سیناپس رویکرد وبلاگ «سیناپس» نقد و تحلیل آثار سینمایی- نقد و معرفی «رمان» و «کتاب»- و گذری بر داستان‌کوتاه، شعر، موسیقی، آهنگ، و نقاشی‌‌ست. * «لطفاً» نویسنده وبلاگ «پیام رنجبران» هیچ صفحه‌ای در شبکه‌های مجازی اینستاگرام، فیس‌بوک، توییتر ندارد. * من به آن ‌چیزی زنده‌ام که دیگران به آن مرده: تنهایی...! http://senaps.mihanblog.com 2017-07-24T10:09:34+01:00 text/html 2017-07-23T23:46:04+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران شب‌نوشت:«درباره‌ی عالی‌جنابْ «موسیقی» و معاشقات مربوطه» http://senaps.mihanblog.com/post/262 <img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.nstravel.ro/wp-content/uploads/2015/10/vienna.jpg" alt=""> <div><br></div><div><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">درباره‌ی عالی‌جنابْ «موسیقی» و معاشقات مربوطه</font></b><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">غروب که بیدار شدم فازِ مچاله‌ای داشتم! تاریکیِ چسبناکی هم پنجه‌به‌پنجه‌ی سکوتِ فشرده‌ای داده و مثل بختک توی تمامِ اتاق‌های خانه‌ام خیمه زده بود. به خودی که خودش نبود گفتم: بخاطر بد موقع خوابیدن است و عوارض بیداری؛ آخر وقتی پلک‌های‌ام بعدِ خواب باز می‌شود، نیم‌ساعتی طول می‌کشد بفهمم کجام و به این جهان خو بگیرم. انگار آن آدم پیش از خواب حالا جای‌ خودش نیست، معلوم نیست کجاست؟ نیم‌ساعتی زمان می‌برد تا دوباره برگردد و با این آدمی که تازه بیدار شده یکی شوند! البته یک نفر نیست، شبیه کارکترهای داستان‌های «پست‌مدرن» که شخصیت‌های‌شان تکثیر شده، یهجور کِثرت شخصیت «پسا‌مدرن» دارم انگار که وقتی می‌خوابم هر کدام‌شان می‌روند جایی در کوچه‌پس‌کوچه‌های جهانِ وهم و رویا و خیال و کابوس گیر می‌کنند و تا بخواهند همه‌شان برگردند با هم&nbsp; یکی شویم، همان نیم‌ساعتی که گفتم طول می‌کشد...لعنتی چقدر وراجی می‌کنم، می‌خواهم بگویم ناکوک بودم! طوری که حتا دلم نمی‌خواست با روشن کردن چراغ‌ها به تاریکیِ چرب‌آلودی که کفِ خانه ماسیده کاردک بزنم! اما راستش حالم ربطی به خواب و بیداری نداشت، برایت پیش آمده گاهی اوقات اصلاً نمی‌دانی چه مرگت شده!؟ انگار چیزی باید باشد ولی سر جای خودش نیست، نه! این حال مدلی‌ست که ابدا به کلمه درنمی‌آید یا شاید سنگینیِ خلوارِ کلماتِ ناگفته توی گلوی‌ات مشت شده، نمی‌دانم! گویی چیزی که نمی‌دانی چیست، بیخِ گلویت را می‌گیرد و دلش نمی‌خواهد ول کند، انگار چیزی در آدمی پوسیده و حالا قصدِ افتادن دارد و اینجوری می‌خواهد بگوید:«هی رفیق من پلاسیدم...الوداع». با همین حرف‌ها چشمانم را رکب زدم تا بی‌خیالِ زل‌زدن به سقف شوم و از تخت‌خواب بیرون بِکنم و توی اتاق‌های حالا نیمه‌تاریک تاب بزنم و برای اینکه شاید بهتر شوم، جرعه‌ای آبِ یخ بنوشم و نوشیدم و جز تیر کشیدن گلوی‌ام افاقه نکرد! گوشی‌ام را برداشتم و توی دستم بازی‌بازی‌اش دادم و تصمیم گرفتم به اولین کسی که تماس بگیرد رگباری توهین کنم! بر سرش فرو بریزم، شاید ردیف شوم؛ بعد عینه برهوتِ این چند‌سال، تهِ دلم برای زنی که در زندگی‌ام نیست از صمیم قلب خوشحال شدم! فکرش را بکن در چنین احوالاتِ «چه بگویمت؟» آنی که جانت درمی‌رود برای‌اش، عشقت، زنت، نامزدت یا حالا هر عنوانی دارد به انتظار شنیدن جملات رمانتیک و کلمات محبت‌آمیز با تو تماس بگیرد و به جای‌اش توهین بشنود! در همین هیری‌ویری که سرم گیج می‌رفت و شخصیت‌های‌ام یکی‌یکی از راه می‌رسیدند و به من می‌پیوستند، خودم را جلوی آرشیو صفحات موسیقی‌ام پیدا کردم! نورِ خسته‌ی گوشی‌ام را روی‌شان انداختم و بدون اینکه بدانم کدام یکی‌ست، صفحه‌ای برداشتم و کمی خمیدم و توی دستگاه پخش گذاشتم و پیشانی‌ام بر تیزیِ لبه‌ی دستگاه! انگشت سبابه‌ام روی تکمه‌ی «پلی» سرید و ناگه موج انفجاری از بلندگوی‌ها‌ی‌اش طوری توی شکمم کوبید که همه‌ی حرف‌های گفته و ناگفته‌ام از گوش‌های‌ام ریخت روی شانه‌های‌ام! صدا را کم نکردم، گذاشتم هر چی می‌خواهد بتازد و بکوبد ضرباتِ موسیقیِ کلاسیکی که شدت امواجش می‌خواست خودم را با خودش ببرد، ضرباهنگ‌ِ توفنده‌یِ مواجش، جولانِ تشعشعاتِ خروشان‌اش، انگار امواجِ بی‌تابِ دریاهای حاره‌ای به صخره‌های هزارساله‌ی منجمد قطبِ جنوب می‌کوبید؛ بعد یکباره چیزی توی رگ و پی و مفاصلِ اعصاب و روانم جاری شد، گرمایی نم‌نم توی شریان‌های اصلی بدنم با گردش خون لغزید، خودم و خود‌های‌ام روی فراز و نشیب‌های ملکوتیِ نمودارِ موسیقی سُرید و خودم که به خودش آمد پاشنه‌ی پای راستِ خودش را با سازهای کوبه‌ای ارکستر سمفونیک هم‌گام روی زمین می‌کوفید. توی هال خانه آوای هستیِ موسیقی می‌پیچید و من چرخ‌هایی به تنه‌ای که دستانش شکل پرواز گرفته بودند می‌دادم و یکی از خودهای‌ام را جای رهبر ارکستر گذاشتم و با خودم تنداتند می‌گفتم:«آهنگ‌نویسش کیست؟!» گویی که بارِ اولی بود چنین غوغایی می‌شنیدم، حواسم را حین روشن کردن چراغ‌های خانه که حالا آنها هم تصمیم گرفتند نورِ نارنجی‌شان را توی اتاق‌ها بپاشند، شبیه موج‌سواران روی امواجِ‌ رنگآبیِ این موسیقیِ «والس» سواری دادم و سرم را روی شانه‌های‌ام چرخاندم که «آهان» یادم آمد:«پادشاهِ والس» است «یوهان اشتراوس!»؛ خدای من، چند سالی‌ست «اشتراوس» گوش نداده‌ام؟! اما این آهنگ، این آلبوم، اصلا نمی‌دانستم این آلبوم، این آهنگ را داشته‌ام؟ از کجا آمده بود؟!...صدای‌اش را بیشتر و بیشتر کردم تا لرزش شیشه‌های خانه، که چشمم به آخرین پنجره‌ی ‌آشپزخانه، متنهی‌الهی خانه، یعنی در دورترین فاصله از جایی که من دست می‌فشاندم افتاد! نیش‌ام باز شد و یکباره ایستادم تا زیر‌لب بگویم:«ایول بابا...دمتون گرم». صحنه آنقدر رمانتیک بود که فکر نمی‌کردم من بتوانم شاهدش باشم یا هیچ‌کس در کَتش رود، چه خیالی‌ست! بر لبه‌ی آخرین پنجره‌‌ی نیمه‌باز، بر لبه‌ی پنجره‌ای که هیچ‌وقت هیچی نیست، یعنی از آن لبه تا دوردورها، تا ابدیت هیچی نیست، یا من ندیده‌ام یا نمی‌خواهم ببینم، دو فروند کبوتر با هم مغازله می‌کردند، دوتا کبوترِ تُپلیِ به شدت خوش‌رنگ، این یکی نوکش را به گردنِ دیگری می‌مالید و دیگری انگار نازش گُل کرده باشد، سرش را اینور و آنور می‌تاباند...تخصصی در کفترشناسی ندارم، نمی‌دانم مگر این وقت به خانه‌هاشان برنمی‌گردند؟ یا الان، روی لبه‌ی پنجره‌ی من...نمی‌دانم فقط می‌دانم جلوتر که رفتم روی گردن‌شان نقشِ رنگین‌کمان بود! درخشش هفت‌رنگی که روی تابِ گردن‌شان می‌سرید و می‌تابید. سرخوشانه چند لحظه‌ای ماتم برد به‌شان و طبق عادت، دستی بر چانه‌ام‌ بردم که ریش‌های تیزِ چندروزه‌ام پاسخ‌ام بود؛ خودم گفت: نکند امواجِ انفجاریِ موسیقی حال‌شان را بتاراند و مبادا...مبادا بپرند! انگشت‌ سبابه‌ام روی تکمه‌ی‌ «استپ» کنترل دستگاه که لغزید و سکوتِ فِسرده‌ای از در و دیوار خانه آویزان شد، هردوشان گردن گرداندند و با چشمانِ سرخ‌شان بهم‌ خیره شدند! یکی‌شان به گمانم آقای ماجرا بود و قهرمانِ زندگیِ بانو، بال‌به‌بال و لف‌لف‌کنان ولی قلدرانه جلوتر آمد، و مثل خودم که وقتی حوصله ندارم واکنشِ کلامی به رفتارهای تومخیِ برخی گونه‌های انسانی بدهم و با کج‌ومعوج نمودن اَخم‌های‌ام و مچاله‌ کردن یه‌وری صورتم، الفاظِ ناگواری می‌شوم، گردن خمود و طوری چشمانِ طعنه‌زنش توی چشمانِ مبهوتم زل زد که خواندمش:«مردک مازوخیسیمی...مگه مرض داری؟؟؟...برو ردِّ کارت» هر دو دست به نشانه‌ی تسلیم بالا بردم، چهره‌ام دمغ شد و سوی دیگری رفتم:«اصلاً به من چه!!». هنگامه‌ی موسیقی «والس» همه‌ی خانه را دوباره برداشت...&nbsp; <o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">به اندازه‌ی چندبار اصلاح روی صورتم خمیر‌ریش مالیدم، بویِ کف‌آلودِ اکالیپتوسِ تندی توی سوراخ‌های دماغم می‌چپید- توی آیینه‌ی روشویی چشمانم به چیزی خیره شده بود که نمی‌دانم چیست؟ تیغی هم دور می‌شد و هم نزدیک- سیلابِ امواجِ موسیقی از زیرِ درِ بسته خودش را می‌لغزاند و می‌لغزید داخل؛ هوس کردم قدم بزنم و زدم، توی خیابان‌های طهرانم، حین پیاده‌روی به چه فکر می‌کردم؟ شاید به این‌که حقیقت از منظر پشه‌ها چیست؟ یا این‌که بعضی زخم‌ها را هیچ تسلایی نیست - من اساساً حافظه‌ی خوبی ندارم، مُنتها حافظه‌ی کوتاه‌مدتم شوخیِ بی‌مزه‌ایست، چرا طفره می‌روم؟! گیجیِ مفرطم. خودآگاهم همیشه با انتزاعی‌ترین شهودِ ناخودآگاهم درگیر. می‌بینم اما نمی‌بینم. نمی‌بینم ولی می‌بینم. بعدِ اصلاح و بوییدن آخرین ادکلنِ بدبویی که خریده‌ام و فِساندنش روی بریدگی‌های صورتی که بریده بودمش؛ یادم رفته بود بر لبه‌ی آخرین پنجره‌ی لنگه‌بازِ خانه‌ام چه بود و چه نبود؛ همان پنجره‌ای که گفتم بر لبه‌اش هیچ‌وقت هیچی نیست، اما مطمئنم یکی از خود‌های‌ام عمیقاً به ایمان می‌اندیشید، که باید مجدداً همه‌ی خودهای‌ام ایمان بیاورند،«ایمان بیاوریم به خدایی که سماع می‌داند».<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">نیمه‌شب به خانه برگشتم<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">چندپیمانه قهوه<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">نورِ زردِ آشپزخانه <o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">خاطرم یکباره به یادِ لبه‌ی پنجره افتاد<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">یکی از خودهای‌ام گفت: خواب بود...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">دیگری گفت: خیال!<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">آن‌یکی چانه‌اش را خاراند و گفت: دلت می‌خواسته این‌طور ببینی!<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">حوصله‌ی قهوه‌جوش سر رفت از بی‌حواسی‌ام<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">باورم شد...وهم بود...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">رفتم بر لب‌اش سیگار بدودم...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">چوب کبریت میان راه خشکید<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">چشمم به چیزی افتاد...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">انگار جا مانده باشد<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">یک پر! پری که تبلورش هفت‌رنگ بود...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">سهمِ من نیست...سهمِ من نبوده....سهمِ من هیچ‌‌گاه از دنیا پر نبوده...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">برداشتم و بردمش به دیگری اتاق<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">کاوِرِ صفحه‌‌اش‌ گشودم<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">«یوهان اشتراوسِ» عزیز...این پر برای توست.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">پ.ن:<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">زندگی بدون موسیقی اشتباه است<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند (نیچه)<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font face="Arabic Typesetting"><span style="font-size: 21.3333px;"><b><font color="#333399">96/4/31.</font></b></span></font><span style="font-family: &quot;Arabic Typesetting&quot;; font-size: 16pt;"><b><font color="#333399">بدیهه‌نوشت.طهران</font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#333399">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)<o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#333399">&nbsp;</font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/250" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans" size="2">درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهربایی دیده شده...</font></a></p></div><div><br></div> text/html 2017-07-20T23:48:53+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران کالای جدید (قصه‌های یک دقیقه‌ای) http://senaps.mihanblog.com/post/261 <div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="data:image/jpeg;base64,/9j/4AAQSkZJRgABAQAAAQABAAD/2wCEAAkGBxISEhISEhMVFhUXFRUWFRgVFRUXFRcXFRUWFhUVFRUYHSggGBolGxUVITEhJSkrLi4uFx8zODMtNygtLisBCgoKBQUFDgUFDisZExkrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrK//AABEIAQEAxAMBIgACEQEDEQH/xAAcAAAABwEBAAAAAAAAAAAAAAAAAgMEBQYHAQj/xABAEAABAwIEAwcBBQYFAwUAAAABAAIDBBEFEiExBkFRBxMiYXGBkaEyscHR8BQjQlJygiRDkuHxMzRiFXOissL/xAAUAQEAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAA/8QAFBEBAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAP/aAAwDAQACEQMRAD8AvON1AhikkP8AC1x+AV5r4ixd9VM6V3Pb0W29r73CifZ2UEgO6kHksAkI5ICZkMy4ggNmQzIq6EBgUoy5SbQncLEB42JwyIozIk5axAkI0qyNKd2j2sCgIyNPaewSLRoErGguHDdds0q6shilble1rh5gFZRRzEHdXTh3FLkNv8oLHT8KUodmEY9OSkKvhune2xib7Cx+UamnCfNqL6BBn+N8DtALoCbjkfwUJT8OTFrjl1HLqtYnj0TEMylBjGKYfJGbSMLelx+KqmItN9l6F4gwhtVEWaZt2noVmPE/A80bM9s3XLyQZ0wlHuU7noXDTxe6aPjIQOgUEjFLogg2Xtuk/wANE3q+/rYLDCtz7Y2tdRhxPiY4WHXNoVhZQBBBBAEZgRUdiA7GKQpRdM4m3KkoG2CB7HGPZKNhRYDyUjHHcIGLm2NkHNSkv2kYtQciCXDOabl1vRKB+yBRg0KlsEks4Ouo24t7dU6w+UAg7AckGi0WIAgWKsFG6wus2wqsvK1oN9zp7fq6u/7Ts1u5QTQmB0Aum88LjreyPTsDRpv9V2eJx3NvJAjE8LldFnYR5W9PNFay3IlOItQUGeVHDeYuzG511/NZ7jlEY3lhA30strxnDZBd7NrajqFj2PvJle29wCbIK46nXU6ceoQQWrtlxTvKiOJv2Ws9iSdCs4UrxC6R0md+ubZRKDqCARkBUoxEsnEDUB43WUhTm4TXID6p/Rw7IHtM0dRZS8TdLJjHS3GgTmmiItqR7XQdkprhHbTeA+6eCnflvcG/kV3u3BpJHIbfVBBSbW5ozADojyMuSeSJLuB5BBxo29fqnoOUb7aoU0R/lJA1+iQmDibZTZBL4M215OYHT9WKt3DxOXO43v8AT0VKw6awy7X3uPorbgE7XENB8Ld/MoLeJ8jMx3NrepSeL1bo4mBp/eSuyNPMblzvYApiKnvJQ0Xszf1UZx3iToZqF9vADJc+dhp8XQXbh2Ad02Jxu4XJJ/iJNyT52Ra2lyuABsCQuYXVska2WN2ttuvonmIC4vz0I9kDqga1wLSPLXosK7U+Hf2StL2D91KM7fJ38bfnVbbT1DTZ17O2KhO0XCG1dK5oHjZ42HncDb0IJCDz+T5IKVY2K2oF+aCCrYy1wtc3HLyUWnU1a5zcrrHoefymqDoC6g1dQcKXhbfnZIp5BHYX/BAtFTN/mKewU3R/yEg2x9UrE3Kd0EtSxyW0yn3ITynqXN0kaR56W9kxon7WKnmzBwAIB5efugfUWrTbVGro7MAB1udD8ItDGGjw3F+uykq5o7trnjxXy+x1ugrBp8wPS+nn1UaTdx9bfCtzKIajTRpdflsfyVRgNwLDW/3oJeiHhvyH61XI6W5JOl+a4wHu9zYkN9+tlJYTQNcbH0F9UCDYy1pcTrazR09lK4PKIRc6db7km1giTYeCQACNeX3kIzqdrcug0cDfn5/RBZsGh/j1JdrdMu0ikMlCZBvDK15/pd4Hf/YH2UphFU1waR0+5PK2Bs8E8J2kY9h/uH/CCkdnuLHWMnTktGgkzNNzssEw2olpJwJAQ5ps7lcdQthwDEy8a7GxHMaoJKP7VuXJS4ju0H2UdLBfUJ5RVH8LkGJcZ4J+z1crW/Zce8bodA+5t83QW5TYcxxuWg+oBQQePHBcRyEUBAcBAoWXQEHAbJ3T1e2bbyTUtRmMubIHxladj87p1Cb8wo5tI43ty5LsDnsNxognoHWIUrTy3Nzb/ZVptWLXGjvon9LX33QXjCG5nN5gKQxFwdNkB8LGgn+o8/iyisArGNGa/n6+SJh9bcvcd3OJJHLy9hZBLOt3cwP8jx9CqdhEYc3z0Kt9f9h5POM6/wBpVV4fkAHiNkElIwDKNt7+htYpemq+7ta1xq3zUNWYiMxufTTomH/qji7QeQQXeWuZfNe1x8HdMcQxVlvCRm9yqnNVSO0JsEaCNxsAT666oLRguJPc4ADNba1/r0V5wmGRwzOFgTfU7fmoDg3BwxuZ1y6+l+X5q9UNPe36CDEO0Nnd1rhd1r6X+zYgEZSpzgjG7WhcddMqbdsdOG17SANYmn4JH4BQFHTSFjpogSYQHPtuGk2zW6A7oN3w2tzNsU5kbzCyzh/jFoczMbX0cPPqtOopg9twbi10D6GuAFjugoju8xJud0EHl5jbouTVGzWXA66DpCEYRnBJ5kCpYSjNaGpEynYIM01KCXoq9jD4h+am456KUEE5TyuqtTQh5sTa+3kndLSlhcAxshc0saC0lwLtA9uujgdQUCuIYe1pORwI+9R4mLSnVbhcsRDbEk6WaCTfoAN1FySHmgnaPFSBYFT2Dz3aAOZH+6oLXdFZOGg95Aadb7boNJlpnOicOoIB9tFSqYOaXN2IP6K1nh6lJiaHAbaqs9omSCPMxgzE2vYXHmgo9Y22+ibwgKP7/mSV39s6D3OiCegjB0NlZMMoBcE6jlfkeioTMTkFwPfRTWA4o8xvmsx4Y5rXMe8hxzAuzADdvhsUGtYZZoAHwrJRmwHIqp8P10JLWSQdy87BzdHaa5Xc1cYqNrLGNtr7gbeqDGu1+UOr2t/lhb9SSi9ltUG1rY3AFsrHMc06hwLdQQdwdrKJ7QavvMSqj0fk/wBDWtP1BSfBs2SupHX/AM5g+Tb8UBuP8FbR10sUVwwZXsB/hD23y+YBvZXXs14gL43xvPiYOfNqe8TYbHUYxJDIBlfSC/kbODXDzBWROlkpZnAEhzHOYeWoJBug3XDa0uaSLEZnILOuGeJxHAGuOuY8/TzQQZlKzdciYn2KU5ZI5p6lNWIOEJJzUq9GjbdA2ATykmA0LQQuyUjtwNEmxnNBZaKhpnjM1xYdNCSQT5dFa8DhZGCckebkfXzVFw5tt1KGoYBub890ExxCzxtlErY3MByBu4NiCSfO5CzWdtjYG9tFM4riBd1UGdUHGhW/gnSQeqqbArZwi4BzSeqDccIcMgsOSiOI6Zr7525m5XD3IUngmrAeoQxCLNp1QYTUQsB8Oov72XGYa54uNeguL2Uzxdw+6B5kYP3bj/pdvb0PL4UHHPbnYoHMdDIP8s6qe4XwIukAljyRH7Z1vYg6AA8+qjqCseTufLVXrh+pcCBmFtNDqgv0EDH5AWXAsWgi22ysVJAGt00H62VfwrkSVYGSeGyDA+1Dhp1PVPnAPdTPc8Ho46uafqVVcMkyTQu6Sxn4eF6G48wb9popWW8QGZn9TRcfdb3XnOF3jZ/U37wg1vE6mMY050jgB+zMAJNtSCfyVL7U8HbHKypiILJvC4g3HeNH/wCmi/8AaU07Sq//AB01jqO7b/pjbf71AMxF7mGNziWmxsTpcbFAzZLpugkpGWK6gsPHlMG1DiOevyq0WBWniiUSta7mBYqrFByRqLFuEuG3CTLLILJhbmuaAdrfq6NUcNB9zC7K7ofsn8lDUM1rKco6x+zT5oI61RTm0kQI68vlFnxbT7LAT0U7XVzi3X66qmYg+7igb1M2Y3SYXAEcBAGq1cK0+Yj1VYa1XfguDxt9Qg2TAGWiA5hGqtDonOHaMA8kjUt1QQeNYY2eNzHD7Q0I3DuRHosexagdBIY5RqDoRsfRbo+2yq2P4cyQHO2+p0tchBnVBCNCCrhgdSWkAG/sAfc6qvVGDsYC5t9D/wAp9g05a8EDQINdwp7iArDStsBdVHAa05RcclY4am6CQq3DKV5mdQ2rxCNhVZf7Wy/kF6Mnku0/VYjDgEtRW1M7XiNvfS5XHVxBcW3a302JQU3jN731UsrmuDXvcWEggOANrg89lExOW2cTMpqqmio3R5WxZcjmO/eDLpuRYX56FRFBwNQaXZI6380jvraw+iDN47OFz6ILYWcGUQGkDfqfxQQY3PWnZIsAckCuNdZA8jbZJTtSlLPmuD7JSViBGkNirDhwOhBUDAzVTMU1h9yDmKTWv5qszm5UrXSXuotw6oEQu5UpA3M6yWkpHDkgQjKv/BN8zFQ42arQuDbXA90GwULfAOtkSYoYRIHM1RpmhBWuIXSxjvo9co8TereZHmFBx4+2YG+nT0V2qw0gg7EEH7li+IgwTOA+ySbfKCdrm3JtzRKQEWNrOH4IlBVh7bE6pwAASP1ogvGAVF2gfcVI41jcdJC6aTZosBzc4/ZaPNVjhqoJNiR5Ks9reJkvhg5NBefO+gugnOFOPZZ5KkzluVsT5WgAAAt1Db81WOHOJC0nMSXF17+Z3VRZKQNDvv533BXKOGRzj3YJ6gboNB/aWucXZud/nkpjDqy1tVlgxRzTY3BHJSFLjjtOSDXWVwtuEFlTuIXDTMggqRRClCilB2mNnAqXkZdREY5qZid4QgQayxShejOskZD5oG1Q5MpHJeok5BNSgANtQl3Vrjum6FkEhSytdodCrRgFX3ZA81UKamLiLK+YXgh7oud9rS3og0vAKsOYLJrxBiNQPBTRguO73EZR6DmVF8MnKy2pPPXQBTZmQR2GxTAXnlzHmGizQTyKgONMEDo7x/aHiH4hWqT0/wCUwr33FvkIMww2qsbHfzU9T1d0hxNgv+fCP62+X8wUZh9VcDVBf+HiM2nPfyVL7TH3rrX2jYPvVp4ZfqPr/wAc1VO0PKa1zmkEd2y5BB1sbjRBXWglwAT3AKiJkjhN3jTY5XRmzmubyIOhF+SU4ToTPVwR2vd7b+l7n6BTPa3hTaWvc6PRsze9t0cXFr/lwv8A3FBVayQOkc57yST0Av5m3NSWHug0zMB9SSq7JJc3SsE6C5tFKf8ALZ8IKstqkEDNwSbkq5JkIFI1JUx8Kj2BPaXmECj01lunMqavfbVAg6Epu9qfS1AskBI122hQNsqd0sF/lIuaQn1G6yCfwSgG6tE8hDcoPLT8lC4BUNNg4jqrGHBzrWBH33sgZ4JWESW5c1ZIatrifL49LKDo4WskJ5bJ/BCwXc02udkD/vrjf0UZWP0JHl96ca6m6isTnaxri53yfhAV1SLa7cwqdisIhmu3Rj7n0PMJd2MAnQqJxyt7wtA5aoHVfjLyzJGS0c7bn3ULfT3SzAiTM1ACDR+xLDs1TJORpGzQ/wDk7/ZM+2+UPqYPKJ4/+auvAVKKTDGyu0dLeT+3Zv0H1WbdoTnS5JuQJafR2o+oQUghcBKcxMBCTk8PJB1t0FqXZdg1PPSPfKYs3fuFn5bgBkdh4vn3QQZo5JJZySQKxp3DumsadMQOJAmlS3Sydh2ibVWyCKd0QyIzm6pSyAjZnbX+U7pw92wTUsTyhNtjZA6ibJyBv5KUo62pj/heuUMuoPRWCnmuW2ANmgbc9T+SCOjnlk/gf86fVS5waoa0Ozs8xm1H6upKCMBzdW6Ntbodx76hSEsl9LgIKu3vrhvec+Q/NOZqEBrsxzHqfyUqYWgaeuv60TSeQG/IIM8xiINNha1+SjmtubqZx5n7x1lGxMQGiapDhjB3VlXHA0HxHxHo0faPxp7pmTYFbN2LcN9xA6skbZ8otHfcRg725XOvsECXaPiIiZHTs0GjWjo1osB9FCUXDwqYHxPJaHjR38rhq0/Kb9qlT/iox0Vq4Wb+7afRBiWMYXLSTPgmbZ7dujgdnt6tPX16KMlBOpXpDijhOHEYQx/gkbfupQNWHof5mHmFg/EXD9RRSmKoYWn+F27Hjk5jtiPLcIIKwQShaggfShNyncjU2kCA8aeNCZRp7GUCrEnUN0SgRXoIx7dVxrk5qY0ycLIFwlYbApuxyVbJqgl4OoJCeUMzw/Q3HNRMDjy19E+pn2PMH0KCW/aC117nXzU3RVxI5+6rsEh5gn2KlqGe3LfZBLiUuvcAW2/NM6jp8pxGL6nTdccNNkFTxmmO++qh8nJWzGafwk9EjwfwlLiE4jYcrBYyyWvlbfUNHNx2A90C/Z1wi7EaoZh/h4iDMf5uYjHmdL9AvQlXE1kYa0ANAsANAABYABDBsIho4WwwMDGNHLcnm5x5uPVGxM3jJ8kHnLtIqM1eR0sFpHB7P3TSeg+5ZZxgDJiUg/8AJbDw3TZYmDyH3IJ5hsFE8QQwzxOjqGNkZvZw2PUHcHzGqks+io3HeK90LA6lBmGJYBE2R7WOdlubXsTa+1+aCkon5hc9UEFekamk4T2RNpGoGzE7hKagapaNyB6CiuXAbrpQIEcimkzFIOCRey+hQN4CBqURjruv5rskZCLDoUE/QPsdFY6F1xy81U6R+vwrJQyjJ5oLHSOAsdNV2piFgRYdbBMYZNrHTRLPqL+aDkchGh+eSO143TeSTrpupLBqTNYuHh5DqgLS4H3+slxH9T+QWicFUbIzljaGtA5KAvbTyVt4RGjvZBMYo+0TiOiRkdeD2TnEI80Tx/4lQJrLUx12B+iDCTF32LSf+676FbbRU9m+yxzgKHva+V518bzf1cVutND4UEPWS5QT0WIcaYqZJ3C+gK2XiOQRseTyBXn6vfmncfM/egmqF3gCCc0FHdgK6grjxom5Tt8ZsmzggakIXSpYkXIHMT0qU0jKdNN0HEUi6NZAIEXW5ohi6JdzUg+kJ2ugWgeQpSjqvNQMbyzRyWFe0ckFkFfYa7LrcVGuqqclZc3v7JemqGuIB0KC8YOTO8dFeaePKAFW+E6ezQfqrSxhQGLlYeFqwB+W++irEuiFPV5HAg80GsOFwqLxG/uoph0a4/RW3B64Sxh3Pms87aaoww5h/H4T7hBUOyCP95K48/xK2q/h0WS9krAIibblaw51mX8kGbdp+I93CW83afVY3SML3jzP4q99rWIh0ojHIXPuq3wxRF8jQBfVBfsKwH902+9kFa6SAhgFuSCDF+78NymD2aqYLfDZMXxIGAGqTqYUs9pa5OnMDgghQEvG5GngsdEkAgcApRrUgxyVNS1m6BTuhudklU4k1gs1R1XWufsdEyIQKTzl5uUku2QsgM1pOyCNG8g3CcNhMh8IQTfDfFklM4A6t0vdaxguOxVDQWOF+ixB+GyAatK7RVssDg5hItyQb3VBQ9ZpqqzgnHLXgNl36qZqK9rxdpuPJBc+Asayu7px32UV29vDqWMt5StB9wVWo6ksIc02I1Cr/HPEstSBGfsggn1QX3srA7geuqvuMVOSInyv9FivZtxAY5WQnZxsPVaF2iYn3dI+x1Iyj3QYrj9YZqmR17+I29FdezbD7uznkFn8LNbrV+zalcGF3I6BBf2M0QThkemy6gwB6Rm3QQQMKvcJ1S/9M+y6ggau3TSsQQQInmoufdBBAQLqCCAqMuoIDclOcNc/X8EEEFhqdlVMY3QQQR9P9sK9YPsEEEEu/ZU3G/tu9VxBA74K/wC8p/6wtD7Uf+3Z/Wgggy6HdbL2c/8ARHr+SCCDQQuoIIP/2Q==" alt=""></div><div style="text-align: center;"><b><font color="#ff0000"><br></font></b></div><div style="text-align: center;"><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:14.0pt; line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-fareast-font-family:Calibri;mso-fareast-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family: &quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-ansi-language:EN-US;mso-fareast-language:EN-US; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">ایشتوان اِرکنی</font></b></span></div><div style="text-align: center;"><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:14.0pt; line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-fareast-font-family:Calibri;mso-fareast-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family: &quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-ansi-language:EN-US;mso-fareast-language:EN-US; mso-bidi-language:FA"><br></span></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.brandl.com.au/wp-content/uploads/2016/07/one-minute-stories-331x592.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt; line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-fareast-font-family:Calibri;mso-fareast-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family: &quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-ansi-language:EN-US;mso-fareast-language:EN-US; mso-bidi-language:FA">قصه‌های یک دقیقه‌ای</span></div><div style="text-align: center;"><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt; line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-fareast-font-family:Calibri;mso-fareast-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family: &quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-ansi-language:EN-US;mso-fareast-language:EN-US; mso-bidi-language:FA"><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size: 14pt; line-height: 115%;">نویسنده:&nbsp;</span><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size: 18pt; line-height: 115%;">ایشتوان اِرکنی</span></span></div><div style="text-align: center;"><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt; line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-fareast-font-family:Calibri;mso-fareast-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family: &quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-ansi-language:EN-US;mso-fareast-language:EN-US; mso-bidi-language:FA"><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size: 14pt; line-height: 115%;"><br></span></span></div><div style="text-align: center;"><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt; line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-fareast-font-family:Calibri;mso-fareast-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family: &quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-ansi-language:EN-US;mso-fareast-language:EN-US; mso-bidi-language:FA"><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size: 14pt; line-height: 115%;">نشر: جهان نو&nbsp;</span></span></div><div style="text-align: center;"><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt; line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-fareast-font-family:Calibri;mso-fareast-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family: &quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-ansi-language:EN-US;mso-fareast-language:EN-US; mso-bidi-language:FA"><br></span></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://store.iketab.com/image/cache/data/sima/1/a129-500x500.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><font color="#cc0000">کالای جدید</font><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><font color="#cc0000"><br></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">خود را از رنج خواندن خلاص کنیم!<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">متعاقب به بازار آمدن شاهکارهای ادبیات جهان<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b>به‌صورت شیاف</b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">می‌توانیم بدون زحمت و خراب کردن چشمان‌مان فرهنگ خودمان را بالا ببریم.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">پروست، کافکا، جویس<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">و دیگر نویسندگان صعب‌الفهم از طریق شیاف ظرف بیست دقیقه جذب می‌شوند.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">مجموعه آثار بالزاک<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">ساخته شده از کرم کاکائوی خالص در شش شیاف در جعبه‌های تزئینی زیبا!<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">فقط در این فروشگاه<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><br></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">پی‌نگار:<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">این متن از مجموعه‌‌ داستان:«<b><font color="#ff0000">قصه‌های یک دقیقه‌ای</font></b>» نوشته‌ی «<b><font color="#ff0000">ایشتوان اِرکنی</font></b>» به ترجمه‌ی آقای «<b><font color="#ff0000">کمال ظاهری</font></b>»ست.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">نویسنده‌ای بهینه‌گو، موجزنویس و خوب، ترجمه‌ای خوب، و داستان‌هایی دلنشین، حسی و بعضاً عالی! و همان‌طور که از عنوانِ کتاب پیداست- به خصوص برای دوستانی که فرصت خواندن‌شان محدود است- در هر نوبت، می‌توان چند داستان بسیار خوب خواند.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/252" target="" title="">نقد و معرفی رمان «شاگرد قصاب» نوشته «پاتریک مک‌کیب»؛ اینجاست!</a></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><br></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/258" target="" title=""></a><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/258" target="" title=""></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/258" target="" title=""></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/258" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans" size="2">درنگی بر ترجمه‌های مترجمِ رمان «جزء از کل» «پیمان خاکسار»؛ اینجا!</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"> </span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099"><br></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font></b><o:p></o:p></span></p></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><br></div> text/html 2017-07-17T22:05:46+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران شکار گوسفند وحشی (یادداشت کوتاه) http://senaps.mihanblog.com/post/260 <div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1395/8/23/1063437_327.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;">هاروکی موراکامی</div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="data:image/jpeg;base64,/9j/4AAQSkZJRgABAQAAAQABAAD/2wCEAAkGBxMTEhUSEhMWFhUXGBgYGRgYGBcYGBcdGBUXFxcXGBoYHSggGBolHRcVITEhJSkrLi4uFx8zODMtNygtLisBCgoKDg0OGxAQGy8mHyUuLy0tLS0uLy0tLS0tLS0tLS0tLS0vLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLf/AABEIAQgAsAMBIgACEQEDEQH/xAAbAAABBQEBAAAAAAAAAAAAAAAFAQIDBAYAB//EAEoQAAECBAMFBQQECwYFBQAAAAECEQADBCEFEjETQVFhcQYiMoGRFEKhsSNSwfAVJDNicoKU0dPh8QdTc5KisyU0Q7LSFjVEZHT/xAAaAQADAQEBAQAAAAAAAAAAAAABAgMABAUG/8QALBEAAgIBAwMEAQQCAwAAAAAAAAECEQMSITEEE0EiUWFxMoGxwfCR4VKh0f/aAAwDAQACEQMRAD8A87njvF4jUm0ST/EYjePZox0cBDVKhYJhyRzhwl8xDI6MYfsucKZUF+ymDiomrC/AhJc/nKdKPQgnygRPkqQpUtYZSSUq6j7vCqScnHyYUyoTZ84RM0guwVy0flaNT2loJSaeVU0yAlJuq6jZbZSXNgFAi31oEpqLSfkX9DL7KHKRztGqx7DJKqOXU00sIDgrDk2PdIuS2VUZeQhcxQlpDqUQkdSW9N8aElJWZ+4iUgQpQI2eJ4dTIqqamRKScynmF1G2UhIAezkFXkOMWsPwKnVV1EoyhkQmQUh1WzhebffQRPvqrr5/7oRpmByDhDDKixh4zTZSSLKWgEX0KwCNbWJvG1xFGHUyhKmSC5GZ8qlsHId8z7oeeTS0quxkmYLZRwlxqsawCWZRqKNWZABJS76alJ1cb0m4jLbQwYTU1sCmNMswwiJFvvaGHjaHoCTFSh4I4RL76b7xA2CeFFljqISS2KA+f4jEZiSo8RiOHCcY6EJhYbSY6EJhRBHAKDbz0IIdPiX+iNfWw84Vut2CzS008UFEiYQCuYpJIJYl7kdQgfGKXbuhGdFTLuiYGJHEB0H9ZJ/0wSxftTLlzTLVI2pRvzJYEgEgApOlolpq2XX082UEbNQAZLgsfcUGAs4I0+ccKcotZGvt/DNwYNCjw4xsOx08TZU2jmGzEp6KstuisqvOMalR6HeDuI1B6aRaw3EFSZiZo9wuRxSbKHo/wjryY9cWjM1/YuRM2VRTz0jIleQ9Sk7QJ5NlV5xX7IYUZdTNVNYCndObcVEF1eSO9+uIv9q8dMhMrYMVTFCZbehOV3b63dT5HhDe12LpTTDZkE1Gm4lLOon4J8441KcuF+X8c/yYC4TXmfiMucdFTHA4JykJHoBGyweZ+PVf+HTfKbGB7KE+1yT+fb/KqNvg8x66s/Rp/imZD51TaX/H+UKee4Opp8m3/Vlf7gjS/wBox/GUf4Q/71wMldnKiQZUyaEhKZkkWUCXVMSAzc40Pa7Ap0+elUpKcoQEklQDHMo9dCN0UlOPci723DZT/s7q1CdMRqlaMxHNBAB8wog+XCMzXyQibMQnwpmLSOgWQPhGwky5eGSlKUoKqJgDDTR2ABvlBLlW+MSSTclyXJPEm5MHG9U3JcAGLP3MI54QkyFU/wAI6aChCm+kX8NHeHURSD/d4vYeDmTffCPgYH1GsRRNVDvRDDpWYSFjo4Q9UjHRZocQmySTKWU5mBIa7aaiK0dAcU9mYdMWVEqNyoknmSXPxMGqDDK6UDMlIUhwH8AURr4VH+cUsAWkVMkrYJCxro+5/No0naipq5E3aJJ2JDWAKQSO8F73L6u0QzSepY4pb+/7AM1Ko589K54GcBytTpG7MS1t19IpykFRAGpIAuBclhrzaNX2WQBQVX649JIjL0Z+kl/4kv8A70w2N25L2NYRnYLVGYmSpBKwjupKk2QgtYvoDE0zs5WqCQqWSEhkutDJDkkDvcSY10//ANzH/wCdXxmRlcXx+pTPmpROWEhagAyWABsLjSIwy5JtaUuL3sxFQYLVhajLSUrlnKWUhwSlwLngfjBKXh2JhSlpKwVNmImS3OVwl+LRd7LVa1SKqapRKySc1ncSGB+AjOjtHV2/GJnon/xgXOUmqWwthOlpMRqJaViYShWVac8xIBYuksA9rGIMUqcQkkCbNmJCnYhQKTyCkjXlrBOvqVysOpzLUUE7MOksWyrLctBEmB1a6ujqUzyVBAcLIv4SoPzBAv8AnQup05NKk6CmYiZNUVFSiVEm5JcnqTcxI/3eI8j3jkyuMd9IFoRTtC384clFoRQswjeQqmOCxF3Dj3w/EQMUmCOG+JPURKS2CVq0XMVotVguYqw0QnRxhHhYpZhYSOMdBRjiI1fZPHZhWmmm/SIWCkZrlLA25pszGAODzpSZqTOGaWygoNmd0kC3WNBTYjQU52slK1LawOdw+51WTHP1HqWnS37ADGFyhTS6zIHTLmKUlL7tihQST5t0gXI7bLUtKdhLGZSUvnPvKA+rfWK1F2gQZFSmapW1nKWoZUlg6AlIfhZoz9MQmYhRcBKkqPRKgS3GI4+nUnLuLfb9gU/B6DMT/wASSP8A65/3GgJjPa1bzpGyQzrl5syn1KX0aJ5naSn9s27rybIo8BfMVvp03xBOrcLUoqMpZUokktMuSXJ8XOIwx01qg3sZlvsRNy09QsXyqKuRaU7dID4v2oXUoEtUpCe8lTpUo6A2uOcXsIx2klbdDL2cxboSEk93ZhBBvxeFl1mFA/kVnyX5e9D1WRycH4rb4BygqV04oZHtIJQQgBsz5spbwkHjAfGu0cvY+z0kvJLPiJsSDqANb7yYr4ni8tdFIkJKtpLyZrMmyFAsbuHMZ59wf4fuiuLp7uUr5e3+goXaQ+OKYapxvjroDTFUWDxCpTw86b/vxiODQEmPC4v4ee+nqIoIDxfw098dYjMeiCrFzFSLtTqYpGDEIjQsdHRXwY6Ojo4JcgaOQH4OWgmD+CdnRMRtp69nKuRcJKgNSSfCn4wRSnCSyDbdnecB1zO3m0M7fTSkypCbIAKiOOU5EjoAD6xko48cZZlrcmvatgGokYTINFOn5SVJXNCFZ1eFKwEuAWLA8IB4RJTMqJSFh0qWlJDm4Ouh+UbDs3SCdh6pQLZlTA7O3eSYbh/ZLZzETNsk5FBTZNWLs+aEWdR1xk9/ADOdqaCXJqNnKTlTkQWcquQXuomLHZbARUiaVOAlGVJ0+kVdJ5sB/qhe3R/Glf4aNznQwfVVpw+RIQod5SnXxAsZqv1XSB5QzyT7MUvyZmYNUsgsbEWIO46F/ONbguDU0umFXVOsHwpBLAZiBZN1E9WEVe2+H5JwmDwTQ7jTMGzeoKVDqYsYBjcnY+y1YeV7qi7AO7KbRjcK3Q2ScsmJSj+tc/IKKlRKpZlVIRIT9EsoC0kqd1LIUC5cWbfBnFKHDJCwiahYU2axnKDHS4Vy0ipP7P8As1VTLQorlLmoYliUnMCASLEEaHfBnH+zYqJwmGemWcoSxAfU38QO+IznG4+t1T+wpKzH44mlzI9jzZMpzZivXNZs/KBpEOmysq1Id8qlB+LEh/hDY7oKorcRojcQwCJcoF4Zs7PDOkGLGp6wQw4d9PURTQi14u4cO+OoiUxhlSL+sUVQQrR3jFGYloEGMMjonpKRUwlKMjgP35kuUOFjMUkHXR4spwWdxkftdJ/Fhp5scNpSS+2jUD4Qj+sEzgc7jI/a6T+LDPwPM3rph1rKT+LAXU4fE1/lBo08+nRiMhK0KSJ8sF0k/WZwd+UlLhXWM+jszVlQTsFatmJTl65n0+MMp6CchWZE6nSob01tID/uwWGI17f83Sjn7TQv6545lPt7Y5xr5fAu5YoEthU4G/emD/WkfZAHAB+MyS3/AFE/OLSZVSJZlCppshd0ispGL3Pv8Ygk4dNQoKRPpUqSXB9spXDaH8pBhKC1XJb/ACDc0tZhu1xMPdMuXLWocSHyC/FXyjsQ7VyxMUjYiYEkpCiRdtWdJa/PdAdE6sCioVlO5yuRWUbnK+X39zmKP4LX/e0v7ZS/xInGGN1rktltuB2a6ZOTX0i8iGmSzZDuQUpcaAWKXEZmR2fqFy5c2WjOlYBBSpLi7d7MR8Hh9EmokvsqmmQ7PlrKS7O2sw8TE9PU1aAyaynA4e2UjXLlhntckwYyWO1CUa+WDc0eTYSaOmWoGYZstgC7ZV51N+anwvAztdgM+dUbSXKC05EB8yBcO9lEHfAVVPO2m1NTTmYLhZraV/jMtFz2ytH/AM6R+20n/nCx9DUlON7+fcO4HxDDZskhM1ORRGYB0lw5D90mKpLi0F62nnzSFTainWQGBNZSWDu3jFor/gtf95S/tlJ/FjrhnhS1Sjf2C2UA7QyaD5QS/Ba/7yl/bKX+LFeuoyhIzKlKd22c6VN0bXZqOXXe0MssG0k0/wBQX5ZVCnaL2HeMHnFQARcw494dRGmMpCVup6xRnboIVabmB87dAgOPo6QzpiJSSAVqCQTol9VHkkAk9IJ1GEyTVS0yljYTUlaFg52CUrzByzkKQRdtYCKDhuMSTCH7oI6w0rtewA+ez8kATDNWJeXaFeRJTLS0tRStj+UaYWSNW3vFmh7LSnTtZuYiZkWlAKkJPcdJmIsB3iyiQO6YzMqncgjSEVTdIXRLjULqQSwjC0TaYTl50sqbmWMpSAiTJWnOFEM5VNSCBcljpF3D8HlJxCTTLImoJVndPdbZTFps7lk7NTbjaAC6YHQDRr3P8hEpVMzmZmVnJJKgTmJLuX1u59YZqT88mtB2jwOTMl0RSsFBVVLnTinZHJJFMplFRLDvqSFaOuL1Ng8pM2ctqcS5iKeZKXMAnSJW1qQhaXFilJKkZn0Yk2eMr9JlCQs5QFWCi12e3Nh6B3aEyzCnLmOUhsuY5bl2KXZnvE3jk9tX9uwWjVS8JlqqKMJpVIlqqahE1CxmKUpqEES5p07ssnU6bzrFOvoUJoETpUtK5xpZapgYvKSrP+MJTpMJICSofk7OO84ECdO7/wBIsBfiZau9u71+9YN0tpDAFkhiokDKGUpwk6pF3A5acoKxvbfj7+QWgzW4Yg4kadKQiXtkDKLBKAlKlsP0QoxOcKp8k2YNJqRUU4JfZyZa0KmhYGpImKl3/uVHeICKkTiSopmFR1V382jF1a6WiEJWOILEa5bF3HS5tG02lT4BaNbhmEo9rnpm04yfhCVKlhSCElBXVlSEPqjKmS7WZuMU5WHyyqnmlErZppxPmrbYU85WdkS+CDmKZamAdja8AlTphyuuYcnhJWolH6N+7u0iJAWE5cyso93Mcur6O2t4CxS5v+1QdjVUmBSQahJyL+kpzSkqypnibLqFy5RmjwpXkSCd5Q1iYq4RgyZkte2CJc6epUuQhTSSFocqKZZ3GYUSQncyoArzEZSVFNrOWs7WNrOW4OeMLMXMUQorWSC4JUSRd3BJte/WD25V+X9/vILQckYRJ2UmYtwZSDUVIdiuStSygJB0UDLEstf6ZJ3RV7T4amSlKUpH/MVYzAXUgCmXID8kzT6mBUxZJ7xJ6l/K+6GTlqVYqURzLtYCzngAPIQyhLVdmVEaFaRew/xp6xTyRdw3xDrBnwMmPrRc+cDZw0gtXJuYGLFoWBQgjo4iFAi3gVvYtSDo33vChLv/AChadMPAjNWqI2MIGlwB8f3QgW2vziUCCWAYX7ROCCWQAVLOjJHA8SSB5wrqCtgKdLSzJhaWhSyNQBp1Og8zE/4KnOE7M5lEAJdLkksAzxrsYrkSZZRKSEoGiRvYh34mJv7OaGZMXNqZ6VDKQmUFBiSsZlzGO5sqR1VHny62V1FbB0bWS4H2DlIZVUTMV9QFkA8C11/KNFklyxlShKQPqsB8Is1JygxlMXxkI96/IBz66N9hiU8kpbtjbJbBiorG3uH5RRqtitOWYlKg13D9W3jdGZn4yt2CUhy13OihfzeIKfF1qaySllA21sydC+j+gjnct7Rlwdi3ZojvSHWPqnUdD73SM6R8N28deEa6gxUHKVEIvq7pcKyh33G/K0QY9hu0G1SwWAXA99ruOepju6fq3emf+QNGYMIw3AAW0f1vxjgYUCPRpXYlorr1MNVEkxMMI/l9sDUMqEeLmHDvg84qRcoB3k9YSY6e+xYrNTAxesFawMpXnA2duhcb4HbKyxfWFQP6Q8x2WLeCbkTydIfDZYtDoxNiJjQdkJ+VU4b1Sw36qnI9DACLGHy5ipqEyQ8xRZI4vYvybU8ITJFuDQTf4Hh0sNVT0uQfokm4S3/UIGqrODuAgzR42NopKgEjg7kOpr8Ddz/Iw+nwZEtCUq7zAA6sWADAPoNGilU1Cc5kolZ1MZhZL6M5I4B03PGwMeJVFUi5jFYAkqd/U8eHwjzTEK65VMIuXe3dL26FjoedzG3qwlTZkjTUH5DzjC9psLCSSpZtuZvK+unONKVo2ncDT8XJ7qUk33cHDtv4xLS4g5KZn0YPEEAD7hvMwGM9Qsnujl9p1P8AKE9oJs543J1HLhCD0jZ08k+ItqCkMLBmAA5P0cxdp6koZJPdcMT7rWc8Qe98YFdmqgzEqzqSkBjmUQL8A/8ATlBTZApLEqzOHuH4c/IRiTbT3AVfIyLUBo9uT7orxcqD4X3JCTofDZrdfjEMwCPdwT1Y0xJbMqrS55fe3yiOYzltN0TqiuQRDKO9oJ0XMOPeT1+2K2pt8dYt4eO8nr9sLJ2jLkt1o7x8/nAuaNIL1ouesDZqbxOD2Q8pblWFEOmaxyU3MVt0Tslkh2hYmlC0XcMkyyoqmeBCSshndmADefwgOajbZK7YMj0H+zXCQlK6pepGWXxAfvq8yw8oy04InJZCUpmbmDBTsAkgb30j0XE5iaSUiQgXCQkX3tqb9THHm6pTx7eeSsIu6FxjFAhKlE6WAG9WgHPyjP0dJOJVNUElagwCswyJd8ndIsbEu724RVm1gmzwAQUyzp0i1UYtlcD5RxJ2h5PcdThaVqmz1AsGb3UjgANA7QAqqGdXz1JlkCWgkKWoHIl9Aw8S7aDdwtCdocUJSEILKV3WHE2A6uR8I0oWmlp0ykpAIBKiD4lWzqc3JPOE+xk0lsAJ/ZOhkj6WbMmK5EJFtbNx6wOqcDw9RZE2ZLN9SlQ5OLEesA8WxVcwm/d3eb74FqUX1/fwjWNT9za4Fgq5KlELlzE7pksgtwCg2dJ+EFJx5H1PyeMzQ0tRIyzTnSm2ZmO8AhSSPmIO4jUZR10u37m1gE5cgSeTmULWP8vsiCYmEkKzFRGjtv3f1MTmPZ6V1hj/AHySm/Uyq0IpLw6OjpMpDAjnFiistPX7Yiiei8Y6iEn+IykghWjvK6wMnjSDNajvHkT84GTpf2xDG9kaTKSk3EKlMSmXHCXeL2ScvYmkCwhQpn5gg9DD5UvR4bkifN2KWeyMn/iNIk+BU0HkCkFTeoEanGs0ydNKge4QkniVJzW4M4HnGXw+pVImy5yQ6kKCvTdye8HqzGhO7solOYlcxSgEs7OEj3lbh6mODNgp2uC8MlqmCJCdnmNmJf1ilU1y1KOVKlFvdBPrwhmMV6CrImwGoFySd6jxiqnHVAEJAAHC2/XmY4x1FvcqSMQO1Qpe6YhwRplUHcb+kbrFJgXLI0e2hF/1r74wE+YZzr97RRa/5p+Yi5R42oeIB+PUMemkYeUbK9NSoBKZoUkjQgZh5h/lGpwnAqeWc5UZiho4ZI5gXffrAWbiQWSeb6DcGfrFhWLgBkliBr5v5xkaVs0FdXgEP4WYam3ndhaM3jOIgJZJL7spseTekUMQxkr8LvqPOOw6hU4mLF9wt/mPOKY4SySpCuoK2WqaVlSE+vU6xLEiJfGEmIbSPZjUFpRyXbsqKEJFmG5BFQEEWqFPeHWGJQ0WqBHfHUQk+AphSql95XWB82X9+EH6mn7xgfNp45sb2HysFGVCIlXggqnhdhFU9iOogVIsGNz8IhaLUyxPp8opzJoGrx5ePrJxm1PiwY9T5HR0Ty020vDsj2aPTbXIdfuUpshKvEAfn6xTXg6DoVDzB+cGVywIalYO6OVTwZXSpjRyuriwVS4YJeZlKOcMdONvthwwyXvBV1J+yCmSGbIRVYca8DPLJ+QRMwVBfKVDgNQIjTgSd8xflaDuzEJsxA7GP2N3pe5QpsPly/Cm/E3NuukWWi5ToSCX0ZvX+kVykDeTF4xS2SFcre4xLRxiXJaGqlw9WwakMMrlCKlcoICnsOghfZ4DmxNQOKOUWaJHeFt4if2YxPRyO8OsCUrRlLcP1cgDMo6D98CJ1Uhw4ZPxgx2kmAHKxB15MdPO0ZOYt1jTWPEydTki6jwimVycnXCLtTPSPCOOsPoZyJltFcOPSBVVN1itSVQTNQSSBmD5dWBu0DD1eWUrb2JYISmrkW64nOtIZnOnWBU6bq97acYuYot5y2Ns6tLA95/lAOrmh2FiDYkW8oFepnZCHg0NDUPLi5K0fjADBVdxXNQAF4PLsGG4Rx529X3+xw9Rj0ypeWQTV6tA9c/IrM7jhu84t1Ci7JDdd/8AOBeISgBrw4/ZFsPpaOnDBJUHhLcODDtmIZgKM0hJF2cfHfBDZco9+EtUUyElTaKgSOENUi1ouiXyjhI5awQNgWpmEHLv5c4glTsq+/bceUFpFE6jMULklhwG4nnE6pAIYpccw8PqH1JFbZCGLl2MXBJADAMIaqXYwqZNsKoo7J6D5Q5FGYOJpu6lm8KX9BFDGqoSEhgCtTtfwhtSN+scmTqFBNtl5QUY2+Cqmh5RLT0V9PKAUjGJiC5OYbwq5PnujaYbkmBK0XSrTUeTcYli6xZVsbHUt0jF4hPLqDk8LkmMvU1agQQC72F/tjXVuHIK1a6nfA6Zhsv87hr8445ZsV3v8lJ9Vii3dgerqbXChb0ipJClLCmIAg7+DkcVevnDjQo5+sCHUdNF3br6ILrcMVtYCxEkOXN7tuG+BMyc4v8AG8aKX2crKmYrYSVKRmKQosEa/WJb00i/2c7B1MxSZjyhKCiM5JObKSk5Us+o1LRR7u0ehB+mwJSnZpS4Yu5PA67uojRTVOAeMB+0OEVElRTMlLtfMEkpPDvCx1331izgkipXKc08wy0pcLyliHbfr5RDLC9zmzYtaUh9SotbyjOTpqrvZ+fkGgtiFZlBzOLcGaKuB4FPrZgTLScvvTDYJS7EufEeXGGxxK4YaUansNQLFOVKSwWt07iQAA5840Hsv3tBqmwkS5aJaXZCQkHfYa6xIaWPRhPTGic4tuzPmlhRSwdNHHeycofuidsz/sZ4Q32aNAqkHCGqpIKzA7RnzSw0Ul9I0BpeUN9luOo+cMsoHi2MBUYxUZm280ZTbvmzWFtG5RPUYrMngKmqBIdIYNax3b4pTqdyb7zu5wz2QsRmsescfV5uny49Kkl+j/8AAZJRlGrIKqext1jT9nu0ypMpEpMtJbeST4i+kZROEqJ8YPB3t6QRoKCYFDvJ1HGObpsmCD9UhlmxLZSNHV+NXX7YGztPOCVYrvHkTA2eY4pxOLPD1Mijo6OeIPGcnbYdwbtKaaSmUiUkqC1rKlEscyyoAAB/Ux2GdqJslCZaUS1AZjcFzmUVcdxJ3QCjoo82ReSz6nN7mi7QdpU1FFPk7MomqQQljmSTyNinf66xqv8A1BR6CcgABgGUAAAwDNyjzSEh11WRclI9dlSppM1XaFNLOrKJYVKWnOszLAhkoOz2nJ1Gx4DhGpRWUw7qZ0oXsApADnWw3mPLI4iGXVyW9FH18q/E9eVTwxVPHmVBi8+T+TmqAHuklSP8psPJoK1PbSpV4RLR0ST53MdGLq4ydN19nRj6vHLnY2uw6w8Uh4GPNZ3aKrIYz1sPq5U+uQCBkyvWTm2is3HOp/V49HHj7iuMk/rcssifB6rUoRLDzFBI4qIHzgXU45TIH5QKPBAJP7o88VPUolSiVHiSSfUxEZig1jFVgS/JgeQ2ye1kjPlWlSR9bxN+kBf0eJ0dp6MqA2igH8RQcvrujzxTlix9IaR1h+zBsCyMsnf1PzhIUwkfMyZxy4HI1i7RHvp6j5xTQBvi5REZ0/ffEorc5tPqCVWO+rrAyfGlr6IhSvOAdXTkR3Tietlx2USYgUb2izMlHQxAqXEtDOR4rIpCVJKjmJB3EafGJDN8oXZmOMncWgNtu2B423bFkzAQC+txzEOWvhFlNLIYMSgBIsA920DjkfUQ4UkreshteO5ho3G8HtsDwexUzXhFTBE8ynlBKsqyS1nAF7eup9OcLUU6ACUqcuA2678hwL9RCuAOyRAwyctkkgEkbhvgslVOk5kgFklLKSWUoeFdnsXOraC0MmS5GU5X95nKgLOE5rPlNi40+QWJLcPZ+QekxzwTplydqsqAyEd0EG10u1jds3B+IiM7DS/hHedQubEsBuAFvnA7XswPEvcoEx2bnBSdLpy5caFgnNfujKbixBdxo0RGVTglu/q11i3eYaatk+MK8Jux8g7aaQ2VNckMQ286Gz2iVaQCct0uWPEOWJ8mhAIVQq7QFjS5K8xd7nUsISHT5AOoBbiNIUS4dxWw2lDBFqhUc4udRFcoMWqFBzjqIaMdzKC1HrFXhbk+cZ2vwxjpCR0d0j2WkwVNw7l8IqzcNPCOjomzmpEYoDwiaXhx4R0dCm0od+D+UNNDy+Bjo6MakMNDyhwoRwjo6NRtKONDy+ENNCeHwjo6NSNpR3sPIwqaHlHR0DSjaEOOH8vnCexco6OjaUbSjlUXL4Q32Hl8I6OgaEbSjjQw5NDyjo6DSNpQszD7aQkigOYWOsdHQaNpR//Z" alt=""><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="data:image/jpeg;base64,/9j/4AAQSkZJRgABAQAAAQABAAD/2wCEAAkGBxMTEhUSEhMWFhUXGBgYGRgYGBcYGBcdGBUXFxcXGBoYHSggGBolHRcVITEhJSkrLi4uFx8zODMtNygtLisBCgoKDg0OGxAQGy8mHyUuLy0tLS0uLy0tLS0tLS0tLS0tLS0vLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLS0tLf/AABEIAQgAsAMBIgACEQEDEQH/xAAbAAABBQEBAAAAAAAAAAAAAAAFAQIDBAYAB//EAEoQAAECBAMFBQQECwYFBQAAAAECEQADBCEFEjETQVFhcQYiMoGRFEKhsSNSwfAVJDNicoKU0dPh8QdTc5KisyU0Q7LSFjVEZHT/xAAaAQADAQEBAQAAAAAAAAAAAAABAgMABAUG/8QALBEAAgIBAwMEAQQCAwAAAAAAAAECEQMSITEEE0EiUWFxMoGxwfCR4VKh0f/aAAwDAQACEQMRAD8A87njvF4jUm0ST/EYjePZox0cBDVKhYJhyRzhwl8xDI6MYfsucKZUF+ymDiomrC/AhJc/nKdKPQgnygRPkqQpUtYZSSUq6j7vCqScnHyYUyoTZ84RM0guwVy0flaNT2loJSaeVU0yAlJuq6jZbZSXNgFAi31oEpqLSfkX9DL7KHKRztGqx7DJKqOXU00sIDgrDk2PdIuS2VUZeQhcxQlpDqUQkdSW9N8aElJWZ+4iUgQpQI2eJ4dTIqqamRKScynmF1G2UhIAezkFXkOMWsPwKnVV1EoyhkQmQUh1WzhebffQRPvqrr5/7oRpmByDhDDKixh4zTZSSLKWgEX0KwCNbWJvG1xFGHUyhKmSC5GZ8qlsHId8z7oeeTS0quxkmYLZRwlxqsawCWZRqKNWZABJS76alJ1cb0m4jLbQwYTU1sCmNMswwiJFvvaGHjaHoCTFSh4I4RL76b7xA2CeFFljqISS2KA+f4jEZiSo8RiOHCcY6EJhYbSY6EJhRBHAKDbz0IIdPiX+iNfWw84Vut2CzS008UFEiYQCuYpJIJYl7kdQgfGKXbuhGdFTLuiYGJHEB0H9ZJ/0wSxftTLlzTLVI2pRvzJYEgEgApOlolpq2XX082UEbNQAZLgsfcUGAs4I0+ccKcotZGvt/DNwYNCjw4xsOx08TZU2jmGzEp6KstuisqvOMalR6HeDuI1B6aRaw3EFSZiZo9wuRxSbKHo/wjryY9cWjM1/YuRM2VRTz0jIleQ9Sk7QJ5NlV5xX7IYUZdTNVNYCndObcVEF1eSO9+uIv9q8dMhMrYMVTFCZbehOV3b63dT5HhDe12LpTTDZkE1Gm4lLOon4J8441KcuF+X8c/yYC4TXmfiMucdFTHA4JykJHoBGyweZ+PVf+HTfKbGB7KE+1yT+fb/KqNvg8x66s/Rp/imZD51TaX/H+UKee4Opp8m3/Vlf7gjS/wBox/GUf4Q/71wMldnKiQZUyaEhKZkkWUCXVMSAzc40Pa7Ap0+elUpKcoQEklQDHMo9dCN0UlOPci723DZT/s7q1CdMRqlaMxHNBAB8wog+XCMzXyQibMQnwpmLSOgWQPhGwky5eGSlKUoKqJgDDTR2ABvlBLlW+MSSTclyXJPEm5MHG9U3JcAGLP3MI54QkyFU/wAI6aChCm+kX8NHeHURSD/d4vYeDmTffCPgYH1GsRRNVDvRDDpWYSFjo4Q9UjHRZocQmySTKWU5mBIa7aaiK0dAcU9mYdMWVEqNyoknmSXPxMGqDDK6UDMlIUhwH8AURr4VH+cUsAWkVMkrYJCxro+5/No0naipq5E3aJJ2JDWAKQSO8F73L6u0QzSepY4pb+/7AM1Ko589K54GcBytTpG7MS1t19IpykFRAGpIAuBclhrzaNX2WQBQVX649JIjL0Z+kl/4kv8A70w2N25L2NYRnYLVGYmSpBKwjupKk2QgtYvoDE0zs5WqCQqWSEhkutDJDkkDvcSY10//ANzH/wCdXxmRlcXx+pTPmpROWEhagAyWABsLjSIwy5JtaUuL3sxFQYLVhajLSUrlnKWUhwSlwLngfjBKXh2JhSlpKwVNmImS3OVwl+LRd7LVa1SKqapRKySc1ncSGB+AjOjtHV2/GJnon/xgXOUmqWwthOlpMRqJaViYShWVac8xIBYuksA9rGIMUqcQkkCbNmJCnYhQKTyCkjXlrBOvqVysOpzLUUE7MOksWyrLctBEmB1a6ujqUzyVBAcLIv4SoPzBAv8AnQup05NKk6CmYiZNUVFSiVEm5JcnqTcxI/3eI8j3jkyuMd9IFoRTtC384clFoRQswjeQqmOCxF3Dj3w/EQMUmCOG+JPURKS2CVq0XMVotVguYqw0QnRxhHhYpZhYSOMdBRjiI1fZPHZhWmmm/SIWCkZrlLA25pszGAODzpSZqTOGaWygoNmd0kC3WNBTYjQU52slK1LawOdw+51WTHP1HqWnS37ADGFyhTS6zIHTLmKUlL7tihQST5t0gXI7bLUtKdhLGZSUvnPvKA+rfWK1F2gQZFSmapW1nKWoZUlg6AlIfhZoz9MQmYhRcBKkqPRKgS3GI4+nUnLuLfb9gU/B6DMT/wASSP8A65/3GgJjPa1bzpGyQzrl5syn1KX0aJ5naSn9s27rybIo8BfMVvp03xBOrcLUoqMpZUokktMuSXJ8XOIwx01qg3sZlvsRNy09QsXyqKuRaU7dID4v2oXUoEtUpCe8lTpUo6A2uOcXsIx2klbdDL2cxboSEk93ZhBBvxeFl1mFA/kVnyX5e9D1WRycH4rb4BygqV04oZHtIJQQgBsz5spbwkHjAfGu0cvY+z0kvJLPiJsSDqANb7yYr4ni8tdFIkJKtpLyZrMmyFAsbuHMZ59wf4fuiuLp7uUr5e3+goXaQ+OKYapxvjroDTFUWDxCpTw86b/vxiODQEmPC4v4ee+nqIoIDxfw098dYjMeiCrFzFSLtTqYpGDEIjQsdHRXwY6Ojo4JcgaOQH4OWgmD+CdnRMRtp69nKuRcJKgNSSfCn4wRSnCSyDbdnecB1zO3m0M7fTSkypCbIAKiOOU5EjoAD6xko48cZZlrcmvatgGokYTINFOn5SVJXNCFZ1eFKwEuAWLA8IB4RJTMqJSFh0qWlJDm4Ouh+UbDs3SCdh6pQLZlTA7O3eSYbh/ZLZzETNsk5FBTZNWLs+aEWdR1xk9/ADOdqaCXJqNnKTlTkQWcquQXuomLHZbARUiaVOAlGVJ0+kVdJ5sB/qhe3R/Glf4aNznQwfVVpw+RIQod5SnXxAsZqv1XSB5QzyT7MUvyZmYNUsgsbEWIO46F/ONbguDU0umFXVOsHwpBLAZiBZN1E9WEVe2+H5JwmDwTQ7jTMGzeoKVDqYsYBjcnY+y1YeV7qi7AO7KbRjcK3Q2ScsmJSj+tc/IKKlRKpZlVIRIT9EsoC0kqd1LIUC5cWbfBnFKHDJCwiahYU2axnKDHS4Vy0ipP7P8As1VTLQorlLmoYliUnMCASLEEaHfBnH+zYqJwmGemWcoSxAfU38QO+IznG4+t1T+wpKzH44mlzI9jzZMpzZivXNZs/KBpEOmysq1Id8qlB+LEh/hDY7oKorcRojcQwCJcoF4Zs7PDOkGLGp6wQw4d9PURTQi14u4cO+OoiUxhlSL+sUVQQrR3jFGYloEGMMjonpKRUwlKMjgP35kuUOFjMUkHXR4spwWdxkftdJ/Fhp5scNpSS+2jUD4Qj+sEzgc7jI/a6T+LDPwPM3rph1rKT+LAXU4fE1/lBo08+nRiMhK0KSJ8sF0k/WZwd+UlLhXWM+jszVlQTsFatmJTl65n0+MMp6CchWZE6nSob01tID/uwWGI17f83Sjn7TQv6545lPt7Y5xr5fAu5YoEthU4G/emD/WkfZAHAB+MyS3/AFE/OLSZVSJZlCppshd0ispGL3Pv8Ygk4dNQoKRPpUqSXB9spXDaH8pBhKC1XJb/ACDc0tZhu1xMPdMuXLWocSHyC/FXyjsQ7VyxMUjYiYEkpCiRdtWdJa/PdAdE6sCioVlO5yuRWUbnK+X39zmKP4LX/e0v7ZS/xInGGN1rktltuB2a6ZOTX0i8iGmSzZDuQUpcaAWKXEZmR2fqFy5c2WjOlYBBSpLi7d7MR8Hh9EmokvsqmmQ7PlrKS7O2sw8TE9PU1aAyaynA4e2UjXLlhntckwYyWO1CUa+WDc0eTYSaOmWoGYZstgC7ZV51N+anwvAztdgM+dUbSXKC05EB8yBcO9lEHfAVVPO2m1NTTmYLhZraV/jMtFz2ytH/AM6R+20n/nCx9DUlON7+fcO4HxDDZskhM1ORRGYB0lw5D90mKpLi0F62nnzSFTainWQGBNZSWDu3jFor/gtf95S/tlJ/FjrhnhS1Sjf2C2UA7QyaD5QS/Ba/7yl/bKX+LFeuoyhIzKlKd22c6VN0bXZqOXXe0MssG0k0/wBQX5ZVCnaL2HeMHnFQARcw494dRGmMpCVup6xRnboIVabmB87dAgOPo6QzpiJSSAVqCQTol9VHkkAk9IJ1GEyTVS0yljYTUlaFg52CUrzByzkKQRdtYCKDhuMSTCH7oI6w0rtewA+ez8kATDNWJeXaFeRJTLS0tRStj+UaYWSNW3vFmh7LSnTtZuYiZkWlAKkJPcdJmIsB3iyiQO6YzMqncgjSEVTdIXRLjULqQSwjC0TaYTl50sqbmWMpSAiTJWnOFEM5VNSCBcljpF3D8HlJxCTTLImoJVndPdbZTFps7lk7NTbjaAC6YHQDRr3P8hEpVMzmZmVnJJKgTmJLuX1u59YZqT88mtB2jwOTMl0RSsFBVVLnTinZHJJFMplFRLDvqSFaOuL1Ng8pM2ctqcS5iKeZKXMAnSJW1qQhaXFilJKkZn0Yk2eMr9JlCQs5QFWCi12e3Nh6B3aEyzCnLmOUhsuY5bl2KXZnvE3jk9tX9uwWjVS8JlqqKMJpVIlqqahE1CxmKUpqEES5p07ssnU6bzrFOvoUJoETpUtK5xpZapgYvKSrP+MJTpMJICSofk7OO84ECdO7/wBIsBfiZau9u71+9YN0tpDAFkhiokDKGUpwk6pF3A5acoKxvbfj7+QWgzW4Yg4kadKQiXtkDKLBKAlKlsP0QoxOcKp8k2YNJqRUU4JfZyZa0KmhYGpImKl3/uVHeICKkTiSopmFR1V382jF1a6WiEJWOILEa5bF3HS5tG02lT4BaNbhmEo9rnpm04yfhCVKlhSCElBXVlSEPqjKmS7WZuMU5WHyyqnmlErZppxPmrbYU85WdkS+CDmKZamAdja8AlTphyuuYcnhJWolH6N+7u0iJAWE5cyso93Mcur6O2t4CxS5v+1QdjVUmBSQahJyL+kpzSkqypnibLqFy5RmjwpXkSCd5Q1iYq4RgyZkte2CJc6epUuQhTSSFocqKZZ3GYUSQncyoArzEZSVFNrOWs7WNrOW4OeMLMXMUQorWSC4JUSRd3BJte/WD25V+X9/vILQckYRJ2UmYtwZSDUVIdiuStSygJB0UDLEstf6ZJ3RV7T4amSlKUpH/MVYzAXUgCmXID8kzT6mBUxZJ7xJ6l/K+6GTlqVYqURzLtYCzngAPIQyhLVdmVEaFaRew/xp6xTyRdw3xDrBnwMmPrRc+cDZw0gtXJuYGLFoWBQgjo4iFAi3gVvYtSDo33vChLv/AChadMPAjNWqI2MIGlwB8f3QgW2vziUCCWAYX7ROCCWQAVLOjJHA8SSB5wrqCtgKdLSzJhaWhSyNQBp1Og8zE/4KnOE7M5lEAJdLkksAzxrsYrkSZZRKSEoGiRvYh34mJv7OaGZMXNqZ6VDKQmUFBiSsZlzGO5sqR1VHny62V1FbB0bWS4H2DlIZVUTMV9QFkA8C11/KNFklyxlShKQPqsB8Is1JygxlMXxkI96/IBz66N9hiU8kpbtjbJbBiorG3uH5RRqtitOWYlKg13D9W3jdGZn4yt2CUhy13OihfzeIKfF1qaySllA21sydC+j+gjnct7Rlwdi3ZojvSHWPqnUdD73SM6R8N28deEa6gxUHKVEIvq7pcKyh33G/K0QY9hu0G1SwWAXA99ruOepju6fq3emf+QNGYMIw3AAW0f1vxjgYUCPRpXYlorr1MNVEkxMMI/l9sDUMqEeLmHDvg84qRcoB3k9YSY6e+xYrNTAxesFawMpXnA2duhcb4HbKyxfWFQP6Q8x2WLeCbkTydIfDZYtDoxNiJjQdkJ+VU4b1Sw36qnI9DACLGHy5ipqEyQ8xRZI4vYvybU8ITJFuDQTf4Hh0sNVT0uQfokm4S3/UIGqrODuAgzR42NopKgEjg7kOpr8Ddz/Iw+nwZEtCUq7zAA6sWADAPoNGilU1Cc5kolZ1MZhZL6M5I4B03PGwMeJVFUi5jFYAkqd/U8eHwjzTEK65VMIuXe3dL26FjoedzG3qwlTZkjTUH5DzjC9psLCSSpZtuZvK+unONKVo2ncDT8XJ7qUk33cHDtv4xLS4g5KZn0YPEEAD7hvMwGM9Qsnujl9p1P8AKE9oJs543J1HLhCD0jZ08k+ItqCkMLBmAA5P0cxdp6koZJPdcMT7rWc8Qe98YFdmqgzEqzqSkBjmUQL8A/8ATlBTZApLEqzOHuH4c/IRiTbT3AVfIyLUBo9uT7orxcqD4X3JCTofDZrdfjEMwCPdwT1Y0xJbMqrS55fe3yiOYzltN0TqiuQRDKO9oJ0XMOPeT1+2K2pt8dYt4eO8nr9sLJ2jLkt1o7x8/nAuaNIL1ouesDZqbxOD2Q8pblWFEOmaxyU3MVt0Tslkh2hYmlC0XcMkyyoqmeBCSshndmADefwgOajbZK7YMj0H+zXCQlK6pepGWXxAfvq8yw8oy04InJZCUpmbmDBTsAkgb30j0XE5iaSUiQgXCQkX3tqb9THHm6pTx7eeSsIu6FxjFAhKlE6WAG9WgHPyjP0dJOJVNUElagwCswyJd8ndIsbEu724RVm1gmzwAQUyzp0i1UYtlcD5RxJ2h5PcdThaVqmz1AsGb3UjgANA7QAqqGdXz1JlkCWgkKWoHIl9Aw8S7aDdwtCdocUJSEILKV3WHE2A6uR8I0oWmlp0ykpAIBKiD4lWzqc3JPOE+xk0lsAJ/ZOhkj6WbMmK5EJFtbNx6wOqcDw9RZE2ZLN9SlQ5OLEesA8WxVcwm/d3eb74FqUX1/fwjWNT9za4Fgq5KlELlzE7pksgtwCg2dJ+EFJx5H1PyeMzQ0tRIyzTnSm2ZmO8AhSSPmIO4jUZR10u37m1gE5cgSeTmULWP8vsiCYmEkKzFRGjtv3f1MTmPZ6V1hj/AHySm/Uyq0IpLw6OjpMpDAjnFiistPX7Yiiei8Y6iEn+IykghWjvK6wMnjSDNajvHkT84GTpf2xDG9kaTKSk3EKlMSmXHCXeL2ScvYmkCwhQpn5gg9DD5UvR4bkifN2KWeyMn/iNIk+BU0HkCkFTeoEanGs0ydNKge4QkniVJzW4M4HnGXw+pVImy5yQ6kKCvTdye8HqzGhO7solOYlcxSgEs7OEj3lbh6mODNgp2uC8MlqmCJCdnmNmJf1ilU1y1KOVKlFvdBPrwhmMV6CrImwGoFySd6jxiqnHVAEJAAHC2/XmY4x1FvcqSMQO1Qpe6YhwRplUHcb+kbrFJgXLI0e2hF/1r74wE+YZzr97RRa/5p+Yi5R42oeIB+PUMemkYeUbK9NSoBKZoUkjQgZh5h/lGpwnAqeWc5UZiho4ZI5gXffrAWbiQWSeb6DcGfrFhWLgBkliBr5v5xkaVs0FdXgEP4WYam3ndhaM3jOIgJZJL7spseTekUMQxkr8LvqPOOw6hU4mLF9wt/mPOKY4SySpCuoK2WqaVlSE+vU6xLEiJfGEmIbSPZjUFpRyXbsqKEJFmG5BFQEEWqFPeHWGJQ0WqBHfHUQk+AphSql95XWB82X9+EH6mn7xgfNp45sb2HysFGVCIlXggqnhdhFU9iOogVIsGNz8IhaLUyxPp8opzJoGrx5ePrJxm1PiwY9T5HR0Ty020vDsj2aPTbXIdfuUpshKvEAfn6xTXg6DoVDzB+cGVywIalYO6OVTwZXSpjRyuriwVS4YJeZlKOcMdONvthwwyXvBV1J+yCmSGbIRVYca8DPLJ+QRMwVBfKVDgNQIjTgSd8xflaDuzEJsxA7GP2N3pe5QpsPly/Cm/E3NuukWWi5ToSCX0ZvX+kVykDeTF4xS2SFcre4xLRxiXJaGqlw9WwakMMrlCKlcoICnsOghfZ4DmxNQOKOUWaJHeFt4if2YxPRyO8OsCUrRlLcP1cgDMo6D98CJ1Uhw4ZPxgx2kmAHKxB15MdPO0ZOYt1jTWPEydTki6jwimVycnXCLtTPSPCOOsPoZyJltFcOPSBVVN1itSVQTNQSSBmD5dWBu0DD1eWUrb2JYISmrkW64nOtIZnOnWBU6bq97acYuYot5y2Ns6tLA95/lAOrmh2FiDYkW8oFepnZCHg0NDUPLi5K0fjADBVdxXNQAF4PLsGG4Rx529X3+xw9Rj0ypeWQTV6tA9c/IrM7jhu84t1Ci7JDdd/8AOBeISgBrw4/ZFsPpaOnDBJUHhLcODDtmIZgKM0hJF2cfHfBDZco9+EtUUyElTaKgSOENUi1ouiXyjhI5awQNgWpmEHLv5c4glTsq+/bceUFpFE6jMULklhwG4nnE6pAIYpccw8PqH1JFbZCGLl2MXBJADAMIaqXYwqZNsKoo7J6D5Q5FGYOJpu6lm8KX9BFDGqoSEhgCtTtfwhtSN+scmTqFBNtl5QUY2+Cqmh5RLT0V9PKAUjGJiC5OYbwq5PnujaYbkmBK0XSrTUeTcYli6xZVsbHUt0jF4hPLqDk8LkmMvU1agQQC72F/tjXVuHIK1a6nfA6Zhsv87hr8445ZsV3v8lJ9Vii3dgerqbXChb0ipJClLCmIAg7+DkcVevnDjQo5+sCHUdNF3br6ILrcMVtYCxEkOXN7tuG+BMyc4v8AG8aKX2crKmYrYSVKRmKQosEa/WJb00i/2c7B1MxSZjyhKCiM5JObKSk5Us+o1LRR7u0ehB+mwJSnZpS4Yu5PA67uojRTVOAeMB+0OEVElRTMlLtfMEkpPDvCx1331izgkipXKc08wy0pcLyliHbfr5RDLC9zmzYtaUh9SotbyjOTpqrvZ+fkGgtiFZlBzOLcGaKuB4FPrZgTLScvvTDYJS7EufEeXGGxxK4YaUansNQLFOVKSwWt07iQAA5840Hsv3tBqmwkS5aJaXZCQkHfYa6xIaWPRhPTGic4tuzPmlhRSwdNHHeycofuidsz/sZ4Q32aNAqkHCGqpIKzA7RnzSw0Ul9I0BpeUN9luOo+cMsoHi2MBUYxUZm280ZTbvmzWFtG5RPUYrMngKmqBIdIYNax3b4pTqdyb7zu5wz2QsRmsescfV5uny49Kkl+j/8AAZJRlGrIKqext1jT9nu0ypMpEpMtJbeST4i+kZROEqJ8YPB3t6QRoKCYFDvJ1HGObpsmCD9UhlmxLZSNHV+NXX7YGztPOCVYrvHkTA2eY4pxOLPD1Mijo6OeIPGcnbYdwbtKaaSmUiUkqC1rKlEscyyoAAB/Ux2GdqJslCZaUS1AZjcFzmUVcdxJ3QCjoo82ReSz6nN7mi7QdpU1FFPk7MomqQQljmSTyNinf66xqv8A1BR6CcgABgGUAAAwDNyjzSEh11WRclI9dlSppM1XaFNLOrKJYVKWnOszLAhkoOz2nJ1Gx4DhGpRWUw7qZ0oXsApADnWw3mPLI4iGXVyW9FH18q/E9eVTwxVPHmVBi8+T+TmqAHuklSP8psPJoK1PbSpV4RLR0ST53MdGLq4ydN19nRj6vHLnY2uw6w8Uh4GPNZ3aKrIYz1sPq5U+uQCBkyvWTm2is3HOp/V49HHj7iuMk/rcssifB6rUoRLDzFBI4qIHzgXU45TIH5QKPBAJP7o88VPUolSiVHiSSfUxEZig1jFVgS/JgeQ2ye1kjPlWlSR9bxN+kBf0eJ0dp6MqA2igH8RQcvrujzxTlix9IaR1h+zBsCyMsnf1PzhIUwkfMyZxy4HI1i7RHvp6j5xTQBvi5REZ0/ffEorc5tPqCVWO+rrAyfGlr6IhSvOAdXTkR3Tietlx2USYgUb2izMlHQxAqXEtDOR4rIpCVJKjmJB3EafGJDN8oXZmOMncWgNtu2B423bFkzAQC+txzEOWvhFlNLIYMSgBIsA920DjkfUQ4UkreshteO5ho3G8HtsDwexUzXhFTBE8ynlBKsqyS1nAF7eup9OcLUU6ACUqcuA2678hwL9RCuAOyRAwyctkkgEkbhvgslVOk5kgFklLKSWUoeFdnsXOraC0MmS5GU5X95nKgLOE5rPlNi40+QWJLcPZ+QekxzwTplydqsqAyEd0EG10u1jds3B+IiM7DS/hHedQubEsBuAFvnA7XswPEvcoEx2bnBSdLpy5caFgnNfujKbixBdxo0RGVTglu/q11i3eYaatk+MK8Jux8g7aaQ2VNckMQ286Gz2iVaQCct0uWPEOWJ8mhAIVQq7QFjS5K8xd7nUsISHT5AOoBbiNIUS4dxWw2lDBFqhUc4udRFcoMWqFBzjqIaMdzKC1HrFXhbk+cZ2vwxjpCR0d0j2WkwVNw7l8IqzcNPCOjomzmpEYoDwiaXhx4R0dCm0od+D+UNNDy+Bjo6MakMNDyhwoRwjo6NRtKONDy+ENNCeHwjo6NSNpR3sPIwqaHlHR0DSjaEOOH8vnCexco6OjaUbSjlUXL4Q32Hl8I6OgaEbSjjQw5NDyjo6DSNpQszD7aQkigOYWOsdHQaNpR//Z" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.ibna.ir/images/docs/000187/n00187634-b.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">رمان: شکار گوسفند وحشی<o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">نویسنده: هاروکی موراکامی<o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">مترجم: محمود مرادی<o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">نشر: ثالث</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">*</font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#663366">یادداشت کوتاه بر رمان «شکار گوسفند وحشی»</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#663366"><br></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099"><br></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height: 115%;font-family:&quot;B Badr&quot;;mso-bidi-language:FA"><span dir="RTL"></span>«شکار گوسفند وحشی»! رمانی‌ست نوشته «هاروکی موراکامی» که نسخه‌ی اصلی‌اش سالِ 1982 منتشر شده و مشابه باقیِ آثار این نویسنده‌ی فراواقع‌گرایِ صاحب سبک، داستانِ بسیار جالب و شگفت‌انگیزی دارد با فرجامی غیرقابل‌پیش‌بینی که در فضایی وهم‌آلود و شبه‌پلیسی تعریف می‌شود؛ درونمایه‌ی اثر کنایه‌ای‌ست به نظام‌های دیکتاتوریِ نوین! و گوسفندی که در وجود انسانی نفوذ و حلول می‌نماید، و با در دست گرفتنِ اراده‌‌اش، و تحمیل و تلقیحِ خواسته‌های‌ جانوری‌اش بر او، شبکه‌ی بهم‌پیچیده‌ و گسترده‌ای‌ بنا نهاده که به دست گرفتنِ سیستم تبلیغاتی به منظورِ تسلط همه‌جانبه بر جامعه از ارکان اصلی آن است. جهانِ قصه‌ای که ممکن است خواننده را به یادِ رمان‌های «1984» نوشته «جورج اورول» یا حتا به نوعی «فاوستِ» عالی‌جناب «گوته» نیز بیندازد. اما با تمام این تفاسیر، در نگاهِ اول، چیزی حول و حوش 150 صفحه از این رمان 422 صفحه‌ای اضافه به نظر می‌رسد! اثری‌ست پست‌مدرن اما برخی‌ سازه‌های‌اش شبیه به رمان‌های کلاسیک، با همان توصیف‌های موبه‌موی فضا و مکان‌ و صحنه و موقعیت‌هاست که در قسمت‌هایی از کتاب ملال‌‌آور می‌شود، ولی لازم به ذکر است واقعیت چیزِ دیگری‌ست! زمانی که نویسنده‌ای به چنین توصیفاتی در جهتِ سیرِ روایت‌اش همت می‌گمارد و بدین رویه قصه‌اش را پیش می‌برد، اغلب برای جلوگیری از کسالت و ملال‌آوری اثر، بارِ فراوانی از گیراییِ نوشتارش، و شکلِ پیشروی جذابِ روایت را به دوشِ «زبان» و «نثر» و زیبایی‌شناسیِ کلمات و شکل جملات و بازی‌های زبانی‌اش می‌اندازد و در نتیجه کلیت داستان لحنی شاعرانه به خود می‌گیرد که خواننده از مطالعه‌ی آن غرق در لذت می‌شود، و خواندنِ رمان به مثابه‌ی این می‌شود که در یک روز تعطیل زمستانی با لیوانی چای داغ، پشت شیشه‌های یخ‌زده‌ی اتاق ایستاده‌ای و به بارش پاره‌پاره‌های برف بر سپیدیِ بی‌کران زمینِ آنسوی پنجره چشم دوخته باشی! می‌خواهم بگویم «موراکامی» در نسخه‌ی اصلی، توسط نثر بغایت ساده‌ای که فقط از قلمِ خودش برمی‌‌آید، لحن گیرا و میخکوب‌کننده‌ای می‌سازد و بدین‌سان، ‌چنین حربه‌ای را به کار بسته، که متاسفانه در این کتاب به دلیلِ ترجمه‌ی به گمانم اندکی عجولانه، لحن درنیامده و متعاقباً حسی ساطع و منتقل نمی‌شود و اثرِ دچار آسیب شده، و آن نیست که باید باشد! ناگفته نماند من پیشتر‌ها از مترجم محترم، آقای «محمود مرادی»، کتاب «دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل» نوشته‌ی «موراکامی» با ترجمه‌ی ایشان خوانده بودم که بسیار عالی و تا حدِ زیادی، لحن موراکامی را به صحت درآورده بودند، اما به زعم من، چنین موفقیتی در این اثر حاصل نشده است. شخصاً آثارِ «هاروکی موراکامی» - &nbsp;علی‌الخصوص از لحاظِ درآوردنِ لحن- به ترجمه‌های آقای «مهدی غبرائی» می‌پسندم که همین رمان را&nbsp; با عنوان «تعقیب گوسفند وحشی» ترجمه فرموده‌اند.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><br></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/252" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans" size="3">نقد رمان «شاگرد قصاب» نوشته «پاتریک مک کیب»؛ اینجاست!</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/242" target="" title=""><font size="2" face="Mihan-Iransans">درباره مجموعه داستان «پسر عیسا» نوشته « دنیس جانسون»؛ اینجاست!</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/232" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans" size="2">فهرست ارزش‌گذاری شده و معرفی یکصد و چند رمان خواندنی؛ اینجاست!</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"> </span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font></b><o:p></o:p></span></p></div> text/html 2017-07-17T21:45:55+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران روانشناسی و شرق (ناشناختن دلیل بر نبودن نیست!) http://senaps.mihanblog.com/post/259 <div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://164.138.18.205/database/BookImages/83/83201001.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">کتاب: روانشناسی و شرق<o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">نویسنده: کارل گوستاو یونگ<o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">مترجم: دکتر لطیف صدقیانی<o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">نشر: دیبا</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">*</font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000"><br></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#663366">ناشناختن دلیل بر نبودن نیست!</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#663366"><br></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#663366"><br></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height: 115%;font-family:&quot;B Badr&quot;;mso-bidi-language:FA"><span dir="RTL"></span>«...برای غربی خطایی بزرگتر از آن نیست که مستقیماً به تمرینات یوگا بپردازد. زیرا مسئله‌ی اراده و خودآگاهی وی در میان است و پرداختن به یوگا تنها خودآگاهی را در برابر ناخودآگاه تقویت می‌کند و نتیجه‌یی را که باید از آن دوری جُست به بار می‌آورد و بدین ترتیب، روان‌پریشی به آسانی تشدید می‌شود»(نقل از کتاب)<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA">چرا این بند از کتاب «روانشناسی و شرق» نوشته‌ی «کارل گوستاو یونگ» را انتخاب نموده‌ام؟!<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA">واقع‌اینکه مشکلات ما در حوزه‌ی فرهنگ، اندیشه و ادبیات کشورمان یکی دوتا نیست، و اوضاع داغان‌تر از این‌ حرفهاست، هسته‌ای در داخل، از بیخ، در‌ عمیق‌ترین لایه‌های فکریِ قضیه کپک زده و فاسد شده! منور‌الفکر ایرانی موجودی‌ست که بدون مطالعه، بدون داشتن کمترین دانش و ایقان از صحت اطلاعاتِ ناچیزش، بدون کمترین تحقیق و پژوهش، بدون تلاش و عرق‌ریزی، بدون تجربه‌ی زیستن، بدون حضور و زندگی لا‌به‌لای مردم، درباره‌ی همه چیز نظر‌پراکنی می‌کند! اساساً یک مدل فرهنگِ «همه‌چیزدانی» افراطی در اکثر ما ایرانی‌ها وجود دارد که درباره‌ی هر موضوعی خود را صاحب‌نظر می‌دانیم، و منورالفکرینِ معاصرمان نیز سردمداران این لشکرِ «اظهار فضل» بوده‌اند و هستند، و جالب اینجاست طوری این انگاره‌ی توهمی در ما شکل گرفته و سخت و سنگ و بتون شده که چنانچه خودِ اندیشمندانی که منبع و موجبِ بروزِ آن تفکری هستند که ما با خواندن چارخط از نوشته‌های‌شان، آن هم احتمالاً تصادفی در «تلگرام»، توهم دانستن زده‌ایم و خدا را بنده نبوده و سنگ‌شان را به سینه می‌کوبیم- اگر مرده‌اند از گور سر برآرند، و اگر زنده‌اند به التماس و ضجه و مویه استغاثه کنند، آن‌چه شما از سخنان و افکار‌مان برداشت کرده‌اید به کل اشتباه است، ما ایرانی‌ها زیر بار نخواهیم رفت و همچنان حرف خودمان را می‌زنیم.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA">کتاب «روانشناسی و شرق» اثری‌ست که تا حد زیادی شکافِ مابین اندیشه‌ی شرقی و غربی را به کلمه درآورده است! «یونگ» که شخصاً پرفراوان از افکار و اندیشه‌های‌اش در زندگی‌ شخصی‌ام بهره‌ برده‌ام، و البته این ارادت، بدین معنا نیست که هیچ‌گونه زاویه‌ای با افکار بلندِ این ‌بزرگ‌مرد نداشته باشم، و همچنین ایشان فروتنانه (که این تواضع از عالمانی چون او برمی‌آید)، در جای‌جای کتابش متذکر شده، داعیه‌ای بر تسلط بی‌چون و چرا بر افکار و اندیشه‌های شرقی ندارد! اما می‌خواهم بگویم، «یونگ» به طرز شگفت‌آوری، شِمایی روشن و تصویری واضح از وجوه تمایزِ تفکر، و طریقه‌ی اندیشیدنِ شرقی و غربی در این کتاب عرضه کرده است! و در موارد متعددی به هدف زده، و در بعضی نکات حداقل کد‌های بسیار ارزشمندی در اختیار خواننده‌اش گذارده. کدهایی که شاید بعضاً در نگاه اول، برداشت‌های اشتباه یونگ از تفکر شرقی باشد، اما می‌تواند مدخلی برای تقابل، قیاس و مطالعه‌ی بیشتر قرار بگیرد-بعنوان مثال، کنار هم نشاندنِ مفهوم «خدا» و «ناخودآگاه» و یکی انگاشتن آن‌ها( که در کتاب «سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه» نیز با چنین یکی‌انگاری ناموجه‌ای در قسمت‌هایی از کتاب روبرو شده بودم؛ یونگ از نقطه‌ی «هیچِ» شرقی که در ورای ناخودآگاه ساکن است، درست مطلع نیست و یا نتوانسته آنرا دریابد یا به کلمه نگارد که کاملا قابل درک است) اما در کلیت، این اثر بسیار مفید به فایده است. اینک خواندن «روانشناسی و شرق» چه سودی برای بزرگورانِ نظریه‌پرداز و همه‌چیزدان ایرانی دارد؟!<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA">کتاب بیشتر به سنخ و جنسِ افکار و اندیشه‌های فلاسفه و عرفای چینی و هندی پرداخته است، و از منظر «روانکاوانه» با دلایل مستدل و قوی و قابل پذیرش- با تعریف دقیق، توضیحِ چگونگی و طرز کارِ ذهنیت غربی‌ و شرقی‌ها در نحوه و شیوه‌ی اندیشیدن- نشان داده که شرقی‌ها تا چه میزان می‌توانند به فهم و درک افکار غربی نائل شوند؟ و بالعکس غربی‌ها تا کجا؟ و چرا تسلط و اِشرافِ کامل ممکن نیست؟ یعنی ما شاید بتوانیم تا جایی به افکار آن‌وری‌ها نزدیک بشویم ولی اغلب، درک دقیق و کامل برای‌مان اتفاق نمی‌افتد و بدین منوال غربی‌ها نیز بسیاری از افکار شرقی به هیچ‌عنوان برای‌شان قابل ادراک نیست و حتا ممکن است بدون لحاظ نمودنِ راهکارها و چاره‌اندیشی، برشان مضر واقع گردد، یعنی چیزی مشابه آن‌چه در کشور ما اتفاق افتاده است و حجم کثیری از سازه‌های فکریِ غربی به جای مفید بودن، مضر واقع شده یا اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم مضر مصادره به مطلوب و استفاده می‌شود. به اصطلاح متفکر و منورالفکر ایرانیِ معاصر که البته این‌جانب از به کار بردن واژه‌ی متفکر در قبال‌شان اذیت می‌شوم، و واژه‌ی «جوزده» و «خودباخته» در موردشان جایگزین مناسب‌تری‌ست، چنین اتفاقی برش حادث شده! او یا از این سوی بام می‌افتد یا دیگر سوی بام! و البته باز هم سطحی و سطحی و سطحی برگزار می‌شود! درباره‌ی آن‌چه طوطی‌وار می‌گوید فقط به حافظه رجوع می‌نماید و انبانِ کلماتی که هیچ از مفهوم‌شان خبر ندارد. شاید شما هم دیده باشید، که بعضی‌ از همین منورالفکرین ایرانی به زعم درک ناچیزشان و به خیالِ خودشان جسورانه -اما شما بخوانید با هوسِ خودنمایی و نیازِ بیمارگونه به دیده‌شدن- به واقع ناآگاهانه و لُمپنانه بر فرهنگ، تاریخ و سنت ما می‌تازند! و منظورم از فرهنگ و تاریخ، صرفاً تیر و تخته‌های تخت جمشید نیست، بل‌که به دقت، فحوا و محتوای فکری و روح و طریقه‌ی اندیشه‌ورزی ماست! و تا جایی پیش می‌روند که مولانا و شمس و بسیاری ریشه‌های فکریِ دیگر را مورد توهین قرار می‌دهند! لازم به ذکر است، صاحب این قلم هیچ عناد یا زاویه‌ای با اسطوره‌زدایی ندارد، بل‌که به نظرم هر چیزی و همه می‌بایست مورد نقد قرار بگیرد! اما این نقد از سوی چه کسانی می‌بایست اتفاق بیوفتد؟! آیا آن افرادی که افکار و اندیشه‌های بزرگانِ ما را مورد هتاکی و توهین قرار می‌دهند کمترین اطلاعی از سنخ و جنس و سخن‌ِ پیشینیان‌ دارند؟! بگذارید خیال‌تان را راحت کنم:«خیر!» جز رسوایی، و پرده‌برداری از عمقِ حمق‌ و اشاعه‌‌ی بلاهت‌شان چیزی بار نمی‌آرند؛ کسی که کمترین فهم، درک و شعوری داشته باشد و چیزی درباره‌ی متفکرین شرقی و جانِ کلام‌شان بداند، و از سوی دیگر با افکار و اندیشه‌های غربی به خوبی آشنا باشد، به روشنی متوجه خواهد شد که بسیاری از کله‌گنده‌های فاضلِ غربی، در ساحتِ حکمایی چون مولانا، شمس، ملاصدرا، ابن سینا، سهروردی و...حرفی برای گفتن ندارند یا کلام‌شان به هیچ وجه تازه نیست! جز این‌ وجه تمایزِ مهم که خسرانش برای گسترش روح فرهنگ‌، و به روزنمایی اندیشه‌های‌مان کُشنده است، یعنی این‌که تفاوت غربی‌ها با ما در داشتن ابزار و رسانه‌های قدرتمند، منتقدان و مفسران فراوان و ساعی و کارکشته است! که پُل‌های ارتباطی هستند میان اندیشه‌های بعضاً ثقیل و سخت‌فهمِ اندیشمندان‌شان با مردم عادی! و شناساندن‌ِ اندیشه‌های‌شان به کسانی که شاید فرصت پرداختن یا مطالعه‌ی خیلی زیاد ندارند، لکن تمامیِ این افکار و اندیشه‌های خودشناسانه برای زندگی‌ِ روزمره‌ و عادی‌شان کاربردی و مفید است! پس به مفسرین و تحلیل‌گران‌شان رجوع می‌کنند. حلقه‌ای که به طرز دردآوری در کشور ما مغفول و غایب است و با توجه به تنبلیِ بی‌حد و حصرمان، جبرانِ این عقب‌افتادگی- یعنی رسیدن به خودمان و آنچه می‌بایست باشیم- دشوارتر به نظر می‌رسد؛ و بدجوری قافیه را به حاضرخوراک بودن‌مان باخته‌ایم. می‌خواهم بگویم ناشناختن دلیل بر نبودن و نداشتن نیست! فقط کافی‌ست گذری بر آثار حکمای پیشینمان و تاریخِ فکری خودمان داشته باشیم تا با گنجینه‌های فراوانی که تا هزارسال آینده کفایت‌مان می‌نماید روبرو شویم. حال فقط منورالفکر ایرانی صرفاً تبدیل به نوکرِ فکری غرب شده و به سنت و سنخ و جنس افکار بومی‌اش با عنوان(توهم) تجدد می‌تازد! خودش را صاحبِ دیدگاهی تعقلی و نگره‌ی علمی جا می‌زند و دردآور این‌که بسیاری‌شان ذره‌ای علم هم نمی‌فهمند. همان‌طور که با اسطوره‌زدایی هیچ مخالفتی ندارم، با نقد سنت نیز چنین‌ام. اما بد نیست یادآوری شود، سنت به معنای این نیست که تمامیت‌اش مشکل دارد، نقد سنت به معنای ریشه‌کنی و نابودی خودمان نیست که بر دست و پای غربیان بیوفتیم تا به ما رسم و رسوم زندگی بیاموزند و خودمان را به خودمان بشناسانند! منورالفکر متوهم و بیسواد ایرانی حتا نمی‌داند بسیاری از فضلای غربی که ورد زبان و نُقلِ محافل‌شان‌اند، به شدت وامدار و تحت‌تاثیر افکار شرقی‌اند، از شوپنهاور، دریدا و هایدگر بگیر...تا دیگرانِ فراوانی هستند که شاید خودشان به این مسئله مستقیم اذعان نداشته‌اند، لیکن با داشتنِ تخصص، از نوشتار و نوع تفکرشان به خوبی می‌توان چنین تأثیری را دریافت. و منظورم از تفکر شرقی گستره‌‌ای‌ست به وسعت ایران، هند و چین! که تشابه میان «شیوه» و «طریقه‌»‌ی اندیشیدنِ عالمان‌شان بسیار به یکدیگر نزدیک است! و فصولِ مشترک میان ما، و مجاورتِ فکری‌مان بیش از نزدیکی به افکار دیگری‌ست؛ و باز هم متذکر می‌شوم بسیاری از مسائلی که عالمان این گستره در تاریخ چند هزارساله‌شان به رشته تحریر درآورده‌اند، بعدها مورد استفاده‌ و پرداخت و بسط‌شان توسط غربیان قرار گرفته، و سپس چیزهایی را که مربوط به خودمان، و برآمده از جانِ شرقی‌ست به زبانی سهل‌تر، جایگزینی و تغییر شکلِ ظاهریِ اسامی و تعاریف، معکوس‌نمایی و البته آغشته به موضع‌های فکری‌شان به خوردِ خودمان می‌دهند و ما خوشحالیم و سنگ‌شان به سینه می‌زنیم. ما نه شرق می‌فهمیم نه غرب، نه سنت می‌فهمیم نه مدرنیته را، اما پر از نظریه هستیم و با عنوان تجدد، ریشه‌ها و داشته‌های فرهنگی‌مان را با عقاید و رسومِ ناکارآمد و مضر اشتباه می‌گیریم و برشان می‌تازیم، آن هم با لایه‌های فکریِ نوکرمآب، مسموم، فاسد شده و سطحی! چه جای اصلاح و خلق و بنیانِ ایرانی نو، ویرانی و از خودبیگانگی به جا می‌گذاریم.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/79" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans" size="3">در این باره بخوانید:«تفاوط / بودا تا دریدا»؛ اینجاست! &nbsp;</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"> </span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)&nbsp;&nbsp;</font></b><o:p></o:p></span></p></div> text/html 2017-07-12T11:12:57+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران درنگی بر ترجمه‌های پیمان خاکسار http://senaps.mihanblog.com/post/258 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font face="Mihan-Iransans" size="2" color="#ff0000"><a href="https://taaghche.ir/book/20997/%D8%B5%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%80-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B7-%D9%80-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DB%B9%DB%B6" target="" title="">این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- خرداد 96 منتشر شده!</a></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://image.taaghche.ir/frontCover/20997.jpg?w=400" alt=""></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><br></p><hr><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://sala11.com/wp-content/uploads/2009/03/ignatius-reilly-statue-225x300.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:12.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">مجسمه «ایگنیشس» قهرمان فراموش‌ناشدنیِ رمان «اتحادیه ابلهان»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:12.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">&nbsp;«نیواورلئان»</font><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:12.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000"><br></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:12.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://media.mehrnews.com/d/2015/04/18/3/1664768.jpg" alt=""></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">پیمان خاکسار</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font face="Arabic Typesetting" color="#000066"><span style="font-size: 21.3333px;"><b>مترجم رمان «جزء از کل»</b></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">*</font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">درنگی بر ترجمه‌های «پیمان خاکسار»<o:p></o:p></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">&nbsp;</font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000"> </font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">«حسِ خردمندانه و خرد حسی شده»</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#3333ff"><br></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#3333ff">پیام رنجبران</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">پیمان خاکسار دیوانه‌شناس درجه یکی‌ست! با نگاهی گذرا به مجموعه آثار این مترجم حاذق و توانا و پویای کشورمان، درمی‌یابیم «خاکسار» با فراست و درایت قابل توجهی، نوعی از جنون آمیخته به خرد را در آثار نویسندگان دنیا می‌پوید و شناسایی می‌نماید، و بدین‌الگو آثاری که به قلم او به زبان فارسی برگردان شده، مجموعه‌ای از عالی‌ترین، گیراترین و جذاب‌ترین نویسش‌های هنری‌ست! یعنی آثاری که مملو از نبوغ جنون‌آمیز طیفی از هنرمندان است که به تاثیرگذارترین وجه ممکن، به عنصر «حس خردمندانه و خرد حسی شده» یعنی «هنر» در سبک نوشتارشان دست یازیده‌‌اند. قامت کوتاه این نوشتار، مجالِ تحلیل شافی و وافی ارتباط میان جنون و شیدایی و خرد در آثار هنری نیست،‌ که حاصل به هم آمیختن‌ و تنیدن‌‌شان، منجر به گشودن دریچه‌های نبوغ‌آمیز تازه و دیگری به ساحت اندیشه آدمی می‌شود؛ اما دست‌آورد و نقش «خاکسار» در معرفی مهم‌ترین نویسندگان بینشور دنیا که اکثرشان پیش از این در کشور ما گمنام بوده‌اند- و ترجمه موفق‌شان رونق و شور دیگری به بازار کتاب و کتاب‌خوانی بخشیده- قابل ملاحظه و توجه و تقدیر است. &nbsp;این ویژگی حائز نکته مهم دیگری‌ست؛ واقع این‌که با وجود تمام مشکلات و انسداد‌های جریان چاپ و نشر کتاب در کشور ما که خود نقش عدیده‌ای در جاماندن و درجازدن لایه‌های فکری و فرهنگی و آفرینش‌های هنری ما از سطوح برتر و آنچه می‌بایست باشد دارد، اما با تأمل و البته پویش و تکاپوی هوشمندانه بیشتر از سوی مترجمان، می‌توان نویسندگان بسیار مهمی را یافت که حال بر حسب شرایط و خطوط قرمز اغلب مجهول و نامرئی‌مان، علاوه بر این‌که آثارشان اجازه نشر و ارائه به ویترین فکری و ذوقی عام مردم را می‌جوید، همچنین موجب ارتقا و جلای سازه‌های اندیشه‌ورزی و سبک‌های نویسندگی شده و بازار کتاب را نیز از رکود هولناک‌اش می‌رهاند، و از همه مهم‌تر این‌که آثار چنین نویسندگان صاحب ذوق و عمیقی جداً ارزش خوانده شدن، دارد. دایره اسامی نویسندگانی که شما گاهاً از زبان اکثر خوانندگان جدی یا ژستی کتاب‌ها می‌شنوی، اغلب تکراری، و محدود شده به نام‌هایی که شخصاً دیگر به‌شان آلرژی پیدا کرده‌ام، از قبیل «آلبر کامو»،«فرانتس کافکا»،«سلینجر»،«چخوف»،«همینگوی»،«کارور»،«سارتر» و به تازگی هم «هاروکی موراکامی» نیز به این جمع پیوسته! اگر از تاثیر نام‌های خوش‌آهنگ و خوش‌‌کلاس‌شان بگذریم که نقش بسزایی در به خاطر و حافظه ماندن افرادی دارد، که شاید تصادفاً جایی به این اسامی برخورد کرده‌اند، لکن اوضاع حتا در جمع‌ کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای نیز آن‌‌چنان تفاوت شایانی با سایر ندارد! انگار جهان ادبیات جز اینان فاقدِ نگارنده‌گانِ دیگری‌ست از بسکه خلاصه شده‌ایم به این اسامی؛ بی‌گمان علاوه بر وجود چنین نویسندگانی که به خصوص برای علاقه‌مندان به جریان‌های سبکی و مکتبی و نویسندگی خوانش آثارشان واجب است، اما جاهای خالی فراوانی نیز برای بسیاری از دیگر خوانندگان هنوز پر نشده! یعنی خوانندگانی که علاوه بر پیگیری جریان‌های اندیشه‌ورزی و فکری، وجه سرگرمی و جذابیت و تازگی آثار نیز در جذب‌شان به جریان کتاب‌خوانی ملزم است.&nbsp; می‌خواهم بگویم هنوز بسیاری از نویسندگان متبحر و متفکر و جذاب دنیا هستند که ما روح‌‌مان هم از وجودشان خبر ندارد و شک نکنید، که این فقدان برای مجهز نمودن افکار جامعه‌ای جوان یک ضایعه محسوب می‌شود. بعضی از این نویسندگان که شخصاً برای بار نخست در آثار ترجمه شده‌ی «پیمان خاکسار» با آن‌ها روبرو شدم، برخی‌شان جزو بهترین نوشتارهای ادبیات داستانی‌ست که در تمام عمرم خوانده‌ام! از قبیل رمان فراموش‌ناشدنی و داستان غریب «اتحادیه ابلهان» نوشته «جان کندی تول» با کارکتر به یاد ماندنی‌اش «ایگنیشس»، رمان شگفت‌انگیز «جزء از کل» و «ریگ روان» نوشته «استیو تولتز» که جان و روح تازه‌ای به ادبیات داستانی قرن حاضر دمیده، مجموعه داستان «پسر عیسا» نوشته «دنیس جانسون» که از مهم‌ترین مجموعه‌های داستانی کل تاریح ادبی آمریکاست، مجموعه داستان «ترانه برف خاموش» نوشته «هیوبرت سلبی جونز»‌ که در کارنامه‌اش فیلم‌نامه ماندگار«مرثیه‌ برای یک رویا» ساخته «دارن آرنوفسکی» وجود دارد، و در وصف این نویسنده باید از واژه‌های آموزاننده و حیرت‌انگیز بهره برد، سه مجلد از مجموعه داستان‌های «دیوید سداریس» یکی از قهارترین طنز‌نویسان زنده حال حاضر دنیا، که خواننده حین ریسه‌رفتن در رج‌رج نوشته‌های‌اش با جنس خنده عالی و معنادار یعنی به قول گوگول«خنده مرئی آمیخته به گریه نامرئی»مواجه می‌شود، همچنین آثار چشم‌گیری مانند رمان «برادران سیترز» نوشته «پاتریک دوویت»،«سومین پلیس» نوشته «فلن اوبراین»، «شاگرد قصاب» به قلم «پاتریک مک‌کیب» و دیگر آثاری...که همه این‌ نویسندگان،علاوه بر این‌که از مهم‌ترین مولفین جهان ادبیات هستند،با ترجمه شایسته و بعضاً بسیار عالی «خاکسار» برای نخستین باری‌ست که به فارسی برگردان و معرفی شده‌اند!<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">پی‌نگار:<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">لینک تعدادی از آثار «پیمان خاکسار» که در همین وبلاگ نقد و معرفی شده!</font><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/243" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans" size="2" color="#ff0000">رمان «جزء از کل»؛ اینجاست!</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/224" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans" size="2" color="#ff0000">رمان «برادران سیسترز»؛ اینجاست!</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/252" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans" size="2" color="#ff0000">رمان «شاگرد قصاب»؛ اینجاست!</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/242" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans" size="2" color="#ff0000">مجموعه داستان «پسر عیسا»؛ اینجاست!</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="line-height: 115%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2" color="#cc0000">&nbsp;</font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#6600cc"> <span lang="FA" dir="RTL" style="font-size: 18pt; line-height: 115%;">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</span></font></b></span></p></div> text/html 2017-07-12T00:17:23+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران به نام یونگ http://senaps.mihanblog.com/post/257 <div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA">به نام یونگ<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://iranpsy.com/wp-content/uploads/2016/06/1364794973_jung.jpg" alt=""></p></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA">این مرد!..این مرد!...این مرد!...آنقدر می‌داند که عقلِ آدمی به سادگی در محضرش به سماع می‌خیزد...این مرد!...«کارل گوستاو یونگ»...<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA">هفته‌ی پیش کتابِ «سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه»‌اش را می‌خواندم...کتابی‌ست 624 صفحه‌ای...کمتر پیش می‌آید همه‌ی جملاتِ کتابی قطور با چنین دقتی به چشمانم زُل بزنند، و من هاج بمانم با واج...اغلب اوقات خودآگاه‌‌ام به مسائل دیگری فکر می‌کند، و قسمت ناخودآگاهِ ذهنم را می‌گذارم روی سیستمِ خوانش و گفت‌و‌گوی خودکار با نوشته‌ها...بعد ناگه روی سطری قفل می‌نماید و با «چی‌چی‌چی» قیل می‌اندازد و اعلان می‌دارد:« فلانی اینجای کتاب جالب است، تازه و بدیع- هوووووی با توام مشدی، کجایی؟؟...ول کن قائله‌ی دنیا را، مگه بار اولیِ آدم‌ها می‌آیند و در زندگی‌ات&nbsp;<span lang="FA" dir="RTL" style="font-size: 16pt; line-height: 115%;">پرسه می‌زنند و می‌روند</span>، اخلاقت را مزخرف می‌خوانند و رفتن‌شان را رانده شدن از سوی تو می‌دانند و البته که اکثرشان برمی‌گردند، عده‌ای هم جایی در پیچ‌واپیچ‌های زندگی‌شان محو و گم و ناپدید می‌شوند، گردنه‌هایی که با همان تندیِ مزخرفت گفته بودی‌شان حواستان به‌ش باشد، دیگر برایت قصه‌ی تازه‌ای نیست، یکی می‌رود و دیگری می‌ماند، تا بوده همین بوده، انگار فقط دلِ ما دل نیست، کتابو بچسب- این دیدگاه را نمی‌دانستی، نخوانده بودی...بهمان و بیساری در خودش دارد» اما این کتاب...این کتابِ «سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه» حتا یک سطرش نمی‌شد از دست شود، به آدمی طریقت شهود و اندیشیدن و خودکاوی فرا می‌دهد، تا به حال یکجا با چنین حجم عظیمی از پاسخ برای سوأل‌هایم روبرو نشده بودم...به جرئت می‌توانم بگویم یکی از شاهکارهای علوم روانشناختیِ تاریخِ بشری‌ست...می‌بایست درباره‌اش بنویسم....سردبیر...سردبیر...ما داریم می‌آییم...«اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم/ اگر خون دل بود ما خورده‌ایم/ اگر دل دلیل است آورده‌ایم/ اگر داغ شرط است ما برده‌ایم/ اگر دشنه‌ی دشمنان گردنیم/ اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم / گواهی بخواهید: اینک گواه/ همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم»...شعر احتمالاً ربطی نداشت به موضوع...یهوو رسید به ذهنم...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA">پی‌نگار:<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA">شعر از مرحوم قیصر امین‌پور<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font></b></span></p></div> text/html 2017-07-09T23:46:38+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران «وقتی از دویدن صحبت می‌کنم...» (هاروکی موراکامی) http://senaps.mihanblog.com/post/256 <div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://images.gr-assets.com/books/1443687170l/4352812.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#cc0000"><br></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://i.gr-assets.com/images/S/compressed.photo.goodreads.com/hostedimages/1429541850i/14602532.jpg" alt=""></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">عکس:«هاروکی موراکامی»</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://gerdali.com/wp-content/uploads/2015/02/31125.jpg" alt=""></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#cc0000">رمان<o:p></o:p></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#cc0000">«وقتی از دویدن صحبت می‌کنم، در چه موردی صحبت می‌کنم»<o:p></o:p></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#cc0000">مترجم: علی حاجی‌قاسم<o:p></o:p></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#cc0000"> </font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><font color="#cc0000"><b>انتشارات: نگاه</b><o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#cc0000">*</font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><font color="#cc0000">&nbsp;</font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#cc0000">بدو هاروکی، بدو!</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">«هیچ چیز در دنیای واقعی به زیبایی تصورات واهی شخصی رویا‌زده نیست»<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">هاروکی موراکامی(نقل از کتاب)<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><br></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">به گمانم اگر بخواهم درباره‌ی این کتاب بنویسم، می‌بایست با چنین جمله‌ای بیاغازم:« وقتی از موراکامی صحبت می‌کنم در مورد چه ‌کسی صحبت می‌کنم». بی‌تردید «موراکامی» از بزرگترین نویسندگان زنده‌ی حال حاضر دنیاست! آیا همین جمله برای توضیح «موراکامی» کفایت می‌کند؟! مطمئناً نه؛ اما چطور می‌شود به نویسنده‌ای گفت بزرگترین؟!<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">شاید یکی از نشانه‌های‌اش این باشد که بعدِ خواندنِ کتابی از او، درمی‌یابی چیزی در ذهنیت و ناخدآگاه‌ات دستخوشِ تغییر شده، چیزی که شاید نمی‌دانی چیست؟! شاید یک «حس». انگار حسی تولید شده باشد یا جلوی میل، هوس یا وسوسه‌ی دیگری مسدود شده باشد! چیزی را با چیزِ دیگری در عمیق‌ترین لایه‌های ذهنت، و ژرفنای ناخدآگاه‌ات عوض کرده باشد؛ یا تو را به یاد خاطراتی انداخته باشد که تصمیم می‌گیری چنانچه بارِ دیگری در آن موقعیت‌ها قرار گرفتی، طورِ دیگری رفتار ‌کنی! خودت و گذشته‌ات را با تمامیِ بُرد و باخت‌ها و اشتباهاتت، مجدد بازخوانی و واکاوی می‌نمایی و شاید به نتایج تازه‌ای درباره‌ی خودت می‌رسی. <o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">واقع‌اینکه روانِ انسان‌ها به شدت مقابلِ تغییرات مقاومت می‌کند. نمی‌دانم تا به حال شنیده‌اید که می‌گویند:«آدم‌ها عوض نمی‌شوند» یا اگر بخواهم با ضرب‌المثلی نسبتاً باربط بیان‌اش کنم:«توبه‌ی گرگ مرگ است». می‌خواهم بگویم اوضاع تغییر و تحول در آدمی تا این حد بحرانی‌ست و انسان‌ها چه از لحاظ فکری و چه متعاقباً رفتاری، به این سادگی‌ها عوض نمی‌شوند، و حتا با جنگندگی حیرت‌آوری در مقابل تغییرات می‌ایستند! حالا یک نفر با کلمات‌اش، بدون اینکه از جای‌ات تکان بخوری، چیزی را در ذهنیت تو عوض می‌کند! این جریان اگر بروی در بحرش امر شگفت و بزرگی‌ست؛ یعنی کاری که گاهی اوقات، حتا اگر خودِ انسان هم بخواهد، نمی‌تواند در قِبل خودش انجام دهد! اساساً در زندگیِ واقعی تغییرات از پسِ رنج‌های عظیم، فرساینده و دهشت‌بار در آدمی حادث می‌شوند و به سهولت تحوّل ممکن نمی‌شود؛ حالا نویسنده‌ای بدون این‌که صدمه‌ای بهت وارد بشود و یا هزینه‌ای جبران‌ناپذیر پرداخت کنی- نه این‌که مطلقاً و کاملاً- اما موجب می‌شود «دیگری» طیِ خوانش او، نسخه‌ی بهتری از خودش شود! (گاهی هم بدتر) که درباره‌ی «موراکامی» می‌توانم اذعان بدارم: بهتر می‌شوی. و این فهمیدن‌اش سخت نیست؛ بعد از خواندن کتاب، ممکن است خاطراتی برایت زنده و تداعی بشود و مغموم شده باشی، ولی همزمان شادی و انرژی و میلِ به زندگی، حتا اگر به مقدارِ بسیار ناچیزی باشد، عناصرِ کمی‌ نیستند که این اثر برای آدمی به ارمغان می‌آورد؛ همین ایجادِ احساسات دوگانه‌ی غم و شادی در آدمی، ناخودآگاه واکاوی‌ و تحلیل به بار می‌آورد و تحلیل نیازمند تفکر و تعمق است. پس نویسنده‌ای هم سایر افراد را تغییر می‌دهد و هم مولّدِ تفکر و اندیشه‌ورزی و زندگی‌ست، از اینرو به جرئت می‌توان «هاروکی موراکامی» را از بزرگترین انسان‌ها و همچنین به دلیلِ اینکه تأثیرش بر آدمی را با کلماتِ بر کاغذ تلقیح و پرداخت و مکتوب می‌نماید، می‌توانیم او را از بزرگترین نویسندگانِ زنده‌ی حالِ حاضر دنیا بخوانیم.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">نمی‌دانم خواننده‌ی این سطور تا چه اندازه با آثار «هاروکی موراکامی» آشنا باشد؟! اگر که هیچ! پس لطفاً به هیچ‌وجه برای تجربه‌ی نخستین، این کتاب را از موراکامی انتخاب نفرمایید، چرا که احتمالاً اواسط کار رهای‌اش خواهید کرد. فرآیندِ مطالعه‌ی این کتاب نیازمند اعتماد به نویسنده‌اش است و همچنین لذتِ وافری که از جذابیت و قصه‌های عجیب و غریب موراکامی در سایر آثارش برده باشی، و به همین دلیل به او اجازه بدهی، این‌بار با زبانِ دیگری خوانده شود و با تو سخن بگوید، با زبانی که به گمانم حتا برای بسیاری از موراکامی‌خوانان نیز کلافه‌کننده و حوصله‌سر بر باشد! چرا که نویسنده با تبحر و ظرافتِ فراوانی تمام قصدش این بوده که «ننویسد!» یا حرکت محیرالعقولی طیِ متن نزند و تمام تکنیک‌های داستان‌گویی را رها کند، که خواننده در پیچ‌واپیچ‌ قصه‌های‌ شگرفش گم و مسحور نشود...تا با تکرار و تکرار برخی موقعیت‌های مشابه و همچنین بعضی جملات، انگار نم‌نم با نوک چکشی بسیار کوچولو موچولو( از اینا که باش گز خرد می‌کنند!) لایه‌ی خودآگاه‌ ذهنت را بتراشد و سوراخ کند، تا به عمقِ ناخدآگاه‌ات راه بیابد و آنگاه، جان‌ِ کلام‌اش را آن‌جا به معرض نمایش و اکران بگذارد...از اینرو موراکامی از خودش مایه گذاشته! از خاطرات دوندگی‌اش، شرکت در مسابقات دوی مارتن، و باز هم از دویدن‌های بی‌امانش تا از زندگی بگوید! توجه بفرمایید، به واقع‌نمایی تا جایی که ممکن بوده چنگ انداخته است، تا فکورانه از خودِ زندگی بگوید. از بطن و فُرم زندگی به مثابه‌ی آنچه هست یعنی:«دویدن!»، بارها شکست‌خوردن و افتادن و باز هم برخاستن...بله این مهم است: مجدد ادامه دادن، نه اینکه حتا معنایی داشته باشد یا بخواهیم دنبال معنایی بگردیم، خیر! فقط از پا ننشستن و ادامه دادن بازی، کار را نصفه‌نیمه و ناتمام رها نکردن، ادامه دادن، دویدن، برای رسیدن و گذر از خط پایان؛ خطِ پایانی که چشم‌اندازش(هدف) آن است که مطلوبِ شخصِ توست و خودت مد نظر داری و پسندیده‌ای، این مسئله‌ی بسیار مهمی‌ست، در مسیری می‌دوی، که خود پسندیده‌ای، خود به آن عشق می‌ورزی، بدین‌سان، مسیر هم لذت بخش می‌شود، با همه‌ی مشکلات و موانع‌اش...موراکامی از مسابقاتِ مارتن‌اش می‌گوید، از دویدن‌های‌اش، از تلاش‌های فراوان‌اش، از بارها زمین خوردن‌های‌اش، این یعنی زندگی، این دویدن‌ها حینِ مطالعه‌ی اثر استعاره‌ و نمادی می‌شود در ذهنیت خواننده‌- خواه ناخواه- این دویدن‌های موراکامی، این نقل خاطرات‌اش، چیزی جز شکل و بطن زندگیِ واقعی را به خاطر نمی‌آورد؛ دویدن‌های‌اش دویدن نیست، به عینه طی‌یِ طریقِ زندگی‌ست، با همه‌ی کسالت‌ها و ملال‌های‌اش، افت و خیزهای‌اش، تلخ و شیرین‌های‌اش... اما همچنان بازیابیِ خویش، واکاویِ «خود» با همه‌ی گستردگی‌اش، زیر و بم‌های‌اش، شناخت محاسن و نواقص‌اش، قوت و ضعف‌های‌اش و سپس پی‌ریزی دوباره‌ی خویش و مجدداً آزمودن و دویدن و دویدن و دویدن...حتا اگر دیگران این تلاش و تکاپو را بی‌معنا و مضحک بخوانند...«هاروکی موراکامی» می‌گوید:«برای کسب تجربه باارزش، گاهی ظاهراً باید کارهای بی‌ارزش انجام دهیم».<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="AR-SA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family: &quot;B Badr&quot;">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="AR-SA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family: &quot;B Badr&quot;"><b><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/232" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans">فهرست ارزش‌گذاری شده یکصد و چند رمان خواندنی؛ اینجاست!</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/224" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans">نقد و معرفی رمان «برادران سیسترز» نوشته «پاتریک دوویت»؛ اینجاست!</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Badr&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"> </span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/233" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans">نقد و تحلیل رمان «نادیا» نوشته مرشد مکتب سوررئالیسم «آندره برتون»؛ اینجاست!</font></a></p></div><div style="text-align: center;"><br></div> text/html 2017-07-02T00:01:10+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران موسیقی برای آفتاب پرست‌ها (یادداشت کوتاه) http://senaps.mihanblog.com/post/255 <div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://f-f.ir/wp-content/uploads/2017/04/%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;">«ترومن کاپوتی»</div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.bitabook.ir/wp-content/uploads/2016/12/images1-200x308.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://roozahang.com/uploads/images/folder1000/5dkvvb.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#cc0000">مجموعه داستان<o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#cc0000">&nbsp;موسیقی برای آفتاب پرست‌ها<o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#cc0000">نویسنده: ترومَن کاپوتی<o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#cc0000">مترجم: بهرنگ رجبی<o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#cc0000">نشر: جهان نو</font></b><o:p></o:p></span></p></div><div style="text-align: center;">*</div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span dir="RTL"></span></b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height: 115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-bidi-language:FA"><b><span dir="RTL"></span>«یکی شبیهِ خودش»</b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height: 115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-bidi-language:FA"><b><br></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">پشتِ جلد مجموعه داستان «موسیقی برای آفتاب‌پرست‌ها» در معرفیِ نویسنده‌اش نوشته:« ترومن کاپوتی استاد بی‌برو‌برگرد داستان‌نویسی در همان سنتی بود که پیشگامانش چخوف و همینگوی بودند»، البته به این توضیح اضافه می‌کنم، خوشبختانه در داستان‌های کوتاهِ «کاپوتی» نه از آن خودآگاه‌نویسیِ آزاردهنده‌ی جناب «چخوف» خبری‌ست و نه تصنع‌های همینگوی؛ و اتفاقاً در آخرین داستان‌ِ این مجموعه با عنوان «غلت‌های شبانه» که مصاحبه‌‌ی ر‌وایت‌گونه‌ا‌ی‌ست که «کاپوتی» با خودش داشته، در بابِ نویسندگان موردِ علاقه‌اش می‌گوید:«...همینگوی که نه- واقعاً ریاکار و متقلبه، همه چی قایم‌بکن...» اما در بی‌بروبرگرد استاد بودن او هیچ‌شکی نیست! «ترومن کاپوتی» یکی از آن داستان‌نویسان قهار و صاحب سبک شخصی‌ست، یعنی اگر دقیق‌تر بخواهم بگویم:«ترومن کاپوتی آمریکایی‌نویسی‌ست که شبیه به خودش می‌نویسد» یعنی قصه‌هایی محکم و منسجم با سروتهِ معلوم و مشخص- به رغم سبکش که تحت‌تاثیرِ تجارب روزنامه‌نگاری‌اش، چیزی مابین گزارش و ‌داستان یا رمان‌مستند است- وجه مشخصه‌ی روایات، گیرایی قصه‌هاست و غرق و مسحور شدن خواننده از شنیدنِ ماجراهایی جذاب! «کاپوتی» همچون سایر نویسندگانِ بزرگ جهانِ ادبیات از زندگی‌ِ ملموس می‌نویسد و همچنین شخصیت‌های باورپذیری می‌آفریند که هر خواننده‌ای نسخه و نمونه‌ی مشابه آنها را در فضای پیرامونش دیده یا دلش می‌خواهد ببیند! این خصیصه اغلب از قلم نویسندگانی جلوه می‌نماید که تجربه زندگی داشته‌اند! یعنی علاوه بر تسلط‌شان بر تکنیک‌های داستان‌نویسی و ابداع سبکی اصیل، دست‌مایه‌ی آثارشان برگرفته از تجارب‌ِ شخصی در زندگی‌ست. حالا هر چقدر قصه‌های‌شان جاندارتر و عمیق و جذاب‌ و متفاوت و تاثیرگذراتر باشد، یعنی نویسنده بده بستانش با جریان زندگی بیشتر بوده -به خودِ واقعی‌اش بیشتر رسیده- و شجاعت ریسک و چندبُعدی بودن و تغییرِ نگاه و دیدگاه و شیوه زندگی‌اش را داشته! می‌خواهم بگویم: نویسندگانی که یک عمر گرفتارِ روزمرگی و روندی یکسان و تکرار و تکرار و تکرار بوده‌اند و شیوه‌ی زندگی‌شان هیچ تفاوتی با سایر آدم‌های عادی نداشته، وجه غالب نوشتارشان درونمایه‌ای مکرر و فرمی تکراری‌ست و در غایت جز کسالت و ملال نه چیزی گیرِ خودشان می‌آید و نه خواننده... چندتایی از داستان‌های این مجموعه که توسط جناب «بهرنگ رجبی» به شایستگی و زیبایی ترجمه شده، جزو آثارِ بسیار مطلوبی‌ست که پتانسیلِ ارتباط با خواننده در آن‌ها وجود دارد و چه دلنشین‌اند؛ به خصوص داستانِ «بچه جذاب» که شرح خاطراتِ دیدارهای صمیمانه‌ی راوی‌ست با «مرلین مونرو» تک خالِ فراموش‌ناشدنیِ سینمای هالیوود. &nbsp;<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099"><br></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/232" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans" size="2">فهرست ارزش‌گذاری شده رمان‌های خواندنی؛ اینجاست!</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/233" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans" size="2">نقد و تحلیل رمان «نادیا» نوشته «آندره برتون»؛ اینجاست!</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height: 115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-bidi-language:FA"> </span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/194" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans" size="2">نقد و معرفی رمان «و نیچه گریه کرد» نوشته «اروین یالوم»؛ اینجاست!</font></a></p></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><br></div> text/html 2017-06-27T08:32:43+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران رمان: میعاد در سپیده دم (تمنای شعله) http://senaps.mihanblog.com/post/254 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font face="Mihan-Iransans" size="3"><a href="https://taaghche.ir/book/20997/%D8%B5%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%80-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B7-%D9%80-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DB%B9%DB%B6" target="" title="">این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- خرداد 96 منتشر شده!</a></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://image.taaghche.ir/frontCover/20997.jpg?w=400" alt=""></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><br></p><br> <hr><br><div><br></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://media1.picsearch.com/is?NkrlXwaWtDdoyfG70bWquxeVfAsAulkARgOeewECtRA&amp;height=341" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;">«رومن گاری»</div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://cdn.fidibo.com/images/books/3244_20688_normal.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">رمان: میعاد در سپیده دم<o:p></o:p></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">نویسنده: رومن گاری <o:p></o:p></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">مترجم: مهدی غبرائی <o:p></o:p></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">نشر:کتابسرای تندیس<o:p></o:p></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">&nbsp;*</font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><font color="#000099"><br></font></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">«تمنای شعله»</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099"><br></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">نمی‌خواهم چشم بسته غیب بگویم! اما وجه تمایز و تفاوت آدم‌‌ها در طریقه زندگی و حوادثی‌ست که طی سلسله مراتب عمرشان از سر گذارنیده‌ و به چشم دیده‌اند؛ جنس و سنخ‌، ضرب و زور، شدت و حدت آن حادثه‌هاست که مرز معنادار یا بی‌معنا بودن آدم‌ها را خط‌کشی و تعیین می‌نماید. نمی‌دانم تا حالا به چشمان انسان‌های پیرامون‌تان چشم دوخته‌اید؟ آن دریچه‌های مرموز و گشوده به بروز و جلوه هستی‌شان! لابد پی برده‌اید چشمان‌شان چقدر با یکدیگر فرق دارد! بعضی‌ها به جای کلماتی که از زبان برمی‌آید، چشمان‌شان مسلط و نافذ و برانگیزاننده حرف می‌زند- خاموشی زبان، غلیان جان، آوای نگاه- نیازی به کاربرد کلمات با زبان نیست، انگار امواجی که از چشمان‌شان ساطع می‌شود، سلطان بلامنازع سرزمین واژه‌ها‌ست؛ نیازی به کلمات ندارند، نگاه‌شان واژگانی می‌شود،که از پس نی‌نی چشمان‌شان خبر از پنهانی‌ترین دهلیزهای قلب‌شان می‌دهد، آوایی‌ست که فریاد می‌زند، کلمات نگاه‌شان تکه‌تکه بهم می‌آمیزند و جمله‌ای یکپارچه می‌شوند،و این جمله‌ نشانی می‌دهد از همه حرف‌ها و رازهای ناگفته‌ و بغض‌های به گلو مانده‌شان، از غربت‌هاشان،دلتنگی‌شان، غم‌هاشان...چشمان آدم‌ها با یکدیگر فرق دارد، بعضی‌‌ چشمان‌شان سال‌ها در خاطرت می‌ماند، نقش‌اش در تو باقی می‌ماند، انگار چیزی از پس آن دیدگان می‌تابد که حالاحالا، خیال ندارد دست از سرت بردارد! طیفی از انرژی‌ای ملموس و نایاب، و شاید نوری که بسیاری از دیگران صاحبش نیستند. اخگری که گاهی تشعشاتش تو را ذوب می‌کند، آذرخشی که هستی‌ات را زیر و زبر می‌نماید؛ قضیه نویسندگان نیز این‌چنین است، یعنی وجه تمایز و تفارق‌شان با هم. کافی‌ست به زندگی‌نامه‌های‌شان نگاهی بیندازید! ارتباط مستقیمی وجود دارد مابین اصالت و بافتار نوشتارشان با زندگی‌ای که از سر کذارنیده‌اند! با دردها، غم‌ها، افسوس‌ها، حسرت‌ها، آرزوها، وصال و وداع‌ها، و جراحاتی که سینه روح‌شان را خراشیده؛ سرنوشتی که برشان واقع شده؛ نه! نمی‌خواهم چشم بسته غیب بگویم! می‌خواهم از انرژی‌ای بگویم که برآمده از جان‌شان، برگرفته‌ از واقعیت زندگی‌شان، اینک مابین کلمات‌شان، یعنی در فاصله سفید مابین واژه‌ها بر صفحات کاغذ فرو می‌ریزد و ماندگار می‌ماند، چیزی درست شبیه به همان امواجی که از چشم انسان‌ها در تو حک می‌شود. می‌خواهم بگویم این ارتباط زیادی به ساختار نوشتار، تکنیک یا سبک‌شان ندارد، این هرم جان آنان است که مابین واژه‌ها به جا مانده، و سپس حین خوانش در تو نیز می‌غلد و جاوید می‌ماند؛ همین وجه تمایز این نویسنده با آن دیگری‌ست! کتاب‌شان را که می‌گشایی و چشم‌ات که به صفحه می‌افتد، انگار حجم همان انرژی پرشور مذکور، همان سیلان برانگیزاننده، قامت اندیشه و عواطف و احساساتت را درگیر می‌نماید و می‌خماند، آن‌چنان که مشتاقانه و بی‌تاب، تا کلمه‌ به کلمه جام‌ جان‌شان را ننوشی، نمی‌توانی قد راست کنی، بعد هم که مدت‌ها جاری در بطن رگ‌ و پی و مفاصل روح و روان‌ات به حیات خویش ادامه می‌دهند، و حتا شاید تا ابد؛ باری، نمی‌توانی فراموش‌شان کنی. «رومن گاری» نگارنده «میعاد در سپیدم» با آن چشمان طعنه‌زن که انگار خلایی عظیم با جرقه‌ای شوخ از افزون نگریستن به واقعیت مهیب و هولناک انسان‌ها در قعرش موج می‌زند، و تنها نویسنده‌ای که با دو نام مستعار به دریافت جایزه گنکور نائل شده، یعنی جایزه‌ای که فقط یکبار اجازه تعلق گرفتن به هر نویسنده‌ای را دارد، از همان سنخ آدم‌ها و نویسندگان است که پیشتر به عرضه رسانیدم! فراموش‌ناشدنی‌هایی که آثارشان به واقع مکتبی آموزشی برای فراگرفتن قواعد بازی عجیب و غریب و روانی زندگی‌ست. «میعاد در سپیده دم» یک اتوبیوگرافی از زندگی پرفراز و نشیب و خاص «رومن گاری» و البته عاشقانه‌ای دیوانه‌وار میان اوست و شخصیت دیگر این شیدایی‌ی اسطوره‌ای، یعنی مادرش «نینا» که اگر بگویم نیروی‌محرکه و شعله پیشبرنده این روایت و تمام زندگی «گاری»‌ست سخن به اغراق نگفته‌ام؛ شرح بند ناف دراماتیکی که حتا مرگ قدرت بریدن‌اش ندارد! مادری روس‌تبار، رویایی، دست‌تنها، اما شجاع، و خستگی‌ناپذیر که با وقوف به عشق و زندگی و همچنین علاقه بی‌حد و حصرش به ادبیات، «رومن» را به مثابه جمیع قهرمانان رمان‌های کلاسیک و نویسندگان مورد علاقه‌اش در قرن نوزدهم می‌بیند، و براساس همین آروز آینده‌ فرزند را ترسیم می‌نماید،و با وقف تمامیت خود، همه توش‌وتوان‌ تربیتی‌اش را برای رسانیدن فرزند به چنین جایگاهی بر بلندی‌های ادبیات و سیاست و سعادت به کار می‌بندد، طوری که «رومن» برای جبران ایثارها و برآوردن انتظارات مادر، به قول خودش هیچ راهی به جز «قهرمان دنیا» شدن ندارد! و انصافاً اگر گذری بر دستاوردهای زندگی او بیندازیم، انگار کار انجام نداده ندارد، از بمباران مواضع نیروهای آلمان نازی در خلال جنگ‌جهانی دوم، قهرمان تنیس‌روی میز، دیپلمات ارشد کنسول‌گری فرانسه و نویسنده‌ای که اکثر نوشته‌های‌اش، جزو آثار مطلوب و ماندگار جهان ادبیات است؛ شاید خلا چشمان «رومن» از دوری این مادر است، و جرقه‌های‌‌اش، تمنای میعاد و دیدار.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"> </span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/232" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans" size="3">فهرست ارزش‌گذاری شده یکصد و چند رمان خواندنی؛ اینجا</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"> </span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/199" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans" size="3">نقد و معرفی رمان «نام گل سرخ» نوشته «اومبرتو اکو»؛ اینجا</font></a></p></div> text/html 2017-06-22T10:15:45+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران رمان: شاگرد قصاب (روان ارّه شده‌ی فرنسی...) http://senaps.mihanblog.com/post/252 <img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.irishtimes.com/polopoly_fs/1.2638036.1462546238!/image/image.jpg" alt=""> <div><br></div><div style="text-align: center;">«پاتریک مک کیب»</div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.madomeh.com/img/news/lg/3074.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">رمان: شاگرد قصاب <o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">نویسنده: پاتریک مک‌کیب<o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">ترجمه: پیمان خاکسار<o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">نشر: جهان نو</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">*</font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">روانِ ارّه شده‌ی فرنسی...</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000"><br></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">داشتم از کتاب‌‌فروشی درمیومدم بیرون که یکی پشت‌سرم هی «پیس‌پیسس» می‌کرد! برگشتم و سرمو دنبالِ صدا اینور و اونور چرخوندم! دیدم یه کتابه که روش نوشته «شاگرد قصاب!» جلوتر رفتم و به‌ش گفتم تویی «پیس‌پیس» می‌کنی؟! کتابه گفت:«نُچ!» گفتم:«پس کی بود؟» که یهوو یه پسره سرشو از لای صفحاته کتاب‌ درآورد بیرون و گفت:«منم!» با صدای خش‌دارم گفتم:«آقا کی باشن!؟» اونم با صدای زنگ‌دارش گفت:«فرانسیس!» بعد دماغشو محکم چِلوند و گفت:«البته می‌تونی فرنسی هم صدام کنی!...مثل من که خانوم «نوجنت» رو خانم «نوج» صدا می‌زدم...به نظرم اینجوری بامزه‌تر بود ولی به نظره خودش نه!» گفتم:«خانم نوج دیگه کیه؟!» گفت:«سیگار داری؟!» سرمو یهجوری بالاپایین کردم که یعنی:«آره...بچه پررو» گفت:«می‌دونستی بخاطره کاری که من با خانمِ نوج کردم یه شهر دنبالم می‌گشت؟» کتابایی که خریده بودمو، از این دستم دادم به اون یکی و بعد نوکه انگشتامو دنبالِ قوطی سیگارم توی جیبم فرو کردم و گفتم:«نه!» گفت:«اینجا قاطیِ این کتابای لوس آدم بدجوری حوصله‌اش سر می‌ره!...منو از اینجا ببر تا واست تعریف کنم!». به کتابایی که خریده بودم اشاره کردمو گفتم:«می‌بینی که...سرم شلوغه!». طوری بهم نگاه کرد که انگار یه چیزی ازم می‌دونه که خودم چندسال پیش یادم رفته! گفت:«پشیون نمی‌شی...تو یهجورایی منو خوب می‌فهمی!..» بعد با اون چشاش که حالته پایدارش شبیه آدمیه که یه غول‌تشنگ با مشت، محکم کوبیده باشه تو دهنش ولی اون کوتاه نیومده و چندساله قصد تلافی داره گفت:«...هه‌هه...تازه دیدمت که هرهفته میای اینجا با کتابا حرف می‌زنی!...گاهی هم با خودت!!» بعد با یک تای ابروش به صاحبه کتاب‌فروشی اشاره کرد و گفت:«می‌خوای قضیه رو بهش بگم؟...فکر نکنم صورته خوشی داشته باشه...رفیقته؟! نه؟...مثل «جو» که با من رفیق بود...می‌دونستی همینجوری رفاقتمون داغون شد؟...یه چیزایی ازم ‌دید که نباید می‌دید». انگار یکی با چنگ یه‌وره صورتمو بالا کشیده باشه طوری نگاش کردم که یعنی:«واسه من تیزبازی درنیار جوجه!» اما بهش گفتم:«کی بهت فارسی یاد داده؟...زبونه مارو از کجا یاد گرفتی؟!» گفت:«خاکی...خاکساز...خاکباز...» گفتم:«پیمان خاکسار» گفت:«آره». شاگرد قصابو از توی قفسه‌ی کتابا برداشتم و بهش گفتم:«فقط بخاطر پیمان...اون هیچ‌وقت باعث نشده پشیمون بشم!». یه سیگار ازم گرفت و گفت:«بزن بریم...هه!..راستی تو خبر داری وقتی مگس‌ها «دَنگ» زیره دستت کشته میشن نظرشون چیه؟!...تا حالا برات پیش اومده مرغ‌ها از دیدنت تعجب کنن؟...»<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">****</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">خدای من! عجب داستانِ مریضی بود قصه‌ی «فرانسیس!». من ماجراهای مریض زیاد خوندم و دیدم، ولی این یه چیزِ دیگه‌ای بود! چه جهنمی توی سرِ نویسنده‌ی «شاگرد قصاب» آقای «پاتریک مک‌کیب» برگزاره! این بزرگوار شبا چطوری خوابش می‌بره؟! چه سر و صدایی تو مخشه! خواب؟! نه! از اون بی‌خواباست...آخه می‌دونستید طبق برآوردی که طیِ زندگی‌ام داشتم، فهمیدم این‌که می‌گن گناه‌کارها شبا خوابشون نمی‌بره چرندی بیش نیست، اتفاقاً &nbsp;گناه‌کاران تخت می‌خوابن، و بی‌گناه‌ها شبا خوابشون نمی‌بره...چه ربطی داشت؟! خودمم نمی‌دونمم!...<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">حینِ خوندنِ «شاگرد قصاب» خاطرم همش یادِ «میشائیل هانکه»‌ی بزرگ می‌افتاد!(فیلم‌ساز) یعنی کتاب یه چیزی تو فاز و فضا و دست‌مایه‌های فیلم‌های عالی‌جناب «هانکه» است. همان نمایشِ تمایلات و غرایضِ انفجاری و اغتشاش‌های سادیسمی، همان روان‌های از درون جویده و منحرف و منهدم شده، همان فروپاشی‌های روانی، و همان خشونت‌های عریان! بلی! خشونت اونم از جنسِ خالص و نابِ به کار رفته در روایت داستانی، یعنی معنادار و آموزاننده! و نه ابتذال! و نه صرفاً بهره‌بری از خشونتِ عریان جهتِ سرگرمی. «شاگرد قصاب» از اون سنخ کتاب‌هاست که حینِ خوندن و بعدش تکلیفت با خودت روشن نیست که باید بشینی «های‌های» گریه کنی؟ بخندی؟ به سرِ خودت بکوبی؟ وقتی مشغولِ خوندن هستی، هی دلت می‌خواد داد بزنی:«فرانسیس!...بس کن پسر...بس کن» اما یه کمی که بهش فکر می‌کنی ممکنه با خودت بگی:« نه! انگار این پسر یهجورایی ناگزیره، اون داره با خشونت از خشونت و رذالت و نامردی آدم‌هایی انتقام می‌گیره که در ظاهر و نگاهِ عموم، خیلی معقول و کاردرست به نظر میان، اما درونشون...» و بعد شاید آرزو کنی! ای کاش با بچه‌ها طوری رفتار بشه، که هیچ‌کدوم تبدیل به فرانسیس نشن...ای کاش آدم‌ها یه کمی، فقط یه کمی هوای همو داشته باشن...به خصوص بچه‌ها رو.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">در پایان باید بگم: فرانسیس صاحبِ یکی از پِرس‌شده‌ترین و تنها‌ترین و داغون‌ترین و شوریده‌ترین روان‌‌های کارکترهای داستانی‌ست که تا به حال دیده‌ام و خوانده‌ام، قبل از این، روانِ فشرده‌ی «ایگنیشس» قهرمانِ رمانِ «اتحادیه ابلهان» همره ناگزیر و خودمونی و ماندنی‌ای‌ بود و هست و در نوعِ خودش بی‌نظیر در ذهنم، که شاید بی‌شباهت نباشه با «فرانسیس!»؛ «فرنسی» که به همه چی چنگ می‌ندازه، اون با نما به نمای حالات و رفتارش، لحظه به لحظه همه‌ی دلتنگی‌ها و بغض‌ها و تنهایی‌شو فریاد می‌زنه...می‌دونید! من تنهاش نمی‌ذارم...باز می‌خونمش.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;&nbsp; <o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;<b><font color="#000066">&nbsp;پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/232" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans">فهرست ارزش‌گذاری شده یکصد و چند رمان‌ِ خواندنی؛ اینجاست</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"> </span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/233" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans">نقد و معرفی رمانِ «نادیا» نوشته مرشد مکتب سوررئالیسم «آندره برتون»؛ اینجاست</font></a></p></div> text/html 2017-06-22T09:55:47+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران شب‌نوشت:«درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهرباییِ دیده شده...» http://senaps.mihanblog.com/post/250 <div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://topnop.ir/uploads/201307/tpn7462/large/nFuwqE1REQ.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><span dir="RTL"></span><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-fareast-font-family:Calibri;mso-fareast-theme-font:minor-latin;mso-ansi-language: EN-US;mso-fareast-language:EN-US;mso-bidi-language:FA"><b>«</b></span><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-fareast-font-family:Calibri;mso-fareast-theme-font:minor-latin;mso-ansi-language: EN-US;mso-fareast-language:EN-US;mso-bidi-language:FA"><b>درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهرباییِ دیده شده...»</b></span></div><div style="text-align: center;"><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-fareast-font-family:Calibri;mso-fareast-theme-font:minor-latin;mso-ansi-language: EN-US;mso-fareast-language:EN-US;mso-bidi-language:FA"><b><br></b></span></div><div style="text-align: center;"><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-fareast-font-family:Calibri;mso-fareast-theme-font:minor-latin;mso-ansi-language: EN-US;mso-fareast-language:EN-US;mso-bidi-language:FA"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 115%;">خَر نیستم! گرفته بودم مثل روز‌های سابقت نیستی. این نگاه، نگاهی نبود که نگاه می‌کرد و خودش را می‌زد به بی‌تفاوتی(؟!) همیشه نقش دخترهای جدی را جدی بازی می‌کردی، و من چه راحت بودم! گفتم:«خدا رو شکر اینجوری یه جای بی درد و سر توی دست و بالم هست»؛ حالا دیگر هرطوری که دلم بخواهد می‌آمدم به کتابخانه، می‌چرخیدم لا‌به‌لای قفسه‌ها- هندزفری و موسیقی و چای- توی ذهنم با نویسندگانِ کتاب‌ها حرف می‌زدم، گاهی درد‌دل، گاهی مویه، گاهی ستایش‌شان می‌کردم و گاهی بحثم می‌شد و دعوا و فحش‌کاری و بعدش کلافگی‌‌ام &nbsp;دَمِ در سیگار می‌کشید؛ کارهایم را همان‌جا، سر و ته‌ش را جمع می‌کردم و می‌نوشتم، اصلاً نقشِ آدم‌های مَلَنگ و فکری به تنم چسبیده بود- گاگولی‌یِ موضعی- این نقش‌های هیپی‌میپی- و نقش دخترهای جدی به تو! چه خوب بود، نه؟! تا امروز!...می‌گویم: نکند بخاطر تنهایی‌ست؟! تو از اول صبح تنها بودی، همکارت نیامده بود؛ روزهای قبل پچپچه‌های زنانه و صدای وراجی‌هایتان از اتاق‌تان بیرون می‌آمد و سالن را تا رسیدن به صندلیِ من گز می‌کرد و روی شانه‌ام می‌زد و می‌گفت:«هی آقا» تا حواسم بپرد! ولی امروز از صبح تنها بودی، با کتاب‌ها لابه‌لای قفسه‌ها تانگو می‌رقصیدم و می‌چرخیدم، که ناگهان جلوم سبز شدی! نه راه پس داشتم نه پیش، لایی کشیدم توی راهر‌وهای اینور و با خودم گفتم:«این دختره امروز یه چیزش میشه!» درست حدس زده بودم؛ طبق معمول همیشه، سه چهارتا کتاب برداشتم که به امانت ببرم و گذاشتم روی میزت تا همان‌حین که اسمم را زیرلب زمزمه می‌کنی، ثبت‌شان کنی و تای ابروی بالای چشمانت را بالا بیندازی، بالای آن بزرگترین چشمانِ کهربایی‌ که تا به حال دیده‌ شده و بعد بگویی:«خوش بحالتون...همه‌ی اینا رو دوسه روزه می‌خونید!» و بعد کتاب‌ها را بگیری سمتم، تا من هم بدون این‌که جوابی بدهم با جنباندن سرم و پایین انداختنش یعنی:«ممنون» بگویم و بروم...اما این بار یکباره گفتی:«شما نمی‌تونین چهارتا کتاب با خودتون ببرین، نهایتاً سه تا». برگشتم بهت زُل زدم، نمی‌دانم اَخم هم بود یا نه؟ نمی‌دانم گره‌های تراشیده‌ بر پیشانی‌ام درشت‌تر شده بود یا نه؟ اما جابه‌جا به خودم گفتم:«این دختره امروز یه چیزش میشه!» که لبانت آرام گفت:«البته شما می‌تونید»؛ بعد هم چیزهایی نوشتی توی مانیتور کنارِ اسمم!...کیف‌ام را از کمد برداشتم و آمدم کتاب‌ها را ازت بگیرم، که آن نگاه!... <o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 115%;">آن نگاه چه بود؟! آن چه کوفتی بود؟! ماهیت‌‌اش چه بود؟! وجودش چه؟! انرژی‌اش از کدامین دهلیز‌های ناشناخته‌ی هستی جولان داد؟! چرا تمام نمی‌شود؟! الان دو روز است تمام نمی‌شود! آن چشمانِ کهربایی تمام نمی‌شود! تا بحال اینقدر چشم‌های‌ات تمام نشده در چشم‌های یک نفر؟! تا بحال یکی بهت گفته که تمام نمی‌شود نگاه‌َت؟!...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 115%;">حالا آخرین کتابی را که از کتاب‌خانه آوردم، تمام شد، خواندم‌ش، ولی تو- تمام نمی‌شوی- انگار دمادم آغاز می‌شوی؛ کاملاً تابلوست!! مطمئناً این‌بار که بیایم کتابخانه، حادثه‌ای بین‌مان تقدیر می‌شود، یا شاید شده و ممتدی در امتدادِ «ما» می‌شود...پس...پس...تلفن را برمی‌دارم، صدرا که می‌گوید: «سلام»...می‌گویم:«یه زحتمی برات دارم رفیق، کتاب‌های کتابخونه مونده دستم، لطف کن، خواستی بری اونجا، بیا ببرشون...»<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 115%;">دیگر به صدرا نمی‌گویم به کتابخانه نمی‌آیم...هیچ وقت!<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 115%;"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 115%;"><b><font color="#000099">پی‌نگار:<o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 115%;"><b><font color="#000099">پیام‌رنجبران(وبلاگ سیناپس)<o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 115%;"><b><font color="#000099">پاییز 95.بدیهه‌نوشت.</font></b><o:p></o:p></span></p></span></div> text/html 2017-06-10T15:41:53+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران رمان: جزء از کل (ناممکن!) http://senaps.mihanblog.com/post/243 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font face="Mihan-Iransans" size="3"><a href="https://taaghche.ir/book/19993/%D8%B5%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%80-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B6-%D9%80-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%DB%B9%DB%B6" target="" title="">این‌ نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ-اردیبهشت 96 منتشر شده!</a></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://i.guim.co.uk/img/static/sys-images/Arts/Arts_/Pictures/2015/5/25/1432569729636/Steve-Toltz-009.jpg?w=700&amp;q=55&amp;auto=format&amp;usm=12&amp;fit=max&amp;s=544e3cc4be06d930eb355451f486d2f1" alt=""></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">«استیو تولتز»</p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><br></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://pictures.abebooks.com/isbn/9780143009528-uk-300.jpg" alt=""></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://www.iranbook-shop.com/wp-content/uploads/2016/07/%D8%AC%D8%B2%D8%A1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84-330x500.jpg" alt=""></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">رمان: جزء از کل<o:p></o:p></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">نویسنده: استیو تولتز<o:p></o:p></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">مترجم: پیمان خاکسار<o:p></o:p></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">نشر: جهان نو</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">*</font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000">ناممکن!</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#ff0000"><br></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> <span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family: &quot;Arabic Typesetting&quot;;mso-fareast-font-family:Calibri;mso-fareast-theme-font: minor-latin;mso-ansi-language:EN-US;mso-fareast-language:EN-US;mso-bidi-language: FA"><div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 18pt;">چه کسانی می‌گویند: ایرانی‌ها در کار تیمی موفق نیستند!؟ اتفاقاً در&nbsp;</span><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size: 18pt; line-height: 115%;">گونه‌ی</span><span style="font-size: 18pt;">&nbsp;خودشان بی‌نظیرند، و شاید بی‌همتا؛ به راستی می‌بایست سپاسگزار ناشران، نویسندگان و مترجمان و دست‌اندرکاران فرآیند تولید کتاب و محتوا و آگاهی باشیم، آنانی که دوشادوش هم، با همدلی توانسته‌اند، شمارگان چاپ برخی کتاب‌ها را حتا به پانصدجلد بکاهند! قید ملت را از کتاب و مطالعه آثار درست‌و‌درمان قدیم و جدید به دلیل عدم عرضه این سنخ آثار با کیفیت مطلوب بزنند، عاملی که همچنین منجر به تنزل سطح ذائقه‌ عمومی شده، تا اندازه‌ای که قهرمانان‌ افکارشان، راویان کتاب‌های شبه‌روانشناسی مبتذل، عرفان‌های آپارتمانی یا عاشقانه‌های شبه‌زرد است؛ و بدین‌سان همه در کنارهم، به فرهنگ این سرزمین خدمت می‌کنند! و همچنین در اثنای این پروژه وفاق ملی، نباید غافل بمانیم از نگاه پرلطف و مساعد مسئولانی که اغلب، علیرغم «بی‌ربطی»‌شان به حوزه کتاب- و اساساً جریان مطالعه- اما مشغول در جایگاه‌های «با‌ربط» به این حوزه، همه تلاششان را با جان و دل برای ارتقای این تنزل به کار بسته‌اند. آری، بی‌گمان می‌بایست، این بزرگوران، چنین شیوه‌ فاخر، مفید و پربار کار و فعالیت‌شان را برای تحلیل و الگوگیری و بسط و نمط و گسترش، در اختیار سایر ملل دنیا بنهند، یعنی کشورهایی که متاسفانه و ناباورانه امروز شاهدیم، رشد و تعالی ساحت فرهنگ، درک و شعور و آگاهی فردی و جمعی‌‌‌شان به مرز بحرانی بالاتر از سطح مطلوب یا بعضاً عالی رسیده‌، که جناب سعدی سفارش فرموده‌اند:«بنی‌آدم اعضای یکدیگرند». خیر! این حرف‌ها، اعتراض‌ها و ناله‌های همیشگی و کلیشه‌ایی یک علاقمند به حوزه کتاب و کتاب‌خوانی نیست، بلکه گونه‌ای از اظهار تشکر و اعلان سپاس است! چرا که با تمام شرح گفته شده، در این بلبشو، وقتی با اثری هوشمند مانند رمان «جزء از کل» نوشته «استیو تولتز» نویسنده جوان استرالیایی مواجه می‌شوی، و مدام حین خوانش و همچنین اتمام کتاب، شگفت‌زده ملاج‌ات را می‌خارانی و با خودت می‌گویی:«نه! ممکن نیست» که نویسنده‌ای در بیست‌ونه سالگی قادر به خلق چنین اثر قطور، عظیم، انرژیک، آگاهانه و یکتایی در ادبیات قرن بشود، و سپس با ترجمه «پیمان خاکسار» در فاصله زمانی کوتاه، نسبت به آثار سایر نویسندگان خوب دنیا که بعد از دهه‌ها به دستمان می‌رسد و البته غالباً نمی‌رسد، در اختیار کتاب‌دوستان ایرانی قرار گرفته و همچنین به شدت مورد استقبال واقع شود! از اینرو، دچار فعل و انفعالات عجیب و غریبی در مخ‌ات می‌شوی، طوری که دلت ذوق‌زده می‌خواهد، دوره بیوفتد و از همه بزرگوارانی که کرامت‌شان موجب شده این کتاب روی میزت باشد به روش خودش تشکر کند! پس هنوز بارقه‌هایی از امید وجود دارد که چنانچه اثری عمیق و باشعور بر ویترین کتاب‌فروشی‌ها عرضه شود، نگاه اقبال عمومی را به خود معطوف بدارد. البته این رمان ممکن است از پسِ سلیقه خوانندگانی که دنبال جریانات به اصطلاح ژستی‌ای روشنفکری اما به شدت کسل‌کننده و پرملال هستند، برنیاید! یعنی علاقمندان به آثار نویسندگانی، که بعد از خوانش‌شان به سرت می‌زند به اولین طناب ضخیمی که دستت رسید، آنرا دورِ حلق‌ات گره بزنی! آثاری که نویسندگان‌اش در فرجام نوشتارشان پیشنهادی جز «الفاتحه» ندارند، از بسکه در لایه‌های سطحی زندگی مانده‌اند، که در ادبیات معاصر خودمان هم کم ازشان نداریم، یعنی نوشته‌هایی برآمده از قلم‌هایی که دیدگاه و افکار و اندیشه‌ و جهان‌بینی‌شان به مردم و از همه مهم‌تر نسبت به زندگی در حد «پیف‌پیف» کردن‌‌های تصنعی مانده. «استیو تولتز» به زعم نگارنده‌ی این سطور، واله و شیدای‌ست طناز که از بطن زندگی برآمده، یعنی برخلاف گروه منورالفکر مذکور، اما خارج از زمان و مکان ایستاده؛ «تولتز» در صفحه 356 کتاب، اندیشه‌ها و دیدگاه سنخ دیگری از نویسندگان، چون «دی.اچ.لارنس»،«برنارد شاو»، «یتس» و حتا «نیچه»‌ای که تاثیر فلسفه‌اش بر او را نمی‌توان نادیده گرفت، به بوته نقد می‌کشاند؛ یعنی «نیچه‌«ای که علیه گله می‌تازد، اما همزمان به آدمی و زندگی عشق می‌ورزد. «جزء از کل» چه در شکل ظاهری‌ قصه‌اش، چه در لایه‌های زیرمتن فکری‌اش‌- شخم‌زدن تمام‌عیار تضادها و ناسازه‌ها و تناقض‌های عمیق روح و روان بشر‌ی‌ست- که بی‌گمان جای این شیار‌ها در ذهنیت خواننده سال‌ها به یادگار خواهد ماند؛ بدین‌سان «استیو تولتز» به عمیق‌ترین لایه‌های به قول خودش این «اقامت مضحک» یعنی زندگی نفوذکرده و سپس توأمان با آمیختن‌ جهان‌بینی‌اش به دیدگاهی «اشراقی» توانسته از مسائل دست‌وپاگیر «بودن» عبور کرده و سپس از بیرونِ قائله به شکل ظاهری‌‌اش چشم بدوزد! و پیشنهاد کاملاً هنرمندانه و غیرمستقیم‌اش با خلق روایتی بی‌اندازه جذاب و گیرا، چیزی نیست جز: پویایی! و قدر دانستن لحظه‌به‌لحظه همین «اقامت مضحک!» در دنیا، و می‌نویسد:«لازم نیست مردم گریز باشید!...». «تولتز» نابغه خوش‌فکری‌ست که در موقعیتی بحرانی و برای نجات جان یکی از شخصیت‌های اصلی داستان‌اش، به احترام رمان‌ «سفر به انتهای‌ شب» نوشته «لوئی فردینان سلین» کلاه از سر برمی‌دارد! یعنی در ستایش یکی دیگر از کارشناسان زندگی و انسان‌شناسی.&nbsp;</span></div></span><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><br></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><br></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/237" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans">نقد و معرفی رمان «سفر به انتهای شب» نوشته «لوئی فردینان سلین»؛ اینجاست!</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/199" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans">نقد و معرفی رمان «نام گل سرخ» نوشته «اومبرتو اکو»؛ اینجاست!</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/232" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans">فهرست ارزش‌گذاری شده‌ی یکصد و چند رمان، اینجاست!</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font></b><o:p></o:p></span></p> text/html 2017-06-07T23:53:43+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران مجموعه داستان (پسرِ عیسا) http://senaps.mihanblog.com/post/242 <div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://d.gr-assets.com/books/1387705452l/608287.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.manoketab.com/content/img/booksimg/276995/276995.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">&nbsp;مجموعه داستان «پسرِ عیسا»<o:p></o:p></font></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><br></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><br></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">«می‌دانم با هم جدل می‌کنند که آیا درست یا نه، آیا بچه طی مراحل رشدش در رحم در این لحظه یا آن لحظه زنده است یا نه. مهم این نبود. مهم‌کاری نبود که وکلا کردند، مهم کاری نبود که دکترها کردند. مهم کاری نبود که زن کرد. مهم کاری بود که مادر و پدر با هم انجام دادند.» <o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">(ص/78)<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">*</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 30.6667px; font-family: &quot;Arabic Typesetting&quot;;"><b><font color="#000099">مجموعه داستان «پسرِ عیسا»<o:p></o:p></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 30.6667px; font-family: &quot;Arabic Typesetting&quot;;"><b><font color="#000099">نویسنده: دنیس جانسون<o:p></o:p></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 30.6667px; font-family: &quot;Arabic Typesetting&quot;;"><b><font color="#000099">ترجمه: پیمان خاکسار</font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="color: rgb(255, 0, 0); font-family: &quot;Arabic Typesetting&quot;; font-size: 20pt;">*</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="color: rgb(255, 0, 0); font-family: &quot;Arabic Typesetting&quot;; font-size: 20pt;">یادداشت کوتاه</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">حالا یه مجموعه داستان کوتاه دیگه رو هم می‌شناسم که هر کسی ازم بپرسه یا نپرسه به‌ش معرفی‌ش می‌کنم! قبلِ این آشنایی، مجموعه‌ داستان «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» نوشته «بیژن نجدی» واسم اینجوری بود و هست! فکر کنم ده، بیست، سی چهل باری این کتابو به این و اون هدیه دادم! گاهی با ملاطفت! گاهی به زور! گاهی هم بی‌ربط! گاهی اوقات هم که بر خلافِ میل و عادتم یه همراه پیدا می‌شه برای پیاده‌روی‌های هفته‌ای یک بارم، اگه جلوی کتاب‌فروشی برسیم می‌گم یه دیقه وایسا! بعد با «یوزپلنگا» می‌آم بیرون! «یوزپلنگانی» که ممکنه یه عمر توی دشت‌های ذهنت بدوند و بدوند...البته اگه تو ذهنت دشتی باشه! <o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">«پسر عیسا» نوشته «دنیس جانسون» هم دیگه ماجراش واسم اینجوری شد...چی باید درباره‌اش بگم؟!...به مترجمش «پیمان خاکسار» عزیز که بهترین کتاب‌های سال گذشته‌ام همشون زحمتِ ترجمه‌شون کار اون بوده، بگم: دست مریزاد مَرد! قلمت پاینده باشه! یا براتون بگم این مجموعه پر از جاهای خالیه، پر از سکوت‌های فشرده، پر از بعض‌های سنگینِ نترکیده، بغض‌هایی که وزنش به سنگینیِ کره‌ی زمینهِ روی گلوت... بغض‌هایی که حتا اگه بخوای و گریه بشه، بازم سبک نمی‌شه، چیزی از وزنش کم نمی‌شه... پر از هق‌هق‌های فروخورده‌‌‌‌ و خفه‌ایه که تو سفیدی‌ها‌ی کوچولوی مابینِ واژه‌ها جا مونده، که اگه حرف‌های ناگفته‌‌‌اش اشک بشه، گستره‌ش به اندازه‌ی اقیانوسِ اطلسه شمالیه...چی بگم؟! «دنیس جانسون» یه شاعره، درست مثل «نجدی» خودمون که یه مجموعه‌ داستان موندگار در ادبیات آمریکا نوشته...همین.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">پی‌نوشت:<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">این اولین کتابی است که از «دنیس جانسون» به فارسی ترجمه شده.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/187" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans">نقد و معرفی «دوباره از همان خیابان‌ها» نوشته بیژن نجدی؛ اینجا بخوانید</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/232" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans">ارزش‌گذاری و فهرست رمان‌های جذاب و خواندنی؛ اینجا بخوانید</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"> </span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/186" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans">نقد و معرفی رمان «مدار رأس السرطان» نوشته «هنری میلر»؛ اینجا بخوانید</font></a></p></div> text/html 2017-06-07T23:35:26+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران رمان: پین بال 1973 (موراکامی) http://senaps.mihanblog.com/post/241 <div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1393/10/29/443925_672.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;">هاروکی موراکامی</div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://novler.com/Content/NovelImages/n27869.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#cc0000">رمان: پین‌بال 1973<o:p></o:p></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#cc0000">نویسنده: هاروکی موراکامی<o:p></o:p></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#cc0000">مترجم: بهرنگ رجبی</font></b><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">*<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">یادداشت کوتاه&nbsp;</font></b><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">به گمان‌م اینم یکی دیگه از امراض ناشناخته‌ی منه! وقتی کتابی از یه مترجمِ خوب می‌خونم که خیلی بهم می‌چسبه، و از قضا نویسنده‌اش هم کلاً موردِ علاقمه، چنانچه کتابه دیگه‌ای از همون نویسنده که مترجمش یکی دیگه‌ست، رو بخوام بخونم، اینقدر اضطراب می‌گیرم که مجبور می‌شم همش به خودم دلگرمی بدم، که نه‌بابا، احتمالاً این مترجمه هم کارشو بلده! خب، واقعیت اینه در هشتاد‌درصد موارد این اتفاق نمی‌افته و انگار نویسنده‌ی کتاب فرد دیگه‌ایه و من بارِ اولیه که باهاش روبرو شدم. درباره‌ی موراکامی خیلی این اتفاق افتاده؛ انگار بیشترِ مترجم‌های عزیزمون مثلِ بقیه‌ی صنوف، زیاد اهل ذوق و زحمت و پویش نیستن، که برن بگردن و باقیِ نویسنده‌های مهمِ دنیا رو پیدا کنن، یعنی به محض این‌که یه نویسنده(ترجمه) کارش تو ایران می‌گیره، تا مدت‌ها ما شاهدِ ترجمه‌های متعدد از اون نویسنده هستیم و اکثراً ترجمه‌هایی که در بد بودن با هم در رقابت هستن! شخصاً ترجمه‌های آقای «مهدی غبرائی» از موراکامی رو می‌پسندم، اما الان فکرکنم هفت‌هشتایی «موراکامی» در ورژن‌های مختلف تو ایران داشته باشیم!! خیلی ناگهانی چشمم به رمانِ «پین‌بال 1973» نوشته‌ی «هاروکی موراکامی» که افتاد، آروم که برش داشتم، دیدم مترجمش آقای «بهرنگ رجبی»‌ست! چند خطی از صفحه‌ی اول رو خوندم:<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">«آنقدر لذت می‌بُردم از شنیدنِ قصه‌هایی درباره‌ی جاهای خیلی دور که دیگر بفهمی‌نفهمی شده بود مریضی.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">آن زمان‌ها، که الان شیرین ده سالی ازش گذشته، می‌رفتم این‌ور و آن‌ور و از آدم‌ها می‌خواستم برایم تعریف کنند کجا دنیا آمده‌اند و بزرگ شده‌اند، حتماً آن روزها حسابی شنونده‌ی خوب کم بود، چون سراغِ هر کی می‌رفتم، خیلی مشتاق و پُرشور برایم حرف می‌زد. دوربَر که پیچید دارم چه کار می‌کنم، دیگر حتا کم‌کم آدم‌هایی می‌آمدند پیشم که توی عمرم چشمم هم به‌شان نیفتاده بود، فقط برای این‌که قصه‌های‌شان را برایم تعریف کنند.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">درباره‌ی هر چیزی و همه چیز حرف می‌زدند، انگار دارند توی چاهی خشک سنگ‌شان را می‌اندازند، بعد خیلی خوشحال و راضی می‌گذاشتند می‌رفتند...»<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">آره خلاصه! یه داستانِ خیلی خوبه 153 صفحه‌ای از «هاروکی موراکامی»، با ترجمه‌ا‌ی بسیار قوی یه نفس خوانده شد! جزو بیست درصدی‌ها بود!<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA">از همین رمان که جزو چندتا کارِ اولشه و دومین جلد از سه گانه‌ی «موش صحرایی»، کاملاً مشخصه «موراکامی» قراربوده در آینده‌ش کارهای خیلی بزرگی بنویسه.</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/232" target="" title=""><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;; mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">&nbsp;</font></b><o:p></o:p></span><span style="font-family: &quot;Arabic Typesetting&quot;; font-size: 18pt;">فهرست رمان‌های جذاب و خواندنی؛ اینجا بخوانید.&nbsp;</span></a></p></div> text/html 2017-06-07T23:20:30+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران داستان کوتاه: «خارش» http://senaps.mihanblog.com/post/240 <div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height: 115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height: 115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://www.abartazeha.com/wp-content/uploads/2015/10/beautiful-black-photos-profile-5.jpg" alt=""></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height: 115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;">&nbsp;<span dir="RTL"></span><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size: 20pt; line-height: 115%;"><b><font color="#ff0000"><span dir="RTL"></span>«خارش»</font></b></span><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size: 18pt; line-height: 115%;">&nbsp;</span><br> <!--[if !supportLineBreakNewLine]--><br> <!--[endif]--><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;">شروع‌‌‌‌ش از خارش بود. دُرست این‌جا، روی سینه‌ا‌م. زیر این موهایی که توی هم پیچیده‌اند. محل‌اش ندادم.گفتم خارش است دیگر. خیلی‌ها، خیلی جاهاشان می‌خارد، ماله من روی سینه‌ا‌م می‌خارد. تازه هی مجبور نیستم به خودم پیچ‌و‌تاب بدهم تا جایی‌ا‌م را که ملاحظات اخلاقی مردم اجازه نمی‌دهد، در حضورشان نخارانم. خارش و اینکه کجای‌ات بخارد مسئله‌ی مهمی‌ست. یقه‌ی پیراهن‌ام که همیشه باز است. نوک ناخنِ اشاره‌ام را یواشکی می‌برم لای گریبان‌ام و خِرت‌وخِرت مسئله را می‌خارانم. منشی دکتر! دخترِ جوانی‌ست. دندان‌های سفیدی دارد. این‌ها را که برای‌اش گفتم، برقِ ردیفِ دندان‌های‌اش را دیدم. چیدمانی بی‌نقص از صُنعِ خالق. در این مواقع همین را می‌گویند دیگر؟!! ولم کن،،می‌خواهم بگویم، شمایل‌اش آنقدر ناجوانمردانه قابل ستایش و تقدیر است که لبان‌اش توی ذهن‌ام بازیگوشی می‌کند. زُل‌ زده به نوک خودکارش که انگار بی‌خبر از خودش، درگیرِ خط‌خطی کردن سفیدیِ کاغذ است. می‌گوید:«بفرمایید...دکتر شما رو می‌بینه». هیچ بیماری توی این اتاق منتظر نیست. هیچ کس هم از اتاق دکتر خارج نشد. حین ردشدن از کنار میزش، یکباره با بِشکنی پِخ‌اش می‌کنم: پِخخ!!...یکه می‌خورد. سپس انگشتان‌ام را شکل هفت‌تیر کرده و به او شلیک می‌کنم. او هم قلب‌ا‌ش را می‌گیرد و الکی می‌میرد. بعد هر دو می‌خندیم. سرخی‌یِ شرمگینی روی گونه‌های‌اش، زیرِ خماریِ دلنشینِ چشمانِ کهربایی‌اش می‌دود. سرش را پایین می‌اندازد. انگار زمزمه‌وار چیزی می‌گوید:«مگه شما نشنیدید قراره چه اتفاقی بیوفته؟...». حرف‌ش را ناتمام می‌گذارد. من هم نمی‌دانم چرا خودم را می‌زنم به نشنیدن. روی سینه‌ام. روی سینه‌ام تیر می‌کشد. دکتر نتیجه‌ی برگه‌های آزمایش‌‌ام را بالا پایین می‌کند. پیرمرد شصت‌هفتاد ساله‌ای‌ست. جرم سیاه و لزج پیپ‌‌ش را با دستمال کاغذی تمیز می‌کند. چین و چروک‌های صورت‌اش پلاستیکی. اتاق بوی توتون کهنه می‌دهد.«شما همه جایتان مشکل دارد اِلا آنجایتان». نمی‌دانم منظورش از آنجایم دقیقاً کجاست؟! چین‌های کنارِ لب‌های قیطانی‌اش کِش می‌آید. گویا لبخند می‌زند. از همان لبخندهایی که همه‌ی دکترها وقتی از چیزی سرشان نمی‌شود می‌زنند. انگار این دکترها خدایی-چیزی باشند ولی به وقت نیاز، مثل همان بخشنده‌‌ی مهربان سکوت می‌کنند، یا لبخند می‌زنند. با برگه‌های آزمایش بازی‌بازی می‌کند. هیچ کدام آلارمی را نشان نمی‌دهند. مرض یا دردی که بشود با عدد اندازه‌اش گرفت. این‌جور وقت‌ها پای همان جریانِ قدیمی اعصاب را وسط می‌کشند. می‌گویند:«مربوط به اعصاب شماست». بعد انگار بخواهند احوالِ یک گرفتگی یا شکستگی را در رگ‌ و پی و مفاصل اعصابت جویا شوند، مجموعه‌ای از سوألاتِ پرت و پلا سرهم می‌کنند. با کسی رابطه داری؟ خوب می‌خوابی؟ تنها می‌خوابی؟ اوضاع تغذیه‌ات چطور است؟ <o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;">تغذیه؟! <o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;">مدتی‌ست گیاه‌خوار شده‌ام. این‌طور شروع شد که یک مرد مجرد و عزب همان بهتر که به جای گوشت قرمز گیاه بخورد، آن‌هم خام. لااقل از تلواسه‌های روحی در امان‌تری. واِلّا تا به خودت می‌آیی تنهایی هر بلایی سرت می‌آورد. به هزار شکل دلبری می‌کند. خون جلوی چشم‌ات را می‌گیرد. بعد به خودت که می‌آیی، می‌بینی، کنار یک نفر خوابیده‌ای که اصلاً نمی‌شناسی‌اش، و در شرایطِ نرمال، حال‌ات از کلِ سیستم‌اش بهم می‌خورد. چند وقتی‌ست که علاقه‌ی زیادی به خوردن جلبک‌های دریایی پیدا کرده‌ام. از بوی غذای ماهی لذت می‌برم.گاهی چندساعت توی فروشگاه ماهی‌های تزئینی ول می‌چرخم. خیره می‌مانم به ماهی‌هایی که زیر نور مهتابی‌های بنفشِ آکواریوم می‌بالند. و هر چند لحظه یک بار مکث می‌کنند. انگار به چیزی نامعلوم زُل می‌زنند-یا به یک هیچ-یا شاید دلتنگی‌ست، و یا من اینطور فکر می‌کنم. دلم برای‌شان می‌سوزد. برای چشمان‌شان و غربت‌اش. انگار حواس‌شان پیش چشمه‌هاست. مگر این‌ها می‌دانند چشمه کجاست؟! از روزی که به دنیا آمده‌اند. دیوار‌های شیشه‌ای آکواریوم که برای‌شان محبس شده. راه‌شان را بسته. هه! چشمه کجا بود؟! ولی باران و صدای‌اش! شاید عطر بارانی که آن‌سوی شیشه‌های مغازه باریده، هوایی‌شان کرده. مگر ماهی‌ها می‌دانند باران چیست؟! نکند امروز جمعه است؟! چند ساعتی به‌شان خیره می‌مانم. بعد کمی غذا برای‌شان می‌ریزم. انگشتم را توی دهانم می‌گذارم. میک می‌زنم. از چشیدن غذای ماهی لذت می برم؛ مدتی‌ست. پزشک با سگرمه‌های درهم می‌گوید:« مربوط به اعصاب شماست. ولی دیگر مهم نیست. مگر نشنیده‌اید قرار است چه اتفاقی بیفتد؟!». تَق...برایش فندک می‌زنم. بوی دود غلیظ توتونِ پیپ‌ش گِرد سرش هاله‌ای کدر می‌شود. «چه اتفاقی؟!». چین‌های چهره‌ی پیرمرد کِش می‌آید. خنده‌ی کجی می‌زند و با صدایی ده‌فرمانی می‌گوید:« از اولین زنی که خوش‌تان آمد با او قرار بگذارید.ببینم!...جداً خبر نداری؟!». من؟! نه! چه چیزی را باید بدانم؟ از کجا؟ با روزنامه و مجلات که قهرم. تله‌ویزیون هم که در خانه‌ام سمبل خاموشی‌ست. بقول شاعری هربار که تله‌ویزیون را روشن می‌کنم، صفحه‌اش خیس می‌شود آنقدر به آن تُف می‌کنم؛ دیگر آدمی از هراس خشکی دهان هم شده، به صرافت این نمی‌افتد که روشن‌اش کند.دکتر می‌گوید:«حدس می‌زدم ندانی،گوش کن...از برخورد آخرین اجرام آسمانی به زمین میلیون‌ها سال می‌گذرد.ولی فردا عمر کره‌ی زمین به پایان می‌رسد.رأس ساعت دوازده ظهر! ستاره‌ای به زمین اصابت خواهد کرد.چیزی که در افسانه‌ها پیش‌بینی شده بود. افسانه‌های قبیله‌ی مایا. دانشمندان برش صحه گذاشتند. این برخورد قطعی‌ست. فردا همه چیز تمام است». می‌خواهم بپرسم: ستاره‌ی دنباله‌دار؟! نمی‌پرسم. مگر فرقی هم می‌کند؟ستاره، ستاره است دیگر. نمی‌دانم چرا چیزی توی دلم فرو می‌ریزد. انگار به دلم چنگ می‌زنند. و سپس دردی توی تنم تیر می‌کشد. تا سمت چپ جناغ سینه‌‌ام. چیزی توی سینه‌‌ام وول می‌خورد. بعد خودش را به در و دیوار دنده‌هام می‌کوبد. بقول زن‌های حامله لگد می‌زند-و خارش - ناخن‌ام را لای گریبان فرو می‌کنم. خرت و خرت می‌خارانم. پیرمرد می‌زند زیرِ خنده‌ای عینِ غرغره. مدام دستان گوشت‌آلود و کوچک‌اش را روی میز می‌کوبد. از زور خنده چشمان‌اش پر از اشک شده. بعد قهقهه‌های‌اش به در و دیوار مطب می‌کوبد تا انعکاس‌ِ دیوانه‌وارش توی گوش من بپیچد. دست‌ش را روی شکم‌ش گذاشته. رگ‌های گردن‌ش قلبمه شده:«اورژانسی است...یکی را پیدا کنید کنار هم بمیرید». ناگهان خنده‌اش را می‌بلعد و خودش را در گوشه‌ی نیم تاریک اتاق، جمع و جور می‌کند. به جنینِ مرده‌ای می‌ماند. می‌خواهد بگوید این اتفاقی است که برای همه می‌افتد. نمی‌گوید. از درِ اتاق که بیرون می‌روم.کاغذهای سفیدِ روی میز منشی، همه خط‌خطی شده‌اند. طره‌ی گیسوان‌ِ شرابی‌اش یک‌ورِ صورت‌‌‌اش ریخته. نگاه‌ام می‌کند. مغناطیسِ گُمی توی کهربای چشمان‌ِ درشت‌اش پنهان شده. خودکارش را از لای انگشتانِ بلندش در می‌آورم. چندعدد روی سفیدی جامانده‌ای از کاغذ می‌نویسم. نخستین باری‌ست که در تقویمِ زندگی‌ام چنین کردم. همیشه از دَله مردانی که به زن‌ها شماره می‌دهند و خودشان را برای‌شان لوس می‌کنند، نفرت داشته‌ام-گربه‌های مطبخ- ولی این‌بار. با خودم لجبازی می‌کنم. یا شاید دیگر مهم نیست. شاید خسته‌‌ام. خیلی خسته. از شادیِ سیاهِ انزوای‌ام. و سکوتِ فشرده‌ای که در خانه‌‌ام به انتظار لمیده؛ مطمئنم دختر بعد از رفتن‌ام، کاغذ را به‌ همراهِ اعدادِ روی‌اش مچاله می‌کند و با یک پرتابِ سه‌امتیازی رهسپارِ سطلِ زباله‌ی گوشه‌ی اتاق‌اش. قاعدتاً صاحبِ این چهره‌ی ابریشمی روزانه با امثال من زیاد روبرو می‌شود. سینه‌ام که خارخارک گرفته و ریخت‌‌ام با چشمانی طعنه‌زن، شبیهه آدم‌هایی‌ست که طلبکارِ بنیادیِ نژادِ بشر-اند، این پدیده‌های ارگانیک دوپا، اما در اقدامی بزرگوارانه از خیرِ وصول طلب‌اش گذشته؛ به جز این‌ها، هیچ وجه تمایزِ دیگری با بقیه‌ی مردانی که می‌بیند ندارم. اما هنوز پایم به داخلِ خانه نرسیده که دختر تماس می‌گیرد. خوشبختانه زن‌ها موجوداتِ عجیبی هستند! ولی واژه‌ی عجیب برای وصف‌شان کافی نیست؛ زن‌ها شبیه به توپ‌های بیلیاردند؛ چرا این تشبیه؟ نمی‌دانم! فقط می‌دانم به توپ‌های بیلیارد می‌مانند. دختر اول خجالت می‌کشد. صدای‌اش هیجان‌زده است-و من هم-کلمات‌ا‌ش را درست نمی‌شنوم. او هم شست‌اش خبردار می‌شود. انگار می‌گوید فردا ساعت دوازده‌ظهر همدیگر را ببینیم. من هم موافقم. پیشِ خودمان بماند: خوشحالم. خیلی. اما روی میز بیلیارد، کُنجِ فراموش‌شده‌ای از خانه می‌نشینم. گویی در مه‌ای غلیظ نشسته‌ام یا قدم می‌زنم. نمی‌دانم گُم شده‌ام یا پیدا؟ خوشحالم؟! ولی چه مغموم. وزنِ سرم را مابینِ دستان‌ام چفت می‌کنم. مدتی پیش برایم اتفاق عجیبی افتاد. باید تمام‌اش می‌کردم. دیگر نمی‌شد ادامه داد. با خودم کنار آمدم که بازی بود. از همان‌هایی که سرنوشت به‌ سرت درمی‌آورد. دکتر می‌گفت:«مربوط به اعصاب شماست». اما من حس‌اش کردم. خودم که می‌دانم. همه‌ی فکر و خیال‌ام شده بود او. به سادگی. چیزی که در تمام طول عمرم برایم اتفاق نیفتاده بود. رویدادی که فقط توی کتاب‌ها خوانده بودم. توی فیلم‌ها دیده بودم. ولی همه‌ی آن کارکترها مجذوب چیزی می‌شدند که می‌توانستند آن را ببینند- ولی من- وقتی به تنها دوستم گفتم که دیوانه‌ی باران شده‌ام، خندید! چند لحظه به من زُل زد،،، باز خندید! بعد انگار که ناگهان خاطرش به یادِ چیزی افتاده باشد، با جدیت به من خیره شد و گفت:«خیلی وقت است که دیوانه شده‌ای، ولی مگر می‌شود آدمی مجنون باران شود؟ اصلاً کدام باران؟! کجاست؟» گفتم:باران را که نمی‌شود دید! فقط باید حس کرد. خیس شد. صدای‌اش را شنید. جمعه‌ها می‌بارد. غروب‌های جمعه. می‌نشست‌ام توی بالکن خانه. با آتشِ سیگار و فنجان قهوه. تا ببارد. بارانی که فقط برای من می‌بارید. چون فقط من خیس می‌شدم. قطره‌های‌اش</span><span dir="LTR"></span><span lang="FA" dir="LTR" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;"><span dir="LTR"></span> </span><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%; font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;">را توی فالِ فنجانم می‌ریخت. می‌نوشیدم. سیگار می‌کشیدم. کنار نرمه‌های باران با دود مرطوب سیگار حلقه ساختن شورِ تازه‌ای داشت. و من رعشه‌ی روح‌ام را. کلمات‌ام را. لرزش حرف‌های‌ام را. دار و ندارِ بغض‌های‌ام را پیش او به ودیعه گذاشتم. نم‌نم تمام جمعه‌ها‌ی‌ام پر شد. و کم‌کم شب‌های‌ام مبتلا. خلوتم. همه‌ی شب‌ها. در و دیوار خانه‌ام خیس شد. آنقدر بارید که به احترام او همه‌ی «چترهایم از یادم رفت». فراموش شد. برهنه شدم. لخت و عریان و رها. تا ببارد و ببارد. و او می بارید...تا آن روز.آن روز منحوس.آن روز کذایی. یکی گفت:«تو داری خودت را گول می‌زنی. باران سهم تو نیست». باور نمی‌کردم. نمی‌خواستم که باور کنم. حتا وقتی بوی همه‌ی کلماتِ امانت مرا آویخته از زبان دیگران شنیدم، از زبانِ این، از زبانِ آن، از زبانِ آدم‌هایی که تره برای‌شان خرد نمی‌کردم-سینه‌ا‌م می‌خواهد بترکد- اصلاً قبول...ولی ای کاش هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم که این روزها حتا آشناییِ باران هم غریبه است؛ و اعتماد به باران، سپیدیِ اعتماد را هاشور سیاه می‌زند. و ای کاش تا همیشه در این خیال می‌ماندم که هنوز بوی باران خوش‌ترینِ عطرهاست. و قطره‌هایش. روی این خاکِ ناخوش. این خاکِ-خُشکِ-هزارساله، بارقه‌ای از امید می‌شود. برای زندگی. برای جوانه‌زدنِ بذرهایش. برای بودنش...تمام‌اش کردم. یا شاید سعی می‌کُنم. جان می‌کَنم. دوستم گفت:«این‌ها مربوط به اعصاب توست». سینه‌ا‌م تیر می‌کشد. می‌خارد. می‌روم جلوی آینه تا به خودم نگاهی بیندازم. بلوزم را درمی‌آورم. سرخیِ زیر موهای سینه‌م توی چشم می‌زند. صدای تلفن حواسم را می‌پراند. دختر است. می‌خواهد مطمئن شود که فردا می‌آیم. می‌خواهد مطمئن شود که فردا کنار هم پایانِ عمر زمین را شاهدیم. و من خیالش را تخت می‌کنم. که می‌روم. درد سینه امانم را بریده. درد و خارش. به سرم می‌زند که نکند این موها دلیل خارش سینه‌ام شده. اصلاً خیال ندارم موهای سینه‌ا‌م را بزنم. یک تئوری مسخره می‌گوید: مرد با پشم و پیله‌هاش مرد است. اما این‌بار که توی آینه بخودم زل می‌زنم، روی سینه‌‌ام به اندازه‌ی یک مشت ورم کرده. و هر لحظه حجم این تورم بیشتر می‌شود. چیزی توی سینه‌‌ام وول می‌زند. روی تخت‌خواب دراز می‌کشم. وَرمِ روی سینه‌م را می‌فشارم. چشمانم را می‌بندم. خیال ندارم بخوابم. نه! من تمام این شب‌ها بیدار بوده‌ام، نیمه‌شب به صبح دوخته‌ام، ولی امشب. خلسه‌ای تمام وجودم را فرا می‌گیرد. انگار توی زمین و آسمان معلقم. و باران روی تنِ رویاهای من شلاق می‌ز‌ند، و یکباره هر دانه از قطره‌های‌اش تبدیل به ستاره‌ای می‌شوند. ستاره‌هایی که روی هم می‌سُرند و یکی می‌شوند. یک ستاره‌ی آتشینِ دنباله‌دار...چشمانم را که باز می‌کنم. تیغه‌ای از آفتاب توی اتاق افتاده. بالش‌ام سرد و خیس و تلخ است. اما اشک برای چی؟ گوشی‌ام را چک می‌کنم. دختر ده‌باری تماس گرفته. با عجله می‌خواهم آماده شوم. از جا که پا می‌شوم. زانوهای‌ام خالی می‌کند. کف اتاق می‌افتم. توجه نمی‌کنم. دوباره برمی‌خیزم. مشتی آب به صورتم می‌زنم. ته ریش دارم. تندتند صورتم را کف‌مالی می‌کنم. و با تیغ نو می‌تراشم. می‌خواهم شیک‌ترین لباس‌هایم را بپوشم. هوووم! یقه‌ی پیراهن‌ام را که ببندم مرتب می‌شوم....آخر امروز، روزِ دیگری‌ست. باید نونوار باشم. بعد از گذشتِ این همه سال می‌خواهم یکی را ببینم. روبروی آینه می‌ایستم. یقه‌ا‌م را صاف می‌کنم. انگشتانم می‌لرزد. بغضی هزار ساله را قورت ‌می‌دهم. و درست زمانی که می‌خواهم کروات‌ام را گره بزنم. روی پیراهن سفیدم لکه‌ی قرمزی شروع به پخش‌شدن می‌کند. خیسیِ لکه به پوست سینه‌ام می‌چسبد. با انگشت شست و سبابه‌ام لکه را لمس می‌کنم. خون است. از سینه‌ام خون می‌تراود. شاخه‌ی دردی از جناغ سینه‌ا‌م تا مچ پاهایم می‌دود. لکه‌ی خون پهن و پهن‌تر می‌شود. صدای تلفن توی خانه می‌پیچد. نمی‌توانم جواب بدهم. روی خودم تا می‌شوم. بعد چون ساختمانی متروکه فرو می‌ریزم. کشان‌کشان آوارم را روی زمین می‌کشم. نفسم بند آمده. عصب‌های جانم منقبض. نفس تنگ است. تلفن یک بند، ررینگ‌ررینگ‌ررینگ صدا می‌زند. نزدیکش که می‌شوم از حال می‌روم. دیگر نمی‌توانم جُنب بخورم. چشمانم را می‌بندم. این بار که پلک‌هایم را باز می‌کنم چیزی تا ساعت دوازده نمانده. ررینگ‌‌ررینگِ تلفن. لرزش انگشتانم را دورِ حلق‌اش می‌پیچم. جواب می‌دهم. دختر است. می‌خواهد بداند چرا هنوز نیامده‌ام. دکمه‌های پیراهنِ خون‌آلودم را باز می‌کنم. پوست روی وَرمِ سینه‌‌ام نازک شده.کش آمده. این مشت متورم‌تر شده. شکافی روی سرخی‌اش افتاده. می‌خواهم به دختر قضیه را توضیح بدهم. تلفن از دستم رها می‌شود. چشمانم را می‌بندم. فقط چنددقیقه به ساعت دوازده مانده. کنترل تله‌ویزیون این‌جاست-توده‌ی داخل سینه‌‌ام وول می‌خورد- دکمه‌ی روشن را می‌زنم. <o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;">همه‌ی مردم جهان آشفته‌اند. دوربین و تلسکوپ‌های مدار زمین، تنداتند تصویر ارسال می‌کنند. شبکه‌های ماهواره‌ای لحظه‌به‌لحظه نزدیک شدن چیزی را به کره‌ی زمین گزارش می‌کنند. همه‌ی انسان‌ها به‌ آیین خود دعا می‌خوانند. نماز می‌گزارند. ضجه می‌زنند. زاری می‌کنند. بیت‌المقدس. اورشلیم. مکه. تبت. مشهد. واتیکان. تمام رئیس‌جمهورهای دنیا مردم‌شان را دلداری می‌دهند. دانشمندان، پریشان به مانیتورهاشان خیره مانده‌اند. چین. روس‌. ژرمن‌ها‌. آمریکایی‌ها. نیروهای نظامی در آماده باش کامل به سر می‌برند. بالاترین مقام‌های ارتشی توی اتاق‌های فکر، مضطرب قدم می‌زنند. فلاسفه وامانده سیگار می‌کشند. نفیرِ تیزپرواز ده‌ها اسکادران هواپیمای جنگی در دلِ آسمان. اف-22. سوخوهای فلانکر روس. عقاب‌های اف-15. ساب گریپن‌های سوئدی. خلبانان دستور شلیک راکت‌های اتمی دارند. ستاره از جو زمین می‌گذرد. تبدیل به طبقِ آتشینِ عظیمی شده. گلوله‌ای آتشین. ستاره‌ی دنباله‌دار. به سرعت نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. پوست سینه‌‌ام در حال جِر خوردن است. نزدیک و نزدیک‌تر. صدای تلفن. یک بند. قطع نمی‌شود. شیشه‌ها می‌لرزند. غبارِ خاکستری به پنجره‌های خانه ‌پاشیده می‌شود. می‌کوبد. می‌شکند. گرد و خاک. گردباد. آسمان می‌غرد. صیحه می‌کشد. ابرها تکه‌تکه می‌شوند. زمین زیرپایم می‌لرزد. این پایان زمین است-پایان فلسفه‌ی زمین-پایان سلسله‌ی انسان- تصاویر تلویزیون کج و معوج می‌شوند. توی سرم صدای امواج رادیویی می‌پیچد. پرتوهای رادیواکتیویته به نهایتِ درجه رسیده‌اند. صدای آژیر نیروگاه‌های هسته‌ای. حالا آن‌سوی شیشه‌ی شکسته‌ی اتاق، نوری عظیم می‌بینم که سینه‌ی آسمان را می‌شکافد. برقش چشمانِ مبهوتم را می‌زند. ستاره‌ی دنباله‌دار. بوی گوگرد. بوی اثیری‌یِ آتش. تا بحال چنین آتشی ندیده‌ام. چیزی تا اصابتش به زمین نمانده. طوفان کمر همه‌ی درختان چنار را می‌خمد. می‌شکند. جیغ جیغ جیغ جیغ جیغِ مردم توی کوچه و خیابان‌ها می‌پیچد. و هرلحظه فریاد می‌شود. دهان‌ها گشاده مانده.‌ دستان‌شان را سایه‌بان چشمان‌شان کرده‌اند. مسحور و تسلیم به آسمان نگاه می‌کنند و کودکان گریه. به سینه‌ی مادران‌شان چنگ می‌زنند. و انگشتانِ اشاره‌ی مادران‌ رو به آسمان می‌لرزد. چیزی تا برخورد ستاره به زمین نمانده. انگشت شست خلبانان روی دکمه‌ی قرمز شلیک راکت قفل شده. افسوسِ آخرین نگاه به عکس کودکان‌شان. بشقابِ رادارِ گنبدهای موشکی می‌چرخد. جهت نوک موشک‌های اتمی مدام تغییر می‌کند. موشک‌های لیزری. حرارتی. تا لحظه آخر اجازه‌ی شلیک ندارند. پوست سینه‌‌ام جِر می‌خورد. پاره می‌شود-و ستاره با سرعت حیرت‌آوری از مجاورتِ زمین رد می‌شود-جریان هوای داغی توی کره زمین راه می‌افتد. جنگل‌ها در آستانه‌ی سوختند. حیوانات مثال اهالی کشتی نوح از جنگل‌ها بیرون می‌زنند. امواج اقیانوس‌ها به بلندی چندصد متر می‌رسد. ولی تصاویر ماهواره‌ای...خبرنگاران فریاد می‌زنند. مجریان تلویزیونی هیجان‌زده با زبان‌های مختلف گزارش رد شدن ستاره از کنار زمین را می‌دهند. دور شدنش را. مردم هلهله می‌کنند. ستاره دنباله‌دار به سرعت در دلِ کائنات کوچک و کوچک‌تر می‌شود. غریو شادیِ نسل آدمی. سرودهای ملی نواخته می‌شود. نظامیان روبه پرچمِ کشورهای‌شان سلام نظامی می‌دهند. ملوانان روی عرشه‌ی ناوهای جنگی خود منظم می‌ایستند. فرمانده‌هان سان می‌بینند...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;">&nbsp;دولادولا برمی‌خیزم و دست به دیوار، خودم را به آشپزخانه می‌کشانم. اینجا هوا تازه‌تر است. ناگه شکاف سینه‌‌ام بیشتر می‌شود. یکباره دهان باز می‌کند و چیزی از لای شکاف سینه‌‌ام بیرون می‌پرد. متولد می‌شود. روی کف آشپزخانه می‌افتد. بالا و پایین می‌پرد. مقابل چشمانم. یک ماهی سرخ رنگ!...یک ماهی سرخ از سینه‌ا‌م بیرون پریده است و حالا جلوی چشمان‌ام خم‌ و ‌راست می‌شود و بالا و پایین می‌پرد. انگشتان هر دودستم را لای شکاف سینه‌م می‌گذارم. بازش می‌کنم. خیره می‌مانم به سرخی‌یِ‌ سینه‌ام، جناغِ شکسته‌ام. داخلِ سینه‌ام، به اندازه‌ی یک مشت خالی شده. ماهی هر طرف که می‌افتد همان‌جا شَتکی از خون بجا می‌ماند. پنجه‌ها‌ی لرزانِ دستان‌‌ام را زیرش می‌برم. بهم می‌چسبانم. شکلی شبیه قنوت. لب‌های ماهی توی کف دستانم، التماس هوا را باز و بسته می‌کند- نفس‌های آخر- زیر شیر آب تن‌اش را می‌شویم. و سپس توی یک تُنگِ آب می‌اندازم‌اش. چندلحظه‌ای تکان نمی‌خورد. ولی یکباره جان تازه‌ای می‌گیرد. توی تُنگ می‌چرخد و می‌چرخد. صدای تلفن. پاسخ می‌دهم. دختر است. از شوق صدای‌اش می‌لرزد. هق‌هق‌کنان می‌گوید:«گمشده‌ای داشته که امروز او را در این ازدحام یافته. توی همین شلوغی‌ها». توپ‌های بیلیارد...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;">تنگ ماهی را برمی‌دارم. آب لب‌پر می‌زند و دستانم خیس می‌شود. توی بالکن می‌نشینم و آن را بر میزِ جلوی روی‌ام می‌گذارم. به تقویم تلفن همراه‌ام خیره می‌شوم، و سپس چشم می‌دوزم به چشمانِ ماهی. و بعد نگاهم شناور در فضاست؛ غروب بر گستره زمین در حال ماسیدن است، از ‌حوالیِ این‌جا، تا آن دوردورها. تا افق. تا آن دوردست‌ها که ردی از گذرِ جسمی آتشین بر سینه‌ی شب خالکوبی شده. همه‌جا ساکت و صامت است. پیشانی‌ام را روی ساعدهای‌ام می‌گذارم. چشمانم را می‌بندم. همه‌ی مردم جهان امروز را بخاطر خواهند سپرد؛ و هزاران بار داستان امروز را برای هم تعریف خواهند کرد. مورخین خواهند نوشت. و هزاران سال دانشمندان درباره‌ی امکانِ برخورد این ستاره، تئوری و نظریه‌های علمی خواهند داد و نظامیان و منجمان رصد می‌کنند و کارگردانان و نویسندگان از روی آن هزاران فیلم‌ و روایت‌ خلق خواهند کرد.&nbsp;ولی هیچ‌وقت، هیچ‌کدام‌شان نخواهند فهمید که هزاران سال پیش در همین روز، قلب یک مرد، تبدیل به ماهی سرخی شد که در تنگ‌اش به یادِ حادثه‌ی باران باقی ماند. به یادِ یک ستاره‌ی دنباله‌دار.آخر، جمعه‌روزی‌ست.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"><span style="font-family: &quot;Arabic Typesetting&quot;; font-size: 18pt;">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Arabic Typesetting&quot;">نوشته: پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/233" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans">درباره‌ی رمانِ «نادیا» نوشته مرشد مکتب سوررئالیسم «آندره برتون»&nbsp;&nbsp;اینجا بخوانید</font></a></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center;"><a href="http://www.dastanak.ir/2820/2367/15116.html" target="" title="">ا<font face="Mihan-Iransans" size="2" color="#ff0000">ین داستان پیش‌تر اینجا «داستانک» سایت نویسندگان معاصر منتشر شده</font></a></p></div>