فیلم: به هنگام سقوط

کارگردان: ماگنوس مه‌یر آرنسن

محصول 2018 نروژ

*

بی‌پرده با خود

پیام رنجبران


«ماگنوس مه‌یر آرنسن» فیلم‌ساز متولد سال 1981 لهستان، تجارب فراوانی در زمینه‌ی ساخت فیلم مستند و داستانی با موضوعات متفاوت دارد، اما «به هنگام سقوط» نخستین ساخته‌ی بلند اوست. فیلم با صحنه‌ای آغاز می‌شود که «جوچیم» شخصیت اصلی داستان- مردی سی و چند ساله- مشغول شرح کابوس‌هایش است، خیلی زود متوجه می‌شویم که او در مطب روانپزشک نشسته و این توضیحات برای اوست و بعدتر درمی‌یابیم که زندگی‌اش نیز دست کمی از کابوس‌هایی که می‌بیند ندارد. ماجرا از این قرار است که «جوچیم» در حال دست و پنجه نرم کردن با بیماری اعتیاد است، و ما از آن بخشی وارد ماجرا شده‌ایم که او پی برده وقتی مواد مصرف نمی‌کند حال و روز بهتری دارد و خودش هم به آن اقرار می‌کند اما معتقد است خود به تنهایی می‌تواند از پس قضیه برآید. در این اثنا همسر سابقش چون در خانه‌اش مواد نگهداری می‌کرده دستگیر و روانه‌ی زندان شده و حالا حضانت تنها فرزند‌شان که جوچیم نیز او را تا به‌حال از نزدیک ندیده به عهده‌‌اش می‌افتد. بعد از کش و قوس‌هایی و با وجود این‌که چه مراکز دولتی و چه خانواده‌ی جوچیم قصد کمک کردن و نگهداری از کودک را دارند اما او تصمیم می‌گیرد که بچه را پیش خود نگه دارد. از این‌رو در گام نخست می‌بایست فکری به حال اعتیادش بکند پس اقدام به ترک مصرف مواد می‌کند اما جریان به این سادگی‌ها نیست و پیش نمی‌رود. «به هنگام سقوط» با وجود این‌که نخستین فیلم بلند آرنسن محسوب می‌شود اما فیلم خوب، آموزنده و در برخی لحظات به لحاظ عاطفی و احساسی تاثیرگذار است و در کل می‌توانیم این فیلم را شسته رفته و تمیز بخوانیم. کارگردان جوان فیلم مدیوم سینما را می‌شناسد، از قاب‌هایی که می‌بندد سر درمی‌آورد، درک موسیقیایی داشته و همچنین از مصالحی که در دست دارد به خوبی بهره می‌برد و از همه مهم‌تر این‌که با واقعیتِ سخت، سمج، منجمد و به شدت لغزنده به خوبی آشناست؛ به دیگر زبان او می‌داند درباره‌ی چه موضوعی در حال فیلم ساختن است از این‌رو پس از ورود بچه به زندگی جوچیم و تقبل مسئولیتش از سوی او، کارگردان با این مساله به صورت احساسی و فانتزی‌وار برخورد نمی‌کند و جوگیر نیز نمی‌شود چرا که خیلی خوب می‌داند مهر پدری و این سنخ احساسات یک موضوع است و بیماری اعتیاد که قدرت هولناکش همه‌ی درمانگران را همیشه به چالش‌ کشانده موضوع دیگری؛ برخورد او با مساله کاملاً شعوری و منطقی است: جوچیم به فرزندش علاقه دارد و تمام سعی‌اش را می‌کند تا برایش پدری خوبی باشد اما واقعیت این است که خودش نیاز به کمک دارد و آیا او، خود به این نتیجه خواهد رسید؟




پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


پی‌نگار:

این یادداشت اردیبهشت 98 در ماهنامه صدبرگ، در مروری بر فیلم‌های به نمایش درآمده‌ی جشنواره جهانی فیلم فجر، منتشر شده است.






ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم به هنگام سقوط ، فیلم با موضوع اعتیاد ، نقد فیلم As I Fall ، نقد فیلم nar jeg faller ، : ماگنوس مه‌یر آرنسن ، Magnus Meyer Arnesen ، سینمای نروژ ،


 ناگهان درخت

نویسنده و کارگردان: صفی یزدانیان 

*

روایت نابسامان!

پیام رنجبران

باید اعتراف کنم مابین آثار فیلم‌سازان ایرانی در سال‌های گذشته و با این‌که بر حسب سلیقه‌ی شخصی کلاً تماشای فیلم‌های عاشقانه جزو انتخاب‌های دوم و سومم هم محسوب نمی‌شود اما تنها فیلمی که آن را چند بار دیدم و هنوز هم دلم می‌خواهد ببینمش «در دنیای تو ساعت چند است؟» نخستین فیلم آقای «صفی یزدانیان» بوده است. فیلمی محترم و دوست‌داشتنی با نگرش زیبایی به عشق که فضا و لحن و موسیقی‌اش یادآورِ‌ آثاری چون «در حال و هوای عشق» و «2046» ساخته‌ی «وونگ کار وای» بوده اما استقلال خود را حفظ کرده و در یک جمله تماشای آن به آدمی حس خوبی می‌دهد. از این لحاظ بی‌صبرانه منتظر اثر بعدی آقای یزدانیان بودم و البته در این مابین چیزی نیز گوشه‌ی ذهنم وجود داشت حالا یا بر حسب این‌که شاید جایی خواندم یا بر اساس روالی که شاهدش بوده‌ام که وقتی فیلم‌سازان ایرانی در نخستین گام یک فیلم خیلی خوب می‌سازند معمولاً بعدی را خراب می‌کنند و حتی ممکن است هرگز موفق به ساخت کاری بهتر یا حداقل هم‌سطح آن اثر مطلوب نشوند. اما به باور من در کل فیلم‌های آقای «صفی یزدانیان» از آن نوع آثاری است که یا ارتباط مخاطب با آن برقرار می‌شود و از آن خیلی خوشش می‌آید و یا این‌که پس از تماشای آن با خودش می‌گوید:«این چی بود دیگه؟» یا «حالا که چی بشه؟»؛ ولی نمی‌دانم دسته‌ی اول چنانچه فیلم‌های بعدی کارگردان خوب نباشد تا کجا می‌توانند حوصله به خرج دهند و آثار او را دنبال کنند؟ آن هم در روزگاری که به مدد شبکه‌های مجازی بهترین و جدیدترین فیلم‌های روز دنیا در دسترس است. شخصاً با وجود این‌که فیلم «ناگهان درخت» تازه‌ترین ساخته‌ی آقای یزدانیان که به هیچ عنوان قابل مقایسه با فیلم نخست ایشان نیست و توقعم را برآورده نکرد، ولی واقعیت این‌که از آن بدم نیامد و احتمالاً فیلم بعدی ایشان را نیز به تماشا خواهم نشست. اگر این فیلم را که تاثیر آثار ادبی از جمله رمان «راه‌های برگشتن به خانه»‌ی «آله‌خاندرو سامبرا» هم در آن دیده می‌شود و سرگذشت زندگی فردی به نام «فرهاد» از کودکی تا پنجاه‌سالگی‌اش است، از این منظر ببینیم که شباهت زیادی به سرگذشت خیل کثیری از آدم‌های این ممکلت دارد قابل توجه و تامل است. زندگی «فرهاد» دور از ما نیست و سرگذشتی که شیرین‌ترین خاطراتش به گذشته‌های دور او برمی‌گردد و هر چه جلوتر می‌رویم به زحمت دلیلی برای زنده ماندن پیدا می‌کند. درست مثل زندگی اکثر مردم این مملکت که هر چه پیش می‌رویم دشوارتر شده و هر چه نامش زندگی‌ است به مرور از زندگانی‌شان حذف می‌شود و یا حتی مسیر زندگی‌شان به طرز محیرالعقولی تغییر می‌کند، زندگی فرهاد نیز چنین است؛ مثلاً به این توجه کنید که حتی اگر دلیل بازداشت فرهاد موجه باشد اما به طرز هجوآلود، ولی به شدت همخوان با واقعیت روانه‌ی زندان شده و بی‌هیچ سبب قانع‌کننده‌ای چند سال آنجا نگه‌اش می‌دارند و این خود یکی از دلایل اصلی‌ست که کل زندگی‌اش شکل دیگری پیدا می‌کند. حتی به باور من اسم فیلم سنخیت عجیبی با زندگی‌مان دارد بالاخص با توجه به پایان‌بندی‌اش. زندگی‌ای که بعد از سپری کردن هزار جور بلا و بدبختی درست در لحظه‌ای که قرار است طور دیگری رقم بخورد «ناگهان یک درخت» جلوی‌مان سبز می‌شود! حتی شاید بتوان توجیهی برای پاره‌پاره‌ بودن و این از هم‌گسیختگی روایت فرهاد پیدا کرد اگر باز هم به زندگی خودمان نگاهی بیندازیم. زندگی‌ای که به دلایل عجیب و غریبی پاره‌پاره است و آغاز و میانه و پایانش با هم همخوانی ندارد و هر دوره‌ای از آن ساز خودش را می‌زند. اما بیان واقع این‌که، حتی اگر فیلم‌ساز چنین چیزی مد نظرش بوده و بدین‌طریق قصد نمایاندن آن را داشته در حالت کلی آن‌سان که سزاست موفق نبوده! از هم‌گسیختگی در دنیای داستانی به معنای آشفتگی و بهم‌ریختگی نیست و منطق و انسجام خودش را نیاز دارد در عین حالیکه آنچه بیشترین آسیب را به «ناگهان درخت» وارد کرده خط ضعیف قصه، روایت نابسامان و چگونگی بیان آن است. «در دنیای تو ساعت چند است؟» هم قصه‌ی آن‌چنان قوی‌ای نداشت و ما می‌توانیم این کم‌رنگ کردن خطوط پیرنگ و حس و حال توصیفی بخشیدن به فیلم را جزوی از نگرش آقای یزدانیان به جهان داستان بدانیم، اما آن فیلم هر چه که بود در انتقال حس موفق و همچنین همان خط قصه‌‌ی کم‌رنگش آنقدر با ظرافت و لطیف بیان می‌شد که مخاطب را درگیر و به تماشای آن ترغیب می‌کرد.

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

نقد فیلم پترسون ساخته جیم جارموش(اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم ناگهان درخت صفی یزدانیان ، در دنیای تو ساعت چند است؟ ، ادبیات و سینما ناگهان درخت ، نقد و بررسی فیلم ناگهان درخت ، فیلم ناگهان درخت صفی یزدانیان ، روایت نابسامان فیلم ناگهان درخت ، فیلم ناگهان درخت ،



How About Adolf?

فیلم: با آدولف چطورین؟

کارگردان: زونکه ورتمان

محصول 2018 آلمان

*

شب بلوغ

پیام رنجبران


شنیدن نام «آدولف» نه فقط برای آلمان‌ها، بلکه برای بسیاری از مردمان دنیا به سرعت فقط اسم یک نفر را در ذهن‌‌ تداعی می‌کند:«آدولف هیتلر»؛ گویا از بخت بلند آلمان‌هاست که هیچ نام دیگری از قبیل «ژوزف» یا «بنتیو» که اسامی کوچک «استالین» و «موسیلینی» است چنین فوری اذهان را به سوی وقایع هولناک و دهشت‌آور تاریخ بشر سوق نمی‌دهد؛ از این رو آلمان‌ها که با این بخش از تاریخ‌شان به شدت مشکل دارند از نام «آدولف» نیز گریزانند، طوری که بیش از هفتاد سال است این اسم را روی فرزندان‌شان نمی‌گذارند. همین آلرژی یا به نوعی وحشت از نام «آدولف» ایده‌ی جذاب و دستمایه‌ی فیلم کمدی «با آدولف چطورین؟» ساخته‌ی «زونکه ورتمان» شده است؛ در یک شب مهمانی صمیمانه که دوستان بسیار قدیمی و اعضای یک خانواده دور هم جمع شده‌اند «توماس» و نامزد حامله‌اش «آنا» اعلان می‌کنند که می‌خواهند نام فرزندشان را «آدولف» بگذارند و بعد از این، انگار که بمبی منفجر شده باشد همه چیز بهم می‌ریزد و روند مهمانی طور دیگری پیش می‌رود. حالا اگر مخاطب ایرانی یادش مانده باشد می‌تواند حین تماشای این فیلم به علت و میزان تعجب و حیرت و شاید وحشتِ چند سال پیش تماشاچیان آلمانی‌ پی ببرد وقتی به یکصد هزار ایرانی حاضر در استادیوم آزادی می‌نگریستند که قبل از شروع بازی دوستانه‌ فوتبال مابین تیم‌های ملی ایران و آلمان، زمان پخش سرود ملی آلمان سرپا ایستادند و دست راست‌شان را بالا نگه داشتند و «هایل هیتلر» گفتند. اما ماجرای این فیلم که اقتباسی از نمایشنامه‌ای فرانسوی با عنوان «اسم» است صرفا به جر و بحث و جنگ و جدل بر روی این نامگذاری خلاصه نمی‌شود و این قضیه در واقع موجب می‌گردد که آن شب، دوستان و اعضای خانواده‌ همدیگر را بهتر بشناسند و روابط‌شان را با خود و دیگر حاضرین مورد واکاوی مجدد قرار بدهند؛ شبی که «همه چیز سر جای خودش باقی می‌ماند اما هیچی مثل سابق نمی‌شود»، رازها برون فکنده شده و مدعوین آن گویی پس از پایانش دوباره به بلوغ می‌رسند. البته همه‌ی این اتفاقات به‌طور بسیار بامزه‌ای رقم می‌خورد، سیر وقایع ریتم موزون و پرطراوتی دارد، شوخی‌ها و دیالوگ‌ها جذاب است و شخصیت‌های داستان به خوبی پرداخته شده‌اند و هر کدام‌ ویژگی‌هایی دارند که در داستان نشسته و به فراخور جالب به نظر می‌رسد، مثلاً «آنا» که تازه بعد از حاملگی‌اش سیگار کشیدن را شروع کرده است. در نهایت گمان نمی‌کنم تماشاگر در برخی از لحظات فیلم واقعاً خنده‌اش نگیرد. نمایشنامه‌ی فرانسوی «اسم» که این فیلم از آن اقتباس شده، نوشته‌ی «متیو دلاپورته» و «الکساندر دولا» است و سازنده‌ی این فیلم «زونکه ورتمان» از کارگردان‌های موفق آلمانی است.

 

 

پی‌نگار:

این یادداشت اردیبهشت 98 در ماهنامه صدبرگ، در مروری بر فیلم‌های به نمایش درآمده‌ی جشنواره جهانی فیلم فجر، منتشر شده است.

 

نقد فیلم «سوزاندن» با نگاهی به جهان داستانی هاروکی موراکامی(اینجا)




پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نگاهی به فیلم با آدولف چطورین؟ ، نقد فیلم با آدولف چطورین؟ ، آدولف هیتلر ، فیلم با آدولف چطورین؟ زونکه ورتمان ، جشنواره جهانی فیلم فجر 98 ، نمایشنامه اسم متیو دلاپورته ، اقتباس سینمایی نمایشنامه اسم ،

سه شنبه 21 خرداد 1398

نگاهی به فیلم Before the Frost (پیش از ژاله)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای سینمایی‌ام در مطبوعات ،



Before the Frost  

فیلم: پیش از ژاله

کارگردان: مایکل نویر

محصول 2018 دانمارک

*

یعنی انسان

پیام رنجبران

فیلم «پیش از ژاله» خبر از ظهور یک کارگردان مستعدِ دیگر در سینمای دانمارک می‌دهد. «مایکل نویر» متولد سال 1978 دانمارک است. نخستین فیلمش برنده‌ی جایزه‌ی دانمارکی «آر» (2010) شده و دو مستند «وستربو» (2007) و «قلب‌های وحشی» (2008) جایگاه او را به عنوان یکی از بااستعدادترین فیلم‌سازان حال حاضر دانمارک تثبیت کرده است. سینمای دانمارک در کل جسورانه و بی‌تعارف است و فیلم «پیش از ژاله» ما را به یاد آن وجهی از این سینما می‌اندازد که به ویژه در آثار «لارس فون‌تریه» شاهد اوجش هستیم؛ یعنی سینمایی که برای بیان حرف‌هایش از خلق موقعیت‌های بی‌پرده و تکان‌دهنده هیچ ابایی ندارد. قصه‌هایش را به سبک و سیاق خود تعریف می‌کند و موقعیت‌هایی که از بطن این قصه‌ها برمی‌خیزد منجر به تصاویری می‌شود که بعضاً سال‌ها در ذهن ببینده‌اش باقی می‌ماند. 



درباره‌ی «پیش از ژاله» به نکاتِ چندی می‌توان اشاره کرد، از جمله بازیگری نقش اول مرد آن که برنده‌ی دو جایزه از جشنواره‌های توکیو و شیکاگو شده است، اما وجه غالب و موثر این فیلم و آنچه بیشتر به چشم می‌آید قصه‌ی آن است؛ قصه‌ای که به خوبی پرداخت شده. ماجرایی که در قرن نوزده می‌گذرد و داستان پیرمرد کشاورز و تهیدستی است که بهمراه تنها دختر و دو خواهرزاده‌اش زندگی‌ می‌کند، او برای این‌که خانواده را از فقر و فلاکت نجات دهد قصد دارد دخترش را به ازدواج مردی پولدار دربیاورد! اما همین ماجرای ساده و آشنا آنچنان ظریف و درست و متبحرانه پرداخت شده- پر و بال گرفته- و سپس به سینما مبدل شده که توجه تماشاگر را در تمام طول نمایش به خود جلب می‌کند؛ داستانی که تنش در آن نم‌نمک از زیرمتن و درونش آغاز شده و سپس هر چه به انتهای فیلم نزدیک می‌شویم سیری صعودی به خود می‌گیرد و در نهایت راه به برون جسته و خود را عیان می‌سازد؛ ناگفته نماند تاثیر دست تقدیر و سرنوشت و همین‌طور سیر تحول شخصیت پیرمرد- سقوط اخلاقی‌اش- ما را به یاد نمایشنامه‌های «ویلیام شکسپیر» می‌اندازد با این تفاوت که در آن آثار سر و کارمان بیشتر با شاهان و شاهزادگان است و اینجا پیرمردی تهیدست که به نوعی در فرجام یک تراژدی به وجود می‌آورد! اما بیان واقع این‌که، آنچه فرادست و فرودست را به هم مرتبط می‌سازد فقط در یک واژه‌ خلاصه می‌شود یعنی:«انسان». مایکل نویر توسط فیلم «پیش از ژاله» نقاب از چهره‌ی این موجود برمی‌دارد و ما را با آن بیشتر آشنا می‌کند.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


نگاهی به چند فیلم بیوگرافی سال 2018 (اینجا)




ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم Before the Frost ، نقد فیلم 2018 Before the Frost ، نقد فیلم پیش از ژاله ، سینمای دانمارک ، نقد Before the Frost مایکل نویر ، مایکل نویر سینمای دانمارک ، یسپر کریستنسن پیش از ژاله ،





Secret Ingredient

جز‌ء مخفی

*


ماجرایی دردناک و خنده‌دار


پیام رنجبران


«جزء مخفی» پنجمین فیلم بلند «گیورس استاورسکی» اهل مقدونیه متولد 1978 است که علاوه بر کارگردانی، فیلمنامه می‌نویسد، موزیک ویدئوهایی برای هنرمندان مقدونی می‌سازد، دستی در تبلیغات تجاری داشته و همچنین مسئولیت انتخاب موسیقی و صداگذاری آثار سینمایی مختلف را بر عهده دارد. فیلم «جزء مخفی» ماجرایش دردناک اما خیلی خنده‌دار است، شوخی‌های کلامی و موقعیت‌های فوق‌العاده بامزه‌ای دارد، هر چند دقیقه یکبار حتما صدای قهقهه‌ی تماشاگران در سالن شنیده می‌شود و گاهی هم پی‌در‌پی که البته بازیگرانش نیز به خوبی از پس نقشی که به آنان محول شده برآمده‌اند. «وله» مکانیک سی‌و‌چندساله‌ با نقش‌آفرینی عالی «بلاجوج وزلینف» در ایستگاه راه‌آهن کار می‌کند، او که به دلیل رکود شدید اقتصادی سال‌های اخیر کشور مقدونیه و حقوق‌های عقب‌افتاده با بی‌پولی دست‌وپنجه نرم می‌کند پدرش نیز به سرطان ریه مبتلاست و قیمت داروها مدام بالا می‌رود. «وله» برای تهیه‌ی داروهای پدر و بهبود حالش دست به هرکاری می‌زند اما بی‌فایده است تا اینکه بسته‌ای پر از مواد مخدر پیدا می‌کند که توسط قاچاقچیان در قطار جاسازی شده است. او پس از کش‌و‌قوس‌هایی تصمیم می‌گیرد برای آرام شدن درد پدر با «ماریجوانا»های داخل بسته کیک درست کند و به خوردش دهد! در ادامه و در عین ناباوری اتفاق عجیبی می‌افتد، واقعه‌ای که به مرور در گوش همه‌ی مردمان بیمار شهر نیز می‌پیچد. بر حسب اتفاق من این فیلم را دوبار در جشنواره دیدم، واقع این‌که نخستین بار با این‌که فیلم نشان از کاری درست و حسابی می‌داد و برایم جالب بود اما قسمت‌هایی از اثر مخدوش و سوال‌هایی در ذهن بوجود می‌آمد که به نظرم بی‌پاسخ می‌ماند و با کلیت فیلم و کارگردانی که توانایی تعریف چنین قصه‌ی گیرایی دارد جور نبود، مثلاً همکار «وله» چرا و چطور در ایستگاه راه‌آهن کتک خورد؟ انگار تکلیف بعضی از داستان‌های فرعی و گره‌های فیلم روشن نمی‌شد که موجب آسیب جدی به کیفیت‌اش شده بود! بار دوم که اثر را دیدم، گویا قسمت‌هایی از فیلم در جشنواره دچار سانسور و ممیزی شده است.



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم جزء مخفی کارگردان گیورس استاورسکی ، نقد فیلم Secret Ingredient ، نگاهی به فیلم‌های جشنواره فجر 97 ، نقد فیلم دولتوف DOVLATOV ، نقد فیلم انقلاب خاموش The silent Revolution ، نقد فیلم aga برنده جشنواره فجر ، کتابهایی که باید بخوانیم ،

این مطلب پیش‌تر در «کافه نقد» و ماهنامه‌ی «صدبرگ» منتشر شده!



سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری


نویسنده و کارگردان

مارتین مک‌دونا

 بازیگران

فرانسیس مک‌دورمند، وودی هارلسون، سم راکول،

جان هاکس، پیتر دینکلیج

موسیقی: کارتر برول

تاریخ انتشار: سپتامبر 2017

 *

خشمِ سرخورده‌یِ ناچار

 

پیام رنجبران

 

یحتمل فلاسفه‌‌ی زیادی به این موضوع فکر کرده‌اند، شاید هم نیاز نیست حتماً فیلسوف باشیم، فقط کافی‌ست یک رده نسبت به سایر موجودات تکامل یافته‌تر باشیم آن‌وقت ممکن است وقتی شاهد جنایتی بوده‌ایم یا به گوش‌مان رسیده- مثلاً آزار و اذیت و سوءاستفاده از کودک یا نوجوانی- برای‌مان این پرسش پیش آمده باشد ما آدم‌ها دقیقاً چه هستیم؟ بعد نفس‌مان بیخ گلوی‌مان یخ زده و خواسته‌ایم برای جلوگیری از پیش‌آمدن چنین شناعتی، که بی‌گمان منجر به فنا رفتن روح و روان قربانیان می‌گردد چاره‌ای بیندیشیم! حتماً نیاز نیست فیلسوف باشیم تا بپرسیم ما آدم‌ها در حق همدیگر چه می‌کنیم؟ علت این بلاهایی که به سر هم می‌آوریم چیست؟ بعد شاید دنبال مقصر گشته‌ایم، درست مانند کارکتر مادرِ فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» که وقتی دختر نوجوانش مورد آزار قرار گرفته و سپس جسدش جزغاله شده، حق دارد دنبال مقصر باشد! حق دارد خشمگین باشد، حق دارد دنبال پیدا شدن مجرم و مجازاتش باشد؛ نخستین مجرایی نیز که در جوامع انسانی برای ستاندن داد به ذهن آدمی‌ می‌رسد قانون است، اما وقتی تا مدت‌ها پاسخ نمی‌گیرد پس سه بیلبورد بر جاده‌ای اجاره می‌کند، بر پس‌زمینه‌ی به رنگ خون‌شان با حروف درشت درج می‌کند «تجاوز در حالی که جان می‌داد»، «خبری از دستگیری نیست»، بعد رئیس پلیس شهر را مورد خطاب قرار می‌دهد:«واقعاً چرا، رئیس ویلوبی؟» حالا شب‌هنگام وقتی کارگران مشغول نصب بیلبوردها هستند پلیس سر برسد و بعد از بگو‌مگویی با نصابِ رنگین‌پوست تهدید کند:«می‌تونم بابت خالی‌کردن سطل رنگ روی چمن‌ها و آسیب زدن به محیط زیست بازداشتت کنم!» طنز تلخی شکل می‌گیرد، عواطف دوگانه‌ای، نمی‌دانی باید بخندی یا گریه کنی؟ دختر نوجوانی مورد ظلم بی‌اندازه‌ای قرار گرفته، اما مجرم آزاد است و به ریشِ همه‌‌ی ما می‌خندد، در این هیری‌ویری سلامتی چمن‌ها به خطر افتاده؟! حالا اگر «رئیس ویلوبی» با بازی چشمگیر «وودی هارلسون» مرد خوبی باشد و همه‌ی شهر دوست‌اش داشته باشند چه؟ حالا اگر بیمار باشد و در آستانه‌ی مرگ؟ حالا اگر پیدا کردن مجرم غیرممکن شده باشد؟ نه، دیگر التیامی نیست چرا که «خشم» چونان گردابی به هم پیچیده؛ بازی شروع شده و قطعه‌ی نخست «دومینو» بر دیگری افتاده. نویسنده- کارگردان فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» آقای «مارتین مک‌دونا» که عمده شهرت‌اش بابت نمایشنامه‌هایش است تا جایی که مهم‌ترین نمایش‌نامه‌نویس زنده‌ی ایرلند می‌خوانندش، پیش از «سه بیلبورد...» دو اثر سینمایی دیگر نیز در کارنامه‌اش دارد، «هفت روانی» و فیلم به یاد ماندنی‌ی «در بروژ». آثارش سرشار از دیالوگ‌های محکم و درخشان، و شخصیت‌های عاصی‌اش گونه‌ای از خشم سرخورده در خودشان دارند که برای خلاصی هیچ‌ کاری از دست‌شان برنمی‌آید، دسته‌ای دیگر علاوه بر این خشم سرخورده‌ی ناچار، با گونه‌ای از بلاهت معصومانه و بدوی در وجودشان به دنیا آمده‌اند. شخصیت‌هایی که باید ازشان بدمان بیاید اما دوست‌شان داریم، حتا از اینکه چرا و چگونه در این موقعیت گیر افتاده‌اند بی‌خبرند، له و لورده می‌شوند و می‌خواهند تلافی‌اش دربیاورند، به در و دیوار می‌زنند، می‌گریزند و حمله می‌برند، موجودات رقت‌آوری که انگار خلق شده‌اند تا به یادمان بیاورند همه‌ی ما گیر افتاده‌اییم، راستی باید یقه‌ی کی بگیریم؟ «مارتین مک‌دونا» فیلم‌نامه‌ی مرتبی نوشته؛ جذاب، فکورانه و گیرا. ساختارش به قطعات دومینویی می‌ماند که دایره‌وار، گرد هم چیده شده‌ و شبکه‌ای تشکیل داده‌اند- ما افتادن نخستین قطعه را نمی‌بینیم، یعنی اتفاق شومی که پیش‌تر حادث شده و ما آن‌را ندیده‌ایم ولی شاهدی هستیم بر معلول آن و بروز خشمی تا نهایت و سپس عواقب‌‌‌‌اش. نصب بیلبوردها بر جاده در واقع افتادن قطعه‌ی دوم است و سپس کل شبکه و شاخه‌ها که زیر سایه‌ی سنگین آن اتفاق درگیر می‌شوند. انگار همه‌ی کارکترهای فیلم، همه‌ی آدم‌هایش در مقابل نیرویی ایستادگی‌ناپذیر و فراتر از کنترل خودشان صف کشیده‌اند؛ مقابل خشم و عصبانیتی که حالا آنقدر به نیرویی بزرگ مبدل شده که به‌‌سان هیولایی ماورایی و ناشناخته هر کدام‌شان را به گوشه‌‌ی رینگ می‌راند؛ آدم‌ها در تقابل با نیرویی که حالا بر روان‌شان مسلط شده عاجزند. جایی در فیلم می‌گوید:«عصبانیت، عصبانیت بزرگتری تولید می‌کند» و گویی این هیولا همان عصبانیتی‌ست‌ که از جایی آغاز و اینک آنقدر پروار شده که همه را زیر چکمه‌های خود لگد‌کوب می‌کند. نقش‌آفرینی‌ها، هنرپیشگان فیلم جملگی تحسین‌برانگیز‌اند. بانو «فرانسیس مک‌دورمند» در نقش مادری دردمند، یکی از بهترین‌ بازی‌هایش را به نمایش گذارده. «سم راکول» نقش پلیس خنگ با گرایشات نژادپرستانه را به خوبی و بامزه درآورده. «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری» فیلمی‌ست قوی و موثر که مجموعه‌ای از احساسات دوگانه‌ را در آدمی برمی‌انگیزاند؛ شاید شاهکار نباشد، اما از بهترین‌های سال 2017 است و پس از تماشا به سادگی فراموش نخواهد شد.

 

 


 

پی‌نگار:

این متن پیش از مراسم اسکارِ امسال (2018) نوشته شده، بانو «فرانسیس مک‌دورمند» و آقای «سم راکول» در مراسم امسال، جایزه‌ی اسکار بازیگری را بابت بازی در همین فیلم به خود اختصاص دادند.

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» نوشته‌ی «ایشی گورو» (اینجا)

 

نقد کتاب: سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه (اینجا)


برچسب ها: نقد فیلم: سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری ، نقد سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری ، نقد Three Billboards Outside Ebbing Missouri ، فرانسیس مک دورمند اسکار 2018 ، سم راکول اسکار 2018 ، وودی هارلسون اسکار 2018 ، خشم سینما فلسفه ،

سه شنبه 16 شهریور 1395

نقد فیلم «من» به کارگردانی سهیل بیرقی

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای سینمایی‌ام در مطبوعات ،

                    این نقد مورخه 16/6/95 اینجا روزنامه فرهیختگان منتشر شده است.

فیلم «من» 

نویسنده و کارگردان: سهیل بیرقی

بازیگران:

لیلا حاتمی

امیرجدیدی

بهنوش بختیاری

مانی حقیقی

موسیقی متن:کارن همایونفر

مشاور کارگردان: عبدالرضا کاهانی

...............


من نه منم!


شاید اگر بگوییم شخصیت‌ اول فیلم «من» نخستین ساخته بلند «سهیل بیرقی» کسی نیست جز آهنگسازش یعنی «کارن همایونفر» با خلق یک موسیقی متن عمیق و درونی،سخن به گزافه نگفته باشیم.این قطعات که بی‌شباهت به آثار گروه ژاپنی «مونو» نیست،در ژانر «پست-راک» به خوبی در بطن و لابلای تصاویر و روایت فیلم تنیده شده و نقش کارکردی مفید و عمده‌ای در جهت شخصیت‌پردازی «آذر» قهرمان فیلم داشته است.بی‌گمان انتخاب این ژانر از موسیقی که برای انتقال مفاهیم عمیق و ناشناخته درونی انسان سبکی غنی و موثر محسوب می‌شود،در فیلم «من» برای انتقال موفق حس جاری مضمون و تم مرکزی فیلم و تاثیرش بر مخاطب،گزینه صحیح و بجایی بوده است.قطعات این موسیقی،طی فیلم و در تقابل مناسب با شخصیت «آذر» تاثیر بسزایی دارد،برای لمس و درک و نفوذ در احساسات ناشناخته او.

اما مروری داشته باشیم به روایت فیلم «من».

«آذر» با نقش‌آفرینی شایسته «لیلا حاتمی» به ظاهر زنی است بزهکار و قانون‌گریز که انگار در گود موقعیت‌هایی دراماتیک و پر از کشمکش و لج‌بازی با مردان پرتاب شده است.فیلمساز در بیان خلاصه داستان فیلمش فقط به این جمله اکتفا کرده:«ما رو نرقصون آذر!»اما این تمام ماجرای «آذر» نیست.«بیرقی»جهت تمرکز بر پویش و نشان‌دادن نیازهای درونی «آذر» از الگوی روایی«شخصیت محور» برای تعریف ماجرایش بهره برده است.در این الگو سازوکار پیرنگ به اندازه شخصیت مهم نیست و معمولا ضرباهنگ کندتری دارد و گیرایی فیلم بر حسب ساخت کارکترهای جذاب و پیچیده‌ و دیالوگ‌های هوشمندانه‌ای است،که به خودی خود موجب کشش و تاثیرگذاری و درگیری مخاطب با فیلم می‌شوند.جست و جوی قهرمان فیلم در یک مسیر دایره‌ای از نقطه‌ای شروع می‌شود و اغلب در همان نقطه‌ی آغاز، تمام می‌شود،و در این طی طریق،قهرمان ممکن است دچار پالایش یا تغییرات بنیادی روحی و روانی و اخلاقی بشود یا نه! همچنان همان بماند که بوده.در اولین صحنه فیلم ما «آذر» را می بینیم که در یک اتاق با مرد مجهول‌الهویه‌ای که در تصویر دیده نمی‌شود،گفت‌وگو می‌کند-و قطعیتی برای تشخیص هویت این مصاحبه‌کننده با آذر وجود ندارد! همچنین در پایان نیز سیر ماجرا به همین اتاق ختم می‌شود-اتاقی که با لحن و اتمسفرِ غیرعادی و هجو فیلم،بیشتر شبیه به فضایی خیالی و استعاری و ناکجاست و ما را دچار گمانه‌زنی می‌کند-این پایان بندی ممکن است در نگاه نخست برای تماشاگر علاوه بر ابهام با یک سوال جامانده در ذهنش تمام شود،یعنی ماهیت «آذر» چیست؟!

این ابهام و سوال بی‌پاسخ با توجه به ساختار منسجم و منطقی که فیلمساز -خود یا ناخودآگاه- برای طراحی اثرش تعبیه کرده به نوعی توجیه‌پذیر و حتی می‌توان گفت الزامی است.ابهام و سوالی که در بیننده کنجکاو باعث تامل و همچنین ادامه‌ حیات فیلم در ذهنش می‌شود،تا او بار دیگر کلیت فیلم را مورد مداقه قرار بدهد.در مرور مجدد با شخصیتی چندپاره روبرو می‌شویم! زنی به ظاهر خشن اما شکننده و ترسو که تبحری در نواختن ساز ندارد ولی معلم موسیقی است و از سوی دیگر،همه فن حریفی است که در اغلب موقعیت‌ها بصورت یک اَبرزن خلافکار دیده می‌شود.او با لجاجتی تمام‌ناشدنی و گاهی به شکل هجو‌گونه‌ای از پس موقعیت‌ها و کارهای دشواری که به او محول می شود،برمی‌آید و انگار ناکامی برای او معنایی ندارد،و این نکته در تضاد آشکاری با تن‌دادن و اظهار «خستگی» آذر در پایان‌بندی داستان است و راهی شدنش با پای خود به اتاق «مبهم» آخر؛تو گویی این «خستگی» یک کلافگی ا‌ست،برآمده از حالت و فضای روانیِ پریشان او.حال مجددا وجود ابهام آخر،عامل محرک جهت طرح و راهگشایی برای جستجوی پاسخ به این سوال ماست،ماهیت «آذر»(من) چیست؟! با نگاهی به موقعیت‌های داستان و نحوه برقراری ارتباط «آذر» با دیگران و سپس مقایسه‌اش‌ با شخصیت او،به این نتیجه خواهیم رسید؛انگار همه آنچه دیده‌ایم دنیای تحریف شده‌ای است از دیدگاه راوی یا «آذر» در تمنای این آرزو و خواسته‌اش:«زنی که می‌خواهد زن نباشد!» یعنی در جهان‌بینی او ضعیف نباشد.اما در زیرمتنی عمیق‌تر،آذر تبدیل به مرثیه‌ای روان‌پریشانه می‌شود برای هستی خود(ناهنجاری صدای دمیدنش در ساز).زنی که لجونانه برای رسیدن به وحدت و تعادل درونیش در جست‌ و جوی آنیموس(نیمه مردانه)خود تلاش کرده و با همجنس خود(بهنوش بختیاری) زد و خورد می‌کند.«جذاب جو گندمی» با بازی «مانی حقیقی» نیمه‌مردانه و استعاره‌ای «آذر» است که حکم مشاور و راهنمای او را نیز دارد،ولی در نهایت این مراوده و سعی به یکپارچگی نیز فرجامی نداشته و پس‌زده می‌شود.آذر ناامیدانه و رفته‌رفته مقابل تناقضات روحی و روانیش کم می‌آورد و با‌اینکه تنها تکیه‌گاه و راه‌نجاتش از این مخمصه را «عشق»(امیر جدیدی) تشخیص داده است،ولی باز هم نیاز به این منجی را ناشی از ضعف زنانگی‌اش می‌بیند،طوری که خشمش و سرکوب «من» را با سیلی‌زدن به صورت «عشق» نشان می‌دهد.حال اگر پی دلیل برای چند‌پارگی شخصیت «آذر» باشیم،کافی است نگاهی بیاندازیم به روابط کنایی حاکم بر شهری فرضی که فیلمساز بنا نهاده.زیستن و تنازع بقا در این شهر شارلاتانِ پر از دوز و کلک که حاصلش تکه‌تکه شدن روح و روان و نارضایتی آدمی از بودن خویش است.اینگونه،«من» تبدیل به اجتماع «ما» می‌شود! یعنی این «من» می‌تواند «تو» باشی یا «من»،بدون در نظر گرفتن جنسیت!


پیام رنجبران


برچسب ها: نقد و تحلیل فیلم «من» ، نقد و بررسی فیلم «من» سهیل بیرقی ، نقد لیلا حاتمی فیلم «من» ، آذر فیلم من کیست؟ ، مانی حقیقی فیلم «من» ، امیر جدیدی فیلم «من» ، ما رو نرقصون آذر! فیلم «من» ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2