چهارشنبه 10 خرداد 1396

شب‌نوشت‌های بداهه:«چرا؟!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


«چرا؟!»


«به سرت می‌آید، از هر آن‌چه می‌ترسی!» قضیه‌ من  با واژه‌ها جز این  نبود؛ از واژه‌ها همیشه می‌ترسیدم، از کلمات؛ به سرم آمدند؛ واژه شدم. به سرم، پای‌ام بیفتد، گذرم به خود بیفتد، با خودم کارم بیفتد، لابه‌لای واژه‌ها می‌جویم‌اش، این خودِ محو و مبهم‌ را...راستی، از تو هم می‌ترسم، همیشه می‌ترسیدم، تا کجا باید بترسم؟!...چرا؟!!...پس چرا به سرم نمی‌آیی؟!

 


بدیهه‌نوشت.پاییز95.

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



برچسب ها: مینیمالیسم پیام رنجبران ، نقد رمان وبلاگ سیناپس ، نقد و معرفی فیلم سیناپس ، نقد و معرفی رمان های خواندنی ، نقد و معرفی رمان ، جملات عاشقانه ، متن های عاشقانه ،

سه شنبه 9 خرداد 1396

شب‌نوشت‌های بداهه:«سوغات اصفهان»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


«سوغات اصفهان»

تازه از اصفهان رسیده‌ای (تازه؟!) سرمای طهران می‌ترکد و می‌سوزاند و حوالی سه صبح است انگار که به اولین خطی گفتی:«دربست!» و پریدی بالا. سرما بی‌تابت کرده بود یا سوغاتی که با خود آورده بودی؟! توی پیکان عهد بوق که حینِ دَرق دُروق، جان‌‌ش را روی اسفالت خیابان‌های شهر عُق می‌زد و دیگر این چیزها برایت مهم نبود، ولوو شدی و لرزیدی و عرق سرد بر گرده‌ات سُرید و گوش‌ات را سپردی به امواج رادیو و چشم‌ت را دوختی به طهران! طهرانِ تو، طهرانِ جان‌ت! و زیر لب گفتی دیگر از تو نمی‌روم. آوای «فرهاد» بر رعشه‌ی استخوان‌های‌ات آوار شد:«بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی... » فهمیدی چیزی تا عیدی نمانده که هیچ از آن یادت نبود، و بعد صدای گوینده که متنی را می‌خواند انگار:«هموطنان جان...عزیزان ماه...نیمه‌شب‌ زیبای اسفندماه...» با خودت گفتی دم‌شان گرم، نشئه کرده‌اند و می‌خوانند و می‌گویند و حالِ ما را باش! در مسیرِ تا خانه به چه فکر می‌کردی؟! تصاویر چه مبهم و کدر شده‌اند، چرا چیزی یادم نمی‌آید؟! طهران می‌گذشت و تو می‌گذشتی بر طهران. به خانه که رسیدی معطل نکردی، مگر تعلل جایز بود؟! مگر می‌توانستی نشوی؟! این بودت نبود بود و شدن‌ت نیاز. لابلای ساک پیِ سوغاتی‌ات گشتی، یافتی و همه‌اش را کشاندی توی سرنگ، مکافاتی بود مشقّتِ تعیین دادن رگ‌های یخ‌زده‌ و قیطانی‌ات در نیمه‌ شبِ اسفندماه، خون را که در سرنگ دیدی، همه‌ی سوغات را هُل دادی داخل، که بشوی و شدی و ا..ین..جا...کج...ا..ست!؟...هیچ...فرامو...ش...ی....نابو..د..هلخع..اهغعبفغ...عبعبهبغ...هعابیعفبفغی

 


بدیهه‌نوشت. به یادِ محسن.سالگرد.

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: شب نوشت های بداهه ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان ، مینیمالیسم پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان های خواندنی ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، پیام رنجبران وبلاگ سیناپس ،

سه شنبه 9 خرداد 1396

شب‌نوشت: «تو!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،



                                                                   

«تو!»

تصمیم گرفته‌ام ازدواج کنم! دیگر کافی‌ست این بازی‌یِ مسخره‌ی تجّرد. ریخت‌م شبیه آدم‌های آویزان به یک هیچ شده. همان ابتدای صبح برای هر «اهالی‌یِ خودی» که می‌شناختم، توی تلگرام پیغام نوشتم و از قصدم باخبرشان نمودم که اگر آستینی دارید بالاش بزنید و یکی را به من معرفی کنید:«همسر». خاله‌ام فوژان گفت:«باز چی تو سرته!؟...اون دفعه که با دختر مردم دعوا کردی چون از دهنش پریده بود:سهروردی مرتده!!...یادته هر چقدر عذر خواست تو کوتاه نیومدی و گفتی: این همکارت شعورش مشکل داره فوژان...خیلی خجالت کشیدم، مردم که مسخره‌ی ما نیستن آقای عزیز». مهندسِ خودمان گفت:«کاش ازم سیانور می‌خواستی، اگه داداشِ من بودی خفه‌ت می‌کردم، صفحات 207 الی 215 "فراسوی نیک و بدِ" نیچه رو بازخوانی کن، بعد دوباره فکر کن به زیر سقف شدن با این جوندگانِ روح...ما خر شدیم تو نشو پسر...». سودابه جان گفت:«...

تن‌ام شب که به خانه برمی‌گردد، گوشی‌ام‌ پُر شده از عکس‌های این و آن، در فیگورهای مختلف  و ژست‌های فلان و بهمان. چشمان‌ام تنداتند نگاه‌شان می‌کند. بعد دست‌م گوشی را پرت ‌می‌کند آن‌طرف اتاق و سپس زیرِ چانه‌ام یک نخ سیگار می‌دودد؛‌ حالا لباس‌هایم را درمی‌آورم، و می‌رُمبم روی تخت‌خواب‌ و بعد پتو را می‌کشم روی صورت‌م و تنگ، در آغوشم می‌خوابم- انگار از پشت‌بام افتاده‌ام. آخر توی هیچ کدام از عکس‌ها «تو» نبودی. آخر، هیچ‌کدام‌شان «تو» نبودی. 

 


بدیهه‌نوشت. زمستان 95.

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: مینیمالیسم پیام رنجبران ، عاشقانه رمانتیک ، شب نوشت وبلاگ سیناپس ، شب نوشت پیام رنجبران ، جملات عاشقانه ، داستان های خیلی کوتاه ، متن های عاشقانه ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic