چهارشنبه 28 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (6)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،

داستان «حال ما خوب است» پیش‌تر در روزنامه فرهیختگان منتشر شده!


حال ما خوب است (بخش ششم)

خطوط

 

متوجه چگونه رسیدنم به جلوی اولین باجه‌ تلفن نشدم، باید سراغ بعدی می‌رفتم چون هر چه دوروبرش چرخیدم گوشی‌اش پیدا نمی‌شد، انگار یک نفر تشخیص داده لزومی ندارد همه‌ی باجه‌ها گوشی داشته باشند؛ باجه‌ی دوم حالش بهتر است، اندکی مقاومتش را در مقابل ضرباتی که احتمالاً سر، کف گرگی، دندان یا آرنج می‌تواند باشد، آزموده‌اند اما وجه چشمگیرش شکلی از سوراخ‌شدگی در صفحه‌‌ی مانیتور سبزرنگ آن است که احتمالاً نشان‌دهنده‌ی وقت و حوصله‌ی سوراخ‌کننده‌اش دارد، شاید هم می‌خواسته باجه را به اثر هنری آوانگاردی در سطح «چشمه‌«ی مارسل دوشان مبدل کند اما به دلیلی نامعلوم پشیمان شده و باقی کار را به سایر هنرمندان سپرده. وقتی نخستین شماره را می‌گیرم صدای آقایی که انگار بابت موضوعی دلخور است از آن‌سوی خط به‌صورت خودکار پخش می‌شود:«مشترک گرامی کد مورد نظر شما در شبکه موجود نمی‌باشد، لطفاً مجدداً شماره‌گیری نفرمایید» ابتدا ذهنم روی واژه‌ی «نمی‌باشد» گیر می‌کند که آخر تکلیف ما روشن نشد «می‌باشد» و «نمی‌باشد» داریم یا نه؟ اگر غلط است پس چرا در این گستره به‌کار می‌برند؟ اگر درست است پس چرا می‌گویند غلط است؟ ولی الان وقت این حرف‌ها نیست، دوباره شماره می‌گیرم که صدا می‌گوید:«مشترک گرامی کد مورد نظر شما...» قطع می‌کنم و همان حین که دوباره شماره می‌گیرم با خود می‌گویم:«یعنی این کد دیگه در شبکه موجود نیست؟» که صدا از آن‌سوی خط می‌گوید:«مشترک گرامی گویا شما حرف حساب سرتان نمی‌شود، چندبار بگویم کد مورد نظر شما در شبکه موجود نمی‌باشد، بعلاوه مشترک گرامی، شما قصد دارید با 118 تماس بگیرید که مدام 119 را می‌گیرید و این کد سابق ساعت گویاست! که مدت‌هاست  به 20119 تغییر یافته، اوکی؟ ضمناً شما کاری با «می‌باشد» یا «نمی‌باشد» گفتن ما نداشته باشید، با سپاس». یکباره «ساعت گویا» مرا می‌برد به سال‌ها پیش، آن وقت‌ها که تماس گرفتن با ساعت گویا آنقدر روی خوش زندگی بود که روزی چندبار تکرارش کنیم؛ با رفقای بچگی‌مان دور تلفن حلقه بزنیم و هنگامی که آن صدای خودکار با متانت به‌مان می‌گفت: ساعت چند و چنددقیقه است، طوری از اینکه یک نفر حواسش به همه چیز، حتی به دقیقه‌ها هست خیال‌مان راحت شود که مثل یک تیم جراحی که بیماری رو به موت را به زندگی بازگردانده‌اند لبخندزنان رو به یکدیگر رضایت‌مندانه سری تکان بدهیم تا تماس بعدی؛ حالا انگار برای چند لحظه بخواهم به آن جهان سری بزنم، برای چند لحظه در جهانی که همه چیزش حساب و کتاب دارد دمی بیاسایم، در انتظار شنیدن آن صدای دلنشین شماره‌ی ساعت گویا را می‌گیرم؛ بووووق، بووووق، بووووق که صدای سرفه‌‌های ممتدی از ‌آن‌سوی خط به گوش می‌رسد، سرفه‌هایی مثل علامت مورس که عاقبت لابه‌لای یک جای خالی‌اش بانویی می‌گوید:«بفرمایید...» بعد دوباره سرفه، سرفه؛ می‌گویم:«ببخشید مثل این‌که اشتباه گرفتم» می‌گوید:«شماره‌ی...کُخ...کُکُخ...کجا رو...کُخخخخ گرفتید؟» می‌گویم:«ساعت گویا» می‌گوید:«کُخ کَُخخخ...درسته» می‌گویم:«اما قبلا...یهجور دیگه بود» می‌گوید:«اپراتور خودکارمون خراب شده کُخخخخ....البته به زودی کککک درست می‌شه....خودمون ساعتو شفاهی می‌گیم خخکخخ...اجازه بدید...الان می‌گم...کُخخخخخ...ببین، میشه چند ککککخخ دقیقه دیگه زنگ بزنی...» گوشی تلفن را می‌گذارم و جلوی باجه‌ی تلفن می‌نشینم. طوری آنجا می‌نشینم که اگر یکی از آن‌جا رد بشود فردی را می‌بیند که گویی ماجرای زندگی‌اش آنطور که در کودکی گمان می‌برده تمام نشده و انگار زیرلب با خودش می‌گوید:«مساله اصلا این نیست». درست مثل پایان‌بندی این روایت که هر چه به انتها نزدیک می‌شویم آن نویسنده اجازه‌ی نگاشتن آنچه مد نظر داشته‌ام به من نمی‌دهد؛ همان نویسنده که نمی‌دانم کیست؟ «من» است و «من» نیست و می‌گوید:«مساله اصلا این نیست». مگر قرار بود این داستان چگونه تمام شود؟ من می‌خواستم ابتدا با چند جا تماس بگیرم و قضیه‌ی حضور تمساح را به‌شان اطلاع دهم، و آنها نیز پاسخی بدهند و قطع کنند؛ مثلاً پس از تماس با ساعت گویا، توسط 118 راهنمایی بشوم، بعد به آتش‌نشانی تلفن بزنم و بگویم:«آقا...آقا یه تمساح هفت‌متری اومده توی خونه‌ی من» و او نیز بگوید:«مگه در جریان نوسانات ارزی نیستی؟ دلار گرون شده!...» بعد در ادامه بگوید:«هر وقت خونه‌ات آتیش گرفت با ما تماس بگیر» و قطع کند. من هم همان حین یا بعد از پایان تماس آن شعر «ثالث» را بخوانم:«خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی‌رحم، نقش‌هایی را که من بستم به خون دل، بر سر و چشم و در و دیوار، وای بر من، سوزد و سوزد». سپس با محیط زیست تماس بگیرم و شرح ماجرا بدهم: او نیز بگوید:«بحران ‌آب، خشک‌شدن آب رودخانه‌ها، تالاب‌ها...همه اینا باعث میشه که بعد تمساح‌ها وارد خونه‌ها بشن...اما مگه در جریان نیستی؟...دلار گرون شده!...» و قطع کند؛ که همان نویسنده که نمی‌دانم کیست، «من» است و «من» نیست می‌گوید:«مساله اصلا این نیست»...

 


 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

داستان: حال ما خوب است (بخش پنجم)

 



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه خطوط پیام رنجبران ، نوسانات ارزی ، حال ما خوب است ، داستان کوتاه ساعت گویا ، داستان کوتاه نوستالژی ، نقاشی تداوم زمان سالوادور دالی ،

جمعه 23 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (2)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،




حال ما خوب است (2)


اتاق

 


اساسا موضوعات بی‌ربط طی شبانه‌روز در سرم مدام دچار تصادم می‌شوند چرا که الان مساله‌ی اصلی حضور این تمساح در نیم‌وجب جا کنار من است و اینکه چطور باید از دستش خلاص شوم چون آنچه موجب پریشانی می‌شود قراری است که با صاحبخانه‌ام گذاشته بودم مبنی بر اینکه به هیچ ‌عنوان حاضر نیستم همخانه‌ای داشته باشم، و ابدا نمی‌دانم چرا این حرف را زدم! شاید فقط صدای پاره‌فکری که از ذهنم گذشت به کلمه درآمده بود والا اصلا چنین قراری از ابتدا هم مطرح نبود! اما همان هنگام که پیرمرد با صورتِ پفیده‌اش که به خمیرریش نتراشیده می‌ماند مرا به این اتاق هدایت می‌کرد، گفت:«خیالت تخت...فقط به شرطی که...» بعد چندثانیه‌ای روی پاگرد پله‌ها مکث کرد و همان حین دهانش باز- بازِ بازِ باز- آنقدر باز شد که می‌توانستم تمامی امعا و احشای تا معده‌اش و همچنین آخرین وعده‌ی غذایی‌ در حال هضم شدنش را به وضوح ببینم؛ نخست پنداشتم این حالت نوعی تشنج است یا شیوه‌ی تازه‌‌ی زهر چشم گرفتن از مستاجر، اما بعد‌تر کاشف بعمل آمد این رفتار گونه‌ای خندیدن است: دهانی که باز می‌شود و آنقدر باز می‌شود که مثل چی باز می‌شود و صدای سوتی گوش‌خراش از عمقِ ‌آن خارج می‌گردد که به صدای هیچ سوتی که تا به‌حال شنیده شده شباهت ندارد. وقتی مراسم آیینی خندیدنش به پایان رسید ادامه داد:«فقط به شرطی که خوش حساب باشی...و اجاره‌‌‌ات عقب نیفته... وگر نه...» و نگفت «وگرنه چی؟»...از جایی که ترجیح می‌دادم مکالمه‌مان هر چه زودتر پایان پذیرد سری جنباندم یعنی:«باشه!» ولی حالا دیگر پله‌های سرداب را پشت سر نهاده و در تاریکی مطلق بودیم، چیزی مشابه ظلمات عدم یا ازل، یا هر نوع سیاهی از این سنخ که صدایی گفت:«تِلق» و نورِ یک لامپ شصت‌وات آویخته از سقف که در خودش نمی‌دید به کف اتاق برسد توی فضا هاله‌ای غبارآلودِ نارنجی شد، در همین اتاق پنج‌شش‌ متری که شرحش می‌رود و داخل دیوارش مستطیل مکعبی عمود ایستاده و به شکل و مقیاسِ تابوت خالی شده که در واقع دستشویی و حمامی‌ است که انتظار تعبیه‌ی دَر برایش بی‌مورد و سرامیکی ندارد تا بگویم کپره بسته اما روی دیواره‌های ماست‌مالی شده‌اش با گچ، زردترین زردِ نموری‌ که تا به‌حال دیده‌ام کهنه شده و یک طشتِ رنگ‌پریده‌ی سرخِ شکسته‌ آن وسط...ناخودآگاه کلمات روی زبانم لغزید:«قبل از من کی اینجا مستاجر بوده؟» نگاه پیرمرد چند لحظه‌ای به آن طشت که با توجه به شرایط اینجا ده‌ها دلیل موجه‌ برای دور نینداختنش در پیکره‌‌ی خود داشت خیره ماند و سپس بدون این‌که جوابی بدهد برگشت و از همان پله‌هایی که پایین آمده بودیم بالا رفت و بعد صدای سوت گوش‌خراشش، همان که نمی‌توانم بگویم چگونه سوتی‌ست از پله‌ها پایین آمد و توی اتاق و سپس در سرم پیچید. بین خودمان بماند من مشکلی با سوت‌زدن‌های پیرمرد ندارم آخر خودم هم مدتی‌ست دچار مرضِ خنده شده‌ام، یعنی ناگهان شروع به خندیدن می‌کنم و شروعش هم از وقتی بود که شرح حال مستاجر قبلی اتاق را شنیدم! شب‌ها خیلی خیلی تشنه‌ام می‌شد و گاهی نفسم تنگ و یک شب که دلم بدجوری آسمان می‌خواست پله‌های دخمه را یکی‌یکی رو به بالا زیرپاهای برهنه‌ام شماردم تا به حیاط که رسیدم کنار حوض یکی دیگر از مستاجرهای خانه که در اتاقی کوچک‌تر آن‌سوی حیاط ساکن است و چهره‌اش موبمو به «ماکسیم‌ گورکی» می‌ماند نشسته بود و سیگار می‌کشید- شاید شما هم مثل خودم حال‌و‌حوصله‌ی شنیدن توصیفات نداشته باشید پس یک خط از آخرِ موقعیت جغرافیایی این خانه در شهر می‌گویم: نقشه‌ی جغرافیایی را فرض کنید که با پونز روی دیوار نصب شده، آن‌نقطه‌ی زیرِ پونز موقعیت اینجاست و آدم‌هایش نیز که گرداگرد این حیاط ساکن‌اند و در این روایت هم جز یکی‌شان که «گورکی» باشد ذکری ازشان نخواهد رفت، سرنوشت یا سرو‌کله‌شان اغلب در صفحات حوادث روزنامه‌ها پیدا می‌شود نه در آمار رسمی...

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


پی‌نگار:




ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه اتاق ، داستان کوتاه حال ما خوب است ، حال ما خوب است ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه ایرانی ، اتاق اجاره صاحبخانه ، داستان کوتاه پیام رنجبران ،

دوشنبه 19 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (5)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،






حال ما خوب است (بخش پنجم)

سرگذشت

 

 

تا حالا باید گرسنه‌اش شده باشد، شاید هم گرسنه‌اش‌ بوده که سر از اتاقم درآورده اما بعد از دیدنِ من گویا به دلایلی که فقط برای یک تمساح‌ اهمیت دارد اشتهایش کور شده، این طرز برخورد و رفتار تبعیض‌آمیزش باعث بروز احساسات گنگی در من می‌شود؛ البته باید اذعان کنم تا به‌حال با هیچ مانیفست یا نوشتاری مواجه نشد‌ه‌ام که در آن تمساحی اصول و قواعد‌ی را که بدان پایبند هستند ذکر کرده یا حاصل تاملات‌شان را در قالب یک «تمساح‌نامه» به رشته‌ی تحریر درآورده باشد تا شاید بتوانیم به یک همزیستی مشترک برسیم؛ ناگهان در همین لحظه دُمش را چند‌بار محکم به دیوار اتاق می‌کوبد و غرش‌کنان قصد تغییر موضع دارد که من از جا برمی‌خیزم و نمی‌دانم چرا نگاهم روی طشت توی حمام زل می‌ماند، بعد در فضای اتاق می‌چرخد و سپس راه‌پله را بالا رفته و خودم را به حیاط می‌رسانم؛ هیچ‌کس آنجا نیست، ‌جز تک‌درختی که به شکل تک‌درختی‌ به‌خود پیچیده که شیزوفرنی حاد گرفته باشد؛ وقتی از کنارش می‌گذرم نگاهش مرا تا کوچه دنبال می‌کند و احتمالاً به چشم فردی می‌بیندم که تمساح به جانش زده. می‌روم سمت دکان «معمار»، البته مثل سایر مواردی که در این محل وجود دارد هیچ دلیل قانع کننده‌ای برای گذاشتن نام «معمار» بر مستاجر سوپرمارکت محله وجود ندارد، گرچه بچه‌های محل افسانه‌هایی نیز درباره‌ی او ساخته‌اند؛ می‌گویند شاعری بزرگ اما گمنام بوده و تمام عمر شاعری‌اش به یک شعر با عنوان «سرگذشت» خلاصه شده که با  تخلص «معمار» امضایش کرده و از آن شعر هم فقط دو سطر باقی مانده:«غایت‌مان نیز/ / چون سرآغاز مضطرب بود». همین و همین و آن ‌شب‌ها که از کتاب‌فروشی برمی‌گشتم وقتی از جلوی مغازه‌اش رد می‌شدم صدایم می‌زد و مقابل دکان می‌نشستیم و حین نوشیدن چای به صدای خاک گوش می‌دادیم؛ بعد برایش تعریف می‌کردم «کتاب‌فروش» می‌گوید کتابفروشی‌ها توانایی دگردیسی دارند که شروعش با غیب شدن همراه است؛ هر شب چندتایشان در سطح شهر ناپدید می‌گردند، ولی فردا به هیئت غذاخوری ظاهر می‌شوند؛ اما او بلد نیست از این توانایی استفاده نماید چون در ظاهر شدن مشکل دارد. می‌ترسد کلا غیب شود. شاید چون شبیه «برشت» در پنجاه‌وهشت سالگی نمرده و حالا شصت‌وچندساله است. حضور من هم در آنجا از بسکه پشه پر نمی‌زند انگار فقط برای این بوده که از پس تنهایی برآید؛ همسرش چندی پیش توی راه‌پله خانه‌شان افتاده و سرش به گلدانی می‌خورد که سال‌ها آبش داده و نگهداری می‌کرده و جابه‌جا مرده. فرزندی هم ندارد. گاهی اوقات هم بعضی از کتاب‌هایی را که دوست نداشتم به معمار می‌دادم؛ خودش می‌گوید یک قفسه از کتاب‌هایی که دوست نداری در خانه دارم؛ ولی هر بار راجعبه‌ قضیه‌ شعری که او نوشته می‌پرسم، سکوت می‌ماند تا حدی که هنوز نمی‌دانم آیا واقعیت داشته یا نه؟

جلوی مغازه که می‌رسم روی زمین یک تلفن‌همراه متلاشی شده می‌بینم؛ انگار یک‌نفر از شنیدن چیزی پشت خط آنقدر عصبانی شده تا گوشی‌اش را طوری به زمین بکوبد که در انهدامش کاملاً موفق باشد. «معمار» در حال جمع‌آوری خرت‌وپرت‌هایش از پشت دخل است که ناگه خودم را داخل مغازه می‌اندازم و بهش می‌گویم:«یه مساله‌ای پیش اومده» می‌گوید:«تمام شد؟» می‌گویم:«نه...»، آخر او هر بار مرا می‌بیند می‌گوید یک روز خودت را داخل دکان می‌اندازی و خواهی گفت:«تمام شد» و من می‌پرسم:«چی؟» و تو می‌گویی:«من...من تمام شدم» حالا او می‌گوید:«چی؟» و من می‌گویم:«یه تمساح...یه تمساح اومده تو اتاقم» چندثانیه‌ای نگاه‌مان کش می‌آید تا زیرلب بگوید:«پس تمام شده» بعد نفس عمیقی می‌کشد و به جمع وجور کردن مغازه‌ ادامه می‌دهد، بسته‌هایی را می‌گذارد اینور، کارتن‌هایی را می‌گذارد آنور...می‌گویم:«باید تلفن بزنم» می‌گوید:«قطع شده» بعد از جیب پیراهنش کارت تلفنی درآورده و روی پیشخوان شیشه‌ای مغازه سمت من می‌سراند. برمی‌دارم و می‌گویم:«الان واست میارمش» می‌گوید:«دارم می‌بندم» می‌گویم:«خب...فردا میارم» می‌گوید:« فردا هم نیستم» می‌گویم:«پس‌فردا» می‌گوید:«من دیگه نمی‌تونم این مغازه رو باز نگه دارم...نمیشه...باید تحویلش بدم...» می‌خواهم مابین تلفن‌همراه متلاشی جلوی مغازه، جمع‌آوری دکان و بستن و تحویل دادنش حدسی بزنم ولی می‌گویم:«چرا؟» که معمار انگشتش را پشت گوشش می‌گذارد و طوری آن‌را برمی‌گرداند گویی می‌خواهد بگوید:«می‌شنوی؟» انگار از آن دورها، دوری که مدام نزدیک می‌شود، صدای سوت‌های صاحبخانه‌‌ام به گوش می‌رسد؛ بعد معمار لبخندی می‌زند، از آن لبخندهایی که لبخند نیستند. صاحبِ مغازه‌ی معمار، صاحبِ خانه‌ی من نیز هست، همان که سوت می‌زند، همان که صدای سوت‌هایش به هیچ سوتی که تا به‌حال شنیده شده شباهت ندارد، او صاحب چند مغازه‌ آن‌سوی خیابان نیز هست، او صاحب چند مغازه‌ این‌سوی خیابان هم است، او صاحبِ همه‌ی خانه‌های این محل است، او صاحب خانه‌های آن محل نیز هست، و او صاحب مغازه‌ها و خانه‌های آن خیابان‌ها هم هست؛ خیره به معمارم که ناگهان می‌خواهد خنده‌ام بگیرد، هجومش را احساس می‌کنم، همین حالاست که خنده‌ام بگیرد، و این‌بار آنقدر بخندم...آنقدر بخندم که...

معمار کرکره‌ی مغازه را پایین می‌کشد، و قبل از رفتن برمی‌گردد و چندلحظه‌ای به من مات می‌ماند و سپس می‌گوید:«غایت‌مان نیز// چون سرآغاز مضطرب بود» بعد دست روی شانه‌ام می‌گذارد و می‌رود.

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

 

پی‌نگار:



ادامه مطلب

برچسب ها: حال ما خوب است ، داستان کوتاه حال ما خوب است ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه ایرانی ، داستان کوتاه سرگذشت ، داستان کوتاه تمساح ، داستان کوتاه پیام رنجبران ،

دوشنبه 19 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (1)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،





 حال ما خوب است (بخش اول)


خونسرد

 


واژه‌ی «خونسرد» معمولاً مفاهیم آرامبخشی به ذهنیت یک آدم خوشحال متبادر می‌کند، مصادیقی معادلِ آرام، امیدوار، شکیبا و حتی در بیشتر مواقع دوست‌داشتنی! انسان‌ها اغلب به «خونسرد»ها علاقمندند و دل‌شان می‌خواهد کنارشان بنشینند و دست‌شان را به گرمی در دست خود بفشارند و حین نگریستن به لبخند‌های ملیح‌شان که حاکی از یک ادب و اخلاق نهادینه‌ شده‌ست بگویند:«وای...شما خیلی خوبین»؛ درست که تماشای آن لبخند‌های ملیح باعث کهیر زدنم می‌شود اما وقتی به حالت‌های دیگری دچار گشتم که واژه‌ی «خونسرد» به موجودی هفت‌متری با پوستی زبر و ناهموار، ماترکِ فلس‌های اجداد دایناسوری‌اش در اتاق پنج‌شش‌متریِ استیجاری‌ِ من مترادف «تمساح» شد! این‌که شما وقتی تازه از خواب بیدار شده‌اید با تمساحی هفت‌متری در اتاق‌تان مواجه شوید چه حالی بهتان عارض می‌گردد یا چه واکنش‌هایی انجام می‌دهید به خودتان مربوط است چرا که از متراژ اتاق‌های‌تان بی‌خبرم، اما هنگامی که نیمی از دُم حیوان به‌خاطر کمبود جا روی دیوار اتاق‌ام مثل علامت سوال تا خورده بود من از دیدنش متعجب شدم و نمی‌دانستم چرا باید بابت این مسئله متعجب بشوم که ناگهان خاطرم افتاد سال‌هاست در زندگی‌ام دیگر از هیچ چیزی تعجب نکرده‌ام و می‌‌خواستم بابت این تعجب‌‌ام بیشتر تعجب بکنم که چهارستون بدنم رعشه گرفت، موهای بدنم در اقدامی هماهنگ مثل گربه‌های کم‌روی سگ‌دیده سیخ‌‌سیخ شد، مایع تُرشی در دلم شروع به قل‌قل کرد، خلاصه به‌جز خون بالا آوردن تمام حالت‌های منع ممکن برای تعجب بیشتر مانعم‌ شد؛ بعد همان‌طور نیم‌خیز توی رخت‌خواب یکباره خودم را آنقدر عقب کشیدم تا گرده‌‌ی استخوانی‌ام به دیوار نمور اتاق چسبید، زانوهایم توی بغلم جمع شد و دلم می‌خواست به عنوان نخستین واکنش‌ها صدایی، فریادی، عربده‌ای از گلویم خارج شود اما درست مثل تمامی لحظات‌ تب‌دار این چند سال گذشته‌ام در خواب و بیداری هوا داد زدم و خیره به «تمساح» که حالا آرواره‌هایش را تا نهایت از همدیگر باز می‌کرد، صم‌بکم مچاله شدم و همان حین که مچاله‌تر می‌شدم می‌خواستم به این فکر کنم که دندان‌هایش برخلاف اَشکالِ ماتم‌زده‌ی روی لثه‌های من چه محکم و سرحال‌اند، که در عوض صدای گوینده‌ی «راز بقا» به‌طور ناخودآگاه در سرم شروع به پخش شد:«...این جانوران دوزیست در رودخانه‌، تالاب‌ها و دریاچه‌ها زندگی می‌کنند...» با خودم گفتم: رودخانه‌ها و تالاب‌ها؟ پس این‌جا چه غلطی می‌کند؟ که صدا گفت:«...برخی از تمساح‌ها که به تمساح‌های نیل مشهورند از لاشه‌های مردار نیز تغذیه می‌کنند...» به چشمان خواب‌آلود تمساح که حالا او نیز به من نگاه می‌کرد و انگار چیزی از من می‌دانست که خودم نمی‌دانستم خیره ماندم که ناگهان دُمش تکانی خورد و آرواره‌هایش را بیشتر گشوده و من هم خودم را برای تقدیری آماده کردم که مدت‌هاست حدس زدن پایانش کار سختی نبوده و پیش‌ترها بارها در ذهنم متصور شده بودم اما هیچ‌گاه گمان نمی‌بردم لای فک‌های بهم‌ فشرده‌ی یک تمساح آن هم در این اتاق خاتمه یابد که صدا ادامه داد:«...دهانِ باز این حیوانات نشان خشم یا عصبانیت نیست و دلیل آن گرمای هواست...» بی‌بروبرگرد به تمساح حق دادم؛ اول عرق شرم بر جبین‌ام نشست که کمبود جا موجب شده حیوان این‌طوری به زحمت بیفتد، دوم به‌خاطر پیش‌داوری‌ام! از کجا معلوم این تمساحِ نیل باشد؟ سوم هوای این‌جا در فرهنگ لغت حتماً گرم تعریف می‌شود و عرقی که بر پیشانی‌ام‌ نشست همش به‌خاطر خجلت‌زدگی نبوده زیرا نحوه‌ی بیدار شدنم از خواب معطوف به تابش انوار هستی‌بخش خورشید از لای پرده‌ها به داخل اتاق نیست، چرا که این‌جا پرده‌ای ندارد چون اصلاً پنجره‌ای ندارد و شما نمی‌توانی وقتی چشمانت از هم گشوده می‌شود آن ترانه‌ی زیبای نویدبخش را با خود زمزمه کنی:«باز شدن دیدگان من از خواب، به به از خورشید عالم‌تاب» شما درست در لحظاتی از خواب بیدار می‌شوی یا بهتر است بگویم می‌جهی که دیگر قادر به نفس کشیدن نیستی و گلو‌له‌گلوله دانه‌های درشت عرق علاوه بر پیشانی‌، روی گردن و خلاصه باقی نواحی عرق‌خیزِ بدن‌تان قِل می‌خورد! همیشه برای توضیح شرایط این اتاق خیلی بی‌ربط به یاد کتاب «یادداشت‌های زیرزمینیِ» داستایفسکی می‌افتم، شاید به‌ این سبب که من در حال نوشتن در اتاقی هستم که به نقل از خودم در فرط زمین واقع است، یک زیرزمین پنج‌شش متری‌ و این زیرزمین آن زیرزمینِ عنوان «یادداشت‌های زیرزمینی» را توی سرم احضار می‌کند والا دیری‌ست حتی خاطرم نیست موضوع آن کتاب درباره‌ی چه بود تا بخواهم وجه تشابه دیگری بیابم، و ناگفته نماند دلم می‌خواست به یاد کتاب «آلیس در سرزمین آرزوها» بیفتم اما احتمالا چون واژ‌ه‌ی «آرزو» سال‌هاست از قشر خاکستری مغزم رخت بربسته و «دلم می‌خواهد» در زندگی‌ام کاربردی ندارد چنین انتظاری محال است؛ آلیس این وسط چه نقشی دارد؟ نمی‌دانم.

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

 

پی‌نگار:



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه حال ما خوب است ، حال ما خوب است ، داستان کوتاه ایرانی ، داستان کوتاه تمساح ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، حال ما خوب است پیام رنجبران ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic