دو رمان از « فردریک بکمن »

«مردی به نام اوه»

«مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است»

مترجم:حسین تهرانی

*


درنگی بر شخصیت‌پردازی‌‌های فردریک بکمن


پیام رنجبران


ضرباهنگِ سه‌واژه تاروپود رمان‌های «فردریک بکمن» را به‌ هم‌ تنیده:«انسانی، انسانی، انسانی» و کلمه‌ی دیگری که بتوان توسط‌اش امواج عاطفی رمان‌هایش را توصیف کرد بازهم:«انسانی» ست. این وبلاگ‌نویس و نویسنده‌ی جوانِ سوئدی، علاوه بر آفرینشِ قصه‌هایی منسجم و جذاب، نقطه‌‌ی برجسته‌ی آثارش خلق هنرمندانه شخصیت‌های داستانی به یادماندنی‌ست! پرورش کارکترهایی که از بسکه داستانی‌اند و به معنای واقعی کلمه، متفاوت و عمیق و جزئی‌نگرانه پرداخت شده‌اند همگی‌ لابه‌لای اوراق کتاب نفس می‌کشند و زنده‌اند و انگار دیری‌ست با خواننده آشنایند. شخصیت‌های داستانی پدیده‌هایی فراواقعی هستند اما، با پرداخت دقیقِ ویژگی‌های مشترک‌شان با انسان‌های واقعی، و گنجاندن عناصری از قبیلِ امیال، احساسات، آرزوها، خاطرات، شکست و پیروزی‌ها در سرشت و طبیعت‌شان، یادآور شمایل انسان‌هایی هستند که در پیرامونِ ما، یا در زندگی‌مان حضور دارند و بدین‌سان بر واقعیت منطبق می‌شوند؛ خواننده با خیالی‌ترین شخصیت‌های داستان همدلی می‌کند، و حتا بعید نیست با دیدنِ سرگشتگی گربه‌ای درمانده که تمام دنیا پسش می‌زند، به یاد دوستی در دوران دانشجوی‌اش بیفتد؛ با شنیدن روایت مرد جان به سرشده‌ای به نام «اوه» که «اگر کسی ازش بپرسد زندگی‌اش قبلاً گونه بوده؟ پاسخ می‌دهد تا قبل از اینکه زنش پای به زندگی‌اش بگذارد اصلاً زندگی نمی‌کرده و از وقتی تنهایش گذاشت دیگر زندگی نمی‌کند» به یاد یکی از نزدیکانش یا آدم‌هایی که طی زندگی‌اش دیده بیفتد؛ گمان نبرم ردپای آشنایی با «مردی به نام اوه» در رمانی با همین عنوان هیچگاه از لوحِ خاطر خواننده‌اش زدوده شود! رمانی با کیفیت که ترجمه‌اش به سی‌زبان، و اقتباس موفق سینمایی‌اش، و تاثیرگذاری‌ آن بر خیلِ کثیری از خوانندگان و تماشاگران در سراسر دنیا، آغازی بود برای معرفی و گام‌نهادن نویسنده‌ای متبحر به تالار جهان ادبیات. اما شخصیت‌های رمان‌های «فردریک بکمن» نسبت به سایر کارکترهای معمولِ داستانی «متفاوت»تر هستند. درست که آدم‌های قصه‌هایش به شدت یادآور آدم‌های واقعی، و نکوداشت خصایص انسانی‌اند و لایه‌های عمیق درونی‌شان و متعاقباً رفتارشان، ابراز چنین ویژگی‌ها یا تمناهایی را در ذهنیت خواننده متبادر می‌نماید، طوری که انگار نویسنده در جای‌جای زیرمتن ناپیدای نوشته‌هایش یادآور می‌شود:«نگذاریم انسانیت بمیرد، بیایید همدیگر را دوست داشته باشیم»؛ اما شخصیت‌های آثار او، بازهم با دیگر کارکترهایی که تا بحال دیده‌اییم متمایز هستند. «بکمن» به لحاظ تکنیکی چه می‌کند؟ او از طریق آشنازدایی از شخصیت‌ها، و تشدید و گنجاندن جمع‌ اضداد عواطف انسانی درون کارکتر و سپس تقابل درونی‌شان باهم، و در سوی دیگر، تضادشان با موقعیت‌های جالب یا فضای محیط پیرامون فرد به چنین مهمی با موفقیت هرچه تمامتر نائل می‌شود؛ این تقابل و تضاد‌های جذابیّت با جذابیّت، موجبِ افزایش گیرایی، سرگرمی و در نتیجه تأثیرگذاری هرچه بیشتر روایت بر خواننده‌اش می‌گردد، یعنی «بکمن» از طریق چیدمان درست و به‌جای عناصر داستان‌گویی اما به سبک خودش، به قدرت داستان‌گویی و در نتیجه تأثیر حسی فحوای کلامش بر مخاطب دست می‌یازد؛ ابتدا خواننده‌اش را جذب و سپس با او سخن می‌گوید. بدین‌سان هم شخصیت‌ها یادآور انسان‌های واقعی پیرامون‌مان هستند، هم تابلویی هنری، ماندگار و آموزاننده جهت ارتقا، و گرامی‌داشت معانیِ متعالی عواطف عزیز انسانی می‌شوند. اکثر آدم‌های قصه‌های «بکمن» برخلاف آنچه نشان می‌دهند، بالقوه مهربان‌اند‌ و دل‌شان برای دیگران می‌تپد اما بر حسب حوادث ناگواری که طی زندگی برسرشان رفته یا می‌رود، روح‌شان رنجور و پرس شده، حوصله‌شان از کف رفته، و از این لحاظ احساسات واقعی‌شان را بروز نمی‌دهند، و با دیگران تندی می‌کنند یا با جامعه گلاویزند، لیکن در طول داستان با دریافت عشق و محبت ناب سایرین که گاهاً به شیوه‌‌ی بسیار شاد و خنده‌داری تحمیلی و زورکی‌ست، متحول می‌گردند! «مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است» دومین رمان «بکمن» و ماجرای «السا» دختری «هفت‌ساله است، یعنی در واقع تقریباً هشت‌ساله» که خودش «می‌داند با بقیه فرق دارد» به همین خاطر می‌بایست بند‌های کوله‌پشتی‌ مدرسه‌اش را سفت ببندد چون باید از دست جامعه‌ای که تفاوت برنمی‌تابند، مدام بگریزد! اما او نوه‌ی یک مادربزرگ است، و این را همه می‌دانند «کسی که مادربزرگ داشته باشد، انگار یک لشکر دارد»، مادربزرگ پزشکی بوده که در جوانی تمام دنیا را برای نجات جان انسان‌ها و بچه‌های کوچولو درنوردیده، اما وقتی از تراس ساختمانی که اهالی‌اش اعضای به‌یادماندنی همین داستان‌اند، برای امتحان اسلحه «پینت‌بال»اش با گلوله‌های رنگی، مردم و «بریت-ماری» زن غرغروی داستان را هدف قرار می‌دهد، لذت وافری می‌برد. او برای السا قصه‌‌‌ی «دختری که نه گفت» و شهرهای افسانه‌ای را می‌گوید، ماجراهایی که منبعِ الهامی جز واقعیت‌های زندگی گذشته مادربزرگ ندارد، چیزی درست شبیه به کلیت رمان «مادربزرگ...» و نسبت‌‌اش با وقایع زندگی امروز انسان‌ها؛ به گمان‌ام پس از خواندن آثار «فردریک بکمن» جوانه‌ای در قلب آدمی می‌روید: شاید هنوز بتوانیم یکدیگر را دوست بداریم.


 

پی‌نگار:

«فردریک بکمن» بر شخصیت «بریت-ماری» زنِ غرغروی رمان «مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است»  ادامه‌ای نوشته در رمانِ «بریت-ماری اینجا بود» و به کنکاش حس و حال و درونیات او پرداخته، که جذاب و خواندنی‌ست.

 




پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس )


 

نگاهی به رمان «بریت-ماری اینجا بود» نوشته «فردریک بکمن» (اینجا)


ضمیمه‌ای بر نقد رمان «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» نوشته «آنتونی دوئر» (اینجا)


ارزش‌گذاری یکصدوچند رمان و کتابِ پیشنهادیِ وبلاگ سیناپس


برچسب ها: بررسی شخصیت‌پردازی‌‌های فردریک بکمن ، نگاهی به شخصیت‌پردازی‌‌های فردریک بکمن ، نقد مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است ، نقد مردی به نام اوه ، تحلیل شخصیت‌پردازی‌‌های فردریک بکمن ، نگاهی به مجموعه رمان‌های فردریک بکمن ، فردریک بکمن وبلاگ سیناپس ،

پنجشنبه 23 شهریور 1396

معرفی رمان بریت‌ ماری اینجا بود ( فردریک بکمن )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،





«یه بار شنیدم: آدم عاشق فوتباله، چون فوتبال یه چیز غریزی تو خودش پنهون داره. وقتی یه توپ جلوی پای آدم قل می‌خوره، ناخودآگاه شوتش می‌کنه. چون خیلی‌ها فوتبال رو دقیقاً همون‌طور دوست دارن که خودشون رو. آدم نمی‌دونه چه‌جوری از دست این بازی خلاص شه.»

 

صفحه 132

*


تمام زندگی‌های زناشویی قسمت تاریک دارند. چون انسان‌ها نقطه‌ضعف دارند. تمام انسان‌هایی که با یک انسان دیگر زندگی مشترک دارند، یاد می‌گیرند با نقاط ضعف یکدیگر به نوعی کنار بیایند. آدم می‌تواند به عنوان مثال به این قضیه همان‌طور نگاه کند که به مبل‌های سنگین، و یاد بگیرد اطراف آن را تمیز کند. امید واهی را زنده نگه دارد. طبیعتاً آدم می‌داند که گردوخاک و کثافت زیر سطح فوقانی می‌نشیند، ولی تا زمانی که میهمانان این کثافت‌ها را نبیند، آدم یاد می‌گیرد آن‌ها را پس بزند...

 

صفحه 153

*


مغز انسان توانایی‌های خارق‌العاده‌ای دارد. خاطرات را به قدری آشکار بازسازی می‌کند که سایر اعضای بدن می‌توانند احساس‌شان را نسبت به زمان از دست بدهند. کامیونی که از سمت‌راست می‌آید، می‌تواند کافی باشد، تا گوش‌ها باور کنند که دارند صدای فریاد یک مادر را می‌شنوند، تا دست‌ها باور کنند که شیشه‌های خرد‌شده دارند آن‌ها را می‌بُرّند، تا لب‌ها باور کنند که دارند طعم خون را احساس می‌کنند. بریت-ماری در درون هزار بار اینگرید را صدا می‌زند.

 

صفحه 166

*


«قبلاً بانک عاشق فوتبال بود، واقعاً. فوتبال رو بیشتر از زندگی دوست داشت، بعد برای چشماش اون اتفاق افتاد. چشماش فوتبال رو ازش گرفتند. و حالا: از فوتبال متنفره. متوجه می‌شی؟ زندگی همین‌طوره. مگه نه؟ عشق، تنفر، یا این، یا آن. بنابراین از اینجا رفت. رفت یه جای دور. بانک و پدرش باهم تفاوت داشتند. بدون فوتبال، بهش چی می‌گن؟ باهم حرفی برای گفتن نداشتند!...»

 

صفحه 217

 *


وگا نگاهش را به شماره‌ی پشت تریکو می‌دوزد و می‌گوید:« وقتی فوتبال بازی می‌کنم، درد رو احساس نمی‌کنم.»

بریت-ماری می‌پرسد:«کدام درد را ؟ »

وگا پاسخ می‌دهد:«هیچ دردی»

 


صفحه324


*

بریت‌-ماری اینجا بود

نویسنده : فردریک بکمن

ترجمه: حسین تهرانی / نشر: کوله‌پشتی

 

 

اگر ابتدا رمانِ فوق‌العاده‌ی «مردی به نام اوه» نوشته‌ی «فردریک بکمن» را خوانده باشید، «مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است» کمتر بهتان می‌چسبد، اما اگر ابتدا «مادربزرگ...» را خوانده باشید، «بریت-ماری اینجا بود» خیلی بیشتر بهتان می‌چسبد! اساساً همه‌ی نوشته‌های «بکمن» حاوی خاصیت چسبندگی هستند. «بریت-‌ماری» یکی از شخصیت‌های فرعیِ رمان «مادربزرگ...» است، همان‌که «السا» بهش می‌گفت:«بزِ غرغروی احمق»، در انتهای آن رمان «بریت» شوهرش «کِنت» را ترک کرد، و حالا ما شاهدِ ماجراهای او در روستایی به نام «بورگ» هستیم! باید اضافه کنم حینِ خواندن این رمان، آنچنان «بریت-ماری» در هر موقعیتی باوسواسِ به شدت بامزه‌ای به نظافت محیط پیرامونش می‌پرداخت، که بر من تاثیر گذاشت، از این‌لحاظ تصمیم گرفتم فکری به حال لیوان‌هایی که آنقدر روی میزم قطار می‌شود که محتویاتِ درونشان تجزیه می‌شود بکنم! به گمانم اگر «بریت-ماری» اینجا را می‌دید حتماً سکته می‌کرد؛ و اما فوتبال! بله، فوتبال نقشِ مهمی در رمان بازی می‌کند، و آدم‌هایی که عاشق تیم‌های‌ فوتبال‌شان هستند و هواداری‌شان از یک تیمِ بخصوص، نشانه‌ای از ویژگی‌های اخلاقیِ آنهاست، مثلاً : منچستری‌ها عادت ندارند ببازند، تاتنهامی‌ها همیشه قول می‌دهند خوب باشند اما همیشه یک دلیل پیدا می‌شود که حالِ آدم را بگیرند، یا :«...آدم هرگز نمی‌تونه به کسی که پدرش طرفدار تیم‌ لیورپوله، بگه نمی‌شه که نتیجه‌ی بازی رو برگردوند.»  

 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

درباره‌ی رمان «شاگرد قصاب» نوشته‌ی «پاتریک مک‌کیب»؛ اینجاست.


برچسب ها: نقد و معرفی رمان بریت ماری اینجا بود ، معرفی رمان بریت ماری اینجا بود ، پیشنهاد رمان بریت ماری فردیک بکمن ، نقد رمان بریت ماری فردریک بکمن ، نقد رمان وبلاگ سیناپس ، نقد مردی به نام اوه ، نقد مادربزرگ سلام میرساند و میگوید متاسف است ،


«آرتور شوپنهاور»

*

چشمکی به شش کتاب! 

 

درمان شوپنهاور- مردی به نام اوه - صدای سوم

 آخرین غروب‌های زمین

 سقوط فرشتگان

و

 « جهان و تأملات فیلسوف »

 

پیام رنجبران

 

چند روزی‌ست همزمان با سه‌چهار موضوع در مخ‌مان گلاویزیم ، همچنین ایده‌هایی برای نوشتن مقابلِ دیدگانِ ذهن‌ام پدیدار می‌شوند و خوب می‌دانم چنانچه به‌شان نپردازم لابه‌لای باقیِ ایده‌هایی که دیگر هیچ‌گاه به رشته تحریر درنیامدند تلنبار خواهند شد. اما بعضی‌شان قوی‌اند و ناخودآگاهِ آدمی را آنچنان دچارِ خودشان می‌نمایند که تمرکز لازم برای سایر مسائل اولی‌تر را می‌ربایند. مثلاً در حال خواندن مطلبی هستی اما ناخودآگاه‌ات همچنان مشغول و درکارِ پرسش و پاسخ با ایده‌ی دیگری‌ست؛ بماند...اما یکی‌اش بعد از خواندن کتاب «درمان شوپنهاور» نوشته‌ی «اروین یالوم» به من عارض شد که هنوز دست از سرم برنداشته! حلقه‌های مفقود، و اطلاعات نادرستی در داستان وجود دارد که درونمایه‌ی فکری‌ِ اثر را اساساً زیر سوأل می‌برد، به خصوص در نحوه‌ی پرداختن و به کارگیری، و بروزِ افکار عالیجناب «آرتور شوپنهاور» در رمان که موجب بهت و تعجب‌ام شده! به هر تقدیر من انتظارِ زیادی در حد داستان‌نویسانِ بزرگ از «اروین یالوم» نداشته‌ام یا فردی که قرار بوده مفسری باشد بر آرای «شوپنهاور»، اما برای مولفی که داعیه‌ی روانکاوی اگزیستانسیالیست، تلفیق فلسفه‌ با روان‌درمانی، و آموزش‌اش‌ توسط رمان‌نویسی دارد و همچنین خودش روانپزشک است! به گمان‌ام بی‌اطلاعی، عدم درک یا بی‌خبری از بعضی بدیهیات فلسفه یا «آسیب‌شناسیِ اجتماعی» جای سوأل‌های فراوان برایم باقی گذارده است. در «نت» جست‌وجویی داشتم شاید نقد یا مطلب درخوری درباره‌ی این کتاب بجویم که مرا قانع نماید و نسبت به نوشتن‌اش بی‌خیال کُند، اما چیزی نیافتم! از سوی دیگر وقتی کتابی با کیفیت نسبتاً خوب -البته در قیاس با سایر فجایعِ به اصطلاح روانشناسانه‌ای که گاهاً مُد می‌شود- مورد اقبال و استقبال عمومی قرار می‌گیرد، دچار هراس می‌شوم که نکند نوشتن درباره‌اش، چوب گذاشتن لای چر خ‌اش باشد، حتا اگر به عدد یک فرد، کسی را از خواندن‌اش دلسرد و پشیمان نماید. اما به زعم من، موضوعاتِ حساسی در رمان «درمان شوپنهاور» وجود دارد، که حائز اهمیت بوده، و اطلاعاتی که در همان باب عرضه می‌گردد، به دور از واقعیت و صحت و سلامت‌ است. پس ما یک جای خالی برای این رمان می‌گذاریم تا چنانچه عمری باشد کلامی درباره‌اش به ملاحظه‌ی عزیزتان برسانیم...

ایضاً: پیش‌ترها «و نیچه گریه کرد» را از همین نویسنده خوانده بودم و درباره‌اش نوشته بودم، اما آن «یالوم» کجا و این «یالوم» کجا ؟ وسوسه‌ی کتاب‌سازی رحم ندارد....


نوشته شد:

نقد رمان «درمان شوپنهاور» اینجاست 


 

همین چند شب پیش با او آشنا شدم! با کی؟! «مردی به نام اوه» کجا؟! در همین رمان نوشته‌ی «فردریک بکمن» نویسنده‌ی جوانِ سوئدی! باری، درگیرش شدم! هنوز هم هستم، باید بگویم غرقش شدم، زندگی‌اش نمودم، با من ماند و می‌دانم حالاحالا در من خواهد ماند «مردی به نام اوه». جریانش چیست؟! فقط به همین بسنده می‌کنم: این رمان چونان نامش، راجعبه «مردی به نام اوه» است! مردِ جان به سر شده‌، مردِ جان به لب رسیده‌ای به نام «اوه». نمی‌دانم این همه همذات‌پنداری‌ام با «مردی به نام اوه» بابتِ چه بود؟ به هوای بغض‌هاش؟ تنهایی‌اش؟ دلتنگی و کلافگی‌هاش؟ قصه‌ی فوق‌العاده‌اش!؟ یا چون یکی از شخصیت‌های اصلی‌اش «پروانه» زنی ایرانی‌ست، انعکاسی دقیق از همان زنان دوست‌داشتنیِ زلال، دلسوز، دلربا، حساس، بامزه و تومخیِ ایرانی که همه می‌شناسیم، و نه می‌شود عاشق‌شان بود، نه می‌شود عاشق‌شان نبود- و شخصیت‌پردازی‌ِ بسیار ظریف و قدرتمند «فردریک بکمن»! گویا همسرشان ایرانی هستند. «اوه» را می‌شناختم، آن «گربه»‌ی لت‌وپارِ درب‌و‌داغان، آن «گربه‌»‌ی آویزان بهش را می‌شناختم، «پروانه» را هم می‌شناختم، اصلاً همه‌ی کارکترهای‌اش به شدت زنده‌اند و آشنا. سطری از رمان می‌نویسم و پیشنهاد می‌نمایم این کتاب را در اولویت‌های‌ مطالعاتی‌تان قرار دهید، مطمئنم سرشار از احساسات و عواطفِ عمیقِ انسانی و دل‌انگیز می‌شوید.

«...ولی اگر کسی ازش می‌پرسید زندگی‌اش قبلاً چگونه بوده، پاسخ می‌داد تا قبل از اینکه زنش پای به زندگی‌اش بگذارد اصلاً زندگی نمی‌کرده و از وقتی تنهایش گذاشت دیگر زندگی نمی‌کند»

در ضمن، فیلمی از «مردی به نام اوه» اقتباس و ساخته شده! هنوز ندیدمش، اما به گمانم خوب باشد، چرا که فقط یک کله‌پوک می‌تواند چنین قصه‌ای را خراب کند.

 

با تمام احترامی که برای طبع و سلیقه و ذائقه‌ی طرفدرانِ نویسنده‌ی «صدسال تنهایی» یعنی «گابریل گارسیا مارکز» قائل هستم، اما باید روراست اذعان بدارم وقتی دیدم «روبرتو بولانیو» یکی از سرگرمی‌های‌اش دست انداختن نویسندگانی چون «مارکز» بوده و او را «کسی می‌داند که عشق حرف زدن با رئیس‌جمهورها و اسقف‌ها را دارد» ازش خوشم آمد. «بولانیو» این جوان عصیان‌گرِ شیلیایی در جایی دیگر درباره‌ی بانو «ایزابل آلنده» می‌گوید:« مبتذل‌نویسی ست که در حوزه‌ای از ادبیات کار می‌کند که از کیچ آغاز می‌شود و به ادبیات آبگوشتی ختم می‌شود»! البته «آلنده» نیز کم نیاورده و در مصاحبه‌ای «بولانیو» را آنچنان «مردِ نفرت‌انگیزی خوانده که حتا مرگ او را جذاب نمی‌کند» حالا دیگر نمی‌دانم بعد از مرگ بسیار زودهنگام «روبرتو بولانیو» آیا هنوز اینچنین عمیق ازش بدش می‌آمده یا نه؟ من که حالم گرفته شد. به هر تقدیر مجموعه داستان «آخرین غروب‌های زمین» به ترجمه‌ی روانِ «پویه میثاقی» مجموعه داستانِ بسیار قشنگی‌ست! شخصیت‌های اصلی این مجموعه داستان، نویسندگانِ شکست‌خورده و ناکام‌اند.

مابینِ این هیری‌ویری مجموعه داستان‌‌های دیگری خوانده‌ام، از جمله «صدای سوم» شامل داستان‌هایی‌ست از دوازده نویسند‌ه‌ی نسل سوم آمریکا که آثارِ بعضی از این نویسندگان نخستین باری‌ست که به فارسی برگردان شده‌اند! مجموعه داستانی فوق‌العاده عالی، و بی‌نظیر، با آن داستان‌نویسی خاص آمریکایی که حتا ضد‌پیرنگ، ضد‌طرح و ‌ضدِداستان‌شان مملو از قصه‌هایی منسجم، منضبط و فکورانه‌ است و انتخاب‌های شایسته‌ی آقای «احمد اخوت» مترجم نام‌آشنای ادبیات فارسی. راستش از خودم بدم آمد چون به خاطر «ریموند کارور» که آب‌مان با هم در یک جوب نمی‌رود و در این مجموعه هست، خواندن‌اش را پشت گوش انداخته بودم و دلم نمی‌خواست بخوانمش! اما به محض خواندنِ صفحه‌ی اول و دست‌نگاری از «پل استر»، یک نفس تا آخر رفتم و پیشِ خودمان بماند، به شکلی زیرپوستی با «کارور» وارد مصالحه شدم! آنقدر آقای «اخوت» با سلیقه داستان‌ها را گزینه و ترجمه و چندتایی را نقد فرموده‌اند؛ دست‌مریزاد!

دیگر «سقوط فرشتگان» نوشته «تریسی شوالیه» بود، که با وجودِ ترجمه‌ای خوب، اما به نظرم اثری به شدت بیحال می‌ماند! حالا نمی‌دانم بانو در چه شرایط روحی‌ای این رمان را نوشته‌اند؟ قصه‌اش سینمایی‌ست و البته شبیهِ فیلم‌های درجه‌ی دوم هالیوودی‌! همان‌هایی که حسِ تماشایش سالهاست زما رخت بربسته. چه می‌دانم، شاید بعضی‌ها خوششان بیاید، من که ارتباطم برقرار نشد...ماجرای وقایع رمان، روایت زندگی دوخانواده ست و به یکصد‌سال پیش بازمی‌گردد و زمانِ مرگ ملکه ویکتوریا.

و اما به هوای رمان «درمان شوپنهاور» بازخوانی‌ای داشتم بر کتاب «جهان و تأملات فیلسوف» نوشته «آرتور شوپنهاور!» البته لازم به ذکر است، «شوپنهاور» چنین کتابی ندارد، و مترجم محترم و کاربلد آثار شوپنهاور، آقای «رضا ولی یاری» مجموعه مقالاتِ بسیار مهم ایشان را در این کتاب به نحو شایسته‌ای گردآوری فرموده‌اند و خودشان چنین عنوانی بر آن نهاده‌اند، و چنانچه کسانی دل‌شان بخواهد با آرای این فیلسوف آشنا بشوند، این مجموعه مقالات مدخلِ مهمی محسوب می‌شود.

من همیشه با سخنانِ دو فیلسوف خیلی می‌خندم!! هست و نیستِ خستگی‌ها و کلافگی‌های‌مان تا حدّ زیادی مرتفع می‌شود! جداً عرض می‌نمایم! یکی «نیچه»‌ی بزرگوار است و دیگری عالیجناب «شوپنهاور»- و البته حضرت «شمس تبریزی» که جایگاه‌شان در قلب‌مان زنده‌گی‌ست- جدای عقابِ تیزپرواز افکارشان که تماشای‌اش در پهنه‌ی آسمانِ اندیشه‌ورزی کیف‌آور و الهام‌بخش است، اما گاهی حرف‌هایی می‌زنند که روده‌بُرمان می‌کند! احتمالاً برای خیلی‌ها خنده‌دار نیست، و این‌جانب نیز بی‌مزه‌تر از خوشمزگی‌ام، ولی با چند سطر از نوشتارِ «آرتور شوپنهاور» سخن به پایان می‌برم. لطفاً کژسلیقگی‌ام را هم شما ببخشایید، هم روحِ جنابِ فیلسوف!

 

 

«...افرادی هستند که چهره‌شان ممهور به مهر چنان رذالت طبیعی و دنائتِ فطرتی شده، چنان لاشعوری‌ای حیوانی‌ای، که انسان نمی‌داند اینها چطور می‌توانند با یک چنین چهره‌ای بیرون بیایند و ترجیح نمی‌دهند نقاب به چهره بزنند. اصلاً، چهره‌هایی هستند یک نگاه به آنها احساس کثیف شدن را پدید می‌آورد. بنابراین نمی‌توان افرادی را که به دنبال تنهایی هستند و از این احساس عذاب‌آور «دیدن چهره‌های جدید» فرار می‌کنند سرزنش کرد...»

 

«...اینها نه فقط در صورت و حرکات چهره، که حتی در راه رفتن و اصلاً، هر حرکت جزئی ظاهر می‌شوند. شاید حتی از پشت سر، بین یک کله‌پوکِ ابله و یک نابغه فرق گذاشت. یک جور زمختی زننده تمام حرکات یک تهی‌مغز را مشخص می‌کند؛ حماقت تأثیر خود را بر هر ژست و حرکت می‌گذارد و نبوغ نیز همچنین...»

 

برچیده از مقاله‌ی «چهره‌شناسی»

*

  «...اگر کسی یار و همدمی می‌خواهد که بتواند تنهایی او را پر کند و احساس انزوا را از او دور نماید، اجازه بدهید سگها را پیشنهاد کنم که خصوصیات ذهنی‌شان مسرت و شادی به ارمغان می‌آورد.

با این همه باز هم بی‌انصافی روا نیست. من اغلب هم از فراست و هم از خریت سگم در شگفت می‌شوم؛ و دقیقاً مشابه همین تجربیات را در رابطه با نوع انسان دارم»

 

سگش «اتما» یارِ وفادارِ شوپنهاور، سگِ خیلی خری بوده!! 

 

برچیده از مقاله‌ی «در باب نبوغ».

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

فهرست ارزش‌گذاری شده‌ی یکصد‌وچند‌رمان خواندنی؛ اینجاست!

نقد و تحلیل رمان «میعاد در سپیده دم» نوشته «رومن گاری»؛اینجاست!


برچسب ها: نقد درمان شوپنهاور اروین یالوم ، نقد مردی به نام اوه ، نقد آخرین غروبهای زمین ، نقد سقوط فرشتگان ، معرفی جهان و تأملات فیلسوف ، نقد کتاب صدای سوم ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic