چهارشنبه 21 تیر 1396

به نام یونگ

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پراکنده ،


به نام یونگ


این مرد!..این مرد!...این مرد!...آنقدر می‌داند که عقلِ آدمی به سادگی در محضرش به سماع می‌خیزد...این مرد!...«کارل گوستاو یونگ»...


هفته‌ی پیش کتابِ «سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه»‌اش را می‌خواندم...کتابی‌ست 624 صفحه‌ای...کمتر پیش می‌آید همه‌ی جملاتِ کتابی قطور با چنین دقتی به چشمانم زُل بزنند، و من هاج بمانم با واج...اغلب اوقات خودآگاه‌‌ام به مسائل دیگری فکر می‌کند، و قسمت ناخودآگاهِ ذهنم را می‌گذارم روی سیستمِ خوانش و گفت‌و‌گوی خودکار با نوشته‌ها...بعد ناگه روی سطری قفل می‌نماید و با «چی‌چی‌چی» قیل می‌اندازد و اعلان می‌دارد:« فلانی اینجای کتاب جالب است، تازه و بدیع- هوووووی با توام مشدی، کجایی؟؟...ول کن قائله‌ی دنیا را، مگه بار اولیِ آدم‌ها می‌آیند و در زندگی‌ات پرسه می‌زنند و می‌روند، اخلاقت را مزخرف می‌خوانند و رفتن‌شان را رانده شدن از سوی تو می‌دانند و البته که اکثرشان برمی‌گردند، عده‌ای هم جایی در پیچ‌واپیچ‌های زندگی‌شان محو و گم و ناپدید می‌شوند، گردنه‌هایی که با همان تندیِ مزخرفت گفته بودی‌شان حواستان به‌ش باشد، دیگر برایت قصه‌ی تازه‌ای نیست، یکی می‌رود و دیگری می‌ماند، تا بوده همین بوده، انگار فقط دلِ ما دل نیست، کتابو بچسب- این دیدگاه را نمی‌دانستی، نخوانده بودی...بهمان و بیساری در خودش دارد» اما این کتاب...این کتابِ «سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه» حتا یک سطرش نمی‌شد از دست شود، به آدمی طریقت شهود و اندیشیدن و خودکاوی فرا می‌دهد، تا به حال یکجا با چنین حجم عظیمی از پاسخ برای سوأل‌هایم روبرو نشده بودم...به جرئت می‌توانم بگویم یکی از شاهکارهای علوم روانشناختیِ تاریخِ بشری‌ست...می‌بایست درباره‌اش بنویسم....سردبیر...سردبیر...ما داریم می‌آییم...«اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم/ اگر خون دل بود ما خورده‌ایم/ اگر دل دلیل است آورده‌ایم/ اگر داغ شرط است ما برده‌ایم/ اگر دشنه‌ی دشمنان گردنیم/ اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم / گواهی بخواهید: اینک گواه/ همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم»...شعر احتمالاً ربطی نداشت به موضوع...یهوو رسید به ذهنم...

 

پی‌نگار:

شعر از مرحوم قیصر امین‌پور


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، سمینار یونگ درباره نیچه ، یونگ نیچه زرتشت ، معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، سمینار یونگ درباره زرتشت نیچه ، یونگ چنین گفت زرتشت ، سمینار یونگ زرتشت ،

پنجشنبه 1 تیر 1396

شب‌نوشت:«درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهرباییِ دیده شده...»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب نوشت ،



«درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهرباییِ دیده شده...»

خَر نیستم! گرفته بودم مثل روز‌های سابقت نیستی. این نگاه، نگاهی نبود که نگاه می‌کرد و خودش را می‌زد به بی‌تفاوتی(؟!) همیشه نقش دخترهای جدی را جدی بازی می‌کردی، و من چه راحت بودم! گفتم:«خدا رو شکر اینجوری یه جای بی درد و سر توی دست و بالم هست»؛ حالا دیگر هرطوری که دلم بخواهد می‌آمدم به کتابخانه، می‌چرخیدم لا‌به‌لای قفسه‌ها- هندزفری و موسیقی و چای- توی ذهنم با نویسندگانِ کتاب‌ها حرف می‌زدم، گاهی درد‌دل، گاهی مویه، گاهی ستایش‌شان می‌کردم و گاهی بحثم می‌شد و دعوا و فحش‌کاری و بعدش کلافگی‌‌ام  دَمِ در سیگار می‌کشید؛ کارهایم را همان‌جا، سر و ته‌ش را جمع می‌کردم و می‌نوشتم، اصلاً نقشِ آدم‌های مَلَنگ و فکری به تنم چسبیده بود- گاگولی‌یِ موضعی- این نقش‌های هیپی‌میپی- و نقش دخترهای جدی به تو! چه خوب بود، نه؟! تا امروز!...می‌گویم: نکند بخاطر تنهایی‌ست؟! تو از اول صبح تنها بودی، همکارت نیامده بود؛ روزهای قبل پچپچه‌های زنانه و صدای وراجی‌هایتان از اتاق‌تان بیرون می‌آمد و سالن را تا رسیدن به صندلیِ من گز می‌کرد و روی شانه‌ام می‌زد و می‌گفت:«هی آقا» تا حواسم بپرد! ولی امروز از صبح تنها بودی، با کتاب‌ها لابه‌لای قفسه‌ها تانگو می‌رقصیدم و می‌چرخیدم، که ناگهان جلوم سبز شدی! نه راه پس داشتم نه پیش، لایی کشیدم توی راهر‌وهای اینور و با خودم گفتم:«این دختره امروز یه چیزش میشه!» درست حدس زده بودم؛ طبق معمول همیشه، سه چهارتا کتاب برداشتم که به امانت ببرم و گذاشتم روی میزت تا همان‌حین که اسمم را زیرلب زمزمه می‌کنی، ثبت‌شان کنی و تای ابروی بالای چشمانت را بالا بیندازی، بالای آن بزرگترین چشمانِ کهربایی‌ که تا به حال دیده‌ شده و بعد بگویی:«خوش بحالتون...همه‌ی اینا رو دوسه روزه می‌خونید!» و بعد کتاب‌ها را بگیری سمتم، تا من هم بدون این‌که جوابی بدهم با جنباندن سرم و پایین انداختنش یعنی:«ممنون» بگویم و بروم...اما این بار یکباره گفتی:«شما نمی‌تونین چهارتا کتاب با خودتون ببرین، نهایتاً سه تا». برگشتم بهت زُل زدم، نمی‌دانم اَخم هم بود یا نه؟ نمی‌دانم گره‌های تراشیده‌ بر پیشانی‌ام درشت‌تر شده بود یا نه؟ اما جابه‌جا به خودم گفتم:«این دختره امروز یه چیزش میشه!» که لبانت آرام گفت:«البته شما می‌تونید»؛ بعد هم چیزهایی نوشتی توی مانیتور کنارِ اسمم!...کیف‌ام را از کمد برداشتم و آمدم کتاب‌ها را ازت بگیرم، که آن نگاه!...

آن نگاه چه بود؟! آن چه کوفتی بود؟! ماهیت‌‌اش چه بود؟! وجودش چه؟! انرژی‌اش از کدامین دهلیز‌های ناشناخته‌ی هستی جولان داد؟! چرا تمام نمی‌شود؟! الان دو روز است تمام نمی‌شود! آن چشمانِ کهربایی تمام نمی‌شود! تا بحال اینقدر چشم‌های‌ات تمام نشده در چشم‌های یک نفر؟! تا بحال یکی بهت گفته که تمام نمی‌شود نگاه‌َت؟!...

حالا آخرین کتابی را که از کتاب‌خانه آوردم، تمام شد، خواندم‌ش، ولی تو- تمام نمی‌شوی- انگار دمادم آغاز می‌شوی؛ کاملاً تابلوست!! مطمئناً این‌بار که بیایم کتابخانه، حادثه‌ای بین‌مان تقدیر می‌شود، یا شاید شده و ممتدی در امتدادِ «ما» می‌شود...پس...پس...تلفن را برمی‌دارم، صدرا که می‌گوید: «سلام»...می‌گویم:«یه زحتمی برات دارم رفیق، کتاب‌های کتابخونه مونده دستم، لطف کن، خواستی بری اونجا، بیا ببرشون...»

دیگر به صدرا نمی‌گویم به کتابخانه نمی‌آیم...هیچ وقت!

 

پی‌نگار:

پیام‌رنجبران(وبلاگ سیناپس)

پاییز 95.بدیهه‌نوشت.


برچسب ها: شب نوشت پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان ، نقد و پیشنهاد کتاب وبلاگ سیناپس ، نقد و معرفی آثار ادبی سیناپس ، درباره چشمان کهربایی ، رنگ چشمان کهربایی ، داستانی درباره چشمان کهربایی ،

شنبه 20 خرداد 1396

رمان: جزء از کل (ناممکن!)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،

این‌ نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ-اردیبهشت 96 منتشر شده!

«استیو تولتز»


رمان: جزء از کل

نویسنده: استیو تولتز

مترجم: پیمان خاکسار

نشر: جهان نو

*

ناممکن!


پیام رنجبران

 

 

چه کسانی می‌گویند: ایرانی‌ها در کار تیمی موفق نیستند!؟ اتفاقاً در گونه‌ی خودشان بی‌نظیرند، و شاید بی‌همتا؛ به راستی می‌بایست سپاسگزار ناشران، نویسندگان و مترجمان و دست‌اندرکاران فرآیند تولید کتاب و محتوا و آگاهی باشیم، آنانی که دوشادوش هم، با همدلی توانسته‌اند، شمارگان چاپ برخی کتاب‌ها را حتا به پانصدجلد بکاهند! قید ملت را از کتاب و مطالعه آثار درست‌و‌درمان قدیم و جدید به دلیل عدم عرضه این سنخ آثار با کیفیت مطلوب بزنند، عاملی که همچنین منجر به تنزل سطح ذائقه‌ عمومی شده، تا اندازه‌ای که قهرمانان‌ افکارشان، راویان کتاب‌های شبه‌روانشناسی مبتذل، عرفان‌های آپارتمانی یا عاشقانه‌های شبه‌زرد است؛ و بدین‌سان همه در کنارهم، به فرهنگ این سرزمین خدمت می‌کنند! و همچنین در اثنای این پروژه وفاق ملی، نباید غافل بمانیم از نگاه پرلطف و مساعد مسئولانی که اغلب، علیرغم «بی‌ربطی»‌شان به حوزه کتاب- و اساساً جریان مطالعه- اما مشغول در جایگاه‌های «با‌ربط» به این حوزه، همه تلاششان را با جان و دل برای ارتقای این تنزل به کار بسته‌اند. آری، بی‌گمان می‌بایست، این بزرگوران، چنین شیوه‌ فاخر، مفید و پربار کار و فعالیت‌شان را برای تحلیل و الگوگیری و بسط و نمط و گسترش، در اختیار سایر ملل دنیا بنهند، یعنی کشورهایی که متاسفانه و ناباورانه امروز شاهدیم، رشد و تعالی ساحت فرهنگ، درک و شعور و آگاهی فردی و جمعی‌‌‌شان به مرز بحرانی بالاتر از سطح مطلوب یا بعضاً عالی رسیده‌، که جناب سعدی سفارش فرموده‌اند:«بنی‌آدم اعضای یکدیگرند». خیر! این حرف‌ها، اعتراض‌ها و ناله‌های همیشگی و کلیشه‌ایی یک علاقمند به حوزه کتاب و کتاب‌خوانی نیست، بلکه گونه‌ای از اظهار تشکر و اعلان سپاس است! چرا که با تمام شرح گفته شده، در این بلبشو، وقتی با اثری هوشمند مانند رمان «جزء از کل» نوشته «استیو تولتز» نویسنده جوان استرالیایی مواجه می‌شوی، و مدام حین خوانش و همچنین اتمام کتاب، شگفت‌زده ملاج‌ات را می‌خارانی و با خودت می‌گویی:«نه! ممکن نیست» که نویسنده‌ای در بیست‌ونه سالگی قادر به خلق چنین اثر قطور، عظیم، انرژیک، آگاهانه و یکتایی در ادبیات قرن بشود، و سپس با ترجمه «پیمان خاکسار» در فاصله زمانی کوتاه، نسبت به آثار سایر نویسندگان خوب دنیا که بعد از دهه‌ها به دستمان می‌رسد و البته غالباً نمی‌رسد، در اختیار کتاب‌دوستان ایرانی قرار گرفته و همچنین به شدت مورد استقبال واقع شود! از اینرو، دچار فعل و انفعالات عجیب و غریبی در مخ‌ات می‌شوی، طوری که دلت ذوق‌زده می‌خواهد، دوره بیوفتد و از همه بزرگوارانی که کرامت‌شان موجب شده این کتاب روی میزت باشد به روش خودش تشکر کند! پس هنوز بارقه‌هایی از امید وجود دارد که چنانچه اثری عمیق و باشعور بر ویترین کتاب‌فروشی‌ها عرضه شود، نگاه اقبال عمومی را به خود معطوف بدارد. البته این رمان ممکن است از پسِ سلیقه خوانندگانی که دنبال جریانات به اصطلاح ژستی‌ای روشنفکری اما به شدت کسل‌کننده و پرملال هستند، برنیاید! یعنی علاقمندان به آثار نویسندگانی، که بعد از خوانش‌شان به سرت می‌زند به اولین طناب ضخیمی که دستت رسید، آنرا دورِ حلق‌ات گره بزنی! آثاری که نویسندگان‌اش در فرجام نوشتارشان پیشنهادی جز «الفاتحه» ندارند، از بسکه در لایه‌های سطحی زندگی مانده‌اند، که در ادبیات معاصر خودمان هم کم ازشان نداریم، یعنی نوشته‌هایی برآمده از قلم‌هایی که دیدگاه و افکار و اندیشه‌ و جهان‌بینی‌شان به مردم و از همه مهم‌تر نسبت به زندگی در حد «پیف‌پیف» کردن‌‌های تصنعی مانده. «استیو تولتز» به زعم نگارنده‌ی این سطور، واله و شیدای‌ست طناز که از بطن زندگی برآمده، یعنی برخلاف گروه منورالفکر مذکور، اما خارج از زمان و مکان ایستاده؛ «تولتز» در صفحه 356 کتاب، اندیشه‌ها و دیدگاه سنخ دیگری از نویسندگان، چون «دی.اچ.لارنس»،«برنارد شاو»، «یتس» و حتا «نیچه»‌ای که تاثیر فلسفه‌اش بر او را نمی‌توان نادیده گرفت، به بوته نقد می‌کشاند؛ یعنی «نیچه‌«ای که علیه گله می‌تازد، اما همزمان به آدمی و زندگی عشق می‌ورزد. «جزء از کل» چه در شکل ظاهری‌ قصه‌اش، چه در لایه‌های زیرمتن فکری‌اش‌- شخم‌زدن تمام‌عیار تضادها و ناسازه‌ها و تناقض‌های عمیق روح و روان بشر‌ی‌ست- که بی‌گمان جای این شیار‌ها در ذهنیت خواننده سال‌ها به یادگار خواهد ماند؛ بدین‌سان «استیو تولتز» به عمیق‌ترین لایه‌های به قول خودش این «اقامت مضحک» یعنی زندگی نفوذکرده و سپس توأمان با آمیختن‌ جهان‌بینی‌اش به دیدگاهی «اشراقی» توانسته از مسائل دست‌وپاگیر «بودن» عبور کرده و سپس از بیرونِ قائله به شکل ظاهری‌‌اش چشم بدوزد! و پیشنهاد کاملاً هنرمندانه و غیرمستقیم‌اش با خلق روایتی بی‌اندازه جذاب و گیرا، چیزی نیست جز: پویایی! و قدر دانستن لحظه‌به‌لحظه همین «اقامت مضحک!» در دنیا، و می‌نویسد:«لازم نیست مردم گریز باشید!...». «تولتز» نابغه خوش‌فکری‌ست که در موقعیتی بحرانی و برای نجات جان یکی از شخصیت‌های اصلی داستان‌اش، به احترام رمان‌ «سفر به انتهای‌ شب» نوشته «لوئی فردینان سلین» کلاه از سر برمی‌دارد! یعنی در ستایش یکی دیگر از کارشناسان زندگی و انسان‌شناسی. 

 



نقد و معرفی رمان «سفر به انتهای شب» نوشته «لوئی فردینان سلین»؛ اینجاست!

نقد و معرفی رمان «نام گل سرخ» نوشته «اومبرتو اکو»؛ اینجاست!

فهرست ارزش‌گذاری شده‌ی یکصد و چند رمان، اینجاست!

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، نقد و معرفی رمان جزء از کل ، پیشنهاد کتاب جزء از کل ، معرفی آثار پیمان خاکسار ، بیوگرافی استیو تولتز ، نقد کتاب پیام رنجبران ، نقد و تحلیل رمان جزء از کل ،

پنجشنبه 18 خرداد 1396

مجموعه داستان (پسرِ عیسا)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،






 مجموعه داستان «پسرِ عیسا»



«می‌دانم با هم جدل می‌کنند که آیا درست یا نه، آیا بچه طی مراحل رشدش در رحم در این لحظه یا آن لحظه زنده است یا نه. مهم این نبود. مهم‌کاری نبود که وکلا کردند، مهم کاری نبود که دکترها کردند. مهم کاری نبود که زن کرد. مهم کاری بود که مادر و پدر با هم انجام دادند.»

(ص/78)

*

مجموعه داستان «پسرِ عیسا»

نویسنده: دنیس جانسون

ترجمه: پیمان خاکسار

*

یادداشت کوتاه

 

 

حالا یه مجموعه داستان کوتاه دیگه رو هم می‌شناسم که هر کسی ازم بپرسه یا نپرسه به‌ش معرفی‌ش می‌کنم! قبلِ این آشنایی، مجموعه‌ داستان «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» نوشته «بیژن نجدی» واسم اینجوری بود و هست! فکر کنم ده، بیست، سی چهل باری این کتابو به این و اون هدیه دادم! گاهی با ملاطفت! گاهی به زور! گاهی هم بی‌ربط! گاهی اوقات هم که بر خلافِ میل و عادتم یه همراه پیدا می‌شه برای پیاده‌روی‌های هفته‌ای یک بارم، اگه جلوی کتاب‌فروشی برسیم می‌گم یه دیقه وایسا! بعد با «یوزپلنگا» می‌آم بیرون! «یوزپلنگانی» که ممکنه یه عمر توی دشت‌های ذهنت بدوند و بدوند...البته اگه تو ذهنت دشتی باشه!

«پسر عیسا» نوشته «دنیس جانسون» هم دیگه ماجراش واسم اینجوری شد...چی باید درباره‌اش بگم؟!...به مترجمش «پیمان خاکسار» عزیز که بهترین کتاب‌های سال گذشته‌ام همشون زحمتِ ترجمه‌شون کار اون بوده، بگم: دست مریزاد مَرد! قلمت پاینده باشه! یا براتون بگم این مجموعه پر از جاهای خالیه، پر از سکوت‌های فشرده، پر از بعض‌های سنگینِ نترکیده، بغض‌هایی که وزنش به سنگینیِ کره‌ی زمینهِ روی گلوت... بغض‌هایی که حتا اگه بخوای و گریه بشه، بازم سبک نمی‌شه، چیزی از وزنش کم نمی‌شه... پر از هق‌هق‌های فروخورده‌‌‌‌ و خفه‌ایه که تو سفیدی‌ها‌ی کوچولوی مابینِ واژه‌ها جا مونده، که اگه حرف‌های ناگفته‌‌‌اش اشک بشه، گستره‌ش به اندازه‌ی اقیانوسِ اطلسه شمالیه...چی بگم؟! «دنیس جانسون» یه شاعره، درست مثل «نجدی» خودمون که یه مجموعه‌ داستان موندگار در ادبیات آمریکا نوشته...همین.

 

پی‌نوشت:

این اولین کتابی است که از «دنیس جانسون» به فارسی ترجمه شده.



 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

نقد و معرفی «دوباره از همان خیابان‌ها» نوشته بیژن نجدی؛ اینجا بخوانید

ارزش‌گذاری و فهرست رمان‌های جذاب و خواندنی؛ اینجا بخوانید

نقد و معرفی رمان «مدار رأس السرطان» نوشته «هنری میلر»؛ اینجا بخوانید


برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، معرفی رمان پسر عیسا ، معرفی ترجمه های پیمان خاکسار ، نقد و معرفی کتاب پسر عیسا وبلاگ سیناپس ، معرفی دنیس جانسون پسر عیسا ، وبلاگ سیناپس نقد و معرفی کتاب ، معرفی مجموعه داستان پسر عیسا ،

پنجشنبه 18 خرداد 1396

داستان کوتاه: «خارش»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،


 «خارش» 

شروع‌‌‌‌ش از خارش بود. دُرست این‌جا، روی سینه‌ا‌م. زیر این موهایی که توی هم پیچیده‌اند. محل‌اش ندادم.گفتم خارش است دیگر. خیلی‌ها، خیلی جاهاشان می‌خارد، ماله من روی سینه‌ا‌م می‌خارد. تازه هی مجبور نیستم به خودم پیچ‌و‌تاب بدهم تا جایی‌ا‌م را که ملاحظات اخلاقی مردم اجازه نمی‌دهد، در حضورشان نخارانم. خارش و اینکه کجای‌ات بخارد مسئله‌ی مهمی‌ست. یقه‌ی پیراهن‌ام که همیشه باز است. نوک ناخنِ اشاره‌ام را یواشکی می‌برم لای گریبان‌ام و خِرت‌وخِرت مسئله را می‌خارانم. منشی دکتر! دخترِ جوانی‌ست. دندان‌های سفیدی دارد. این‌ها را که برای‌اش گفتم، برقِ ردیفِ دندان‌های‌اش را دیدم. چیدمانی بی‌نقص از صُنعِ خالق. در این مواقع همین را می‌گویند دیگر؟!! ولم کن،،می‌خواهم بگویم، شمایل‌اش آنقدر ناجوانمردانه قابل ستایش و تقدیر است که لبان‌اش توی ذهن‌ام بازیگوشی می‌کند. زُل‌ زده به نوک خودکارش که انگار بی‌خبر از خودش، درگیرِ خط‌خطی کردن سفیدیِ کاغذ است. می‌گوید:«بفرمایید...دکتر شما رو می‌بینه». هیچ بیماری توی این اتاق منتظر نیست. هیچ کس هم از اتاق دکتر خارج نشد. حین ردشدن از کنار میزش، یکباره با بِشکنی پِخ‌اش می‌کنم: پِخخ!!...یکه می‌خورد. سپس انگشتان‌ام را شکل هفت‌تیر کرده و به او شلیک می‌کنم. او هم قلب‌ا‌ش را می‌گیرد و الکی می‌میرد. بعد هر دو می‌خندیم. سرخی‌یِ شرمگینی روی گونه‌های‌اش، زیرِ خماریِ دلنشینِ چشمانِ کهربایی‌اش می‌دود. سرش را پایین می‌اندازد. انگار زمزمه‌وار چیزی می‌گوید:«مگه شما نشنیدید قراره چه اتفاقی بیوفته؟...». حرف‌ش را ناتمام می‌گذارد. من هم نمی‌دانم چرا خودم را می‌زنم به نشنیدن. روی سینه‌ام. روی سینه‌ام تیر می‌کشد. دکتر نتیجه‌ی برگه‌های آزمایش‌‌ام را بالا پایین می‌کند. پیرمرد شصت‌هفتاد ساله‌ای‌ست. جرم سیاه و لزج پیپ‌‌ش را با دستمال کاغذی تمیز می‌کند. چین و چروک‌های صورت‌اش پلاستیکی. اتاق بوی توتون کهنه می‌دهد.«شما همه جایتان مشکل دارد اِلا آنجایتان». نمی‌دانم منظورش از آنجایم دقیقاً کجاست؟! چین‌های کنارِ لب‌های قیطانی‌اش کِش می‌آید. گویا لبخند می‌زند. از همان لبخندهایی که همه‌ی دکترها وقتی از چیزی سرشان نمی‌شود می‌زنند. انگار این دکترها خدایی-چیزی باشند ولی به وقت نیاز، مثل همان بخشنده‌‌ی مهربان سکوت می‌کنند، یا لبخند می‌زنند. با برگه‌های آزمایش بازی‌بازی می‌کند. هیچ کدام آلارمی را نشان نمی‌دهند. مرض یا دردی که بشود با عدد اندازه‌اش گرفت. این‌جور وقت‌ها پای همان جریانِ قدیمی اعصاب را وسط می‌کشند. می‌گویند:«مربوط به اعصاب شماست». بعد انگار بخواهند احوالِ یک گرفتگی یا شکستگی را در رگ‌ و پی و مفاصل اعصابت جویا شوند، مجموعه‌ای از سوألاتِ پرت و پلا سرهم می‌کنند. با کسی رابطه داری؟ خوب می‌خوابی؟ تنها می‌خوابی؟ اوضاع تغذیه‌ات چطور است؟

تغذیه؟!

مدتی‌ست گیاه‌خوار شده‌ام. این‌طور شروع شد که یک مرد مجرد و عزب همان بهتر که به جای گوشت قرمز گیاه بخورد، آن‌هم خام. لااقل از تلواسه‌های روحی در امان‌تری. واِلّا تا به خودت می‌آیی تنهایی هر بلایی سرت می‌آورد. به هزار شکل دلبری می‌کند. خون جلوی چشم‌ات را می‌گیرد. بعد به خودت که می‌آیی، می‌بینی، کنار یک نفر خوابیده‌ای که اصلاً نمی‌شناسی‌اش، و در شرایطِ نرمال، حال‌ات از کلِ سیستم‌اش بهم می‌خورد. چند وقتی‌ست که علاقه‌ی زیادی به خوردن جلبک‌های دریایی پیدا کرده‌ام. از بوی غذای ماهی لذت می‌برم.گاهی چندساعت توی فروشگاه ماهی‌های تزئینی ول می‌چرخم. خیره می‌مانم به ماهی‌هایی که زیر نور مهتابی‌های بنفشِ آکواریوم می‌بالند. و هر چند لحظه یک بار مکث می‌کنند. انگار به چیزی نامعلوم زُل می‌زنند-یا به یک هیچ-یا شاید دلتنگی‌ست، و یا من اینطور فکر می‌کنم. دلم برای‌شان می‌سوزد. برای چشمان‌شان و غربت‌اش. انگار حواس‌شان پیش چشمه‌هاست. مگر این‌ها می‌دانند چشمه کجاست؟! از روزی که به دنیا آمده‌اند. دیوار‌های شیشه‌ای آکواریوم که برای‌شان محبس شده. راه‌شان را بسته. هه! چشمه کجا بود؟! ولی باران و صدای‌اش! شاید عطر بارانی که آن‌سوی شیشه‌های مغازه باریده، هوایی‌شان کرده. مگر ماهی‌ها می‌دانند باران چیست؟! نکند امروز جمعه است؟! چند ساعتی به‌شان خیره می‌مانم. بعد کمی غذا برای‌شان می‌ریزم. انگشتم را توی دهانم می‌گذارم. میک می‌زنم. از چشیدن غذای ماهی لذت می برم؛ مدتی‌ست. پزشک با سگرمه‌های درهم می‌گوید:« مربوط به اعصاب شماست. ولی دیگر مهم نیست. مگر نشنیده‌اید قرار است چه اتفاقی بیفتد؟!». تَق...برایش فندک می‌زنم. بوی دود غلیظ توتونِ پیپ‌ش گِرد سرش هاله‌ای کدر می‌شود. «چه اتفاقی؟!». چین‌های چهره‌ی پیرمرد کِش می‌آید. خنده‌ی کجی می‌زند و با صدایی ده‌فرمانی می‌گوید:« از اولین زنی که خوش‌تان آمد با او قرار بگذارید.ببینم!...جداً خبر نداری؟!». من؟! نه! چه چیزی را باید بدانم؟ از کجا؟ با روزنامه و مجلات که قهرم. تله‌ویزیون هم که در خانه‌ام سمبل خاموشی‌ست. بقول شاعری هربار که تله‌ویزیون را روشن می‌کنم، صفحه‌اش خیس می‌شود آنقدر به آن تُف می‌کنم؛ دیگر آدمی از هراس خشکی دهان هم شده، به صرافت این نمی‌افتد که روشن‌اش کند.دکتر می‌گوید:«حدس می‌زدم ندانی،گوش کن...از برخورد آخرین اجرام آسمانی به زمین میلیون‌ها سال می‌گذرد.ولی فردا عمر کره‌ی زمین به پایان می‌رسد.رأس ساعت دوازده ظهر! ستاره‌ای به زمین اصابت خواهد کرد.چیزی که در افسانه‌ها پیش‌بینی شده بود. افسانه‌های قبیله‌ی مایا. دانشمندان برش صحه گذاشتند. این برخورد قطعی‌ست. فردا همه چیز تمام است». می‌خواهم بپرسم: ستاره‌ی دنباله‌دار؟! نمی‌پرسم. مگر فرقی هم می‌کند؟ستاره، ستاره است دیگر. نمی‌دانم چرا چیزی توی دلم فرو می‌ریزد. انگار به دلم چنگ می‌زنند. و سپس دردی توی تنم تیر می‌کشد. تا سمت چپ جناغ سینه‌‌ام. چیزی توی سینه‌‌ام وول می‌خورد. بعد خودش را به در و دیوار دنده‌هام می‌کوبد. بقول زن‌های حامله لگد می‌زند-و خارش - ناخن‌ام را لای گریبان فرو می‌کنم. خرت و خرت می‌خارانم. پیرمرد می‌زند زیرِ خنده‌ای عینِ غرغره. مدام دستان گوشت‌آلود و کوچک‌اش را روی میز می‌کوبد. از زور خنده چشمان‌اش پر از اشک شده. بعد قهقهه‌های‌اش به در و دیوار مطب می‌کوبد تا انعکاس‌ِ دیوانه‌وارش توی گوش من بپیچد. دست‌ش را روی شکم‌ش گذاشته. رگ‌های گردن‌ش قلبمه شده:«اورژانسی است...یکی را پیدا کنید کنار هم بمیرید». ناگهان خنده‌اش را می‌بلعد و خودش را در گوشه‌ی نیم تاریک اتاق، جمع و جور می‌کند. به جنینِ مرده‌ای می‌ماند. می‌خواهد بگوید این اتفاقی است که برای همه می‌افتد. نمی‌گوید. از درِ اتاق که بیرون می‌روم.کاغذهای سفیدِ روی میز منشی، همه خط‌خطی شده‌اند. طره‌ی گیسوان‌ِ شرابی‌اش یک‌ورِ صورت‌‌‌اش ریخته. نگاه‌ام می‌کند. مغناطیسِ گُمی توی کهربای چشمان‌ِ درشت‌اش پنهان شده. خودکارش را از لای انگشتانِ بلندش در می‌آورم. چندعدد روی سفیدی جامانده‌ای از کاغذ می‌نویسم. نخستین باری‌ست که در تقویمِ زندگی‌ام چنین کردم. همیشه از دَله مردانی که به زن‌ها شماره می‌دهند و خودشان را برای‌شان لوس می‌کنند، نفرت داشته‌ام-گربه‌های مطبخ- ولی این‌بار. با خودم لجبازی می‌کنم. یا شاید دیگر مهم نیست. شاید خسته‌‌ام. خیلی خسته. از شادیِ سیاهِ انزوای‌ام. و سکوتِ فشرده‌ای که در خانه‌‌ام به انتظار لمیده؛ مطمئنم دختر بعد از رفتن‌ام، کاغذ را به‌ همراهِ اعدادِ روی‌اش مچاله می‌کند و با یک پرتابِ سه‌امتیازی رهسپارِ سطلِ زباله‌ی گوشه‌ی اتاق‌اش. قاعدتاً صاحبِ این چهره‌ی ابریشمی روزانه با امثال من زیاد روبرو می‌شود. سینه‌ام که خارخارک گرفته و ریخت‌‌ام با چشمانی طعنه‌زن، شبیهه آدم‌هایی‌ست که طلبکارِ بنیادیِ نژادِ بشر-اند، این پدیده‌های ارگانیک دوپا، اما در اقدامی بزرگوارانه از خیرِ وصول طلب‌اش گذشته؛ به جز این‌ها، هیچ وجه تمایزِ دیگری با بقیه‌ی مردانی که می‌بیند ندارم. اما هنوز پایم به داخلِ خانه نرسیده که دختر تماس می‌گیرد. خوشبختانه زن‌ها موجوداتِ عجیبی هستند! ولی واژه‌ی عجیب برای وصف‌شان کافی نیست؛ زن‌ها شبیه به توپ‌های بیلیاردند؛ چرا این تشبیه؟ نمی‌دانم! فقط می‌دانم به توپ‌های بیلیارد می‌مانند. دختر اول خجالت می‌کشد. صدای‌اش هیجان‌زده است-و من هم-کلمات‌ا‌ش را درست نمی‌شنوم. او هم شست‌اش خبردار می‌شود. انگار می‌گوید فردا ساعت دوازده‌ظهر همدیگر را ببینیم. من هم موافقم. پیشِ خودمان بماند: خوشحالم. خیلی. اما روی میز بیلیارد، کُنجِ فراموش‌شده‌ای از خانه می‌نشینم. گویی در مه‌ای غلیظ نشسته‌ام یا قدم می‌زنم. نمی‌دانم گُم شده‌ام یا پیدا؟ خوشحالم؟! ولی چه مغموم. وزنِ سرم را مابینِ دستان‌ام چفت می‌کنم. مدتی پیش برایم اتفاق عجیبی افتاد. باید تمام‌اش می‌کردم. دیگر نمی‌شد ادامه داد. با خودم کنار آمدم که بازی بود. از همان‌هایی که سرنوشت به‌ سرت درمی‌آورد. دکتر می‌گفت:«مربوط به اعصاب شماست». اما من حس‌اش کردم. خودم که می‌دانم. همه‌ی فکر و خیال‌ام شده بود او. به سادگی. چیزی که در تمام طول عمرم برایم اتفاق نیفتاده بود. رویدادی که فقط توی کتاب‌ها خوانده بودم. توی فیلم‌ها دیده بودم. ولی همه‌ی آن کارکترها مجذوب چیزی می‌شدند که می‌توانستند آن را ببینند- ولی من- وقتی به تنها دوستم گفتم که دیوانه‌ی باران شده‌ام، خندید! چند لحظه به من زُل زد،،، باز خندید! بعد انگار که ناگهان خاطرش به یادِ چیزی افتاده باشد، با جدیت به من خیره شد و گفت:«خیلی وقت است که دیوانه شده‌ای، ولی مگر می‌شود آدمی مجنون باران شود؟ اصلاً کدام باران؟! کجاست؟» گفتم:باران را که نمی‌شود دید! فقط باید حس کرد. خیس شد. صدای‌اش را شنید. جمعه‌ها می‌بارد. غروب‌های جمعه. می‌نشست‌ام توی بالکن خانه. با آتشِ سیگار و فنجان قهوه. تا ببارد. بارانی که فقط برای من می‌بارید. چون فقط من خیس می‌شدم. قطره‌های‌اش را توی فالِ فنجانم می‌ریخت. می‌نوشیدم. سیگار می‌کشیدم. کنار نرمه‌های باران با دود مرطوب سیگار حلقه ساختن شورِ تازه‌ای داشت. و من رعشه‌ی روح‌ام را. کلمات‌ام را. لرزش حرف‌های‌ام را. دار و ندارِ بغض‌های‌ام را پیش او به ودیعه گذاشتم. نم‌نم تمام جمعه‌ها‌ی‌ام پر شد. و کم‌کم شب‌های‌ام مبتلا. خلوتم. همه‌ی شب‌ها. در و دیوار خانه‌ام خیس شد. آنقدر بارید که به احترام او همه‌ی «چترهایم از یادم رفت». فراموش شد. برهنه شدم. لخت و عریان و رها. تا ببارد و ببارد. و او می بارید...تا آن روز.آن روز منحوس.آن روز کذایی. یکی گفت:«تو داری خودت را گول می‌زنی. باران سهم تو نیست». باور نمی‌کردم. نمی‌خواستم که باور کنم. حتا وقتی بوی همه‌ی کلماتِ امانت مرا آویخته از زبان دیگران شنیدم، از زبانِ این، از زبانِ آن، از زبانِ آدم‌هایی که تره برای‌شان خرد نمی‌کردم-سینه‌ا‌م می‌خواهد بترکد- اصلاً قبول...ولی ای کاش هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم که این روزها حتا آشناییِ باران هم غریبه است؛ و اعتماد به باران، سپیدیِ اعتماد را هاشور سیاه می‌زند. و ای کاش تا همیشه در این خیال می‌ماندم که هنوز بوی باران خوش‌ترینِ عطرهاست. و قطره‌هایش. روی این خاکِ ناخوش. این خاکِ-خُشکِ-هزارساله، بارقه‌ای از امید می‌شود. برای زندگی. برای جوانه‌زدنِ بذرهایش. برای بودنش...تمام‌اش کردم. یا شاید سعی می‌کُنم. جان می‌کَنم. دوستم گفت:«این‌ها مربوط به اعصاب توست». سینه‌ا‌م تیر می‌کشد. می‌خارد. می‌روم جلوی آینه تا به خودم نگاهی بیندازم. بلوزم را درمی‌آورم. سرخیِ زیر موهای سینه‌م توی چشم می‌زند. صدای تلفن حواسم را می‌پراند. دختر است. می‌خواهد مطمئن شود که فردا می‌آیم. می‌خواهد مطمئن شود که فردا کنار هم پایانِ عمر زمین را شاهدیم. و من خیالش را تخت می‌کنم. که می‌روم. درد سینه امانم را بریده. درد و خارش. به سرم می‌زند که نکند این موها دلیل خارش سینه‌ام شده. اصلاً خیال ندارم موهای سینه‌ا‌م را بزنم. یک تئوری مسخره می‌گوید: مرد با پشم و پیله‌هاش مرد است. اما این‌بار که توی آینه بخودم زل می‌زنم، روی سینه‌‌ام به اندازه‌ی یک مشت ورم کرده. و هر لحظه حجم این تورم بیشتر می‌شود. چیزی توی سینه‌‌ام وول می‌زند. روی تخت‌خواب دراز می‌کشم. وَرمِ روی سینه‌م را می‌فشارم. چشمانم را می‌بندم. خیال ندارم بخوابم. نه! من تمام این شب‌ها بیدار بوده‌ام، نیمه‌شب به صبح دوخته‌ام، ولی امشب. خلسه‌ای تمام وجودم را فرا می‌گیرد. انگار توی زمین و آسمان معلقم. و باران روی تنِ رویاهای من شلاق می‌ز‌ند، و یکباره هر دانه از قطره‌های‌اش تبدیل به ستاره‌ای می‌شوند. ستاره‌هایی که روی هم می‌سُرند و یکی می‌شوند. یک ستاره‌ی آتشینِ دنباله‌دار...چشمانم را که باز می‌کنم. تیغه‌ای از آفتاب توی اتاق افتاده. بالش‌ام سرد و خیس و تلخ است. اما اشک برای چی؟ گوشی‌ام را چک می‌کنم. دختر ده‌باری تماس گرفته. با عجله می‌خواهم آماده شوم. از جا که پا می‌شوم. زانوهای‌ام خالی می‌کند. کف اتاق می‌افتم. توجه نمی‌کنم. دوباره برمی‌خیزم. مشتی آب به صورتم می‌زنم. ته ریش دارم. تندتند صورتم را کف‌مالی می‌کنم. و با تیغ نو می‌تراشم. می‌خواهم شیک‌ترین لباس‌هایم را بپوشم. هوووم! یقه‌ی پیراهن‌ام را که ببندم مرتب می‌شوم....آخر امروز، روزِ دیگری‌ست. باید نونوار باشم. بعد از گذشتِ این همه سال می‌خواهم یکی را ببینم. روبروی آینه می‌ایستم. یقه‌ا‌م را صاف می‌کنم. انگشتانم می‌لرزد. بغضی هزار ساله را قورت ‌می‌دهم. و درست زمانی که می‌خواهم کروات‌ام را گره بزنم. روی پیراهن سفیدم لکه‌ی قرمزی شروع به پخش‌شدن می‌کند. خیسیِ لکه به پوست سینه‌ام می‌چسبد. با انگشت شست و سبابه‌ام لکه را لمس می‌کنم. خون است. از سینه‌ام خون می‌تراود. شاخه‌ی دردی از جناغ سینه‌ا‌م تا مچ پاهایم می‌دود. لکه‌ی خون پهن و پهن‌تر می‌شود. صدای تلفن توی خانه می‌پیچد. نمی‌توانم جواب بدهم. روی خودم تا می‌شوم. بعد چون ساختمانی متروکه فرو می‌ریزم. کشان‌کشان آوارم را روی زمین می‌کشم. نفسم بند آمده. عصب‌های جانم منقبض. نفس تنگ است. تلفن یک بند، ررینگ‌ررینگ‌ررینگ صدا می‌زند. نزدیکش که می‌شوم از حال می‌روم. دیگر نمی‌توانم جُنب بخورم. چشمانم را می‌بندم. این بار که پلک‌هایم را باز می‌کنم چیزی تا ساعت دوازده نمانده. ررینگ‌‌ررینگِ تلفن. لرزش انگشتانم را دورِ حلق‌اش می‌پیچم. جواب می‌دهم. دختر است. می‌خواهد بداند چرا هنوز نیامده‌ام. دکمه‌های پیراهنِ خون‌آلودم را باز می‌کنم. پوست روی وَرمِ سینه‌‌ام نازک شده.کش آمده. این مشت متورم‌تر شده. شکافی روی سرخی‌اش افتاده. می‌خواهم به دختر قضیه را توضیح بدهم. تلفن از دستم رها می‌شود. چشمانم را می‌بندم. فقط چنددقیقه به ساعت دوازده مانده. کنترل تله‌ویزیون این‌جاست-توده‌ی داخل سینه‌‌ام وول می‌خورد- دکمه‌ی روشن را می‌زنم.

همه‌ی مردم جهان آشفته‌اند. دوربین و تلسکوپ‌های مدار زمین، تنداتند تصویر ارسال می‌کنند. شبکه‌های ماهواره‌ای لحظه‌به‌لحظه نزدیک شدن چیزی را به کره‌ی زمین گزارش می‌کنند. همه‌ی انسان‌ها به‌ آیین خود دعا می‌خوانند. نماز می‌گزارند. ضجه می‌زنند. زاری می‌کنند. بیت‌المقدس. اورشلیم. مکه. تبت. مشهد. واتیکان. تمام رئیس‌جمهورهای دنیا مردم‌شان را دلداری می‌دهند. دانشمندان، پریشان به مانیتورهاشان خیره مانده‌اند. چین. روس‌. ژرمن‌ها‌. آمریکایی‌ها. نیروهای نظامی در آماده باش کامل به سر می‌برند. بالاترین مقام‌های ارتشی توی اتاق‌های فکر، مضطرب قدم می‌زنند. فلاسفه وامانده سیگار می‌کشند. نفیرِ تیزپرواز ده‌ها اسکادران هواپیمای جنگی در دلِ آسمان. اف-22. سوخوهای فلانکر روس. عقاب‌های اف-15. ساب گریپن‌های سوئدی. خلبانان دستور شلیک راکت‌های اتمی دارند. ستاره از جو زمین می‌گذرد. تبدیل به طبقِ آتشینِ عظیمی شده. گلوله‌ای آتشین. ستاره‌ی دنباله‌دار. به سرعت نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. پوست سینه‌‌ام در حال جِر خوردن است. نزدیک و نزدیک‌تر. صدای تلفن. یک بند. قطع نمی‌شود. شیشه‌ها می‌لرزند. غبارِ خاکستری به پنجره‌های خانه ‌پاشیده می‌شود. می‌کوبد. می‌شکند. گرد و خاک. گردباد. آسمان می‌غرد. صیحه می‌کشد. ابرها تکه‌تکه می‌شوند. زمین زیرپایم می‌لرزد. این پایان زمین است-پایان فلسفه‌ی زمین-پایان سلسله‌ی انسان- تصاویر تلویزیون کج و معوج می‌شوند. توی سرم صدای امواج رادیویی می‌پیچد. پرتوهای رادیواکتیویته به نهایتِ درجه رسیده‌اند. صدای آژیر نیروگاه‌های هسته‌ای. حالا آن‌سوی شیشه‌ی شکسته‌ی اتاق، نوری عظیم می‌بینم که سینه‌ی آسمان را می‌شکافد. برقش چشمانِ مبهوتم را می‌زند. ستاره‌ی دنباله‌دار. بوی گوگرد. بوی اثیری‌یِ آتش. تا بحال چنین آتشی ندیده‌ام. چیزی تا اصابتش به زمین نمانده. طوفان کمر همه‌ی درختان چنار را می‌خمد. می‌شکند. جیغ جیغ جیغ جیغ جیغِ مردم توی کوچه و خیابان‌ها می‌پیچد. و هرلحظه فریاد می‌شود. دهان‌ها گشاده مانده.‌ دستان‌شان را سایه‌بان چشمان‌شان کرده‌اند. مسحور و تسلیم به آسمان نگاه می‌کنند و کودکان گریه. به سینه‌ی مادران‌شان چنگ می‌زنند. و انگشتانِ اشاره‌ی مادران‌ رو به آسمان می‌لرزد. چیزی تا برخورد ستاره به زمین نمانده. انگشت شست خلبانان روی دکمه‌ی قرمز شلیک راکت قفل شده. افسوسِ آخرین نگاه به عکس کودکان‌شان. بشقابِ رادارِ گنبدهای موشکی می‌چرخد. جهت نوک موشک‌های اتمی مدام تغییر می‌کند. موشک‌های لیزری. حرارتی. تا لحظه آخر اجازه‌ی شلیک ندارند. پوست سینه‌‌ام جِر می‌خورد. پاره می‌شود-و ستاره با سرعت حیرت‌آوری از مجاورتِ زمین رد می‌شود-جریان هوای داغی توی کره زمین راه می‌افتد. جنگل‌ها در آستانه‌ی سوختند. حیوانات مثال اهالی کشتی نوح از جنگل‌ها بیرون می‌زنند. امواج اقیانوس‌ها به بلندی چندصد متر می‌رسد. ولی تصاویر ماهواره‌ای...خبرنگاران فریاد می‌زنند. مجریان تلویزیونی هیجان‌زده با زبان‌های مختلف گزارش رد شدن ستاره از کنار زمین را می‌دهند. دور شدنش را. مردم هلهله می‌کنند. ستاره دنباله‌دار به سرعت در دلِ کائنات کوچک و کوچک‌تر می‌شود. غریو شادیِ نسل آدمی. سرودهای ملی نواخته می‌شود. نظامیان روبه پرچمِ کشورهای‌شان سلام نظامی می‌دهند. ملوانان روی عرشه‌ی ناوهای جنگی خود منظم می‌ایستند. فرمانده‌هان سان می‌بینند...

 دولادولا برمی‌خیزم و دست به دیوار، خودم را به آشپزخانه می‌کشانم. اینجا هوا تازه‌تر است. ناگه شکاف سینه‌‌ام بیشتر می‌شود. یکباره دهان باز می‌کند و چیزی از لای شکاف سینه‌‌ام بیرون می‌پرد. متولد می‌شود. روی کف آشپزخانه می‌افتد. بالا و پایین می‌پرد. مقابل چشمانم. یک ماهی سرخ رنگ!...یک ماهی سرخ از سینه‌ا‌م بیرون پریده است و حالا جلوی چشمان‌ام خم‌ و ‌راست می‌شود و بالا و پایین می‌پرد. انگشتان هر دودستم را لای شکاف سینه‌م می‌گذارم. بازش می‌کنم. خیره می‌مانم به سرخی‌یِ‌ سینه‌ام، جناغِ شکسته‌ام. داخلِ سینه‌ام، به اندازه‌ی یک مشت خالی شده. ماهی هر طرف که می‌افتد همان‌جا شَتکی از خون بجا می‌ماند. پنجه‌ها‌ی لرزانِ دستان‌‌ام را زیرش می‌برم. بهم می‌چسبانم. شکلی شبیه قنوت. لب‌های ماهی توی کف دستانم، التماس هوا را باز و بسته می‌کند- نفس‌های آخر- زیر شیر آب تن‌اش را می‌شویم. و سپس توی یک تُنگِ آب می‌اندازم‌اش. چندلحظه‌ای تکان نمی‌خورد. ولی یکباره جان تازه‌ای می‌گیرد. توی تُنگ می‌چرخد و می‌چرخد. صدای تلفن. پاسخ می‌دهم. دختر است. از شوق صدای‌اش می‌لرزد. هق‌هق‌کنان می‌گوید:«گمشده‌ای داشته که امروز او را در این ازدحام یافته. توی همین شلوغی‌ها». توپ‌های بیلیارد...

تنگ ماهی را برمی‌دارم. آب لب‌پر می‌زند و دستانم خیس می‌شود. توی بالکن می‌نشینم و آن را بر میزِ جلوی روی‌ام می‌گذارم. به تقویم تلفن همراه‌ام خیره می‌شوم، و سپس چشم می‌دوزم به چشمانِ ماهی. و بعد نگاهم شناور در فضاست؛ غروب بر گستره زمین در حال ماسیدن است، از ‌حوالیِ این‌جا، تا آن دوردورها. تا افق. تا آن دوردست‌ها که ردی از گذرِ جسمی آتشین بر سینه‌ی شب خالکوبی شده. همه‌جا ساکت و صامت است. پیشانی‌ام را روی ساعدهای‌ام می‌گذارم. چشمانم را می‌بندم. همه‌ی مردم جهان امروز را بخاطر خواهند سپرد؛ و هزاران بار داستان امروز را برای هم تعریف خواهند کرد. مورخین خواهند نوشت. و هزاران سال دانشمندان درباره‌ی امکانِ برخورد این ستاره، تئوری و نظریه‌های علمی خواهند داد و نظامیان و منجمان رصد می‌کنند و کارگردانان و نویسندگان از روی آن هزاران فیلم‌ و روایت‌ خلق خواهند کرد. ولی هیچ‌وقت، هیچ‌کدام‌شان نخواهند فهمید که هزاران سال پیش در همین روز، قلب یک مرد، تبدیل به ماهی سرخی شد که در تنگ‌اش به یادِ حادثه‌ی باران باقی ماند. به یادِ یک ستاره‌ی دنباله‌دار.آخر، جمعه‌روزی‌ست.

 

 

 

 

نوشته: پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

درباره‌ی رمانِ «نادیا» نوشته مرشد مکتب سوررئالیسم «آندره برتون»  اینجا بخوانید

این داستان پیش‌تر اینجا «داستانک» سایت نویسندگان معاصر منتشر شده


برچسب ها: داستان کوتاه خارش پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، داستان کوتاه خارش ، داستانی درباره خارش ، داستان کوتاه سوررئال ، داستان سوررئال خارش ،

تعداد کل صفحات: 3 1 2 3