این نوشته‌ام، مهر 98 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!


درباره‌ی «هرمان هسه»

به بهانه‌ی رمان «گرگ بیابان»

ترجمه: کیکاوس جهانداری

*

روایتگر زندگیِ باطنی

پیام رنجبران

«هرمان هسه» نویسنده‌ی شگفت‌انگیزی است که دو «زندگی‌نامه» دارد! یکی از این زندگی‌نامه‌ها مانند دیگر مردمان در زمان تقویمی و توالیِ زنجیره‌وار تاریخ قابل تعریف است و از اینرو می‌توانیم درباره‌اش بگوییم: وی سال 1877 در آلمان متولد شد، از طریق کتابخانه‌ی پدربزرگش با جهان کتاب‌ها و ادبیات آشنا شد، توسط پدر و مادرش که در هندوستان مبلغان مذهبی بودند با تفکرات فلسفی هند و جهان‌بینی شرق درآمیخت؛ در پانزده‌ سالگی به دلیل روحیه‌‌ی حساس و شکننده‌اش و در اعتراض به نابرابری‌های جامعه و تضادهای درونی‌‌‌ که با پدر و مادرش داشت، از مدرسه‌ی کلیسایی «ماول‌برون» گریخت و بعدتر دچارِ آنچنان افسردگیِ حادی شد که خانواده‌اش گمان می‌بردند «جن‌زده» شده، به همین خاطر او را تحت‌نظر یک «جن‌گیر مدرن»(!) گذاشتند که سرانجامش اقدام به خودکشی «هرمان»‌ جوان بود؛ سپس او را به آسایشگاه مخصوص بچه‌های ناتوان ذهنی سپردند. آن‌ها تقریبا هر گونه حدسی درباره‌ی احوالات او می‌زدند جز این‌که این فرد یک نابغه است. بعدها وقتی «هرمان» از چنگ این قضایا جان سالم به در بُرد به شغل‌های مختلفی از قبیل ساعت‌سازی، باغبانی و کتاب‌فروشی پرداخت. او نقاشی می‌کشید و شعر می‌سرود تا به این نتیجه رسید که فقط می‌باید «نویسنده» باشد. در نهایت وی که به سبب مشکلات سیاسی مجبور به مهاجرت از کشورش آلمان به سوئیس شده بود در سال 1946، به‌خاطر «قدرت اعجاب‌انگیز نویسندگی، شکوفایی اندیشه و شجاعت ژرف در بیان اندیشه‌های انسان‌مدارانه و سبک عالی نگارش» موفق به دریافت جایزه‌ی «نوبل» ادبیات شد. «هرمان هسه» نویسنده‌ای است که به‌راستی می‌باید او را در زمره نویسندگانی قرار داد که با تمام وجود دغدغه‌ی رعایت حقوق «انسان» را داشت و همچنین در جهت حل مشکلات فکری و بحران‌هایی چون «پوچی» و فقدان معنا که وبالِ گردنِ زندگی انسان معاصر است جهد و کوشش فراوان کرد. اما زندگی‌نامه‌ی دیگر او در ظرف زمان تقویمی و یومیه نمی‌گنجد و خبر از یک زندگی عمیق درونی می‌دهد که برای شرح آن فقط باید واقعیت زمان و مکان دیگری را مفروض گرفت. اگر زمان تقویمی، زمان جسم است و بر حسب کمیت پایه‌گذاری شده است، این زمان، زمانی انفسی(روانی) است. زمانی کیفی که در آن گذشته و حال و آینده در یک نقطه با هم تلاقی می‌کنند. در اینجا رخدادها می‌توانند جای خود را تغییر بدهند. بر این اساس آدم‌هایی که در زمان‌های تاریخی متفاوت از هم زندگی می‌کرده‌اند، می‌توانند به ملاقات هم بروند. این افراد که بیشترشان، از برجسته‌ترین انسان‌هایی هستند که تا به حال گام به عرصه وجود نهاده‌اند، توالی زمانی را می‌شکنند و با یکدیگر دیدار می‌کنند. «هرمان هسه» داستانی دارد با عنوان «سلوک به سوی صبح» که از منظر کارشناسان و منتقدان خودزندگی‌نامه‌‌اش تلقی می‌شود که او در آن اثر به این سوی متفاوت از زندگی‌اش پرداخته است. روایتی که شرح سلوک درونی‌‌ اوست و توصیف جلساتی که در آن‌ها حضور به هم می‌رسانده است. جلساتی که جالب اینجاست بزرگانی چون زرتشت، افلاطون، لائوتسه و موتسارت و...نیز در آن شرکت جسته و به ملاقات دیگر اعضا می‌آیند. باری بدین‌سان ما با نویسنده‌ای روبرو هستیم که علاوه بر شناخت دقیق واقعیتِ واقعی زندگی، درک حوادث و مسیر تاریخ معاصرش-از جمله پیش‌بینی‌ جنگ‌ بزرگ جهانی دوم- و همچنین فهم وضع و حال انسان‌های پیرامونش، به درک «عالم خیال» نیز جهت اندیشیدن مجهز است. البته لازم به ذکر است منظور از این «خیال» آن نیست که اغلب آنرا مترادف با توهم و موهومات می‌گیرند، بلکه ساحت واسطه‌ای است میان «عالم عقلی محض» و «عالم مادی». همان عالمی که به نوعی می‌توانیم آن‌را معادل با «اقلیم هشتم» سهروردی یا «عالم مُثل» افلاطونی بخوانیم. ساحتی که به گفته‌ی «ابن عربی» «مراتب فروتر و مراتب برتر عالم به هم می‌رسند» و فهم آن به «خودشناسی» و در نهایت «خداشناسی» منتهی می‌شود. اما حالا که می‌گوییم «خود»، پای ضمایر «خودآگاه و ناخودآگاه» نیز به ماجرا کشیده می‌شود و در پی‌‌اش متفکر برجسته‌ی دیگری یعنی «کارل گوستاو یونگ»، چرا که می‌توانیم به نوعی این ساحت را مرادف با همان الگوهای «ضمیر ناخودآگاه فردی و جمعی» او بگیریم؛ و ناگفته پیداست هر چه فرد درباره‌ی ضمایر خویش و لایه‌های ذهنی‌اش از قبیل «خودآگاه و ناخودآگاه» بیشتر بداند، بالطبع نسبت به «خود» شناخت بیشتری به دست می‌آورد و در پی‌اش با زندگی به نحو بهتری مواجه می‌شود. اما آنچه رفت در واقع «کلید درک» داستان‌های «هرمان هسه» این نویسنده‌ی شاخص آلمانی است و این‌که در داستان‌هایش چه اتفاقاتی و در کجا و در چه موقعیتی در حال رخ دادن است: یعنی با در نظر گرفتن «عالم خیال» و شیوه‌های خیال‌ورزی، غوطه خوردن در سطوح متفاوت آگاهی و نفوذ در عمق ضمیر ناخودآگاه آدمی.

«هرمان هسه» نویسنده‌ای است که خواننده‌اش را با «زندگی باطنی» آدمی و دیگر جنبه‌ها و ابعاد قدرتمند وجودی‌ انسان آشنا می‌سازد. اما یکی از مهم‌ترین آثار این نویسنده رمان «گرگ بیابان» است که در سال 1926 به رشته تحریر درآمده است. از آن سنخ آثاری که همانند دیگر نوشته‌های «هسه»، مشمول گذشت زمان نمی‌شود و درست مانند اندیشه‌های جاری و ساری نویسنده‌اش در طول تاریخ حرکت می‌کند و همیشه تازه است. شخصیت اصلی این رمان که مردی پنجاه ساله به اسم «هاری هالر» ملقب به «گرگ بیابان» است، یکی از جالب‌ترین شخصیت‌های داستانی و البته پیچیده‌ترین‌های آن‌هاست. او فردی است که با خودش، زندگی‌اش و هر چه که او را در برگرفته از جمله جامعه‌ی پیرامونش مشکل دارد. مردی که درباره‌ی او در داستان آمده است:«رنج‌کش بود، مردی که عمیقاً و علی‌الدوام رنج می‌برد...بیماری این مرد رنج‌کش ناشی از علل طبیعی و بدنی نیست، بلکه معلول آنست که استعدادهای سرشار او با قوایش هم‌آهنگی ندارد...هالر در عالم رنج کشیدن از نوابغ است»(ص 47). مردی که نیمی انسان است و نیمی گرگ و این دو نیمه مدام با هم در حال مجادله‌اند؛ از سویی رو به عالم بزرگ و لایزال دارد و از سوی دیگر خودش و فضای پیرامونش مدام او را در هم می‌کوبد و می‌شکند. اما به این منوال «هاری» آنقدر رنج می‌برد که راه دیگری جز خودکشی به ذهنش نمی‌رسد و درست در همان وقتی که برای انجام این کار به سمت خانه‌اش می‌رود در میکده‌ای،‌ زنی به نام «هرمینه» با او شروع به گفت‌وگو می‌کند. «هرمینه» از تمامی چم و خم‌های «هاری» مطلع است و همین‌طور از رنجی که می‌برد. او «هاری» را به همراه خودش به هزارتوی‌های درونی‌ِ «هاری» و عمیق‌ترین لایه‌های ذهنی‌اش می‌برد. «هاری» می‌بایست چیزهایی را به چشم خود ببیند! به باور من «هرمینه» همان «سوفیای جاویدان» و خردمندی است که اغلب در داستان‌هایی ظاهر می‌شود که شخصیت اصلی دست به سفری درونی و کشف و شهود می‌زند؛ همین‌طور در متون کهن و اساطیری، روایات عرفانی و مکاشفه‌های عرفا این شخصیت که به نوعی همان «آنیما»ی «یونگ» است، دیده می‌شود. «هرمان هسه» درباره‌ی داستان‌هایش می‌گوید:«تمام این داستان‌ها مربوط به خود من بودند، بازتابی از راهی که در پیش گرفته بودم، از رویاها و آرزوهای پنهانم و از رنج تلخم». می‌خواهم بگویم راهکارهایی که «هرمینه» در اختیار «هاری» برای ادامه‌ی حیات می‌گذارد در واقع از زبان «هسه» برای «گرگ‌های بیابان» بیان می‌شود. مسیری که می‌باید طی کنند تا نیمه‌ی انسانی و نیمه‌ی گرگی‌شان در آن ساحت متعالی که اضداد برطرف می‌شوند به اتحاد برسد. او برای این طی طریق که در رابطه‌ی مستقیم با زندگی نیز هست سفارش‌هایی می‌کند از جمله این‌که در عین حالیکه زندگی جدی گرفته می‌شود نباید از نگاه شوخ غافل شد و از آن مهم‌تر اهتمام به «خندیدن»! و به نحوی بر این مساله تاکید دارد که آدمی به یاد آن فیلسوف خنده‌زن یعنی «فردریش نیچه» می‌افتد که می‌گوید:«آن‌که بر فرازِ بلندترین کوه رفته باشد، خنده می‌زند بر همه‌ی نمایش‌های غمناک و جدی بودن‌های غمناک». آیا «هاری هالر» ملقب به «گرگ بیابان» در این مسیر پیروز می‌شود؟ پایان‌بندی این رمان جزو نقاط عطف داستان است!



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نگاهی به «سلوک به سوی صبح» هرمان هسه(اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان گرگ بیابان ، نقد رمان گرگ بیابان هرمان هسه ، هرمان هسه روایتگر زندگی باطنی ، زمان انفسی ، عالم خیال ، اقلیم هشتم سهروردی ، زندگی نامه هرمان هسه ،

یکشنبه 14 مهر 1398

درباره‌‌ی سلوک به سوی صبح (هرمان هسه)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



درباره‌‌ی سلوک به سوی صبح

هرمان هسه

(برای یک دوست)

پیام رنجبران

این داستان در دو سطح ذهنی و عینی پیش می‌رود، گرچه بیشترِ بخش‌های آن ذهنی است و سهم عمده‌ای از روایت در این سطح جریان دارد، چرا که اساسا این داستان شرح سفری است درونی جهت کشف و شهود که در روایت به ‌ظاهر «سفری جسمانی» می‌نماید و همان‌طور که نویسنده می‌گوید: بنا به معذوریتش برای ممانعت از افشای اسرار حلقه آنرا بدین‌گونه یا به زبان رمز نشان می‌دهد. این داستان، سفری اشراقی به ژرفنای درونیِ «هرمان هسه» است که با نام مستعار در آن حضور دارد. تمامیِ جریانِ آن مسافرتِ اعضای حلقه و گشت‌وگذارهای سی چهل صفحه‌ی نخست روایت، ذهنی و در عمق ضمیر ناخودآگاه راوی اتفاق می‌افتد. ناپدیدشدن «لئو» و بیقراری و گم‌گشتگی اعضای حلقه برای جستن‌اش نشان از سوالاتی دارد که برای آن‌ها پیش می‌آید لیکن فقط «لئو» قادر به پاسخگویی‌ می‌تواند باشد و نویسنده این مساله را بدین گونه نشان داده که وسایلی از اعضای گروه در کولبار «لئو» بوده که با ناپدیدن شدنش، آن‌ها نیز از دست رفته است؛ و بدین‌سان فقدانِ «لئو» را که عارضه‌ای کمرشکن برای اعضای گروه به شمار می‌آید، چنین به دیده می‌آورد. دیدارهای اعضای حلقه نه این‌که هیچ نمودی از جهان جسمانی در خود نداشته باشد، بی‌تردید چنین دیدارهایی روی داده است اما ملاقات‌های اصلی جایی در خارج زمان و مکان حاضر به وقوع می‌پیوندد(جایی در ضمیرناخودآگاه‌شان/ زمان و مکانی انفسی که می‌توانیم آنرا تقریبا مرادف بگیریم با همان «اقلیم هشتم» و «شرق میانه‌»ی سهروردی یا عالم مُثُل افلاطونی) کما اینکه می‌بینیم افراد سرشناسی در جلسات حضور دارند که سال‌ها و حتی قرن‌ها از مرگ‌شان می‌گذرد و از قضا همین حضورشان در داستان- هر چند در حد یک اشاره- به باور من از نقاط جالب آن محسوب می‌شود چرا که وقتی به زندگی‌نامه‌های این افراد رجوع می‌کنیم- البته آن‌هایی که در دسترس قرار دارد یا بر صحت استوار است- نشانه‌هایی از حضور و تعلق‌شان به حلقه مشاهده می‌شود؛ و همچنین همین اشارات می‌تواند روشنی‌بخشِ دلایل نبوغ اسرارآمیزِ برخی‌شان، از جمله «موتسارت» باشد که مثلا در هفت سالگی‌ اولین سمفونی و در دوازده سالگی‌اش نخستین اپرای کامل خود را می‌نویسد؛ تو گویی جان‌ خلاق اینان در سرزمین بکر و حاصل‌خیز دیگری ورای آنچه سایرین می‌بینند و هستند، به سر می‌برد. منظور این‌که به نوعی هم وجه تمایزِ آبشخورِ این هنرمندان با دیگران، برای خلق آثارشان را به رخ می‌کشاند که البته به لحاظ روانشناسی هنر و زیباشناسی هم قابل تامل است؛ بی‌گمان آثاری که از عمق ضمیر ناخودآگاه و به دیگر سخن، از جانِ هنرمند به منصه ظهور می‌رسد با دیگر آثار متفاوت‌اند و همچنین توان، تاثیر و ماندگاری‌شان نیز به همان اندازه‌ای است که شاهد آن هستیم! و علاوه بر موتسارت، جالب‌ توجه این‌که همان‌طور که گفته شد، راوی از حضور افرادی چون، زرتشت، لائوتسه، افلاطون،کسنوفون، فیثاغورس و...در جلسات نام می‌برد. رویهمرفته خوانشِ این داستان بر اساس آرا و اندیشه‌های «کارل گوستاو یونگ» می‌تواند بسیار مفید و راهگشا باشد مثلاً جست‌وجوی راوی برای یافتنِ آن شاهزاده، تلاش او را برای پیدا کردن «آنیما»ی خود ابراز می‌کند و تمنایش جهت وحدت و یکپارچگی‌اش با او؛ همچنین نگاه به داستان از دریچه‌ی اسطوره‌‌خوانی و مقایسه‌ی آن با متن‌های کهن، عرفانی و سفرنامه‌های دیگری که در این مقوله به رشته تحریر درآمده است؛ شخصا این روایتِ «هسه» بیشتر از این مناظر برایم جذابیت داشت. در کل «سلوک به سوی صبح» داستان جالبی است اما به گمانم برای ارتباط برقرار کردن و پیوستگی با آن نیاز به پیش‌زمینه‌ای در مورد چند و چون این سنخ آثار وجود داشته باشد، به ویژه این‌که «هسه» رویدادها و موقعیت‌های روایت و این‌که حالا «واقعا چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟» یا از آن مهم‌تر «اینجا کجاست؟» را زیر حائل ضخیمی از تمثیل و زبان رمز پنهان کرده است؛ تا حدی که آن بیت «مثنویِ» حضرت «مولانا» در ذهن آدمی تداعی می‌شود:«هر کرا اسرار حق آموختند/ مهر کردند و زبانش دوختند» یا به لحاظ زبان رمزی‌اش جهت ممانعت از ورود نامحرمان به متن، آن بیت جناب «حافظ»:«با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...». ترجمه‌ی متن که عالی است و آقای «سروش حبیبی» واقعا دست‌مریزاد دارد؛ گرچه در راستای این سنخ آثار علاوه بر برخی دیگر از داستان‌های «هسه» که در نوع خود فوق‌العاده‌اند، شخصا «رهنمودهایی برای نزول در دوزخ» نوشته‌ی «دوریس لسینگ» را می‌پسندم که چه به لحاظ جذابیت‌های داستانی و چه به لحاظ شرح چنین سفرهای اشراقی، تمام و کمال به شمار می‌آید و البته به شکلی دیگر رمان «کافکا در کرانه‌» نوشته‌ی «هاروکی موراکامی» و سفر شخصیت اصلی‌اش و افتادن گذرش به آن جنگل...

 


 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: کتاب سلوک به سوی صبح ، سلوک به سوی صبح هرمان هسه ، هرمان هسه دمیان ، زمان انفسی ، ضمیر ناخودآگاه یونگ ، گوستاو یونگ هرمان هسه ، داستان عرفانی ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات