جمعه 31 اردیبهشت 1395

داستان‌های کوتاه من: «عقل سرخ»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،


«عقل سرخ» 

همیشه انگشتان‌ام پیش از گرفتن این شماره می‌لرزد:« ...091270». آن‌سوی خط زنی می‌گوید:« تلفن مورد نظر اشغال است».پوه ه ه..نفسی تازه می‌کنم تا گوشی را توی جیبم بگذارم. لابلای سرفه‌های‌ام از چاقیدن سیگار یکباره از دیدن راه رفتن «او» شوکه می‌شوم! بدون لنگیدن! سُر و مُر و گنده! شَق و رق. انگار نه انگار که با نقصی مادرزاد به دنیا آمده؛ مرضی ژنتیکی که استخوان‌های پایش را کج و کوله در هم پیچانده بود. روی نیمکتِ چنارستانِ موزه‌ی سینما خستگیِ تنم را رها می‌کنم. عصرهای دلتنگی آنقدر اینجا می‌نشینم تا همه‌ی چراغ‌های خیابان روشن شوند. گاهی تا خلوت شدن شهر. تا نیمه‌شب. و می‌ترسم دیگر چیزی برای دوست داشتن پیدا نکنم. نگاه‌اش روی من می‌پرد! لبخند زنان سمتم می‌آید و بازوانش را از هر دو طرف باز کرده تا فرم پریدن بگیرد. شکل یک صلیب. می‌گوید:« آدمها از چیزی که نتونن درکش کنند وحشت دارند». گویی از گشاد شدن مردمک چشمانم به این نتیجه رسیده. می‌گویم :« چطور ممکنه ؟!». می‌داند حوصله‌ی بحث و شرح و تفصیل ندارم. می‌داند که باید یک راست برود سر اصل مطلب. یک خط از آخر بگوید و خلاص. انگشتانش را توی جیب شلوارش فرو برده تا بگوید :« یک کلبه‌ی چوبی!...اطراف یه روستا...یه شب اونجا خوابیدم وقتی که صبح بیدار شدم استخوونام صاف شده بود». تای ابروهایم جوری اخم می‌شود که نگفته پاسخ می‌دهد:« باید ایمان داشته باشی...اون کلبه آرزوهاتو برآورده می کنه...همشون رو...تو چه آرزویی داری؟». پقی می‌زنم زیرخنده. دلگیر، آدرس کلبه را می‌نویسد روی یک تکه کاغذ! و توی جیب کتم می‌چپاند. حین رفتن می‌گوید:«ببین پدرام...اگه ایمان نداری  نرو اونجا...خیلی ها رفتند ولی هیچ وقت برنگشتند!...از ما گفتن رفیق». غروب با برگ های پاییزیِ کف زمین لاس می‌زند تا «او» در تاریکیِ چسبناکِ مابین چنارهای موزه قدم زنان محو شود.

روی کاناپه ی خانه دراز کشیده‌ام. کف پاهایم را چسبانده‌ام به نارنجیِ شعله‌های هیزم سوز هال تا از سوزش التهاب آن خیالم از وجودم راحت باشد. از بودنم. به تکه کاغذ «او» خیره مانده‌ام. تلفنم را برمیدارم.شماره‌ای می‌گیرم. فریدون را. قبل از اینکه بگوید:الوو...همه‌ی حرفهایش را از بَرم.با این حال صبر می‌کنم تا بشنوم. چندسالی‌ست که تنهاست. چندماهی‌ست که از او بی خبرم. فیزیک خوانده بود. بعد هم پزشکی. می‌گفت برای اینکه خودت بمانی با خودت نخست هر چه را که فرمول ندارد بگذار کنار. هر چه را که تیغ جراحی برای تشریح‌اش گُه گیجه بگیرد بگذار کنار. بعد هم که ناگهان بسرش زد و خانه‌نشین شد.گویا یک نیمه شب در بیمارستان چیزی دیده بود که نباید می‌دیده. یکی از بیماران تصادفیش پس از فوت! توی راهروهای بیمارستان جلویش را گرفته بود تا از او یک نخ سیگار قرض بگیرد. یارو پنجه‌ی یک دستش را زیر روده‌های آویزان شکم‌اش گرفته با دست دیگر سیگار دود می‌کرده...دیگر از باقی آن شب که چه بسرش رفته بی‌خبرم. یک روز گفت:« یه چیزی که نمی‌دونم چیه هیچ وقت سر جای خودش نیست!...یه مشکلی وجود داره». من گفتم :«همیشه یه مشکلی وجود داره...یه حرف تازه بزن». و خانه نشین شد. از آن‌سوی خط طنینِ گرمِ صدای‌اش می‌گوید :« یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا... چه عجب یادی از ما کردی؟!». می‌گویم :« یه خراب شده‌ای هست که...یه کلبه‌ای...اطراف یه روستا...». هنوز کلام منعقد نشده... تماس را قطع می کند.لامذهب امان نداد حرف بزنم. کلمات در دهان‌ام ماسیده، اما چندتایی از آن قلمبه‌سلمبه‌های وزین و رکیک‌اش جدا می‌کنم تا با یک پیامک هست و نیستِ ذهن‌اش را مزین کنم. و برایش می‌فرستم...

انگشتم را بر مکان تقریبی کلبه روی نقشه می‌گذارم.نقطه‌ای در دلِ کوه‌های شمال. چارپا هم برای رفتن این مسیر به «هِنُ هِن» می‌افتد ما که چندسالی‌ست یک پای‌مان سیگار است. با کامبوزیا تماس می‌گیرم. کوهنوردی می‌داند. یکی دوسالی‌ست به ایران برگشته: بقول خودش از کوچه پس کوچه‌های بِرادوی. آنور تهیه‌کنندگی تیاتر خوانده، اینور انیمیشن می‌سازد با پیام اخلاقی نیکی به پدر و مادر...بچگی‌اش در خانه‌ی پدری گذشته که وِرژنهای متفاوت فرادرمانگر و شمن و مبلغین مذهبی رفت و آمد داشته‌اند. تا اینکه یکی از آنها پیشگویی می‌کند که او مادرش را از دست خواهد. چندی بعد مادرش با همان پیشگو فرار می‌کند! سیاهپوستی روشن‌بین بوده از طرفداران دُن خوآن. بقول خودش از اینها که با - اِل اس دی - شعبده‌بازی می‌کنند تا رسیدن به رهایی ذهن. نیروانا. تا تابیدن انوار الهی به تاریکی‌های وجود...هنوز حرفم را تمام نکرده‌ام. با گویش لهجه‌دارش می‌گوید :« no...no...no...پِدی من نیستم!!». می گویم :« زهر مار و پدی!!..پدرام...افتاد؟!...تجهیزات کوهنوردیتو برام بفرست». می‌گوید :«ببینم پدی...آیا اگه من...از دیدن یا شنیدن معجزات یا ایمان آدمها هیچ حسی بهم دست نده!...به نظرت این یعنی من آدم روشنفکریم؟!... یه ماتریالیسم؟». می‌گویم: « نه...این یعنی تو یه گاوی».

با صدای آزاردهنده‌ی زنگ واحد، خلال دندانی بین اوراق کتاب روی میزم گذاشته، بلند می‌شوم. پشت در، ابتدا یک کوله‌ی کوهنوردی می‌بینم بعد لبخند شیطنت‌آمیز روژان را. بدون تعارف داخلِ اتاق  می‌شود و می‌گوید :« کِی قراره حرکت کنیم؟!». هاج و واج می‌گویم:« با کفش تو خونه‌ی من نیا». کوله را روی مبل می‌اندازد و انگشتانش اوراق کتاب را باز می‌کند و با آن صدای انصافاً گرمش می‌خواند:« در یکی از شبها هرمس برابر آفتابی که در هیکل نور بود بایستاد و نماز گذارد و چون سپیده‌ی صبح دمید سرزمینی بدید که همچنان تاریک و ظلمانی است و چنان دریافت که خشم و غضب الهی آن سرزمین را فرا گرفته است پس به خدای پناه برد و فریاد زد : ای پدر از همسایگان بد نجاتم ده. پس ندا بیامد که دست خود به طناب شعاع نور بیاویز...».با تمسخر قهقهه‌ای می‌زند. پالتویش را در می‌آورد. روی کاناپه ولو می‌شود. و گیسوان مجعد و نرمش که عطرش توی اتاق‌های خانه‌ام جولان می‌دهد. می‌گویم:« ای پدر از همسایگان بد نجاتم ده...اینجا چه غلطی می کنی؟!». دمغ می‌شود. یک نخ سیگار بین لبان سرخ‌اش می‌گذارد:« کامبوزیا گفت داری میری سفر...».با گوشه‌ی ابرویش به کوله پشتی اشاره می‌کند که یعنی این را آورده‌ام، و ادامه می‌دهد:«واقعاً این کلبه آرزوها رو برآورده می‌کنه؟!...خسته‌ام پدرام...خیلی خسته...».چندسال دلم لای دندانه‌های «سین» گفتن‌اش گیر می‌کرد. بوی قهوه‌ی سوخته توی خانه می‌پیچد. به آشپزخانه می‌دوم. حوصله‌ی قهوه جوش سر رفته از بی‌حواسی من. زیرش را خاموش می‌کنم و از همانجا بلند بلند می‌گویم:« باز کی قالت گذاشته؟!...یعنی کدوماشون؟...الان با چند نفر همزمان رفیقی؟...با احتساب تلگرام و اینستاگرام...من با تو تا سرکوچه هم نمیام». به اُپن آشپزخانه تکیه داده. دود سیگارش را توی صورتم فوت می‌کند:«تو یه احمقی...یه آدم نفرت انگیز...همیشه بودی...هیچ وقت منو نفهمیدی...چه حالا...چه اونوقتها که منو ول کردی رفتی دنبال پیدا کردنِ مثلاً معشوقه‌ی حقیقی ..تو آیینه بخودت نگاه کردی؟!...تو سی و سه سالگی پیر شدی...چندروز یکبار می‌خوابی؟...موهات سفید شده...حالا چی؟!...اصلاً مگه آرزویی داری که میخوای بری به اون کلبه؟...معشوقه‌ی تو چی؟!...قالت گذاشت نه؟!». خیره نگاهش می‌کنم.حدس می‌زنم چشمانم سرخ شده. دلم می‌خواهد فریاد بزنم! کدام معشوقه؟! کدام پیدای ناپیدا؟! کجاست؟! چندبار بگویم کجایی؟ این همه ضجه. چقدر هق‌هق‌کنان بگویم:پس کجایی!؟چقدر بنویسم جوانیم را آن‌طوری پشت میله‌های زندان جا گذاشتم به جرم فریاد. باقی‌اش را در سفر.در طول جاده‌ها. رفتن و رفتن و رفتن. چقدر بگویم جای نیامدن باران! آوارگی و خانه بدوشی می‌بارید روی خطِ جاده‌ها. شهرها. کشورها. نبودی که نبودی. حتا دریغ از یک پژواک صدا. حتا انعکاس صدای خودم. دلم. آهای با توام!؟ اگر هستی نشانی بده!...تا سینه‌خیز بیایم. شفایم بده. شفا. می‌شنوی؟! چقدر گفتم نشانِ تو شفای من است ! خسته‌ام.نه نه! کافی‌ست. دیگر خستگی را خسته‌ام از این همه اوهام و خیال.از این نقاب و حجاب. از این نمی‌دانم‌های هبوط یا صعود؟ از این هذیان‌های بی‌وقفه. از این شک و شرکی که خوره‌ی جانم شده. دلم لک زده برای بستن یک قد قامتِ بی‌تردید. خسته‌ام...می شنوی؟! از دستت خسته‌ام ای مقصودِ بی‌مقصد.این همه سکوت برای چیست؟!چندسال؟! دیگر دلم می‌خواهد سرم را روی شانه‌ی یک نفر بنهم. یک دوست. یک یار. یک عشق. تا صدای ضربانِ قلب او سجده‌گاهم شود. بریده‌ام در این تنفسِ تنهایی مچاله در زره داوودی. می‌خواهم روی طنین نفسهای او یک دلِ سیر زار زار...نه! حالا یک فنجان قهوه و یک سیگار، می‌خواهم تو را با این‌ها تاخت بزنم....ولی بجز این هیچ نمی‌گویم:« آرزو!؟...فقط یکی!...دلم میخواد گریه کنم...چندساله نتونستم گریه کنم...این دیگه سفرِ آخره روژان». مدتی پیش خواب عجیبی دیدم. بیست و شش سال پیش را.کودکیم را. روی قایقِ شکسته‌ای وا مانده بودم بر طوفانِ یک دریای سرخ. یکباره هوا تاریک شد. ظلماتِ عدم. و من ناخنهایم را با هراس بر دیوار این خلسه‌ی سیمانی می‌سابیدم. از هراسِ یک وحشت. ترسی ماورایی. با صداهای غیرانسانی فریاد می‌زدم؛ تا غرق شدم. من در هفت سالگی غرق شدم.از خواب که پریدم از زیر ناخن‌های شکسته‌ام خون می‌آمد. غلیظ و سیاه...« فریدون هم میاد!»: روژان بعد از گفتن این لابه‌لای خنده‌اش می‌گوید:« اون دیگه واسه چی!؟..مگه نمی‌گفت من هر چی رو که بخوام درونم پیدا می‌کنم نه بیرون!...راستی!...من دوربینمو آوردم...میخوام یه فیلم کوتاه از سفرمون بگیرم..یه مستند».قبل از اینکه پشت میز بنشینم تا ادامه‌ی کتاب را بخوانم، نگاهم را از شهلای چشمانش می‌دزدم و می‌گویم:«ظهر حرکت می کنم!...میخوام شب به کلبه برسم». عطرِ گیسوانِ روژان همراه‌اش به آن یکی اتاق  می‌رود. در صفحه‌ی دیگر کتاب، کاغذی تا خورده را باز می‌کنم.دست خطی است از «او» که نوشته‌:«چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما...». نه! دیگر نیستم. دیگر طاقت این جمله ها را ندارم. با عصبانیت کتاب را از پنجره‌ی نیمه بازِ اتاق توی حیاط پرت می‌کنم. بین زمین و آسمان ورق ورق می‌شود تا باد همه‌ی برگه‌هایش را با خود ببرد و ببرد و ببرد تا روی آب استخر. پخش و پلا. خیس و سنگین. غرق می‌شوند...

آن طرفِ برف پاکن،تاریکی یک شب زمستانی روی جاده های پیچ در پیچ کوهستانی با نور چراغهای اتومبیل سوراخ می‌شود زیر کوبیدن دانه‌های درشت باران به شیشه‌های سرد. خیلی سرد. فریدون همانطور که رانندگی می‌کند چشمانش انگار به چیزی مجهول و نامعلوم در ذهن‌اش خیره مانده، هر بار که نگاه‌اش می‌کنم،گویی می‌خواهد همان چیز را پنهان کند، با کف دستش روی زانویم می‌کوبد و با ریزلبخندی می‌خواند:«این تن اگر کم تَندی راه دلم کم زَندی / راه شدی تا نَبُدی این همه گفتار مرا». روژان روی صندلی عقب از ابتدای جاده با دوربینش که روشن نمی شود درگیر است.به گوشه ای پرتش می کند:« لعنتی!...معلوم نیست چه مرگشه!».هر چقدر جلوتر می رویم. جاده باریک و باریک تر و نور کمتر می شود.تاریک و تاریک تر.دیگر نه هیچ ماشینی از روبرو می آید. نه در سیاهیِ آیینه خبری است. روبه فریدون می‌گویم:«یادته چارسال پیش چی می‌گفتی؟!...تازه از زندان آزاد شده بودم...همه چی نابود شده بود...زد بسرم که سفر کنم و تو گفتی: (اینجا تازه اول راهه.تو تازه شروع شدی.آغاز سفر.ولی این سفر سفره آخره پدارم.یا تا تهش بیا.یا همین الان برگرد)...چار ساله به این فکر می‌کنم که من دارم میام!؟...یا دارم برمی گردم!؟...میدونی رفیق!...تو این زندگی هیچ کس هیچی به من یاد نداد...من همیشه خودم بودم با خودم!...تاوان این غرور و سردرگمی رو هم با رگ‌هام دادم...با  جوونیم...پشیمون نیستم...هیچ وقت نبودم...ولی برای بار اول یه چیزی میخوام ازت...حالا جوابمو بده...اینجا کجاست؟!». روی گام‌های یک موسیقی ناشنوده. ریتمِ یک آوای محو. یک نجوای خاموش که از منبعی نامعلوم ساطع می‌شود سرش را آهسته آهسته تکان می دهد.چیزی نمی‌گوید. ساکت است. دیگر از غوطه‌وری سکوت هم منزجر شده‌ام. سرم را روی بخار و تکان‌های شیشه‌ی پنجره‌ی ماشین می‌گذارم. به انگشتانم «هاااااا» می‌کنم تا با مبایلم، شماره را  بگیرم.صدای زنی آن‌سوی خط می‌گوید:«شماره ی مورد نظر اشغال است».

کنار شب،از اتومبیل پیاده می‌شویم. ذرات ریز بخار،سیّالی شبیه یک مه تا روی زمین، تا روی سینه‌هایمان پایین آمده آنقدر که کورمال کورمال دستان یکدیگر را می‌گیریم و با زردیِ ابلهانه‌ی نورِ چراغ قوه ای که در کوله داریم از لابه‌لای چیزی شبیه درختانِ جنگل طوبا مسیر را سوی کلبه پیدا می‌کنیم. چون حلقه‌های زنجیریم و انگار برهنه‌ایم و هر چه جلوتر می‌رویم، برهنه تر می شویم و زنجیری‌تر.سر و صورت‌مان به شاخه‌ها گیر می‌کند. می‌خراشد. همه‌ی هندسه ی اندام ما. و از درز زخم‌ها گرمای یک خون بر پوست‌مان سرازیر می‌شود. نوک تیز شاخه‌ی شکسته‌ای، جای یک زخم کهنه را بر جناغ سینه‌ام نشانه می‌رود. یکبار پای فریدون می‌لغزد یکبار من! یا چیزی زیر پای روژان خالی می‌شود که با جیغش مچ دستش را پنجه‌ام محکم‌تر می‌فشارد....کلبه! در این ظلمت می‌درخشد. نفس نفس می‌زنیم. هربار که دستان‌مان را دراز می‌کنیم تا به آستانش چنگ بزنیم کلبه دور می‌شود. چنگ می‌اندازیم. دورتر می‌شود. چنگ می‌اندازیم. فاصله می‌گیرد. عقب‌تر می‌رود و می‌چرخد. حولِ محورِ این تمنا، این خواهش، این التماس، این گردشِ دوّار: می‌گردیم و می‌چرخد. می‌گردیم و می‌چرخد. روژان مویه‌کنان ریز‌ریز در خودش می‌گرید. فریاد فریدون هوای فشرده‌ی اطراف‌مان را می‌درد:« نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی/ سینه‌ی مشروح تویی، بر در اسرار مرا». و کلبه بی‌تفاوت آنقدر می‌چرخد تا قوزک پاهایم خالی کند. مرا دیگر نای چرخیدن نیست. چیزی درونم فرو می‌ریزد. خُرد می‌شود. تکه‌تکه. حجمی می‌شکند. نعره‌ای شبیه ناله‌های یک درخت زیر ضربه‌های تبر. مقابل کلبه زانو می‌زنم. نمی‌دانم چیست؟!!نمی‌دانم از کجاست؟!! این صدایِ نفیر! این صدای نقاره‌ها، این صدای هلهله‌ای که زمین اینجا را به آسمان‌ها می‌دوزد. اما تو گویی سور و سوگِ عزاست. رگ‌های گردن فریدون ورم کرده:«قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی...بیش میازار مرا...بیش میازار مرا». انگار زمان می‌ایستد. کلبه ابتدا چون فِرِم یک عکس ثابت می‌ماند. دیگر نمی‌چرخد. و سپس جلو می‌آید و می‌آید.گویی موج می‌زند و موج می‌زند.بوی دریا برخاسته. صدای امواج. نزدیک و نزدیک و نزدیک‌تر. تا اینجا...فقط اکنون! می‌توان از پشت قاب پنجره‌های شیشه‌ای، درون کلبه را یک نظر دید...به خاشاک زمین چنگ می‌اندازم. با تکه چوب زنده‌ای خطی دور «خودم» می‌کشم! «دایره ای» دور خودم می‌کشم و در مرکز این دایره روی زانوانم می‌نشینم تا قطره‌های اشک روژان بر پله‌های کلبه بریزد و پنجه‌ی دستان فریدون بر ستون کلبه تکیه و پیشانیش بر آن قرار بگیرد. به یکدیگر خیره می‌شویم. به صورت‌های سرخ‌مان. هیچ کدام «دهان» نداریم. انگشتانم دور گوشی مبایلم می‌پیچد تا شماره را بگیرم:« ...091270».این بار از آن‌سوی خط صدای گرفته‌ی خود را می‌شنوم. صدای خش‌دار خودِ خودم را که می‌گوید:«پدرام...این سفر سفره آخرِ...طاقت بیار».بغضی هزارساله به گلویم چنگ می‌اندازد. می‌خواهم...

 

پیام رنجبران - 10 / آذر/ 94.طهران


برچسب ها: داستان کوتاه عقل سرخ ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، داستانک ، عقل سرخ پیام رنجبران ، نشانه های عقل سرخ ، نگاهی به استاکر ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic