یکشنبه 17 شهریور 1398

شب‌نوشت:«ماجرایی که برای من پیش آمد» (متن شخصی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


 

26 روز از این اتفاق می‌گذرد؛ 26 روز از حادثه‌ای که دورِ روزش را در تقویم روی میزم دایره‌ای کشیده‌ام و کنارش نوشته‌ام:«خبر خوش بعد از ده سال». ولی هنوز نمی‌دانم آن را می‌باید چه بنامم؟ حادثه؟ تصادف؟ شانس؟ واقعه‌ای ورای تصورم؟ سزای صبوری یا پیکار؟ نمی‌دانم آن را چه بنامم، درست مانند آغاز همین متن که نمی‌دانم چطور ‌باید آغازش کنم؟ 26 روز گذشت و طی این مدت هر بار که اینجا نشستم تا درباره‌اش چیزی بنویسم، انگار صدای سوت خمپاره‌ای را می‌شنوم که توی سرم می‌پیچد و بعد مابین زنجیره‌ی افکارم فرود می‌‌آید و سپس موج انفجارش کلمات پاره‌پاره‌ شده‌ام را به جایی پرتاب می‌کند که دستم بهشان نمی‌رسد. و بعد جابه‌جا هزاران واژه دوباره در سرم فرو می‌ریزند و هجوم تصاویری که از پس جفت‌وجور کردن‌شان بر نمی‌آیم و نمی‌توانم کنار هم قرارشان بدهم و در نهایت خودم را در حالی پیدا می‌کنم که یا کنار پنجره ایستاده است و به خیابان نگاه می‌کند یا گوشه‌ای نشسته و زیر لب زمزمه می‌کند:«ده سال صلیبم را به تنهایی به دوش کشیدم». اما عاقبت تمام شد! باید بپذیرم که تمام شده است. اینک من مانده‌ام با «خود»ی که ده سال مرا همراهی کرد و حالا انگار جلوی در خانه ایستاده است و منتظر خداحافظی‌ست...باید راهی‌اش کنم. این رفیق تمام و کمال را. خودی که به من آموخت چگونه از پس این قضیه برآید...

اما ماجرا از کجا آغاز شد؟ باید به خیابان گیشا برگردم؛ به ده سال قبل که توی پیاده‌رو قدم می‌زنم. عصرها برای هواخوری از خانه بیرون می‌آیم و سراشیبی پیاده‌رو را پایین می‌روم که ناگهان فقط چند دقیقه‌ زمان می‌برد تا زندگی‌ام زیر و زبر شود. مغاک تاریکی به عمقِ یک دره مابین جریان زندگی‌ام دهان می‌گشاید. خبری دریافت می‌کنم. خبری دریافت می‌کنم. خبری دریافت می‌کنم. و بعدش...



ادامه مطلب

برچسب ها: ماجرایی که برای من پیش آمد ، شب نوشت پیام رنجبران ، اینک آن انسان ، در نیایش زندگی ، نقاشی شوالیه ادموند بلر لیتون ، آقای نیچه ، سمفونی شماره 9 بتهوون ،

شنبه 30 تیر 1397

لهیب و هراس

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شعر ،



گام بر کابوس‌های من مگذار

کین دوزخ مکرر

مأمن فرشتگان نیست!

 

می‌هراسم از خواب

مبادا

عالمی در لهیب‌ام

بسوزد...

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: حرف روز پیام رنجبران ، کتابهایی که باید بخوانیم ، شب‌نوشت پیام رنجبران ، شعر پیام رنجبران ، دلنوشته پیام رنجبران ، شب نوشت پیام رنجبران ، خواب رویا کابوس ،

چهارشنبه 25 مرداد 1396

شب‌نوشت: «نظرِ آدم‌ها محترم نیست!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،



 نظرِ آدم‌ها محترم نیست!

 

غروب توی گالریِ نقاشی نشسته بودم؛ گاهی اوقات می‌رم اونجا، خیلی وقته اثرِ خفنی نداشتیم ولی به هرحال با تماشای تابلوهایی که روی در و دیوار گالری می‌نازن، یادِ چن‌تا از بچه‌های خیلی خیلی خوب می‌افتم که حس خوشی بهم دست می‌ده، بیتا، ماهیار و چن‌تا دیگه از نقاش‌ها که مدتهاست ازشون بی‌خبرم و نگاه کردن به تابلوهاشون یهجورایی منو در جریانِ حال و روزشون می‌ذاره؛ تعدادی کارِ جدید، کارنگارِ چن‌تا نقاش دیگه هم بود که ایده‌های جالبی داشت و همین‌طور که سیگارمو می‌دودیدم بهشون نگاه می‌کردم! همین مابین چار‌پنج‌تا جیغیل‌...از همین «کافه پلاس‌های گالری وِل» با تیپ‌های هولناکِ هنری داخلِ گالری اومده بودن و مشغول وراندازِ تابلوها بودن و واسه دوست‌دخترهاشون که به هر پدیداری شبیه بودن جز دوست‌دختر، تنداتند یه چیزهایی درباره‌ی نقاشی‌ها پشت‌به‌پشت تلاوت می‌کردن که نه ارتباطی به فلسفه هنر داشت، نه به زیبایی‌شناسی، نه حتا به چیزایی که توی تابلوها می‌دیدن...خدایی به حالشون غبطه می‌خورم، من هیچ‌وقت این همه حوصله و اعصابی که اینا واسه فکورانه جلوه دادنِ خودشون یا خاص به چشم اومدنشون به مناسبت بلغورکردنِ خیالاتشون از جریاناتِ هنری رو دارن نداشتم، من هیچ‌وقت کارهای هنری یا درگیرشدن با این قضایا، از آفرینش تا نقدشو پرستیژ نمی‌دونم، و خودم اخلاقه خودمو خوب می‌دونم! وقتی ناگهان با حجم عظیم و سنگین و کثیری از چرندیاتِ افراد راجعبه همه چی، بخصوص آثار هنری روبرو می‌شم، ابتدا سعی می‌کنم طاقتِ خودمو مورد آزمون قرار بدم، آخه من تغییر کردم، شبیهه قدیمام نیستم و اینو به همه‌ی رفقا اعلان کردم، دیگه پاچه نمی‌گیرم و زمانی که یه نفر درباره‌ی موضوعی اراجیف می‌بافه و بعدش در پاسخ به اعتراضت می‌گه:«این نظره منه و باید به نظره همدیگه احترام بذاریم» یهوو بهش نمی‌گم: بهتره خفه‌شی، چون شما هیچ نظری نداری! بهتره اول به یه نظری برسی تا بعدش تحلیل کنیم آیا حرفات اصلاً مبدّل به نظر شده یا نه؟ اونوقت تازه بگیم محترمه یا نه! ولی من واقعاً عوض شدم، و تازگی‌ها سعی می‌کنم وقتی با حجم سنگینی از حماقت، اونقدر دست‌مایه‌ی حُمق که اگه یه نفر خلاقیت و اعصابشو داشته باشه می‌تونه ایده‌های عجیبی ازش بگیره و تندیسِ برجسته‌‌ی بلاهتو در هنرهای تجسمی خلق کنه کنار بیام، دووم بیارم و چندتا نفس عمیق بکشم و به خاطرات قشنگم فکر کنم و سکوت باشم. همونطور داشتم برای چندمین آزمایشِ طاقت، روی خودم کار می‌کردم و به اون چندتا دختر و آغایی که جلوی یه تابلو می‌لولیدن و می‌خواستن عکسِ دست‌جمعی بگیرن نگاه می‌کردم و جیغ‌ویغاشوون رو که توی گالری می‌پیچیدو می‌شنیدم و اشکال نداشت که نفهمم این دیگه چه جورشه آخه. نقاش اون تابلو رو می‌شناسم، مرد جوانیه که کاری به کار هیچکی نداره، لباس پوشیدنش بیشتر شبیهه کارمندای اداره‌های دولتیه، موهاش کوتاه‌ست و سرش به کار خودش گرمه، اگه پنج‌ساعت کنارت بشینه عمراً یه کلمه حرف نمی‌زنه، طوری با دقت چاییشو با یه نصفه قند مزه‌‌مزه می‌کنه که انگار داره چیزی اختراع می‌کنه و پشت‌بندش چن‌نخ سیگار می‌کشه، و نهایتاً یه مجموعه شعر به من، اونم خیلی آهسته! باورتون میشه؟! آهسته سرشو خم می‌کنه و انگار بخواد یه سری اطلاعات محرمانه بهم بگه، درِ گوشم اسم اون مجموعه شعرو زمزمه می‌کنه و بعدش می‌گه:«حتماً بخونش، عالیه» و بعد خودشو عقب می‌کشه، تنشو صاف می‌گیره و لباش محکم روی هم خط میشه و سرشو چندبار بالا و پایین می‌کنه چون احتمالاً در جریانه که من می‌دونم کشف خیلی بزرگ و عزیزشو داره مُفتی در اختیارم قرار میده، اینو می‌گه و بعد بدون اینکه اصلاً متوجه بشی می‌بینی که مثلاً چند دقیقه‌ایه نیستش! از گالری رفته، درست مثل نسیمی که وزیده؛ آره نقاشِ اون تابلو همچین آدمیه و آثارش طرفدارای خودشو داره! یکی از پسرها یهوو پخی زد زیر خنده و به گمونم میخواست جلوی دوست‌دخترش که شبیهه دوست‌دختر نبود قپی بیاد و شروع کرد به تمسخرِ تابلو...دوستاش هم با صدای شب‌های جنگل می‌خندیدن؛ چیکارشون داریم؟ درسته! بذار خوش باشن، منم این پامو انداختم رو اون یکی پام و لبخندِ ژکوندی تحویلش دادم، پسره شارژ شد و روغنشو بیشتر می‌کرد، که این تابلو فلان و بهمانه...بعد گفت آخه اینو کدوم مَنگی کشیده؟! منم می‌تونم چندتا لکه رنگ بپاشم روی بوم و اسمشو بذارم نقاشی در مکتبه(؟)(اسم مکتبی رو گفت که شبیهه کلمات من‌درآوردی‌‌یِ منم نبود)...بعد بازم گیر داد به نقاشش...که این باید ساقیش رو عوض کنه، جنسش ناخالصی داره و از اینجور متلک‌ها...منم بهش لبخند می‌زدم اما دیگه خاطره‌ی قشنگی نداشتم بهش فکر کنم پس انگشتِ اشاره‌ام رو بالا آوردم و سمتش هدف گرفتم و با صدای خشدارم بلند گفتم:« هی آغا...با شمام!»...مابین قهقهه‌هاش به خودش اومد و تنداتند گفت:«بله! بله!...» انگار یه آدمه خیلی مودبی یهوو درش حلول کرده بود، گفتم:«دوستِ عزیز به گمانتون شما میتونید همچین نقاشی‌ای بکشین؟» یخش باز شد و گفت:«ها ها...بله می‌تونم...آخه این مگه چیه؟!»...بی‌معطلی گفتم:«خفه‌شو!» آره...گفتم خفه‌شو و در همون لحظه‌ای که برای تاکید بیشتر در تکرارِ سوم واژه‌ی «بهتره» رو به گزاره‌ی «خفه‌شی» اضافه می‌کردم، مطمئن شدم تغییر کردن به این سادگی‌ها نیست و یه مَرتبه‌ی دیگه تاکید کردم:« بهتره خفه‌شی دوست عزیز!». اگه به آدمی که تازه از استخر درومده برقِ سه‌فاز وصل کنن مثل پسره می‌شد، مات بهم نگاه می‌کرد، حرفی نزد! و مردمک چشاش توی حدقه‌‌های گشادش تکون نمی‌خورد! یکی از دخترا یه تابی به خودش داد و گفت:«واقعاً که...» یا همچنین مزخرفی که احتمالاً بعدش منو محکوم کنه به لمپنیسم و این دری‌وری‌ها که من البته هیچ‌وقت با این برچسب‌ها مشکلی ندارم و بهش عادت دارم! اگه بخوام حرف‌هایی که آدم‌ها درباره‌ی اخلاقم می‌زنن رو گردآوری کنم یه رمان به قطر «جنگ و صلح» میشه! دوباره رو به پسره گفتم:«میدونی فرق این نقاش با توی الدنگ چیه؟!» جواب نداد...اون یکی دختره که از اول بحث ساکت بود و حالا می‌خواست چیزی بگه که حال نکردم صداشو بشنوم و گفتم:«فرقش اینه که نقاشِ این تابلو نفرِ اولیه که ایده‌ی این طرح به فکرش رسیده و کِشیدتش! اوکی؟! توی دَوَنگ چون حالا اینو دیدی فقط می‌تونی کپی‌اش کنی! غیرممکنه این ایده ابتدا به ذهنِ مفلوکِ تو برسه!» راسیتش حرفی نداشتن برای گفتن! یا دلشون نمی‌خواست موضوع رو کش بدن! ساکت شدن! بعد لخ‌لخ گورشون رو گم کردن و از گالری سُریدن بیرون و مطمئنم الانه توی راه دارن درباره‌‌ی لمپنیسم حرف می‌زنن و اصلاً به ذهنِ اوراقشون نمی‌رسه که خودِ من هم این جواب رو از جای دیگه‌ای کپی کردم، به گمونم جایی خونده بودم...

 

 بدیهه‌نوشت.مرداد 96

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهربایی دیده شده...


درباره‌ی عالیجناب موسیقی


برچسب ها: شب نوشت پیام رنجبران ، تمسخر هنر مدرن ، تیپ هنری نقاشی ، نظر آدمها مهم نیست ، عشق تیپ هنری ، نقاشی جکسون پولاک ، نقد و معرفی رمان ،


 

 

درباره‌ی عالیجنابْ «موسیقی» و معاشقات مربوطه

 

غروب که بیدار شدم فازِ مچاله‌ای داشتم! تاریکیِ چسبناکی هم پنجه‌به‌پنجه‌ی سکوتِ فشرده‌ای داده و مثل بختک توی تمامِ اتاق‌های خانه‌ام خیمه زده بود. به خودی که خودش نبود گفتم: بخاطر بد موقع خوابیدن است و عوارض بیداری؛ آخر وقتی پلک‌های‌ام بعدِ خواب باز می‌شود، نیم‌ساعتی طول می‌کشد بفهمم کجام و به این جهان خو بگیرم. انگار آن آدم پیش از خواب حالا جای‌ خودش نیست، معلوم نیست کجاست؟ نیم‌ساعتی زمان می‌برد تا دوباره برگردد و با این آدمی که تازه بیدار شده یکی شوند! البته یک نفر نیست، شبیه کارکترهای داستان‌های «پست‌مدرن» که شخصیت‌های‌شان تکثیر شده، یهجور کِثرت شخصیت «پسا‌مدرن» دارم انگار که وقتی می‌خوابم هر کدام‌شان می‌روند جایی در کوچه‌پس‌کوچه‌های جهانِ وهم و رویا و خیال و کابوس گیر می‌کنند و تا بخواهند همه‌شان برگردند با هم  یکی شویم، همان نیم‌ساعتی که گفتم طول می‌کشد...لعنتی چقدر وراجی می‌کنم، می‌خواهم بگویم ناکوک بودم! طوری که حتا دلم نمی‌خواست با روشن کردن چراغ‌ها به تاریکیِ چرب‌آلودی که کفِ خانه ماسیده کاردک بزنم! اما راستش حالم ربطی به خواب و بیداری نداشت، برایت پیش آمده گاهی اوقات اصلاً نمی‌دانی چه مرگت شده!؟ انگار چیزی باید باشد ولی سر جای خودش نیست، نه! این حال مدلی‌ست که ابدا به کلمه درنمی‌آید یا شاید سنگینیِ خلوارِ کلماتِ ناگفته توی گلوی‌ات مشت شده، نمی‌دانم! گویی چیزی که نمی‌دانی چیست، بیخِ گلویت را می‌گیرد و دلش نمی‌خواهد ول کند، انگار چیزی در آدمی پوسیده و حالا قصدِ افتادن دارد و اینجوری می‌خواهد بگوید:«هی رفیق من پلاسیدم...الوداع». با همین حرف‌ها چشمانم را رکب زدم تا بی‌خیالِ زل‌زدن به سقف شوم و از تخت‌خواب بیرون بِکنم و توی اتاق‌های حالا نیمه‌تاریک تاب بزنم و برای اینکه شاید بهتر شوم، جرعه‌ای آبِ یخ بنوشم و نوشیدم و جز تیر کشیدن گلوی‌ام افاقه نکرد! گوشی‌ام را برداشتم و توی دستم بازی‌بازی‌اش دادم و تصمیم گرفتم به اولین کسی که تماس بگیرد رگباری توهین کنم! بر سرش فرو بریزم، شاید ردیف شوم؛ بعد عینه برهوتِ این چند‌سال، تهِ دلم برای زنی که در زندگی‌ام نیست از صمیم قلب خوشحال شدم! فکرش را بکن در چنین احوالاتِ «چه بگویمت؟» آنی که جانت درمی‌رود برای‌اش، عشقت، زنت، نامزدت یا حالا هر عنوانی دارد به انتظار شنیدن جملات رمانتیک و کلمات محبت‌آمیز با تو تماس بگیرد و به جای‌اش توهین بشنود! در همین هیری‌ویری که سرم گیج می‌رفت و شخصیت‌های‌ام یکی‌یکی از راه می‌رسیدند و به من می‌پیوستند، خودم را جلوی آرشیو صفحات موسیقی‌ام پیدا کردم! نورِ خسته‌ی گوشی‌ام را روی‌شان انداختم و بدون اینکه بدانم کدام یکی‌ست، صفحه‌ای برداشتم و کمی خمیدم و توی دستگاه پخش گذاشتم و پیشانی‌ام بر تیزیِ لبه‌ی دستگاه! انگشت سبابه‌ام روی تکمه‌ی «پلی» سرید و ناگه موج انفجاری از بلندگوی‌ها‌ی‌اش طوری توی شکمم کوبید که همه‌ی حرف‌های گفته و ناگفته‌ام از گوش‌های‌ام ریخت روی شانه‌های‌ام! صدا را کم نکردم، گذاشتم هر چی می‌خواهد بتازد و بکوبد ضرباتِ موسیقیِ کلاسیکی که شدت امواجش می‌خواست خودم را با خودش ببرد، ضرباهنگ‌ِ توفنده‌یِ مواجش، جولانِ تشعشعاتِ خروشان‌اش، انگار امواجِ بی‌تابِ دریاهای حاره‌ای به صخره‌های هزارساله‌ی منجمد قطبِ جنوب می‌کوبید؛ بعد یکباره چیزی توی رگ و پی و مفاصلِ اعصاب و روانم جاری شد، گرمایی نم‌نم توی شریان‌های اصلی بدنم با گردش خون لغزید، خودم و خود‌های‌ام روی فراز و نشیب‌های ملکوتیِ نمودارِ موسیقی سُرید و خودم که به خودش آمد پاشنه‌ی پای راستِ خودش را با سازهای کوبه‌ای ارکستر سمفونیک هم‌گام روی زمین می‌کوفید. توی هال خانه آوای هستیِ موسیقی می‌پیچید و من چرخ‌هایی به تنه‌ای که دستانش شکل پرواز گرفته بودند می‌دادم و یکی از خودهای‌ام را جای رهبر ارکستر گذاشتم و با خودم تنداتند می‌گفتم:«آهنگ‌نویسش کیست؟!» گویی که بارِ اولی بود چنین غوغایی می‌شنیدم، حواسم را حین روشن کردن چراغ‌های خانه که حالا آنها هم تصمیم گرفتند نورِ نارنجی‌شان را توی اتاق‌ها بپاشند، شبیه موج‌سواران روی امواجِ‌ رنگآبیِ این موسیقیِ «والس» سواری دادم و سرم را روی شانه‌های‌ام چرخاندم که «آهان» یادم آمد:«پادشاهِ والس» است «یوهان اشتراوس!»؛ خدای من، چند سالی‌ست «اشتراوس» گوش نداده‌ام؟! اما این آهنگ، این آلبوم، اصلا نمی‌دانستم این آلبوم، این آهنگ را داشته‌ام؟ از کجا آمده بود؟!...صدای‌اش را بیشتر و بیشتر کردم تا لرزش شیشه‌های خانه، که چشمم به آخرین پنجره‌ی ‌آشپزخانه، متنهی‌الهی خانه، یعنی در دورترین فاصله از جایی که من دست می‌فشاندم افتاد! نیش‌ام باز شد و یکباره ایستادم تا زیر‌لب بگویم:«ایول بابا...دمتون گرم». صحنه آنقدر رمانتیک بود که فکر نمی‌کردم من بتوانم شاهدش باشم یا هیچ‌کس در کَتش رود، چه خیالی‌ست! بر لبه‌ی آخرین پنجره‌‌ی نیمه‌باز، بر لبه‌ی پنجره‌ای که هیچ‌وقت هیچی نیست، یعنی از آن لبه تا دوردورها، تا ابدیت هیچی نیست، یا من ندیده‌ام یا نمی‌خواهم ببینم، دو فروند کبوتر با هم مغازله می‌کردند، دوتا کبوترِ تُپلیِ به شدت خوش‌رنگ، این یکی نوکش را به گردنِ دیگری می‌مالید و دیگری انگار نازش گُل کرده باشد، سرش را اینور و آنور می‌تاباند...تخصصی در کفترشناسی ندارم، نمی‌دانم مگر این وقت به خانه‌هاشان برنمی‌گردند؟ یا الان، روی لبه‌ی پنجره‌ی من...نمی‌دانم فقط می‌دانم جلوتر که رفتم روی گردن‌شان نقشِ رنگین‌کمان بود! درخشش هفت‌رنگی که روی تابِ گردن‌شان می‌سرید و می‌تابید. سرخوشانه چند لحظه‌ای ماتم برد به‌شان و طبق عادت، دستی بر چانه‌ام‌ بردم که ریش‌های تیزِ چندروزه‌ام پاسخ‌ام بود؛ خودم گفت: نکند امواجِ انفجاریِ موسیقی حال‌شان را بتاراند و مبادا...مبادا بپرند! انگشت‌ سبابه‌ام روی تکمه‌ی‌ «استپ» کنترل دستگاه که لغزید و سکوتِ فِسرده‌ای از در و دیوار خانه آویزان شد، هردوشان گردن گرداندند و با چشمانِ سرخ‌شان بهم‌ خیره شدند! یکی‌شان به گمانم آقای ماجرا بود و قهرمانِ زندگیِ بانو، بال‌به‌بال و لف‌لف‌کنان ولی قلدرانه جلوتر آمد، و مثل خودم که وقتی حوصله ندارم واکنشِ کلامی به رفتارهای تومخیِ برخی گونه‌های انسانی بدهم و با کج‌ومعوج نمودن اَخم‌های‌ام و مچاله‌ کردن یه‌وری صورتم، الفاظِ ناگواری می‌شوم، گردن خمود و طوری چشمانِ طعنه‌زنش توی چشمانِ مبهوتم زل زد که خواندمش:«مردک مازوخیسیمی...مگه مرض داری؟؟؟...برو ردِّ کارت» هر دو دست به نشانه‌ی تسلیم بالا بردم، چهره‌ام دمغ شد و سوی دیگری رفتم:«اصلاً به من چه!!». هنگامه‌ی موسیقی «والس» همه‌ی خانه را دوباره برداشت... 

به اندازه‌ی چندبار اصلاح روی صورتم خمیر‌ریش مالیدم، بویِ کف‌آلودِ اکالیپتوسِ تندی توی سوراخ‌های دماغم می‌چپید- توی آیینه‌ی روشویی چشمانم به چیزی خیره شده بود که نمی‌دانم چیست؟ تیغی هم دور می‌شد و هم نزدیک- سیلابِ امواجِ موسیقی از زیرِ درِ بسته خودش را می‌لغزاند و می‌لغزید داخل؛ هوس کردم قدم بزنم و زدم، توی خیابان‌های طهرانم، حین پیاده‌روی به چه فکر می‌کردم؟ شاید به این‌که حقیقت از منظر پشه‌ها چیست؟ یا این‌که بعضی زخم‌ها را هیچ تسلایی نیست - من اساساً حافظه‌ی خوبی ندارم، مُنتها حافظه‌ی کوتاه‌مدتم شوخیِ بی‌مزه‌ایست، چرا طفره می‌روم؟! گیجیِ مفرطم. خودآگاهم همیشه با انتزاعی‌ترین شهودِ ناخودآگاهم درگیر. می‌بینم اما نمی‌بینم. نمی‌بینم ولی می‌بینم. بعدِ اصلاح و بوییدن آخرین ادکلنِ بدبویی که خریده‌ام و فِساندنش روی بریدگی‌های صورتی که بریده بودمش؛ یادم رفته بود بر لبه‌ی آخرین پنجره‌ی لنگه‌بازِ خانه‌ام چه بود و چه نبود؛ همان پنجره‌ای که گفتم بر لبه‌اش هیچ‌وقت هیچی نیست، اما مطمئنم یکی از خود‌های‌ام عمیقاً به ایمان می‌اندیشید، که باید مجدداً همه‌ی خودهای‌ام ایمان بیاورند،«ایمان بیاوریم به خدایی که سماع می‌داند».

نیمه‌شب به خانه برگشتم

چندپیمانه قهوه

نورِ زردِ آشپزخانه

خاطرم یکباره به یادِ لبه‌ی پنجره افتاد

یکی از خودهای‌ام گفت: خواب بود...

دیگری گفت: خیال!

آن‌یکی چانه‌اش را خاراند و گفت: دلت می‌خواسته این‌طور ببینی!

حوصله‌ی قهوه‌جوش سر رفت از بی‌حواسی‌ام

باورم شد...وهم بود...

رفتم بر لب‌اش سیگار بدودم...

چوب کبریت میان راه خشکید

چشمم به چیزی افتاد...

انگار جا مانده باشد

یک پر! پری که تبلورش هفت‌رنگ بود...

سهمِ من نیست...سهمِ من نبوده....سهمِ من هیچ‌‌گاه از دنیا پر نبوده...

برداشتم و بردمش به دیگری اتاق

کاوِرِ صفحه‌‌اش‌ گشودم

«یوهان اشتراوسِ» عزیز...این پر برای توست.



پ.ن:

زندگی بدون موسیقی اشتباه است

تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند (نیچه)

 


96/4/31.بدیهه‌نوشت.طهران

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهربایی دیده شده...



برچسب ها: شب نوشت پیام رنجبران ، موسیقی رقص نیچه ، درباره عالیجناب موسیقی و معاشقات مربوطه ، تنهایی موسیقی آرامش ، یوهان اشتراوس موسیقی داستان ، درباره یوهان اشتراوس ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،



«درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهرباییِ دیده شده...»

خَر نیستم! گرفته بودم مثل روز‌های سابقت نیستی. این نگاه، نگاهی نبود که نگاه می‌کرد و خودش را می‌زد به بی‌تفاوتی(؟!) همیشه نقش دخترهای جدی را جدی بازی می‌کردی، و من چه راحت بودم! گفتم:«خدا رو شکر اینجوری یه جای بی درد و سر توی دست و بالم هست»؛ حالا دیگر هرطوری که دلم بخواهد می‌آمدم به کتابخانه، می‌چرخیدم لا‌به‌لای قفسه‌ها- هندزفری و موسیقی و چای- توی ذهنم با نویسندگانِ کتاب‌ها حرف می‌زدم، گاهی درد‌دل، گاهی مویه، گاهی ستایش‌شان می‌کردم و گاهی بحثم می‌شد و دعوا و فحش‌کاری و بعدش کلافگی‌‌ام  دَمِ در سیگار می‌کشید؛ کارهایم را همان‌جا، سر و ته‌ش را جمع می‌کردم و می‌نوشتم، اصلاً نقشِ آدم‌های مَلَنگ و فکری به تنم چسبیده بود- گاگولی‌یِ موضعی- این نقش‌های هیپی‌میپی- و نقش دخترهای جدی به تو! چه خوب بود، نه؟! تا امروز!...می‌گویم: نکند بخاطر تنهایی‌ست؟! تو از اول صبح تنها بودی، همکارت نیامده بود؛ روزهای قبل پچپچه‌های زنانه و صدای وراجی‌هایتان از اتاق‌تان بیرون می‌آمد و سالن را تا رسیدن به صندلیِ من گز می‌کرد و روی شانه‌ام می‌زد و می‌گفت:«هی آقا» تا حواسم بپرد! ولی امروز از صبح تنها بودی، با کتاب‌ها لابه‌لای قفسه‌ها تانگو می‌رقصیدم و می‌چرخیدم، که ناگهان جلوم سبز شدی! نه راه پس داشتم نه پیش، لایی کشیدم توی راهر‌وهای اینور و با خودم گفتم:«این دختره امروز یه چیزش میشه!» درست حدس زده بودم؛ طبق معمول همیشه، سه چهارتا کتاب برداشتم که به امانت ببرم و گذاشتم روی میزت تا همان‌حین که اسمم را زیرلب زمزمه می‌کنی، ثبت‌شان کنی و تای ابروی بالای چشمانت را بالا بیندازی، بالای آن بزرگترین چشمانِ کهربایی‌ که تا به حال دیده‌ شده و بعد بگویی:«خوش بحالتون...همه‌ی اینا رو دوسه روزه می‌خونید!» و بعد کتاب‌ها را بگیری سمتم، تا من هم بدون این‌که جوابی بدهم با جنباندن سرم و پایین انداختنش یعنی:«ممنون» بگویم و بروم...اما این بار یکباره گفتی:«شما نمی‌تونین چهارتا کتاب با خودتون ببرین، نهایتاً سه تا». برگشتم بهت زُل زدم، نمی‌دانم اَخم هم بود یا نه؟ نمی‌دانم گره‌های تراشیده‌ بر پیشانی‌ام درشت‌تر شده بود یا نه؟ اما جابه‌جا به خودم گفتم:«این دختره امروز یه چیزش میشه!» که لبانت آرام گفت:«البته شما می‌تونید»؛ بعد هم چیزهایی نوشتی توی مانیتور کنارِ اسمم!...کیف‌ام را از کمد برداشتم و آمدم کتاب‌ها را ازت بگیرم، که آن نگاه!...

آن نگاه چه بود؟! آن چه کوفتی بود؟! ماهیت‌‌اش چه بود؟! وجودش چه؟! انرژی‌اش از کدامین دهلیز‌های ناشناخته‌ی هستی جولان داد؟! چرا تمام نمی‌شود؟! الان دو روز است تمام نمی‌شود! آن چشمانِ کهربایی تمام نمی‌شود! تا بحال اینقدر چشم‌های‌ات تمام نشده در چشم‌های یک نفر؟! تا بحال یکی بهت گفته که تمام نمی‌شود نگاه‌َت؟!...

حالا آخرین کتابی را که از کتاب‌خانه آوردم، تمام شد، خواندم‌ش، ولی تو- تمام نمی‌شوی- انگار دمادم آغاز می‌شوی؛ کاملاً تابلوست!! مطمئناً این‌بار که بیایم کتابخانه، حادثه‌ای بین‌مان تقدیر می‌شود، یا شاید شده و ممتدی در امتدادِ «ما» می‌شود...پس...پس...تلفن را برمی‌دارم، صدرا که می‌گوید: «سلام»...می‌گویم:«یه زحتمی برات دارم رفیق، کتاب‌های کتابخونه مونده دستم، لطف کن، خواستی بری اونجا، بیا ببرشون...»

دیگر به صدرا نمی‌گویم به کتابخانه نمی‌آیم...هیچ وقت!

 

پی‌نگار:

پیام‌رنجبران(وبلاگ سیناپس)

پاییز 95.بدیهه‌نوشت.


برچسب ها: شب نوشت پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان ، نقد و پیشنهاد کتاب وبلاگ سیناپس ، نقد و معرفی آثار ادبی سیناپس ، درباره چشمان کهربایی ، رنگ چشمان کهربایی ، داستانی درباره چشمان کهربایی ،

سه شنبه 9 خرداد 1396

شب‌نوشت: «تو!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،



                                                                   

«تو!»

تصمیم گرفته‌ام ازدواج کنم! دیگر کافی‌ست این بازی‌یِ مسخره‌ی تجّرد. ریخت‌م شبیه آدم‌های آویزان به یک هیچ شده. همان ابتدای صبح برای هر «اهالی‌یِ خودی» که می‌شناختم، توی تلگرام پیغام نوشتم و از قصدم باخبرشان نمودم که اگر آستینی دارید بالاش بزنید و یکی را به من معرفی کنید:«همسر». خاله‌ام فوژان گفت:«باز چی تو سرته!؟...اون دفعه که با دختر مردم دعوا کردی چون از دهنش پریده بود:سهروردی مرتده!!...یادته هر چقدر عذر خواست تو کوتاه نیومدی و گفتی: این همکارت شعورش مشکل داره فوژان...خیلی خجالت کشیدم، مردم که مسخره‌ی ما نیستن آقای عزیز». مهندسِ خودمان گفت:«کاش ازم سیانور می‌خواستی، اگه داداشِ من بودی خفه‌ت می‌کردم، صفحات 207 الی 215 "فراسوی نیک و بدِ" نیچه رو بازخوانی کن، بعد دوباره فکر کن به زیر سقف شدن با این جوندگانِ روح...ما خر شدیم تو نشو پسر...». سودابه جان گفت:«...

تن‌ام شب که به خانه برمی‌گردد، گوشی‌ام‌ پُر شده از عکس‌های این و آن، در فیگورهای مختلف  و ژست‌های فلان و بهمان. چشمان‌ام تنداتند نگاه‌شان می‌کند. بعد دست‌م گوشی را پرت ‌می‌کند آن‌طرف اتاق و سپس زیرِ چانه‌ام یک نخ سیگار می‌دودد؛‌ حالا لباس‌هایم را درمی‌آورم، و می‌رُمبم روی تخت‌خواب‌ و بعد پتو را می‌کشم روی صورت‌م و تنگ، در آغوشم می‌خوابم- انگار از پشت‌بام افتاده‌ام. آخر توی هیچ کدام از عکس‌ها «تو» نبودی. آخر، هیچ‌کدام‌شان «تو» نبودی. 

 


بدیهه‌نوشت. زمستان 95.

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: مینیمالیسم پیام رنجبران ، عاشقانه رمانتیک ، شب نوشت وبلاگ سیناپس ، شب نوشت پیام رنجبران ، جملات عاشقانه ، داستان های خیلی کوتاه ، متن های عاشقانه ،

سه شنبه 31 فروردین 1395

موش موشی

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،

                  

رفته بودم کتاب بخرم.همین دیروز؛در راه خانه خودم را گم کردم! دم در منزل توی جیب‌هایم دنبال کلیدی گشتم که صاحبش نبود.دوباره به خیابان برگشتم، همه ی کوچه ها و خیابانها را که آمده بودم گشتم.جلوی یک «کافی نت» افتاده بودم.جای کتابفروشی سابق.تا جنبیدم یکی با نوک کفشش مرا توی جوب انداخت.خم شدم تا خودم را بردارم. موشی لغزید! مرا به دندان گرفت و سُرید در سوراخی زیر «کافی نت»...حالا فقط موش می بینم! موش‌های کرواتی،موش‌های روشنفکر،موش‌های حشری،موش‌های قِرتی،ماده موشهای لوسِ بوگندو...موش‌های متوّهمِ همه چیزدان.

پیام رنجبران


برچسب ها: موشیانه ، موش بازار ، موش بازی ، موش موشی ، شب نوشت پیام رنجبران ، همه چیز درباره موش ، موش مجازی ،