جمعه 5 مرداد 1397

سرگذشت...

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پراکنده ،



غایت‌مان نیز

چون سرآغاز مضطرب بود!

 

 

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 


برچسب ها: شب نوشت ، شب‌نوشت ، شب‌نوشت پیام رنجبران ، پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس) ، سرگذشت زندگی ، سرگذشت اضطراب ،

جمعه 5 مرداد 1397

معانی تازه‌ی فرودست

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پراکنده ،




معنای دیگر «فرودستان» نردبام است؛ ابزاری که ‌شبه‌هنرمندان، نیمچه‌شاعران، مطربان، مطلق‌گرایان و سیاست‌چی‌ها پله‌‌شان می‌کنند- سنگ‌شان را به سینه می‌زنند- پای بر گرده‌شان می‌نهند، بعد که بالا رفتند به ریش‌شان بخندند، دهن‌کجی کنند، فرودستی را به مضحکه بگیرند، معنای دیگر فرودستان نردبام است، وسیله‌ است، درد است...

 

ما با نمایش وقاحت معاصریم...


 

 

 



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)



برچسب ها: شب نوشت ، شب‌نوشت ، شب‌نوشت پیام رنجبران ، مکتب وقاحت ، معانی تازه فرودست ، فرودستان یعنی چه ، فرودست یعنی چه ،

شنبه 29 خرداد 1395

فقط شب!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،

    

شاید برای خیلی‌ها نامأنوس به نظر بیاید،ولی جذاب ترین و آرامش بخش‌ترین و این گونه بگویم،تنها چیزی که توی این زندگی سی و چند ساله برایم جای خالی بسیاری از نبودها را پر کرد،شب بود!...یعنی بهترین وقت و قسمت زندگی من-طی سال‌ها شب‌زنده‌داری- مابین ساعت سه نیمه شب تا طلوع روز اتفاق می‌افتد.نمی‌دانم در این فاصله و ساعات چه بر سر شهر می‌آید یا نمی‌خواهم حرف متوهمی بزنم،ولی انگار نیمه شب‌ها چیزی که نمی‌دانم چیست دستش را از روی آسمان این شهر و خِفت آدمی برمی‌دارد،می‌توانی چنددقیقه‌ و دمی نفس بکشی،بی هیچ نگرانی و استرس یا افسوسی؛از زندگی فاصله بگیری و از بیرون نگاهش کنی و با خودت بیاندیشی که این زندگی با همه‌ی دب دبه و کپ کپه‌اش هیچ جای جذاب و ارزشی برای تو نداشت،همه چیز به سرعت برایت عادی شد و خیلی مسخره‌ و حتا مضحک‌تر از پوچیدگی بود،ولی این شب،و این نیمه‌شب‌ که کش می‌آید آنقدر که تو را در ژرفنای خودش و خودت حل کند،انگار لذت و ابهام و معنای معلقش،ارزش به دنیا آمدن داشت...

پیام رنجبران



برچسب ها: آسمان شب ، شب زنده داری ، شبانه روز ، روزمرگی ، شب نوشت ، پیام رنجبران ، خلوت شبانه ،

پنجشنبه 13 خرداد 1395

شب نوشت : کتاب بی حساب

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،





کتابِ بی‌حساب

 

 

حتا دلم نمی‌خواهد چیزی از تو بنویسم،دلم نمی‌خواهد تصویرت در ذهن هیچ خواننده‌ای حلول کند، نمی‌خواهم زیر لب با خود بگوید: چه شمایل زیبایی! نکند تو را با خود به خلوتش ببرد، نکند تو در خیالات شباهنگام دیگران بروی‌؛ دیگرانی که خود بازیچه‌ی یکدیگرند، می‌دانی درد دارد، همه‌ی اینها درد دارد، اینکه ندانم کجا می‌روی و با کی می‌روی؟ تبدیل به هناق می‌شود، راه نفسم می‌بندد!...ببینم: نکند تو صورت کبودِ مرا می‌خواهی؟!

راستی، این روزها حالِ همه خراب شده! این روزها اگر خاطر کسی را بخواهی مُضحک و مشنگ جلوه می‌کنی، به خیالِ خودشان زرنگ شده‌اند، سرکارشان با اشیاست، غایتِ لذت و آرزوی‌شان هم‌نشینیِ با اشیاست، آخر امروز همه‌ی مردم فقط نیمکره‌ی راست مغزشان کار می‌کند، قسمت حساب و کتاب‌شان، حساب همه چیز را می‌دارند، ولی بی‌کتاب. می‌خواهند تمامیِ مسائل عالم را با حساب‌شان حل کنند! حسابی که کتاب ندارد. یک لحظه صبر کن! توی روزگار بی‌کتاب شاید بشود از تو نوشت!...ولی!...ولی!...این روزها مردم توی کتاب هم پیِ حساب می‌گردند!

جای تو امن است! همین‌جا بمان. در کتابِ خیالاتِ شباهنگام مرد تنهاییِ که مادرزاد نیمکره‌ی چپِ مغزش فعال است، آنقدر که مشنگ جلوه می‌کند، همین‌جا بمان، کتاب ما حساب ندارد.


برچسب ها: شب نوشت ، حساب و کتاب ، حساب بی کتاب ، حرف حساب ، حال امروز مردم ، خلوت و تنهایی ، برای تو ،

پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395

LAMA

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،

                                                

نشسته بود.نشستن هم نشسته بود.
چای می ریخت و می خورد.حرف نمی زد،نگاه نمی کرد؛فقط چای می ریخت.

ساعتی بعد -

نشستن اش را جمع کرد و سرش را برداشت:
فردا نیامدنتان را هم بیاورید.


برچسب ها: نانام ، شب نوشت ، LAMA ، پاراگراف های من ، حرف حساب ،

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395

حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،

                



حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم

دستبند با مچ دستانم مغازله می‌کند. انگار معشوقه‌ای که پس از سال‌ها انتظار به دور تن یار دیریافته پیچیده. نگاهم را از چشمان تیز سربازی که هنوز ریش صورتش جوانه نزده می‌دزدم تا به پشت توری‌های مشبک و فولادی پنجره‌ی اتومبیل وَن زل بزنم. نمی‌دانم تا ندامتگاه چقدر دیگر مانده است؟! چقدر دیگر باید به لولیدن بی‌تفاوتِ مردمِ پیاده‌روها خیره بمانم. با تکان‌های ناگهانی خرابیِ آسفالت خیابان‌های شلوغِ شهر دوباره با سرباز چشم در چشم می‌شویم. چهارده روز بازداشت بودم. چهارده روزی که تازه‌ترین هوا بوی توالت‌های بی‌هواکش بود و هوای دادگاه که اتاق‌های کنارش بود. چهارده روزی که نخوابیدم....به اعداد روی مبایل سرباز که حالا جلوی رویم گرفته  نگاه می‌کنم.کلمات را تکه‌تکه می‌گوید :«اگه...اگ...اگه می‌خوای  تل...تلفن بزن!». می‌خواهم بگیرمش که تقه‌ی دندانه‌ی دستبند گلوی دستم را تنگ‌تر می‌فشارد. می‌گوید:« تو...تو شماره بگو...م...م..م...من می‌گیرم!». تکیه می‌دهم تا چَشمانم را آرام ببندم. هوای خنکی از سوراخ‌های نامریی ون به پس کله‌ام می‌خورد. می‌گوید:« چ...چرا تو...تو دادگاه چیزی نگفتی؟!...یا...یا...توبازجویی...چرا اینکار رو کردی؟!». قصد داشتم که بگویم! قصد داشتم که همه  چیز را بگویم. قصدم این بود که هر آنچه سالهاست در سینه‌ام انبار کرده‌ام را یکی یکی برایشان تعریف کنم. مدت‌ها بود که تصمیم گرفته بودم که بگویم. نخستین فردی را که انتخاب کردم مادرم بود. روبرویش که نشستم نگاهی به من انداخت و خواست که بگویم. چقدر پیر شده بود.چقدر شکسته. انگار آن زنی که در کودکی می‌شناختم یکی دیگر بود. چشمانش مابین پلک‌های چروکیده‌اش بغض کرده بود. خم شدم تا گیسوانش را ببوسم. عطر همان عطر مادر بود لیکن این مادر شکسته مادر من نبود. وقتی که در خانه را می‌بستم، از پشت قاب پنجره‌ی روبه حیاط گفت :«یادت باشه چیزی نگفتی»...

پیشخدمت فنجان قهوه را روی میزم می‌نشاند. نگاهم از انگشتانش تا به صورتش می‌رسد رویش را بر می‌گرداند. حتا فرصت این را نیافتم که ببینم چهره‌اش چه شکلی‌ست؟!...کافه شلوغ است. دختر و پسر. زن و مرد. لابه‌لای دود سیگار برای هم ژست می‌گیرند. ژست‌های کلیشه‌ای. انگار هرشب همه‌ی آنها را فقط توی فیلم ها می‌بینم. انگار برای هم بازی می‌کنند. انگار صورت هیچ کدام واقعی نیست. انگار زیر هر نقاب هزار حرف ناگفته خشکیده است. حرف‌هایی که با کلماتی که به یکدیگر می‌زنند زمین تا آسمان متفاوت است. حسرت می‌خورم.کاش می‌شد.کاش می‌شد من هم بگویم. یکبار تا دم دمای گفتن رفته بودم. برای زنی که در خیابان یافته بودمش. از سرما و بوران زمستان می‌لرزید. به خانه که رسیدیم از جلوی شومینه تکان نمی‌خورد. هر چند لحظه یکبار قهقهه می‌زد:« خدا خیرت بده! امشب سرما رو همه جای مشتریها تاثیر گذاشته بود...امان از یک نفر!...گرمم که شد تا صبح گرمت می‌کنم». خواستم بگویم نه! نیازی نیست، فقط...که خودش گفت :«‌اوه..اوه...از این تریپ منزوی ها هستی که یه جفت چشم و گوش کفایتت میکنه ». بعد بلندتر خندید. خنده‌هایش را دوست داشتم. مهربان بود و صادق.آدمها وقتی مجبور نباشند چیزی را پنهان کنند خنده‌هایشان شیرین می‌شود.گرم و دلچسب. در ذهنم لبخند و نگاهش را تنداتند با تمام دخترهایی که توی این چندسال آشنا شده بودم مقایسه می‌کردم. همانها که قسم می‌خوردند تنها عشق زندگیشان من هستم. که فقط با من حرف می‌زنند. که اگر من پیدا نمی‌شدم شاید هیچ وقت با مرد دیگری هم صحبت نمی‌شدند. خنده‌های هیچ کدام شیرین نبود!!...برایش چای که آوردم خوابش برده بود. چراغ های خانه را خاموش کردم. قرمزی شعله‌های هیزم سوز هال روی صورتش تا صبح رقصید....چشمانم آرام آرام سنگین شد. و سنگین‌ترین خواب زندگی‌ام بر  من غالب. وقتی بیدار شدم هیچ کس توی خانه نبود. سیگارم را خاموش می‌کنم و از کافه بیرون می‌روم...

آخرین گزینه به ذهنم رسید. دویست و پنجاه تا والیوم حل شده توی یک نصفه نوشابه‌ی خانواده. تا به محضر کسی مشرف شوم که با خودش کسانی را می‌آورد که به حرفهایت گوش می‌کنند. همان‌ها که از کودکی توی گوشم خوانده بودند که همیشه حرفهایت را خواهند شنید. همانها که نگفته به حال و روزت آگاهند. اما هیچ وقت این وعده‌ها مرا راضی نکرده بود. چرا که هر زمان می خواستم‌شان نبودند. می‌خواستم این بار توی چشمانشان حرف بزنم. بی هیچ حائلی. بی هیچ حجابی. بی‌شک این بدن مانع گفتگوی‌مان شده بود. این جنازه‌ی هشیار. این جنازه‌ای که حالا دیگر به بودنش نیاز نیست. یک چیز فدای یک چیز دیگر...وقتی سبک شده بودم و درست مثل همه‌ی وعده‌ها چند ده سانتیمتر! بالاتر از سطح تنم پرواز می کردم!...آمد. همان که منتظرش بودم.همان که قرار بود هم صحبتم شود. اما پیش از هر کلامی پنجه‌اش را روی گلویم گذاشت. و آنچنان با فشار مرا در جسمم چپاند که وقتی روی تخت بیمارستان از جا پریدم تمام سیم‌های متصل به سینه‌ی لختم بریدند. جز یکی! و جز یک صدا چیزی نشنیدم. یک صدای آزار دهنده: بیق...بیق...بیق...صدای یک ضربان شوم.ضربان قلبی که مجدد شروع به تپیدن کرده بود...

سرباز شانه ام را تکان‌تکان می‌دهد. چشمانم را باز می‌کنم. یک نخ سیگار برایم چاقیده است. می‌گوید:«بی...بی...بیا». و آنرا بین لب‌هایم می‌گذارد. چندکامِ عمیق می‌گیرم. با هجوم یکباره‌ی نیکوتین سرگیجه‌ی خوشایندی در من می‌پیچد. سرباز می‌گوید:« من...مَ...منم هیچ وقت...نَ..نَ..نشد حرف بزنم...وَ...وَ..ولی تو برای من بگو». اما پیش از هر گفتنی! درهای بزرگ ندامتگاه باز می شود. و از مشبک‌های آهنی پنجره‌ی وَن بدون هیچ حسرتی آخرین نگاه را به خیابان‌های شهر می‌اندازم.

 

*

پیام رنجبران. تقدیم به این روزهایم.  

(وبلاگ سیناپس)

حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم


برچسب ها: شب نوشت ، پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، متن های عاشقانه ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، پیشنهاد کتاب وبلاگ سیناپس ، نقد و معرفی فیلم ولاگ سیناپس ،

یکشنبه 29 فروردین 1395

خوددرگیری!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


خوددرگیری!
یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:«خیلی مزخرفید...شما اصلن بویی از احساس برده اید؟»
می خواستم بگویم:نه! هر چه هست شما برده اید،سهم ما جانور بودن است.توی دنیا همه دل دارند،سهم ما بُتن آرمه ست. و:(فقط دلِ ما دل نیست).خدا را شکر که دل داشتن عقیده نشد،والا این بار دلداران،قاضیانِ تفتیشِ دلُ و بانیان عشایِ ربانیِ آتش و گیوتین می شدند. خدا را شکر! دل نبرده ایم، اما دلمان خوش است،دلمان خوش است هر از گاهی لای غمزه ای بهمان بگویند:«مزخرفِ بی احساس» که ماسکِ دل روی صورتمان بال بال نزند که بشود: بالماسکه.خدا را شکر که سوته دلی را هم برای خود بهانه نکرده ایم که ژستِ بودنمان لای یک پُک به سیگار و گفتن یک:«آه..لعنتی» خلاصه شود.تو بگو؟! تمام وسعتِ قشنگی های دلدادگیِ دنیا چند جریب است؟! هر چه هست، سندش مهر و موم شده لای بنجاق تقدیم به شما. با همان مزخرف بودنمان می سازیم که کنتراست دنیا را آنقدر که مزخرفان حفظ کرده اند، دلداران جز «آخ» ناله های عاشقانه گره ای نگشوده اند. 

پیام رنجبران


برچسب ها: شب نوشت ، خوددرگیری ، پیام رنجبران شب نوشت ، خوددرگیری شب نوشت ، نوشته های پیام رنجبران ، داستان خیلی کوتاه ، واگویه ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2