید سعیدپور ،


«ایشی گورو»


ضمیمه‌!

به بهانه‌ی نقد رمان «تسلی‌ناپذیر»

درنگی کوتاه بر خواب و رویا

و

تعبیرات


نکاتی جالب دانستم به نقدِ رمان «تسلی‌ناپذیر» با عنوان «گشوده بر رویا» که از صاحبِ این قلم در ماهنامه‌ی «صدبرگ» (مرداد 96) چاپ شده اضافه نمایم. در صفحه‌ی 133 راوی (رایدر) در سینما مشغول تماشای فیلم «2001: ادیسه فضایی» شاهکارِ عالیجناب «استنلی کوبریک» است، اما از «کلینت ایستوود» و «یول برینر» به عنوان بازیگرانش اسم می‌برد و در دوقسمت دیگر کتاب نیز ظاهراً چنین خبطی می‌کند، یعنی از هنرپیشگانِ مشهوری نام می‌برد که در واقعیت در فیلم «ادیسه» بازی نکرده‌اند! و مترجم بزرگوار جناب «سهیل سمی» هم متذکر شده‌اند که بازیگران نام برده در فیلم «ادیسه» حضور نداشته‌اند و احتمالاً نویسنده‌ی رمان، فیلمِ دیگری را مد نظر داشته‌اند! اما به زعم من، این شیرین‌کاریِ ظریف خبر از مهارتِ دیگری می‌دهد؛ آیا «ایشی گورو» سواد سینمایی‌اش تا حد نشناختن ادیسه اندک است؟ یا ادیسه که از جاودانه‌های تاریخ سینماست فیلم ناشناخته‌ای‌ست که فراموش کنیم «ایستوود» در این فیلم بازی نمی‌کند؟ واقع این‌که «ادیسه» فیلمی‌ست که حتا اگر یکبار دیده شود بعید می‌دانم از ذهن هنردوستان، یا اذهان معنادار پاک شود که این مسئله شامل حال نویسنده‌ا‌ی چون اخوی عالم‌‌، برادر «ایشی گورو» نیز می‌شود و البته که سواد سینماییِ او قطعاً بیش از این حرفهاست و اتفاقاً با شناخت دقیق و کامل از فیلم ادیسه نام برده‌اند، و این تحریف واقعیت در واقع از نشانه‌گذاری‌های بسیار مهم و کلیدی و اصلیِ نویسنده، و ابزاری‌ست که جهت توصیف و تشریح فضای وهم‌انگیزِ جهان داستانش، و ترسیمِ منطقش، که بر اساس منطق حاکم بر جهانِ خواب و رویا و شکاندنِ قواعدِ واقعیت‌ واقعی‌ست‌ طراحی و تعبیه شده، و به عرض خواننده‌‌اش می‌رساند. فروید می‌گوید:«ذهن با تحریف و جابجایی و نماد‌سازی و سمبل‌سازی، مانع روشن شدن محتوای رویا می‌شود» که این نقل قول تا حدی متفقِ کلامی‌ست که می‌خواهم بگویم: شاید برای شما هم پیش آمده باشد که حین خواب با وقایعی روبرو می‌شوید، که حسِ هم هست و هم نیست به‌تان دست می‌دهد، یعنی با اینکه در لحظه‌ای که شاهد قضیه‌ای هستید و درمی‌یابید برحسب آنچه به ذهنتان متبادر می‌شود ماجرا این‌سان که می‌بینید در واقعیت نبوده و نیست اما از دیدنش تعجب نمی‌کنید! مثلا در خواب، به خانه‌ی دوستتان «قُلی» می‌روید! شما در پس‌زمینه‌ی ذهنتان از واقعیتِ واقعی مطلع هستید که قبلاً «قلی» با «شوشی» ازدواج کرده است و با هم زن و شوهر هستند، اما در خواب می‌بینید که به جای «شوشی» «پوپی جون» در خانه‌ی «قُلی» حضور دارد و با هم زن و شوهر هستند! و بعد هم بدون اینکه زیاد تعجب کنید یا سراغ «شوشی» را از رفیقتان »قُلی» بگیرید، با «پوپی جون» گرم می‌گیرید و انگار نه انگار! یعنی ذهنیت شما در خواب، واقعیت را تحریف کرده اما این واژگونی واقعیت را به قدری ظریف انجام می‌دهد که تعجب شما را زیاد برنمی‌انگیزد، و گاهاً همان لحظه متوجه می‌شوید که در حال خواب دیدن هستید و قضیه برایتان شیرین می‌شود. حالا باید پرسید این قضیه چه توجیهی دارد؟! آنچه مسلم است منطق جهان خواب و رویا بسیار پیچیده و تلاش جهت شناسایی‌اش از وجوه دیگر خودشناسی و انسان‌شناسی‌ست، و از قدمایی چون حضراتِ ملاصداری شیرازی، و ابن سینا- که خیلی خیلی پیشتر- تا بزرگانی چون فروید و یونگ که برای شرح و تفسیرش در این باب نوشته‌اند با قضیه درگیر بوده‌اند و نظرات مفید و ره‌گشا، و بعضاً حیرت‌انگیزی را بیان کرده‌اند که اگر مورد مداقه و مطالعه‌ی تطبیقی قرار بگیرد، و دست‌و‌پای خودمان را با شکل واژگان و تعصب نبندیم و آنها را در معانی خاص‌تری تفسیر کنیم به تشابهات و البته تمایزاتی می‌رسیم که همه به نوعی چراغ‌هایی برای نور بخشیدن به مسیر پرپیچ و خم انسان‌شناسی هستند. اما در نوشتارهای دیگری نیز در نقد «رویاهای صادقانه» نوشته‌‌اند(کاپلان و سادوک/فصل بیستم/اختلالات خواب):«رویاهایی که انسان می‌بیند نیز همانند افکار انسان‌ها کاملاً ساخته و پرداخته مغز انسان است» . یعنی شیوه‌ی خواب دیدن آدمی با نحوه‌ی تفکرش متفاوت است، اما به هر حال قوه‌ی عقلانیت و هوشیاری انسان‌ در زمان خواب تا حدی فعال است و این باعث می‌شود برخی از فکرهای انسان حین خواب منطقی باشد، و به همین دلیل شما وقتی خوابی می‌بینید و چند روز بعدش در واقعیت عیناً به وقوع می‌پیوندد فازِ پیشگویی بهتان دست می‌دهد! (و لازم به ذکر است این یکی از دلایلِ رایجی‌ست که برخی از انسان‌ها به وجود روح معتقد هستند!) وقتی شما خوابیده‌اید تا حدی قوه‌ی تعقل‌تان کار می‌کند، حالا ممکن است چندروزی با جریان خاصی درگیر بوده‌اید، حین خواب ذهنتان همچنان برای یافتن چاره، بطنِ ناخودآگاه‌تان را می‌کاود یا اینکه به دلیل کارکردِ قسمت تعقلی و منطقی ذهن حین خواب «حدس» می‌زند که پایانِ همان ماجرا قرار است چگونه اتفاق بیفتد، بدینسان وقتی در واقعیت نیز شکلِ اتفاق، یا پایانش درست شبیهه خواب به وقوع می‌پیوندد، فرد به گمانش فرجام یا اتفاقی را پیشگویی کرده یا به قول معروف خوابش تعبیر شده است. نویسنده‌ی این سطور بر حسب حس و کاوش و تجربیات شخصی‌ و تحقیقاتش، دیدگاهش بینابین است که شرحش مقاله‌ای می‌شود و در قامت کوتاه این نوشتار نمی‌گنجد فقط اینکه برخی از رویاهای مرموز و سفرهای زمان و مکانی در خواب، علت و منبعش رازواره و نهانی‌تر از این حرفهاست و به هیچ‌عنوان با چنین منطقی جور درنمی‌آیند و البته بسیاری دیگر از رویاها، دقیقاً بر حسب همین منطق‌، یعنی کارکردِ تعقلی مغز حین خواب واقع می‌شوند و قابلِ توجیه‌اند، می‌خواهم بگویم بر اساس این نظر که قوه‌ی تعقل تا حدی در خواب فعال است، پس قسمت منتقدانه‌ی ذهن، و تمیزدادن امور نیز کار می‌کند، و این می‌تواند یکی از دلایلی باشد که «رایدر» راویِ داستان «تسلی‌ناپذیر» به بازیگرانی اشاره می‌کند که در فیلمِ «ادیسه» حضور ندارند، یعنی شاید اینگونه به نظرش آمده است که «ای کاش کلینت ایستوود در ادیسه بازی می‌کرد، و یا اگر او بازی می‌کرد بهتر بود» سپس این آرزو(خواسته) یا تشخیص به سطح‌خودآگاه ذهنش که در رمان در واقع رویای اوست و ما خواننده‌اش هستیم آمده است، و به آن اشاره می‌کند؛ به سخن دیگر، ما در این قسمت شاهد رویاهای منطقی ذهن «رایدر» هستیم! که قوه‌ی منتقدانه‌اش در آن دخیل است.

  

پ.ن

«واقعیتِ واقعی» منظور همین فضای بیداری و زندگی روزمره‌ایست که پیرامون‌مان در گذر است.

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

نقد سمینار یونگ درباره‌ی زرتشت نیچه؛ اینجاست.



برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، رمان تسلی ناپذیر ایشی گورو ، نقد رمان تسلی ناپذیر ، خواب رویا ایشی گورو ، رمان پست مدرن ایشی گورو ، نقد خواب رویا تعبیرات ، پیشنهاد رمان وبلاگ سیناپس ،

تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4