جمعه 15 دی 1396

رنجِ جمعی! (پیرامون اعتراضات مردمی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پراکنده ،




رنجِ جمعی!


...اما درباره‌ی حوادث رخ داده، و به زعم من این سیلان امواج آگاهی که در کشورمان جاری‌ست موردی به عرض برسانم!

 

نمی‌دانم باید بگویم متاسفانه یا خوشبختانه، اما یکی از کارکرد‌ها و پیامدی که به واسطه‌ی درد کشیدن در زنده‌گیِ آدم‌ها بروز می‌نماید آگاهی‌ست! درد و رنج ویژگی‌ای در خود نهفته دارد که منجر به انفجار آگاهی در وجود انسان می‌شود. نتیجه‌ی درد کشیدن اغلب برای انسان‌ها ماحصلی به نام آگاهی و خودآگاهی بهمراه می‌آورد، و زمانی که توده‌های درد و رنج در ضمیر ناخودآگاهِ انسان مبدل به آگاهی گردد، شروع به غلیان می‌کند و سپس انفجاری رخ می‌دهد که آن‌چنان نیرویی دارد که هیچ‌کس و هیچ‌چیزی به هیچ طریقی نمی‌تواند آن‌را برای مدتی طولانی کنترل، حبس یا سرکوب کند. چنین امری به هیچ‌عنوان ممکن نیست!


ادامه مطلب

برچسب ها: اعتراضات مردمی ، مطالبات مردمی ، اعتراضات گسترده مردمی ، اخبار اعتراضات مردمی ، رنج ناخودآگاه جمعی ، نقد رمان وبلاگ سیناپس ، ضمیر ناخودآگاه جمعی ،


 سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ

 جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد

نویسنده: سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ

مترجم: عبدالمجید احمدی/ ناشر: جهان نو

*

بعد از خاموشی!

 

پیام رنجبران


بعضی کتاب‌ها به دویدن می‌مانند، دویدن روی تارهای عصبی‌ات- نفس‌گیرند- مشابه گریختن‌اند، اما گریز به همان کتاب؛  در هر صفحه، هر لحظه به خود می‌گویی این برگِ آخری‌‌ست که خواهم خواند؛ آخر سازه‌های عاطفی بعضی کتاب‌ها به شقه‌شقه‌های امواج توفنده‌ی دریایی خروشان می‌مانند که شدّتِ ضرباتِ سهمگین‌اش‌ تمامیِ تاروپود احساسات آدمی را می‌گسلد و می‌پاشد، می‌گسلد و می‌پاشد؛ از جا می‌پراندد، حیرت‌زده، غمین، درمانده و دیوانه تاب نمی‌آوری و کتاب را به گوشه‌ای پرتاب می‌کنی، می‌گریزی، می‌گریزی، اما دمی بعد خود را درمی‌یابی که لابه‌لای صفحات همان کتاب غرقه‌ای. انگار از کتاب به خودش گریخته‌ای؛ دویده‌ای، غلتیده‌ای، چرخیده‌ای و در آن غرق شده‌ای. بعضی کتاب‌ها به دویدن در گرداب می‌مانند. «جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد» چنین کتابی‌ست. اثری شگفت‌انگیز درباره‌ی جنگ‌جهانی دوم از زاویه‌ی نگاه زنانِ روس. زاویه‌ی نگاهی متفاوت با هر آنچه تا به حال در مضمون جنگ خوانده‌ایم، چرا که این‌بار راویان ما «زنان» هستند و نه مردان. نویسنده‌ی اثر خانم «سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ» برنده‌ی جایزه‌ی سال نوبل 2015 بابت همین اثر، درباره‌اش می‌گوید:«من از احساسات ما معبد می‌سازم...از آرزوها و ناامیدی‌ها. از رویاهای‌مان». این نخستین بار در تاریخ نوبل است که نویسنده‌ای به خاطر نوشته‌هایش در ژانر مستند‌نگاری جایزه برده است. کتاب «الکسیویچ» مواجهه‌ی رخ‌به‌رخ با خاطراتِ پانصد زن است که در جنگ‌جهانی دوم شرکت داشته‌ و علیه نازی‌های متجاوز جنگیده‌اند. زنانی که در شروع جنگ اکثرشان دختربچه‌هایی شانزده‌هفده‌ساله‌ بوده‌اند. آنان در لهیبِ زبانه‌های آتش بزرگ شده‌اند؛ جنگیده‌اند، سوخته‌اند، گریسته‌اند، مرثیه‌ خوانده‌اند، جان‌گرفته‌اند، بخشیده‌اند و به اثبات رسیده‌اند و در نهایت همه با هم سرود گشته‌اند:«ما پیروز شدیم». سرودی که آهنگ‌اش پس از خاتمه‌ی جنگ دیری نمی‌پاید، و شرایط به گونه‌ای رقم می‌خورد که برخی‌ از آنان سال‌ها مجبور به سکوت می‌شوند، صدای‌شان در گلو می‌شکند و این خفگی ممتد می‌شود، چه از لحاظ فشار محدودیت‌های فرهنگی-سنتی جامعه‌ی شوروی آن‌روزگار که زنانِ جبهه‌رفته را نمی‌پذیرفته‌اند، چه از لحاظ مردان همرزم‌شان که در کورانِ جنگ‌ هوای‌‌شان را داشته‌اند اما این‌جا پشت‌شان را خالی می‌کنند، و  چه حتا وقتی «الکسیویچ» دست‌نوشته‌هایش را در سال 1978 برای مراکز نشر می‌فرستد، هیچ‌کدام‌شان حاضر به همکاری نمی‌شوند و می‌گویند:«...جنگ در آن چهره‌ای بسیار وحشتناک دارد...از ناتورالیسم پررنگی رنج می‌برد. نقش برجسته‌ و هدایت‌کننده‌ی حزب کمونیست در آن دیده نمی‌شود...». بدین‌سان کتاب تا 17 سال بعد که تغییرات ساختاری و اصلاحات در روسیه آغاز می‌شود اجازه‌ی انتشار نمی‌یابد و پس از چاپ، با تیراژ عجیب دومیلیون نسخه مورد استقبال قرار می‌گیرد، سپس به مرور زمان کامل‌تر می‌شود:«نقطه می‌گذاری و در همان آن، این نقطه تبدیل به چند نقطه می‌شود...». صفحه‌ی آخر «جنگ چهر‌ه‌ی زنانه ندارد» اتمامِ کتاب نیست، روایت همچنان درون آدمی ادامه پیدا می‌کند و به صدها سوأل درباره‌ی «چرا جنگ؟» ختم می‌شود، پرسش‌هایی که عاقبت یک‌روز می‌بایست بدان پاسخ دهیم. زن زندگی‌بخش است «مدت زیادی انسان جدیدی را در بطنش حمل می‌کند. از او مراقبت می‌کند و به دنیایش می‌آورد» حال چه اتفاقی می‌افتد که لباس جنگ می‌پوشد؟! چه بر سر او رفته است که برای عبور از پُست‌های نگهبانی اشغال‌گران آلمانی، فرزندش را نمک‌اندود می‌کند؟ در وجودش چه حادثه‌ای رخ داده تا برای این‌که توجه گشت‌های آلمانی به آن‌ها جلب نشود، نوزاد گریان‌اش را در آب فرو می‌کند و آنقدر نگاهش می‌دارد تا صدایش خاموش شود؛ لیک دامنه‌ی این سوألات صرفاً زنان را در برنمی‌گیرد، بر جانِ آدمی چه رفته است؟ نویسنده می‌گوید:«...این حقیقت دیگر در قالب فرمول کوتاه و آشنای ما پیروز شدیم جا نمی‌گیرد...» و اضافه می‌نماید:«در مورد این مسائل تا به همین امروز هزاران جلد کتاب نوشته شده! نه، من پی چیز دیگری هستم. من دنبال چیزی هستم که آن‌را دانش روح می‌نامم...مسیری که روح می‌پیماید برای من مهم‌تر از خود حادثه است! برای من آن‌قدر مهم و یا در صدر اولویت نیست که بدانم چه و چگونه اتفاقی افتاده است، بلکه دغدغه‌ و نگرانی من این است که در آن‌جا چه بر سر انسان آمده. چه چیزی را آن‌جا دیده و درک کرده؟». کتاب «جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد» مجموعه روایاتی‌ست واقعی و تکان‌دهنده که با تدوین شاهکار نویسنده‌اش، قلمی استوار به ترجمه‌‌ی شایسته‌ی آقای «عبدالمجید احمدی» از مابین هزاران مصاحبه، تحقیق و پژوهش، با وجود آدمی، با احساسات و عواطف‌اش به گفت‌وگو می‌نشیند- و آنقدر به شیوه‌ی درستی تأثیر می‌گذارد تا برای جان‌‌ انسانی به تفکر منتج شود- تا بیندیشد و بیابد معنای هستن و بودن چیست، تا جست‌و‌جوگرش کند، تا چاره‌جو شود، تا دگرگونی‌های بنیادین، تا آینده‌‌ای تازه خلق نماید، آینده‌ای بدون کشتار...

 

 

 

 

بررسی شخصیت‌پردازی در رمان‌های فردریک بکمن(مردی به نام اوه)

من از خدا می‌خواهم مرا از خدا نجات دهد (حکمت شادان)

رهنمودهایی برای نزول در دورخ (دوریس لسینگ)

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد کتاب جنگ چهره‌ی زنانه ندارد ، نقد The Unwomanly Face of War ، معرفی کتاب جنگ چهره‌ی زنانه ندارد ، زنان روس جنگ جهانی دوم ، تحلیل جنگ چهره‌ی زنانه ندارد ، نقد رمان وبلاگ سیناپس ، نوبل ادبیات سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ ،


سلست ان جی



رمان: تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم

نویسنده: سلست ان جی

مترجم: مرضیه خسروی

انتشارات: کوله‌پشتی

*

آنچه ای کاش بشنویم!


پیام رنجبران

«لیدیا مرده؛ اما هنوز کسی نمی‌داند» رمانِ «تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم» نوشته‌ی بانو «سلست ان جی» با چنین قلابی آغاز می‌شود! روایت درباره‌ی دختر شانزده‌ساله‌ای ا‌ست به نام «لیدیا» که نیمه‌شبی از منزل خارج شده و چندروز بعد جسدش در دریاچه‌ی مقابل خانه‌شان پیدا می‌شود! همان‌طور که از نخستین سطر رمان پیداست ما قرار است با ماجرای «لیدیا» مواجه شویم یا به عبارت دیگر با نحوه‌ی قربانی‌شدن‌اش حال به هر شیوه‌ای که رخ داده- اما نکته‌ی جالب توجه اینجاست، نویسنده طبقِ روال مرسوم، برای نشان‌دادن دلایلی که در نهایت منجر به مرگ «لیدیا» شده صرفاً به بحران‌های زندگی او بسنده نکرده و به زندگی پدر و مادرش، گذشته‌شان، نحوه‌ی بزرگ‌شدن و تربیت آنان نیز نقب زده و آن‌را موشکافانه مورد واکاوی و بررسی قرار می‌دهد. مسیرِ قربانی‌‌گرفتن همانند چرخه‌ای اغلب از نقطه‌ی قربانی‌شدن مسبب‌اش آغاز می‌شود. اکثرِ افرادی که جزوی از چرخه‌ی قربانی‌گرفتن و آسیب‌رساندن به دیگران هستند خودشان نیز قربانی بوده‌اند، و تا زمانی که یک نفر در این مابین دچار «خودآگاهی» نشود و همت نگمارد و مسیرِ نابودی را نبندد همچنان چرخه‌ی معیوب ادامه می‌یابد.

یکی از تم‌های اصلیِ رمان، پرداختن به مسائل تبعیضِ نژادی‌ است. «لیدیا» دختری‌ست که در خانواده‌ای دورگه زندگی می‌کند؛ پدری، فرزندِ خانواده‌ای از مهاجرانِ چینی و مادری آمریکایی که به خاطر همین تفاوت‌شان با سایر خانواده‌ها به خصوص در دهه‌های شصت و هفتاد میلادی- که ازدواجِ زوج‌ها از نژادهای مختلف در بعضی ایالت‌های آمریکا حتا به بازداشت‌شان ختم می‌شده- و همچنین بازخورد آزاردهنده‌‌ای که در شکل‌های متفاوت از سوی جامعه‌ی پیرامون‌شان دریافت می‌داشته‌اند آسیب‌هایی به آن‌ها وارد کرده، طوری که زندگی‌ شخصی‌شان را نیز تحت شعاع خود قرار داده! اما پای مسائل دیگری نیز در میان است. «سلست ان جی» با محوریتِ پرداختن به ماجرای مرگِ «لیدیا» به گذشته‌ها و ریشه‌های خانواده‌‌‌‌ی او نقب می‌زند. ماجرای «لیدیا» در مرکز دایر‌ه‌هایی قرار می‌گیرد! و نویسنده دایره‌های حول‌ این مرکز را همچون لایه‌هایی یکی‌یکی می‌کاود و برمی‌دارد و سپس توسطِ روایت‌اش واکاوی می‌نماید. او می‌خواهد با چنین ترفندی علت‌‌ها را بجوید یا به دیگر سخن با قصه‌‌‌اش به خواننده نشان دهد. عواملی که در نهایت منجر به «مرگ» لیدیا شده است که به باور من، «سلست ان جی» در این مهم موفق بوده است. شاید ساختمانِ روایت‌اش اندکی متعادل و بالانس نباشد به خصوص در پرداختن به مسائل تبعیض نژادی زیادی یک‌سویه و افراطی شده باشد، تا حدی که اگر بگویم ذره‌ای درک یا عطوفت از سوی مردم جامعه در رمان نمی‌بینیم بیراه نگفته‌ام و این مطلق‌گرایی برای اثری که در بستر «رئال» شکل می‌گیرد کمی دور از منطقِ واقع‌گرایی‌ست، که به گمانِ من، انگار «تمام آنچه که هرگز به تو نگفته‌ام» انتقامِ نویسنده‌ی رمان از جامعه‌ی آمریکاست چرا که خودش فرزند خانوده‌ای شرقی و مهاجر در سال 1960 است و شاید بازخوردِ فضایی بوده که خود به چشم دیده است؛ و از زاویه‌ی دیگر، شاید برای این‌که تاثیر ماجرا و شخصیت «جک» به عنوان فردی از همان جامعه در پایان داستان، به بیشترین حدّ ممکن برسد نویسنده دست به غلو و افراط زده است، که شاید می‌توانست تدبیر دیگری بیندیشد. اما رویهمرفته، داستان با کیفیت بالایی درآمده و قصه‌ی گیرا، مرغوب و به شدت آموزاننده‌ای دارد. شخصیت «هانا» کوچولو را بسیار دوست می‌داشتم که با آن چشمان و گوش‌های کودکانه اما جست‌و‌جوگرش چیزهایی درمی‌یابد که اغلب پدر و مادرها خیال می‌کنند بچه‌ها متوجه‌اش نیستند. مطالعه‌‌ی رمان برای پدر و مادرانِ جوان می‌تواند بسیار مفید به فایده واقع شود. چرا که به خوبی تاثیر رفتارهایی که شاید خودشان از عوارض‌اش آگاه نباشند را بر فرزندان و به خصوص دختران‌شان به تصویر می‌کشاند. همچنین اضافه می‌کنم، در دوسال گذشته دو رمان خیلی خوب خوانده‌ام که به زعم من، مطالعه‌اش برای دخترانِ جوانی که در ابتدای مسیرِ گام‌نهادن به جهانِ واقعی زندگی و جامعه هستند، از لحاظ فراگیریِ شیوه‌ی مواجه‌شان، و آشنایی با این دنیای عجیب و غریب می‌تواند بسیار مفید و کارآمد باشد، یکی همین رمان  «تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم» و دیگری رمان «مثل هیچ‌کس» نوشته‌ی «دلفین دوویگان» است.

 

 

«کدام مادر است که دوست نداشته باشد همراه دختر کوچکش آشپزی کند؟

و زیر آن:

و کدام دخترکوچولوست که دوست نداشته باشد همراه مادرش آشپزی کند؟

سرتاسر صفحه پر بود از تپه‌های کوچک متورم، انگار کتاب زیرباران بوده باشد و لیدیا مثل اینکه بخواهد خط بریل بخواند با نوک انگشتانش آن‌ها را لمس کرد. لیدیا نمی‌دانست آن‌ها چی هستند تا اینکه قطره اشکی روی کاغذ افتاد. وقتی آن‌را پاک کرد، جایش را تپه کوچکی گرفت.

بعد یک تپه‌ی دیگر، بعد یکی دیگر. حتماً مادرش هم روی این صفحه گریه کرده است.»

 

برچیده از رمان. صفحه‌ی 139 


*

 

درباره‌ی رمان «مثل هیچ‌کس» نوشته‌ی «دلفین دوویگان» (اینجاست)


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 


برچسب ها: نقد رمان تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم ، سلست ان جی ترجمه مرضیه خسروی ، بررسی رمان تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم ، رمان تمام آنچه هرگز به تو نگفتم سلست ان جی ، نقد رمان Everything I Never Told You ، نقد رمان مثل هیچ‌کس دلفین دوویگان ، نقد رمان وبلاگ سیناپس ،

پنجشنبه 23 شهریور 1396

معرفی رمان بریت‌ ماری اینجا بود ( فردریک بکمن )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،





«یه بار شنیدم: آدم عاشق فوتباله، چون فوتبال یه چیز غریزی تو خودش پنهون داره. وقتی یه توپ جلوی پای آدم قل می‌خوره، ناخودآگاه شوتش می‌کنه. چون خیلی‌ها فوتبال رو دقیقاً همون‌طور دوست دارن که خودشون رو. آدم نمی‌دونه چه‌جوری از دست این بازی خلاص شه.»

 

صفحه 132

*


تمام زندگی‌های زناشویی قسمت تاریک دارند. چون انسان‌ها نقطه‌ضعف دارند. تمام انسان‌هایی که با یک انسان دیگر زندگی مشترک دارند، یاد می‌گیرند با نقاط ضعف یکدیگر به نوعی کنار بیایند. آدم می‌تواند به عنوان مثال به این قضیه همان‌طور نگاه کند که به مبل‌های سنگین، و یاد بگیرد اطراف آن را تمیز کند. امید واهی را زنده نگه دارد. طبیعتاً آدم می‌داند که گردوخاک و کثافت زیر سطح فوقانی می‌نشیند، ولی تا زمانی که میهمانان این کثافت‌ها را نبیند، آدم یاد می‌گیرد آن‌ها را پس بزند...

 

صفحه 153

*


مغز انسان توانایی‌های خارق‌العاده‌ای دارد. خاطرات را به قدری آشکار بازسازی می‌کند که سایر اعضای بدن می‌توانند احساس‌شان را نسبت به زمان از دست بدهند. کامیونی که از سمت‌راست می‌آید، می‌تواند کافی باشد، تا گوش‌ها باور کنند که دارند صدای فریاد یک مادر را می‌شنوند، تا دست‌ها باور کنند که شیشه‌های خرد‌شده دارند آن‌ها را می‌بُرّند، تا لب‌ها باور کنند که دارند طعم خون را احساس می‌کنند. بریت-ماری در درون هزار بار اینگرید را صدا می‌زند.

 

صفحه 166

*


«قبلاً بانک عاشق فوتبال بود، واقعاً. فوتبال رو بیشتر از زندگی دوست داشت، بعد برای چشماش اون اتفاق افتاد. چشماش فوتبال رو ازش گرفتند. و حالا: از فوتبال متنفره. متوجه می‌شی؟ زندگی همین‌طوره. مگه نه؟ عشق، تنفر، یا این، یا آن. بنابراین از اینجا رفت. رفت یه جای دور. بانک و پدرش باهم تفاوت داشتند. بدون فوتبال، بهش چی می‌گن؟ باهم حرفی برای گفتن نداشتند!...»

 

صفحه 217

 *


وگا نگاهش را به شماره‌ی پشت تریکو می‌دوزد و می‌گوید:« وقتی فوتبال بازی می‌کنم، درد رو احساس نمی‌کنم.»

بریت-ماری می‌پرسد:«کدام درد را ؟ »

وگا پاسخ می‌دهد:«هیچ دردی»

 


صفحه324


*

بریت‌-ماری اینجا بود

نویسنده : فردریک بکمن

ترجمه: حسین تهرانی / نشر: کوله‌پشتی

 

 

اگر ابتدا رمانِ فوق‌العاده‌ی «مردی به نام اوه» نوشته‌ی «فردریک بکمن» را خوانده باشید، «مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است» کمتر بهتان می‌چسبد، اما اگر ابتدا «مادربزرگ...» را خوانده باشید، «بریت-ماری اینجا بود» خیلی بیشتر بهتان می‌چسبد! اساساً همه‌ی نوشته‌های «بکمن» حاوی خاصیت چسبندگی هستند. «بریت-‌ماری» یکی از شخصیت‌های فرعیِ رمان «مادربزرگ...» است، همان‌که «السا» بهش می‌گفت:«بزِ غرغروی احمق»، در انتهای آن رمان «بریت» شوهرش «کِنت» را ترک کرد، و حالا ما شاهدِ ماجراهای او در روستایی به نام «بورگ» هستیم! باید اضافه کنم حینِ خواندن این رمان، آنچنان «بریت-ماری» در هر موقعیتی باوسواسِ به شدت بامزه‌ای به نظافت محیط پیرامونش می‌پرداخت، که بر من تاثیر گذاشت، از این‌لحاظ تصمیم گرفتم فکری به حال لیوان‌هایی که آنقدر روی میزم قطار می‌شود که محتویاتِ درونشان تجزیه می‌شود بکنم! به گمانم اگر «بریت-ماری» اینجا را می‌دید حتماً سکته می‌کرد؛ و اما فوتبال! بله، فوتبال نقشِ مهمی در رمان بازی می‌کند، و آدم‌هایی که عاشق تیم‌های‌ فوتبال‌شان هستند و هواداری‌شان از یک تیمِ بخصوص، نشانه‌ای از ویژگی‌های اخلاقیِ آنهاست، مثلاً : منچستری‌ها عادت ندارند ببازند، تاتنهامی‌ها همیشه قول می‌دهند خوب باشند اما همیشه یک دلیل پیدا می‌شود که حالِ آدم را بگیرند، یا :«...آدم هرگز نمی‌تونه به کسی که پدرش طرفدار تیم‌ لیورپوله، بگه نمی‌شه که نتیجه‌ی بازی رو برگردوند.»  

 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

درباره‌ی رمان «شاگرد قصاب» نوشته‌ی «پاتریک مک‌کیب»؛ اینجاست.


برچسب ها: نقد و معرفی رمان بریت ماری اینجا بود ، معرفی رمان بریت ماری اینجا بود ، پیشنهاد رمان بریت ماری فردیک بکمن ، نقد رمان بریت ماری فردریک بکمن ، نقد رمان وبلاگ سیناپس ، نقد مردی به نام اوه ، نقد مادربزرگ سلام میرساند و میگوید متاسف است ،

چهارشنبه 10 خرداد 1396

شب‌نوشت‌های بداهه:«چرا؟!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


«چرا؟!»


«به سرت می‌آید، از هر آن‌چه می‌ترسی!» قضیه‌ من  با واژه‌ها جز این  نبود؛ از واژه‌ها همیشه می‌ترسیدم، از کلمات؛ به سرم آمدند؛ واژه شدم. به سرم، پای‌ام بیفتد، گذرم به خود بیفتد، با خودم کارم بیفتد، لابه‌لای واژه‌ها می‌جویم‌اش، این خودِ محو و مبهم‌ را...راستی، از تو هم می‌ترسم، همیشه می‌ترسیدم، تا کجا باید بترسم؟!...چرا؟!!...پس چرا به سرم نمی‌آیی؟!

 


بدیهه‌نوشت.پاییز95.

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



برچسب ها: مینیمالیسم پیام رنجبران ، نقد رمان وبلاگ سیناپس ، نقد و معرفی فیلم سیناپس ، نقد و معرفی رمان های خواندنی ، نقد و معرفی رمان ، جملات عاشقانه ، متن های عاشقانه ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic