چهارشنبه 10 خرداد 1396

شب‌نوشت‌های بداهه:«چرا؟!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


«چرا؟!»


«به سرت می‌آید، از هر آن‌چه می‌ترسی!» قضیه‌ من  با واژه‌ها جز این  نبود؛ از واژه‌ها همیشه می‌ترسیدم، از کلمات؛ به سرم آمدند؛ واژه شدم. به سرم، پای‌ام بیفتد، گذرم به خود بیفتد، با خودم کارم بیفتد، لابه‌لای واژه‌ها می‌جویم‌اش، این خودِ محو و مبهم‌ را...راستی، از تو هم می‌ترسم، همیشه می‌ترسیدم، تا کجا باید بترسم؟!...چرا؟!!...پس چرا به سرم نمی‌آیی؟!

 


بدیهه‌نوشت.پاییز95.

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



برچسب ها: مینیمالیسم پیام رنجبران ، نقد رمان وبلاگ سیناپس ، نقد و معرفی فیلم سیناپس ، نقد و معرفی رمان های خواندنی ، نقد و معرفی رمان ، جملات عاشقانه ، متن های عاشقانه ،

سه شنبه 9 خرداد 1396

شب‌نوشت: «تو!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،



                                                                   

«تو!»

تصمیم گرفته‌ام ازدواج کنم! دیگر کافی‌ست این بازی‌یِ مسخره‌ی تجّرد. ریخت‌م شبیه آدم‌های آویزان به یک هیچ شده. همان ابتدای صبح برای هر «اهالی‌یِ خودی» که می‌شناختم، توی تلگرام پیغام نوشتم و از قصدم باخبرشان نمودم که اگر آستینی دارید بالاش بزنید و یکی را به من معرفی کنید:«همسر». خاله‌ام فوژان گفت:«باز چی تو سرته!؟...اون دفعه که با دختر مردم دعوا کردی چون از دهنش پریده بود:سهروردی مرتده!!...یادته هر چقدر عذر خواست تو کوتاه نیومدی و گفتی: این همکارت شعورش مشکل داره فوژان...خیلی خجالت کشیدم، مردم که مسخره‌ی ما نیستن آقای عزیز». مهندسِ خودمان گفت:«کاش ازم سیانور می‌خواستی، اگه داداشِ من بودی خفه‌ت می‌کردم، صفحات 207 الی 215 "فراسوی نیک و بدِ" نیچه رو بازخوانی کن، بعد دوباره فکر کن به زیر سقف شدن با این جوندگانِ روح...ما خر شدیم تو نشو پسر...». سودابه جان گفت:«...

تن‌ام شب که به خانه برمی‌گردد، گوشی‌ام‌ پُر شده از عکس‌های این و آن، در فیگورهای مختلف  و ژست‌های فلان و بهمان. چشمان‌ام تنداتند نگاه‌شان می‌کند. بعد دست‌م گوشی را پرت ‌می‌کند آن‌طرف اتاق و سپس زیرِ چانه‌ام یک نخ سیگار می‌دودد؛‌ حالا لباس‌هایم را درمی‌آورم، و می‌رُمبم روی تخت‌خواب‌ و بعد پتو را می‌کشم روی صورت‌م و تنگ، در آغوشم می‌خوابم- انگار از پشت‌بام افتاده‌ام. آخر توی هیچ کدام از عکس‌ها «تو» نبودی. آخر، هیچ‌کدام‌شان «تو» نبودی. 

 


بدیهه‌نوشت. زمستان 95.

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: مینیمالیسم پیام رنجبران ، عاشقانه رمانتیک ، شب نوشت وبلاگ سیناپس ، شب نوشت پیام رنجبران ، جملات عاشقانه ، داستان های خیلی کوتاه ، متن های عاشقانه ،

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395

حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،

                



حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم

دستبند با مچ دستانم مغازله می‌کند. انگار معشوقه‌ای که پس از سال‌ها انتظار به دور تن یار دیریافته پیچیده. نگاهم را از چشمان تیز سربازی که هنوز ریش صورتش جوانه نزده می‌دزدم تا به پشت توری‌های مشبک و فولادی پنجره‌ی اتومبیل وَن زل بزنم. نمی‌دانم تا ندامتگاه چقدر دیگر مانده است؟! چقدر دیگر باید به لولیدن بی‌تفاوتِ مردمِ پیاده‌روها خیره بمانم. با تکان‌های ناگهانی خرابیِ آسفالت خیابان‌های شلوغِ شهر دوباره با سرباز چشم در چشم می‌شویم. چهارده روز بازداشت بودم. چهارده روزی که تازه‌ترین هوا بوی توالت‌های بی‌هواکش بود و هوای دادگاه که اتاق‌های کنارش بود. چهارده روزی که نخوابیدم....به اعداد روی مبایل سرباز که حالا جلوی رویم گرفته  نگاه می‌کنم.کلمات را تکه‌تکه می‌گوید :«اگه...اگ...اگه می‌خوای  تل...تلفن بزن!». می‌خواهم بگیرمش که تقه‌ی دندانه‌ی دستبند گلوی دستم را تنگ‌تر می‌فشارد. می‌گوید:« تو...تو شماره بگو...م...م..م...من می‌گیرم!». تکیه می‌دهم تا چَشمانم را آرام ببندم. هوای خنکی از سوراخ‌های نامریی ون به پس کله‌ام می‌خورد. می‌گوید:« چ...چرا تو...تو دادگاه چیزی نگفتی؟!...یا...یا...توبازجویی...چرا اینکار رو کردی؟!». قصد داشتم که بگویم! قصد داشتم که همه  چیز را بگویم. قصدم این بود که هر آنچه سالهاست در سینه‌ام انبار کرده‌ام را یکی یکی برایشان تعریف کنم. مدت‌ها بود که تصمیم گرفته بودم که بگویم. نخستین فردی را که انتخاب کردم مادرم بود. روبرویش که نشستم نگاهی به من انداخت و خواست که بگویم. چقدر پیر شده بود.چقدر شکسته. انگار آن زنی که در کودکی می‌شناختم یکی دیگر بود. چشمانش مابین پلک‌های چروکیده‌اش بغض کرده بود. خم شدم تا گیسوانش را ببوسم. عطر همان عطر مادر بود لیکن این مادر شکسته مادر من نبود. وقتی که در خانه را می‌بستم، از پشت قاب پنجره‌ی روبه حیاط گفت :«یادت باشه چیزی نگفتی»...

پیشخدمت فنجان قهوه را روی میزم می‌نشاند. نگاهم از انگشتانش تا به صورتش می‌رسد رویش را بر می‌گرداند. حتا فرصت این را نیافتم که ببینم چهره‌اش چه شکلی‌ست؟!...کافه شلوغ است. دختر و پسر. زن و مرد. لابه‌لای دود سیگار برای هم ژست می‌گیرند. ژست‌های کلیشه‌ای. انگار هرشب همه‌ی آنها را فقط توی فیلم ها می‌بینم. انگار برای هم بازی می‌کنند. انگار صورت هیچ کدام واقعی نیست. انگار زیر هر نقاب هزار حرف ناگفته خشکیده است. حرف‌هایی که با کلماتی که به یکدیگر می‌زنند زمین تا آسمان متفاوت است. حسرت می‌خورم.کاش می‌شد.کاش می‌شد من هم بگویم. یکبار تا دم دمای گفتن رفته بودم. برای زنی که در خیابان یافته بودمش. از سرما و بوران زمستان می‌لرزید. به خانه که رسیدیم از جلوی شومینه تکان نمی‌خورد. هر چند لحظه یکبار قهقهه می‌زد:« خدا خیرت بده! امشب سرما رو همه جای مشتریها تاثیر گذاشته بود...امان از یک نفر!...گرمم که شد تا صبح گرمت می‌کنم». خواستم بگویم نه! نیازی نیست، فقط...که خودش گفت :«‌اوه..اوه...از این تریپ منزوی ها هستی که یه جفت چشم و گوش کفایتت میکنه ». بعد بلندتر خندید. خنده‌هایش را دوست داشتم. مهربان بود و صادق.آدمها وقتی مجبور نباشند چیزی را پنهان کنند خنده‌هایشان شیرین می‌شود.گرم و دلچسب. در ذهنم لبخند و نگاهش را تنداتند با تمام دخترهایی که توی این چندسال آشنا شده بودم مقایسه می‌کردم. همانها که قسم می‌خوردند تنها عشق زندگیشان من هستم. که فقط با من حرف می‌زنند. که اگر من پیدا نمی‌شدم شاید هیچ وقت با مرد دیگری هم صحبت نمی‌شدند. خنده‌های هیچ کدام شیرین نبود!!...برایش چای که آوردم خوابش برده بود. چراغ های خانه را خاموش کردم. قرمزی شعله‌های هیزم سوز هال روی صورتش تا صبح رقصید....چشمانم آرام آرام سنگین شد. و سنگین‌ترین خواب زندگی‌ام بر  من غالب. وقتی بیدار شدم هیچ کس توی خانه نبود. سیگارم را خاموش می‌کنم و از کافه بیرون می‌روم...

آخرین گزینه به ذهنم رسید. دویست و پنجاه تا والیوم حل شده توی یک نصفه نوشابه‌ی خانواده. تا به محضر کسی مشرف شوم که با خودش کسانی را می‌آورد که به حرفهایت گوش می‌کنند. همان‌ها که از کودکی توی گوشم خوانده بودند که همیشه حرفهایت را خواهند شنید. همانها که نگفته به حال و روزت آگاهند. اما هیچ وقت این وعده‌ها مرا راضی نکرده بود. چرا که هر زمان می خواستم‌شان نبودند. می‌خواستم این بار توی چشمانشان حرف بزنم. بی هیچ حائلی. بی هیچ حجابی. بی‌شک این بدن مانع گفتگوی‌مان شده بود. این جنازه‌ی هشیار. این جنازه‌ای که حالا دیگر به بودنش نیاز نیست. یک چیز فدای یک چیز دیگر...وقتی سبک شده بودم و درست مثل همه‌ی وعده‌ها چند ده سانتیمتر! بالاتر از سطح تنم پرواز می کردم!...آمد. همان که منتظرش بودم.همان که قرار بود هم صحبتم شود. اما پیش از هر کلامی پنجه‌اش را روی گلویم گذاشت. و آنچنان با فشار مرا در جسمم چپاند که وقتی روی تخت بیمارستان از جا پریدم تمام سیم‌های متصل به سینه‌ی لختم بریدند. جز یکی! و جز یک صدا چیزی نشنیدم. یک صدای آزار دهنده: بیق...بیق...بیق...صدای یک ضربان شوم.ضربان قلبی که مجدد شروع به تپیدن کرده بود...

سرباز شانه ام را تکان‌تکان می‌دهد. چشمانم را باز می‌کنم. یک نخ سیگار برایم چاقیده است. می‌گوید:«بی...بی...بیا». و آنرا بین لب‌هایم می‌گذارد. چندکامِ عمیق می‌گیرم. با هجوم یکباره‌ی نیکوتین سرگیجه‌ی خوشایندی در من می‌پیچد. سرباز می‌گوید:« من...مَ...منم هیچ وقت...نَ..نَ..نشد حرف بزنم...وَ...وَ..ولی تو برای من بگو». اما پیش از هر گفتنی! درهای بزرگ ندامتگاه باز می شود. و از مشبک‌های آهنی پنجره‌ی وَن بدون هیچ حسرتی آخرین نگاه را به خیابان‌های شهر می‌اندازم.

 

*

پیام رنجبران. تقدیم به این روزهایم.  

(وبلاگ سیناپس)

حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم


برچسب ها: شب نوشت ، پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، متن های عاشقانه ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، پیشنهاد کتاب وبلاگ سیناپس ، نقد و معرفی فیلم ولاگ سیناپس ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic