سیناپس رویکرد وبلاگ «سیناپس» نقد و تحلیل آثار سینمایی- نقد و معرفی «رمان» و «کتاب»- و گذری بر داستان‌کوتاه، شعر، موسیقی، آهنگ و نقاشی‌‌ست. * «لطفاً» نویسنده وبلاگ «پیام رنجبران» هیچ صفحه‌ای در شبکه‌های مجازی اینستاگرام، فیس‌بوک، توییتر ندارد. * من به آن ‌چیزی زنده‌ام که دیگران به آن مرده: تنهایی...! http://senaps.mihanblog.com 2020-02-23T11:04:11+01:00 text/html 2020-02-14T16:35:18+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران معرفی و بررسی کتاب اختراع انزوا نوشته‌ پل استر http://senaps.mihanblog.com/post/588 <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font face="Mihan-Nassim" size="3"><a href="https://taaghche.com/book/66414/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%80-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B3%DB%B7-%D9%80-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%DB%B9%DB%B8" target="" title="">این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ آذر 98 منتشر شده!</a></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://www.cavack.com/Content/SiteFiles/ItemImages/9789643694401.jpg" alt=""></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">اختراع انزوا <o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">&nbsp;نویسنده: پل استر <o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">&nbsp;مترجم: بابک تبرایی <o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">&nbsp;نشر افق<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">*<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">حضور همیشگی مرگ</font><o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران </font><o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA">شروع «اختراع انزوا» با مرگ است. با حضور بی‌چون و چرای آن. به مثابه‌ی یک تلنگر، شاید هم چونان ضربه‌ی ناگهانی یک پُتک. طوری آغاز می‌شود که تکان‌مان می‌دهد. یکباره به یادمان می‌آورد حضور همیشگی مرگ را. همان که دائم به انکارش می‌پردازیم. همان‌که متبحرانه مدام فراموشش می‌کنیم. طوری شبانه‌روزمان را می‌گذرانیم تو گویی او نیست. انگار تا ابد قرار است همین‌طور بگذرانیم. انگار قرار است همیشه زنده باشیم. اما واقعیت این است که او حضور دارد. از قضا بغل دست‌مان ایستاده. گاه نابهنگام رخ می‌نماید درست مانند شروع «اختراع انزوا» و کلاف یک زندگی را در هم می‌پیچد. گاهی هم نم‌نم و آهسته حضورش را به اکران می‌گذارد. سرعت خودنمایی و دست به کار شدنش آنقدر مهم نیست؛ امروز و فردایش یا نحوه‌ی ظهورش؛ بلکه خودش در مرکز اهمیت قرار دارد. آن واقعه‌ای که مرگ می‌خوانیم‌اش و هنگامی که گوشه ‌چشمی بدان داشته باشیم، حتی اگر ذره‌ای بدان آگاه باشیم؛ بی‌گمان شیوه‌ی زندگی‌مان متحول خواهد شد. ممکن است دست به خیلی کارها بزنیم و ممکن است دست از خیلی کارها برداریم. اما هر اتفاقی برایمان بیفتد یک مساله به خوبی نزد ما روشن می‌شود و آن ارزش «زندگی»‌ست؛ ارزش «انسان»، ارزش «خود» و ارزش «دیگری»؛ قدرشان دانسته می‌شود و شاید آن‌وقت با تمام وجود هر لحظه‌مان را زندگی کنیم. خود زندگی کنیم و به دیگری هم اجازه‌ی زندگی دهیم. به زندگی از عمق وجود «آری» می‌گوییم و آنگاه در پی‌اش به هر چیزی، به هر کسی که جلوی جریان زندگی را می‌گیرد «نه» خواهیم گفت.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA">«اختراع انزوا» کتاب عجیبی است. نخستین اثر منتشر شده‌ی «پل استر» نویسنده‌ی آمریکایی که در همان بدو انتشار هم توجه همگان را به او جلب می‌کند. نویسنده‌‌ای که بعدها مشهورترین اثر خود یعنی «سه گانه‌ نیویورک» را می‌نویسد و البته کارنامه‌ی پرباری دارد که شامل رمان‌های مشهور دیگر، داستان‌های کوتاه، فیلمنامه و همچنین شعر هم می‌شود. اما تو گویی ریشه‌ی تمام این آثار در همین کتاب «اختراع انزوا» قرار دارد. روایتی که به نوعی «خودزندگی‌نامه»‌ی «پل استر» محسوب می‌شود اما بیشتر حاکی از تاثری بزرگ است. تاثیری که نویسنده از مرگ پدرش گرفته است. پدری که زندگی‌اش برای او معما و پرسش بزرگی بوده است و این حالت معماوار، رازآلود و ناشناخته بر تمام شخصیت‌های داستانی «استر» و شیوه‌ی روایت‌گویی‌اش سایه انداخته است. «استر» از شناخت پدر در همین کتاب «اختراع انزوا» می‌آغازد، بعد به خود می‌رسد و سپس این جستجو برای درک هویت به تمامی داستان‌های او سرایت می‌کند؛ به نحوی که می‌توانیم «پل استر» را نویسنده‌ای در جستجوی هویت آدمی بخوانیم. جوینده‌ی هویت انسان معاصر.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA">اما چنانچه از کنار این موضوعات بگذریم به باور من، «اختراع انزوا» احساسی‌ترین نوشته‌‌ی «پل استر» است. نویسنده‌ای که در همه‌ی آثارش به هاله‌ای یک‌دست خاکستری می‌ماند. نوشته‌هایی که گویی با پرگار و گونیا به دقت ترسیم‌شان کرده است. جلوی فوران هر گونه احساس و هیجانی گرفته شده است. انگار برای هر بخش اندازه‌ی مقرری از احساسات کنار گذاشته و به همان میزان هم مصرف می‌کند. نه زیاد و نه کم. درست به همان مقداری که در نظر گرفته استفاده می‌شود. این‌ کار را آنقدر خودآگاه و با دقت انجام می‌دهد، و از جایی که اغلب او را در زمره‌ نویسندگان به اصطلاح «پست‌مدرن» طبقه‌بندی می‌کنند، برای درک این شیوه‌ی داستان‌گویی می‌توان جابجا به «استر» ارجاع داد؛ چرا که اصول و قواعد این شیوه‌ی داستان‌گویی را به دقت رعایت می‌کند و متعاقبا خواننده نیز به سادگی می‌تواند آن‌ها را در داستان‌هایش بیابد و از چند و چون‌شان باخبر شود. اما در «اختراع انزوا» ما با احساسات نویسنده مواجه می‌شویم و این احساسات بیقرار اوست که قصه‌ را پیش می‌برد. حال به کجا؟ سرنخ آن به دست احساسات نویسنده‌ای است که از مرگ پدر متاثر شده و اینک می‌خواهد او را بشناسد. می‌خواهد ثبتش کند. می‌خواهد توسط کلمات در کنارش داشته باشدش تا همیشه بماند. پدری که درباره‌اش می‌نویسد:«همسری نداشت، خانواده‌ای در کار نبود که به او متکی باشند، هیچ‌کس نبود که غیاب پدرم در زندگی‌اش تغییری ایجاد کند. شوک کوتاهی شاید، برای تک و توک دوستانی که اندیشیدن به مرگ هوس‌‌باز به اندازه‌ی فقدان دوست تکان‌شان می‌داد، و عزاداریِ کوتاه مدتی در پی‌اش، و بعد هیچ. آخر سر، طوری می‌شد که انگار او اصلاً هیچ‌وقت زنده نبوده است.» پدری که «حتی پیش از مرگش هم غایب بود، و خیلی وقت پیش، نزدیک‌ترین آدم‌ها به او آموخته بودند که غیبتش را بپذیرند و آن را مانند خصیصه‌ای بنیادی از وجود او تلقی کنند. حالا که درگذشته بود، هضم این حقیقت برای جهان سخت نبود که او برای همیشه رفته است. ماهیت زندگی‌اش جهان را برای این مرگ آماده کرده بود-می‌شد گفت که این زندگی پیشاپیش نوعی مرگ است-و اگر زمانی به یاد آورده می‌شد، چون خاطره‌ای مبهم بود، نه بیش از آن»(ص 9). اما چرا پدر این‌گونه است؟ «عاری از دلبستگی به هر چیز و کس و عقیده‌ای، ناتوان یا بی‌علاقه به آشکار کردن خود تحت هر شرایطی، توانسته بود فاصله‌اش را با زندگی حفظ کند و از غرق شدن در سیر امور بپرهیزد.» مردی که در نهایت دچار انزوایی شده که اینک توجه پسر را جلب کرده است. باری! می‌باید به گذشته‌ی او برگردیم. «استر» هم همین کار را می‌کند. این رجوع را تصادفی نشان می‌دهد اما به گذشته‌ی او بازمی‌گردد. چرا که </span><span lang="AR-SA" style="font-size: 20.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;">آدمی برآمده از گذشته خویش است. برآیند سرگذشتی که از سر گذرانده است. حوادث و رویدادهایی که در گذشته برای او رخ داده و بر زندگی امروزش تاثیر می‌گذارد. اما مابین این رخدادها، حوادث تلخی وجود دارد که از گذشته‌ی او به آینده‌اش می‌آیند؛ آوار می‌‌شوند در لحظه‌های امروزش. جراحات دردناکی که خاطرش را خراشیده‌اند و تا همیشه در برش می‌گیرند، حتی اگر گمان برد که آنها را فراموش کرده اما همچنان حاضرند و بر ضمیر ناخودآگاهش سیطره دارند؛ این جراحات تلخ کلید درک رفتارهای امروز او هستند. به دیگر سخن، وقتی ما به زندگی آدم‌ها نگاه می‌کنیم، گاهی متعجب از برخی رفتارهاشان با خودمان می‌گوییم:«این چرا این‌طوریه؟». اما هنگامی که از گذشته‌ی آنها آگاه می‌شویم، می‌توانیم دلیل رفتارشان را بهتر درک کنیم. «پل استر» هم همین کار را می‌کند. اما «اختراع انزوا» به دو بخش تقسیم می‌شود. بخش اول بیشتر حول محور پدر می‌گردد و بخش دوم پای پسر به ماجرا کشانده می‌شود؛ یعنی خود «استر» که با نام مستعار «الف» در داستان حضور پیدا می‌کند. مردی که حالا می‌خواهد به ماهیت انزوا پی ببرد. ‌آنرا در پدر دیده است، در خودش جسته است- تو گویی که خود معلول این انزواست- و حال دست به یادآوری می‌زند. در هزارتوی حافظه‌اش چرخ می‌زند و این ‌کار را طوری انجام می‌دهد که انگار هر چه در ذهنش در این‌ رابطه وجود دارد بر صفحه منتقل می‌کند. او به سراغ دیگران نیز می‌رود. دیگرانی که چه در واقعیت و چه در دنیای داستانی منزوی بوده‌اند یا آن‌را آزموده‌اند. یک موسیقی‌دان گمنام، شاعر بزرگ آلمان «هولدرلین»، «پدر ژپتو» در ماجراهای «پینوکیو» وقتی در دل آن نهنگ غول پیکر گیر می‌افتد؛ بعد به دنبال ردپای انزوا به سراغ نقاشی‌ها می‌رود، از «زن ‌آبی‌پوش» تا «اتاق خواب» «ونسان ونگوگ»؛ استر برای درک و ثبت پدر دست به جستجو می‌زند و این تکاپو را به روایت درمی‌آورد. روایتی که آنقدر احساس در آن نهفته است که خواننده را با خود همراه کند؛ تا هزارتوهای حافظه‌اش؛ تا کشف انزوا.</span><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language: FA"><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099"><br></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font><o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://www.goodreads.com/book/photo/3358107" alt=""></p> text/html 2020-02-10T09:03:15+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران شعر و دیداری که تازه می‌شود (فریده حسن‌زاده، بلاگا دیمیتروا) http://senaps.mihanblog.com/post/587 <div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://magnifisonz.com/wp-content/uploads/2016/12/Blaga-Dimitrova-22-768x576.jpg" alt=""><br><br></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">دوستی دارم که به قول یکی دیگر از دوستان، بابت خویِ آرامش، موهبتی که من از آن بهره‌ی چندانی نبرده‌ام، توان و حوصله‌‌اش برای خواندن اشعار ترجمه‌ای فراوان است؛ و البته بارها برایم پیش آمده که با شوق و ذوق مجموعه شعری از شاعری توانمند را انتخاب ‌کرده‌ام اما با چیزی مواجه شده‌ام که ترجمه‌اش آنرا مبدل به موجود مهملی کرده است. به همین سبب قید جست‌وجو برای یافتن مجموعه‌های شعر را به کل زده‌ام آنقدر به کرات این اتفاق برایم افتاده و آنقدر این سوالِ مکرر بعد از روبرویی باهاشان در سرم وسواس شده آن هم تا چند روز:«آخه مگه مجبورید ترجمه می‌کنید؟». حال قید جست‌وجو برای یافتن شعر را بزنیم ولی مگر می‌شود بی‌خیالِ شعر خواندن شد؟ این امر محالی است حداقل برای من به‌ویژه در زمستان‌ها؛ به‌ویژه در این دوران تاریک و چرک و تیره‌ که همگی تا چانه در ظلمات فرو رفته‌ایم. از این‌رو و باید بگویم خوشبختانه چنین دوستی دارم که هر وقت دیداری تازه می‌کنیم سراغ از مجموعه اشعار قابل خوانشی بگیرم که یافته است(گرچه لطف بیکرانش پیش‌دستی هم می‌کند). و خاطرم هست نخستین بار هم توسط همین رفیق با ترجمه‌های آقای «حمیدرضا آتش‌برآب» آشنا شدم و مجموعه‌ی بی‌نظیر «عصر طلایی و عصر نقره‌ای شعر روس» و چه لذت بی‌حد و حصری که نبردم.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">اما این‌بار که از آخرین دیدارمان هم دیری می‌گذشت وقتی وارد خانه‌اش شدم بیش از پیش گرداگرد اتاق‌ها را کتاب‌ها فراگرفته بودند؛ طوری که دیگر می‌توان گفت آنجا بیشتر به کتابخانه می‌مانست تا منزل مسکونی. کتاب‌ها، عنوان‌ها و میلیون‌ها واژه که در کنار هم آرمیده‌اند؛ و آن حس دلنشین که می‌دانی قرار است حتما با چند کتاب فوق‌العاده آشنا شوی. مابین صحبت‌های‌ معمول‌مان هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه مشغول‌ کتاب‌ها می‌شدم و در پایان روز و هنگام رفتن هم آن پرسش همیشگی:«از این کتاب‌ها کدومشون رو ببرم؟ و البته که شعر» و شعر و بیشتر شعر و همیشه شعر. چند نسخه‌ای برایم انتخاب کرد و درباره‌ی هر کدام توضیحاتی می‌داد و روی نکاتی تاکید می‌کرد و البته این یکی:«<b>بلاگا دیمیتروا، شاعر ملی بلغارستان</b>»...<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; font-size: medium; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://vista.ir/mag/i/b/eb1t1.jpg" alt=""></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;"><span dir="RTL"></span>*<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">نیمه‌شب بود که گام به سرزمینِ شعری خانم «دیمیتروا» نهادم، خواب‌آلود بودم و خسته! اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که نه از خواب اثری ماند و نه خستگی. به گمانم این است جان تازه‌ای که شعر در وجود آدمی می‌دمد. بیشترِ کتاب را یک ‌نفس خواندم. فردا هم اولین کارم این بود که دوباره به سراغش بیایم تا ببینم با چه مواجه شده‌ام. چه شگفتی‌هایی. چه تصاویری. چه لحن و زبانی و از همه مهم‌تر که تمام این‌ها برای ما در کنار آن معنا می‌گیرند: چه ترجمه‌ای! چه ترجمه‌ی چیره‌دستانه‌ای. چه ترجمه‌ی نازنینی توسط بانو «<b>فریده حسن‌زاده</b>» برای این کتاب که صد البته به‌راستی شایسته‌ی آن است انجام گرفته...<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">*<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">هنوز چند سطری از اشعار نخوانده بودم که یکباره قطعه شعری در ذهنم احضار شد که پیش‌تر خوانده‌ بودمش و حالا نام شاعرش به خاطرم نمی‌آمد اما حدس می‌زدم سراینده اشعار این کتاب نیز هموست(حالا دیگر نمی‌گویم مطمئن بودم)؛ شاعری که سروده است:<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">هراسناک‌تر از نابینایی<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">دیدن است با دو چشمِ باز<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">که چه بر سرِ این سرزمین می‌آید.<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">طاقت نداشتم صبر کنم که به یقین برسم! تا لابه‌لای این گنجینه بیابمش...<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">پس سرچ کردم!<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">بله، همان شاعر بزرگ است:<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">«بلاگا دیمیتروا»<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">«بلاگا دیمیتروا»<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">«بلاگا دیمیتروا»<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">و چندی بعد حین مطالعه‌ی کتاب آن قطعه را در پیکره‌ی ایزدی شعری یافتم با عنوان «بذرهای زمستانی» که این‌‌سان آغاز می‌شود:<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">سخن گفتن از سخنانِ ناگفته<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">*<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">دشت‌، رواندازی پشمین از برف بر سر کشیده<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">در رویای بذرهای بادآورده<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">خفته است.<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">ما سرتاسرِ این سرزمین را کلمه کاشته‌ایم.<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">در بهار چه خواهد روئید؟<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">و من از شعر همین را می‌خواهم، دقیقا همین؛ و این کتاب چه بسیار به لطف ارزانی می‌دارد.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="font-size: medium; text-align: justify; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; font-size: medium; line-height: 1.5px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 40px; font-family: &quot;B Lotus&quot;;"><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font><o:p></o:p></span></b></p></div> text/html 2020-02-01T15:04:50+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران نگاهی به رمان کوتاه شنل پاره (نینا بربروا) http://senaps.mihanblog.com/post/586 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font face="Mihan-Nassim" size="3"><a href="https://taaghche.com/book/67496/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%80-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B3%DB%B8-%D9%80-%D8%AF%DB%8C-%DB%B9%DB%B8" target="" title="">این نوشته، دی ماه 98 اینجا در ماهنامه صدبرگ منتشر شده!</a>&nbsp;</font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://diibache.ir/files/fa/news/1396/2/15/18401_833.jpg" alt=""></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">شنل پاره</font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">&nbsp;نینا بربروا <o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">ترجمه: فاطمه ولیانی</font><o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران</font><o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">دو خواهر! یکی کوچک و دیگری بزرگ‌تر است! برادری که تیرباران شده. پدری در آستانه‌ی جنون و مادری که در درمانگاهی خلوت و سرد در پتربورگ مرده است. خواهر کوچک‌تر که یازده ساله است شب‌ها حین خواب از فرط سرما و تنهایی زانوان خواهر بزرگ‌تر را بغل گرفته و با آن‌ها درددل می‌کند. حرف‌هایش را به آن‌ زانوان تکیده می‌گوید و خواهر بزرگتر معتقد است آن دیگری هنوز آنقدر بزرگ نشده که طاقت حرف‌های او را داشته باشد. بفهمدشان. بعد هم می‌گذارد و می‌رود با مردی که می‌خواهد کارگردان تئاتر شود. قصه‌ای کوتاه و مختصر. انگار نویسنده فقط می‌خواسته از دست حرف‌های خود خلاص شود. آنچه او را آزرده و می‌آزارد. پس در عین ایجاز آن‌ها را فقط نشانه‌‌گذاری کرده است. نشانه‌هایی که کروکیِ یک زندگی را ترسیم می‌کنند. زندگی‌ای که از سر گذرانده است. کوتاه‌ نگاشته و گویی انتظار داشته خواننده خود جاهای خالی داستان را پُر کند؛ اما آنچنان با مهارت این‌کار را به انجام رسانده، آنقدر تصویرگرِ زبردست این زندگی بوده که جاهای ناگفته و سپید در صفحه، چونان نهری در ذهن خواننده جاری می‌شوند و خود را نمایان می‌سازند. دردهایی که به کلمه درنیامده‌اند. بغض‌هایی که در گلو مانده‌اند. «شنل پاره» رمان بسیار کوتاه، گیرا و غم‌آلودی است به قلم «نینا بربروا» نویسنده‌ی روس که طی سال‌‌های 41- 42 در پاریس نوشته شده. وقتی نویسنده در تبعید بوده. تبعیدی که دور دنیا می‌چرخاندش و تا آخر عمر هم طول می‌کشد. اثری که نمی‌توان آنرا از زندگی نویسنده‌اش جدا دانست. هر چند که زندگی‌نامه نیست اما این «نینا بربروا»‌ست که در آن سخن می‌گوید:«ما بلایای بسیاری از سر گذرانده بودیم. از هیچ‌چیز نمی‌هراسیدیم و مصیب‌های دیگری نیز در پیش داشتیم. دعاها را فراموش کرده بودیم. زندگی امیدها را از ما ستانده بود. دعاها و امیدها از میانمان رخت بربسته بودند. بی‌بازگشت. تو بارها پاهای کوچکت را در این شنل کهنه پوشاندی. من بارها خود را زیر چین‌های آن پنهان کردم تا برای سرگرم کردنت «چایلد هرولد» گذشته‌ها را اجرا کنم. به من بگو، آیا با همین شنل نبود که یوسف در راه مصر، تن مریم و عیسی را پوشاند؟».<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"> </p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)</font><o:p></o:p></span></b></p> text/html 2020-01-25T14:43:58+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران راز کلمه، نامه‌ای تاریخی (توماس مان) http://senaps.mihanblog.com/post/585 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:JasmineUPC; mso-hansi-font-family:JasmineUPC;mso-bidi-language:FA"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://i.gr-assets.com/images/S/compressed.photo.goodreads.com/books/1284130897l/7620539.jpg" alt=""></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:JasmineUPC; mso-hansi-font-family:JasmineUPC;mso-bidi-language:FA">در «کلمه» رازی بزرگ نهفته است؛ مسؤولیت در قبال پاکی آن، مسؤولیتی نمادین و معنوی است؛ «کلمه» دارای معنا و اهمیتی است نه تنها هنری، بلکه اخلاقی؛ «کلمه» مسؤولیت است، مسؤولیتی انسانی، و همچنین مسؤولیت در برابر قوم و ملت خویش؛ ما موظفیم «کلمه» را در چشم بشریت پاک نگه داریم. در «کلمه» وحدت بشر و کلیت مشکل انسانیت سرشته است، و از این‌رو هیچ‌کس مجاز نیست که امر روشنفکری و هنری را از امر سیاسی و اجتماعی مجزا کند و خویشتن را در برج عاج «فرهنگ» منزوی سازد. این کلیت راستین مساوی با کل بشریت است، و هر کس در هر مقامی که باشد دست به جنایت علیه بشریت زده است اگر بخواهد بخشی از حیات انسان یعنی سیاست، یعنی دولت را عرصه‌ی یکه‌تازی خویش قرار دهد.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:JasmineUPC; mso-hansi-font-family:JasmineUPC;mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:JasmineUPC; mso-hansi-font-family:JasmineUPC;mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:JasmineUPC; mso-hansi-font-family:JasmineUPC;mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:12.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:JasmineUPC; mso-hansi-font-family:JasmineUPC;mso-bidi-language:FA">برچیده از «نامه‌ای تاریخی» نوشته‌ی «توماس مان»<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:12.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:JasmineUPC; mso-hansi-font-family:JasmineUPC;mso-bidi-language:FA">کتاب: فلسفه و جامعه و سیاست<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:12.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:JasmineUPC; mso-hansi-font-family:JasmineUPC;mso-bidi-language:FA">ترجمه: عزت‌الله فولادوند<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:12.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:JasmineUPC; mso-hansi-font-family:JasmineUPC;mso-bidi-language:FA">(ص 197)<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:JasmineUPC; mso-hansi-font-family:JasmineUPC;mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:JasmineUPC; mso-hansi-font-family:JasmineUPC;mso-bidi-language:FA"><br></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:JasmineUPC; mso-hansi-font-family:JasmineUPC;mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font></b><o:p></o:p></span></p> text/html 2020-01-22T07:23:15+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران نگاهی کوتاه به حمام‌ها و آدم‌ها (میخاییل زوشنکو) http://senaps.mihanblog.com/post/584 <a href="https://taaghche.com/book/67496/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%80-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B3%DB%B8-%D9%80-%D8%AF%DB%8C-%DB%B9%DB%B8" target="" title=""><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;direction: rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height: 115%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-hansi-font-family: &quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">این نوشته، دی ماه 98 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;direction: rtl;unicode-bidi:embed"></p></a><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;direction: rtl;unicode-bidi:embed"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://i.gr-assets.com/images/S/compressed.photo.goodreads.com/books/1525853983l/40081335._SX318_.jpg" alt=""></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:22.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">حمام‌ها و آدم‌ها<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:22.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">میخاییل زوشنکو<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:22.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">ترجمه:آبتین گلکار</font><o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;line-height:150%;direction: rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:22.0pt;line-height: 150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-hansi-font-family: &quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران</font><o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">برای مردم می‌نویسد. او شاهد تیزبین و راستگوی احوالات‌‌ آنان است. مابین‌شان نفس می‌کشد. از حال و روزشان مطلع است. تعارف هم ندارد. آنچه می‌نویسد تجربه‌ی زیست اوست. با گوشت و پوست درکش کرده. اهل تزویر و ‌ژست‌های دروغین مردمی بودن نیست. اگر بخواهیم در یک گزاره تعریفش کنیم باید بگوییم:«زوشنکو نویسنده‌ی بسیار شرافتمندی است». مردی که برای مردمش در جبهه‌های نبرد جنگیده و حتی چشمانش در همان کارزار آسیب دیده. در برهه‌ای می‌زیسته که بزرگترین انقلاب‌ها‌ در کشورش به وقوع پیوسته اما همیشه و تا پایان در آن‌سویی ایستاده که مردم آن‌جا بوده‌اند؛ آنجا که باید می‌بوده. بیخود نیست که آنقدر در روسیه دوستش می‌داشتند و خوانندگانش فراوان بوده. در همه جا حضور داشته و به هیچ‌جا تعلق نداشته. خود را درگیر حزب و حزب‌بازی‌ها هم نکرده است. درست مانند همه‌ی آنانی که اندیشه را می‌فهمند و دریافته‌اند تفکر در هیچ چارچوبی محصور نمی‌شود. آن هم در دوره‌‌ای که ایدئولوژی ویترین یک نویسنده بوده و ضامن تعهد و شهرتش و می‌باید آن‌را به دقت در آثارش ترسیم می‌کرده. اصلا او با همان زبان طنازش درباره‌ی خود می‌گوید:«من از دید اعضای حزب‌ها آدم متعهدی نیستم. باشد...من نه کمونیستم، نه اِس‌اِر، نه سلطنت‌طلب؛ فقط یک آدم روس هستم. تازه شعور سیاسی هم ندارم...من نسبت به هیچ‌کس احساس نفرت ندارم. این همان «ایدئولوژی دقیق» من است». اما به‌راستی که او بهتر از بسیاری از هم‌عصرانش مفهوم ایدئولوژی را فهمیده و شعور سیاسی‌ شاخص‌تری داشته. به همین سبب درست به هدف زده و همان هنگام سراغ پیامدهای ایدئولوژی در جامعه و نقد آن رفته. شاید او بهتر از همه می‌دانسته که فاجعه‌ی هر ایدئولوژی این است که در نهایت «همان چیزی است که سرکوبش می‌کند»؛ برای مثال و به‌قول «اسلاونکا دراکولیچ»:«فقر» در کمونیسم. به بیان دیگر هر ایدئولوژی وقتی می‌خواهد چیزی را از میان بردارد، خود بعد از مدتی به همان چیز مبدل می‌شود. بابت همین «زوشنکو» در مجموعه‌ی طنز داستانی‌ «حمام‌ها و آدم‌ها» به‌سراغ آدم‌های معمولی‌ای رفته که فقط قصد زندگی ساده‌ای دارند اما از پس آن‌هم برنمی‌آیند. فقر و تباهی که از تبعات ایدئولوژی حاکم است گریبان همه‌شان را گرفته. «زوشنکو» در این داستان‌های درخشان مخاطب را می‌خنداند، حتی در بعضی‌شان به قهقهه می‌اندازد اما آنچه در زیر متن آن جاری‌ست: اشک است. بیخود نیست که او را با «نیکلای گوگول» مقایسه می‌کنند؛ همان طناز بزرگ جهان ادبیات که می‌گفت:«طنز واقعی یعنی خنده‌ی مرئی آمیخته به گریه‌ی نامرئی».<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;direction: rtl;unicode-bidi:embed"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)&nbsp;</font></span></b><b><span dir="LTR" style="font-size:20.0pt;line-height:150%; font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language: FA"><o:p></o:p></span></b></p> text/html 2020-01-18T12:10:01+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران هلاک عقل به وقت اندیشیدن (یدالله رویایی) http://senaps.mihanblog.com/post/583 <div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://chelchelak.ir/wp-content/uploads/2017/06/718.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA">صورت بغرنج طبع‌های من آواره در میان رابطه‌های چندگانه با جهان من است، وقتی که در طبیعت اطرافم، بیدارم بیدار تغییرم، و تغییر، نمای رابطه‌هایی است که صرافت مرا در حیات پیرامنم آواره می‌کند، و هر نگاه سراغ صورتی ساکن را می‌گیرد، که تولدش از آن نگاه برمی‌خیزد، و جهان من در مشاهد‌ه‌هایم حضور دیگری پیدا می‌کند، او پر از مشاهده می‌شود و مشاهده پر از تصور صورت‌هایی است که اشتیاق مرا، امید و خوف مرا، تصمیم و شعر مرا به رابطه می‌گیرد، ضمیر من صرف می‌شود، و نیتم به مصرف ارجاع و دعوت و درک از جا بلند می‌شود، وین‌گونه در تنوع اطرافم گسترده می‌شوم، با اتفاق‌های نیالوده در تنوع اطراف، من با جهان بلافصل پیرامنم آشنایم، با آن طبیعت بی‌تصرف منظوم...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Lotus&quot;; mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">هلاک عقل به وقت اندیشیدن<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Lotus&quot;; mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">نوشته: یدالله رویایی <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;B Lotus&quot;; mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">(ص 5)</font><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font></b><o:p></o:p></span></p><br></div> text/html 2020-01-02T14:12:56+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران پراکنده‌ها‌؛ خیال یا واقعیت؟ رفتن یا ماندن؟ (شب‌نوشت) http://senaps.mihanblog.com/post/581 <div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://www.researchgate.net/profile/Catherine_Venart/publication/259727591/figure/fig2/AS:667690037440523@1536201118216/Frame-from-Nostalgia-Andrei-Tarkovsky-This-denial-of-view-or-complete-understanding-is.ppm" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">اینا تصاویر یا چیزاییه که یادم میاد!<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">یه خونه بود با مردی که همسرش ترکش کرده بود<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">یه خونه پر از بوم‌های نقاشی...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">همه ناتمام...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">یه خونه با مردی سی‌وچندساله که اونجا تنهایی‌شو انجام می‌داد- جلوی بوم‌های سفید نقاشیش می‌نشست، موسیقی‌ گوش می‌کرد، دودِ سیگارهای سنگینی که خودش پیچیده بود یواش‌یواش هاله‌ می‌شد دور سرش...درآمیخته با طنین موسیقیِ آرام و غمین..دود سیگار...نقاشی‌های نیمه‌کاره...چند خط، چند رنگ، آغازی بر یک طرح...ولی دست آخر سفید...سفید...سفید می‌موندند بوم‌ها...فکر کنم همش همین. دیگه چیزی یادم نمیاد.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">خونه بزرگ بود! حالا دیگه می‌شه گفت کلنگی شده! شاید از اولین آپارتمان‌های بزرگی که اون بالا ساخته بودند...اگه باز بود طهران رو می‌دیدی از پنجره‌هاش...اگه باز بود پنجره‌هایی که حالا چندسالی می‌شد پرده‌هاش رو گرد و غبار گرفته از بسکه بسته‌ بودند؛ پرده‌هایی که هیچ نوری ازشون عبور نمی‌کرد...خونه شبیه آپارتمان‌های شوروی سابق شده بود در اوج اختناق، اواسط جنگ سرد، دوران تصفیه، اعدام‌ها، زندان‌ها؛ بوی نمناک توتون و خاک و کاغذ به هم آمیخته شده بودن، دیوارها گُله‌به‌گُله تبله کرده...شبیه خونه‌های فیلم‌های تارکوفسکی...خالی و سرد...اینو می‌شد از بلوزهای درهم‌برهم پشمی و ضخیمی که مرد همیشه روی هم تنش می‌کرد فهمید...شوفاژ‌ها خراب شده بودن و هیچ‌کی نبود که درستشون کنه...ولی من همیشه با خودم می‌گفتم این سرما به‌خاطر خرابیِ شوفاژ‌ها نیست، انگار یه چیزی درون مرد یخ زده‌ بود...همش همین. دیگه چیزی یادم نمیاد.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><br></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">اون مرد رو ترک کرده بود: همسرش! همسرش؟ یا نامزدش بود؟ چه فرقی می‌کنه؟ مهاجرت کرد، قرار بود با هم برن، اما اول دختره رفت؛ بعد هم...بعدش هم که دیگه خودت می‌دونی...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">***<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">به نظرت این تصاویر واقعیت داشته؟ یا ذهن دست به تحریف اتفاقات زده؟ شایدم فقط یه فیلمه که چند سال پیش دیدم و حالا ذهن فکر می‌کنه خاطرات خودشه!...شبیه «شب یلدا»ست...یادته؟ اون فیلمو با هم دیدیم...و من می‌گفتم عجب زندگی باحالی داره این یارو...چه تنهایی غریب و عمیقی...و تو عصبی شدی و گفتی:«...». درست یادم نیست چی گفتی، آخه بیشتر صورتت توی اون لحظه در ذهنم مونده، اما یه چیزی تو این مایه‌ها بود:«برو ادامه بده به این تنهایی ببینم چی ازش درمیاد...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">***<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">به اون مرد می‌گم خودتو توی آینه نگاه کن، ببین همونی که تو اون خونه بود تویی؟ ولی اگه تویی چرا پیر نشدی! یا درست شبیه اون وقت‌‌هایی، انگار تو همون فِرِم یخ بستی، یا شایدم تبدیل به همون مردی شدی که توی اون فیلم دیدی...مرد سی‌و‌چند‌ساله‌ای که ساعت‌ها جلوی بوم‌های نقاشی نیمه‌کاره میشینه...این تصاویر مربوط به حالا نیست، سال‌هاست که هست....<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">چندسال؟ نمی‌دونم، ده یا شاید پونزده سال.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">***<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">می‌گم ولی اگه این حرف‌ها واقعیت داشته باشه چی؟!<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">آره جالبه! این داستان‌ها، اینجور مردها، این تیپ زندگی‌ها واسه خیلی‌ها که از دور می‌بینن جذاب به نظر می‌رسه، انگار یه حس روشنفکری بهشون دست میده، یا ترحم، دلسوزی، کنجکاوی، یا حالا هر چی هست؛ آدم‌ها اغلب خوششون میاد برای تفنن به این‌جور کارکترها نزدیک بشن، از زندگی‌شون سر دربیارن، اما بذار برات بگم، اینا اگه واقعیت داشته باشه: درباره‌ی توضیح‌ دقایق، زیستنِ ساعت‌ها و ماه‌ها و سال‌هاش فقط می‌تونم بگم:...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">...هیچی...بگذریم.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">***<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">حالا زیاد براش پیش میاد؛ نه اینکه قاطی دیگرون شده باشه- اینقدر که دیگه قبول کرده بهش بگن جامعه‌ستیز، مردم‌گریز یا هر اصطلاح مزخرف روانشناسیِ دیگه‌ای که به ناف این‌جور آدم‌ها می‌بندند- نه! ولی انگار قدیمی‌ها همه با هم یهوو یادشون افتاده باشه این آدم داره چیکار می‌کنه یا کجاست، مشغول چیه؛ میان سراغش، بهش تلفن می‌کنن، براش پیغام می‌ذارن، و خلاصه‌ی همه‌ی حرف‌ها هم اینه! تو چطور هنوز نرفتی؟ چطور موندی؟ چطور دووم آوردی؟<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">مرد هم می‌خنده و می‌گه: اگه یه زمانی هم فکر رفتن داشتم الان دیگه ندارم! من همین‌جا می‌مونم! آخه اونی که باید از اینجا بره من نیستم! <o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><br></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> <b><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:18.0pt;line-height:115%;font-family: &quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-fareast-font-family:Calibri;mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-ansi-language:EN-US;mso-fareast-language:EN-US;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font></span></b></div> text/html 2019-12-18T13:06:55+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران درباره‌ رمان سگ‌های سیاه (ایان مک‌یوئن) http://senaps.mihanblog.com/post/579 <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><a href="https://taaghche.com/book/64760/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%80-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B3%DB%B6-%D9%80-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%B9%DB%B8" target="" title="">این نوشته‌ام، آبان 98 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!</a></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://images-na.ssl-images-amazon.com/images/I/41dVKLXgsKL.jpg" alt=""></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">رمان: سگ‌های سیاه<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">&nbsp;نویسنده: ایان مک‌یوئن <o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">&nbsp;مترجم: امیر حسین مهدی‌زاده<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">*<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:22.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">داستانی برای امروز</font><o:p></o:p></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران</font><o:p></o:p></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">«ایان مک‌یوئن» مجموعه داستانی دارد با عنوان «<a href="http://senaps.mihanblog.com/post/540" target="" title="">گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای</a>» که نخستین اثر منتشر شده‌ی اوست! داستان‌های تکان‌دهنده‌ای که نشان می‌دهند نویسند‌ه‌شان تا چه ابعاد حیرت‌انگیزی توانسته به روان انسان و درونیات او نزدیک شود. آثاری‌ که بعد از خواند‌ن‌شان تا مدت‌ها همراه خواننده باقی می‌مانند و فراموش کردن‌شان کار دشواری است. قصه‌ی آدم‌های رنجور، پرس شده و آنانی که سلسله اعصاب‌شان فروپاشیده؛ آدم‌هایی که از جامعه‌شان آسیب دیده‌اند و در چرخه‌ای معیوب به همان جامعه خسارت وارد می‌کنند. قصه‌هایی آسیب‌شناسانه و مفید به فایده که خواننده را ناگزیر به تامل وا می‌دارد. داستان‌هایی که آرام‌آرام به درون ذهنیت آدمی نفوذ کرده و سپس تا دیر زمانی در اعماق‌ آن به حیات خود ادامه می‌دهند. دیر زمانی که تاثیرِ داستان‌ها موجب می‌شود به آن‌ها بیندیشیم! این مجموعه داستان همان سال انتشارش، 1975 برنده‌ی جایزه «سامرست موام» شده و در پی‌اش نویسنده‌ی توانمندی به جهان ادبیات گام می‌نهد که با «انسان»، «جامعه»‌ی پیرامونش، «دغدغه‌هایش» و «آنچه او را می‌آزارد» به خوبی آشناست. به باور من «گفت‌و‌گو با مرد گنجه‌ای» اوج درخشش «ایان مک‌یوئن» در نحوه‌ی قصه‌گویی است، در عین حالیکه دامنه‌ی آثار این نویسنده گستره‌ وسیعی دارد و شامل رمان و فیلمنامه نیز می‌شود و جوایز زیادی هم به خود اختصاص داده است؛ رمان «تاوان» که بر اساس آن سال 2007 فیلمی با همین عنوان ساخته شده از مهم‌ترین آن‌هاست؛ همچنین رمان «آمستردام» که سال 1998 برنده‌ی جایزه‌ی «من بوکر» شد. <o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">«ایان مک‌یوئن» متولد 1948 انگلستان است. مادرش بعد از این‌که شوهر اولش در جنگ‌جهانی اول کشته شد با «دیوید مک‌یوئن» ازدواج می‌کند. «ایان» کودکی‌اش را در جنوب شرقی آسیا، آلمان و شمال آفریقا می‌گذراند. در دوازده سالگی به همراه خانواده‌ به انگلستان بازمی‌گردد. سال 1970 از دانشگاه «ساسکس» مدرک کارشناسی ادبیات انگلیسی و بعدتر کارشناسی ارشد را از دانشگاه «ایست انگلیا» می‌گیرد. مدتی در یونیورسیتی کالج &nbsp;لندن مشغول به تدریس ادبیات انگلیسی می‌شود و سپس همان دانشگاه به او دکترای افتخاری می‌دهد. «تایمز» وی را در فهرست 50 نویسنده‌ی برتر انگلیس از سال 1945 به بعد قرار داده و روزنامه‌ی «دیلی تلگراف» در فهرست 100 فرد تاثیرگذار در فرهنگ بریتانیا جایگاه 19 را به او اختصاص داده است.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://www.iketab.com/image/cache/catalog/Arian/32/d/64-600x315.jpg" alt=""></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">&nbsp;اما رمان «سگ‌های سیاه» که سال 1992 منتشر شده و همان سال نامزد جایزه‌ی «من بوکر» نیز بوده یکی دیگر از آثار قابل تامل «مک‌یوئن» است. رمانی با محوریت سه شخصیت اصلی در کانون آن. داستانی که گویی آینه‌ای است از آدم‌هایی که امروز مدام می‌بینیم و تقابل افکار و عقاید و ایده‌هاشان با هم؛ داستانی که متعلق به امروز است. «جرمی» راوی داستان مردی است که به هیچ چیز باور ندارد:«من هیچ تعلقی نداشتم، به هیچ چیز باور نداشتم. مسئله این نبود که شکاک بودم، یا خود را به شکاکیت مفید یک کنجکاوی عقلانی مجهز کرده بودم، یا آن‌که همه‌ی استدلال ها را از همه‌ی جوانب می‌دیدم؛ نه، به واقع هیچ علت معتبری، هیچ قاعده‌ی ثابتی، هیچ انگاره‌ی بنیادینی نبود که بتوانم با آن همراه شوم، هیچ موجود برتری که بتوانم مومنانه، شورمندانه، یا در سکوت مدعی وجودش شوم.»(ص 20) «جرمی» که در کودکی پدر و مادرش را از دست داده همیشه بیش از آنکه با دوستانش وقت بگذارند در کنار پدر و مادر آن‌ها به سر می‌برد و از این‌رو بعد از ازدواج نسبت به پدر و مادر همسرش نیز علاقه‌ی زیادی پیدا می‌کند و توجه‌اش به آن‌ها جلب می‌شود و بعد هم تصمیم می‌گیرد زندگی‌نامه‌‌شان را بنویسد؛ یعنی شرح حال دیگر شخصیت‌های اصلی داستان، زن و شوهری با نام‌های «جون» و «برنارد». زوجی که در ابتدای آشنایی و ازدواج هر دو کمونیست بوده‌اند اما بعد از ورشکستگی کمونیسم، فجایعِ به بار آمده و همچنین وقایع، شکاف‌ها و تضادهای غیرقابل توجیهی که مشاهده کرده‌اند، از حزب جدا شده‌اند. اما نحوه‌ی دگرگونی اندیشه‌هاشان یکسان نبوده است. «برنارد» همچنان به دیدگاه ماده‌گرایانه‌اش وابسته می‌ماند و با داشتن نظرگاهی «بیرون»ی در جهت اصلاح جامعه‌ تلاش می‌کند، ولی «جون» بعد از یک اتفاق روحانی که به دلیل دیدن «سگ‌های سیاه»یی برای او رخ می‌دهد بنیان اندیشه‌هایش تغییر می‌یابد و سمت و سوی «درونی» و «معنوی» می‌گیرد. «جون متقاعد شده بود شیطان و خدا وجود دارند، و حتم داشت که هیچ‌ یک با کمونیسم سازگار نیست»(ص 172). حالا سال‌هاست که این زن و شوهر به دلیل اختلاف عقیده جدا از هم زندگی‌ می‌کنند و «جرمی» علاوه بر بیان دیدگاه و اندیشه‌های‌ آن دو، به عشقِ عمیقی که میان‌شان وجود دارد اما پیامدش دوری بوده نیز می‌پردازد. ولی آنچه در این روایت بیش از همه چیز به چشم می‌آید بی‌طرفی راوی داستان نسبت به بیان عقاید «جون» و «برنارد» است. شاید در برخی از بخش‌های داستان، دیدگاه‌‌شان را مورد واکاوی قرار بدهد اما این به گونه‌ای نیست که در جریان ابراز افکار طرفین خللی وارد کند. بدین‌سان فرصت ارزیابی و اندیشیدن به خواننده‌ی داستان محول شده است. دیگر این‌که، نویسنده افزون بر طرح پرسش‌ها، راهکارها و نتیجه‌گیری‌هایی نیز در اختیار قرار می‌دهد که همگی‌شان قابل تامل هستند؛ همچنین در این میان رشته افکاری بیان می‌شود که هر کدام در جای خود بسیار برجسته‌اند که شاید سهم «جون» از ابراز آن‌ها بیشتر باشد، از جمله:«وقتی من نتوانستم با پدر بچه‌هایم، مردی که دوستش داشتم و هنوز زنش هستم یک اجتماع ساده را بسازم، چرا باید از میلیون‌ها غریبه با منافع متضاد انتظار داشته باشم با هم کنار بیایند؟»(ص 53). یا در اواخر داستان که می‌گوید:«می‌توانم ببینم که فکر می‌کنی من یک خل و چل خشکه مقدسم. مهم نیست. این چیزی است که من می‌دانم. در نهایت کل آن‌چه می‌شود رویش کار کرد طبیعت انسان است یا دل آدمی، یا روح، یا خودآگاهی- اسمش را هر چه می‌خواهی بگذار. این باید توسعه و تعالی پیدا کند وگرنه بدبختی ما پایانی نخواهد داشت. کشف کوچک من این بود که چنین تغییری ممکن است، در توان ما هست. بی ‌انقلابی در زندگی درونی، گرچه آرام، طرح‌های بزرگ ما بی‌ارزش است. اگر بالاخره می‌خواهیم در صلح باشیم باید روی خودمان کار کنیم. نمی‌گویم حتماً می‌شود. امکان زیادی دارد که نشود. می‌گویم این تنها بخت ماست. اگر اتفاق بیفتد، که شاید نسل‌ها طول بکشد، خیری که از آن جاری می‌شود جوامع ما را به گونه‌ای برنامه‌ریزی نشده و پیش‌بینی ناپذیر شکل خواهد داد، که تحت کنترل انحصاری هیچ گروهی از آدمیان یا مجموعه‌ای از عقاید نخواهد بود...»(ص 174). باری! هر چه روایت را پی می‌گیریم گویی قطعات یک پازل در کنار هم چیده می‌شود و همچنین درمی‌یابیم «شیطانی» که «جون» از آن نام می‌برد بیش از آن‌که نمودی بیرونی داشته باشد، درونِ آدمی خفته است که هر از گاهی پرده از خویش برمی‌دارد و زندگی انسان‌ها را بر این کره‌ی خاکی به مخاطره می‌اندازد. شیطانی که به صورت استعاری در این داستان به شکل «سگ‌های سیاه»یی درآمده است. این رمان به ترجمه‌ی «امیر حسین مهدی‌زاده» به زبان پارسی برگردان شده است.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000"><br></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font><o:p></o:p></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> text/html 2019-12-07T13:03:36+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران فهرست انتخابی‌ام از بهترین فیلم‌های ترسناک دهه اخیر http://senaps.mihanblog.com/post/578 <img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://cinecelluloid.com/wp-content/uploads/2018/08/Under-the-Shadow-2016-movie.jpg" alt=""> <div><br></div><div><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">برای ما که در وحشتناک زندگی می‌کنیم و اخبار مربوط به حال و اوضاع کشورمان جز هولناک نیست، فیلم‌های ژانر وحشت بیشتر به شوخی می‌مانند. اما به هر تقدیر چندی پیش چشمم به فهرست جالب توجه‌ای افتاد که «ایندی‌وایر» از فیلم‌های ترسناک دهه‌ی اخیر منتشر کرده بود. همین‌طور وقتی پای معرفی فیلم در ژانرهای مختلف می‌افتد از آنجا که در به خاطر سپردن اسم‌ها و عنوان آثار مشکل دارم اغلب بعد از معرفی، چند ساعت بعد با خودم می‌گویم فلان و بهمان فیلم هم بود که از آنچه پیشنهاد کردم خیلی بهتر است؛ ‌که فیلم‌های ژانر وحشت هم از این قاعده جدا نیست. از این‌رو ملهم از همان فهرست «ایندی‌وایر» اسامی فیلم‌های ترسناک‌ام در دهه‌ی اخیر را جمع و جور و مرتب کردم. ضمنا دو فیلم هم از فیلسمازان ایرانی که البته ساکن خارج کشور هستند و همان‌جا فیلم می‌سازند در فهرست «ایندی‌وایر» قرار داشت که هر دو اثر به‌راستی فوق‌العاده‌اند. «زیر سایه» (2016) ساخته‌ی «بابک انوری» و «دختری در شب تنها به خانه می‌رود» (2014) ساخته‌ی «آنا لیلی امیرپور»؛ هرچند در دومی چون گویا کارگردانش تا به‌حال در ایران زندگی نکرده، جای خالی یک مشاور فیلمنامه برای ویراست دیالوگ‌هایش کاملا احساس می‌شود.گرچه این اشکال در زبان فقط برای ما فارسی‌زبانان به چشم می‌آید؛ ولی به لحاظ کیفیت بصری و رویهمرفته «دختری در شب...» فیلمی‌ست که یادآور بهترین آثار مستقل سینماست؛ چیزی معادل فیلم‌های «جیم جارموش». اما «زیر سایه» از هر لحاظ درخشان است؛ فیلمی که وحشتِ آن از یک بغضِ سنگین در گلو مانده‌مان حکایت می‌کند. اثری که به گمانم ایرانی حین تماشای آن بیش از آن‌که بترسد بغض می‌کند، چرا که «زیر سایه» درست به هدف زده. در نهایت این فهرست بر اساس لذتی که از تماشای آن‌ها برده‌ام و همچنین میزان تاثیرگذاری‌شان بر من مرتب شده، علاوه بر این نقاط قوت تمامی‌شان-که البته همه‌ی آن‌ها را نمی‌توان در ژانر وحشت طبقه‌بندی کرد چرا که تلفیق ژانر هم داشته‌‌اند- داستان‌های قوی‌شان بوده و شعوری که در پس آن نهفته است(بیشترشان بدین‌گونه‌اند).</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA"><br></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">1- «زیر سایه»، «بابک انوری» (2014)<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">2- </span><span dir="LTR" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Karim&quot;; mso-bidi-language:FA">I saw the devil</span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language: FA"><span dir="RTL"></span> (2010)، کیم جی-وون<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">این فیلم اشکالاتی در منطق داستانی‌اش دارد، اما با کمی چشم‌پوشی اثر فوق‌العاده‌ای است.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">3- </span><span dir="LTR" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Karim&quot;; mso-bidi-language:FA">the killing of a scared deer</span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;; mso-bidi-language:FA"><span dir="RTL"></span> (2017) یورگس لانتیموس<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">4- </span><span dir="LTR" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Karim&quot;; mso-bidi-language:FA">Goodnight mommy</span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language: FA"><span dir="RTL"></span> (2014) ورونیکا فرانز<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">سکون ابتدایی داستان را دوام بیاورید...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">5- !</span><span dir="LTR" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Karim&quot;; mso-bidi-language:FA">mother</span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language: FA"><span dir="RTL"></span> (2017) دارن آرنوفسکی<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">6- </span><span dir="LTR" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Karim&quot;; mso-bidi-language:FA">It Follows</span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language: FA"><span dir="RTL"></span> (2015) دیوید رابرت میچل<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">7- </span><span dir="LTR" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Karim&quot;; mso-bidi-language:FA">suspiria</span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language: FA"><span dir="RTL"></span> (2018) لوکا گوادانینو<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">8- </span><span dir="LTR" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Karim&quot;; mso-bidi-language:FA">Raw</span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language: FA"><span dir="RTL"></span> (2016) ژولیا دوکورنو<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">9- دختری در شب تنها به خانه می‌رود (2014) آنا لیلی امیرپور<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">10- </span><span dir="LTR" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Karim&quot;; mso-bidi-language:FA">The Guest</span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language: FA"><span dir="RTL"></span> (2014) آدام وینگارد<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">11- </span><span dir="LTR" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Karim&quot;; mso-bidi-language:FA">Train to busan</span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language: FA"><span dir="RTL"></span> (2016) یان سنگ-هو<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">12- </span><span dir="LTR" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Karim&quot;; mso-bidi-language:FA">Hereditary</span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language: FA"><span dir="RTL"></span> (2018) آری استر<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">13- </span><span dir="LTR" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Karim&quot;; mso-bidi-language:FA">Let me in</span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language: FA"><span dir="RTL"></span> (2010) مت ریوز<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">14- </span><span dir="LTR" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Karim&quot;; mso-bidi-language:FA">We Are what we are</span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;; mso-bidi-language:FA"><span dir="RTL"></span> (2013) جیم میکل<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:16.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA">15- </span><span dir="LTR" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Karim&quot;; mso-bidi-language:FA">The cabin in the woods</span><span dir="RTL"></span><span style="font-size:16.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language: FA"><span dir="RTL"></span> <span lang="FA">(2012) درو گودارد<o:p></o:p></span></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:16.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language: FA"><span lang="FA"><br></span></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Karim&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font><o:p></o:p></span></b></p><br></div> text/html 2019-11-29T01:06:42+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران نقد فیلم Once Upon a Time In Hollywood (نقدهای تلگرافی) http://senaps.mihanblog.com/post/577 <div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://images-na.ssl-images-amazon.com/images/I/71E7pXx3-4L._SY606_.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;line-height:150%;direction: rtl;unicode-bidi:embed"><font color="#ff0000"><b><span dir="LTR" style="font-size:20.0pt;line-height: 150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language: FA">Once Upon a Time In Hollywood (2019)</span></b><span dir="RTL"></span><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-bidi-language:FA"><span dir="RTL"></span> - </span></b><b><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family: &quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">کوئنتین تارانتینو</span></b></font><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:150%; font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-hansi-font-family: &quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><o:p></o:p></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;line-height:150%;direction: rtl;unicode-bidi:embed"><span dir="LTR" style="font-size:18.0pt;line-height:150%; font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language: FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family: &quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><span dir="RTL"></span>«تارانتینو» زمانی جزو کارگردان‌های بسیار محبوبم بود اما به مرور علاقه‌ام به او کم شد! و در آخرین فیلمش «هشت نفرت‌انگیز» که دیگر کاملا از او بُریدم؛ از این‌رو خودم را برای تماشای یک فیلم خیلی بد آماده کرده بودم و قبلِ دیدنش مدام به خودم می‌گفتم قرار است یک فیلم بد ببینی. اما با وجود این‌که باز هم شاهد تکرار «تارانتینو» بودم با همه‌ی آن تردستی‌های تکراری‌اش که دیگر رنگ باخته‌اند، همچنین مدت زمان فیلم که باز هم بیش از ظرفیت قصه‌اش کِش آمده، ولی در کل «روزی روزگاری در هالیوود» فیلم بامزه‌ای بود و از آن خوشم آمد. گرچه نباید حضور و نقش‌آفرینیِ «برد پیت» را از قلم انداخت که نقش به‌سزایی در بالا بردن کیفیت اثر دارد. این‌بار هم «تارانتینو» برای ایجاد حس تعلیق و همچنین غافلگیر کردن تماشاگرش-در فرجام داستان- دست در تاریخ برده و با قضیه‌ی دلخراش به قتل رسیدن «شارون تیت» همسرِ «رومن پولانسکیِ» بزرگ بازی کرده است(گرچه می‌توان آنرا گونه‌ای انتقام‌جویی از عاملان قتل هم خواند). ترفندی که در «حرامزاده‌های لعنتی» نیز و در مورد نحوه‌ی مرگ «آدولف هیتلر» از آن به بهترین وجه ممکن بهره برده بود و ناگفته نماند شخصا از این‌ کار و دهن‌کجی‌اش به ثبت وقایع تاریخ بسیار لذت می‌برم، چون طعنه‌ی عمیقی در خود نهفته دارد که برای ما بسیار ملموس است، زیرا مدام در حال مشاهده‌ی تغییر و قلب و تحریف تاریخ در کمترین زمان ممکن-گاهی حدود 24ساعت-مقابل دیدگان‌مان هستیم. «روزی روزگاری...» نیز مانند آثار پیشینِ «تارانتینو» پر از ارجاعات به آثار مشهور سینما و همچنین شوخی با شخصیت‌های مشهور آن است، مثلا در همان اولین نمای رنگی فیلم ما شاهد نقاشی لب و دهان (خنده مانندی) هستیم که متعلق به «نیکلاس کیج» است اما وقتی تصویر گشوده می‌شود ما آن را روی صورت شخصیت داستانی «لئوناردو دی‌کاپریو» بر آن پوستر سینمایی در محوطه‌ی منزلش می‌بینیم(که البته این هم نمودی دیگر از دست انداختن زمان و تاریخ است چرا که «کیج» در زمان تقویمی فیلم(1969) چهار ساله بوده)؛ یا دیگر شوخی‌هایش با شخصیت بزرگی چون «بروس‌ لی» فقید که با وجود این‌که شخصا از<span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;</span>علاقه‌مندانِ فیلم‌های او هستم، همچنین به شخصیت واقعی‌اش بی‌اندازه احترام می‌گذارم اما نکته‌ی بدی در این شوخی ندیدم و این همه‌ هیاهو و تحریم کردن فیلم به نظر افراطی می‌آید. اما رویهمرفته به گمانم چنانچه مخاطب «سینه‌فیلم» نبوده یا با تاریخ سینما آشنا نباشد، یا این‌که از چگونگی به قتل رسیدن «شارون تیت» در<span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;</span>اصل ماجرا باخبر نباشد آنقدرها از تماشای فیلم لذت نبرد یا به وجد نیاید، علاوه بر این از هر زاویه‌ای که به آن نگاه می‌کنیم مدت زمانش زیاد بوده که ممکن است به کلافگی تماشاگر به ویژه در میانه‌ی فیلم بیانجامد.‌ <o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><o:p><br></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:18.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font><o:p></o:p></span></b></p><br></div> text/html 2019-11-09T19:15:06+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران نقد فیلم کمدی yesterday (نقدهای تلگرافی) http://senaps.mihanblog.com/post/576 <div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://miro.medium.com/max/780/1*SyugdQkB-_4652zc8f8Qbg.jpeg" alt=""></div><div style="text-align: center;"> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;line-height:150%;direction: rtl;unicode-bidi:embed"><font color="#ff0000"><span dir="LTR" style="font-size: 20pt; line-height: 150%;">Yesterday (2019)</span><span dir="RTL"></span></font><span style="font-size:20.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;; mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000"><span dir="RTL"></span> </font><span lang="FA"><font color="#ff0000">- دنی بویل</font><o:p></o:p></span></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA">فکر کن زمین جاذبه‌اش را از دست بدهد یا یکباره ماه در مدارِ خود ناپدید شود، این دنیایی است که در آن «بیتلز» اتفاق نیفتاده! هرگز نبوده و هیچ‌گاه آن شاهکارهای فراموش‌ناشدنی به موسیقی مبدل نشده؛ اما در فیلم «دیروز» این حادثه به وقوع پیوسته است. این فیلم ماجرای خواننده‌ و ترانه‌سرای شکست‌خورده‌ای است که بعد از یک قطع و وصل سراسری برق در کره‌ی زمین درمی‌یابد گروه «بیتلز» از خاطره‌ی جمعی مردم پاک شده! از اینرو شروع به خواندن ترانه‌های آنها می‌کند. «دیروز» ایده‌ی خیلی جالبی دارد اما واقعیت، داستانی که برای آن بافته شده جذاب نیست؛ همین‌طور به آن بیفزاییم بازیِ خیلی بدِ بازیگر نقش اول آن و دافعه‌‌اش؛ به گمانم انتخابش به دلیل همین نچسب بودنش بوده است، برای تاثیرگذاری روی تماشاگرانی که (قاعدتاً) «بیتلز» را می‌شناسند تا حساسیت‌هاشان را بیشتر برانگیزاند؛ ولی این بشر از اساس نچسب بوده و درکی هم از نقشی که بازی می‌کند به دست نیاورده. به دیگر سخن آن‌ را نفهمیده! ای کاش بازیگری نخبه به جای او این نقش و همچنین رُلِ آدم‌های نچسب را بازی می‌کرد! آن‌وقت شاید اینقدر ضعف‌های داستان و دم دستی بودنش به چشم نمی‌آمد.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099"><br></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font></b><o:p></o:p></span></p><br></div> text/html 2019-11-09T12:25:23+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران شعر در نیایش زندگی (لو سالومه) http://senaps.mihanblog.com/post/575 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://media-cms.collegedesbernardins.fr/visuel_evenements/lou-andreas-salome-photo.jpg" alt=""></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">چونان دوستی عاشقِ دوست<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">دوستت دارم، آه ای زندگیِ معمایی!<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">در تو چه شاد باشم و چه نالان<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">چه شادی به من دهی و چه رنج<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">تو را با خوش‌بختی و شوربختی‌ات دوست می‌دارم!<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">و اگر باید نابودم کنی<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">با درد از تو جدا می‌شوم<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">هم‌چون دوستی از آغوشِ دوست!<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">تا در آتش نبرد بیابم<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">واژه‌ی ذاتِ پُررازت را!<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">تا هزاره‌ها بیاندیشم و زندگی کنم<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">مشت‌مشت بیفشان آن‌چه انباشته‌یی در دست!<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">اگر دیگر شادکامیِ ماندگاری از برایم نداری<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">می‌توانی دردت را به من دهی!<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">*<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-family:&quot;B Baran&quot;; mso-bidi-language:FA">شعر برچیده از کتاب «اینک آن انسان» نوشته‌ی «فردریش نیچه»<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-family:&quot;B Baran&quot;; mso-bidi-language:FA">&nbsp;ترجمه‌ی «بهروز صفدری»<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-family:&quot;B Baran&quot;; mso-bidi-language:FA">ص 181<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font><o:p></o:p></span></b></p> text/html 2019-11-06T18:51:50+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران نقدهای تلگرافی فیلم The Beach Bum 2019 http://senaps.mihanblog.com/post/573 <div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/f/fe/The_Beach_Bum_%282019_poster%29.png/220px-The_Beach_Bum_%282019_poster%29.png" alt=""><b style="text-align: justify;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Compset&quot;;mso-bidi-language:FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></b></div><div style="text-align: center;"> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font color="#ff0000"><b><span dir="LTR" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Compset&quot;;mso-bidi-language:FA">The Beach Bum (2019)</span></b><span dir="RTL"></span></font><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Compset&quot;;mso-bidi-language: FA"><font color="#ff0000"><span dir="RTL"></span> - هارمونی کورین</font><o:p></o:p></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Compset&quot;;mso-bidi-language:FA">فیلمی که قابل پیشنهاد نیست و درست مانند شخصیت اولش کاملا سرخوشانه و بی‌خیال روایت می‌شود؛ نه گره‌ای، نه تعلیقی، نه معمایی! یک چرت و پرت تمام عیار اما از منظر من دوست‌داشتنی که به گمانم فقط برای آنانی گیرایی دارد که می‌دانند اگر به ریش دنیا نخندی باخته‌ای! و این را البته به معنای دقیق کلمه حداقل در برهه‌هایی از زندگی‌شان انجام داده باشند! «ولگرد ساحلی» ماجرای شاعری ساختارشکن است که درست همانند اشعارش زندگی می‌کند! شعرهایی که می‌سراید موبمو زندگی شده‌اند و برآمده از بطنِ لحظات و موقعیت‌هایی است که آن‌ها را تجربه می‌کند. شخصیت اصلی این داستان با نقش‌آفرینی به‌شدت بامزه‌ و دقیق «متیو مک‌کانهی» مرا به یاد «ریچارد براتیگان» می‌انداخت و «جنبش‌ بیت» و حال و هوایی که هنرمندانِ دهه‌ی 60 و 70 میلادی داشته‌اند...ناگفته نماند این فیلمِ کاملا مزخرف رازی در خود دارد که آن را در پس پرده و ظاهر دلقک‌وارش به اکران می‌گذارد: فلسفه‌‌ی عمیقی درباره‌ی زندگی! اینکه یاد بگیری در هر حالتی و با هر امکاناتی که داری از آن دقایقی که در آن به سر می‌بری لذت ببری! از لحظه‌هایت.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Compset&quot;;mso-bidi-language:FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Compset&quot;;mso-bidi-language:FA"><o:p><br></o:p></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Compset&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font><o:p></o:p></span></b></p><br></div> text/html 2019-11-03T02:36:28+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران نقدهای تلگرافی فیلم Angel of Mine 2019 (کیم فرنت) http://senaps.mihanblog.com/post/572 <div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://photo.elcinema.com.s3.amazonaws.com/uploads/_310x310_08497ea1608d161d1e522d2075ea4e83baad95fb701ca1deaa3bd6ab158903a2.jpg" alt=""><span style="font-family: &quot;B Baran&quot;; font-size: 14pt; text-align: justify;">&nbsp;</span></div><div style="text-align: center;"> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font color="#ff0000"><b><span dir="LTR" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Compset&quot;;mso-bidi-language:FA">Angel of Mine (2019)</span></b><span dir="RTL"></span></font><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Compset&quot;;mso-bidi-language: FA"><font color="#ff0000"><span dir="RTL"></span> - کیم فرنت</font><o:p></o:p></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Compset&quot;;mso-bidi-language:FA">اصلا انتظار نداشتم «فرشته‌ی من» چنین اثر تاثیرگذار‌ی باشد. گمان می‌کردم قرار است یک فیلم خیلی پیش‌ پا افتاده ببینم. فضا و لحنش هم با این‌که از همان ابتدا تعلیقی بهمراه دارد اما به گونه‌ای است که تحملش حوصله می‌خواهد و حداقل شخصا این بردباری را اغلب برای کارگردان‌هایی صرف می‌کنم که می‌دانم حرفی برای گفتن دارند. به همین خاطر از همان شروعِ فیلم بیشتر دلم می‌خواست از شر تماشای آن بگذرم. اما فقط بیست دقیقه کافی‌ست که دوام بیاوریم، گرچه بعدش هم دیگر فقط می‌خواهیم از دست آن خلاص بشویم، چرا که ماجرا روی اعصاب می‌رود؛ ولی دیگر کار از کار گذشته و گیر افتاده‌ایم! از کنار موسیقیِ نافذ و تکان‌های بهنگام و فلان و بهمان‌های مطلوب فیلم که بگذریم، انتخاب خانم «نومی راپاس» برای ایفای نقش اول چقدر به‌جا و درست بوده؛ بازیگری که اساسا همدلی با او دشوار است اما این انتخاب وقتی فیلم خاتمه می‌یابد و جایگاهش را در کلیت داستان ارزیابی می‌کنیم، چه سنجیده و درخشان به نظر می‌رسد. در عین حالیکه «راپاس» هم یکی از بهترین بازی‌های خود را ارائه کرده و از پس این نقش به نحو شایسته‌ای برآمده است. «فرشته‌ی من» داستان زنی است که نوزادش را در همان بدو تولد در آتش‌سوزی بیمارستان از دست داده و حالا با این‌که چندسال از آن حادثه می‌گذرد اما نمی‌تواند با مرگش کنار بیاید! قصه آشناست؟! بله! دقیقا! بارها نمونه‌های مشابه این داستان را دیده‌ایم اما واقعیت اینکه فیلم‌نویس «آشنازدایی» را بلد است! آن هم خیلی خوب.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-family: &quot;B Compset&quot;; font-size: 20pt;">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Compset&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font><o:p></o:p></span></b></p><br></div> text/html 2019-10-31T11:51:12+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران نقدهای تلگرافی فیلم‌ Ode To Joy 2019 و «از شر شیطان نجاتمان ده» و «کیک» 2014 http://senaps.mihanblog.com/post/571 <div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://pixhost.icu/avaxhome/fb/98/006a98fb.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font color="#ff0000"><span dir="LTR" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA">Ode To Joy (2019)</span><span dir="RTL"></span></font><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000"><span dir="RTL"></span> - جیسون وینر</font><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA">«سرود شادی» کمدی رمانتیکی است که ایده‌ی فوق‌العاده جالبی دارد: مردی هرگاه احساساتی، به ویژه شاد و خوشحال می‌شود همان لحظه خوابش می‌برد! ولی افسوس که این ایده به خوبی پرداخت نشده، در میانه‌ی داستان خودش را گم و گور می‌کند و از این‌رو موجب می‌شود پرده‌ی دوم آن فاقد انرژیِ لازم باشد. گویا فیلم‌نویس آنقدر از یافتنِ ایده‌اش ذوق‌زده شده که عجولانه شروع به نوشتن و به مرحله‌ی اجرا درآوردنش کرده است؛ بخش‌های بامزه‌ای هم در داستان دیده می‌شود، گرچه این ایده پتانسیل فراوانی برای خلقِ موقعیت‌های بسیار جالب‌تری در خود دارد که از آن بی‌بهره مانده است. اما به هر تقدیر «سرود شادی» برای زمان‌هایی که فقط دلمان می‌خواهد فیلمی تماشا کنیم ولی به موضوعات دیگری فکر کنیم، مناسب است.<o:p></o:p></span></p></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://ww.fushaar.org/wp-content/uploads/2018/10/art-0015351778-x300.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font color="#ff0000"><b><span dir="LTR" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-font-family:&quot;B Lotus&quot;; mso-bidi-language:FA">Deliver us from Evil (2014)</span></b><span dir="RTL"></span></font><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000"><span dir="RTL"></span>- اسکات دریکسون</font><o:p></o:p></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">«از شر شیطان نجاتمان ده» فیلمی است در ژانر ترسناک! «سارچی» افسر پلیس، نماینده‌ی ضمیر خودآگاه است و کشیش کارگزار عالم ماورا (که در روانشناسی جزو حوزه‌ی ناخودآگاهی است)، ناخودآگاهیِ قدرتمندی که بند گسلانده و به منصه ظهور می‌رسد؛ «شیطان» کهن‌الگویی که با کهن‌الگوی «خدا/مسیح» در تقابل است و این جدال به عالم واقع کشانده شده؛ این فیلم اگر از دیدگاه‌های «گوستاو یونگ» مورد تماشا و خوانش قرار بگیرد عالی است، و البته در کل هم فیلم جالب توجه‌ای است.<b>(پیشنهاد می‌شود).<o:p></o:p></b></span></p><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://cdn-static.egybest.net/serve/movies/art-0028517125-x300.jpg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span dir="RTL"></span><font color="#ff0000"><b><span dir="LTR" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-font-family:&quot;B Lotus&quot;; mso-bidi-language:FA">cake (2014)</span></b><span dir="RTL"></span><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-bidi-language:FA"><span dir="RTL"></span> - دانیل بارنز</span></b></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span dir="RTL"></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">یکی رفته است و دیگری مانده! همان قصه‌ی همیشگی؛ یکی رفته است و دیگری باید تاب بیاورد جای خالی‌‌اش را؛ مادری که در تصادف رانندگی فرزند کوچکش از دست رفته و مردی که همسرش خودکشی کرده؛ «کیک» فیلم آهسته‌ای است و در عین غمین بودنش بسیار طناز! «جنیفر آنیستون» آنقدر نقش آدم تصادفی را خوب بازی می‌کند که حین تماشای او بدن‌‌مان درد می‌گیرد.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099"><br></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font><o:p></o:p></span></b></p><br></div> text/html 2019-10-29T21:15:41+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران نقدهای تلگرافی فیلم The Art of Self Defense 2019 (هنر دفاع شخصی) http://senaps.mihanblog.com/post/570 <div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://www.tggeeks.com/wp-content/uploads/2019/07/art_of_defense_contest_t670-e1563347735236.jpg" alt=""><span style="font-family: &quot;B Baran&quot;; font-size: 20pt; text-align: justify;">&nbsp;</span></div><div style="text-align: center;"> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font color="#ff0000"><b><span dir="LTR" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-font-family:&quot;B Baran&quot;; mso-bidi-language:FA">The Art of Self Defense (2019)</span></b><span dir="RTL"></span></font><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000"><span dir="RTL"></span>- رایلی استارنز</font><o:p></o:p></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">زندگی جدی است اما به طرز احمقانه‌ای هم به هزل و شوخی می‌ماند! در پسِ تمام آن حساب و کتاب‌ها و قواعد و اصولی که به ظاهر محکم بنا شده‌اند جریانی مترصد است تا به آنی همه چیز را بهم بریزد و فروپاشاند! آنقدر سریع، آنقدر مضحک، آنقدر بی‌پایه و ابلهانه و نابهنگام که خنده‌ات می‌گیرد؛ خنده‌ای مغموم، درمانده و حیرت‌زده! و خنده‌ای که «هنر دفاع شخصی» از تماشاگرش می‌گیرد به باور من از این جنس است و به گمانم آن‌هایی که با این جنبه از زندگی آشنایی دارند به موقعیت‌های آن واقعا بخندند؛ این فیلم «کمدی سیاهِ» خوش‌ساختی‌ است که شاید باب طبع همه نباشد اما قصه‌ی درست و جالبی دارد و فضایی که هر چه پیش می‌رویم به کابوس شباهت پیدا می‌کند. «جسی آیزنبرگ» متخصص بازی در نقش‌ آدم‌های محافظه‌کار، خوددوست، عصبی و ترسویی است که ناگهان حرکات عجیب و غریبی بر خلاف رفتار سابق‌شان از آن‌ها سر می‌زند؛ در این فیلم هم مانند گذشته به خوبی از پس نقش فردی توسری‌خور و بزدل برآمده است. مضامین قابل بحثی در این اثر یافت می‌شود؛ اما آنچه بیشتر به دید من آمد: به قدرت رسیدن آدم‌های بزدل(به زبان نیچه-دلوزی: واکنش‌گر) است که توان تفکیک ندارند و به محض رسیدن به قدرت دست به عقده‌گشایی می‌زنند؛ نه این‌که رحم داشتن شاخصه‌ی مثبتی باشد اما شعور تفکیک این‌که به چه کسانی نباید رحم کرد و در مورد چه کسانی باید فراموشی و بی‌خیالی لحاظ کرد،مشخصه‌ی انسان‌های والاست! «کیسی» شخصیت اصلی داستان با آن‌که خود گواهی می‌دهد: بیش از آن‌که فردی ترسو باشد، بزدل است. <b>(تماشای آن پیشنهاد می‌شود).<o:p></o:p></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><b><br></b></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font><o:p></o:p></span></b></p><br></div> text/html 2019-10-28T21:11:41+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران نقدهای تلگرافی فیلم Anna 2019 (لوک بسون) http://senaps.mihanblog.com/post/568 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://www.movieart.ch/bilder_xl/anna-movieposter_0_xl.jpg" alt=""></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font color="#ff0000"><b><span dir="LTR" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-font-family:&quot;B Baran&quot;; mso-bidi-language:FA">Anna (2019)</span></b><span dir="RTL"></span><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;; mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-bidi-language:FA"><span dir="RTL"></span>- لوک بسون</span></b></font><b><span dir="LTR" style="font-size:20.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-bidi-font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA"><o:p></o:p></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">باورپذیر نیست این فیلم ساخته‌ی «لوک بسون»، کارگردانی باشد که فیلم فراموش‌ناشدنیِ «لئون:حرفه‌ای» را در کارنامه‌ی خود دارد. بعضی فیلم‌ها از بسکه بد هستند ارزشِ بررسی پیدا می‌کنند، از این لحاظ که دریابیم چه اتفاقی در سر کارگردان افتاده که به چنین فرآورده‌ی ناجوری ختم شده است؛ اما «</span><span dir="LTR" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-font-family:&quot;B Baran&quot;; mso-bidi-language:FA">Anna</span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-ascii-font-family: &quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><span dir="RTL"></span>»(2019) حتی جزو این دسته هم قرار نمی‌گیرد. انگار یک نفر که هیچ استعدادی در فیلم‌نویسی نداشته و همچنین از سازوکار جهان داستان و روش قصه‌گویی هیچی نمی‌دانسته، صرفا با دیدن چند فیلم گمان برده فیلم‌‌نویس خیلی خوبی است و سپس برای نخستین تجربه ذوق‌زده این اثر را نوشته، بعد خودش هم یادش رفته که چنین کاری کرده یا این جو از سرش پریده، آن‌وقت یک نفر دیگر پیدایش شده و آن اثر را موبمو به فیلم مبدل کرده است. تمامیِ حرف‌ها و مضامینی که این فیلم قصد انتقال‌شان را دارد در نهایت علیه خودشان درآمده‌اند! این فیلم شبیه آدم‌هایی است که همه چیز را اشتباه متوجه شده‌اند اما خیال می‌کنند اصل موضوع را دریافته‌اند. به‌راستی متعجب شدم از دیدن نام «لوک بسون» پای آن!<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099"><br></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-ascii-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-hansi-font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font></b><o:p></o:p></span></p> text/html 2019-10-28T20:27:45+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران نقد و بررسی فیلم The Keeper 2018 (فوتبال و زندگی) http://senaps.mihanblog.com/post/567 <div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://www.filmandtvnow.com/wp-content/uploads/2019/02/Screenshot-2019-02-06-at-21.34.32-e1549489001323.png" alt=""></div><div style="text-align: center;"> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font color="#ff0000"><b><span dir="LTR" style="font-size:22.0pt;line-height: 115%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA">The Keeper</span></b><b><span lang="FA" style="font-size:22.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-bidi-language:FA"><o:p></o:p></span></b></font></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:22.0pt;line-height: 115%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">فیلم: دروازه‌بان<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:22.0pt;line-height: 115%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">کارگردان: مارکوس اچ. روزن‌مولر<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:22.0pt;line-height: 115%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">محصول: آلمان، انگلستان 2018<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:22.0pt;line-height: 115%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">*</font></span></b></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="FA" style="font-size:22.0pt;line-height: 115%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#ff0000">فوتبال و زندگی</font><o:p></o:p></span></b></p></div><div style="text-align: center;"><span lang="FA" dir="RTL" style="font-size:20.0pt; line-height:115%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin;mso-ansi-language:EN-US;mso-fareast-language: EN-US;mso-bidi-language:FA"> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><b><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family: &quot;Sakkal Majalla&quot;;mso-bidi-language:FA"><font color="#000099">پیام رنجبران</font><o:p></o:p></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt;line-height:115%;font-family:&quot;Sakkal Majalla&quot;; mso-bidi-language:FA">هیچ ورزش دیگری به اندازه‌ی فوتبال بحث‌برانگیز نیست. هیچ حادثه‌ی دیگری مثل گل زدن تیم محبوب یک هوادار نمی‌تواند موجب شود او بدان‌گونه از جا بپرد و با تمام وجودش فریاد شادی سر بدهد؛ هیچ اتفاقی در زندگی روزمره‌اش باعث نمی‌شود که او در لحظه، این‌ چنین از خود بیخود شود! اما به‌راستی فوتبال چیست؟ این ورزشی که حتی ذهن بسیاری از متفکران و فلاسفه‌ی معاصر را به خود مشغول کرده است و فوتبال را خودِ زندگی خوانده‌اند، بعضی آن را فراتر از زندگی می‌دانند، و عده‌ای می‌گویند فوتبال درام زندگی را بازنمایی می‌کند. برخی به نوعی احساسات والا و متعالی در پس واکنش‌های فوتبال‌دوستان اشاره‌ کرده‌اند، حتی مشابهت‌هایی میان این نوع احساسات با احساسات دینی قائل شده‌اند و استادیوم‌ها را به معابد و زیارتگاه‌ها عصر جدید تشبیه کرده‌اند؛ شخصاً شاید همه‌ی تورتمنت‌ها و مسابقات فوتبال را دنبال نکنم اما از وقتی که خودم را به خاطر می‌آورم هر چهار سال یک‌بار مسابقات جام‌جهانی را تماشا کرده‌ام و حتی یک دوره را هم از دست نداده‌ام و هر بار که دوستی درباره‌ی فوتبال یا علت علاقه‌ام به این ورزش می‌پرسد فقط یک واژه در ذهنم حاضر می‌شود:«زیبا»! چرا که هر بار جلوی تلویزیون به تماشای آن نشسته‌ام این گزاره بارها در ذهنم تکرار می‌شود:«چقدر زیباست!». به ویژه وقتی تیم‌های مورد علاقه‌ات در زمین حضور داشته باشند. اما به نظر، علت مقبولیت و فصل مشترکی که تمامی طرفداران فراوان این ورزش در سراسر دنیا را به یکدیگر مرتبط می‌کند همان تشابهات فوتبال با درام زندگی باشد. آن‌ها قلب‌های‌شان برای تیم‌های محبوب‌شان می‌تپد، با یکدیگر به رقابت می‌پردازند، برای هم کُری می‌خوانند، اما آنچه در پس همه‌ی این‌ها وجود دارد علاقه‌شان به فوتبال است، آن‌ها به فوتبال عشق می‌ورزند چرا که انسان‌ها زندگی را دوست می‌دارند و فوتبالِ خود زندگی‌ست و این علاقه و توافق جمعی بر روی فوتبال از مرزها عبور می‌کند؛ بدین‌سان که یک ملت به تیم‌‌های ملی کشورهای دیگر و حتی تیم‌های باشگاهی‌شان علاقه‌ی پر شور و حرارتی نشان می‌دهند. می‌خواهم بگویم فوتبال نیز به مثابه‌ی هنر قلب‌های مردم دنیا را به یکدیگر نزدیک می‌کند. <o:p></o:p></span></p><b></b></span></div> text/html 2019-10-27T16:21:24+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران رمان گرگ بیابان هرمان هسه (روایتگر زندگی باطنی) http://senaps.mihanblog.com/post/565 <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><a href="https://taaghche.com/book/63218/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%80-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B3%DB%B5-%D9%80-%D9%85%D9%87%D8%B1-%DB%B9%DB%B8" target="" title="">این نوشته‌ام، مهر 98 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!</a></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://i.gr-assets.com/images/S/compressed.photo.goodreads.com/books/1526713906l/3355567.jpg" alt=""></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><br></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 150%;"><font color="#ff0000" style="" face="Mihan-Nassim">درباره‌ی «هرمان هسه»<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 150%;"><font color="#ff0000" face="Mihan-Nassim">به بهانه‌ی رمان «گرگ بیابان»<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 150%;"><font color="#ff0000" face="Mihan-Nassim">ترجمه: کیکاوس جهانداری<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 150%;"><font color="#ff0000" face="Mihan-Nassim">*<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 150%;"><font color="#ff0000" style=""><font face="Mihan-Nassim">روایتگر زندگیِ باطنی</font><font face="B Lotus"><o:p></o:p></font></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><b><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 150%;"><font color="#000099" style="" face="Mihan-Nassim">پیام رنجبران</font><font face="B Lotus"><o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 150%;"><font face="Mihan-Nassim">«هرمان هسه» نویسنده‌ی شگفت‌انگیزی است که دو «زندگی‌نامه» دارد! یکی از این زندگی‌نامه‌ها مانند دیگر مردمان در زمان تقویمی و توالیِ زنجیره‌وار تاریخ قابل تعریف است و از اینرو می‌توانیم درباره‌اش بگوییم: وی سال 1877 در آلمان متولد شد، از طریق کتابخانه‌ی پدربزرگش با جهان کتاب‌ها و ادبیات آشنا شد، توسط پدر و مادرش که در هندوستان مبلغان مذهبی بودند با تفکرات فلسفی هند و جهان‌بینی شرق درآمیخت؛ در پانزده‌ سالگی به دلیل روحیه‌‌ی حساس و شکننده‌اش و در اعتراض به نابرابری‌های جامعه و تضادهای درونی‌‌‌ که با پدر و مادرش داشت، از مدرسه‌ی کلیسایی «ماول‌برون» گریخت و بعدتر دچارِ آنچنان افسردگیِ حادی شد که خانواده‌اش گمان می‌بردند «جن‌زده» شده، به همین خاطر او را تحت‌نظر یک «جن‌گیر مدرن»(!) گذاشتند که سرانجامش اقدام به خودکشی «هرمان»‌ جوان بود؛ سپس او را به آسایشگاه مخصوص بچه‌های ناتوان ذهنی سپردند. آن‌ها تقریبا هر گونه حدسی درباره‌ی احوالات او می‌زدند جز این‌که این فرد یک نابغه است. بعدها وقتی «هرمان» از چنگ این قضایا جان سالم به در بُرد به شغل‌های مختلفی از قبیل ساعت‌سازی، باغبانی و کتاب‌فروشی پرداخت. او نقاشی می‌کشید و شعر می‌سرود تا به این نتیجه رسید که فقط می‌باید «نویسنده» باشد. در نهایت وی که به سبب مشکلات سیاسی مجبور به مهاجرت از کشورش آلمان به سوئیس شده بود در سال 1946، به‌خاطر «قدرت اعجاب‌انگیز نویسندگی، شکوفایی اندیشه و شجاعت ژرف در بیان اندیشه‌های انسان‌مدارانه و سبک عالی نگارش» موفق به دریافت جایزه‌ی «نوبل» ادبیات شد. «هرمان هسه» نویسنده‌ای است که به‌راستی می‌باید او را در زمره نویسندگانی قرار داد که با تمام وجود دغدغه‌ی رعایت حقوق «انسان» را داشت و همچنین در جهت حل مشکلات فکری و بحران‌هایی چون «پوچی» و فقدان معنا که وبالِ گردنِ زندگی انسان معاصر است جهد و کوشش فراوان کرد. <span style="color: red;">اما زندگی‌نامه‌ی دیگر او در ظرف زمان تقویمی و یومیه نمی‌گنجد و خبر از یک زندگی عمیق درونی می‌دهد که برای شرح آن فقط باید واقعیت زمان و مکان دیگری را مفروض گرفت. اگر زمان تقویمی، زمان جسم است و بر حسب کمیت پایه‌گذاری شده است، این زمان، زمانی انفسی(روانی) است. زمانی کیفی که در آن گذشته و حال و آینده در یک نقطه با هم تلاقی می‌کنند. در اینجا رخدادها می‌توانند جای خود را تغییر بدهند.</span> بر این اساس آدم‌هایی که در زمان‌های تاریخی متفاوت از هم زندگی می‌کرده‌اند، می‌توانند به ملاقات هم بروند. این افراد که بیشترشان، از برجسته‌ترین انسان‌هایی هستند که تا به حال گام به عرصه وجود نهاده‌اند، توالی زمانی را می‌شکنند و با یکدیگر دیدار می‌کنند. «هرمان هسه» داستانی دارد با عنوان «سلوک به سوی صبح» که از منظر کارشناسان و منتقدان خودزندگی‌نامه‌‌اش تلقی می‌شود که او در آن اثر به این سوی متفاوت از زندگی‌اش پرداخته است. روایتی که شرح سلوک درونی‌‌ اوست و توصیف جلساتی که در آن‌ها حضور به هم می‌رسانده است. جلساتی که جالب اینجاست بزرگانی چون زرتشت، افلاطون، لائوتسه و موتسارت و...نیز در آن شرکت جسته و به ملاقات دیگر اعضا می‌آیند. باری <span style="color: red;">بدین‌سان ما با نویسنده‌ای روبرو هستیم که علاوه بر شناخت دقیق واقعیتِ واقعی زندگی، درک حوادث و مسیر تاریخ معاصرش-از جمله پیش‌بینی‌ جنگ‌ بزرگ جهانی دوم- و همچنین فهم وضع و حال انسان‌های پیرامونش، به درک «عالم خیال» نیز جهت اندیشیدن مجهز است. البته لازم به ذکر است منظور از این «خیال» آن نیست که اغلب آنرا مترادف با توهم و موهومات می‌گیرند، بلکه ساحت واسطه‌ای است میان «عالم عقلی محض» و «عالم مادی». همان عالمی که به نوعی می‌توانیم آن‌را معادل با «اقلیم هشتم» سهروردی یا «عالم مُثل» افلاطونی بخوانیم. ساحتی که به گفته‌ی «ابن عربی» «مراتب فروتر و مراتب برتر عالم به هم می‌رسند»</span> و فهم آن به «خودشناسی» و در نهایت «خداشناسی» منتهی می‌شود. اما حالا که می‌گوییم «خود»، پای ضمایر «خودآگاه و ناخودآگاه» نیز به ماجرا کشیده می‌شود و در پی‌‌اش متفکر برجسته‌ی دیگری یعنی «کارل گوستاو یونگ»، چرا که می‌توانیم به نوعی این ساحت را مرادف با همان الگوهای «ضمیر ناخودآگاه فردی و جمعی» او بگیریم؛ و ناگفته پیداست هر چه فرد درباره‌ی ضمایر خویش و لایه‌های ذهنی‌اش از قبیل «خودآگاه و ناخودآگاه» بیشتر بداند، بالطبع نسبت به «خود» شناخت بیشتری به دست می‌آورد و در پی‌اش با زندگی به نحو بهتری مواجه می‌شود. <span style="color: red;">اما آنچه رفت در واقع «کلید درک» داستان‌های «هرمان هسه» این نویسنده‌ی شاخص آلمانی است و این‌که در داستان‌هایش چه اتفاقاتی و در کجا و در چه موقعیتی در حال رخ دادن است: یعنی با در نظر گرفتن «عالم خیال» و شیوه‌های خیال‌ورزی، غوطه خوردن در سطوح متفاوت آگاهی و نفوذ در عمق ضمیر ناخودآگاه آدمی. <o:p></o:p></span></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 150%;"><font face="Mihan-Nassim">«هرمان هسه» نویسنده‌ای است که خواننده‌اش را با «زندگی باطنی» آدمی و دیگر جنبه‌ها و ابعاد قدرتمند وجودی‌ انسان آشنا می‌سازد. اما یکی از مهم‌ترین آثار این نویسنده رمان «گرگ بیابان» است که در سال 1926 به رشته تحریر درآمده است. از آن سنخ آثاری که همانند دیگر نوشته‌های «هسه»، مشمول گذشت زمان نمی‌شود و درست مانند اندیشه‌های جاری و ساری نویسنده‌اش در طول تاریخ حرکت می‌کند و همیشه تازه است. شخصیت اصلی این رمان که مردی پنجاه ساله به اسم «هاری هالر» ملقب به «گرگ بیابان» است، یکی از جالب‌ترین شخصیت‌های داستانی و البته پیچیده‌ترین‌های آن‌هاست. او فردی است که با خودش، زندگی‌اش و هر چه که او را در برگرفته از جمله جامعه‌ی پیرامونش مشکل دارد. مردی که درباره‌ی او در داستان آمده است:«رنج‌کش بود، مردی که عمیقاً و علی‌الدوام رنج می‌برد...بیماری این مرد رنج‌کش ناشی از علل طبیعی و بدنی نیست، بلکه معلول آنست که استعدادهای سرشار او با قوایش هم‌آهنگی ندارد...هالر در عالم رنج کشیدن از نوابغ است»(ص 47). مردی که نیمی انسان است و نیمی گرگ و این دو نیمه مدام با هم در حال مجادله‌اند؛ از سویی رو به عالم بزرگ و لایزال دارد و از سوی دیگر خودش و فضای پیرامونش مدام او را در هم می‌کوبد و می‌شکند. اما به این منوال «هاری» آنقدر رنج می‌برد که راه دیگری جز خودکشی به ذهنش نمی‌رسد و درست در همان وقتی که برای انجام این کار به سمت خانه‌اش می‌رود در میکده‌ای،‌ زنی به نام «هرمینه» با او شروع به گفت‌وگو می‌کند. «هرمینه» از تمامی چم و خم‌های «هاری» مطلع است و همین‌طور از رنجی که می‌برد. او «هاری» را به همراه خودش به هزارتوی‌های درونی‌ِ «هاری» و عمیق‌ترین لایه‌های ذهنی‌اش می‌برد. «هاری» می‌بایست چیزهایی را به چشم خود ببیند! به باور من «هرمینه» همان «سوفیای جاویدان» و خردمندی است که اغلب در داستان‌هایی ظاهر می‌شود که شخصیت اصلی دست به سفری درونی و کشف و شهود می‌زند؛ همین‌طور در متون کهن و اساطیری، روایات عرفانی و مکاشفه‌های عرفا این شخصیت که به نوعی همان «آنیما»ی «یونگ» است، دیده می‌شود. «هرمان هسه» درباره‌ی داستان‌هایش می‌گوید:«تمام این داستان‌ها مربوط به خود من بودند، بازتابی از راهی که در پیش گرفته بودم، از رویاها و آرزوهای پنهانم و از رنج تلخم». می‌خواهم بگویم راهکارهایی که «هرمینه» در اختیار «هاری» برای ادامه‌ی حیات می‌گذارد در واقع از زبان «هسه» برای «گرگ‌های بیابان» بیان می‌شود. مسیری که می‌باید طی کنند تا نیمه‌ی انسانی و نیمه‌ی گرگی‌شان در آن ساحت متعالی که اضداد برطرف می‌شوند به اتحاد برسد. او برای این طی طریق که در رابطه‌ی مستقیم با زندگی نیز هست سفارش‌هایی می‌کند از جمله این‌که در عین حالیکه زندگی جدی گرفته می‌شود نباید از نگاه شوخ غافل شد و از آن مهم‌تر اهتمام به «خندیدن»! و به نحوی بر این مساله تاکید دارد که آدمی به یاد آن فیلسوف خنده‌زن یعنی «فردریش نیچه» می‌افتد که می‌گوید:«آن‌که بر فرازِ بلندترین کوه رفته باشد، خنده می‌زند بر همه‌ی نمایش‌های غمناک و جدی بودن‌های غمناک». آیا «هاری هالر» ملقب به «گرگ بیابان» در این مسیر پیروز می‌شود؟ پایان‌بندی این رمان جزو نقاط عطف داستان است!<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:JasmineUPC; mso-hansi-font-family:JasmineUPC;mso-bidi-language:FA"><br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:JasmineUPC; mso-hansi-font-family:JasmineUPC;mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099"><br></font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:JasmineUPC; mso-hansi-font-family:JasmineUPC;mso-bidi-language:FA"><b><font color="#000099">پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)</font></b></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;B Lotus&quot;;mso-ascii-font-family:JasmineUPC; mso-hansi-font-family:JasmineUPC;mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: 150%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><a href="http://senaps.mihanblog.com/post/558" target="" title="">نگاهی به «سلوک به سوی صبح» هرمان هسه(اینجا)</a></p> text/html 2019-10-22T19:17:41+01:00 senaps.mihanblog.com پیام رنجبران نقدهای تلگرافی Midsommar 2019 و... http://senaps.mihanblog.com/post/564 <div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://images.squarespace-cdn.com/content/54e310f0e4b0f4a6ba3ac899/1562690040966-S72XA60ZE0G4ZPDJKR47/65581464_10157282617334761_7337520002477588480_n.jpg?content-type=image%2Fjpeg" alt=""></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;line-height:150%;direction: rtl;unicode-bidi:embed"><br></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;line-height:150%;direction: rtl;unicode-bidi:embed"><font face="Mihan-Nassim"><font color="#ff0000"><span dir="LTR" style="font-size:20.0pt;line-height:150%; mso-bidi-font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">Midsommar(2019)</span><span dir="RTL"></span></font><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 150%;"><font color="#ff0000"><span dir="RTL"></span> - آری آستر</font><o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 150%;"><font face="Mihan-Nassim">کارگردانی و تدوین فیلم عالی‌ست، حتی روابط مابین شخصیت‌های داستان هم در فیلمنامه به خوبی چیده شده است؛ «میدسامر» تداعی‌کننده‌ی فیلم «مرد حصیری»(2006) است؛ اما رویهمرفته فیلمی حوصله‌سربر و کلافه‌کننده است؛ نمادبازی‌های فیلم و ترسیم جهانی اسطوره‌ای هم بیشتر به آن وجهی متظاهرانه بخشیده و «عمیق‌نما». ایراد کار کجاست؟ «ژانر!»؛ تلفیق و پیوند ژانرهای این فیلم مابین «هنری» (از نوع خاص) و «ترسناک» آن‌سان که بایست اتفاق نیفتاده. «رابرت مک‌کی» راست می‌گوید وقتی از فیلم‌نویس می‌خواهد حتما تکلیف خود را با ژانر فیلمش مشخص کند.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 150%;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://a.ltrbxd.com/resized/film-poster/4/2/4/2/2/4/424224-303-0-230-0-345-crop.jpg?k=ac9eaf8c94" alt=""></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font face="Mihan-Nassim"><font color="#ff0000"><span dir="LTR" style="font-size:20.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Baran&quot;; mso-bidi-language:FA">303 (2018)</span><span dir="RTL"></span></font><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 150%;"><font color="#ff0000"><span dir="RTL"></span>- هانس وینگارتنر</font><o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 150%;"><font face="Mihan-Nassim">«303» یادآور و تحت‌تاثیر فیلمِ «پیش از طلوع»(1995) و دنباله‌هایش است؛ عاشقانه‌ای به شدت گرم و شیرین. اثرِ موفقی که به روابط عاشقانه از مناظر مختلف نگاه می‌کند و بدان می‌پردازد و در تعریف مستند و انسانی این روابط در دنیای امروز بسیار مفید به فایده و شایسته است. (<b>تماشای آن پیشنهاد می‌شود</b>).<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://i.pinimg.com/236x/58/b5/e6/58b5e6480ed5319837e4a7e93710a2e1--the-lake-house-romantic-movies.jpg" alt=""></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font face="Mihan-Nassim"><font color="#ff0000"><span dir="LTR" style="font-size:20.0pt; line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;B Baran&quot;;mso-bidi-language:FA">-The Lake House(2006)</span><span dir="RTL"></span></font><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 150%;"><font color="#ff0000"><span dir="RTL"></span> آلخاندرو اگرستی</font><o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size: 20pt; line-height: 150%;"><font face="Mihan-Nassim">این هم یک عاشقانه‌ی دیگر اما با یک ایده‌ی به شدت بکر و جالب توجه! همکاری مجدد «کیانو ریوز» و «ساندرا بولاک» در نقش شخصیت‌های اصلی فیلم، خیلی خوب از آب درآمده است. فیلمی که جنسِ عشقِ آن و شکلش به داستان‌های کلاسیک نزدیک است اما چیدمان نویی دارد. چقدر زیبا عشق به نمایش درآورده شده، به آن حلاوت بخشیده و ارزش‌های انسانی‌اش را گوشزد می‌کنند.(</font><b style=""><font face="Mihan-Nassim">پیشنهاد می‌شود).</font><font face="B Baran"><o:p></o:p></font></b></span></p><br></div>