شنبه 25 شهریور 1396

شب‌نوشت: «وقتی سیگار تمام کردم!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


«وقتی سیگار تمام کردم!»

 

                                                                                                           

 

خانه بودم!

روی مُبل نشسته بودم!

با نوک انگشت‌اشاره‌اش چنددفعه محکم، خیلی محکم سمت‌ِچپ‌ِ سینه‌اش کوبید و گفت:«تو اینجایی!...بفهم مرتیکه...همیشه اینجا بودی».

این پایم روی آن یکی انداختم تا نگاه‌ام دودِ سیگارم را دنبال کند که آرام، خیلی آرام زیرِ نورِ نارنجیِ لوستر روی هم می‌لمید، غوط می‌خورد، می‌لمید، غوط می‌خورد، مثلِ مه، مثلِ غبار، مانندِ سال‌ها زندگیِ گم‌شده‌...

طوری روی دست‌ام زد که سیگارم پرید کفِ اتاق و بی‌مهابا قِل‌ خورد رفت زیر میز، همان میزی که برقِ چاقو‌ی قلم‌تراش‌ روی آن چشمان‌ام را با خود بُرد، همان میزی که قلم روی کاغذی که دیگر سپیدی نداشت بارها جیغ می‌زد:«غیاب».

مقابلم روی زمین نشست، انگشتانِ اشرافی‌اش روی زانوانم نشست؛

چیزی شبیه سال‌ها بی‌خبری، سال‌ها حصار، سال‌ها واژگانِ متروکه در من، چیزی شبیه باران در چشمانِ دُرشت‌ِ او شکست، چیزی شبیه فراموشی که ناگه به خاطرت بیاید جیغ کشید:«تو اینجایی!...توی قلبم...توی قلبم...اینجا هیچ‌کس جز تو نبوده!» بعد لابه شد:«خواهش می‌کنم بفهم».

شاید هنوز می‌دانست وقتی طره‌ی موهای شلخته‌اش روی پیشانی‌ی بلندش، روی ابروهایش، روی مدارِ نگاه‌اش می‌ریزد، سیاره‌ای مجهول در کهکشانِ راه نامعلوم تصمیم به نچرخیدن می‌گیرد؟

شانه‌های ظریف‌اش می‌لرزید، صورتِ استخوانی‌اش می‌لرزید:«چطور بهت ثابت کنم؟...هان؟....آقای خوشنویس، آقای فیلسوف، آقای همه‌چیزدان...می‌دونی چرا رفتم؟! بخاطر همین سکوت‌هات...کُشنده‌اس...کُشنده‌اس...بخاطر اون طرز نگاهت...که آدم همش به خودش شک می‌کنه...اون چشمای طعنه‌زنت...همیشه طوری نگام می‌کرد...انگار من دروغگو‌ام...من دروغگو نیستم...هیچ‌وقت نبودم.»

تاب نیاوردم!

شانه‌های‌ نازک‌اش را سفت گرفتم، از جا بلندش کردم، بلوزش را بالا زدم، درآوردمش، تکه‌های لباس‌اش را، درآوردم، روی میز خواباندمش، تقلا نمی‌کرد، زبانْ محصور در سکوت بود، خاطراتِ بستری مرور می‌شد، تقلا نمی‌کرد، کف دست‌ام را روی جناغ سینه‌اش گذاشتم، پرنده‌ای زیر دستم می‌تپید، نگاهی به نورِ نارنجیِ سقف لغزید، قلم‌تراش را برداشتم، همان‌که تیزیِ نوکش سوزن است، بالا بردم و محکم بالای سینه‌ی چپ‌اش کوبیدم، چاقو بی‌معطلی، بی‌ملاحظه فرو رفت! چیزی شبیه سال‌ها بی‌خبری، سال‌ها غیاب، سال‌ها دربه‌دری سینه‌اش را درید، انگشتانم لبه‌های بریدگی را گرفت و مابینِ اعتراضِ دنده‌هایش گشودش تا چشمم به قلبی بیفتد که می‌تپید، می‌تپید، نگاهی که التجا می‌کرد، نوک چاقو باز جُنبید، چاک‌ِ دیگری روی قلب‌اش انداخت، قلب‌ تقلا می‌کرد، نمی‌خواست، اما انگشتانِ شست‌ام زبان نمی‌فهمد، شکافِ قلب وا داد،،، راست می‌گفت! یکی آنجا بود، یکی درون قلب‌اش نشسته بود، یکی شبیه من،،، اما من نبودم.

وقتی از درِ خانه بیرون می‌رفت موهایش روی پیشانی‌‌اش ریخته بود؛

زیر میز می‌گردم، سیگار تمام کرد‌ه‌ام.

 

 



نوشته: پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


شب‌نوشت‌ها



برچسب ها: وقتی سیگار تمام میکنم ، وقتی سیگار تمام کردم ، شبنوشتها پیام رنجبران ، نقاشی جکسون پولاک ، سیگار غیاب دروغ ، راز قلب ، وقتی سیگار تمام میشود ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic