سه شنبه 9 خرداد 1396

شب‌نوشت‌های بداهه:«سوغات اصفهان»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


«سوغات اصفهان»

تازه از اصفهان رسیده‌ای (تازه؟!) سرمای طهران می‌ترکد و می‌سوزاند و حوالی سه صبح است انگار که به اولین خطی گفتی:«دربست!» و پریدی بالا. سرما بی‌تابت کرده بود یا سوغاتی که با خود آورده بودی؟! توی پیکان عهد بوق که حینِ دَرق دُروق، جان‌‌ش را روی اسفالت خیابان‌های شهر عُق می‌زد و دیگر این چیزها برایت مهم نبود، ولوو شدی و لرزیدی و عرق سرد بر گرده‌ات سُرید و گوش‌ات را سپردی به امواج رادیو و چشم‌ت را دوختی به طهران! طهرانِ تو، طهرانِ جان‌ت! و زیر لب گفتی دیگر از تو نمی‌روم. آوای «فرهاد» بر رعشه‌ی استخوان‌های‌ات آوار شد:«بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی... » فهمیدی چیزی تا عیدی نمانده که هیچ از آن یادت نبود، و بعد صدای گوینده که متنی را می‌خواند انگار:«هموطنان جان...عزیزان ماه...نیمه‌شب‌ زیبای اسفندماه...» با خودت گفتی دم‌شان گرم، نشئه کرده‌اند و می‌خوانند و می‌گویند و حالِ ما را باش! در مسیرِ تا خانه به چه فکر می‌کردی؟! تصاویر چه مبهم و کدر شده‌اند، چرا چیزی یادم نمی‌آید؟! طهران می‌گذشت و تو می‌گذشتی بر طهران. به خانه که رسیدی معطل نکردی، مگر تعلل جایز بود؟! مگر می‌توانستی نشوی؟! این بودت نبود بود و شدن‌ت نیاز. لابلای ساک پیِ سوغاتی‌ات گشتی، یافتی و همه‌اش را کشاندی توی سرنگ، مکافاتی بود مشقّتِ تعیین دادن رگ‌های یخ‌زده‌ و قیطانی‌ات در نیمه‌ شبِ اسفندماه، خون را که در سرنگ دیدی، همه‌ی سوغات را هُل دادی داخل، که بشوی و شدی و ا..ین..جا...کج...ا..ست!؟...هیچ...فرامو...ش...ی....نابو..د..هلخع..اهغعبفغ...عبعبهبغ...هعابیعفبفغی

 


بدیهه‌نوشت. به یادِ محسن.سالگرد.

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: شب نوشت های بداهه ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان ، مینیمالیسم پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان های خواندنی ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، پیام رنجبران وبلاگ سیناپس ،

سه شنبه 24 اسفند 1395

«تولّد داریم، متولّد نداریم!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،



«تولّد داریم، متولّد نداریم!»


هیچ‌وقت، هیچ‌زمان روزِ تولّدِ هیچ‌‌کس به خاطرم نماند. نه این‌که تعمدی در کار باشد یا بخواهم یک‌جور ژست مردانه بگیرم، نه! بیشتر شبیه یک رازِ ناشناخته بود که با وجودِ همه‌ی تلاش‌هایم هیچ‌گاه به حکمت آن پی نبردم. ممکن بود چندین سال با یک زن زندگی کنم ولی این‌که روزِ تولّدش به خاطرم بماند و آن روز با یک شاخه‌ گل ولبخندزنان داخل خانه شوم، هرگز. با وجودی ‌که اغلب بعد از دعواهای مفصل بر سرِ این ماجرایِ مزمن، هر کاری که لازم بود انجام می‌دادم تا صدا و رنگِ این روز برای او خاص و دلپذیر باشد، اما زیاد فایده‌ای نداشت. زن‌ها این مسائل را خیلی جدی می‌گیرند...


برچسب ها: داستان کوتاه پیام رنجبران ، تولد داریم متولد نداریم ، داستان کوتاه رمانتیک ، داستان کوتاه عاشقانه ، نویسندگان معاصر و جوان ،

پنجشنبه 27 خرداد 1395

داستان کوتاهِ یک قلندر

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،

                      

قلندر

 

تو را می‌بینم که گوشه‌ای در تاریکی نیم مرده‌ای چمباتمه زده‌ای.گوشه‌ی پیاده‌رو. توی تخت‌خواب دراز کشیده‌ام و مابین وول خوردن سوناتِ مهتابِ بتهوون زیرِگوشم ساعت صفر شب است. لای پرده‌ی اتاق را که پس می‌زنم نور زرد بی‌جان چراغ خیابان اُریب روی سرت ریخته. پوست گونه‌های استخوانیت می‌لرزد. می‌پرد. بدنِ نحیفت دیگر طاقتش طاق شده. و روحت و نگاهت که نمی‌دانم به دوریِ کدامین خلاصی خیره شده...نیم‌خیز پنجره اتاق را باز می‌کنم.تا صدایت بزنم: «محسن!»

لرزش گوشی تلفنم روی عسلیِ چوبیِ کنار تخت حواسم را می‌پراند.

: «بله؟!»

- «محسن مرد! »

سکوتم ساکت فقط گوش می‌کند!..میخواهم بگویم: «محسن! سالهاست که مرده». نمی‌گویم...

- «فردا بیا بهشت زهرا ! اگه می‌تونی؟!»

از خودم دلم بهم می‌خورد. بجز خشداریِ عادیِ صدایِ : پاسخ دادنم! که فقط ته مانده‌ی خراشش توی سرم هنوز ناخن می‌کشد، یا نارساییِ جمله‌های پراکنده‌ام،، جز این‌ها انگار نه انگار که محسن مرد...در بالکن سیگاری می‌گیرانم و کنار طهران دود‌خوران به قامت شب خیره می‌شوم...و ستاره‌ها و ستاره‌ها و ستاره‌های نامریی. خاموش. هیچ حسی ندارم. نه بغضی نه گریه‌ای...و نه حتی قطره‌ای اشک...

شاید دل سنگ شده‌ام...یا شاید دیگر به این رویِ زندگی عادت کرده‌ام. عادی شده!...که هرازگاهی بشنوم یکی مرد. یکی رفت. یکی را دیگر قرار نیست هیچ وقت ببینم. یا شاید...

یکباره توی هال دو پنجه‌ی دست همزمان روی کلاویه‌های پیانو می‌کوبد: دَنگ...دَنگ...دَنگ. پیشانیم را که روی نتهای پارتیتورمی فشارم: نه...نه!

نه! لعنت به من، این بدترین جمله‌ای‌ست که به ذهنم می‌رسد...زیرلب می‌گویم: «راحت شد!»

چرا؟!...چرا به این نتیجه رسیدم؟! چون انگیزه‌ای برای زیستن نداشتی؟! یا اینکه جوالِ همزمانِ چند بیماری که تمام تارهای تنت را به پودش دوخته بود؟!...

افکارم مدام شکل می‌گیرد و روی چهره‌ی شب به مژگانِ خاموشیِ ستاره‌ها آویزان شده؛ فرو می ریزند...

حالا با هم نشسته‌ایم کنار گل‌های شب بوی ویلای شما...یادت هست رفیق؟! همان گل‌ها که سال‌ها بعد همشان پژمردند. پلاسیدند. تو ماجرایی که یادم نیست چه بود! را با آن لحن مسخره‌ات تعریف می‌کنی و مابینش آنقدر ریسه می‌روی که مجبوری مدام با کف دست به پیشانی‌ات بزنی...یادت هست رفیق؟!

 بچه ها توی اتاق تخته نرد بازی می‌کنند، صدای داد و بیداد و کَل کَل کردن‌شان هنوز توی گوشم می‌پیچد...و تو برایم خواندی! با آن صدایت که آوازش گاهی زیبا بود و گاهی سینه‌سوز گاهی غیرقابل تحمل...می‌دانستی به شنیدن:«گلِ بارون زده» آلرژی دارم! بسرم می‌زند...همان را می‌خوانی: گل بارون زده‌ی من/گل یاس نازنینم/ می‌شکنم پژمرده می‌شم/ نذار اشکاتو ببینم...امیر! کنارمان نرسیده ادامه‌اش را با رسایی آن صوتِ داوودی که گام اوجش آسمان بهشت و زمین جهنم را بهم می‌دوخت، می‌خواند: سر به زیر دلشکسته/ نازنینم/ اگه ساده است باسه تو گذشتن از من...

یادت هست رفیق؟!در شهر دیگری دانشجو بودم. چند روز خبرِ مرگ امیر را به من ندادید. همه‌ی شما پنهان کاری کردید. می‌دانستید امیر که رفت! دیگر اعتقادی به زنده بودن ندارم...ای کاش من هم رفته بودم. ای کاش بعد از امیر رفته بودم. ای کاش بجای امیر رفته بودم. چه مضحک بود ماندنم بعد از او، و چه مضحک است بلندی این شب‌های من. و چه مضحک است پستی این روزهای من. به او بگو:«نامرد چرا دیگر بخوابم نمی آیی؟!»...چه گناهی کرده‌ام که بازمانده‌ی شما شدم؟!

حالا صبح می شود! نمی‌آیم مرد!...نمی‌آیم. امروز برای خاک‌سپاری تو هم نخواهم آمد. اگر هوس دیدار به سرت زده تو بیا، یا مرا ببر...

حالا سال‌هاست که ندیده‌ام تو را. نخستین دیدار بعد از چندسال.آوار زندگیم بردوش، در به در مهاجر شهر و کشورها. خسته و درمانده. برگشته بودم، روی کاناپه‌ی خانه باغ حاج علی زیر بوی توت‌پزان خوابم برده بود. زمان از دستم در رفته بود. حساب شب و روز را. روی سینی چند فنجان چای با آب نبات در دستت و آن کلاه لبه‌دار رنگاوارنگ بر سرت!...چشم که باز کردم نشناختم تو را. مسعود گفت: «محسنه!»...امشب هم مسعود خبرم کرد.گفت: تو رفتی!...که روز آخر خانه‌ی او بوده‌ای. که خوابیده‌ای. که بیدار نشده‌ای.که رسانده‌ات به بیمارستان.گویی حساب پس می داد.گفتم:«زودتر! چرا زودتر بیمارستان نبردی؟!»..گفت که خوب بوده‌ای. که فقط خسته بوده‌ای.که دیگر خودت خسته بوده‌ای.که تازه مرخص شده بودی.که دیگر خودت خسته بوده ای...خسته بودی رفیق؟! می‌دانم خسته بودی!...بغل دستم نشستی روی کاناپه! با همان نگاهِ معصومِ ذاتیت خجالت می‌کشیدی بهم بگویی:«شکستی رفیق! کجا بودی این چند سال؟!»...همان چندسالی که تو را ندیده بودم. همان چندسال که تو لابلایش لکنت گرفته بودی و من نخست نمی‌دانستم چرا اینگونه می‌گویی: «رِ...رِ...رِفیق!» تو لکنت گرفته بودی و من بوی خستگی. و دیگر نمی‌خواندی! حالا التماست هم می‌کردند نمی‌خواندی!...تا من دوباره گیرت بیندازم، تا غروب که لای درخت‌های باغ قدم بزند.که روی جمعه راه برویم. که آشناها را...سال تا ماه نبینیم و من بگویم:«یه چیزی بخوون برام»...و تو نیمخندی بزنی بعد:«گُ...گُ...گُل...با...با...بارون زده‌ی من!»

و رگه های باد که تکه‌تکه کلماتت را با خود برد و برد و برد تا آن روزهای خوش نستالژی...

سونات مهتاب بتهوون صدبار زیرگوشم مکرر می‌شود،دیگر به کسی نمی گویم:«موزارت گوش کن!» دیگر برای هر درددلی یک پاسخ ندارم: «موزارت گوش کن»...دیگر به روی خدا هم نمی‌آورم:«موزارت گوش کند».که اگر گوش می کرد، مصبش را شکر! این همه درد و مرض یکجا به قالب یک تن نمی‌ریخت، که خستگی را خسته شود...بتهوون گوش می‌کنم! که کر شوم، که دیگر نشنوم: محسن مرد...

آخرین بار! کی دیدمت؟! یادت هست رفیق؟!...آخرین بار که گفتم:«میارمت پیش خودم.تو خوب شو.میارمت پیش خودم».اما تو گویی می‌دانستی بهبودی در کار نیست و من هم، نه از جواب کردنِ شبه طبیبان که تره برای اراجیف‌شان خرد نمی‌کردی و من هم، نه!من از دو‌دو زدن آن تاریکی مجهول عمق چشمانت فهمیدم که بار آخری‌ست که تو را می‌بینم. مردمک چشمانی که سیاه نبود. حفره ای بود. گردابی به نامعلوم. و آن تاریکی چشمخانه هایت. مگر تاریکی فرق دارد با تاریکی رفیق؟! حالا تو بگو تاریکی امشب اتاق من تفاوت دارد با تاریکی مرگ؟!..سیاهی پشت پلک‌های بسته‌ی تو چقدر تفاوت دارد با سیاهیِ سایه‌های زندگی من؟!...که از انعکاس تاریکشان در دهلیز چشمان آدمی، می توان پی برد که ماندنی در کار نیست؟! که باید رفت و رفت و رفت...که بار سفر را بسته‌ای،که باید بست.که دیگر بازآمدنی نیست، باز اگر باید رفت...

و امشب سرانگشتانم کنار لالایی زمزمه‌هایم برای تو روی کلاویه‌های ساز سُر می‌خورد: ای گل شکسته ساقه/ گل پرپر/که به یاد هجرت پرنده‌هایی/ توی یاس مبهم چشمات می‌بینم/که بفکر یه سفر به انتهایی...

 

 

‌پی‌نگار:

برای محسن. ب

 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 


برچسب ها: داستان کوتاه پیام رنجبران ، شب نوشت قلندر ، داستان قلندر ، مرگ رفیق ، بی رفیق درد تنهایی ، تنهایی ، وداع آخر ،

جمعه 31 اردیبهشت 1395

داستان‌های کوتاه من: «عقل سرخ»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،


«عقل سرخ» 

همیشه انگشتان‌ام پیش از گرفتن این شماره می‌لرزد:« ...091270». آن‌سوی خط زنی می‌گوید:« تلفن مورد نظر اشغال است».پوه ه ه..نفسی تازه می‌کنم تا گوشی را توی جیبم بگذارم. لابلای سرفه‌های‌ام از چاقیدن سیگار یکباره از دیدن راه رفتن «او» شوکه می‌شوم! بدون لنگیدن! سُر و مُر و گنده! شَق و رق. انگار نه انگار که با نقصی مادرزاد به دنیا آمده؛ مرضی ژنتیکی که استخوان‌های پایش را کج و کوله در هم پیچانده بود. روی نیمکتِ چنارستانِ موزه‌ی سینما خستگیِ تنم را رها می‌کنم. عصرهای دلتنگی آنقدر اینجا می‌نشینم تا همه‌ی چراغ‌های خیابان روشن شوند. گاهی تا خلوت شدن شهر. تا نیمه‌شب. و می‌ترسم دیگر چیزی برای دوست داشتن پیدا نکنم. نگاه‌اش روی من می‌پرد! لبخند زنان سمتم می‌آید و بازوانش را از هر دو طرف باز کرده تا فرم پریدن بگیرد. شکل یک صلیب. می‌گوید:« آدمها از چیزی که نتونن درکش کنند وحشت دارند». گویی از گشاد شدن مردمک چشمانم به این نتیجه رسیده. می‌گویم :« چطور ممکنه ؟!». می‌داند حوصله‌ی بحث و شرح و تفصیل ندارم. می‌داند که باید یک راست برود سر اصل مطلب. یک خط از آخر بگوید و خلاص. انگشتانش را توی جیب شلوارش فرو برده تا بگوید :« یک کلبه‌ی چوبی!...اطراف یه روستا...یه شب اونجا خوابیدم وقتی که صبح بیدار شدم استخوونام صاف شده بود». تای ابروهایم جوری اخم می‌شود که نگفته پاسخ می‌دهد:« باید ایمان داشته باشی...اون کلبه آرزوهاتو برآورده می کنه...همشون رو...تو چه آرزویی داری؟». پقی می‌زنم زیرخنده. دلگیر، آدرس کلبه را می‌نویسد روی یک تکه کاغذ! و توی جیب کتم می‌چپاند. حین رفتن می‌گوید:«ببین پدرام...اگه ایمان نداری  نرو اونجا...خیلی ها رفتند ولی هیچ وقت برنگشتند!...از ما گفتن رفیق». غروب با برگ های پاییزیِ کف زمین لاس می‌زند تا «او» در تاریکیِ چسبناکِ مابین چنارهای موزه قدم زنان محو شود.

روی کاناپه ی خانه دراز کشیده‌ام. کف پاهایم را چسبانده‌ام به نارنجیِ شعله‌های هیزم سوز هال تا از سوزش التهاب آن خیالم از وجودم راحت باشد. از بودنم. به تکه کاغذ «او» خیره مانده‌ام. تلفنم را برمیدارم.شماره‌ای می‌گیرم. فریدون را. قبل از اینکه بگوید:الوو...همه‌ی حرفهایش را از بَرم.با این حال صبر می‌کنم تا بشنوم. چندسالی‌ست که تنهاست. چندماهی‌ست که از او بی خبرم. فیزیک خوانده بود. بعد هم پزشکی. می‌گفت برای اینکه خودت بمانی با خودت نخست هر چه را که فرمول ندارد بگذار کنار. هر چه را که تیغ جراحی برای تشریح‌اش گُه گیجه بگیرد بگذار کنار. بعد هم که ناگهان بسرش زد و خانه‌نشین شد.گویا یک نیمه شب در بیمارستان چیزی دیده بود که نباید می‌دیده. یکی از بیماران تصادفیش پس از فوت! توی راهروهای بیمارستان جلویش را گرفته بود تا از او یک نخ سیگار قرض بگیرد. یارو پنجه‌ی یک دستش را زیر روده‌های آویزان شکم‌اش گرفته با دست دیگر سیگار دود می‌کرده...دیگر از باقی آن شب که چه بسرش رفته بی‌خبرم. یک روز گفت:« یه چیزی که نمی‌دونم چیه هیچ وقت سر جای خودش نیست!...یه مشکلی وجود داره». من گفتم :«همیشه یه مشکلی وجود داره...یه حرف تازه بزن». و خانه نشین شد. از آن‌سوی خط طنینِ گرمِ صدای‌اش می‌گوید :« یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا... چه عجب یادی از ما کردی؟!». می‌گویم :« یه خراب شده‌ای هست که...یه کلبه‌ای...اطراف یه روستا...». هنوز کلام منعقد نشده... تماس را قطع می کند.لامذهب امان نداد حرف بزنم. کلمات در دهان‌ام ماسیده، اما چندتایی از آن قلمبه‌سلمبه‌های وزین و رکیک‌اش جدا می‌کنم تا با یک پیامک هست و نیستِ ذهن‌اش را مزین کنم. و برایش می‌فرستم...

انگشتم را بر مکان تقریبی کلبه روی نقشه می‌گذارم.نقطه‌ای در دلِ کوه‌های شمال. چارپا هم برای رفتن این مسیر به «هِنُ هِن» می‌افتد ما که چندسالی‌ست یک پای‌مان سیگار است. با کامبوزیا تماس می‌گیرم. کوهنوردی می‌داند. یکی دوسالی‌ست به ایران برگشته: بقول خودش از کوچه پس کوچه‌های بِرادوی. آنور تهیه‌کنندگی تیاتر خوانده، اینور انیمیشن می‌سازد با پیام اخلاقی نیکی به پدر و مادر...بچگی‌اش در خانه‌ی پدری گذشته که وِرژنهای متفاوت فرادرمانگر و شمن و مبلغین مذهبی رفت و آمد داشته‌اند. تا اینکه یکی از آنها پیشگویی می‌کند که او مادرش را از دست خواهد. چندی بعد مادرش با همان پیشگو فرار می‌کند! سیاهپوستی روشن‌بین بوده از طرفداران دُن خوآن. بقول خودش از اینها که با - اِل اس دی - شعبده‌بازی می‌کنند تا رسیدن به رهایی ذهن. نیروانا. تا تابیدن انوار الهی به تاریکی‌های وجود...هنوز حرفم را تمام نکرده‌ام. با گویش لهجه‌دارش می‌گوید :« no...no...no...پِدی من نیستم!!». می گویم :« زهر مار و پدی!!..پدرام...افتاد؟!...تجهیزات کوهنوردیتو برام بفرست». می‌گوید :«ببینم پدی...آیا اگه من...از دیدن یا شنیدن معجزات یا ایمان آدمها هیچ حسی بهم دست نده!...به نظرت این یعنی من آدم روشنفکریم؟!... یه ماتریالیسم؟». می‌گویم: « نه...این یعنی تو یه گاوی».

با صدای آزاردهنده‌ی زنگ واحد، خلال دندانی بین اوراق کتاب روی میزم گذاشته، بلند می‌شوم. پشت در، ابتدا یک کوله‌ی کوهنوردی می‌بینم بعد لبخند شیطنت‌آمیز روژان را. بدون تعارف داخلِ اتاق  می‌شود و می‌گوید :« کِی قراره حرکت کنیم؟!». هاج و واج می‌گویم:« با کفش تو خونه‌ی من نیا». کوله را روی مبل می‌اندازد و انگشتانش اوراق کتاب را باز می‌کند و با آن صدای انصافاً گرمش می‌خواند:« در یکی از شبها هرمس برابر آفتابی که در هیکل نور بود بایستاد و نماز گذارد و چون سپیده‌ی صبح دمید سرزمینی بدید که همچنان تاریک و ظلمانی است و چنان دریافت که خشم و غضب الهی آن سرزمین را فرا گرفته است پس به خدای پناه برد و فریاد زد : ای پدر از همسایگان بد نجاتم ده. پس ندا بیامد که دست خود به طناب شعاع نور بیاویز...».با تمسخر قهقهه‌ای می‌زند. پالتویش را در می‌آورد. روی کاناپه ولو می‌شود. و گیسوان مجعد و نرمش که عطرش توی اتاق‌های خانه‌ام جولان می‌دهد. می‌گویم:« ای پدر از همسایگان بد نجاتم ده...اینجا چه غلطی می کنی؟!». دمغ می‌شود. یک نخ سیگار بین لبان سرخ‌اش می‌گذارد:« کامبوزیا گفت داری میری سفر...».با گوشه‌ی ابرویش به کوله پشتی اشاره می‌کند که یعنی این را آورده‌ام، و ادامه می‌دهد:«واقعاً این کلبه آرزوها رو برآورده می‌کنه؟!...خسته‌ام پدرام...خیلی خسته...».چندسال دلم لای دندانه‌های «سین» گفتن‌اش گیر می‌کرد. بوی قهوه‌ی سوخته توی خانه می‌پیچد. به آشپزخانه می‌دوم. حوصله‌ی قهوه جوش سر رفته از بی‌حواسی من. زیرش را خاموش می‌کنم و از همانجا بلند بلند می‌گویم:« باز کی قالت گذاشته؟!...یعنی کدوماشون؟...الان با چند نفر همزمان رفیقی؟...با احتساب تلگرام و اینستاگرام...من با تو تا سرکوچه هم نمیام». به اُپن آشپزخانه تکیه داده. دود سیگارش را توی صورتم فوت می‌کند:«تو یه احمقی...یه آدم نفرت انگیز...همیشه بودی...هیچ وقت منو نفهمیدی...چه حالا...چه اونوقتها که منو ول کردی رفتی دنبال پیدا کردنِ مثلاً معشوقه‌ی حقیقی ..تو آیینه بخودت نگاه کردی؟!...تو سی و سه سالگی پیر شدی...چندروز یکبار می‌خوابی؟...موهات سفید شده...حالا چی؟!...اصلاً مگه آرزویی داری که میخوای بری به اون کلبه؟...معشوقه‌ی تو چی؟!...قالت گذاشت نه؟!». خیره نگاهش می‌کنم.حدس می‌زنم چشمانم سرخ شده. دلم می‌خواهد فریاد بزنم! کدام معشوقه؟! کدام پیدای ناپیدا؟! کجاست؟! چندبار بگویم کجایی؟ این همه ضجه. چقدر هق‌هق‌کنان بگویم:پس کجایی!؟چقدر بنویسم جوانیم را آن‌طوری پشت میله‌های زندان جا گذاشتم به جرم فریاد. باقی‌اش را در سفر.در طول جاده‌ها. رفتن و رفتن و رفتن. چقدر بگویم جای نیامدن باران! آوارگی و خانه بدوشی می‌بارید روی خطِ جاده‌ها. شهرها. کشورها. نبودی که نبودی. حتا دریغ از یک پژواک صدا. حتا انعکاس صدای خودم. دلم. آهای با توام!؟ اگر هستی نشانی بده!...تا سینه‌خیز بیایم. شفایم بده. شفا. می‌شنوی؟! چقدر گفتم نشانِ تو شفای من است ! خسته‌ام.نه نه! کافی‌ست. دیگر خستگی را خسته‌ام از این همه اوهام و خیال.از این نقاب و حجاب. از این نمی‌دانم‌های هبوط یا صعود؟ از این هذیان‌های بی‌وقفه. از این شک و شرکی که خوره‌ی جانم شده. دلم لک زده برای بستن یک قد قامتِ بی‌تردید. خسته‌ام...می شنوی؟! از دستت خسته‌ام ای مقصودِ بی‌مقصد.این همه سکوت برای چیست؟!چندسال؟! دیگر دلم می‌خواهد سرم را روی شانه‌ی یک نفر بنهم. یک دوست. یک یار. یک عشق. تا صدای ضربانِ قلب او سجده‌گاهم شود. بریده‌ام در این تنفسِ تنهایی مچاله در زره داوودی. می‌خواهم روی طنین نفسهای او یک دلِ سیر زار زار...نه! حالا یک فنجان قهوه و یک سیگار، می‌خواهم تو را با این‌ها تاخت بزنم....ولی بجز این هیچ نمی‌گویم:« آرزو!؟...فقط یکی!...دلم میخواد گریه کنم...چندساله نتونستم گریه کنم...این دیگه سفرِ آخره روژان». مدتی پیش خواب عجیبی دیدم. بیست و شش سال پیش را.کودکیم را. روی قایقِ شکسته‌ای وا مانده بودم بر طوفانِ یک دریای سرخ. یکباره هوا تاریک شد. ظلماتِ عدم. و من ناخنهایم را با هراس بر دیوار این خلسه‌ی سیمانی می‌سابیدم. از هراسِ یک وحشت. ترسی ماورایی. با صداهای غیرانسانی فریاد می‌زدم؛ تا غرق شدم. من در هفت سالگی غرق شدم.از خواب که پریدم از زیر ناخن‌های شکسته‌ام خون می‌آمد. غلیظ و سیاه...« فریدون هم میاد!»: روژان بعد از گفتن این لابه‌لای خنده‌اش می‌گوید:« اون دیگه واسه چی!؟..مگه نمی‌گفت من هر چی رو که بخوام درونم پیدا می‌کنم نه بیرون!...راستی!...من دوربینمو آوردم...میخوام یه فیلم کوتاه از سفرمون بگیرم..یه مستند».قبل از اینکه پشت میز بنشینم تا ادامه‌ی کتاب را بخوانم، نگاهم را از شهلای چشمانش می‌دزدم و می‌گویم:«ظهر حرکت می کنم!...میخوام شب به کلبه برسم». عطرِ گیسوانِ روژان همراه‌اش به آن یکی اتاق  می‌رود. در صفحه‌ی دیگر کتاب، کاغذی تا خورده را باز می‌کنم.دست خطی است از «او» که نوشته‌:«چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما...». نه! دیگر نیستم. دیگر طاقت این جمله ها را ندارم. با عصبانیت کتاب را از پنجره‌ی نیمه بازِ اتاق توی حیاط پرت می‌کنم. بین زمین و آسمان ورق ورق می‌شود تا باد همه‌ی برگه‌هایش را با خود ببرد و ببرد و ببرد تا روی آب استخر. پخش و پلا. خیس و سنگین. غرق می‌شوند...

آن طرفِ برف پاکن،تاریکی یک شب زمستانی روی جاده های پیچ در پیچ کوهستانی با نور چراغهای اتومبیل سوراخ می‌شود زیر کوبیدن دانه‌های درشت باران به شیشه‌های سرد. خیلی سرد. فریدون همانطور که رانندگی می‌کند چشمانش انگار به چیزی مجهول و نامعلوم در ذهن‌اش خیره مانده، هر بار که نگاه‌اش می‌کنم،گویی می‌خواهد همان چیز را پنهان کند، با کف دستش روی زانویم می‌کوبد و با ریزلبخندی می‌خواند:«این تن اگر کم تَندی راه دلم کم زَندی / راه شدی تا نَبُدی این همه گفتار مرا». روژان روی صندلی عقب از ابتدای جاده با دوربینش که روشن نمی شود درگیر است.به گوشه ای پرتش می کند:« لعنتی!...معلوم نیست چه مرگشه!».هر چقدر جلوتر می رویم. جاده باریک و باریک تر و نور کمتر می شود.تاریک و تاریک تر.دیگر نه هیچ ماشینی از روبرو می آید. نه در سیاهیِ آیینه خبری است. روبه فریدون می‌گویم:«یادته چارسال پیش چی می‌گفتی؟!...تازه از زندان آزاد شده بودم...همه چی نابود شده بود...زد بسرم که سفر کنم و تو گفتی: (اینجا تازه اول راهه.تو تازه شروع شدی.آغاز سفر.ولی این سفر سفره آخره پدارم.یا تا تهش بیا.یا همین الان برگرد)...چار ساله به این فکر می‌کنم که من دارم میام!؟...یا دارم برمی گردم!؟...میدونی رفیق!...تو این زندگی هیچ کس هیچی به من یاد نداد...من همیشه خودم بودم با خودم!...تاوان این غرور و سردرگمی رو هم با رگ‌هام دادم...با  جوونیم...پشیمون نیستم...هیچ وقت نبودم...ولی برای بار اول یه چیزی میخوام ازت...حالا جوابمو بده...اینجا کجاست؟!». روی گام‌های یک موسیقی ناشنوده. ریتمِ یک آوای محو. یک نجوای خاموش که از منبعی نامعلوم ساطع می‌شود سرش را آهسته آهسته تکان می دهد.چیزی نمی‌گوید. ساکت است. دیگر از غوطه‌وری سکوت هم منزجر شده‌ام. سرم را روی بخار و تکان‌های شیشه‌ی پنجره‌ی ماشین می‌گذارم. به انگشتانم «هاااااا» می‌کنم تا با مبایلم، شماره را  بگیرم.صدای زنی آن‌سوی خط می‌گوید:«شماره ی مورد نظر اشغال است».

کنار شب،از اتومبیل پیاده می‌شویم. ذرات ریز بخار،سیّالی شبیه یک مه تا روی زمین، تا روی سینه‌هایمان پایین آمده آنقدر که کورمال کورمال دستان یکدیگر را می‌گیریم و با زردیِ ابلهانه‌ی نورِ چراغ قوه ای که در کوله داریم از لابه‌لای چیزی شبیه درختانِ جنگل طوبا مسیر را سوی کلبه پیدا می‌کنیم. چون حلقه‌های زنجیریم و انگار برهنه‌ایم و هر چه جلوتر می‌رویم، برهنه تر می شویم و زنجیری‌تر.سر و صورت‌مان به شاخه‌ها گیر می‌کند. می‌خراشد. همه‌ی هندسه ی اندام ما. و از درز زخم‌ها گرمای یک خون بر پوست‌مان سرازیر می‌شود. نوک تیز شاخه‌ی شکسته‌ای، جای یک زخم کهنه را بر جناغ سینه‌ام نشانه می‌رود. یکبار پای فریدون می‌لغزد یکبار من! یا چیزی زیر پای روژان خالی می‌شود که با جیغش مچ دستش را پنجه‌ام محکم‌تر می‌فشارد....کلبه! در این ظلمت می‌درخشد. نفس نفس می‌زنیم. هربار که دستان‌مان را دراز می‌کنیم تا به آستانش چنگ بزنیم کلبه دور می‌شود. چنگ می‌اندازیم. دورتر می‌شود. چنگ می‌اندازیم. فاصله می‌گیرد. عقب‌تر می‌رود و می‌چرخد. حولِ محورِ این تمنا، این خواهش، این التماس، این گردشِ دوّار: می‌گردیم و می‌چرخد. می‌گردیم و می‌چرخد. روژان مویه‌کنان ریز‌ریز در خودش می‌گرید. فریاد فریدون هوای فشرده‌ی اطراف‌مان را می‌درد:« نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی/ سینه‌ی مشروح تویی، بر در اسرار مرا». و کلبه بی‌تفاوت آنقدر می‌چرخد تا قوزک پاهایم خالی کند. مرا دیگر نای چرخیدن نیست. چیزی درونم فرو می‌ریزد. خُرد می‌شود. تکه‌تکه. حجمی می‌شکند. نعره‌ای شبیه ناله‌های یک درخت زیر ضربه‌های تبر. مقابل کلبه زانو می‌زنم. نمی‌دانم چیست؟!!نمی‌دانم از کجاست؟!! این صدایِ نفیر! این صدای نقاره‌ها، این صدای هلهله‌ای که زمین اینجا را به آسمان‌ها می‌دوزد. اما تو گویی سور و سوگِ عزاست. رگ‌های گردن فریدون ورم کرده:«قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی...بیش میازار مرا...بیش میازار مرا». انگار زمان می‌ایستد. کلبه ابتدا چون فِرِم یک عکس ثابت می‌ماند. دیگر نمی‌چرخد. و سپس جلو می‌آید و می‌آید.گویی موج می‌زند و موج می‌زند.بوی دریا برخاسته. صدای امواج. نزدیک و نزدیک و نزدیک‌تر. تا اینجا...فقط اکنون! می‌توان از پشت قاب پنجره‌های شیشه‌ای، درون کلبه را یک نظر دید...به خاشاک زمین چنگ می‌اندازم. با تکه چوب زنده‌ای خطی دور «خودم» می‌کشم! «دایره ای» دور خودم می‌کشم و در مرکز این دایره روی زانوانم می‌نشینم تا قطره‌های اشک روژان بر پله‌های کلبه بریزد و پنجه‌ی دستان فریدون بر ستون کلبه تکیه و پیشانیش بر آن قرار بگیرد. به یکدیگر خیره می‌شویم. به صورت‌های سرخ‌مان. هیچ کدام «دهان» نداریم. انگشتانم دور گوشی مبایلم می‌پیچد تا شماره را بگیرم:« ...091270».این بار از آن‌سوی خط صدای گرفته‌ی خود را می‌شنوم. صدای خش‌دار خودِ خودم را که می‌گوید:«پدرام...این سفر سفره آخرِ...طاقت بیار».بغضی هزارساله به گلویم چنگ می‌اندازد. می‌خواهم...

 

پیام رنجبران - 10 / آذر/ 94.طهران


برچسب ها: داستان کوتاه عقل سرخ ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، داستانک ، عقل سرخ پیام رنجبران ، نشانه های عقل سرخ ، نگاهی به استاکر ،

چهارشنبه 19 اسفند 1394

داستان کوتاه : «سیم آخر»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،

                                
«سیم آخر»

 زنی تار به دست یک بند انگشت بالای نوک سینه ی سمت چپم در تاریکی مرده ی گوشه اتاق ساز می زند!...

این وقت سال سردی هوا گذر هیچ کس را برای دیدن ناخواسته ی مردی که تنهایی اش را در کلبه ای جنگلی می شمارد، گم نمی کند. در عمق شکاف دو کوه که پاهایشان را در صورت خاکستری رودخانه ای می شورند که بی توجه به لُختی درختان اَفرای اطرافش راه می رود. با شنیدن صدای تار نوک انگشتان متعجبم لای در کلبه را آنقدر باز می کند تا ابرهای کبودی را ببینم که خود را در کنار صبح به انبوه سروهای دامنه ی کوههای آنسوی رودخانه می مالند. پنداری حجمی به رنگ سایه روی زمان خیمه زده! پوسیده پله های چوبی ایوان کلبه را رو به پایین جیر جیر می شمارم. پنجه های ضرباهنگ تار لابلای صدای گذر آرام رودخانه می لولد و به سردی هوای روی آن چنگی می زند و سپس آنرا میاورد بر صورتم می پاشد تا به سمت شناوری قایقی برگردم که امتدا خمیده ی طناب بسته شده به آن همیشه به تنه ی درختی خشکیده رسیده! و این بار کنارش روی کمر قوز کرده ی یک تخته سنگ زنی برهنه نشسته! که سیاهِ گیسوانش نازکی شانه ها تا سفیدی کفلهایش را پوشانده و انگشتانش بر سیمهای تار چه خوش آهنگ می لغزند، روی خِش خِش برگها خود را به روبرویش که می رسانم آب دهانم می خشکد و یکباره دکمه های بلوز کلفت بافتنیم را باز می کنم تا به خالکوبی روی سینه ام مات بمانم. صورتش را بالا می آورد، شانه های عسلیش را جمع می کند و می گوید: «سردمه!» صدای آن را از بهم خوردن دندانهایش می شنوم: «بیا از اینجا بریم اونور» اشاره ی انگشت بلندش به آنسوی رودخانه است. گره های درشتِ توسی بلوز بافتنی ام را که روی شانه هایش می پیچانم! مطمئن می شوم وقتی خواب بوده ام او تار را برداشته و از اتاق خالکوبی روی سینه ام بیرون پریده و حالا روبرویم نشسته! روی سینه ام فقط طرحی سرخ از اتاق دانشجوی ام بجا مانده...

«من دیگه نمیخوام اینجا بمونم! نمیخوام»

جیغ زنان این را می گوید، موهایش لابلای انگشتانش چنگ می زند و در طول اتاق دانشجوی ام بالا و پایین می رود. ته استکان چای که پر از زردی بدبوی مانده بر فیلترهاس، آتش سیگارم را خفه کرده...و سپس لَوندی قامت کشیده ی او را ورانداز می کنم. از اولین بار آشنایی که با کشیدن طرحی از او حین نواختن تار بر بوم نقاشیم موافقت کرد چند ماهی می گذرد. در سلف دانشگاه با لبخندی رشادت ردیف دندانهای سفیدش را به رخم کشید و من گفتم: «حالا خالکوبی!»...نخستین بار که تکه تکه لباسهای سرمه ای و سفیدش را یکی یکی درآوردم گونه هایش رنگی انداخت که خماری هفت ساله ی شرابم مست شد! تا سوزن و مرکب را مقابل آیینه کنار یکدیگر نشاندم، او هم ذره بینِ عتیقه ای بغل دستشان. «منو گم نکن!» این را که گفت حلقه های قرمزی دور سیاهی مردمک چشمان درشتش بود! تلالو سیاه چشمانش. بر لبه ی تختخواب ساز در آغوشش آرمید. مجعد گیسوان رها روی خمیدگی گردنش در هوا با صدای هر زخمه اش بر سیمهای ساز تاب خورد و لبهای تار از دو میوه ی رسیده ی سینه هایش قطره های ترانه را مکید. حالا او بود، من و آیینه! نگاهم مدام مابین هندسه ی اندامش تا صورت آیینه که ذره بین را میان آن و سینه ام گرفتم پرید! سوزن نقش او را با مرکب سرخ زیر پوستم دوخت. هر شب همان خطها که اندازه می زدم ورم می کرد و شاخه ی دردش درون جناغ سینه ام وول می خورد و با ریختن اشک چشمان او بر آنها می سوخت،آخر گونه اش را هر شب و هرشب و هرشب روی صدای ضربان قلبم می گذاشت تا بگوید:« مثل زخمه های تار می مونه...». او در دانشگاه موسیقی می خواند و من نقاشی! زنجیرِ جنونِ موسیقیش را با مضراب میدرید و شیدایی من، اختلاط رنگها را بر بوم می پاشید! شاید هر دو به بیراهه رفتیم! نمی دانم! واژه ای که از آن بیزارم و بیشتر اوقات هم: نمی دانم! مثلن نمی دانم چرا به یکباره هوای سفر به سرش زد.رفتن! و گذشتن از رودخانه! ردِ انگشتان سرما به صورتش سیلی سرخی زده، تار یک دستش را گرفته، من هم نازکی ساعد یخ کرده اش را محکم می گیرم و به دنبال خودم کِشان کِشان به سمت کلبه ی جنگلی می برم. در حالیکه رنگ پریده می لرزد با زوری فراتر از مینیاتور تنش از لای پنجه ام فرار می کند: «نه!...تو بیا با هم بریم...اینجا همه ترانه ها فقط مرثیه اند».  این بار کوتاه نمی آیم، هجوم دوباره ی من بازوهایش را می گیرد و با تکان دادنش فریاد می زنم! فریادی خاموش که در گلویم قالبی یخ شده و هیچگاه آب نمی شود! تنش را با تقلا از میان دستانم که خلاص می کند ناگه تار در هوا معلق می زند و صدای «دَنگِ» شکستنش بر قلوه سنگها از روی خاکستری رودخانه می گذرد، از سینه کش کوه بالا می رود و سرش را به طاق ابرها می کوبد.کنار پیکر تار زانو زده و طره ی موهای آویزانش روی سیمهای پاره ی آن هق هق می کند...

کوله بار شب که روی دره می افتد تا سحر از گوشه ی پنجره ی کلبه به تاریکی مبهمی شبیه یک زن خیره می مانم که گویی کنار قایق زانوانش را بغل کرده. نمی دانم از  گرمایِ نارنجیُ مَواج شعله های هیزم سوز اتاق است یا سوسوی نوای لالایی او که خوابم می برد! آنقدر خوابیدم تا فکر کنم همه ی اینها خیالات تنهایی است که دور و نزدیک می شود. صبح که چشمانم بر عقربه های ساعت باز شد نیم ساعت هم از لحظه ی پروازش گذشته! دیوانه وار « بوق بوق» میان اتومبیل های اتوبان لایی کشیدم تا خود را به لابی فرودگاه برسانم، همانجا که پر از حجم نبودنش بود. حجم رفتنش! کنار رودخانه می نشینم و نگاهم از گره ی طناب بسته شده به درخت و شکم خمیده ی آن می گذرد تا این بار به سازی شکسته بر آب برسد! گویی دیریست طناب بجای قایق به حنجره ی تار بسته شده و جسدش را دمر روی آب نگاه داشته...

آنقدر به کلمات خیس رودخانه گوش می دهم شاید بخاطر بیاورم چه مدت خانه ام جایی است در عمق شکاف دو کوه! تا ابرها از تیغ آسمان کنار بروند و زردی ظهر روی سفالهای سقف و ایوان کلبه ی جنگلی بریزد.تا رفتن به داخل آنجا صدای چِل و گِل برگهای باران خورده ای که زیر قدمهای من و ظهر خشک می شوند را نمی شنوم. از بغل تختخواب ذره بین را برمی دارم و آن را توی آفتاب ریخته بر ایوان کلبه، مابین خالکوبی سینه ام و آسمان می گیرم. تکه ای خورشید از عدسی عبور می کند و یک دایره ی سفید نورانی ریز شده آرام آرام با بوی گوشت جزغاله بر نقش خالکوبی راه می رود. فرو می رود. گویی ظهر آتش سیگارش را روی خطوط آن جوش می دهد.درد درد درد از جناغ سینه ام بالا رفته، با نوکِ تیزِ هق هق قالب یخ مانده در گلویم را خرد می کند و بر رُخ گداخته ی خال قطره قطره قطره از ابر چشمانم می چکد و می چکد و می چکد.

 اینک منم تا آیینه! یک بند انگشت بالاتر از نوک سینه ی سمت چپم تار شکسته ای گوشت اضافه شده و آهنگ ساز زدن هیچ زنی نمی آید.

طهران.93/12/5.پیام رنجبران.

پیوست:

این اثر در ماهنامه ی ادبی هنری «ماندگار» شماره ی 135 خرداد ماه 94 منتشر شده است.

 


برچسب ها: داستان کوتاه ، داستان کوتاه سیم آخر ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، داستان های کوتاه من ، سیم آخر پیام رنجبران ، سوررئالیسم داستانی ، داستان کوتاه سوررئال ،

چهارشنبه 19 اسفند 1394

داستان یک خطی: «شیدایی»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،

        

«شیدایی»

 

هربار گل سرخی برای‌ام می‌فرستد، می‌میرم و زنده می‌شوم؛ این‌گونه به معاد، معتقد شدم...!

 



نوشته:پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



داستان یک خطی


برچسب ها: داستان کوتاه ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، داستان کوتاه شیدایی ، داستان های من ، کوتاه یک خطی داستان ، نقد و معرفی رمان ، نقد و معرفی کتاب ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic