شنبه 31 شهریور 1397

داستان: حالِ ما خوب است (7)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،




حال ما خوب است (بخش هفتم)

مورد مشکوک

 

 

گام بعدی تماس با «آقا پلیس مهربون» بود تا به او بگویم:«یه تمساح هفت‌متری اومده توی اتاقم» که بعد از سکوتی معلق بگوید:«پسر تو چی مصرف می‌کنی؟» ولی راستش را بخواهید قرار نبود با پلیس تماس بگیرم، ترجیح می‌دهم چه تلفنی و چه حضوری حالا حالاها مصدع اوقات‌شان نشوم؛ چون طی آخرین مواجهاتم با ایشان روی نکته‌ای مکث کرده بودند:«پسر، تو آدم ناراحتی هستی» که من هم به‌سرعت عبارت حاضر و آماده‌ام را تحویل‌شان دادم:«کاملاً حق با شماست»؛ در این محله‌ای که ما زیرِ پونز در نقشه‌ی جغرافیای شهری مشغول تنازع بقاییم، مابین آدم‌هایی که پای ثابتِ صفحه‌‌ی حوادث روزنامه‌اند، فردی که هر شب یک گونی روی دوشش بیندازد و مثل سایه‌ چسبیده به زیر دیوار سوی شهر بلغزد، چیزی جز یک مورد مشکوک نیست. دقیق‌تر، نسبت به سایر محلات، مشکوک‌تر. مدتی از خوداخراجی‌ام از کتابخانه نگذشته بود که این‌بار با سرعت بیشتری نتیجه گرفتم: موجوداتی که در گونه‌ی انسانیان طبقه‌بندی می‌شوند قادر به تغذیه از طریق هوا نیستند، پس تنها چاره‌‌ برای آدمی که دیگر فکر هم نمی‌تواند بکند فروش دارایی‌هایی است که طی سال‌ها جمع‌آوری کرده، یعنی کتاب‌هایش؛ هر شب یک گونی پر از کتاب روی دوشم می‌انداختم و به شهر می‌رفتم؛ دقیق‌تر، با ریختِ گویی «که جانم می‌رود» کنار پیاده‌روهای شهر. عاقبت در یکی از همین شب‌ها گیر افتادم و پلیس بهم متذکر شد:«پسر، تو خیلی آدم ناراحتی هستی!» که این‌بار تاکیدشان بر واژه‌ی «خیلی» بود، چون شب قبلش عبارت را به گونه‌ی دیگری شنیده بودم. نیمه‌شب با یک کتاب پله‌ها را چندتا یکی بالا دویده و خودم را به حیاط خانه رسانده و با تمام توان آنر‌ا به آن‌طرف دیوار پرتاب کرده بودم. آن نسخه یکی از همان کتاب‌هایی بود که تصمیم گرفتم به معمار بدهم‌شان...آخر بدجوری روی رگ و پی و مفاصل اعصاب نوک می‌زنند؛ کتاب‌هایی که عکس نویسنده‌‌هاشان با لبخندی پهن و خمیردندانی‌ روی جلدشان به تو نگاه می‌کنند و مدام در رج‌رج نوشته‌های‌شان رازهای موفقیت‌ را برملا می‌کنند! و هیچ‌گاه پرده از راز اصلی برنمی‌دارند، یعنی ساختن رویایی سحرآمیز در ذهن تو که هیچ نسبتی با واقعیت زندگی‌ات ندارد؛ راز اصلی چگونگی فروش کتاب‌شان به تو. ترغیب به سگ‌ دو زدن بیشتر. راز بزرگ منافع جهان سرمایه‌داری. دسته‌ دوم، کارشناسان تخدیرند! در واقع قاچاقچیان و کارتل‌های مواد مخدر پادوشان هم محسوب نمی‌شوند. آنها هم لبخندی آرامبخش بر لب دارند که اصرار می‌ورزد برآمده از یک آرامش عمیق درونی است؛ این لبخند باسمه‌ای به شدت مسری است، مدام از توی کتاب‌ها بیرون می‌پرد و در چهره‌ی آدم‌ها تکثیر می‌شود! معتقدند زندگی جز همین «لحظه‌ حال» نیست، نه گذشته‌ای وجود دارد و نه آینده‌ای، این فریب‌های ذهن توست که تو را به گذشته می‌برد یا از آینده می‌ترساند! اغلب در این مواقع زبانم دنبال دندان‌هایی توی دهانم می‌گردد که دقیقاً در لحظه‌ی «اکنون» سرجایشان حضور ندارند، گویا در گذشته‌ای که وجود ندارد کرم‌هایی که وجود نداشتند کلک دندان‌هایی را کنده‌اند که حالا وجود ندارند! مختصر، نسبت به این کتاب‌ها آلرژی دارم؛ و نیمه‌شب مثل هر شب حین جان‌کندن در رختخواب و به‌خود پیچیدن برای دمی خواب، این‌بار چشمم  به آن‌ لبخند ملیح و خونسرد روجلدِ یکی از آن‌ کتاب‌ها افتاد، انگار مقصر بی‌خوابی‌ام پیدا شده باشد آنرا برداشتم و توی کوچه پرت کردم. بعد گفتم:«خب این‌چه کاریه؟ بذار نظر معمار رو هم بدانم» که برای پیدا کردن کتاب رفتم توی کوچه، اینور و آنور دنبالش می‌گشتم که در همین لحظه ماشین پلیس سر رسید؛ «آقا پلیس مهربون» داخل خودرو با نگاه عمیق و نافذش سرتاپایم را ورانداز ‌کرد و گفت:«دنبال چی می‌گردی؟» گفتم:«کتابم» از اتومبیل پیاده شد و بالای سرم ایستاد، گفت:«پیداش کن» گفتم:«شما بفرمایید، نگران نباشید، پیدا میشه» که با جدیت بیشتری گفت:«پیداش کن» در همین لحظه چشمم به کتاب افتاد، آن گوشه افتاده بود، که تندی برداشتمش و گفتم:«پیدا شد» گفت:«اینجا چیکار می‌کنه؟» روی جلد کتاب را به او نشان دادم، گفتم:«ببینید این لبخندو...حال شما بهم نمی‌خوره از این خنده‌هاشون» که «آقا پلیس مهربون» گفت:«تو آدم ناراحتی هستی!» و شب بعدش وقتی با یک گونی کتاب گیر افتادم با تاکید روی واژه‌ی «خیلی» گفت:«پسر، تو خیلی آدم ناراحتی هستی!» و من جابه‌جا گفتم:«کاملاً حق با شماست».

خلاصه بعد از تعریف این ماجراها قرار بود به خانه برگردم:«گورکی» توی حیاط پرسه می‌زند، جلو بیاید و بگوید:«اون طشت پلاستیکی رو به من قرض میدی؟» بعد من به‌طرف دالانِ منتهی به اتاق بروم، صاحبخانه را روی پله‌ها منتظر ببینم که انگشت شست و سبابه‌اش را به شکل «اجاره‌ی من کجاست؟» روی هم می‌مالد و می‌گوید:«اجاره‌ بیشتر شده» بپرسم «چرا؟» بگوید:«همینه که هست...نمی‌خوای برو» بعد من وارد اتاق بشوم و شروع به نوشتن تمام این ماجراهایی کنم که می‌خواستم خاتمه‌اش این باشد:«وقتی به خانه برمی‌گشتم یادم افتاد تمساح حتماً گرسنه‌اش شده، در این محله، ما خودمان طعمه‌ی تمساح می‌شویم اما غذایش پیدا نمی‌شود. پرسه‌زنان سر از آن خیابان‌ها درآوردم، آن خیابان‌ها که غذای تمساح می‌خورند؛ جلوی مغازه‌‌ی اغذیه‌ی دریایی مشتری خانمی با رخساری «مکش مرگ ما» انگار به چشم «چه غلطا» بهم نگاهی انداخت. می‌خواستم از مغازه‌دار بپرسم:«این قیمت‌ها واقعی‌اند؟» پاسخش معلوم بود:«مثه اینکه در جریان نیستی؟...» نپرسیدم. حین بازگشت وقتی از جلوی بیمارستانی رد می‌شدم، شنیدم یکی به دیگری می‌گفت:«می‌خوان از بعضی وسایل مصرف‌شده پزشکی مجدد استفاده کنن»؛ نمی‌دانستم آیا این شامل نخ بخیه هم می‌شود؟ یعنی اگر عضوی از تنت قطع یا خورده شود، با چه نخی بخیه‌ات می‌کنند؟ وقتی به‌خانه رسیدم مُشتی شمع توی کاسه‌ آب کردم، بعد، هر چند ساعت یکی از اعضای بدنم را کندم جلوی حیوان انداختم، با ولع می‌بلعید، جای زخم را شمع می‌گرفتم که جلوی خون‌ریزی را بگیرد تا تمام نشده‌ام بتوانم بنویسم: نگران ما نباشید! حالِ ما خوب است».

 




پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


 

داستان: حال ما خوب است (بخش ششم)





پی‌نگار:



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه حال ما خوب است ، نقد کتابهای موفقیت ، نقد کتاب لحظه حال ، استفاده مجدد از وسایل پزشکی ، کتاب کتابفروشی پیاده رو ، داستان کوتاه تلخ فارسی ،

یکشنبه 25 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (4)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،


حال ما خوب است (بخش چهارم)

گسست

 

لعنت! اصلا قرار نبود ماجرای حضورِ ناگهانی تمساح در اتاقم به اینجا کشیده شود، واقع این‌که حال من خوب است. هرگاه اوضاع قمر در عقرب می‌شود یادِ عبارات پایانیِ «نام‌ناپذیرِ» بکت می‌افتم:«باید ادامه دهی، نمی‌توانم ادامه بدهم، ادامه می‌دهم». من می‌خواستم ماجرایی خنده‌دار بنویسم. پس نویسنده‌ی این متن کیست؟ اصلاً چرا دارم این قضایا را می‌نویسم؟ اصلا نوشتن و خواندن از کجا آغاز می‌شود؟ آدمی اغلب در کودکی دچار چنین عارضه‌ای می‌شود، از نشانه‌های اولیه‌اش فکر کردن به این قبیل مسائل است: تعداد قطرات باران چندتاست؟ این همه زیبایی شب بابت چیست؟ رویداد بعدی که موجب عبور از چنین موضوعات رمانتیکی می‌گردد، هنگامی است که با چشمان هاج‌و‌واج مشغولِ تماشای اولین تصادف رانندگی‌‌ زندگی‌ات هستی که مغز سرنشینان خودرو به شکل خرده‌های لیز و لزجی روی شیشه‌های نداشته‌ی ماشین‌شان پاشیده، از خودت می‌پرسی چرا آن‌ها کمربند ایمنی نبسته‌ بودند؟ و متعاقباً پرسش‌های بعدی مانند چرا بچه‌های کوچولو در جنگ‌ها کشته می‌شوند؟ در نهایت/ بالاخص اگر هیچ‌کس کنارتان نباشد تا آنچه را که در سرتان می‌گذرد با او در میان بگذارید به خودتان رجوع می‌کنید، به حرف زدن با خودتان دچار می‌شوید. کم‌کم درمی‌یابید پاسخ بسیاری از سوالات‌ را نمی‌دانید یا این‌که حوصله‌تان از دست خودتان کلافه می‌شود که به سراغ جهان مردگان و بعضاً زنده‌ها می‌روید یعنی کتاب‌ها...حالا شروع به خواندن می‌کنید و چیزی نمی‌گذرد که بلای دوم به سرتان می‌آید: مرضی ناشناخته‌تر! یعنی حرف‌هایی را که پیش‌تر بصورت شفاهی با خودتان درمیان می‌گذاشتید اینک می‌نویسید. سوال می‌شوی در حضور دیگران. آیا باز هم دارم بی‌ربط می‌بافم؟ نمی‌دانم؛ اما وقتی آقای «آدامس خرسی» مدیر آخرین کارخانه‌ای که در آن‌جا مشغولِ ‌به‌کار بودم گفت:«زرشک...اخراج» شروع به پرسه‌زنی در خیابان‌ها کردم، آنقدر در شهر راه می‌رفتم که نم‌نمک می‌توانستم خودم را از بالای سرم، بعد بالا و بالاتر، از بالای شهر ببینم، خودم را ببینم که آنقدر توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها و خیابان‌های شهر پرسه می‌زند که درمی‌یابد موجوداتی که زیست‌شناسان آن‌ها را در گونه‌های «انسانیان» دسته‌بندی کرده‌اند حتی اگر نتوانند فکر کنند اما مکانیزم سیستم بدن‌شان طوری تکامل یافته که برای‌شان ممکن نیست از طریق هوا تغذیه نمایند، و تلاشم برای جُستن نام موجوداتی که تغذیه از راه هوا برای‌شان مقدور باشد به نتایج ناامیده‌کننده‌ای ختم شد که یکباره خودم را جلوی یک کتاب‌فروشی دودهنه یافتم که با حروف چاپی روی تکه‌کاغذی بر شیشه‌‌ی ویترینش نوشته شده بود:«به یک فروشنده مجرب نیازمندیم» بدین‌سان به جهان مردگان پناهیده شدم! وقتی داخل کتابفروشی گام گذاشتم صاحب آن‌جا که چهره‌اش شباهت چشمگیری به «برتولت برشت» داشت آنقدر با طمانینه به استکان چایی‌ که می‌نوشید دقت می‌کرد تا در همان نگاه نخست تشخیص بدهد:«تو هر چیزی می‌توانی باشی جز یک فروشنده‌‌ی مجرب» با این‌حال آن کتابفروشی آخرین جایی بود که من‌ مشغول به‌کار شدم و آخرین جایی بود که این‌بار خنده‌های نابهنگامم در آن عصر کذایی موجب اخراج یا به عبارت دیگر موجب خوداخراجی‌ام شد. کتاب‌فروشی به دو بخش تقسیم می‌شد:«فلسفه‌ی غرب و شرق!» روزهای اول به خوبی می‌گذشت، جریان گرمی در رگ‌هایم جاری شده بود، این‌طرف کتاب، آن‌طرف کتاب؛ همین گرمای مطبوع انگیزه‌ای شد تا سعی کنم سایر احساسات مورد نیاز زندگی را نیز در خود زنده کنم، مثلاً پشت پیشخان یک‌بند می‌ایستادم و به ازدحام مردمی که توی پیاده‌رو و خیابان عبور می‌کردند چشم می‌دوختم و با قدرت تمام به دو تمرین مشغول می‌شدم: 1- خلوت بودن مداوم کتاب‌فروشی باعث «تعجب‌«ام بشود 2- خاطرم نیست، تمرین دوم یادم نمی‌آید؛ ولی علاوه بر اینکه در هر دو مورد مذکور نتایج مطلوبی حاصل نمی‌شد آنچه ذهنم در اختیارم می‌گذاشت بازساخت شرح تصاویر انواع و اقسام شیوه‌های چگونگیِ سقوطِ مستاجر قبلی اتاقم در آن طشت پلاستیکی سرخ بود که منجر به شکستگی گردنش شده بود. در همین گیرودار اتومبیل شاسی بلندی که می‌توان برای توصیفش آنرا در طبقه‌ی تانک‌ها یا هواپیماهای فوق‌پیشرفته نیز قرار داد، یا به زبان ژورنالیست «نمودی از رشد غیرقابل کنترل شکاف طبقاتی در جامعه‌ی امروزمان» مقابل کتاب‌فروشی پارک کرد و دختری جوان از آن پیاده و سپس وارد کتاب‌فروشی شد و چرخی مابین کتاب‌ها زد و گفت:«چندتا کتاب می‌خوام» همان‌طور که آرایش چهره‌اش مرا به یاد رنگ‌های درهم‌برهمِ عکس‌برگردانِ روی مچ دست آقای «آدامس خرسی» انداخت، ادای لبخند فروشنده‌ای مجرب درآوردم یعنی «چه کتابی؟» که درست در همان لحظه شروع شد...شروع شد...خنده‌های نابهنگامم سراغم آمده بود، هجوم آورد، با تمام وجود سعی می‌کردم جلوی خودم را بگیرم و فقط به پاسخ دختر توجه کنم...اما موفق نمی‌شدم...نمی‌شنیدم چه می‌گوید...فقط مابین کلماتش چند واژه به گوشم می‌رسید:«شیک...قشنگ...چندتا کتاب شیک...» و من در حالیکه برای ممانعت از انفجار، کفِ دستم را جلوی دهانم تا حد خفگی می‌فشردم، به همان شکل سرم را رو به بالا تکان‌تکان می‌دادم که یعنی «نداریم»...ما کتاب‌های شیک نداریم...بعد ناگهان پاره‌فکری...سریع...لعنتی...به‌سرعت برق‌ از ذهنم گذشت...گفتم حالا خوب است دختر بگوید: سنجش خرد ناب کانت، فنومنولوژی روح هگل، چنین گفت زرتشت نیچه، هستی و زمان هایدگر، یا سرمایه‌ مارکس را می‌خواهم، که او جلوتر آمد و با نوک انگشتش به‌ قفسه‌ها اشاره کرد:«اون...اون...اون...» که هر کدام از «اون‌»‌ها نسخه‌ای کتاب بود و سپس چندلحظه‌ای مکث کرد و چرخید و دوباره «اون...اون...اون...» و ادامه داد:«اونا رو هم می‌برم...» اولی خرد ناب کانت بود، دومی فنومنولوژی...سومی...چهارمی...پنجمی حکمت‌الاشراق سهروردی،، ششمی...قهقهه...قهقهه...هفتمی «فیه‌ ما فیه»...خنده...ریسه...نشد که نشد...نتوانستم...منفجر شدم...صاحب کتاب‌فروشی به تکه‌تکه‌هایم که  بر در و دیوار و روی کتاب‌ها پاشید خیره ماند...تنداتند پلک می‌زد...دختر هراسیده از خرده‌های من فاصله گرفت...روی کف کتاب‌فروشی افتاده بودم...می‌خندیدم...بعد خودم...آنچه را باقی مانده بود به پیاده‌رو کشانید...می‌خندیدم....ریسه می‌رفتم...کف پیاده‌رو...می‌خزیدم...من ملک بودم و فردوس برین جایم بود...برمی‌خاستم...منصور حلاج را در جلجتا به صلیب می‌کشند...دوباره می‌افتادم...بر سر دار او منم...می‌غلتیدم...من نه منم، نه من منم....خنده‌هایم به عربده می‌مانست...سهروردی را از پشت‌بام دارخلیفه به زیر انداختند....آسمان سربی شهر...دیگر نمی‌توانم نفس بکشم...آهای ما هنوز زنده‌ایم...تمام هوای شهر آلوده به سرب است....آینه‌ها خرد می‌شوند...سرم....سرم...گیج می‌رود...چرا چشمانم همیشه توی آینه‌ها سیاهی می‌رود...مستاجر قبلی‌...اجاره‌بها....اجاره‌ها..خرده‌های لیز و لزج مغز...صدای سوتِ گوش‌خراشِ صاحبخانه...نیچه جلوی درشکه‌چی گردن اسب را در آغوش گرفت و زار زار گریست...آدم‌ها از هوا تغذیه نمی‌کنند...طشت سرخ‌رنگ...بکت هم این‌آخری‌ها پیپ می‌کشید...خستگی را خسته‌ام...پنهان کردن حقیقت جنایت است...کف پیاده‌رو...انسان‌ها...حقیقت چیست؟...برتولت برشت...روی کف پیاده‌رو...کتابفروش نگاه می‌کند...مردم گِردم حلقه می‌زنند...پا می‌شوم تا بروم...سر تا پا خاکم...گفت: نرو...بیا...فریاد زد...بیا اینجا....نرفتم...رفتم...بمان...بمانید...در خاک خودتان بمانید...فرار مغزها...کشور به شما نیازدارد...زندگی خرج دارد...رفاه...شکاف طبقاتی....بیانیه‌ی حقوق بشر...تمساح‌ها...تمساح‌ها...من با این تمساحی که هم‌خانه‌ام شده چه باید بکنم؟

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 


پی‌نگار:



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه حال ما خوب است ، داستان فارسی ، کتابخانه برشت بکت نیچه ، داستان کوتاه ایرانی ، عبارات پایانی نام‌ناپذیر بکت ، باید ادامه دهی نمی‌توانم ادامه بدهم ادامه می‌دهم ساموئل بکت ،

جمعه 23 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (2)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،




حال ما خوب است (2)


اتاق

 


اساسا موضوعات بی‌ربط طی شبانه‌روز در سرم مدام دچار تصادم می‌شوند چرا که الان مساله‌ی اصلی حضور این تمساح در نیم‌وجب جا کنار من است و اینکه چطور باید از دستش خلاص شوم چون آنچه موجب پریشانی می‌شود قراری است که با صاحبخانه‌ام گذاشته بودم مبنی بر اینکه به هیچ ‌عنوان حاضر نیستم همخانه‌ای داشته باشم، و ابدا نمی‌دانم چرا این حرف را زدم! شاید فقط صدای پاره‌فکری که از ذهنم گذشت به کلمه درآمده بود والا اصلا چنین قراری از ابتدا هم مطرح نبود! اما همان هنگام که پیرمرد با صورتِ پفیده‌اش که به خمیرریش نتراشیده می‌ماند مرا به این اتاق هدایت می‌کرد، گفت:«خیالت تخت...فقط به شرطی که...» بعد چندثانیه‌ای روی پاگرد پله‌ها مکث کرد و همان حین دهانش باز- بازِ بازِ باز- آنقدر باز شد که می‌توانستم تمامی امعا و احشای تا معده‌اش و همچنین آخرین وعده‌ی غذایی‌ در حال هضم شدنش را به وضوح ببینم؛ نخست پنداشتم این حالت نوعی تشنج است یا شیوه‌ی تازه‌‌ی زهر چشم گرفتن از مستاجر، اما بعد‌تر کاشف بعمل آمد این رفتار گونه‌ای خندیدن است: دهانی که باز می‌شود و آنقدر باز می‌شود که مثل چی باز می‌شود و صدای سوتی گوش‌خراش از عمقِ ‌آن خارج می‌گردد که به صدای هیچ سوتی که تا به‌حال شنیده شده شباهت ندارد. وقتی مراسم آیینی خندیدنش به پایان رسید ادامه داد:«فقط به شرطی که خوش حساب باشی...و اجاره‌‌‌ات عقب نیفته... وگر نه...» و نگفت «وگرنه چی؟»...از جایی که ترجیح می‌دادم مکالمه‌مان هر چه زودتر پایان پذیرد سری جنباندم یعنی:«باشه!» ولی حالا دیگر پله‌های سرداب را پشت سر نهاده و در تاریکی مطلق بودیم، چیزی مشابه ظلمات عدم یا ازل، یا هر نوع سیاهی از این سنخ که صدایی گفت:«تِلق» و نورِ یک لامپ شصت‌وات آویخته از سقف که در خودش نمی‌دید به کف اتاق برسد توی فضا هاله‌ای غبارآلودِ نارنجی شد، در همین اتاق پنج‌شش‌ متری که شرحش می‌رود و داخل دیوارش مستطیل مکعبی عمود ایستاده و به شکل و مقیاسِ تابوت خالی شده که در واقع دستشویی و حمامی‌ است که انتظار تعبیه‌ی دَر برایش بی‌مورد و سرامیکی ندارد تا بگویم کپره بسته اما روی دیواره‌های ماست‌مالی شده‌اش با گچ، زردترین زردِ نموری‌ که تا به‌حال دیده‌ام کهنه شده و یک طشتِ رنگ‌پریده‌ی سرخِ شکسته‌ آن وسط...ناخودآگاه کلمات روی زبانم لغزید:«قبل از من کی اینجا مستاجر بوده؟» نگاه پیرمرد چند لحظه‌ای به آن طشت که با توجه به شرایط اینجا ده‌ها دلیل موجه‌ برای دور نینداختنش در پیکره‌‌ی خود داشت خیره ماند و سپس بدون این‌که جوابی بدهد برگشت و از همان پله‌هایی که پایین آمده بودیم بالا رفت و بعد صدای سوت گوش‌خراشش، همان که نمی‌توانم بگویم چگونه سوتی‌ست از پله‌ها پایین آمد و توی اتاق و سپس در سرم پیچید. بین خودمان بماند من مشکلی با سوت‌زدن‌های پیرمرد ندارم آخر خودم هم مدتی‌ست دچار مرضِ خنده شده‌ام، یعنی ناگهان شروع به خندیدن می‌کنم و شروعش هم از وقتی بود که شرح حال مستاجر قبلی اتاق را شنیدم! شب‌ها خیلی خیلی تشنه‌ام می‌شد و گاهی نفسم تنگ و یک شب که دلم بدجوری آسمان می‌خواست پله‌های دخمه را یکی‌یکی رو به بالا زیرپاهای برهنه‌ام شماردم تا به حیاط که رسیدم کنار حوض یکی دیگر از مستاجرهای خانه که در اتاقی کوچک‌تر آن‌سوی حیاط ساکن است و چهره‌اش موبمو به «ماکسیم‌ گورکی» می‌ماند نشسته بود و سیگار می‌کشید- شاید شما هم مثل خودم حال‌و‌حوصله‌ی شنیدن توصیفات نداشته باشید پس یک خط از آخرِ موقعیت جغرافیایی این خانه در شهر می‌گویم: نقشه‌ی جغرافیایی را فرض کنید که با پونز روی دیوار نصب شده، آن‌نقطه‌ی زیرِ پونز موقعیت اینجاست و آدم‌هایش نیز که گرداگرد این حیاط ساکن‌اند و در این روایت هم جز یکی‌شان که «گورکی» باشد ذکری ازشان نخواهد رفت، سرنوشت یا سرو‌کله‌شان اغلب در صفحات حوادث روزنامه‌ها پیدا می‌شود نه در آمار رسمی...

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


پی‌نگار:




ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه اتاق ، داستان کوتاه حال ما خوب است ، حال ما خوب است ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه ایرانی ، اتاق اجاره صاحبخانه ، داستان کوتاه پیام رنجبران ،

دوشنبه 19 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (5)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،






حال ما خوب است (بخش پنجم)

سرگذشت

 

 

تا حالا باید گرسنه‌اش شده باشد، شاید هم گرسنه‌اش‌ بوده که سر از اتاقم درآورده اما بعد از دیدنِ من گویا به دلایلی که فقط برای یک تمساح‌ اهمیت دارد اشتهایش کور شده، این طرز برخورد و رفتار تبعیض‌آمیزش باعث بروز احساسات گنگی در من می‌شود؛ البته باید اذعان کنم تا به‌حال با هیچ مانیفست یا نوشتاری مواجه نشد‌ه‌ام که در آن تمساحی اصول و قواعد‌ی را که بدان پایبند هستند ذکر کرده یا حاصل تاملات‌شان را در قالب یک «تمساح‌نامه» به رشته‌ی تحریر درآورده باشد تا شاید بتوانیم به یک همزیستی مشترک برسیم؛ ناگهان در همین لحظه دُمش را چند‌بار محکم به دیوار اتاق می‌کوبد و غرش‌کنان قصد تغییر موضع دارد که من از جا برمی‌خیزم و نمی‌دانم چرا نگاهم روی طشت توی حمام زل می‌ماند، بعد در فضای اتاق می‌چرخد و سپس راه‌پله را بالا رفته و خودم را به حیاط می‌رسانم؛ هیچ‌کس آنجا نیست، ‌جز تک‌درختی که به شکل تک‌درختی‌ به‌خود پیچیده که شیزوفرنی حاد گرفته باشد؛ وقتی از کنارش می‌گذرم نگاهش مرا تا کوچه دنبال می‌کند و احتمالاً به چشم فردی می‌بیندم که تمساح به جانش زده. می‌روم سمت دکان «معمار»، البته مثل سایر مواردی که در این محل وجود دارد هیچ دلیل قانع کننده‌ای برای گذاشتن نام «معمار» بر مستاجر سوپرمارکت محله وجود ندارد، گرچه بچه‌های محل افسانه‌هایی نیز درباره‌ی او ساخته‌اند؛ می‌گویند شاعری بزرگ اما گمنام بوده و تمام عمر شاعری‌اش به یک شعر با عنوان «سرگذشت» خلاصه شده که با  تخلص «معمار» امضایش کرده و از آن شعر هم فقط دو سطر باقی مانده:«غایت‌مان نیز/ / چون سرآغاز مضطرب بود». همین و همین و آن ‌شب‌ها که از کتاب‌فروشی برمی‌گشتم وقتی از جلوی مغازه‌اش رد می‌شدم صدایم می‌زد و مقابل دکان می‌نشستیم و حین نوشیدن چای به صدای خاک گوش می‌دادیم؛ بعد برایش تعریف می‌کردم «کتاب‌فروش» می‌گوید کتابفروشی‌ها توانایی دگردیسی دارند که شروعش با غیب شدن همراه است؛ هر شب چندتایشان در سطح شهر ناپدید می‌گردند، ولی فردا به هیئت غذاخوری ظاهر می‌شوند؛ اما او بلد نیست از این توانایی استفاده نماید چون در ظاهر شدن مشکل دارد. می‌ترسد کلا غیب شود. شاید چون شبیه «برشت» در پنجاه‌وهشت سالگی نمرده و حالا شصت‌وچندساله است. حضور من هم در آنجا از بسکه پشه پر نمی‌زند انگار فقط برای این بوده که از پس تنهایی برآید؛ همسرش چندی پیش توی راه‌پله خانه‌شان افتاده و سرش به گلدانی می‌خورد که سال‌ها آبش داده و نگهداری می‌کرده و جابه‌جا مرده. فرزندی هم ندارد. گاهی اوقات هم بعضی از کتاب‌هایی را که دوست نداشتم به معمار می‌دادم؛ خودش می‌گوید یک قفسه از کتاب‌هایی که دوست نداری در خانه دارم؛ ولی هر بار راجعبه‌ قضیه‌ شعری که او نوشته می‌پرسم، سکوت می‌ماند تا حدی که هنوز نمی‌دانم آیا واقعیت داشته یا نه؟

جلوی مغازه که می‌رسم روی زمین یک تلفن‌همراه متلاشی شده می‌بینم؛ انگار یک‌نفر از شنیدن چیزی پشت خط آنقدر عصبانی شده تا گوشی‌اش را طوری به زمین بکوبد که در انهدامش کاملاً موفق باشد. «معمار» در حال جمع‌آوری خرت‌وپرت‌هایش از پشت دخل است که ناگه خودم را داخل مغازه می‌اندازم و بهش می‌گویم:«یه مساله‌ای پیش اومده» می‌گوید:«تمام شد؟» می‌گویم:«نه...»، آخر او هر بار مرا می‌بیند می‌گوید یک روز خودت را داخل دکان می‌اندازی و خواهی گفت:«تمام شد» و من می‌پرسم:«چی؟» و تو می‌گویی:«من...من تمام شدم» حالا او می‌گوید:«چی؟» و من می‌گویم:«یه تمساح...یه تمساح اومده تو اتاقم» چندثانیه‌ای نگاه‌مان کش می‌آید تا زیرلب بگوید:«پس تمام شده» بعد نفس عمیقی می‌کشد و به جمع وجور کردن مغازه‌ ادامه می‌دهد، بسته‌هایی را می‌گذارد اینور، کارتن‌هایی را می‌گذارد آنور...می‌گویم:«باید تلفن بزنم» می‌گوید:«قطع شده» بعد از جیب پیراهنش کارت تلفنی درآورده و روی پیشخوان شیشه‌ای مغازه سمت من می‌سراند. برمی‌دارم و می‌گویم:«الان واست میارمش» می‌گوید:«دارم می‌بندم» می‌گویم:«خب...فردا میارم» می‌گوید:« فردا هم نیستم» می‌گویم:«پس‌فردا» می‌گوید:«من دیگه نمی‌تونم این مغازه رو باز نگه دارم...نمیشه...باید تحویلش بدم...» می‌خواهم مابین تلفن‌همراه متلاشی جلوی مغازه، جمع‌آوری دکان و بستن و تحویل دادنش حدسی بزنم ولی می‌گویم:«چرا؟» که معمار انگشتش را پشت گوشش می‌گذارد و طوری آن‌را برمی‌گرداند گویی می‌خواهد بگوید:«می‌شنوی؟» انگار از آن دورها، دوری که مدام نزدیک می‌شود، صدای سوت‌های صاحبخانه‌‌ام به گوش می‌رسد؛ بعد معمار لبخندی می‌زند، از آن لبخندهایی که لبخند نیستند. صاحبِ مغازه‌ی معمار، صاحبِ خانه‌ی من نیز هست، همان که سوت می‌زند، همان که صدای سوت‌هایش به هیچ سوتی که تا به‌حال شنیده شده شباهت ندارد، او صاحب چند مغازه‌ آن‌سوی خیابان نیز هست، او صاحب چند مغازه‌ این‌سوی خیابان هم است، او صاحبِ همه‌ی خانه‌های این محل است، او صاحب خانه‌های آن محل نیز هست، و او صاحب مغازه‌ها و خانه‌های آن خیابان‌ها هم هست؛ خیره به معمارم که ناگهان می‌خواهد خنده‌ام بگیرد، هجومش را احساس می‌کنم، همین حالاست که خنده‌ام بگیرد، و این‌بار آنقدر بخندم...آنقدر بخندم که...

معمار کرکره‌ی مغازه را پایین می‌کشد، و قبل از رفتن برمی‌گردد و چندلحظه‌ای به من مات می‌ماند و سپس می‌گوید:«غایت‌مان نیز// چون سرآغاز مضطرب بود» بعد دست روی شانه‌ام می‌گذارد و می‌رود.

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

 

پی‌نگار:



ادامه مطلب

برچسب ها: حال ما خوب است ، داستان کوتاه حال ما خوب است ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه ایرانی ، داستان کوتاه سرگذشت ، داستان کوتاه تمساح ، داستان کوتاه پیام رنجبران ،

دوشنبه 19 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (1)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،





 حال ما خوب است (بخش اول)


خونسرد

 


واژه‌ی «خونسرد» معمولاً مفاهیم آرامبخشی به ذهنیت یک آدم خوشحال متبادر می‌کند، مصادیقی معادلِ آرام، امیدوار، شکیبا و حتی در بیشتر مواقع دوست‌داشتنی! انسان‌ها اغلب به «خونسرد»ها علاقمندند و دل‌شان می‌خواهد کنارشان بنشینند و دست‌شان را به گرمی در دست خود بفشارند و حین نگریستن به لبخند‌های ملیح‌شان که حاکی از یک ادب و اخلاق نهادینه‌ شده‌ست بگویند:«وای...شما خیلی خوبین»؛ درست که تماشای آن لبخند‌های ملیح باعث کهیر زدنم می‌شود اما وقتی به حالت‌های دیگری دچار گشتم که واژه‌ی «خونسرد» به موجودی هفت‌متری با پوستی زبر و ناهموار، ماترکِ فلس‌های اجداد دایناسوری‌اش در اتاق پنج‌شش‌متریِ استیجاری‌ِ من مترادف «تمساح» شد! این‌که شما وقتی تازه از خواب بیدار شده‌اید با تمساحی هفت‌متری در اتاق‌تان مواجه شوید چه حالی بهتان عارض می‌گردد یا چه واکنش‌هایی انجام می‌دهید به خودتان مربوط است چرا که از متراژ اتاق‌های‌تان بی‌خبرم، اما هنگامی که نیمی از دُم حیوان به‌خاطر کمبود جا روی دیوار اتاق‌ام مثل علامت سوال تا خورده بود من از دیدنش متعجب شدم و نمی‌دانستم چرا باید بابت این مسئله متعجب بشوم که ناگهان خاطرم افتاد سال‌هاست در زندگی‌ام دیگر از هیچ چیزی تعجب نکرده‌ام و می‌‌خواستم بابت این تعجب‌‌ام بیشتر تعجب بکنم که چهارستون بدنم رعشه گرفت، موهای بدنم در اقدامی هماهنگ مثل گربه‌های کم‌روی سگ‌دیده سیخ‌‌سیخ شد، مایع تُرشی در دلم شروع به قل‌قل کرد، خلاصه به‌جز خون بالا آوردن تمام حالت‌های منع ممکن برای تعجب بیشتر مانعم‌ شد؛ بعد همان‌طور نیم‌خیز توی رخت‌خواب یکباره خودم را آنقدر عقب کشیدم تا گرده‌‌ی استخوانی‌ام به دیوار نمور اتاق چسبید، زانوهایم توی بغلم جمع شد و دلم می‌خواست به عنوان نخستین واکنش‌ها صدایی، فریادی، عربده‌ای از گلویم خارج شود اما درست مثل تمامی لحظات‌ تب‌دار این چند سال گذشته‌ام در خواب و بیداری هوا داد زدم و خیره به «تمساح» که حالا آرواره‌هایش را تا نهایت از همدیگر باز می‌کرد، صم‌بکم مچاله شدم و همان حین که مچاله‌تر می‌شدم می‌خواستم به این فکر کنم که دندان‌هایش برخلاف اَشکالِ ماتم‌زده‌ی روی لثه‌های من چه محکم و سرحال‌اند، که در عوض صدای گوینده‌ی «راز بقا» به‌طور ناخودآگاه در سرم شروع به پخش شد:«...این جانوران دوزیست در رودخانه‌، تالاب‌ها و دریاچه‌ها زندگی می‌کنند...» با خودم گفتم: رودخانه‌ها و تالاب‌ها؟ پس این‌جا چه غلطی می‌کند؟ که صدا گفت:«...برخی از تمساح‌ها که به تمساح‌های نیل مشهورند از لاشه‌های مردار نیز تغذیه می‌کنند...» به چشمان خواب‌آلود تمساح که حالا او نیز به من نگاه می‌کرد و انگار چیزی از من می‌دانست که خودم نمی‌دانستم خیره ماندم که ناگهان دُمش تکانی خورد و آرواره‌هایش را بیشتر گشوده و من هم خودم را برای تقدیری آماده کردم که مدت‌هاست حدس زدن پایانش کار سختی نبوده و پیش‌ترها بارها در ذهنم متصور شده بودم اما هیچ‌گاه گمان نمی‌بردم لای فک‌های بهم‌ فشرده‌ی یک تمساح آن هم در این اتاق خاتمه یابد که صدا ادامه داد:«...دهانِ باز این حیوانات نشان خشم یا عصبانیت نیست و دلیل آن گرمای هواست...» بی‌بروبرگرد به تمساح حق دادم؛ اول عرق شرم بر جبین‌ام نشست که کمبود جا موجب شده حیوان این‌طوری به زحمت بیفتد، دوم به‌خاطر پیش‌داوری‌ام! از کجا معلوم این تمساحِ نیل باشد؟ سوم هوای این‌جا در فرهنگ لغت حتماً گرم تعریف می‌شود و عرقی که بر پیشانی‌ام‌ نشست همش به‌خاطر خجلت‌زدگی نبوده زیرا نحوه‌ی بیدار شدنم از خواب معطوف به تابش انوار هستی‌بخش خورشید از لای پرده‌ها به داخل اتاق نیست، چرا که این‌جا پرده‌ای ندارد چون اصلاً پنجره‌ای ندارد و شما نمی‌توانی وقتی چشمانت از هم گشوده می‌شود آن ترانه‌ی زیبای نویدبخش را با خود زمزمه کنی:«باز شدن دیدگان من از خواب، به به از خورشید عالم‌تاب» شما درست در لحظاتی از خواب بیدار می‌شوی یا بهتر است بگویم می‌جهی که دیگر قادر به نفس کشیدن نیستی و گلو‌له‌گلوله دانه‌های درشت عرق علاوه بر پیشانی‌، روی گردن و خلاصه باقی نواحی عرق‌خیزِ بدن‌تان قِل می‌خورد! همیشه برای توضیح شرایط این اتاق خیلی بی‌ربط به یاد کتاب «یادداشت‌های زیرزمینیِ» داستایفسکی می‌افتم، شاید به‌ این سبب که من در حال نوشتن در اتاقی هستم که به نقل از خودم در فرط زمین واقع است، یک زیرزمین پنج‌شش متری‌ و این زیرزمین آن زیرزمینِ عنوان «یادداشت‌های زیرزمینی» را توی سرم احضار می‌کند والا دیری‌ست حتی خاطرم نیست موضوع آن کتاب درباره‌ی چه بود تا بخواهم وجه تشابه دیگری بیابم، و ناگفته نماند دلم می‌خواست به یاد کتاب «آلیس در سرزمین آرزوها» بیفتم اما احتمالا چون واژ‌ه‌ی «آرزو» سال‌هاست از قشر خاکستری مغزم رخت بربسته و «دلم می‌خواهد» در زندگی‌ام کاربردی ندارد چنین انتظاری محال است؛ آلیس این وسط چه نقشی دارد؟ نمی‌دانم.

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

 

پی‌نگار:



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه حال ما خوب است ، حال ما خوب است ، داستان کوتاه ایرانی ، داستان کوتاه تمساح ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، حال ما خوب است پیام رنجبران ،