Secret Ingredient

جز‌ء مخفی

*


ماجرایی دردناک و خنده‌دار


پیام رنجبران


«جزء مخفی» پنجمین فیلم بلند «گیورس استاورسکی» اهل مقدونیه متولد 1978 است که علاوه بر کارگردانی، فیلمنامه می‌نویسد، موزیک ویدئوهایی برای هنرمندان مقدونی می‌سازد، دستی در تبلیغات تجاری داشته و همچنین مسئولیت انتخاب موسیقی و صداگذاری آثار سینمایی مختلف را بر عهده دارد. فیلم «جزء مخفی» ماجرایش دردناک اما خیلی خنده‌دار است، شوخی‌های کلامی و موقعیت‌های فوق‌العاده بامزه‌ای دارد، هر چند دقیقه یکبار حتما صدای قهقهه‌ی تماشاگران در سالن شنیده می‌شود و گاهی هم پی‌در‌پی که البته بازیگرانش نیز به خوبی از پس نقشی که به آنان محول شده برآمده‌اند. «وله» مکانیک سی‌و‌چندساله‌ با نقش‌آفرینی عالی «بلاجوج وزلینف» در ایستگاه راه‌آهن کار می‌کند، او که به دلیل رکود شدید اقتصادی سال‌های اخیر کشور مقدونیه و حقوق‌های عقب‌افتاده با بی‌پولی دست‌وپنجه نرم می‌کند پدرش نیز به سرطان ریه مبتلاست و قیمت داروها مدام بالا می‌رود. «وله» برای تهیه‌ی داروهای پدر و بهبود حالش دست به هرکاری می‌زند اما بی‌فایده است تا اینکه بسته‌ای پر از مواد مخدر پیدا می‌کند که توسط قاچاقچیان در قطار جاسازی شده است. او پس از کش‌و‌قوس‌هایی تصمیم می‌گیرد برای آرام شدن درد پدر با «ماریجوانا»های داخل بسته کیک درست کند و به خوردش دهد! در ادامه و در عین ناباوری اتفاق عجیبی می‌افتد، واقعه‌ای که به مرور در گوش همه‌ی مردمان بیمار شهر نیز می‌پیچد. بر حسب اتفاق من این فیلم را دوبار در جشنواره دیدم، واقع این‌که نخستین بار با این‌که فیلم نشان از کاری درست و حسابی می‌داد و برایم جالب بود اما قسمت‌هایی از اثر مخدوش و سوال‌هایی در ذهن بوجود می‌آمد که به نظرم بی‌پاسخ می‌ماند و با کلیت فیلم و کارگردانی که توانایی تعریف چنین قصه‌ی گیرایی دارد جور نبود، مثلاً همکار «وله» چرا و چطور در ایستگاه راه‌آهن کتک خورد؟ انگار تکلیف بعضی از داستان‌های فرعی و گره‌های فیلم روشن نمی‌شد که موجب آسیب جدی به کیفیت‌اش شده بود! بار دوم که اثر را دیدم، گویا قسمت‌هایی از فیلم در جشنواره دچار سانسور و ممیزی شده است.



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم جزء مخفی کارگردان گیورس استاورسکی ، نقد فیلم Secret Ingredient ، نگاهی به فیلم‌های جشنواره فجر 97 ، نقد فیلم دولتوف DOVLATOV ، نقد فیلم انقلاب خاموش The silent Revolution ، نقد فیلم aga برنده جشنواره فجر ، کتابهایی که باید بخوانیم ،

این مطلب پیش‌تر در «کافه نقد» و ماهنامه‌ی «صدبرگ» منتشر شده!



سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری


نویسنده و کارگردان

مارتین مک‌دونا

 بازیگران

فرانسیس مک‌دورمند، وودی هارلسون، سم راکول،

جان هاکس، پیتر دینکلیج

موسیقی: کارتر برول

تاریخ انتشار: سپتامبر 2017

 *

خشمِ سرخورده‌یِ ناچار

 

پیام رنجبران

 

یحتمل فلاسفه‌‌ی زیادی به این موضوع فکر کرده‌اند، شاید هم نیاز نیست حتماً فیلسوف باشیم، فقط کافی‌ست یک رده نسبت به سایر موجودات تکامل یافته‌تر باشیم آن‌وقت ممکن است وقتی شاهد جنایتی بوده‌ایم یا به گوش‌مان رسیده- مثلاً آزار و اذیت و سوءاستفاده از کودک یا نوجوانی- برای‌مان این پرسش پیش آمده باشد ما آدم‌ها دقیقاً چه هستیم؟ بعد نفس‌مان بیخ گلوی‌مان یخ زده و خواسته‌ایم برای جلوگیری از پیش‌آمدن چنین شناعتی، که بی‌گمان منجر به فنا رفتن روح و روان قربانیان می‌گردد چاره‌ای بیندیشیم! حتماً نیاز نیست فیلسوف باشیم تا بپرسیم ما آدم‌ها در حق همدیگر چه می‌کنیم؟ علت این بلاهایی که به سر هم می‌آوریم چیست؟ بعد شاید دنبال مقصر گشته‌ایم، درست مانند کارکتر مادرِ فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» که وقتی دختر نوجوانش مورد آزار قرار گرفته و سپس جسدش جزغاله شده، حق دارد دنبال مقصر باشد! حق دارد خشمگین باشد، حق دارد دنبال پیدا شدن مجرم و مجازاتش باشد؛ نخستین مجرایی نیز که در جوامع انسانی برای ستاندن داد به ذهن آدمی‌ می‌رسد قانون است، اما وقتی تا مدت‌ها پاسخ نمی‌گیرد پس سه بیلبورد بر جاده‌ای اجاره می‌کند، بر پس‌زمینه‌ی به رنگ خون‌شان با حروف درشت درج می‌کند «تجاوز در حالی که جان می‌داد»، «خبری از دستگیری نیست»، بعد رئیس پلیس شهر را مورد خطاب قرار می‌دهد:«واقعاً چرا، رئیس ویلوبی؟» حالا شب‌هنگام وقتی کارگران مشغول نصب بیلبوردها هستند پلیس سر برسد و بعد از بگو‌مگویی با نصابِ رنگین‌پوست تهدید کند:«می‌تونم بابت خالی‌کردن سطل رنگ روی چمن‌ها و آسیب زدن به محیط زیست بازداشتت کنم!» طنز تلخی شکل می‌گیرد، عواطف دوگانه‌ای، نمی‌دانی باید بخندی یا گریه کنی؟ دختر نوجوانی مورد ظلم بی‌اندازه‌ای قرار گرفته، اما مجرم آزاد است و به ریشِ همه‌‌ی ما می‌خندد، در این هیری‌ویری سلامتی چمن‌ها به خطر افتاده؟! حالا اگر «رئیس ویلوبی» با بازی چشمگیر «وودی هارلسون» مرد خوبی باشد و همه‌ی شهر دوست‌اش داشته باشند چه؟ حالا اگر بیمار باشد و در آستانه‌ی مرگ؟ حالا اگر پیدا کردن مجرم غیرممکن شده باشد؟ نه، دیگر التیامی نیست چرا که «خشم» چونان گردابی به هم پیچیده؛ بازی شروع شده و قطعه‌ی نخست «دومینو» بر دیگری افتاده. نویسنده- کارگردان فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» آقای «مارتین مک‌دونا» که عمده شهرت‌اش بابت نمایشنامه‌هایش است تا جایی که مهم‌ترین نمایش‌نامه‌نویس زنده‌ی ایرلند می‌خوانندش، پیش از «سه بیلبورد...» دو اثر سینمایی دیگر نیز در کارنامه‌اش دارد، «هفت روانی» و فیلم به یاد ماندنی‌ی «در بروژ». آثارش سرشار از دیالوگ‌های محکم و درخشان، و شخصیت‌های عاصی‌اش گونه‌ای از خشم سرخورده در خودشان دارند که برای خلاصی هیچ‌ کاری از دست‌شان برنمی‌آید، دسته‌ای دیگر علاوه بر این خشم سرخورده‌ی ناچار، با گونه‌ای از بلاهت معصومانه و بدوی در وجودشان به دنیا آمده‌اند. شخصیت‌هایی که باید ازشان بدمان بیاید اما دوست‌شان داریم، حتا از اینکه چرا و چگونه در این موقعیت گیر افتاده‌اند بی‌خبرند، له و لورده می‌شوند و می‌خواهند تلافی‌اش دربیاورند، به در و دیوار می‌زنند، می‌گریزند و حمله می‌برند، موجودات رقت‌آوری که انگار خلق شده‌اند تا به یادمان بیاورند همه‌ی ما گیر افتاده‌اییم، راستی باید یقه‌ی کی بگیریم؟ «مارتین مک‌دونا» فیلم‌نامه‌ی مرتبی نوشته؛ جذاب، فکورانه و گیرا. ساختارش به قطعات دومینویی می‌ماند که دایره‌وار، گرد هم چیده شده‌ و شبکه‌ای تشکیل داده‌اند- ما افتادن نخستین قطعه را نمی‌بینیم، یعنی اتفاق شومی که پیش‌تر حادث شده و ما آن‌را ندیده‌ایم ولی شاهدی هستیم بر معلول آن و بروز خشمی تا نهایت و سپس عواقب‌‌‌‌اش. نصب بیلبوردها بر جاده در واقع افتادن قطعه‌ی دوم است و سپس کل شبکه و شاخه‌ها که زیر سایه‌ی سنگین آن اتفاق درگیر می‌شوند. انگار همه‌ی کارکترهای فیلم، همه‌ی آدم‌هایش در مقابل نیرویی ایستادگی‌ناپذیر و فراتر از کنترل خودشان صف کشیده‌اند؛ مقابل خشم و عصبانیتی که حالا آنقدر به نیرویی بزرگ مبدل شده که به‌‌سان هیولایی ماورایی و ناشناخته هر کدام‌شان را به گوشه‌‌ی رینگ می‌راند؛ آدم‌ها در تقابل با نیرویی که حالا بر روان‌شان مسلط شده عاجزند. جایی در فیلم می‌گوید:«عصبانیت، عصبانیت بزرگتری تولید می‌کند» و گویی این هیولا همان عصبانیتی‌ست‌ که از جایی آغاز و اینک آنقدر پروار شده که همه را زیر چکمه‌های خود لگد‌کوب می‌کند. نقش‌آفرینی‌ها، هنرپیشگان فیلم جملگی تحسین‌برانگیز‌اند. بانو «فرانسیس مک‌دورمند» در نقش مادری دردمند، یکی از بهترین‌ بازی‌هایش را به نمایش گذارده. «سم راکول» نقش پلیس خنگ با گرایشات نژادپرستانه را به خوبی و بامزه درآورده. «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» فیلمی‌ست قوی و موثر که مجموعه‌ای از احساسات دوگانه‌ را در آدمی برمی‌انگیزاند؛ شاید شاهکار نباشد، اما از بهترین‌های سال 2017 است و پس از تماشا به سادگی فراموش نخواهد شد.

 

 


 

پی‌نگار:

این متن پیش از مراسم اسکارِ امسال (2018) نوشته شده، بانو «فرانسیس مک‌دورمند» و آقای «سم راکول» در مراسم امسال، جایزه‌ی اسکار بازیگری را بابت بازی در همین فیلم به خود اختصاص دادند.

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» نوشته‌ی «ایشی گورو» (اینجا)

 

نقد کتاب: سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه (اینجا)


برچسب ها: نقد فیلم: سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری ، نقد سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری ، نقد Three Billboards Outside Ebbing Missouri ، فرانسیس مک دورمند اسکار 2018 ، سم راکول اسکار 2018 ، وودی هارلسون اسکار 2018 ، خشم سینما فلسفه ،

سه شنبه 16 شهریور 1395

نقد فیلم «من» به کارگردانی سهیل بیرقی

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای سینمایی‌ام در مطبوعات ،

                    این نقد مورخه 16/6/95 اینجا روزنامه فرهیختگان منتشر شده است.

فیلم «من» 

نویسنده و کارگردان: سهیل بیرقی

بازیگران:

لیلا حاتمی

امیرجدیدی

بهنوش بختیاری

مانی حقیقی

موسیقی متن:کارن همایونفر

مشاور کارگردان: عبدالرضا کاهانی

...............


من نه منم!


شاید اگر بگوییم شخصیت‌ اول فیلم «من» نخستین ساخته بلند «سهیل بیرقی» کسی نیست جز آهنگسازش یعنی «کارن همایونفر» با خلق یک موسیقی متن عمیق و درونی،سخن به گزافه نگفته باشیم.این قطعات که بی‌شباهت به آثار گروه ژاپنی «مونو» نیست،در ژانر «پست-راک» به خوبی در بطن و لابلای تصاویر و روایت فیلم تنیده شده و نقش کارکردی مفید و عمده‌ای در جهت شخصیت‌پردازی «آذر» قهرمان فیلم داشته است.بی‌گمان انتخاب این ژانر از موسیقی که برای انتقال مفاهیم عمیق و ناشناخته درونی انسان سبکی غنی و موثر محسوب می‌شود،در فیلم «من» برای انتقال موفق حس جاری مضمون و تم مرکزی فیلم و تاثیرش بر مخاطب،گزینه صحیح و بجایی بوده است.قطعات این موسیقی،طی فیلم و در تقابل مناسب با شخصیت «آذر» تاثیر بسزایی دارد،برای لمس و درک و نفوذ در احساسات ناشناخته او.

اما مروری داشته باشیم به روایت فیلم «من».

«آذر» با نقش‌آفرینی شایسته «لیلا حاتمی» به ظاهر زنی است بزهکار و قانون‌گریز که انگار در گود موقعیت‌هایی دراماتیک و پر از کشمکش و لج‌بازی با مردان پرتاب شده است.فیلمساز در بیان خلاصه داستان فیلمش فقط به این جمله اکتفا کرده:«ما رو نرقصون آذر!»اما این تمام ماجرای «آذر» نیست.«بیرقی»جهت تمرکز بر پویش و نشان‌دادن نیازهای درونی «آذر» از الگوی روایی«شخصیت محور» برای تعریف ماجرایش بهره برده است.در این الگو سازوکار پیرنگ به اندازه شخصیت مهم نیست و معمولا ضرباهنگ کندتری دارد و گیرایی فیلم بر حسب ساخت کارکترهای جذاب و پیچیده‌ و دیالوگ‌های هوشمندانه‌ای است،که به خودی خود موجب کشش و تاثیرگذاری و درگیری مخاطب با فیلم می‌شوند.جست و جوی قهرمان فیلم در یک مسیر دایره‌ای از نقطه‌ای شروع می‌شود و اغلب در همان نقطه‌ی آغاز، تمام می‌شود،و در این طی طریق،قهرمان ممکن است دچار پالایش یا تغییرات بنیادی روحی و روانی و اخلاقی بشود یا نه! همچنان همان بماند که بوده.در اولین صحنه فیلم ما «آذر» را می بینیم که در یک اتاق با مرد مجهول‌الهویه‌ای که در تصویر دیده نمی‌شود،گفت‌وگو می‌کند-و قطعیتی برای تشخیص هویت این مصاحبه‌کننده با آذر وجود ندارد! همچنین در پایان نیز سیر ماجرا به همین اتاق ختم می‌شود-اتاقی که با لحن و اتمسفرِ غیرعادی و هجو فیلم،بیشتر شبیه به فضایی خیالی و استعاری و ناکجاست و ما را دچار گمانه‌زنی می‌کند-این پایان بندی ممکن است در نگاه نخست برای تماشاگر علاوه بر ابهام با یک سوال جامانده در ذهنش تمام شود،یعنی ماهیت «آذر» چیست؟!

این ابهام و سوال بی‌پاسخ با توجه به ساختار منسجم و منطقی که فیلمساز -خود یا ناخودآگاه- برای طراحی اثرش تعبیه کرده به نوعی توجیه‌پذیر و حتی می‌توان گفت الزامی است.ابهام و سوالی که در بیننده کنجکاو باعث تامل و همچنین ادامه‌ حیات فیلم در ذهنش می‌شود،تا او بار دیگر کلیت فیلم را مورد مداقه قرار بدهد.در مرور مجدد با شخصیتی چندپاره روبرو می‌شویم! زنی به ظاهر خشن اما شکننده و ترسو که تبحری در نواختن ساز ندارد ولی معلم موسیقی است و از سوی دیگر،همه فن حریفی است که در اغلب موقعیت‌ها بصورت یک اَبرزن خلافکار دیده می‌شود.او با لجاجتی تمام‌ناشدنی و گاهی به شکل هجو‌گونه‌ای از پس موقعیت‌ها و کارهای دشواری که به او محول می شود،برمی‌آید و انگار ناکامی برای او معنایی ندارد،و این نکته در تضاد آشکاری با تن‌دادن و اظهار «خستگی» آذر در پایان‌بندی داستان است و راهی شدنش با پای خود به اتاق «مبهم» آخر؛تو گویی این «خستگی» یک کلافگی ا‌ست،برآمده از حالت و فضای روانیِ پریشان او.حال مجددا وجود ابهام آخر،عامل محرک جهت طرح و راهگشایی برای جستجوی پاسخ به این سوال ماست،ماهیت «آذر»(من) چیست؟! با نگاهی به موقعیت‌های داستان و نحوه برقراری ارتباط «آذر» با دیگران و سپس مقایسه‌اش‌ با شخصیت او،به این نتیجه خواهیم رسید؛انگار همه آنچه دیده‌ایم دنیای تحریف شده‌ای است از دیدگاه راوی یا «آذر» در تمنای این آرزو و خواسته‌اش:«زنی که می‌خواهد زن نباشد!» یعنی در جهان‌بینی او ضعیف نباشد.اما در زیرمتنی عمیق‌تر،آذر تبدیل به مرثیه‌ای روان‌پریشانه می‌شود برای هستی خود(ناهنجاری صدای دمیدنش در ساز).زنی که لجونانه برای رسیدن به وحدت و تعادل درونیش در جست‌ و جوی آنیموس(نیمه مردانه)خود تلاش کرده و با همجنس خود(بهنوش بختیاری) زد و خورد می‌کند.«جذاب جو گندمی» با بازی «مانی حقیقی» نیمه‌مردانه و استعاره‌ای «آذر» است که حکم مشاور و راهنمای او را نیز دارد،ولی در نهایت این مراوده و سعی به یکپارچگی نیز فرجامی نداشته و پس‌زده می‌شود.آذر ناامیدانه و رفته‌رفته مقابل تناقضات روحی و روانیش کم می‌آورد و با‌اینکه تنها تکیه‌گاه و راه‌نجاتش از این مخمصه را «عشق»(امیر جدیدی) تشخیص داده است،ولی باز هم نیاز به این منجی را ناشی از ضعف زنانگی‌اش می‌بیند،طوری که خشمش و سرکوب «من» را با سیلی‌زدن به صورت «عشق» نشان می‌دهد.حال اگر پی دلیل برای چند‌پارگی شخصیت «آذر» باشیم،کافی است نگاهی بیاندازیم به روابط کنایی حاکم بر شهری فرضی که فیلمساز بنا نهاده.زیستن و تنازع بقا در این شهر شارلاتانِ پر از دوز و کلک که حاصلش تکه‌تکه شدن روح و روان و نارضایتی آدمی از بودن خویش است.اینگونه،«من» تبدیل به اجتماع «ما» می‌شود! یعنی این «من» می‌تواند «تو» باشی یا «من»،بدون در نظر گرفتن جنسیت!


پیام رنجبران


برچسب ها: نقد و تحلیل فیلم «من» ، نقد و بررسی فیلم «من» سهیل بیرقی ، نقد لیلا حاتمی فیلم «من» ، آذر فیلم من کیست؟ ، مانی حقیقی فیلم «من» ، امیر جدیدی فیلم «من» ، ما رو نرقصون آذر! فیلم «من» ،


این نقد مورخه 95/6/1 در اینجا روزنامه فرهیختگان منتشر شده است





نقدی بر فیلم «لانتوری» به کارگردانی رضا درمیشیان

بازیگران: نوید محمدزاده

مریم پالیزبان

باران کوثری

رضا بهبودی

***

دوتکه روایت

چه تفاوتی میان دیدن ویدئوهای حاوی تصاویر خشن و دلخراش که به وفور در برخی رسانه‌ها پیدا می‌شود با سینما وجود دارد؟!آیا تاثری که بیننده با دیدن آن تصاویر دچارش می‌شود با تماشای یک فیلم‌سینمایی یکی است؟!چه تمایزی بین رعب تصاویر سربریدن یا شکنجه‌ آدم‌های عادی و بی‌گناه با فیلم‌های سینمایی که در ذم و نکوهش و آسیب‌شناسی خشونت ساخته می‌شود،وجود دارد؛بی‌گمان در بارمعنایی و نگاه سازندگانش و تاثیری که بر مخاطب می‌گذارد.یکی «خشونت برای خشونت» و دیگری «خشونت علیه خشونت» است.سینما با زبان خودش این مرز را خط‌کشی و تکلیفش را با بیننده روشن می‌کند.

"لانتوری" سومین فیلم "درمیشیان" اثری است که شاید در نگاه اول تاثیرگذار به نظر می‌رسد.اما بعد از ترک سالن‌سینما و با فاصله‌گرفتن از آن خیلی‌‌زود تاثیرش کم‌رنگ می‌شود و بجز چهره‌سوخته و گریم‌شده بازیگر فیلم،چیزی در ذهن باقی نمی‌گذارد.درمیشیان فرمی شبه‌مستند را برای تعریف قصه‌اش انتخاب کرده است.این فرم شاید گزینه‌ای بجا و مناسب باشد برای تمرکز هرچه بیشتر بیننده بر طرح مسئله فیلم و واقع‌نمایی آن؛اما فیلم‌ساز در بیان قصه آشنای‌ فیلمش که «ماجرای دلباختن جوانی خلافکار به دختری روزنامه‌نگار و مرفه است» اندازه‌ها را گم می‌کند،روایت به دوتکه قبل و بعد ایده «اسیدپاشی» تقسیم می‌شود و حتی موضوع اصلی فیلم ناپیدا می‌ماند.بدین منوال،بار معنایی تصاویر خشن و شاید دلخراش بکار رفته در فیلم به دلیل دراماتیزه نبودن،ناکارآمد و بی‌فایده شده است.فیلم‌ساز بجای پرداختن به ایده جالب توجه‌اش و گسترش و بافتن صحیح آن در روایت،مابین موضوعات زیاد و تیترهای پراکنده و انگار اعتراض‌های شخصیش که از زبان کاراکترهای داستان می‌گوید،سعی به طفره‌رفتن و پوشاندن حفره‌های فیلم‌نامه‌اش می‌کند،بنابراین از مهم‌ترین و شاید بدیهی‌ترین اصل تاثیرگذاری داستان‌ غافل می‌ماند یعنی:«نشان بده،نگو!».ما در سینما چیزی را که می بینیم باور می‌کنیم.این نقص بخصوص در نیمه نخست فیلم تا حدی پیش می‌رود،که اگر حین تماشا چشمانمان را ببندیم،و فقط به دیالوگ‌ها گوش بدهیم چیزی را از دست نخواهیم داد.اصل «نشان‌دادن» بجای «گفتن» می‌تواند شامل گفت‌وگوهای یک فیلم هم بشود،اما در لانتوری چنانچه دیالوگ‌ها را در ذهن مرور کنیم،بسیاری از آن‌ها در خوش‌بینانه‌ترین کاوش ممکن،ارتباط چندانی با قصه ندارند و حتی بی‌ربطند.یعنی مصاحبه‌شوندگان قاعدتا نمی‌توانند موضوعات را به این شیوه بیان کنند.مثلا،کسی که برای پاشا اسید تهیه کرده است،درباره «بوی زهم» و «لایه لایه»بلند شدن پوست صورت مریم اظهارنظر می‌کند!طبق منطق داستان وجود «بوی زهم» در «دماغ» او غیرممکن است.او بعد از حادثه اسیدپاشی کجا مریم را دیده است؟!

نگارنده این‌ سطور هیچ ایرادی در شعاردادن یا بیانیه‌های پرآب و تاب در فیلم‌ها نمی‌بیند.بسیاری از ماندگارترین فیلم‌ها آثاری هستند که شعار می‌دهند.با این وجه تمایز که شخصیت‌ها و رویداد‌های فیلم منجر به التزام این شعارها شده و وجودشان برخاسته از بطن فیلم است.اما در "لانتوری"،فیلم‌ساز صرفا بابت بیان دردل‌هایش بدون ضرورت داستانی،دست به خلق شخصیت‌های زیادی زده که خودش هم آنان را به درستی نمی‌شناسد.این عارضه به کاراکترهای اصلی نیز سرایت کرده و به اصطلاح «پیش‌داستان»(عقبه) ندارند و منطق مقبولی برای علت رفتارهایشان در نظر گرفته نشده و مدام تغییر موضع می‌دهند."پاشا" در نیمه دوم فیلم و بدون هیچ ‌پیش‌زمینه‌ای(بجز یک نمای‌ذهنی چندثانیه‌ای)یکباره تبدیل به بیماری متوهّم می‌شود که با خودش درگیر است(عوارض عاشقی؟!).حتی "مریم" که برای به چالش‌کشیدن مسأله قضایی و شرعی قصاص و بخشش ساخته شده است،در نمای مونتاژی مقابل خودش نشسته و حرف می‌زند،در نهایت به دلیل ضعف ساختاری و تقلیل شخصیت‌‌‌پردازی‌ها در حد«خالکوبی‌ نام مریم روی بازوی پاشا؟!»جز مبهم‌شدن مرز‌های بخشش نتیجه‌ای عایدمان نمی‌شود.

نقطه‌وسط‌ ‌ساختار داستان که "درمیشیان" تصمیم گرفته است روایت را بچرخاند و با گوشه‌چشمی به ترفند:«هیچ چیز آنگونه نیست که به نظر می‌رسد»از زبان "مریم" تعریف کند،اتفاق نامطلوبی می‌افتد.«چرخش» یا «وارونگی» لحظه‌ای در روند داستان است که نگاه مخاطب را با اطلاعات تازه‌ای که به آن دست می‌یابد،تغییر می‌دهد.یعنی لحظه‌ای که "مریم" با صورت بانداژ شرح ماوقع می‌دهد.تا قبل از این صحنه،سوال ما این است:«چرا مریم که هیچ سنخیتی با پاشا ندارد،به ارتباط رضایت می‌دهد؟!»و به دلیل فقدان منطق توجیهی،این سوال بسیار آزاردهنده‌ است.اما یکباره فیلم‌ساز به زعم خود،برگ برنده‌اش را برای غافلگیری رو می‌کند:«ماجرا آنطور نبوده که شما فکر می‌کرده‌اید».ولی نکته اینجاست که برای خلق چرخش باید به مخاطب احترام گذاشت و نباید با گول‌زدن از آسیب‌پذیریش سوءاستفاده کرد.چرخش‌های بزرگ نه تنها اندیشه ما را تکان می‌دهند بر عواطف و احساسات‌مان نیز تاثیر می‌گذارند.حال‌آنکه همیشه می‌توان بیننده را با برش به چیزی که انتظارش را ندارد از جاپراند یا به تعجب وا داشت،اما این غافلگیری سطحی است.اطلاعات و سرنخ‌هایی که فیلم‌ساز تاپیش از این لحظه در اختیار ما می‌گذارد،بر تمایل "مریم" به ارتباط تاکید می‌ورزد.مثلا،در نمایی دونفره،آن‌ها را در قهوه‌خانه‌ای نشان می‌دهد که "مریم" با لبخند صمیمانه‌ای لقمه غذا را جلوی دهان "پاشا" می‌گیرد! نمایی که از سوی ذهنیت بیمار‌گونه "پاشا" نیست.اگر نشانه‌ها و اطلاعات قبل از چرخش داستان را مرور کنیم و سپس در قیاس با کلیت فیلم بسنجیم،نتیجه‌ای بجز تناقض حاصل نمی‌شود.مثلا،تکلیف فردی که از گروه لانتوری حین زورگیری عکس گرفت چه شد؟! آیا وجود او باز هم تصمیم فیلم‌ساز برای پیشبرد اجباری قصه است یا ضرورت داستان؟! حضور زائد "سعید" با عنوان "آقازاده" چه ارتباطی به داستان دارد؟! آیا قدم‌زدن گروه لانتوری با چاقو و قمه‌های برهنه در خیابان‌های شلوغ شهر و نشان‌دادن پلیسی که فقط «تکذیب» می‌کند،جدای ناسازگاری با ساختار واقع‌گرای فیلم،نشانه‌های سطحی برای به چالش‌کشیدن حضور قانون نیست؟!

با همه آنچه گفته شده،"لانتوری" نسبت به بسیاری از فیلم‌ها،اثری قابل تحمل است که تماشای آن خالی از لطف نیست.بویژه تلاش فیلم‌ساز برای داوری و حکمی که از زبان "مریم" در آخرین صحنه صادر می‌کند.

پیام رنجبران.


برچسب ها: نقد و بررسی فیلم لانتوری درمیشیان ، نوید محمدزاده لانتوری ، نقد و تحلیل فیلم لانتوری درمیشیان ، مریم پالیزبان لانتوری ، باران کوثری لانتوری ، سومین فیلم رضا درمیشیان ، اسیدپاشی رضا درمیشیان ،

نقد  مورخه ی 10/5/95 در اینجا: روزنامه  فرهیختگان  موجزتر منتشر شده است. 
                                                         
                                                                     

کارگردان:جیم جارموش/jim jarmush
نویسنده:جیم جارموش
بازیگران:روبرتو بنینی/کیت بلانچت/استیو بوشمی/تام ویتس/جوئی لی/بیل موری/ایگی پاپ/rza/gza و...
انتشار:2003

***
درنگی بر فیلم «قهوه و سیگار» اثر جیم جارموش
تحمیل قهوه ای...
پیام رنجبران

«قهوه و سیگارِ» جیم جارموش دقیقا چیست؟!شاید برای گیرانداختنِ اثری مرکزگریز که معنایِ نهفته‌اش لغزنده است و تنیده‌ای سیال در شکلش،چنین ادعایی بلندپروازانه باشد.«قهوه و سیگارِ» جارموش،هیچ در هیچی است،که این هیچ نه به مثابه‌ی هیچِ نامطلوب(تهی)،بل‌که،هیچی که زاینده‌‌یِ مساعدِ معناست:سادگیش،و طنازیِ سادگیش،گذر از پیچیدگی ست،چاشنیِ بازنموده‌ی پوچیدگیِ عصرِ امروز در تصویر:منگی ِطراوتش،و ساده چه دشوار است:زیبا.

نقد

 «قهوه و سیگار» متشکل از یازده اپیزود است و هفده سالِ مابین 1986 تا 2003 کنارِ جارموش جریان داشته،ساختِ این یازده داستان کوتاه،یازده مینیمال که شوخیِ جذابی است،حضور بازیگران و موزیسین‌های مشهوری مثل(بیل موری،روبرتو بنینی،تام ویتس،ایگی پاپ و...)با نام‌های کوچکِ «خودشان»،جز «کیت بلانچت» که با مونتاژ تصویر مقابلِ «خود» نشسته است.فقط شوخی با هویتِ «خودِ» آدمی؟ یا گسترش آن در فیلم؟ می‌پردازیم.اثرِ نامتعارفِ فیلم‌سازِ مستقل- با رزومه‌ای جارموشی-حضورِ «معنادار»ش را ناگزیر در گوشه‌ی ذهنمان می‌نشاند-سعی به کم رنگ بودنش و تمرکز بیشتر بر فیلم در این نوشته داریم-اما لحنِ(امضای) مولف زنده است،بخصوص نگاهِ آوانگاردش به سینما.

معنای تاثیر‌گذاری چنان که باشد در اثر هنری،محصولِ تنیدگی و آمیختنِ درستِ شکل و محتوا است.نگاه آدمی نخست به شکل اثر می‌افتد،نقص در ظاهرِ اثر،ابتر ماندنِ انتقالِ محتواست ناشی از شناخت ناقصِ پدیدآورنده‌ی اثر از ایده‌‌ی مورد نظرش.ساختار،پایه و مختصات اثر هنری است.تماشاگر حتی اگر همه‌ی جزییات را نبیند،ناخودآگاهِ عواطفش تیزبین است،و اغلب از حس کردن بافتِ اثر هنری به وجد می‌آید یا از ابهام‌اش دچار تفکر می‌شود.پویاییِ فُرم شرط مهمی در مقبولیت اثر هنری و پُلِ انتقال محتواست،که طیِ مسیرِ صحیحِ این مهم در «قهوه‌ و سیگار» قابلِ بررسی است.

آدمی جادوی سحرِ شنیدن قصه است.مسحور دیدنِ روایتِ سینما.تاثیر و بُرد این زبان روی انسان‌ها واضح است و ساختار روایت از این رو بسیار حائزِ اهمیت.نگاه نگارنده‌ی این سطور نخست به ساختار روایت است و سپس گذری به نشانه‌ها تا معناهایشان.جارموش فیلم‌سازِ ضدژانرِ جریان اصلیِ سینمای هالیوود است که مصرانه بر استقلال خود پافشاری کرده و همواره سبک او سبک خودش بوده است.در مجموعه‌ی آثارش هرگز برقلمرو‌های آشنا پا نمی‌نهد و با داشتنِ عناصر خاصِ خود-موتیف‌ها-جنسی از سینمای پست‌مدرن و منحصر به فرد ساخته که تمایزش را از سایرین آسان می‌کند.سینمایی که علاوه بر نقدِ ارزش‌های غالب و ساختگی و فرهنگ سرمایه‌داری متأخر جامعه‌ی آمریکایی و ارزش آدمی به مثابه‌ی کالا و مصرف‌شدگی،بُرد کلامش گستره‌ی جهان شمولی از جوامع بشری را در بر می‌گیرد،پرداختن به مفاهیمی چون «خود» و «دیگری» تا نقدِ «کلان روایت»ها.

پیروی از فحوای الگوی خرده‌پی‌رنگ(مینمالیسمِ) «قهوه و سیگار» قاعده‌ی ثابت در همه‌ی اپیزودها و درنهایت تمامیتِ فیلم نیست.المان‌هایی از جمله واقعیت ناهمگونِ ضدپی‌رنگ(حتی در دکور صحنه) و هجو و ارجاعات به آثار خودِ فیلم‌ساز (مثال روح سگ:سلوک سامورایی 1999) و بازی با پیش‌شناختِ تماشاگر از هنرپیشگان،مرزهای این دو الگو را در بافت کلی اثر در هم تنیده است.طوری که تردید به واقعی بودنِ تصاویر و گرفتن فرصت پیش‌بینی اپیزود بعدی و نقضِ قواعدِ اپیزود قبلی حین تماشا،علاوه بر تبیین جذابیت و طراوت به متن تصویری،نقش کارکردی عمده‌ای در گسترش مضمون در کلیتِ جهان داستان به عهده دارد.در نگاه نخست شاید این پراکندگی حملِ بر فقدان خطِ اشتراک مابین اپیزودها شود و بجز عنصرِ مشترکِ «قهوه و سیگار» و استفاده‌ از زمان‌های مرده‌ی غیردراماتیک زندگی(کرونوس) و تقابلش با زمان‌های مهم(کایروس) سینمای هالیوود چیزی به چشم نیاید،این کنکاش لحظه‌ها در بین لحظه‌ها در اثر که به ظاهر خالی از تنش‌های دراماتیک‌اند و شاید تماشاگری را که شکیبایی کمتری دارد،کلافه کرده و در مرحله‌ی بعد قلمداد به بی‌معنایی اثر کند،طوری که عطای دیدن فیلم را به لقایش ببخشد،اما درست در همین لحظات،تکانه‌هایِ دقیقِ لحن و جَو با استفاده‌ی بجا از موقعیت‌های کمیک و توان بازیگران و حضور موسیقی و ایجاد تنش زیر‌متن،آدمی را به مشاهده‌ و کشف و تأمل در اثر ترغیب می‌کند.وسوسه‌ی پرداختن به همه‌ی جزییات فرمیک و نشانه‌ها و برقراری ارتباط میان آنها،در این نوشته به دلیل مجال اندک اگر نگوییم ناممکن،اما حصول این امر نیازمندِ نوشتن چیزی در قامتِ یک رمان است.اگر داستان‌گویی قرن نوزدهم درباره‌ی شاه‌پیرنگ بود،در داستان‌گویی قرن بیستم نوعی بیزاری از پیرنگ‌برتر به شکل خرده یا ضد‌پیرنگ دیده می‌شود.هدفِ این تکه تکه کردن روایات و تضعیف ‌پیرنگ‌برتر و به چالش کشیدن قواعد داستان،علاوه بر تلقیح عدم واقعیت پایدار،مجال بیشتر بابت پرداختن و تمرکز بر شخصیت‌ها برای ترسیمِ شِمای دقیق‌تری از تصویر انسانِ جامعه‌ی مدرن،و سپس و در واقع شورشی برعلیه کلان‌روایت‌هایی است که داعیه‌ی آن‌ها آزادی و رهاییِ نسل آدمی بود،اما نتیجه‌ای به جز شکست و فجایع بشری در بر نداشتند.اما به زعم و تاکیدِ نگارنده،شیوه‌ی روایت‌گوی سینمای مدرن یا پسامدرن از جنس خالص و ناب آن که ارتباط مستقیم با فحوای مضامینِ عصرحاضر دارد،به هیچ عنوان به منزله‌ی آشفتگیِ تهی یا پراکندگی و ندانم‌کاری نیست.یعنی فیلم‌ساز علاوه بر آشنازدایی از شیوه‌های پیشین در روایت‌گویی و سپس همه‌ی جزییات اثرش،هدف نهایی‌اش با وجود تمامی این تقابل‌ها به یک مقصد ختم می‌شود: داستان‌گویی! و احترام به شعور تماشاگر.هر ایپزود این فیلم داستان ساده‌ی تاثیرگذاری را روایت می‌کنند با رمزگان و کاربرد نشانه‌هایی مانند:تضاد سیاه و سفید در تیتراژ،عنصر مشترکِ «قهوه و سیگار»،رنگِ سیاه و سفید اثر که نقشِ کارکردیش سادگی‌ی بیشتر برای رسیدن به «آنِ» تصویر،کنایه‌ی رازگونِ‌ صفحه‌ی سیاه و سفید شطرنجیِ میزهای کافه که ثابت در همه‌ی اپیزودها و نمادی از تضاد میان ظاهر و باطن آدمی و دوپارگی(البته تفسیرهای فراوان دیگر)،منگی و بی‌آیندگی و بی‌هدفی و هرچه پیش آید خوش آید کاراکترها،فقدان ارتباط چشمی با هم،تمنای اغلب یک طرفه‌ی انسان‌ها برای برقراری ارتباط و گفتگو و سپس عدم کامیابی و سرخوردگی‌شان در هر کدام از اپیزودها به تنهایی تاثیرگذارند اما بافتن منسجمِ کثرت همه‌ی این نشانگان تا وحدت درکنار هم و در جهت بیانِ مضمون با ارج نهادن جارموش با شیوه‌ی خود به جهانِ داستان‌،روایت تکان‌دهنده و خاصی را به وجود می‌آورد.مرثیه‌ای بر عدم ارتباط آدمی با «دیگری» در این سده اما با طنزی تلخ و مفرح که هادیِ ما می‌شود برای مواجهه با مسئله‌ی «خود».دغدغه‌ی جست و جوی خود برای مفهوم یک تکه،ثابت و مرکز‌گرا و اینک تبدیل شدنِ آن به مفهومی چندپاره،متغیر و مرکز‌گریز.یکی از مسائل اصلیِ پست‌مدرن و رابطه‌اش با سینما،مفهوم مسئله‌سازِ «خود» یا نفس پست‌مدرن است،که به زعم راقم این سطور،وجه تمایز «قهوه و سیگار» و نشانه‌ی گذرِ بازیگوشِ جارموش از مرزِ مدرنیسم در این اثر است.حین دیدن فیلم خاطرم مدام به یادِ راویِ رمان «بوف کور» می‌افتاد.شخصیتی چندپاره که به تعدادِ همه‌ی کاراکترهای جهان داستان تکثیر شده،اما در واقع یک نفر است.انگار همه‌ی شخصیت‌های «قهوه و سیگار» هم یک نفر هستند،یک انسان(خودِ) تکثیر شده در شکل‌های متفاوت.پسامدرنیست‌ها تأکید مدرنیته بر خودی منسجم،عقلانی و مسئول را به پرسش می‌گیرند و این تصویر مدرن از افراد را «سوژه» می‌نامند.بسیاری صراحتا مرگ سوژه‌ را تحت‌تاثیر مدرنیته و متعاقب مصرف‌گرایی و فرهنگ توده‌ای و بوروکراتیک شدن زندگی بیش از پیش اعلام کردند و برخی می‌گویند که این سوژه‌ی یکپارچه،مانند کلان‌روایت‌ها،حکایتی است که باعث می‌شود ما احساس راحتی کنیم اما هیچ‌گاه وجود نداشته است یا در حال حاضر دیگر وجود ندارد.(نشانه‌ی مصرف‌گرایی:شخصیت‌ها در طول فیلم بی‌وقفه در حال مصرف قهوه یا سیگار هستند،تشبیه و تمامی مثال‌های کلامیِ آنها از رسانه‌های تصویری است.تکثیر:جابجا شدن روبرتو بنینی با استیو،یا بصورت واضح روبرو شدن کیت بلانچت با خودش،دیالوگ‌های تکراری از زبان شخصیت‌ها درباره‌ی خواب یا تسلا و...).ارزش‌ها اعم از حکم،موضوع یا قطعیت توسط فیلم‌ساز در جهت بازنمایی جامعه‌ی اکنون و پیرامون ما با هجویه‌هایی سرخوشانه در بروز شخصیت‌ها به چالش کشیده می‌شود.گونه‌ای سرگیجه و بی‌هدفی و منگیِ‌سرخوشانه که پیش‌تر در همین نوشته ذکر کردم،اثر را به رغم مضمون تلخِ «عدم برقراری ارتباط انسان‌ها» دارای فضایی سبک و مفرح می کند.منگیِ‌سرخوشانه‌ای که نشان از گم شدن سوژه و غوطه‌وری‌اش در انبوهی از نشانه‌های فرهنگِ‌مصرف‌گرایی دارد که هیچ ارزشی فراسوی «باحال بودن» ندارند؛که این مبین بالاترین ارزشِ پسامدرن است،یعنی فقط:«باحال بودن»،که اشاره‌ی غریبی برای هیچ‌کدامِ ما نیست.مظنه‌ی این جمله،بر عیار بسیاری از ارزش‌ها زده می‌شود،امروزه،ارزش آدمی بر اساس نوعی از سبک‌زدگی و میزانِ کالابودن «خود» و پرستیژ اجتماعی ناشی از توانایی تملک و کنترل چنین انبوهی از نشانه‌های بی‌معنایِ بخصوص تبلیغ شده از سوی رسانه‌هاوتلویزیون‌دارد(مارک‌لباس،لوگو،تلفن‌همراه،عطر،رنگ‌مو،ساعت‌مچی،جراحی‌های‌زیبایی،اتومبیل)(اپیزود:دوقلو‌ها،دخترخاله‌ها،عموزاده‌ها،رنه‌و...)،دربسیاری از خانه‌ها والدین از وعده‌ی خریدن یا نخریدن محصولات تبلیغ شده به عنوان ابزار اصلیِ کنترل رفتار و حتی درخواست محبت از بچه‌های خود استفاده می‌کنند.(اپیزود:اینا می‌کشنت).«قهوه و سیگار» نیز به همین مناسبت نخست به مثابه‌ی یک کالای‌فرهنگی،به ظاهر با سادگی مفرط و پنهان‌کاری به معنازدایی از خود می‌پردازد،و سپس با پرداخت وسواس‌گونه‌ی جزییات و جلبِ مشاهده‌ی تماشاگر از طریقِ رمزجذابیت(دیدن تا درگیری و ملموس بودن) به بیانِ همه‌ی ناگفته‌ و ناشنیده‌ و نادیده‌ها می‌پردازد.جارموش در همان حال که در حالِ بنای سینمای خاصِ خود است،در همان حال،در حال براندازی سینمای خویش است،تا در این نقض مداوم خویش و همه‌ی ارزش‌های مطرح شده از سوی خودش،از بی‌معنایی به معنای ژرف دست یازد.انگار از خاکسترِ بی‌معنایی،ققنوسِ معنا پَرمی‌گیرد.

این به تعویق افتادن معنا،بصورتِ کارکردی موجب به جریان افتادن و گردشِ نشانه‌ و رمزگان اثر در ذهن تماشاگر می‌شود برای رسیدن به تاویل و کشف معنا.(چنانچه! متن تصویری را زبان‌مند در نظر بگیریم)برخی از پساساختگرایان معتقدند،گونه‌ای سویه ناکامل و نابسنده در هر نشانه وجود دارد،که نشانه را برای کارآیی،دچارِ تأویل یا توضیح یا تفسیر می‌کند،و به این ترتیب تفسیر آن نشانه خود نشانه‌ای دیگر را به دنبال می‌آورد و این نوعی چرخش و دور رمزگان نشانه‌ای در ذهن است که هیچ گاه زنجیره دلالت‌های معنایی نشانه‌ها به یکدیگر پایان نمی‌پذیرد و معنا کامل به دست نمی‌آید و تنها تمایز و فاصله‌ای وجود دارد که موجب وابستگیِ نشانه به غیاب است.اما شایان ذکر است،نشانه را می توان ارتباط میان یک چیز با توجه به رابطه‌ای که میان آن و مرجع آن چیز وجود دارد و این رابطه توسط حضوری انسانی دریافت و فهم می‌شود،دانست.فرآیندی که طیِ گره خوردنِ نشانه‌ها به ذهنِ آدمی رهاورد آن معناست،و فیلم‌ساز فرآیند معناسازی را  علی‌رغم تفسیر‌های تماشاگر که ممکن است چندتایی باشند،ولی حول یک محور به گردش می‌آورد.مجمل مقصود این که،کثرت نشانگان در یک اثرِ سینماییِ مطلوب از هردست ساختار،با دقت نظر فیلم‌ساز در جهت هم‌نشینی و بافیدنِ صحیحِ آنها موجب وجه تمایز اثر با نمونه‌های «شبهِ» آن از قبیل آثاری با ظاهرِ به هم ریخته،گسیخته و باژگون زیرِ عنوان روایاتِ «بعد از حالا» می‌شود.تماشاگرانِ «قهوه و سیگار» در حضوری جسمانه‌ای و ادراکی-حسی خویش در مواجهه با اثر،طی تفسیر‌های خود از اثر دارای دریافت‌هایی می‌شوند که با یک میانگین‌گرفتن از این برداشت‌ها و تطبیق و قیاس آن‌ها با هم محور معنایی-ضمنی فیلم نمایان می‌شود.به جز کاراکترها در همه‌ی اپیزودها هیچ فردِ دیگری در کافه‌ها نیست،با یکدیگر روبه‌رو می‌شوند و از پسِ ناگفته‌ها برنمی‌آیند و از همدیگر دور می شوند،اغلب یکی می‌رود و یکی می‌ماند،انگار به اجبار نوشیدنِ قهوه در این قفس‌ها یکدیگر را می‌بینند،شاید اگر قهوه نبود،هیچکدام دیگری را نمی‌دید،شاید چاره‌ای نیست،انگار این تحمیلِ قهوه‌ای،چیزی نیست به جز همین: زندگی!



پیام رنجبران



برچسب ها: نقد فیلم قهوه و سیگار جارموش ، نقد ویژه ی فیلم قهوه و سیگار ، نقد و بررسی فیلم قهوه و سیگار ، نقد و تحلیل فیلم نامه قهوه و سیگار جارموش ، بررسی ساختارگرایی قهوه و سیگار جارموش ، ساختار گرایی پساختارگرایی جارموش ، تحلیل فیلم قهوه و سیگار جیم جارموش ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic