این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- شهریور 97 منتشر شده!






رمان: شماره‌ی صفر

نویسنده: اومبرتو اکو

مترجم: دکتر مجتبی پردل، علی باش

نشر: ترانه/ تاریخ انتشار: 1396

*

شُومَنیسم

 

پیام رنجبران

 

«اومبرتو اکو» شهرتش با عنوان «رمان‌نویس» گره خورده اما به این خلاصه نمی‌شود! حتی اگر «نام گل سرخ» و «آونگ فوکو» را نگاشته و توسط همین رمان‌ها نامش در جهان ادبیات داستانی برای همیشه ماندگار شده باشد. او را فیلسوف، تاریخ‌شناس با تخصص ویژه‌ای در شناخت تاریخ قرون وسطی، اسطوره‌شناس، منتقد ادبی و روزنامه‌نگار نیز می‌دانند، اما وجه‌ غالبی که بر فراز تمامی این القاب و تخصص‌ها به چشم می‌آید، تبحرش در «نشانه‌شناسی» است. «اومبرتو اکو» یک نشانه‌شناس تیزبین و بی‌بدیل است که این خصیصه‌ به ویژه در دروغ‌شناسی دستمایه‌ی رمان‌هایی قرار می‌گیرد که می‌نوشت. وی متولد سال 1932 در شهر آلساندریا واقع در استان پیدمونت ایتالیا است. شاید بعد از مطالعه‌ی آثارش یکباره خود را در جهانی بیابیم که با آنچه می‌شناختیم از زمین تا آسمان متفاوت است- و البته هولناک‌تر- جهانی که در آن دیر زمانی است دروغ به جای حقیقت به ما قالب شده، آنقدر درهم و برهم و با قدمتی طولانی که تشخیص راست از دروغ اگر نگوییم غیرممکن اما به‌غایت دشوار است؛ «نشانه‌شناسی» ابزار و سلاح کارآمدی برای واکاوی و مواجهه با این جهان به دست می‌دهد و در نهایت لحظه‌ای که ناگهان درمی‌یابی هر آنچه تا به امروز به عنوان حقیقتی مسلم در ذهنت انگاشته‌ای، دروغ‌هایی پوشالی بیش نبوده است. دروغ‌هایی که به مرور زمان به تو القا شده، در وجودت نهادینه گشته، شخصیت و رفتارهای کنونی‌ات را شکل داده و در نتیجه همان‌ها پایه‌های تعریف تو از خودت بوده است؛ حالا درمی‌یابی آنچه از خودت به عنوان «خود» می‌شناختی وانموده و تصویری دروغین بیش نبوده است. اما وقتی به سرمنشاء این خودِ کاذب رجوع می‌کنیم به مرکزی جز «قدرت» نمی‌رسیم! و منظورم در اینجا از قدرت، نظام‌های حاکم بر انسان‌ها در طول تاریخ‌شان است. زمامداران برای اینکه جامعه‌ای فرمان‌بردار و برده‌وار داشته باشند به طرق و شیوه‌‌های گوناگونی در ذهنیت افراد نفوذ کرده و از آنان خودی دروغین، موجوداتی مسخ شده و در نتیجه بی‌دردسر بنا به مصلحت و مطلوبِ نظرشان می‌سازند. این مساله تا حدی و امروزه گاهی آنقدر ظریف پیش می‌رود که آدمیان بدون اینکه حتی خودشان بدانند در جهت منافع بیشتر حاکمان و بردگی فزون‌تر خویش گام برمی‌دارند. این حاکمان و اصحاب قدرت پیش‌ترها روش‌های گوناگونی به کار می‌بردند از قبیل نگاشتن تاریخ‌های ساختگی، تحریف و جعل حوادث و وقایعی که رخ می‌داد، نمایش و بالماسکه‌های اقتدار، انواع و اقسام شیوه‌های قدرت‌نمایی از قبیل گیوتین، سوزانیدن آدم‌ها، اعدام و شکنجه در ملاعام و البته این روال تا به امروز نیز کشانیده شده اما به شیوه‌های نوین‌تری توسط ابزاری که جهان ارتباطات امروزی در اختیارشان قرار داده یعنی «رسانه‌»ها. این موضوع یکی از محور‌ها و مضامین اصلی «شماره‌ی صفر» آخرین رمان منتشر شده‌ی «اومبرتو اکو» پیش از مرگش در سال 2016 به شمار می‌رود. ارتباط تنگاتنگ حاکمان و صاحبان قدرت با رسانه‌ها. آنچه امروزه مردم یک جامعه به آن می‌اندیشند و تمام ذهنیت آن‌ها را در برگرفته است، در واقع آن چیزی است که حاکمان آن جامعه می‌خواهند مردم بدان بیاندیشند، و همچنین بدین طریق اذهان را به مسیرهای دلخواهشان هدایت کرده و در نهایت دوام و اقتدار خود را تضمین می‌کنند. تمامی این موارد مذکور توسط بازی‌های رسانه‌ای میسر می‌شود و به این وسیله‌‌ نمایش‌ها و بالماسکه‌های قدرت به اکران و نمایش عمومی درمی‌آید. «این خبرها نیستند که روزنامه را می‌سازند بلکه روزنامه است که خبرها را می‌سازد»(صفحه 58). بدون اینکه در ورطه‌ی توهم تئوری توطئه بیافتیم، اضافه می‌کنم به ندرت پیش می‌آید که در سراسر شبکه‌های دنیا شما یک منتقد مستقل واقعی را در تصاویر تلویزیونی بالاخص پخش زنده مشاهده نمایید، گاهی اوقات هم که چنین حضوری ممکن می‌شود صرفاً جهت ردگم‌کنی، محق جلوه دادن یک رسانه و رنگ و لعابی مردمی بدان بخشیدن است؛ یا اینکه رسانه‌ای مردمی که در آن کشور دمکراتیک مشغول فعالیت است به صورت مستقیم و شفاف توسط مردم شکل گرفته باشد که این مورد مذکور نیز به زعم من شاید تعدادشان به انگشتان یک دست هم نمی‌رسد و گرچه همچنان در جهت خدمت واقعی به شکل ایده‌آل و صادقانه‌ به حقوق مردم در حال تلاش و مبارزه هستند. صاحبان قدرت منتقدین، فلاسفه، روزنامه‌نگاران، کارشناسان اقتصادی، مخالفین، ستارگان سینمایی و هنرپیشگان وابسته به خود را که البته اکثرشان از لحاظ بُعد تفکری و دامنه‌ی اندیشه در سطوح نازلی نیز به سر می‌برند ابتدا توسط همین رسانه‌ها معروف کرده و سپس از آنان در جهت منافع‌شان استفاده می‌کنند. اکثریت این افراد نمونه‌های تقلبی از آنی هستند که نشان می‌دهند. به عنوان مثال «شومنی» به نام «اسلاوی ژیژک» در بوق و کرنای رسانه‌ای به نام فیلسوف و منتقد جا زده می‌شود و سپس در تصاویر تلویزیونی همیشه مشغول نمایش آن است. 



رمان «شماره‌ی صفر» ماجرای نویسنده‌ای در سایه به نام «کولونا» است که برای نوشتن کتابی درباره‌ی روزنامه‌ای استخدام می‌شود که این روزنامه قرار نیست هیچ‌گاه منتشر گردد. به این بهانه «اومبرتو اکو» به بهترین وجه ممکن دانش و تجربیات ارزشمندش را از یک عمر سر و کله زدن با جهان رسانه‌ها توسط داستانی بسیار گیرا و جذاب و البته لحن طناز و سرگرم‌کننده‌اش در اختیار خواننده‌اش می‌گذارد؛ علاوه بر این به باور من «شماره‌ی صفر» را که با زبانی ساده و روشن نگاشته شده و همچنین نسبت به سایر رمان‌های «اکو» حجم بسیار کمتری دارد، می‌توان در واقع رساله‌‌ای نشانه‌شناسانه جهت تمیز بیشتر و دقیق‌تر و همینطور شناخت طرز کار بازی‌های رسانه‌هایی خواند که بر زندگی آدمیان طی زمان بر حسب تکرار دروغ به‌سان یک صدای درونی و ناخودآگاه تاثیر می‌گذارند. «درست است، هیچ‌وقت نفهمیدم که این شیوه‌ی عذرخواهی نشانه‌ای از فروتنی است یا گستاخی. کاری می‌کنی که نمی‌بایستی می‌کردی، سپس عذرخواهی می‌کنی و دست‌ات را آب می‌کشی. این موضوع آدم را به یادِ آن جُک قدیمی درباره‌ی کابویی می‌اندازد که از وسط علفزار گذر می‌کرد و ناگهان صدایی از آسمان می‌شنود که به او می‌گوید به آبلینه برود، بعد وقتی به آبلینه می‌رسد صدا به او می‌گوید به میکده برود، و سپس همه‌ی پول‌اش را در بازی رولت روی شماره‌ی پنج شرط ببندد، کابوی هم که فریفته‌ی صدای آسمانی شده اطاعت می‌کند، شماره‌ی هجده بیرون می‌آید و صدا زمزمه‌کنان می‌گوید: حیف شد، باختیم.»

 





پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان شماره‌ی صفر اومبرتو اکو ، نقد رمان شماره صفرم امبرتو اکو ، رسانه دروغگو ، دروغ رسانه ها ، دروغگویی رسانه ها ، کتابهایی که باید بخوانیم ، نقد رمان طریق بسمل شدن ،

جمعه 23 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (3)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،




حال ما خوب است (3)

ممتاز

 

 

بی‌توجه به او دهانم را زیر شیر حوض گرفتم و صورتم را چندباری توی آب فرو بردم و سپس چند لحظه‌ای، سکوت مرموزی بین‌مان گذشت که روی موزاییک‌های شکسته‌بسته‌ی حیاط مثل «آدامس خرسی» کِش می‌آمد تا او پُکِ عمیقی به سیگارش زد و من هر چه منتظر ماندم دودی پس نداد؛ عاقبت با صدایی که رگه‌هایی از بوی کافور در خود داشت گفت:«پس تو به‌جای اون اومدی!» من که همچنان در انتظار خارج شدن دود سیگار از دهانش بودم به آدامس خرسی اندیشیدم که یکباره توجه‌ام به سوالش جلب شد:«شب‌ها تشنه‌ات میشه؟» مردمک چشمانم تکانی خورد که یعنی «بله» گفت:«جات راحته؟» گفتم:«بدک نیست» گفت:«چه شباهتی!..اونم همینو می‌گفت» پرسیدم:«کی؟» گفت:«اون لگن سرخه رو دیدی توی حموم؟» با حرکت جزئی سرم مشاهده‌ام را تایید کردم که ادامه داد:«پسر خوبی بود!...شب‌ها تشنه‌اش می‌شد...تا این‌که چند روزی ازش خبری نشد...پایین که رفتیم همه‌ی سنگینیِ تنش افتاده بود روی سرش توی همون طشت سرخ...تشنگی‌اش رفع شده بود...اما گردنش شکسته بود...» بعد همان‌ حین که سیگار نصفه‌اش را دستم داد طوری روی شانه‌ام زد که احتمالاً نوعی آرزوی موفقیت محسوب می‌شد و از لبه‌ی حوض برخاست و رفت سمت اتاقش آنسوی حیاط؛ در تاریکی. من که تازه یادم افتاد به‌خاطر چی به حیاط آمده‌ بودم سرم را بالا بردم و به آسمان خیره شدم، یعنی سعی کردم این‌کار را انجام بدهم آخر تازه همان موقع دریافتم هوای سربی شهر آنقدر سربی‌ست که نه به آسمان، نه ماه، و نه به هیچ‌ستاره‌ای اجازه‌ی تماشا نمی‌دهد که ناگهان خنده‌ام گرفت، بله درست در همان لحظه خنده‌ام گرفت، خنده‌ای که بند نمی‌آمد، روی کف حیاط ول شدم و غش‌غش مابین اشک‌هایی که از فرط خنده از چشانم جاری بود آسمانِ پرستاره‌ای را تماشا می‌کردم که دیده نمی‌شد...

حالا وقتی به این واژه‌ی خونسردِ هفت‌متری در اتاقم نگاه می‌کنم پی می‌برم شاید ورود ناگهانی‌اش بی‌ارتباط به خنده‌هایم نبوده، چرا که بابت همین خنده‌های بی‌اختیار موفق نشده‌ام اجاره‌ی یکی دوماه گذشته‌ی اتاق را پرداخت کنم!...آخر همین قهقهه‌های نابهنگام موجب شد از کار اخراج شوم...هی حرف توی حرف می‌آید، کلمات کلمات کلمات هجوم می‌آورند و هر کدام‌شان مرا به سوی تصاویری پرتاب می‌کنند که خودم هم دیگر در واقعیت‌شان مرددم، مُشتی واژه و تصویر چون «اخراج»، «تحقیر»، «آدامس خرسی»، «دانشجوی ممتاز»، «نیازی به شما نیست»، «دانشگاه»، «هه‌ هه‌ هه‌» «برو بیرون» «فکر می‌کنی؟!!» «زرشک»...اما خوشحالم از این‌که به‌تان گفتم توالی زمان‌ها در ذهنم بهم می‌ریزد و موضوعات بطور مداوم با هم دچار تصادم‌اند پس چاره چیست چون با شرایطی که برایم پیش آمده گمان نمی‌کنم چندی بعد موفق به نگارش چیزی شوم...درست است که ما رابطه‌ای با پرسش نداریم اما حالا ممکن است یکی بگوید تو با این حال و روزت مگر کار هم می‌کرده‌ای؟ اصلاً کدام بخت‌برگشته‌ای حاضر است کاری به تو بسپارد؟ و من در پاسخ می‌گویم «کاملاً حق با شماست» همان‌طور که سال‌ها پیش هم گفتم «کاملاً حق با شماست» همان‌ وقت‌ها که با وجود مشکل بزرگی که تمامی اساتیدم به آن اذعان داشتند تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم: من می‌توانستم «فکر کنم»؛ آن اوایل هر جایی که مشغول به‌کار می‌شدم بدون این‌که بدانم «چرا؟» چندی که می‌گذشت اخراج می‌شدم! تا این‌که یکبار به دفتر مدیر کارخانه‌ای که در آن‌جا مشغول مونتاژ کمربندهای ناایمنی بودم احضار شدم. مدیر کارخانه پسر جوانی بود کم‌سن‌وسال‌تر از خودم، پاهایش را روی میز انداخته بود و با لوزالمعده و دماغش آدامس می‌جوید، و همان حین زبانش درگیر چسباندن طرحی کاغذی روی مچ دستش بود که با واژگان خیس و جویده‌ای گفت:«مشکل تو چیه؟» گفتم:«من فکر می‌کنم که...» اجازه نداد حرفم تمام شود و گفت:«هه هه...چیکار می‌کنی؟» بعد آن برچسب روی دستش را برداشت، یکی از همین عکس‌برگردان‌های آدامس خرسی بود (دیده‌اید که؟) تصویر درهم‌‌برهم سرخ و بنفشی روی مچ دستش افتاده بود که از من خواست جلوتر بروم و آن‌را تماشا کنم و سپس گفت:«دیگه لازم نیست فکر کنی دانشجوی ممتاز سابق...» توی حرفش پریدم:«کاملا حق با شماست» که به گمانم دیر شده بود چون گفت:«...برو بیرون...اخراج...» دفعه‌ی بعدی که جای دیگری مشغول به کار شدم برای این‌که نمی‌خواستم اخراج شوم تصمیم گرفتم دیگر «فکر نکنم» که این عادت شد و به مرور آنقدر عادت برایم عادی شد که دیگر فکری به سراغم نمی‌آمد یا در بهترین حالت ممکن در ذهنم پاره‌پاره می‌شد و بعدتر هر چقدر تلاش می‌کردم «فکر کنم» موفق نمی‌شدم، چون این‌بار بدین‌خاطر اخراج شدم:«چرا فکر نمی‌کنی؟»

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


پی‌نگار:



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه ممتاز ، آدامس خرسی ، اخراج شغل دانشگاه ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، نقد رمان طریق بسمل شدن ، مرض خنده داستان کوتاه ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- مرداد 97 منتشر شده!



درباره «طریق بِسمل شدن» 

محمود دولت آبادی

ضد رمان


پیام رنجبران

 


نه آبش دادم  

نه دعایی خواندم

 خنجر به گلویش نهادم

 و در احتضاری طولانی

 او را کُشتم.

 (شاملو)

 

«بِسمِل» یعنی کشتن! بسمل کن یعنی بکش، همچنین به «ذبح شده» بی‌آنکه «بسم‌الله...» بر آن خوانده یا «...الرحمن و الرحیم»‌اش خاتمه یافته باشد ‌گویند:«بسمل شد!»؛ «بسمل شده» یعنی گلو‌یی بریده و تنی نیمه‌جان که همچنان پرپر می‌زند، قربانی‌ به مسلخ رفته و تیری یا تیغی بی‌هوا گلویش دریده و دیدگان مبهوت‌اش، شاید آخرین بارقه‌های زندگی‌اش به آسمان چشم دوخته باشد؛ و در «طریقِ بسمل شدن» چنین آمده:«قصه‌ی بسمل شدن...داستان کبوتر شدن» است، «من با چشم سر دیده‌ام...پرنده نابود نمی‌شود، بسمل می‌شود»؛ این رمان که ده سال در محاق توقیف می‌ماند آخرین اثر منتشر شده‌ از آخرین بازمانده‌ی نسل طلاییِ غول‌های داستان‌نویسی ایران‌زمین «محمود دولت‌آبادی» است. مردی که در توصیف تلاشش جهت به دست آوردن فرم و ساختار مطلوب روایات‌اش می‌گوید:«من استاد جان کندن‌ام» که البته برای پی بردن به جانِ این سخن می‌بایست به سرگذشت تمامی نویسندگانی در طول تاریخ‌مان نگاهی انداخت که برای این خاک نجیب و باستانی، برای ایران‌ دست به قلم برده‌اند. به سرگذشت طیف دیگری از بسمل شدگان. معیارم برای بررسی و ارزیابی یک «رمان» گیرایی و جذابیت آن است که البته میزان و شدت این گیرایی متناسب با عمقِ اندیشه و تفکری‌ست که در ورای کلمات‌اش وجود دارد و آن‌چه این موارد مذکور را در یک نقطه فراهم می‌آورد: شگرد، چیدمان و طرز تجلی هماهنگ آن در ساختار متن است که آیا در نهایت منجر به تاثیر بر احساسات و عواطف آدمی و همچنین به زیبایی ختم شده است؟ به عبارت دیگر، نحوه‌ و «چگونگی» تعریف ماجرای یک رمان بر حسب محتوا و اندیشه‌ای که در پس آن است برای من اهمیت‌اش از هر محتوای آشکاری که شیوه‌ی «چگونه گفتن» نمی‌داند بیشتر است.

2

«از جایی، نقطه‌ای بر این کره‌ی خاکی گلوله‌‌ای از دهانه‌ی لوله‌ی یک سلاح شلیک می‌شود...» داستان با چنین عبارتی آغاز می‌شود و سپس چند سطر پایین‌تر ادامه می‌دهد:«...گلوله‌ای شلیک شد تا بعد از طی سفری- که در خیال من طولانی می‌گذرد- در جایی از همین زمین فرود بیاید، منفجر شود...» همین افتتاحیه‌ نشان از روایتی می‌دهد که قرار است از هنجارهای معمول داستان‌گویی و الگوهای روایی‌ خطی روی برتابد، چیزی مشابه‌ی «رمان نو» یا «ضد رمان» که در صفحات بعد گمان‌مان به یقین مبدل می‌شود، چرا که با از هم‌گسیختگی زمان و مکان و همین‌طور قطعه‌قطعه‌ روایاتی مواجه‌ می‌شویم که به مثابه‌ی پازل کنار هم چیده‌ یا درهم‌تنیده شده‌اند اما به سبک «دولت‌آبادی» که درباره‌اش بیشتر خواهم گفت. اساساً «ضد رمان»ها آثاری بودند که علیه‌ مولفه‌های مرسوم دوران کلاسیک از جمله قطعیتِ متن و همچنین دیکتاتوری «تک‌صدایی» حاکم بر آن قیام نمودند! آن‌ها با بهم‌زدن قواعدی که به مثابه‌ی وحی منزل در داستان‌گویی قلمداد می‌شد اعتراض خود را به نمایش گذاردند؛ پیش‌تر نیز «میخائیل باختین» یکی از بزرگترین‌ها نظریه‌پردازان ادبی روس با ابداع اصطلاح «چند‌صدایی» در این خصوص سخن گفته بود؛ درآینده‌ی ادبیات این نظرات بهم آمیخته و در کل یک وجه مشترک بسیار مهم دارند:«صدای همه‌ی آدم‌ها با هر تفکر و عقیده‌ای می‌بایست شنیده شوند!» مختصر این‌که نباید یک دانای کل خودکامه، یک خداوندگار بالای روایت جلوس نماید و هر چه او تشخیص و مصلحت می‌داند همان شود و ختم‌کلام‌اش از زبان کارکترهای داستان به دیگر شخصیت‌های روایت و خواننده تحمیل شود؛ در چنین آثار «تک‌صدا»یی اغلب تمامی تصمیم‌ها از پیش گرفته و خواننده بدون فکر کردن و بی‌آنکه ترغیب به اندیشیدن شود فقط یک مشاهده‌گر منفعل است. ناگفته نماند اکثر «ضد رمان‌»ها که شروع‌اش ‌به‌طور عمده در اواخر دهه‌ی پنجاه در فرانسه شکل‌ گرفت با اینکه به نوعی جزوی از روایات توصیفی و تجربی نیز محسوب می‌شوند و از خواننده‌ای که با روایت‌های سرراست شرطی شده شکیبایی بیشتری طلب می‌نماید جذاب از آب درنیامدند؛ و البته بگذریم از آثاری استثنایی مانند «نام‌ناپذیر» نوشته‌ی «ساموئل بکت» که به زعم این نگارنده شگفت‌انگیزترین رساله‌‌ در حوزه‌ی مرگ است طوری که شک می‌بری آیا «بکت» پیش از مرگ، مُردن را آزموده بوده؟ و اگر چنین است پس من از کجا گمان می‌برم که او یکبار مرده است؟ مگر این‌که خودم نیز یکبار مرده و زنده شده باشم؟ پس به‌جز چنین آثار معدودی، بیشترشان در فقدان محض «پلات» و «قصه» کلافه‌کننده و حوصله‌سربر بودند تا اینکه به مرور به عناصر و ترفند‌های دیگری جهت جذابیت هر چه بیشتر اثر اندیشیده شد یا بر شدت‌اش افزودند، از جمله امر اصالت لذت و لذت‌بری از لحظه‌ی لذت هنری توسط ادبیت نوشتار، نثر شاعرانه و حشوهای ملیح، افزایش جاذبه‌ی ماجرای هر کدام از قطعات، طوری که عنصر قصه نیز رنگ و شکل تازه‌تری به‌خود گرفت؛ حالا می‌شد ردپای قصه‌ای درونی و قابل کشف را در همین تکه‌تکه‌های آثار یافت...و مهم‌تر این‌که مقصود از پاره‌پاره کردن اقتدار «‌شاه‌پیرنگ» واکنشی نیز بود به سیر خطی تاریخ و همین‌طور تحریف‌اش یعنی تاریخی که به نقل از والتر بنیامین «فاتحان و حاکمان آن‌را می‌نویسند»، باری ابر-روایت‌های بزرگ در برابر خرده‌روایت‌ها، شهادت‌های فردی، رنج‌نامه‌ها، خودزندگی‌نامه‌ها که در رمان‌ها بصورت پاره‌پاره‌هایی به‌ظاهر جدا از هم آورده می‌شوند اما به وحدتی درونی می‌رسند بی‌رنگ و اهمیت شده و در فرجام فرو می‌پاشند؛ پس ما این دو مورد از ویژگی‌های «ضدرمان» را برای نگاه به «طریق بسمل شدن» بیشتر محل دقت می‌گیریم و اما قصه:

3

ما در این رمان با یک از هم‌گسیختگی در توالی زمان و مکان مواجه‌ایم اما به سبک «دولت‌آبادی»، چرا که او نویسنده‌ای رئالیست‌ است و شاید رمان «سلوک‌»شان پیش‌درآمدی تجربی بود برای نگاشتن چنین اثری که علی‌رغم ‌ظاهر بغرنج و غیرقابل کشف‌اش اما قصه‌ای بغایت دقیق، جذاب و پرپیچ‌و‌خم دارد:«یک راوی ایرانی روایتِ یک راوی عراقی(کاتب، ابوعلاء) را می‌نویسد که این راوی عراقی ماجرای تپه‌ای موسوم به صفر را از زاویه‌ی دید خودش می‌نویسد و راوی ایرانی نیز ماجرای همان تپه را از زاویه‌ی دید خود می‌نگارد. در این اثنا کاتب(ابوعلاء) تحت فشار سرگردی بعثی می‌بایست طبق مستندات جعلی روایت ساختگی یک قتل را علیه اسرای ایرانی بنویسد. بدین‌سان این دو راوی مدام در ذهنیت یکدیگر حلول می‌نمایند و همچنین آنچه به کشمکش ماجرا می‌افزاید تقابل و نزاع ذهنی قصه‌ی راوی ایرانی و عراقی‌ست با نقبی به پیشینه‌ی نزاع‌های تاریخی این دو کشور، جنگاوری‌ها، دیدگاه‌‌های‌ هردو نویسنده نسبت به مسئله‌ی جنگ، و هم بر سر صلح یا پیروزی در تپه‌ی صفر، چرا که ‌آن‌جا بازماندگانِ یک درگیری شدید نیروهای ایرانی و عراقی مترصد یکدیگرند؛ یک فرمانده‌ یا ارشد ایرانی(کوچک‌کامه، ملقب به کهتر) و سربازی ایرانی(جامو) بهمراه اسیری عراقی که دست‌اش به دست سرباز بسته شده، و آن سوی تپه نیز سرجوخه‌ای عراقی(سعد) که اسیری ایرانی(آنو) دارد و یکی را نیز پیش‌تر کشته...» چنانچه مذکور افتاد، در نگاه نخست ما شاهد یک پیچیدگی و از هم‌گسیختگی در زمان و مکان روایات هستیم چرا که مفهوم زمان در چنین آثاری نه در توالی لحظه‌ها و تداوم عادی و ملموس است بل‌که به مثابه‌ی یک جریان پیوسته‌ی ذهنی‌ست و اغلب نویسندگان چنین آثاری جهت به چالش کشیدن سیر خطی تاریخ علاوه بر پاره‌پاره روایاتی که در کنار هم می‌نویسند دست به تحریف تاریخ معروف یا به هجو کشانیدن حوادث و رخدادهای مهم آن می‌زنند تا نشان بدهند که تاریخ بازنموده‌ای ساختگی‌ست تا حدی که حتا به عنوان مثال در فیلم سینمایی «حرامزادگان لعنتی» نوشته و ساخته‌ی «کوئنتین تارانتینو» در پایان‌بندی آن «هیتلر» در فرانسه ترور می‌شود! یعنی برخلاف آن‌چه که حداقل ما از سرگذشت «رایش» می‌دانیم. اما در «طریق بسمل شدن» با وجود این‌که به رویداد‌های تاریخی‌مان رجوع می‌شود چنین شگردی به‌کار نرفته و همچنین مرزهای خطوط روایات و شخصیت‌ها قابل تفکیک است؛ می‌خواهم بگویم: اما کلیت این اثر - طریق بسمل شدن- بیانیه‌ای است جهت ثبت در تاریخ، از این منظر که به راستی می‌توان تاریخ واقعی و سرگذشت هر ملتی را لابه‌لای سطور نویسندگان اعظم و بالاخص قصه‌گویان و رمان‌نویسان آن کشورها جست، آنان تاریخ واقعی‌ و صادقانه‌ی هر مرز و بومی‌اند و شرح حال و روز مردمان آن ملل در دوره‌های تاریخی‌شان، نه آنچه به فرمان حاکمان نگاشته می‌شود. معمولاً از هم‌گسلاندن توالی خطی داستان، به کم‌رنگ نمودن یا کاملا محو کردن هویت‌ شخصیت‌های اثر می‌انجامد تا روایت دامنه‌ی بیشتری داشته، جهان‌شمول‌تر باشد و سطح‌گسترده‌تری از آدم‌ها را در طیف مخاطبان خود قرار بدهد، که این مولفه در «طریق...» نیز به شکل ظریف‌تری وجود دارد، یعنی مرزهای کارکترها در هم‌تنیده و گاهی تشخیص‌شان از همدیگر سخت می‌شود اما باز هم قابل شناخت و درک‌اند و باید اضافه کرد همه‌ی کارکترهای اصلی قصه صاحب‌ شخصیت‌پردازی‌های عمیق و دقیقی هستند، و طی داستان و هر چه به انتهایش نزدیک‌ می‌شویم مبتکرانه به ما معرفی و با نام، صبغه و پیشنیه‌شان توسط نشانه‌های پنهانی یا اشارات مستقیمی آشنا می‌گردیم؛ مثلاً راوی ایرانی «این یکی مرد که در دامنه‌ی البرزکوه» است و بعدتر نام‌‌اش را خواهیم دانست «سیدالرشید» گرایشات «چپ» داشته و گذرش به کمیته‌ی ضدخرابکاری نیز افتاده، و «آن راویِ دیگر در پشت پرده‌های سیاه» «آن سوی شطّ» راوی عراقی‌ست «ابوعلاء» که در موقعیت حیرت‌آوری به عمق ناخودآگاه‌اش و سپس به اسلاف‌ او رجعت داده می‌شویم:«یعنی تو از نطفه‌ی عجمی در زهدان زنی عرب حاصل آمده‌ای، از نطفه‌ی پسر یحیی برمکی؟...تو فرزندی از فرزندان برمکیان و عباسیان هستی؟!» و سایر اشخاص داستان بر حسب نیاز و ضرورت داستان. در این رفت‌وبرگشت‌های زمانی، رجعت به گذشته، بازگشت به حال، و حتا رجوع به آینده مثلاً به‌صورت محکمه‌ای خیالی در ذهنیت ارشد ایرانی(کوچک‌کامه) که به زعم من قوی‌ترین شخصیت‌پردازی اثر از آن اوست و با توجه به حجم اندک رمان به بسیاری از وقایع و همچنین خاندان‌های مهم ایرانی در دوران خلفای عباسی اشاره می‌شود و به گمان‌ام نام هیچ‌کدام از انقلابیون، دلاوران اسطوره‌ای و سلحشوران همیشه جاودان تاریخ ملی‌مان که برای استقلال ایران حماسه‌های جانانه آفریده‌اند از قلم نمی‌افتد و برخی‌شان به شیوه‌ای وارد روایت می‌شوند: ابومسلم خراسانی، یعقوب لیث، بابک خرمدین، سین‌باد نیشابوری که نقش ابومسلم خراسانی از همه در روایت بیشتر بوده چرا که نقل است:«چون قصد کرد منصور به کشتن او، ابومسلم کبوتری گشت و از میان هر دو دست او بپرید» و هنگامی که ارشد ایرانی(کوچک‌کامه) قصد فتح تپه‌ی صفر را می‌نماید در لحظاتی انگار با ابومسلم خراسانی به گفت‌وگو درمی‌آید و تو گویی جانِ اوست که در فرمانده حلول می‌کند. بدین‌سان اساطیر احضار می‌گردند:

4

در نگاه نخست موضوع و مضمون رمان «درباره‌ی جنگ» است، لیکن ما با اثری چندلایه روبرو‌ایم که در آن اساطیر حاضر شده‌اند و اسطوره‌ها برآمده از عمیق‌ترین لایه‌های درونی «ناخودآگاه جمعی و فردی»‌‌اند و بدین‌ لحاظ هر چه در بافت‌های درونی‌تر اثر دقت و نفوذ می‌نماییم معانی و مفاهیم دیگری جلوه‌گر می‌شوند، پس گزاره‌ی درست‌تر این است: موضوع رمان «به بهانه‌ی جنگ» است. «اریک فروم» می‌گوید:«اسطوره پیامی است از خودمان به خودمان و زبانی محرمانه که درک رویدادهای درونی را همچون رویدادهای برونی ممکن می‌سازد». یکی از محورهای اصلی مناقشه در تپه‌ی صفرِ داستان بر اساس تشنگی‌ست و دست‌یابی به یک مخزن آب. حکایت تشنگی و آب روایت آشنا و تداعی‌کننده‌ای است برای ما. از سوی دیگر روایات فراوانی داریم که خبر از منجی‌ و راهنمایی می‌دهد که به فریاد در راه‌ماندگان، ره‌گم‌کردگان، تشنگان و سرگردانان در بیابان و برهوت می‌رسد و در «طریق...» او «خضر» خوانده می‌شود:«تو خودت گفتی که حضرت خضر در بیابان‌ها دادرس گم‌شدگان و درماندگان است» همچنین ارشد ایرانی(کوچک‌کامه) مدام در پاسخ به اعتراضات و تشنگی سربازش از «ماده‌شیری» سخن می‌گوید:«به آن ماده‌شیر فکر کن که هر لحظه ممکن است بیاید طرف ما، بیابد ما را»؛ این ماده‌شیر نماد چیست و چه معنایی را در داستان منتقل می‌کند؟ شیر قدمتی به قامت هزاران سال در فرهنگ ایران‌زمین دارد و زمانی که هنرمندان ایرانی از نقش «شیر» در خلق آثار شگفت‌شان بهره می‌بردند بسیاری دیگر از جوامع هنوز در شکل‌های اولیه‌ی تکاملی‌شان به سر می‌بردند. اساسا نماد‌ها به یکباره خلق نمی‌شوند و به سادگی نیز از خاطر نمی‌روند:«ماده‌شیر، چیزی به یادت نمی‌آورد این نقش، نقش این روایت؟» اهمیت‌ نمادها در این است که بخش‌هایی از اسطوره‌ها، آیین، کهن‌الگوها و از همه مهم‌تر فرهنگ نهادینه‌ی یک ملت را منعکس می‌نمایند و حتا اگر فردی نتواند آن‌را توصیف نماید اما مفهوم آن به‌طور ناخودآگاه برایش ملموس است. اما در جهان داستان هیچ‌کدام از این نکات نمی‌تواند به نمادپردازی کمک کرده و مفاهیم تازه‌ای بسازد، چرا که مثلاً همین نماد «شیر» معانی چندپهلویی دارد! نماد در ساختار متن خلق می‌شود و این‌جاست که اوج هنرنمایی «دولت‌آبادی» رخ می‌نماید که در یک محور جانشینی و توسط عناصر داستان‌اش، آن «ماده‌شیر» را به‌جای «خضر» یا منجی می‌نشاند و اینک می‌توانیم بگوییم: آن «ماده‌شیری» که به فریاد گم‌شدگان، تشنگان و درماندگان می‌رسد «ایران» است و «ایرانیت» و فرهنگ قدرتمند و چندهزارساله‌‌اش! چرا که اساطیر همیشه در لحظات بحرانی یک ملت و در نهایت باز می‌گردند و سربرمی‌افرازند:«امیدوار باش! من که داستان آن ماده شیر را برایت گفته‌ام. فردا ماده‌شیر ما را پیدا می‌کند. به‌ات قول می‌دهم. تا ابد که بنا نیست در شکم این تپّه بمانیم». کما این‌که طی این هزاران سال بارها شاهد چنین حضوری بوده‌ایم که هر فرهنگ مهاجمی در این سرزمین یا طوری دچار تغییر شکل و استحاله گشته‌ که در قیاس با نسخه‌ی نخست‌اش دیگر قابل شناسایی نبوده‌ یا درصورت تخاصم و ضدیت ریشه‌‌شان به کل زده شده است.

5

«به‌ات یک نصیحت می‌کنم؛ شایدم یک وصیت!» «آن چیست؟» «روزشماری مکن! شب نمی‌تواند تمام نشود. طبیعتِ شب آن است که برود رو به صبح. نمی‌تواند یک‌جا بماند. مجبور است بگذرد. اما وقتی تو ذهنت را اسیر گذر لحظه‌ها کنی، خودت گذر لحظه‌ها را سنگین‌تر و سنگین‌تر می‌کنی؛ بگذار شب هم راه خودش را برود». نظرگاه سیاسی «دولت‌آبادی» در این اثر محافظه‌کارانه به نظر می‌آید و با دعوت به صبوری و آرامش؛ اما این نگارنده بیشتر سایه‌ی پدری را بر سر این روایت دید: سرد و گرم روزگار چشیده که دل‌نگران جوانان و بچه‌های مرز و بوم‌اش است؛ در فرجام: «طریق بسمل شدن» اثری است برای بارها خواندن و خوانده شدن و هربار به حظ بیشتری دست یافتن؛ زال‌مرد ادبیات‌ ایران‌ همچنان ادامه دارد و ادامه خواهد داشت تا آیندگان.

 

 

 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان طریق بسمل شدن ، محمود دولت آبادی طریق بسمل شدن ، ضد رمان طریق بسمل شدن ، رمان طریق بسمل شدن ، اساطیر ایرانی طریق بسمل شدن ، نقد طریق بسمل شدن ، داستان رمان طریق بسمل شدن ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic