دوشنبه 29 مرداد 1397

عالیجناب موسیقی (پیوند)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،

این روایت‌ام، 27 مرداد ماه روزنامه فرهیختگان منتشر شده!




عالیجناب موسیقی (بخش آخر)


«پیوند»


 

ناشنوا می‌شوم. مدتی پیش ناشنوا می‌شوم. گوش چپ‌ام تصمیم گرفت اعتصاب کند و به مرور گوش راست نیز به او پیوست. چندروز قبلِ این‌که از خواب بیدار بشوم و مطلقاً هیچ‌صدایی نشنوم به مطب دکتر «سلیمی» رفتم. تنها پزشکِ شصت‌هفتاد‌ساله‌ی عصبی‌ای که چون همیشه تشخیصش آن است که من دل‌ام می خواهد باشد، هر بلایی عارض‌ام ‌می‌شود سری به او می‌زنم. به دیگران هم پیشنهادش می‌دهم اما اغلب نمی‌پذیرند. پارسال نفس‌ام بالا نمی‌آمد. خس‌خسِ سینه‌ام به جارو کشیدن پاکبانان می‌مانست بر کفِ ‌آسفالتِ خیابان‌های طهران در نیمه‌شب. بعد از معاینه غضبناک گفت:«دنبال مرض می‌گردی...چیزیت نیست، ریه‌هات کاملاً سالم‌اند...بزن به چاک». وقتی می‌گوید «بزن به چاک» یعنی بنشین یکی ‌دوساعت درباره‌ی موسیقی یا سینما حرف‌ بزنیم. من هم می‌نشینم. گفتم:«سیگار می‌کشم می‌دانی که...» یک نخ از قوطیِ خودش گیراند و داد دست‌ام:«بزن به چاک» این‌بار گفتم:«دکترجان کر شده‌ام» بعد زدم زیرِخنده! «روبه اضمحلال‌ام» قهقهقهقه...ماسماسک‌اش را برداشت و نگاهی به داخلِ گوش‌ام انداخت؛ منتظر بودم بگوید:«آهان...یک دستگاه موتور سیکلت اینجاست» آخر قبل از کر شدن توی سرم صدای موتور می‌آمد...قاام‌قااام‌قاااااااااا. گفت:«دنبال مرض می‌گردی هااا...چیزیت نیست، گوش‌هات کاملاً سالم‌اند...بزن به چاک» با نیشِ‌باز یک‌نخ سیگار گیراندم و به دست‌اش دادم:«دکترجان چه خبر؟!...».

هر کلکی زدم نشد دیگران پی نبرند که شنوایی‌ام از گوش بشده است، نشد که نشد. هر چه به لب‌های‌شان حین صحبت زل می‌زدم یا به رفتار بدن‌شان توجه می‌کردم اما در آخر چندکلمه را از دست می‌دادم و پاسخ‌هایم احتمالاً دقیق نبوده. با اینکه در زبان اشاره و لب‌خوانی به سرعت پیشرفت می‌کردم اما چندبار که به‌طور غریزی گوش‌ام را نزدیک‌شان بردم عاقبت مچ‌ام باز شد و آنقدر با من کلنجار رفتند تا سر از مطب یک جراح متخصص گوش و حلق و بینی و فلان و بیسار درآوردم. وقتی در مطبِ جراح نشسته بودم احساس می‌کردم در حال خیانت به دکتر سلیمی هستم.

گفتم:« کر شده‌ام»

جراح درآمد که:«چند وقت است؟»

گفتم:« دو الی سه‌ماه...اما الان یک‌ماهی‌ست مطلقاً نمی‌شنوم»

طوری سگرمه‌هایش در هم رفت انگار من مسئول حمله‌ی اتمی به ژاپن بوده‌ام و او در حال معاینه‌ی یک جنایتکارِ جنگی‌ست. با تکان دادن دستان‌اش مرا فهماند:«پس چرا حالا می‌آی؟!»

گفتم:«برایم مهم نبود....دیگر نیازی به شنیدن ندارم...»

گفت:« پس چرا اصلا آمدی؟!»

گفتم:«موسیقی...»

ناشنوا می‌شوم. سه‌چهارماه هیچ ارتعاشی را نمی‌شنوم. روزهای نخست کمی عجیب است. اما به مرور عادت می‌کنم. آدمی به همه‌چیز عادت می‌کند. اما تهِ دل‌ام...تمنای شنیدنِ صدای چندنفر ‌می‌ماند. با خودم کنار می‌آیم:«تو با دیدن هم می‌توانی بشنوی پس اشکال ندارد...» اما موسیقی...موسیقی...

تکلیف موسیقی چه می‌شود؟

نیمه‌شب است! می‌خواهم چای دم کنم. کتری را زیرِ شیر‌آبِ سینک‌ظرفشویی می‌گیرم. شیر آب که باز می‌شود یکباره امواجی با شدت زیاد در سرم طنین می‌اندازد:«دادادامممم...دادادامممم...» یک‌لحظه تمامیِ اندامم منجمد می‌شود. شیر را می‌بندم و به اطرافم نگاهی می‌اندازم و بعد دوباره بازش می‌کنم:«دادادامممم...دادامممم...» برجا می‌خشکم. نه. اشتباه نمی‌کنم. آنچه می‌شنوم نت‌های آغازینِ سمفونی شماره‌ی 5 بتهوون است. درست مثل میلاد اما نگاهِ من به سقف آشپزخانه می‌دوزد. آدامس هم ندارم. به سراغ دستگاه پخش می‌روم. روشن‌اش می‌کنم تا جایی که جا دارد صدایش را زیاد می‌کنم. چیزی نمی‌شنوم. مطلقاً هیچی. به آشپزخانه نگاهی می‌اندازم اما داخلِ حمام می‌شوم. شیر دوش را باز می‌کنم که این‌بار...«سونات مهتاب»...ملودی‌های «سونات مهتابِ» بتهوون در سرم طنین‌انداز می‌گردد...

 نقل است: بتهوونِ مغرور سوناتِ مهتاب‌اش را در فراق عشقِ یک کنتس «جولیتا» نوشت! می‌گویند: احساسِ حضور در قبرستان به شنونده دست می‌دهد. به این می‌ماند در گور دراز کشیده باشی و به آسمانِ شب، به رویاهای از هم گسیخته، به عشق‌های از دست رفته، به ستاره‌ها، به ستاره‌ها‌ی دنباله‌دار چشم بدوزی... به این می‌ماند که...

یک نخ سیگار می‌گیرانم و زیر دوش می‌ایستم؛ سیگار خیس می‌شود و بعد  می‌خمد و می‌شکند و جز فیلترش چیزی مابینِ لبانم نمی‌ماند و توتون‌هایش بهمراهیِ قطرات سوناتِ مهتاب روی تن‌ام نم‌نمک راه می‌رود...تو گویی دیری‌ست آنورتر از طهران، مابینِ نگاهِ دو‌کوه، در اعماقِ ‌آب‌های سردِ سد خفته‌ام و به آسمانِ شب چشم دوخته‌ام...

 

 

  




پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


عالیجناب موسیقی (بخش دوم) (اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه عالیجناب موسیقی ، داستان کوتاه در مورد موسیقی ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، داستان کوتاه تلخ ، داستان کوتاه سونات مهتاب ، داستان کوتاه بتهوون ،

شنبه 27 مرداد 1397

عالیجناب موسیقی (بخش دوم و سوم)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،

این روایت‌ام، 24 و 27 مرداد 97 روزنامه فرهیختگان منتشر شده!




عالیجناب موسیقی (بخش دوم  و سوم)


«میلاد»

 

پیام رنجبران

 

هیچ‌چیز سرجای خودش نیست. طوفان هر چه که بود را درب‌و‌داغان کرده. تکه‌هایی از روح‌ات کنده شده و هرکس تو را ببیند متوجه می‌شود. چند بحرانِ فرساینده بر سرت رفته است. تو را سابیده. مدام توی سرت صدای سمباده و ارّه کشیدن بر آهنِ زنگ‌زده می‌پیچد. مجموع چیزهایی را که مشاهده‌ی هر کدام‌شان به تنهایی برای تاب و توان یک فرد زیاده است یک‌جا دیده‌ای. شناعت، خیانت و سفاهتِ فشرده در سطوح و ورژن‌های متفاوت. آن‌ قسمت‌ها که مربوط به نزدیک‌ترین‌ نزدیکان است دردش فراانسانی‌ست. نه اینکه نمی‌دانسته‌ای. مگر قرار بوده چیزی جز این باشد؟ اما تا این حد را انتظار نداشته‌ای. ضعیف شده‌ای. معادلاتت بهم‌ریخته. ریشه‌هایش چندمجهولی‌ست. نگاه تلخی به زندگی داری. تصمیم می‌گیری مدتی در آرامشِ محض ساکن شوی. دیده‌گانِ هیچ آشنایی(؟) هیچ‌ بیگانه‌ای تو را نبیند. به‌سرت می‌زند مجدداً درس بخوانی. تحصیل در مقطع بالاتر در شهری را انتخاب می‌کنی که طهران نباشد. بعد از آخرین‌بار که ‌چندسال‌ پیش‌تر سال‌ها دانشجو بوده‌ای و مدّتِ‌کوتاهی با «بهنام» هم‌خانه، هرچند خاطراتِ خوشی برایت به یادگار مانده اما دیگر حال‌وحوصله‌ی بنی‌بشری نداری. بارِ نخست تا اتمام تحصیلاتت تنها زندگی کرده‌ای. اما این‌بار بدون این‌که بدانی چرا برای ادامه با «میلاد» هم‌خانه می‌شوی. شاید چون خیلی از تو جوان‌تر است. شاید چون جوانِ نخبه‌ای‌ست و جرقه‌های هوش از چشمان‌اش می‌جهد و تو از عاقبتِ جوان‌های باهوش در دوران دانشجویی مطلعی، با خودت می‌گویی:«بهتر است با من هم‌خانه باشد». میلاد می‌داند درباره‌ی چه حرف می‌زند! ولی ما که حرف نمی‌زنیم.

فقط موسیقی‌ست!

اما نه آنچه من می‌شناختم!...

همیشه دستِ چپ‌اش را پنهان می‌کند. معمولاً با هم غذا می‌خوریم. پدیده‌هایی که غذا خطاب‌شان می‌کنیم و محبوبیت‌شان نزد ما برحسب سرعت آماده ‌شدن‌شان است. به شدت احمقانه‌اند. اما پای سفره، ابتدا امواج موسیقی پخش می‌شود و ریزش نت‌های جورواجور و اکتاوها که به مانند آبشاری مابین‌مان فرو‌می‌ریزد. «راک» و مخلفاتش. آن دوره اعصاب‌ام کششِ راک ندارد، اما تلفن همراه میلاد همیشه پای سفره در آن جهان سیر می‌کند. فقط گوش می‌دهم تا به رفت‌ و ‌برگشت آکوردهای پایانی و ضربات تپ‌تپ‌‌اش برسم. میلاد طوری غذا می‌خورد طوری می‌نشیند طوری با تبحر آهنگ‌ها را روی صفحه‌ی گوشی‌اش عوض می‌کند که فرد مقابل چشم‌اش به دستِ چپِ او نیفتد. با آن یکی دست‌اش غذا می‌خورد. من هم هیچ‌گاه از او نمی‌پرسم:«میلاد...انگشتانِ دست‌ِ چپ‌ات کجاست؟» به این می‌ماند یکی از من بپرسد:«هی آقا...حافظه‌ات کو؟!...تکه‌‌تکه‌های کنده شده از روح‌ات کجاست؟!...وقتی روزانه ساعت‌ها پشت ‌پنجره می‌نشینی و به کوه‌های سراسر ابری آن ‌دورها چشم می‌دوزی دنبال چه می‌گردی؟» غذای‌مان که لمبانده می‌شود من پیپ می‌کشم. روی بالکن. تلفیق پیپ و سیگار همیشه ترکیب مناسبی‌ست. اصلاً خوشم نمی‌آید میلاد گیر سیگار بیفتد. بیشترین کلماتی که بین‌مان ردوبدل می‌شود در همین‌باره‌هاست. به طرز مضحکی نقش ناصح می‌گیرم. اما گاهی پرآشوب از اتاق‌اش درمی‌آید:«میشه پیپ بکشم؟» با سر اشاره می‌کنم یعنی آنجاست. برمی‌دارد و برمی‌گردد به اتاق‌اش. یک شب خیلی می‌خندیم. ساعت‌ها ریسه می‌رویم. خنده‌دارترین شب در دهه‌ی سوم زندگی‌ام. مابینِ بیست تا سی‌سالگی آن شب خنده‌دارترین شب بود. خاطرم نیست چطور شروع شد اما صحبت به انگشتانِ نداشته‌ی میلاد کشیده شد. می‌گفت:«آدامس می‌جویدم!!...یک فقره آدامس که از ابتدای صبح در دهانم اینور و آنور می‌چرخید و ترق‌توروق جویده می‌شد...چندساعت بیشتر تا سالِ نو باقی نمانده بود...همان حین که آدامس می‌جویدم توی دستِ چپم...بهش که نمی‌شود گفت ترقه...یک نارنجکِ دست‌ساز به اندازه‌ی پرتقال بود...همان حین چشمانِ دخترِ همسایه از دور به من افتاد...می‌خواستم پیشش قیافه بگیرم و نارنجک را به دیوار مقابل بکوبم تا از قدرتش یک محل بِگُرخند...که ناگهان صدای برزخی در جانم پیچید، ارکانِ هست و نیستم لرزید...چند لحظه در جهان نبودم...هیچ نفهمیدم...اما فقط می‌دانستم باید آدامس بجوم...باید بجوم...و ‌جویدم»

می‌گفت:«نمی‌دانم کدام‌شان اما یکی از همسایه‌ها مرا به حیاطِ خانه‌اش برد...هیچ‌کس نمی‌دانست چه باید بکند الا دخترِ همسایه...» می‌گفت:«همه چیز به سرعت اتفاق افتاده بود...اما من همچنان آدامس می‌جویدم...بعد دستِ چپ‌ام را بالا آوردم...مقابل چشمان‌ام ثابت نگه داشتم و لاجرم به آن خیره ماندم...انگشتانم نبود...ترقه با نامردی تمام در دستم ترکیده بود...اما من فقط با تعجب به انگشتانم که حالا سرجای‌شان نیستند نگاه می‌کنم و همچنان معتقدم باید آدامس بجوم...و ‌جویدم»

میلاد به این‌جا که رسید دیگر نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. آن‌چنان قهقهه می‌زدم که هرکس در جریان نبود شاید گمان می‌برد من نمی‌دانم:«زندگی فقط از تو می‌گیرد...چیزی به تو نمی‌دهد...یکبار انگشتان‌ات و یکبار تکه‌هایی از روح‌ات را می‌بلعد و بعد همه‌اش را...و تنها کاری که از دستت برمی‌آید نهایتاً تعجب است». میلاد گفت:«تمام نشده».

مابینِ قهقهه‌هام با انگشت‌ چهره‌ی مبهوت‌اش، چهره‌ای را که انگار قرار است تا ابد در هاله‌ای از تعجب باقی بماند نشانِ خودم می‌دادم و با آن یکی دست‌ام مدام روی رانِ پایم می‌کوبیدم:«بگو...ب..گ...و»...

 


ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه در مورد موسیقی ، داستان کوتاه عالیجناب موسیقی ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه تلخ ، داستان کوتاه گیتار راک ، داستان کوتاه نابخشوده متالیکا ، داستان کوتاه پیام رنجبران ،

این روایت‌ام، منتشر شده: دوشنبه 22 مرداد 97 روزنامه فرهیختگان!





عالی‌جناب موسیقی (بخش اول)

«پیش‌درآمد»


پیام رنجبران

 

چندسال بیش‌تر نداری! ‌شش‌هفت ساله‌ای. موشک‌باران و بمباران شهرهای غربی کشور است. و طهران هم. و بسیاری از شهرهای مام‌وطن شبانه‌روز ده‌ها‌ بار کوبیده می‌شوند. انفجارهای دم‌به‌دم با اصواتِ آخرالزمانی. شیشه‌های ریز و درشت و قدی که توی صورتِ آدم‌ها می‌ترکند. حال‌وهوای برزخی بر جانِ مردم حاکم است. مرگ آنان را به بازی گرفته و بسیاری مرگ را. خیلی‌ها به جبهه‌ها می‌روند و دیگر برنمی‌گردند؛ یا عاقبت می‌آیند. سی‌سال بعد با استخوان‌های‌شان می‌آیند، بعضی‌شان را می‌شناسی….خیلی‌ها هم می‌مانند اما در امان نمی‌مانند. هنگامه‌ی جولان ترس است. تقابل شهامت و هراس. بچگی‌ات مرگ نمی‌فهمد شاید هم هراس را. اما ترس واگیر دارد، وحشت مسری‌ست و صدای انفجار‌های پیاپی‌ آن‌را در روان‌ات می‌کوبد. در تو نهادینه می‌شود این قیامت. چهره‌های رنگ‌پریده‌ی مردمی را می‌بینی که بی‌گناه در حمله‌های هوایی آنقدر در وحشتِ خود می‌ترسند تا بمیرند. چندتا از دوستانِ بچگی‌ات در بمبارانِ مدارس کشته می‌شوند. سوأل‌های بزرگِ زندگی‌ات شکل می‌گیرد. گناه‌ مرگ‌شان را نمی‌دانی. بعضی‌شان موجی شده‌اند. موجی را نمی‌دانی. با خود می‌اندیشی به کجا خیره مانده‌اند؟! خواهند ماند. می‌ترسی. می‌ترسی...تنهایی.

شب‌های موشک‌بارانِ طهران به خانه‌ی خاله‌ات می‌دوی. هر‌شب و بسیاری از شب‌های دیگر در طولِ زندگی‌ات. آوایی اهورایی می‌شنوی. صدایی که جانِ تازه‌ای در کالبدِ مرده‌گان می‌دمد. آن‌جا غول‌های موسیقی سنتی ایران را می‌بینی. اما نمی‌دانی این‌ها کیستند؟ بعدها می‌فهمی. بچگی‌ات نجیبانه گوشه‌ای پناه می‌گیرد و فقط گوش می‌دهد. گوش می‌دهد. به ارتعاش هارمونیک تارهای جادویی‌ سازهای‌شان. به کلمات‌شان. نوای حنجره‌های‌شان که حافظ، سعدی، نظامی یا عطار می‌شود. خاله‌ات با آن لبخند آسمانی‌اش به روی تو می‌خندد. اتفاق تازه‌ای در تو می‌افتد. چیزی در شریان‌های وجودت جاری می‌گردد. لبریز می‌شوی. قدرت غالبی بر واقعیت را درمی‌یابی. چیره بر انفجار. بر مرگ. بر ترس. بر تنهایی. بر ظلمات. موسیقی آمده است.

خاله چندسال بعد در جوانی‌ات می‌میرد. در آغوشِ تو می‌میرد. مرگی که هیچ‌گاه با آن کنار نمی‌آیی. او می‌رود. موسیقی به تسلا برمی‌خیزد...

کودکی‌ات مدت‌ها به یک «تار» در گوشه‌ی سالنِ پذیراییِ خانه سر می‌زند. با احتیاط جعبه‌اش را می‌گشایی تا نوازش‌اش کنی. همیشه حیرت‌زده مسحورش می‌شوی. اما روزی پوسته‌اش می‌دری...

قرار است طوفان شود

زوزه‌ی باد در تاروپود زندگی‌ات می‌پیچد

تندباد همه چیز را با خود خواهد برد...

و می‌برد

 اما  

موسیقی می‌ماند...

 

 

 

 

پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه در مورد موسیقی ، داستان موسیقی سنتی ایران ، داستان کوتاه ساز تار ، داستان کوتاه فارسی ، موسیقی درمانی ، موسیقی درمانی روانشناسی ، موسیقی درمانی و اضطراب ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic