پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397

رمان: روزگار دوزخی آقای ایاز ( رضا براهنی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،





و آن‌وقت به کمک هم زبان‌اش را بریدیم، بدون آن‌که دست‌هامان بلرزد، بدون‌ آن‌که کوچک‌ترین اشتباهی بکنیم؛ و با بریدن زبان‌اش، دیگر چه چیز او را بریدیم؟ با بریدن زبان‌اش، وادارش کردیم که خفقان را بپذیرد. ما زبان را برای او بدل به خاطره‌ای در مغز کردیم و او را زندانی ویرانه‌های بی‌زبان یادهایش کردیم. به او یاد دادیم که شقاوت ما را فقط در مغزش زندانی کند؛ هرگز نتواند از آن چیزی بر زبان بیاورد. با بریدن زبان‌اش، او را زندانی خودش کردیم. او زندان‌بان زندان خود و زندانی خود گردید. او را محصور در دیوارهای لال، دیوارهای بی‌مکان، بی‌زمان و بی‌زبان کردیم. به او گفتیم که فکر نکند و اگر می‌کند، آن‌را بر زبان نیاورد، چرا که او دیگر زبان ندارد؛ زبانی که در دهان‌اش می‌چرخید و کلمات را با صلابت و سلامت، و اندیشه و احساسِ تمام از خلال لب‌ها و دندان‌ها بیرون می‌داد، از بیخ بریده شد...

 

 

 

برچیده از رمان «روزگار دوزخی آقای ایاز»

نوشته‌ی: رضا براهنی

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: روزگار دوزخی آقای ایاز ، رمان روزگار دوزخی آقای ایاز ، روزگار دوزخی آقای ایاز رضا براهنی ، زندان زبان خفقان ، فهرست پیشنهادی رمان و کتاب ، کتابهایی که باید بخوانیم ، نقد رمان دمیان هرمان هسه ،

شنبه 2 دی 1396

رمان: دمیان هرمان هسه (قبل و بعد آن اتفاق)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،




چندیادواره‌ به بهانه‌ی «دمیانِ» هرمان هسه


قبل و بعدِ آن اتفاق!

 

پیام رنجبران

 

1)

 

نیمه‌های یک‌شبِ غلیظِ تابستانی، شبی که انگار زمانْ حوالی‌مان کش می‌آمد با «محسن» روی چمن‌های تازه ‌آب‌خورده‌ی پارکِ محل‌مان، روی سراشیبیِ تپه‌ای دراز کشیده بودیم و به آسمانِ آن شب نگاه می‌کردیم و حرف می‌زدیم، درباره‌ی خودمان، درباره‌ی آینده، و کلافِ رویاها و خیالاتی که دو جوانِ بیست‌ویکی‌دوساله در آن سن‌و‌سال توی سرشان می‌پرورانند می‌بافتیم؛ نمی‌دانم آن لحظه‌ چه می‌گفت یا من چه گفتم که محسن چندثانیه‌ی طولانی ساکت شد و بعد درآمد که:«تو به ساختمانی می‌مانی که هر روز یک‌طبقه‌ی جدید روی خودش می‌سازد و روزبه‌روز قد می‌کشد...ولی طبقات پایین را بی‌در‌وپیکر و پنجره و تاسیسات و سایر امکانات رها می‌کند...یک سازه که به سرعت بلند و بلندتر می‌شود...اما پَتی...». بعد با نگاهی که انگار از چیزی هراسیده بود روبه من گفت:«یک روز باید این در و پنجره‌ و تاسیسات نصب بشود تا یک ساختمان...ساختمان شود...درسته؟!». آنقدر از حرف‌هایش خوشم آمد تا محکم بگویم:«آره!...نصب می‌شه...مطمئن باش!». محسن نخبه‌ی ریاضیات بود و قهرمان شطرنجِ دانشجویانِ کشور و هر دو برق می‌خواندیم و هر دو نمی‌دانستیم چه سال‌های متلاطمی پیشِ رو داریم و درست یادم نیست آخرین بار کجا از هم جدا شدیم، نه! خاطرم نیست...

 

ساختمان آنقدر مرتفع شد که ساختنِ طبقه‌ی دیگری ممکن نبود یا شاید هم اصلاً نیاز نداشت که هوهوی زوزه‌های باد که در طبقات پایین می‌پیچید مرا به فکرِ در و پنجره‌‌های نداشته‌اش انداخت، و بعدِ سروسامان دادن و اتمامِ تاسیسات مجدداً به آخرین طبقه برگشتم، به بالاترین‌شان قدم گذاشتم، آن‌وقت رفتم روی پشت‌بام تا به چشم‌اندازش چشم بیندازم یا شاید زمینِ زیرپایم را ببینم که با آن صحنه مواجه شدم! من این عمارت را در برهوت، در بیابانی به وسعتِ بیابان بنا نهاده بودم؛ تا چشم کار می‌کرد، تا دوردست‌ها، دور‌سرزمینی بود که نه آفتاب برش طلوع می‌کرد و نه مهتاب، شن‌زاری منزوی بود و ریگ‌زار و زمینِ شقه‌شقه‌شده و جایی که گذر هیچ‌ موجود که سهل است هیچ انسانی به آن‌ مختصات نمی‌افتاد-  محسن فکرِ اینجای کار را نکرده بود، نخوانده یا ندیده بود!


تنهایی از آن شب آغاز شد...

 

2)

 


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان دمیان هرمان هسه ، دمیان هرمان هسه ، دمیان هرمان هسه کیست ، خودشناسی هرمان هسه ، من درونی هرمان هسه ، اشراق هرمان هسه ، پیشنهاد رمانهای خواندنی ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic