جمعه 23 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (3)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،




حال ما خوب است (3)

ممتاز

 

 

بی‌توجه به او دهانم را زیر شیر حوض گرفتم و صورتم را چندباری توی آب فرو بردم و سپس چند لحظه‌ای، سکوت مرموزی بین‌مان گذشت که روی موزاییک‌های شکسته‌بسته‌ی حیاط مثل «آدامس خرسی» کِش می‌آمد تا او پُکِ عمیقی به سیگارش زد و من هر چه منتظر ماندم دودی پس نداد؛ عاقبت با صدایی که رگه‌هایی از بوی کافور در خود داشت گفت:«پس تو به‌جای اون اومدی!» من که همچنان در انتظار خارج شدن دود سیگار از دهانش بودم به آدامس خرسی اندیشیدم که یکباره توجه‌ام به سوالش جلب شد:«شب‌ها تشنه‌ات میشه؟» مردمک چشمانم تکانی خورد که یعنی «بله» گفت:«جات راحته؟» گفتم:«بدک نیست» گفت:«چه شباهتی!..اونم همینو می‌گفت» پرسیدم:«کی؟» گفت:«اون لگن سرخه رو دیدی توی حموم؟» با حرکت جزئی سرم مشاهده‌ام را تایید کردم که ادامه داد:«پسر خوبی بود!...شب‌ها تشنه‌اش می‌شد...تا این‌که چند روزی ازش خبری نشد...پایین که رفتیم همه‌ی سنگینیِ تنش افتاده بود روی سرش توی همون طشت سرخ...تشنگی‌اش رفع شده بود...اما گردنش شکسته بود...» بعد همان‌ حین که سیگار نصفه‌اش را دستم داد طوری روی شانه‌ام زد که احتمالاً نوعی آرزوی موفقیت محسوب می‌شد و از لبه‌ی حوض برخاست و رفت سمت اتاقش آنسوی حیاط؛ در تاریکی. من که تازه یادم افتاد به‌خاطر چی به حیاط آمده‌ بودم سرم را بالا بردم و به آسمان خیره شدم، یعنی سعی کردم این‌کار را انجام بدهم آخر تازه همان موقع دریافتم هوای سربی شهر آنقدر سربی‌ست که نه به آسمان، نه ماه، و نه به هیچ‌ستاره‌ای اجازه‌ی تماشا نمی‌دهد که ناگهان خنده‌ام گرفت، بله درست در همان لحظه خنده‌ام گرفت، خنده‌ای که بند نمی‌آمد، روی کف حیاط ول شدم و غش‌غش مابین اشک‌هایی که از فرط خنده از چشانم جاری بود آسمانِ پرستاره‌ای را تماشا می‌کردم که دیده نمی‌شد...

حالا وقتی به این واژه‌ی خونسردِ هفت‌متری در اتاقم نگاه می‌کنم پی می‌برم شاید ورود ناگهانی‌اش بی‌ارتباط به خنده‌هایم نبوده، چرا که بابت همین خنده‌های بی‌اختیار موفق نشده‌ام اجاره‌ی یکی دوماه گذشته‌ی اتاق را پرداخت کنم!...آخر همین قهقهه‌های نابهنگام موجب شد از کار اخراج شوم...هی حرف توی حرف می‌آید، کلمات کلمات کلمات هجوم می‌آورند و هر کدام‌شان مرا به سوی تصاویری پرتاب می‌کنند که خودم هم دیگر در واقعیت‌شان مرددم، مُشتی واژه و تصویر چون «اخراج»، «تحقیر»، «آدامس خرسی»، «دانشجوی ممتاز»، «نیازی به شما نیست»، «دانشگاه»، «هه‌ هه‌ هه‌» «برو بیرون» «فکر می‌کنی؟!!» «زرشک»...اما خوشحالم از این‌که به‌تان گفتم توالی زمان‌ها در ذهنم بهم می‌ریزد و موضوعات بطور مداوم با هم دچار تصادم‌اند پس چاره چیست چون با شرایطی که برایم پیش آمده گمان نمی‌کنم چندی بعد موفق به نگارش چیزی شوم...درست است که ما رابطه‌ای با پرسش نداریم اما حالا ممکن است یکی بگوید تو با این حال و روزت مگر کار هم می‌کرده‌ای؟ اصلاً کدام بخت‌برگشته‌ای حاضر است کاری به تو بسپارد؟ و من در پاسخ می‌گویم «کاملاً حق با شماست» همان‌طور که سال‌ها پیش هم گفتم «کاملاً حق با شماست» همان‌ وقت‌ها که با وجود مشکل بزرگی که تمامی اساتیدم به آن اذعان داشتند تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم: من می‌توانستم «فکر کنم»؛ آن اوایل هر جایی که مشغول به‌کار می‌شدم بدون این‌که بدانم «چرا؟» چندی که می‌گذشت اخراج می‌شدم! تا این‌که یکبار به دفتر مدیر کارخانه‌ای که در آن‌جا مشغول مونتاژ کمربندهای ناایمنی بودم احضار شدم. مدیر کارخانه پسر جوانی بود کم‌سن‌وسال‌تر از خودم، پاهایش را روی میز انداخته بود و با لوزالمعده و دماغش آدامس می‌جوید، و همان حین زبانش درگیر چسباندن طرحی کاغذی روی مچ دستش بود که با واژگان خیس و جویده‌ای گفت:«مشکل تو چیه؟» گفتم:«من فکر می‌کنم که...» اجازه نداد حرفم تمام شود و گفت:«هه هه...چیکار می‌کنی؟» بعد آن برچسب روی دستش را برداشت، یکی از همین عکس‌برگردان‌های آدامس خرسی بود (دیده‌اید که؟) تصویر درهم‌‌برهم سرخ و بنفشی روی مچ دستش افتاده بود که از من خواست جلوتر بروم و آن‌را تماشا کنم و سپس گفت:«دیگه لازم نیست فکر کنی دانشجوی ممتاز سابق...» توی حرفش پریدم:«کاملا حق با شماست» که به گمانم دیر شده بود چون گفت:«...برو بیرون...اخراج...» دفعه‌ی بعدی که جای دیگری مشغول به کار شدم برای این‌که نمی‌خواستم اخراج شوم تصمیم گرفتم دیگر «فکر نکنم» که این عادت شد و به مرور آنقدر عادت برایم عادی شد که دیگر فکری به سراغم نمی‌آمد یا در بهترین حالت ممکن در ذهنم پاره‌پاره می‌شد و بعدتر هر چقدر تلاش می‌کردم «فکر کنم» موفق نمی‌شدم، چون این‌بار بدین‌خاطر اخراج شدم:«چرا فکر نمی‌کنی؟»

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


پی‌نگار:



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه ممتاز ، آدامس خرسی ، اخراج شغل دانشگاه ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، نقد رمان طریق بسمل شدن ، مرض خنده داستان کوتاه ،

جمعه 23 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (2)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،




حال ما خوب است (2)


اتاق

 


اساسا موضوعات بی‌ربط طی شبانه‌روز در سرم مدام دچار تصادم می‌شوند چرا که الان مساله‌ی اصلی حضور این تمساح در نیم‌وجب جا کنار من است و اینکه چطور باید از دستش خلاص شوم چون آنچه موجب پریشانی می‌شود قراری است که با صاحبخانه‌ام گذاشته بودم مبنی بر اینکه به هیچ ‌عنوان حاضر نیستم همخانه‌ای داشته باشم، و ابدا نمی‌دانم چرا این حرف را زدم! شاید فقط صدای پاره‌فکری که از ذهنم گذشت به کلمه درآمده بود والا اصلا چنین قراری از ابتدا هم مطرح نبود! اما همان هنگام که پیرمرد با صورتِ پفیده‌اش که به خمیرریش نتراشیده می‌ماند مرا به این اتاق هدایت می‌کرد، گفت:«خیالت تخت...فقط به شرطی که...» بعد چندثانیه‌ای روی پاگرد پله‌ها مکث کرد و همان حین دهانش باز- بازِ بازِ باز- آنقدر باز شد که می‌توانستم تمامی امعا و احشای تا معده‌اش و همچنین آخرین وعده‌ی غذایی‌ در حال هضم شدنش را به وضوح ببینم؛ نخست پنداشتم این حالت نوعی تشنج است یا شیوه‌ی تازه‌‌ی زهر چشم گرفتن از مستاجر، اما بعد‌تر کاشف بعمل آمد این رفتار گونه‌ای خندیدن است: دهانی که باز می‌شود و آنقدر باز می‌شود که مثل چی باز می‌شود و صدای سوتی گوش‌خراش از عمقِ ‌آن خارج می‌گردد که به صدای هیچ سوتی که تا به‌حال شنیده شده شباهت ندارد. وقتی مراسم آیینی خندیدنش به پایان رسید ادامه داد:«فقط به شرطی که خوش حساب باشی...و اجاره‌‌‌ات عقب نیفته... وگر نه...» و نگفت «وگرنه چی؟»...از جایی که ترجیح می‌دادم مکالمه‌مان هر چه زودتر پایان پذیرد سری جنباندم یعنی:«باشه!» ولی حالا دیگر پله‌های سرداب را پشت سر نهاده و در تاریکی مطلق بودیم، چیزی مشابه ظلمات عدم یا ازل، یا هر نوع سیاهی از این سنخ که صدایی گفت:«تِلق» و نورِ یک لامپ شصت‌وات آویخته از سقف که در خودش نمی‌دید به کف اتاق برسد توی فضا هاله‌ای غبارآلودِ نارنجی شد، در همین اتاق پنج‌شش‌ متری که شرحش می‌رود و داخل دیوارش مستطیل مکعبی عمود ایستاده و به شکل و مقیاسِ تابوت خالی شده که در واقع دستشویی و حمامی‌ است که انتظار تعبیه‌ی دَر برایش بی‌مورد و سرامیکی ندارد تا بگویم کپره بسته اما روی دیواره‌های ماست‌مالی شده‌اش با گچ، زردترین زردِ نموری‌ که تا به‌حال دیده‌ام کهنه شده و یک طشتِ رنگ‌پریده‌ی سرخِ شکسته‌ آن وسط...ناخودآگاه کلمات روی زبانم لغزید:«قبل از من کی اینجا مستاجر بوده؟» نگاه پیرمرد چند لحظه‌ای به آن طشت که با توجه به شرایط اینجا ده‌ها دلیل موجه‌ برای دور نینداختنش در پیکره‌‌ی خود داشت خیره ماند و سپس بدون این‌که جوابی بدهد برگشت و از همان پله‌هایی که پایین آمده بودیم بالا رفت و بعد صدای سوت گوش‌خراشش، همان که نمی‌توانم بگویم چگونه سوتی‌ست از پله‌ها پایین آمد و توی اتاق و سپس در سرم پیچید. بین خودمان بماند من مشکلی با سوت‌زدن‌های پیرمرد ندارم آخر خودم هم مدتی‌ست دچار مرضِ خنده شده‌ام، یعنی ناگهان شروع به خندیدن می‌کنم و شروعش هم از وقتی بود که شرح حال مستاجر قبلی اتاق را شنیدم! شب‌ها خیلی خیلی تشنه‌ام می‌شد و گاهی نفسم تنگ و یک شب که دلم بدجوری آسمان می‌خواست پله‌های دخمه را یکی‌یکی رو به بالا زیرپاهای برهنه‌ام شماردم تا به حیاط که رسیدم کنار حوض یکی دیگر از مستاجرهای خانه که در اتاقی کوچک‌تر آن‌سوی حیاط ساکن است و چهره‌اش موبمو به «ماکسیم‌ گورکی» می‌ماند نشسته بود و سیگار می‌کشید- شاید شما هم مثل خودم حال‌و‌حوصله‌ی شنیدن توصیفات نداشته باشید پس یک خط از آخرِ موقعیت جغرافیایی این خانه در شهر می‌گویم: نقشه‌ی جغرافیایی را فرض کنید که با پونز روی دیوار نصب شده، آن‌نقطه‌ی زیرِ پونز موقعیت اینجاست و آدم‌هایش نیز که گرداگرد این حیاط ساکن‌اند و در این روایت هم جز یکی‌شان که «گورکی» باشد ذکری ازشان نخواهد رفت، سرنوشت یا سرو‌کله‌شان اغلب در صفحات حوادث روزنامه‌ها پیدا می‌شود نه در آمار رسمی...

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


پی‌نگار:




ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه اتاق ، داستان کوتاه حال ما خوب است ، حال ما خوب است ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه ایرانی ، اتاق اجاره صاحبخانه ، داستان کوتاه پیام رنجبران ،

دوشنبه 19 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (5)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،






حال ما خوب است (بخش پنجم)

سرگذشت

 

 

تا حالا باید گرسنه‌اش شده باشد، شاید هم گرسنه‌اش‌ بوده که سر از اتاقم درآورده اما بعد از دیدنِ من گویا به دلایلی که فقط برای یک تمساح‌ اهمیت دارد اشتهایش کور شده، این طرز برخورد و رفتار تبعیض‌آمیزش باعث بروز احساسات گنگی در من می‌شود؛ البته باید اذعان کنم تا به‌حال با هیچ مانیفست یا نوشتاری مواجه نشد‌ه‌ام که در آن تمساحی اصول و قواعد‌ی را که بدان پایبند هستند ذکر کرده یا حاصل تاملات‌شان را در قالب یک «تمساح‌نامه» به رشته‌ی تحریر درآورده باشد تا شاید بتوانیم به یک همزیستی مشترک برسیم؛ ناگهان در همین لحظه دُمش را چند‌بار محکم به دیوار اتاق می‌کوبد و غرش‌کنان قصد تغییر موضع دارد که من از جا برمی‌خیزم و نمی‌دانم چرا نگاهم روی طشت توی حمام زل می‌ماند، بعد در فضای اتاق می‌چرخد و سپس راه‌پله را بالا رفته و خودم را به حیاط می‌رسانم؛ هیچ‌کس آنجا نیست، ‌جز تک‌درختی که به شکل تک‌درختی‌ به‌خود پیچیده که شیزوفرنی حاد گرفته باشد؛ وقتی از کنارش می‌گذرم نگاهش مرا تا کوچه دنبال می‌کند و احتمالاً به چشم فردی می‌بیندم که تمساح به جانش زده. می‌روم سمت دکان «معمار»، البته مثل سایر مواردی که در این محل وجود دارد هیچ دلیل قانع کننده‌ای برای گذاشتن نام «معمار» بر مستاجر سوپرمارکت محله وجود ندارد، گرچه بچه‌های محل افسانه‌هایی نیز درباره‌ی او ساخته‌اند؛ می‌گویند شاعری بزرگ اما گمنام بوده و تمام عمر شاعری‌اش به یک شعر با عنوان «سرگذشت» خلاصه شده که با  تخلص «معمار» امضایش کرده و از آن شعر هم فقط دو سطر باقی مانده:«غایت‌مان نیز/ / چون سرآغاز مضطرب بود». همین و همین و آن ‌شب‌ها که از کتاب‌فروشی برمی‌گشتم وقتی از جلوی مغازه‌اش رد می‌شدم صدایم می‌زد و مقابل دکان می‌نشستیم و حین نوشیدن چای به صدای خاک گوش می‌دادیم؛ بعد برایش تعریف می‌کردم «کتاب‌فروش» می‌گوید کتابفروشی‌ها توانایی دگردیسی دارند که شروعش با غیب شدن همراه است؛ هر شب چندتایشان در سطح شهر ناپدید می‌گردند، ولی فردا به هیئت غذاخوری ظاهر می‌شوند؛ اما او بلد نیست از این توانایی استفاده نماید چون در ظاهر شدن مشکل دارد. می‌ترسد کلا غیب شود. شاید چون شبیه «برشت» در پنجاه‌وهشت سالگی نمرده و حالا شصت‌وچندساله است. حضور من هم در آنجا از بسکه پشه پر نمی‌زند انگار فقط برای این بوده که از پس تنهایی برآید؛ همسرش چندی پیش توی راه‌پله خانه‌شان افتاده و سرش به گلدانی می‌خورد که سال‌ها آبش داده و نگهداری می‌کرده و جابه‌جا مرده. فرزندی هم ندارد. گاهی اوقات هم بعضی از کتاب‌هایی را که دوست نداشتم به معمار می‌دادم؛ خودش می‌گوید یک قفسه از کتاب‌هایی که دوست نداری در خانه دارم؛ ولی هر بار راجعبه‌ قضیه‌ شعری که او نوشته می‌پرسم، سکوت می‌ماند تا حدی که هنوز نمی‌دانم آیا واقعیت داشته یا نه؟

جلوی مغازه که می‌رسم روی زمین یک تلفن‌همراه متلاشی شده می‌بینم؛ انگار یک‌نفر از شنیدن چیزی پشت خط آنقدر عصبانی شده تا گوشی‌اش را طوری به زمین بکوبد که در انهدامش کاملاً موفق باشد. «معمار» در حال جمع‌آوری خرت‌وپرت‌هایش از پشت دخل است که ناگه خودم را داخل مغازه می‌اندازم و بهش می‌گویم:«یه مساله‌ای پیش اومده» می‌گوید:«تمام شد؟» می‌گویم:«نه...»، آخر او هر بار مرا می‌بیند می‌گوید یک روز خودت را داخل دکان می‌اندازی و خواهی گفت:«تمام شد» و من می‌پرسم:«چی؟» و تو می‌گویی:«من...من تمام شدم» حالا او می‌گوید:«چی؟» و من می‌گویم:«یه تمساح...یه تمساح اومده تو اتاقم» چندثانیه‌ای نگاه‌مان کش می‌آید تا زیرلب بگوید:«پس تمام شده» بعد نفس عمیقی می‌کشد و به جمع وجور کردن مغازه‌ ادامه می‌دهد، بسته‌هایی را می‌گذارد اینور، کارتن‌هایی را می‌گذارد آنور...می‌گویم:«باید تلفن بزنم» می‌گوید:«قطع شده» بعد از جیب پیراهنش کارت تلفنی درآورده و روی پیشخوان شیشه‌ای مغازه سمت من می‌سراند. برمی‌دارم و می‌گویم:«الان واست میارمش» می‌گوید:«دارم می‌بندم» می‌گویم:«خب...فردا میارم» می‌گوید:« فردا هم نیستم» می‌گویم:«پس‌فردا» می‌گوید:«من دیگه نمی‌تونم این مغازه رو باز نگه دارم...نمیشه...باید تحویلش بدم...» می‌خواهم مابین تلفن‌همراه متلاشی جلوی مغازه، جمع‌آوری دکان و بستن و تحویل دادنش حدسی بزنم ولی می‌گویم:«چرا؟» که معمار انگشتش را پشت گوشش می‌گذارد و طوری آن‌را برمی‌گرداند گویی می‌خواهد بگوید:«می‌شنوی؟» انگار از آن دورها، دوری که مدام نزدیک می‌شود، صدای سوت‌های صاحبخانه‌‌ام به گوش می‌رسد؛ بعد معمار لبخندی می‌زند، از آن لبخندهایی که لبخند نیستند. صاحبِ مغازه‌ی معمار، صاحبِ خانه‌ی من نیز هست، همان که سوت می‌زند، همان که صدای سوت‌هایش به هیچ سوتی که تا به‌حال شنیده شده شباهت ندارد، او صاحب چند مغازه‌ آن‌سوی خیابان نیز هست، او صاحب چند مغازه‌ این‌سوی خیابان هم است، او صاحبِ همه‌ی خانه‌های این محل است، او صاحب خانه‌های آن محل نیز هست، و او صاحب مغازه‌ها و خانه‌های آن خیابان‌ها هم هست؛ خیره به معمارم که ناگهان می‌خواهد خنده‌ام بگیرد، هجومش را احساس می‌کنم، همین حالاست که خنده‌ام بگیرد، و این‌بار آنقدر بخندم...آنقدر بخندم که...

معمار کرکره‌ی مغازه را پایین می‌کشد، و قبل از رفتن برمی‌گردد و چندلحظه‌ای به من مات می‌ماند و سپس می‌گوید:«غایت‌مان نیز// چون سرآغاز مضطرب بود» بعد دست روی شانه‌ام می‌گذارد و می‌رود.

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

 

پی‌نگار:



ادامه مطلب

برچسب ها: حال ما خوب است ، داستان کوتاه حال ما خوب است ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه ایرانی ، داستان کوتاه سرگذشت ، داستان کوتاه تمساح ، داستان کوتاه پیام رنجبران ،

دوشنبه 19 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (1)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،





 حال ما خوب است (بخش اول)


خونسرد

 


واژه‌ی «خونسرد» معمولاً مفاهیم آرامبخشی به ذهنیت یک آدم خوشحال متبادر می‌کند، مصادیقی معادلِ آرام، امیدوار، شکیبا و حتی در بیشتر مواقع دوست‌داشتنی! انسان‌ها اغلب به «خونسرد»ها علاقمندند و دل‌شان می‌خواهد کنارشان بنشینند و دست‌شان را به گرمی در دست خود بفشارند و حین نگریستن به لبخند‌های ملیح‌شان که حاکی از یک ادب و اخلاق نهادینه‌ شده‌ست بگویند:«وای...شما خیلی خوبین»؛ درست که تماشای آن لبخند‌های ملیح باعث کهیر زدنم می‌شود اما وقتی به حالت‌های دیگری دچار گشتم که واژه‌ی «خونسرد» به موجودی هفت‌متری با پوستی زبر و ناهموار، ماترکِ فلس‌های اجداد دایناسوری‌اش در اتاق پنج‌شش‌متریِ استیجاری‌ِ من مترادف «تمساح» شد! این‌که شما وقتی تازه از خواب بیدار شده‌اید با تمساحی هفت‌متری در اتاق‌تان مواجه شوید چه حالی بهتان عارض می‌گردد یا چه واکنش‌هایی انجام می‌دهید به خودتان مربوط است چرا که از متراژ اتاق‌های‌تان بی‌خبرم، اما هنگامی که نیمی از دُم حیوان به‌خاطر کمبود جا روی دیوار اتاق‌ام مثل علامت سوال تا خورده بود من از دیدنش متعجب شدم و نمی‌دانستم چرا باید بابت این مسئله متعجب بشوم که ناگهان خاطرم افتاد سال‌هاست در زندگی‌ام دیگر از هیچ چیزی تعجب نکرده‌ام و می‌‌خواستم بابت این تعجب‌‌ام بیشتر تعجب بکنم که چهارستون بدنم رعشه گرفت، موهای بدنم در اقدامی هماهنگ مثل گربه‌های کم‌روی سگ‌دیده سیخ‌‌سیخ شد، مایع تُرشی در دلم شروع به قل‌قل کرد، خلاصه به‌جز خون بالا آوردن تمام حالت‌های منع ممکن برای تعجب بیشتر مانعم‌ شد؛ بعد همان‌طور نیم‌خیز توی رخت‌خواب یکباره خودم را آنقدر عقب کشیدم تا گرده‌‌ی استخوانی‌ام به دیوار نمور اتاق چسبید، زانوهایم توی بغلم جمع شد و دلم می‌خواست به عنوان نخستین واکنش‌ها صدایی، فریادی، عربده‌ای از گلویم خارج شود اما درست مثل تمامی لحظات‌ تب‌دار این چند سال گذشته‌ام در خواب و بیداری هوا داد زدم و خیره به «تمساح» که حالا آرواره‌هایش را تا نهایت از همدیگر باز می‌کرد، صم‌بکم مچاله شدم و همان حین که مچاله‌تر می‌شدم می‌خواستم به این فکر کنم که دندان‌هایش برخلاف اَشکالِ ماتم‌زده‌ی روی لثه‌های من چه محکم و سرحال‌اند، که در عوض صدای گوینده‌ی «راز بقا» به‌طور ناخودآگاه در سرم شروع به پخش شد:«...این جانوران دوزیست در رودخانه‌، تالاب‌ها و دریاچه‌ها زندگی می‌کنند...» با خودم گفتم: رودخانه‌ها و تالاب‌ها؟ پس این‌جا چه غلطی می‌کند؟ که صدا گفت:«...برخی از تمساح‌ها که به تمساح‌های نیل مشهورند از لاشه‌های مردار نیز تغذیه می‌کنند...» به چشمان خواب‌آلود تمساح که حالا او نیز به من نگاه می‌کرد و انگار چیزی از من می‌دانست که خودم نمی‌دانستم خیره ماندم که ناگهان دُمش تکانی خورد و آرواره‌هایش را بیشتر گشوده و من هم خودم را برای تقدیری آماده کردم که مدت‌هاست حدس زدن پایانش کار سختی نبوده و پیش‌ترها بارها در ذهنم متصور شده بودم اما هیچ‌گاه گمان نمی‌بردم لای فک‌های بهم‌ فشرده‌ی یک تمساح آن هم در این اتاق خاتمه یابد که صدا ادامه داد:«...دهانِ باز این حیوانات نشان خشم یا عصبانیت نیست و دلیل آن گرمای هواست...» بی‌بروبرگرد به تمساح حق دادم؛ اول عرق شرم بر جبین‌ام نشست که کمبود جا موجب شده حیوان این‌طوری به زحمت بیفتد، دوم به‌خاطر پیش‌داوری‌ام! از کجا معلوم این تمساحِ نیل باشد؟ سوم هوای این‌جا در فرهنگ لغت حتماً گرم تعریف می‌شود و عرقی که بر پیشانی‌ام‌ نشست همش به‌خاطر خجلت‌زدگی نبوده زیرا نحوه‌ی بیدار شدنم از خواب معطوف به تابش انوار هستی‌بخش خورشید از لای پرده‌ها به داخل اتاق نیست، چرا که این‌جا پرده‌ای ندارد چون اصلاً پنجره‌ای ندارد و شما نمی‌توانی وقتی چشمانت از هم گشوده می‌شود آن ترانه‌ی زیبای نویدبخش را با خود زمزمه کنی:«باز شدن دیدگان من از خواب، به به از خورشید عالم‌تاب» شما درست در لحظاتی از خواب بیدار می‌شوی یا بهتر است بگویم می‌جهی که دیگر قادر به نفس کشیدن نیستی و گلو‌له‌گلوله دانه‌های درشت عرق علاوه بر پیشانی‌، روی گردن و خلاصه باقی نواحی عرق‌خیزِ بدن‌تان قِل می‌خورد! همیشه برای توضیح شرایط این اتاق خیلی بی‌ربط به یاد کتاب «یادداشت‌های زیرزمینیِ» داستایفسکی می‌افتم، شاید به‌ این سبب که من در حال نوشتن در اتاقی هستم که به نقل از خودم در فرط زمین واقع است، یک زیرزمین پنج‌شش متری‌ و این زیرزمین آن زیرزمینِ عنوان «یادداشت‌های زیرزمینی» را توی سرم احضار می‌کند والا دیری‌ست حتی خاطرم نیست موضوع آن کتاب درباره‌ی چه بود تا بخواهم وجه تشابه دیگری بیابم، و ناگفته نماند دلم می‌خواست به یاد کتاب «آلیس در سرزمین آرزوها» بیفتم اما احتمالا چون واژ‌ه‌ی «آرزو» سال‌هاست از قشر خاکستری مغزم رخت بربسته و «دلم می‌خواهد» در زندگی‌ام کاربردی ندارد چنین انتظاری محال است؛ آلیس این وسط چه نقشی دارد؟ نمی‌دانم.

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

 

پی‌نگار:



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه حال ما خوب است ، حال ما خوب است ، داستان کوتاه ایرانی ، داستان کوتاه تمساح ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، حال ما خوب است پیام رنجبران ،

دوشنبه 29 مرداد 1397

عالیجناب موسیقی (پیوند)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،

این روایت‌ام، 27 مرداد ماه روزنامه فرهیختگان منتشر شده!




عالیجناب موسیقی (بخش آخر)


«پیوند»


 

ناشنوا می‌شوم. مدتی پیش ناشنوا می‌شوم. گوش چپ‌ام تصمیم گرفت اعتصاب کند و به مرور گوش راست نیز به او پیوست. چندروز قبلِ این‌که از خواب بیدار بشوم و مطلقاً هیچ‌صدایی نشنوم به مطب دکتر «سلیمی» رفتم. تنها پزشکِ شصت‌هفتاد‌ساله‌ی عصبی‌ای که چون همیشه تشخیصش آن است که من دل‌ام می خواهد باشد، هر بلایی عارض‌ام ‌می‌شود سری به او می‌زنم. به دیگران هم پیشنهادش می‌دهم اما اغلب نمی‌پذیرند. پارسال نفس‌ام بالا نمی‌آمد. خس‌خسِ سینه‌ام به جارو کشیدن پاکبانان می‌مانست بر کفِ ‌آسفالتِ خیابان‌های طهران در نیمه‌شب. بعد از معاینه غضبناک گفت:«دنبال مرض می‌گردی...چیزیت نیست، ریه‌هات کاملاً سالم‌اند...بزن به چاک». وقتی می‌گوید «بزن به چاک» یعنی بنشین یکی ‌دوساعت درباره‌ی موسیقی یا سینما حرف‌ بزنیم. من هم می‌نشینم. گفتم:«سیگار می‌کشم می‌دانی که...» یک نخ از قوطیِ خودش گیراند و داد دست‌ام:«بزن به چاک» این‌بار گفتم:«دکترجان کر شده‌ام» بعد زدم زیرِخنده! «روبه اضمحلال‌ام» قهقهقهقه...ماسماسک‌اش را برداشت و نگاهی به داخلِ گوش‌ام انداخت؛ منتظر بودم بگوید:«آهان...یک دستگاه موتور سیکلت اینجاست» آخر قبل از کر شدن توی سرم صدای موتور می‌آمد...قاام‌قااام‌قاااااااااا. گفت:«دنبال مرض می‌گردی هااا...چیزیت نیست، گوش‌هات کاملاً سالم‌اند...بزن به چاک» با نیشِ‌باز یک‌نخ سیگار گیراندم و به دست‌اش دادم:«دکترجان چه خبر؟!...».

هر کلکی زدم نشد دیگران پی نبرند که شنوایی‌ام از گوش بشده است، نشد که نشد. هر چه به لب‌های‌شان حین صحبت زل می‌زدم یا به رفتار بدن‌شان توجه می‌کردم اما در آخر چندکلمه را از دست می‌دادم و پاسخ‌هایم احتمالاً دقیق نبوده. با اینکه در زبان اشاره و لب‌خوانی به سرعت پیشرفت می‌کردم اما چندبار که به‌طور غریزی گوش‌ام را نزدیک‌شان بردم عاقبت مچ‌ام باز شد و آنقدر با من کلنجار رفتند تا سر از مطب یک جراح متخصص گوش و حلق و بینی و فلان و بیسار درآوردم. وقتی در مطبِ جراح نشسته بودم احساس می‌کردم در حال خیانت به دکتر سلیمی هستم.

گفتم:« کر شده‌ام»

جراح درآمد که:«چند وقت است؟»

گفتم:« دو الی سه‌ماه...اما الان یک‌ماهی‌ست مطلقاً نمی‌شنوم»

طوری سگرمه‌هایش در هم رفت انگار من مسئول حمله‌ی اتمی به ژاپن بوده‌ام و او در حال معاینه‌ی یک جنایتکارِ جنگی‌ست. با تکان دادن دستان‌اش مرا فهماند:«پس چرا حالا می‌آی؟!»

گفتم:«برایم مهم نبود....دیگر نیازی به شنیدن ندارم...»

گفت:« پس چرا اصلا آمدی؟!»

گفتم:«موسیقی...»

ناشنوا می‌شوم. سه‌چهارماه هیچ ارتعاشی را نمی‌شنوم. روزهای نخست کمی عجیب است. اما به مرور عادت می‌کنم. آدمی به همه‌چیز عادت می‌کند. اما تهِ دل‌ام...تمنای شنیدنِ صدای چندنفر ‌می‌ماند. با خودم کنار می‌آیم:«تو با دیدن هم می‌توانی بشنوی پس اشکال ندارد...» اما موسیقی...موسیقی...

تکلیف موسیقی چه می‌شود؟

نیمه‌شب است! می‌خواهم چای دم کنم. کتری را زیرِ شیر‌آبِ سینک‌ظرفشویی می‌گیرم. شیر آب که باز می‌شود یکباره امواجی با شدت زیاد در سرم طنین می‌اندازد:«دادادامممم...دادادامممم...» یک‌لحظه تمامیِ اندامم منجمد می‌شود. شیر را می‌بندم و به اطرافم نگاهی می‌اندازم و بعد دوباره بازش می‌کنم:«دادادامممم...دادامممم...» برجا می‌خشکم. نه. اشتباه نمی‌کنم. آنچه می‌شنوم نت‌های آغازینِ سمفونی شماره‌ی 5 بتهوون است. درست مثل میلاد اما نگاهِ من به سقف آشپزخانه می‌دوزد. آدامس هم ندارم. به سراغ دستگاه پخش می‌روم. روشن‌اش می‌کنم تا جایی که جا دارد صدایش را زیاد می‌کنم. چیزی نمی‌شنوم. مطلقاً هیچی. به آشپزخانه نگاهی می‌اندازم اما داخلِ حمام می‌شوم. شیر دوش را باز می‌کنم که این‌بار...«سونات مهتاب»...ملودی‌های «سونات مهتابِ» بتهوون در سرم طنین‌انداز می‌گردد...

 نقل است: بتهوونِ مغرور سوناتِ مهتاب‌اش را در فراق عشقِ یک کنتس «جولیتا» نوشت! می‌گویند: احساسِ حضور در قبرستان به شنونده دست می‌دهد. به این می‌ماند در گور دراز کشیده باشی و به آسمانِ شب، به رویاهای از هم گسیخته، به عشق‌های از دست رفته، به ستاره‌ها، به ستاره‌ها‌ی دنباله‌دار چشم بدوزی... به این می‌ماند که...

یک نخ سیگار می‌گیرانم و زیر دوش می‌ایستم؛ سیگار خیس می‌شود و بعد  می‌خمد و می‌شکند و جز فیلترش چیزی مابینِ لبانم نمی‌ماند و توتون‌هایش بهمراهیِ قطرات سوناتِ مهتاب روی تن‌ام نم‌نمک راه می‌رود...تو گویی دیری‌ست آنورتر از طهران، مابینِ نگاهِ دو‌کوه، در اعماقِ ‌آب‌های سردِ سد خفته‌ام و به آسمانِ شب چشم دوخته‌ام...

 

 

  




پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


عالیجناب موسیقی (بخش دوم) (اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه عالیجناب موسیقی ، داستان کوتاه در مورد موسیقی ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، داستان کوتاه تلخ ، داستان کوتاه سونات مهتاب ، داستان کوتاه بتهوون ،

شنبه 27 مرداد 1397

عالیجناب موسیقی (بخش دوم و سوم)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،

این روایت‌ام، 24 و 27 مرداد 97 روزنامه فرهیختگان منتشر شده!




عالیجناب موسیقی (بخش دوم  و سوم)


«میلاد»

 

پیام رنجبران

 

هیچ‌چیز سرجای خودش نیست. طوفان هر چه که بود را درب‌و‌داغان کرده. تکه‌هایی از روح‌ات کنده شده و هرکس تو را ببیند متوجه می‌شود. چند بحرانِ فرساینده بر سرت رفته است. تو را سابیده. مدام توی سرت صدای سمباده و ارّه کشیدن بر آهنِ زنگ‌زده می‌پیچد. مجموع چیزهایی را که مشاهده‌ی هر کدام‌شان به تنهایی برای تاب و توان یک فرد زیاده است یک‌جا دیده‌ای. شناعت، خیانت و سفاهتِ فشرده در سطوح و ورژن‌های متفاوت. آن‌ قسمت‌ها که مربوط به نزدیک‌ترین‌ نزدیکان است دردش فراانسانی‌ست. نه اینکه نمی‌دانسته‌ای. مگر قرار بوده چیزی جز این باشد؟ اما تا این حد را انتظار نداشته‌ای. ضعیف شده‌ای. معادلاتت بهم‌ریخته. ریشه‌هایش چندمجهولی‌ست. نگاه تلخی به زندگی داری. تصمیم می‌گیری مدتی در آرامشِ محض ساکن شوی. دیده‌گانِ هیچ آشنایی(؟) هیچ‌ بیگانه‌ای تو را نبیند. به‌سرت می‌زند مجدداً درس بخوانی. تحصیل در مقطع بالاتر در شهری را انتخاب می‌کنی که طهران نباشد. بعد از آخرین‌بار که ‌چندسال‌ پیش‌تر سال‌ها دانشجو بوده‌ای و مدّتِ‌کوتاهی با «بهنام» هم‌خانه، هرچند خاطراتِ خوشی برایت به یادگار مانده اما دیگر حال‌وحوصله‌ی بنی‌بشری نداری. بارِ نخست تا اتمام تحصیلاتت تنها زندگی کرده‌ای. اما این‌بار بدون این‌که بدانی چرا برای ادامه با «میلاد» هم‌خانه می‌شوی. شاید چون خیلی از تو جوان‌تر است. شاید چون جوانِ نخبه‌ای‌ست و جرقه‌های هوش از چشمان‌اش می‌جهد و تو از عاقبتِ جوان‌های باهوش در دوران دانشجویی مطلعی، با خودت می‌گویی:«بهتر است با من هم‌خانه باشد». میلاد می‌داند درباره‌ی چه حرف می‌زند! ولی ما که حرف نمی‌زنیم.

فقط موسیقی‌ست!

اما نه آنچه من می‌شناختم!...

همیشه دستِ چپ‌اش را پنهان می‌کند. معمولاً با هم غذا می‌خوریم. پدیده‌هایی که غذا خطاب‌شان می‌کنیم و محبوبیت‌شان نزد ما برحسب سرعت آماده ‌شدن‌شان است. به شدت احمقانه‌اند. اما پای سفره، ابتدا امواج موسیقی پخش می‌شود و ریزش نت‌های جورواجور و اکتاوها که به مانند آبشاری مابین‌مان فرو‌می‌ریزد. «راک» و مخلفاتش. آن دوره اعصاب‌ام کششِ راک ندارد، اما تلفن همراه میلاد همیشه پای سفره در آن جهان سیر می‌کند. فقط گوش می‌دهم تا به رفت‌ و ‌برگشت آکوردهای پایانی و ضربات تپ‌تپ‌‌اش برسم. میلاد طوری غذا می‌خورد طوری می‌نشیند طوری با تبحر آهنگ‌ها را روی صفحه‌ی گوشی‌اش عوض می‌کند که فرد مقابل چشم‌اش به دستِ چپِ او نیفتد. با آن یکی دست‌اش غذا می‌خورد. من هم هیچ‌گاه از او نمی‌پرسم:«میلاد...انگشتانِ دست‌ِ چپ‌ات کجاست؟» به این می‌ماند یکی از من بپرسد:«هی آقا...حافظه‌ات کو؟!...تکه‌‌تکه‌های کنده شده از روح‌ات کجاست؟!...وقتی روزانه ساعت‌ها پشت ‌پنجره می‌نشینی و به کوه‌های سراسر ابری آن ‌دورها چشم می‌دوزی دنبال چه می‌گردی؟» غذای‌مان که لمبانده می‌شود من پیپ می‌کشم. روی بالکن. تلفیق پیپ و سیگار همیشه ترکیب مناسبی‌ست. اصلاً خوشم نمی‌آید میلاد گیر سیگار بیفتد. بیشترین کلماتی که بین‌مان ردوبدل می‌شود در همین‌باره‌هاست. به طرز مضحکی نقش ناصح می‌گیرم. اما گاهی پرآشوب از اتاق‌اش درمی‌آید:«میشه پیپ بکشم؟» با سر اشاره می‌کنم یعنی آنجاست. برمی‌دارد و برمی‌گردد به اتاق‌اش. یک شب خیلی می‌خندیم. ساعت‌ها ریسه می‌رویم. خنده‌دارترین شب در دهه‌ی سوم زندگی‌ام. مابینِ بیست تا سی‌سالگی آن شب خنده‌دارترین شب بود. خاطرم نیست چطور شروع شد اما صحبت به انگشتانِ نداشته‌ی میلاد کشیده شد. می‌گفت:«آدامس می‌جویدم!!...یک فقره آدامس که از ابتدای صبح در دهانم اینور و آنور می‌چرخید و ترق‌توروق جویده می‌شد...چندساعت بیشتر تا سالِ نو باقی نمانده بود...همان حین که آدامس می‌جویدم توی دستِ چپم...بهش که نمی‌شود گفت ترقه...یک نارنجکِ دست‌ساز به اندازه‌ی پرتقال بود...همان حین چشمانِ دخترِ همسایه از دور به من افتاد...می‌خواستم پیشش قیافه بگیرم و نارنجک را به دیوار مقابل بکوبم تا از قدرتش یک محل بِگُرخند...که ناگهان صدای برزخی در جانم پیچید، ارکانِ هست و نیستم لرزید...چند لحظه در جهان نبودم...هیچ نفهمیدم...اما فقط می‌دانستم باید آدامس بجوم...باید بجوم...و ‌جویدم»

می‌گفت:«نمی‌دانم کدام‌شان اما یکی از همسایه‌ها مرا به حیاطِ خانه‌اش برد...هیچ‌کس نمی‌دانست چه باید بکند الا دخترِ همسایه...» می‌گفت:«همه چیز به سرعت اتفاق افتاده بود...اما من همچنان آدامس می‌جویدم...بعد دستِ چپ‌ام را بالا آوردم...مقابل چشمان‌ام ثابت نگه داشتم و لاجرم به آن خیره ماندم...انگشتانم نبود...ترقه با نامردی تمام در دستم ترکیده بود...اما من فقط با تعجب به انگشتانم که حالا سرجای‌شان نیستند نگاه می‌کنم و همچنان معتقدم باید آدامس بجوم...و ‌جویدم»

میلاد به این‌جا که رسید دیگر نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. آن‌چنان قهقهه می‌زدم که هرکس در جریان نبود شاید گمان می‌برد من نمی‌دانم:«زندگی فقط از تو می‌گیرد...چیزی به تو نمی‌دهد...یکبار انگشتان‌ات و یکبار تکه‌هایی از روح‌ات را می‌بلعد و بعد همه‌اش را...و تنها کاری که از دستت برمی‌آید نهایتاً تعجب است». میلاد گفت:«تمام نشده».

مابینِ قهقهه‌هام با انگشت‌ چهره‌ی مبهوت‌اش، چهره‌ای را که انگار قرار است تا ابد در هاله‌ای از تعجب باقی بماند نشانِ خودم می‌دادم و با آن یکی دست‌ام مدام روی رانِ پایم می‌کوبیدم:«بگو...ب..گ...و»...

 


ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه در مورد موسیقی ، داستان کوتاه عالیجناب موسیقی ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه تلخ ، داستان کوتاه گیتار راک ، داستان کوتاه نابخشوده متالیکا ، داستان کوتاه پیام رنجبران ،

یکشنبه 21 مرداد 1397

او که گذشت... (داستان کوتاه)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،



این داستان‌ام، در روزنامه فرهیختگان شنبه 20 مرداد 97 منتشر شده!



او که گذشت...

 


می‌دود، می‌دود، هر چه خون در بدن دارد می‌دود در رگ‌ها و ماهیچه‌ها و عضلات پاهایش تا سریع‌تر بدود و او می‌دود. گلوله‌ها بی‌وقفه‌‌‌ پیشِ پایش، کنارش، پشت‌سر، این‌طرف، آن‌طرف به زمین می‌خورند، به خاک که برمی‌خیزد زیر تیغِ آفتاب، به خارها به خاشاک، به سنگ‌ها، و صحیه می‌کِشند در این برهوت و کمانه می‌کنند در این زبانه‌های آتش، و صفیر می‌کشند در این آسمانِ خشک و بی‌باران و جرقه می‌زنند در این دود و غبار؛ چیزی تا خاکریز‌ِ نیروهای خودی نمانده، و او می‌دود و می‌دود، و حالا دیگر صدای فریادِ بچه‌های خودی را می‌شنود، که صدایش می‌زنند و با هیهای و هلهله تشویق‌اش می‌کنند تا سریع‌تر بدود و او می‌دود و می‌دود تا برسد و رها شود و امشب ستاره‌ای باشد در شب‌های سنگین و ظلمانی‌ِ این کویر. و کودکی‌هایش می‌دود تا بپرد در آغوش بابا، تا بیاویزد به تنِ خنده‌های شیرینِ مامان، تا ناگهان بپرد در اتاق خواهرش و او را بترساند و بعد همه انارهای سرخ دانه کنند و بخندند و او می‌دود و می‌دود. فاصله‌ی میان شلیک یک گلوله تا رسیدن به هدف چندثانیه‌ای زمان می‌بَرد- دو تا سه ثانیه- مدت زمانِ میانِ خروجِ سرخی و داغیِ یک گلوله از لوله‌ی تفنگ- مابین دو تپشِ قلبِ تک‌تیرانداز برای تمرکز- شتاب‌ و شتاب تیر، اصابت و ترکاندن و از هم پاشاندن هدف مقابل در فاصله‌ای چندصدمتری- دو تا سه ثانیه زمان می‌برد- مثل حالا که او می‌دود و می‌دود و هدفِ مقابل‌‌ست که می‌دود و می‌دود، و در این چندثانیه تمام زندگی‌اش مقابل چشمان‌اش می‌دود و می‌دود و جوانیِ یک عمر مقابلِ چندثانیه می‌دود و می‌دود. انگشتانِ مطمئنِ یک دست، گلنگدنِ قبضه‌ سلاحی دوربین‌دار را می‌کشد و چشمانِ تیزش هدف را نشانه می‌گیرد؛ حالا لباس‌های خاکی‌ِ او در علامت «+» می‌دود و خاکریز خودی همین چندده متر باقی مانده‌ست پیشِ روی پاهای‌اش که باید بدود و بدود تا رهایی‌اش گذر کند. علامت «+» فیکس و میزان می‌شود، ماشه چکانده می‌شود و تیر در می‌رود و زوزه‌ و زوزه و زوزه‌کنان هوای کویر را رو به جلو می‌شکافَد، که او به خاکریز می‌رسد و بالا می‌دود و سپس سرازیر می‌شود، او از خاکریز گذشته است، از خط پایان، و زمان می‌ایستد و در زمینِ خاکِ خودی می‌افتد، و دیگر نمی‌دود و بچه‌ها گِردش حلقه می‌زنند، و چیزی از سرخیِ صورت نمانده، و جای تیر حفره‌ نیست، و نیمی از جمجمه‌اش نیست و دانه‌های سرخ انار که روی خاکِ تفتیده‌ی بیابان پاشیده و او دیگر نمی‌دود؛ و امشب ستاره شده و ستاره‌ای سوخته شده و بابا می‌دود و مامان می‌دود و خواهرش می‌دود و می‌گرید و می‌گرید و می‌گرید و مادر می‌شکند و پدر دود ِ تلخِ سیگار می‌شود.

 

 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: داستات کوتاه فارسی ، داستان کوتاه جنگی ، داستان کوتاه تلخ ، داستان کوتاه علیه جنگ ، داستان کوتاه غمگین ، داستان کوتاه ادبی ، داستان کوتاه پیام رنجبران ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2