اینا تصاویر یا چیزاییه که یادم میاد!

یه خونه بود با مردی که همسرش ترکش کرده بود

یه خونه پر از بوم‌های نقاشی...

همه ناتمام...

یه خونه با مردی سی‌وچندساله که اونجا تنهایی‌شو انجام می‌داد- جلوی بوم‌های سفید نقاشیش می‌نشست، موسیقی‌ گوش می‌کرد، دودِ سیگارهای سنگینی که خودش پیچیده بود یواش‌یواش هاله‌ می‌شد دور سرش...درآمیخته با طنین موسیقیِ آرام و غمین..دود سیگار...نقاشی‌های نیمه‌کاره...چند خط، چند رنگ، آغازی بر یک طرح...ولی دست آخر سفید...سفید...سفید می‌موندند بوم‌ها...فکر کنم همش همین. دیگه چیزی یادم نمیاد.

خونه بزرگ بود! حالا دیگه می‌شه گفت کلنگی شده! شاید از اولین آپارتمان‌های بزرگی که اون بالا ساخته بودند...اگه باز بود طهران رو می‌دیدی از پنجره‌هاش...اگه باز بود پنجره‌هایی که حالا چندسالی می‌شد پرده‌هاش رو گرد و غبار گرفته از بسکه بسته‌ بودند؛ پرده‌هایی که هیچ نوری ازشون عبور نمی‌کرد...خونه شبیه آپارتمان‌های شوروی سابق شده بود در اوج اختناق، اواسط جنگ سرد، دوران تصفیه، اعدام‌ها، زندان‌ها؛ بوی نمناک توتون و خاک و کاغذ به هم آمیخته شده بودن، دیوارها گُله‌به‌گُله تبله کرده...شبیه خونه‌های فیلم‌های تارکوفسکی...خالی و سرد...اینو می‌شد از بلوزهای درهم‌برهم پشمی و ضخیمی که مرد همیشه روی هم تنش می‌کرد فهمید...شوفاژ‌ها خراب شده بودن و هیچ‌کی نبود که درستشون کنه...ولی من همیشه با خودم می‌گفتم این سرما به‌خاطر خرابیِ شوفاژ‌ها نیست، انگار یه چیزی درون مرد یخ زده‌ بود...همش همین. دیگه چیزی یادم نمیاد.


اون مرد رو ترک کرده بود: همسرش! همسرش؟ یا نامزدش بود؟ چه فرقی می‌کنه؟ مهاجرت کرد، قرار بود با هم برن، اما اول دختره رفت؛ بعد هم...بعدش هم که دیگه خودت می‌دونی...

***

به نظرت این تصاویر واقعیت داشته؟ یا ذهن دست به تحریف اتفاقات زده؟ شایدم فقط یه فیلمه که چند سال پیش دیدم و حالا ذهن فکر می‌کنه خاطرات خودشه!...شبیه «شب یلدا»ست...یادته؟ اون فیلمو با هم دیدیم...و من می‌گفتم عجب زندگی باحالی داره این یارو...چه تنهایی غریب و عمیقی...و تو عصبی شدی و گفتی:«...». درست یادم نیست چی گفتی، آخه بیشتر صورتت توی اون لحظه در ذهنم مونده، اما یه چیزی تو این مایه‌ها بود:«برو ادامه بده به این تنهایی ببینم چی ازش درمیاد...

***

به اون مرد می‌گم خودتو توی آینه نگاه کن، ببین همونی که تو اون خونه بود تویی؟ ولی اگه تویی چرا پیر نشدی! یا درست شبیه اون وقت‌‌هایی، انگار تو همون فِرِم یخ بستی، یا شایدم تبدیل به همون مردی شدی که توی اون فیلم دیدی...مرد سی‌و‌چند‌ساله‌ای که ساعت‌ها جلوی بوم‌های نقاشی نیمه‌کاره میشینه...این تصاویر مربوط به حالا نیست، سال‌هاست که هست....

چندسال؟ نمی‌دونم، ده یا شاید پونزده سال.

***

می‌گم ولی اگه این حرف‌ها واقعیت داشته باشه چی؟!

آره جالبه! این داستان‌ها، اینجور مردها، این تیپ زندگی‌ها واسه خیلی‌ها که از دور می‌بینن جذاب به نظر می‌رسه، انگار یه حس روشنفکری بهشون دست میده، یا ترحم، دلسوزی، کنجکاوی، یا حالا هر چی هست؛ آدم‌ها اغلب خوششون میاد برای تفنن به این‌جور کارکترها نزدیک بشن، از زندگی‌شون سر دربیارن، اما بذار برات بگم، اینا اگه واقعیت داشته باشه: درباره‌ی توضیح‌ دقایق، زیستنِ ساعت‌ها و ماه‌ها و سال‌هاش فقط می‌تونم بگم:...

...هیچی...بگذریم.

***

حالا زیاد براش پیش میاد؛ نه اینکه قاطی دیگرون شده باشه- اینقدر که دیگه قبول کرده بهش بگن جامعه‌ستیز، مردم‌گریز یا هر اصطلاح مزخرف روانشناسیِ دیگه‌ای که به ناف این‌جور آدم‌ها می‌بندند- نه! ولی انگار قدیمی‌ها همه با هم یهوو یادشون افتاده باشه این آدم داره چیکار می‌کنه یا کجاست، مشغول چیه؛ میان سراغش، بهش تلفن می‌کنن، براش پیغام می‌ذارن، و خلاصه‌ی همه‌ی حرف‌ها هم اینه! تو چطور هنوز نرفتی؟ چطور موندی؟ چطور دووم آوردی؟

مرد هم می‌خنده و می‌گه: اگه یه زمانی هم فکر رفتن داشتم الان دیگه ندارم! من همین‌جا می‌مونم! آخه اونی که باید از اینجا بره من نیستم!


 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: رفتن یا ماندن ، خیال یا واقعیت ، مهاجرت ، شب نوشت ، تنهایی ، تارکوفسکی ، خاطرات ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic