شنبه 29 خرداد 1395

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست...

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،

                          

خودت هم نمیدانی چه مرگت شده؟! فقط گاهی وقت‌ها طاقت آوردن برایت سخت می‌شود،انگار همه‌ی پیچ و ماپیچ‌های ذهنت طنابی می‌شود و دور گلویت گره می‌خورد.دلت می‌خواهد حرف بزنی،ولی فقط سکوت می‌کنی،باخودت می‌گویی در این روزگار هیری ویری هیچ کس حوصله‌ی شنیدن ندارد، هیچ کس! آن هم یکی مثل تو که حرف‌هایت فقط دیگران را گیج می‌کند،معادلاتشان را بهم می‌زند همه‌ی تناقضات تو! آشفتگی‌هایت،پریشانی هایت،تضادهایت، نمیدانی این مشکل توست یا آن‌ها؟تو یک جای کارت می‌لنگد یا آن‌ها؟ گاهی وقت‌ها تنها می‌شوی،منظورم تنهاتر است. شبکه‌ی مجازی را قطع می‌کنی،یعنی تنها راه ارتباطت با دنیای زنده‌ها را،با دنیای آدمها،می‌روی با خودت خلوت می‌کنی،یک گوشه‌ی خانه،چراغ‌ها را خاموش می‌کنی،دست و دلت به موسیقی هم نمی‌رود،گاهی اوقات دلت می‌خواهد بمیری...ولی یکباره به سرت می‌زند که نه! فردا روزی نوتر است، همین فردا به این اوضاع سامان می‌دهی،پایان می‌دهی،اول صبح شال و کلاه می‌کنی،خودت را برمی‌داری و می‌زنی به شهر،به خیابان‌ها،پیاده‌روها،بین مردم می‌لولی، شاید آنقدر دچار وجد و سرور شوی که ناگهان فریاد بزنی،مردم، آهای شماها،من هم زنده‌ام،من هم می‌خواهم با شما باشم،پیشتان،مرا هم مابین خودتان راه بدهید،می‌توانم سرگرمتان کنم،حرفهای خنده‌دار بزنم،می‌توانم حرفهایتان را بشنوم، میتوانم درددلهایتان را بشنوم، من می فهمم که چه می‌گویید،بعد با خودت می‌گویی حتمن یکی مابین این میلیون هم شاید بفهمد تو چه می‌گویی، بیاید با تو قدم بزند،بروید بنشینید جایی! چه میدانم،کافه‌ای یا پارکی چای داغ بنوشید،یا بروید سینما،بعد درباره‌ی فیلم‌ها حرف بزنید، یا هر چیز دیگری...اما...اما...خودت بهتر می‌دانی،صبح می‌شود، و باز هم تو در خانه می‌مانی...  


پیام رنجبران


برچسب ها: شب نوشت تنهایی ، خودشکن ، درد ، شب سیگار چایی ، شاملو ، عدم ارتباط ، بی زبانی ،

پنجشنبه 27 خرداد 1395

داستان کوتاهِ یک قلندر

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،

                      

قلندر

 

تو را می‌بینم که گوشه‌ای در تاریکی نیم مرده‌ای چمباتمه زده‌ای.گوشه‌ی پیاده‌رو. توی تخت‌خواب دراز کشیده‌ام و مابین وول خوردن سوناتِ مهتابِ بتهوون زیرِگوشم ساعت صفر شب است. لای پرده‌ی اتاق را که پس می‌زنم نور زرد بی‌جان چراغ خیابان اُریب روی سرت ریخته. پوست گونه‌های استخوانیت می‌لرزد. می‌پرد. بدنِ نحیفت دیگر طاقتش طاق شده. و روحت و نگاهت که نمی‌دانم به دوریِ کدامین خلاصی خیره شده...نیم‌خیز پنجره اتاق را باز می‌کنم.تا صدایت بزنم: «محسن!»

لرزش گوشی تلفنم روی عسلیِ چوبیِ کنار تخت حواسم را می‌پراند.

: «بله؟!»

- «محسن مرد! »

سکوتم ساکت فقط گوش می‌کند!..میخواهم بگویم: «محسن! سالهاست که مرده». نمی‌گویم...

- «فردا بیا بهشت زهرا ! اگه می‌تونی؟!»

از خودم دلم بهم می‌خورد. بجز خشداریِ عادیِ صدایِ : پاسخ دادنم! که فقط ته مانده‌ی خراشش توی سرم هنوز ناخن می‌کشد، یا نارساییِ جمله‌های پراکنده‌ام،، جز این‌ها انگار نه انگار که محسن مرد...در بالکن سیگاری می‌گیرانم و کنار طهران دود‌خوران به قامت شب خیره می‌شوم...و ستاره‌ها و ستاره‌ها و ستاره‌های نامریی. خاموش. هیچ حسی ندارم. نه بغضی نه گریه‌ای...و نه حتی قطره‌ای اشک...

شاید دل سنگ شده‌ام...یا شاید دیگر به این رویِ زندگی عادت کرده‌ام. عادی شده!...که هرازگاهی بشنوم یکی مرد. یکی رفت. یکی را دیگر قرار نیست هیچ وقت ببینم. یا شاید...

یکباره توی هال دو پنجه‌ی دست همزمان روی کلاویه‌های پیانو می‌کوبد: دَنگ...دَنگ...دَنگ. پیشانیم را که روی نتهای پارتیتورمی فشارم: نه...نه!

نه! لعنت به من، این بدترین جمله‌ای‌ست که به ذهنم می‌رسد...زیرلب می‌گویم: «راحت شد!»

چرا؟!...چرا به این نتیجه رسیدم؟! چون انگیزه‌ای برای زیستن نداشتی؟! یا اینکه جوالِ همزمانِ چند بیماری که تمام تارهای تنت را به پودش دوخته بود؟!...

افکارم مدام شکل می‌گیرد و روی چهره‌ی شب به مژگانِ خاموشیِ ستاره‌ها آویزان شده؛ فرو می ریزند...

حالا با هم نشسته‌ایم کنار گل‌های شب بوی ویلای شما...یادت هست رفیق؟! همان گل‌ها که سال‌ها بعد همشان پژمردند. پلاسیدند. تو ماجرایی که یادم نیست چه بود! را با آن لحن مسخره‌ات تعریف می‌کنی و مابینش آنقدر ریسه می‌روی که مجبوری مدام با کف دست به پیشانی‌ات بزنی...یادت هست رفیق؟!

 بچه ها توی اتاق تخته نرد بازی می‌کنند، صدای داد و بیداد و کَل کَل کردن‌شان هنوز توی گوشم می‌پیچد...و تو برایم خواندی! با آن صدایت که آوازش گاهی زیبا بود و گاهی سینه‌سوز گاهی غیرقابل تحمل...می‌دانستی به شنیدن:«گلِ بارون زده» آلرژی دارم! بسرم می‌زند...همان را می‌خوانی: گل بارون زده‌ی من/گل یاس نازنینم/ می‌شکنم پژمرده می‌شم/ نذار اشکاتو ببینم...امیر! کنارمان نرسیده ادامه‌اش را با رسایی آن صوتِ داوودی که گام اوجش آسمان بهشت و زمین جهنم را بهم می‌دوخت، می‌خواند: سر به زیر دلشکسته/ نازنینم/ اگه ساده است باسه تو گذشتن از من...

یادت هست رفیق؟!در شهر دیگری دانشجو بودم. چند روز خبرِ مرگ امیر را به من ندادید. همه‌ی شما پنهان کاری کردید. می‌دانستید امیر که رفت! دیگر اعتقادی به زنده بودن ندارم...ای کاش من هم رفته بودم. ای کاش بعد از امیر رفته بودم. ای کاش بجای امیر رفته بودم. چه مضحک بود ماندنم بعد از او، و چه مضحک است بلندی این شب‌های من. و چه مضحک است پستی این روزهای من. به او بگو:«نامرد چرا دیگر بخوابم نمی آیی؟!»...چه گناهی کرده‌ام که بازمانده‌ی شما شدم؟!

حالا صبح می شود! نمی‌آیم مرد!...نمی‌آیم. امروز برای خاک‌سپاری تو هم نخواهم آمد. اگر هوس دیدار به سرت زده تو بیا، یا مرا ببر...

حالا سال‌هاست که ندیده‌ام تو را. نخستین دیدار بعد از چندسال.آوار زندگیم بردوش، در به در مهاجر شهر و کشورها. خسته و درمانده. برگشته بودم، روی کاناپه‌ی خانه باغ حاج علی زیر بوی توت‌پزان خوابم برده بود. زمان از دستم در رفته بود. حساب شب و روز را. روی سینی چند فنجان چای با آب نبات در دستت و آن کلاه لبه‌دار رنگاوارنگ بر سرت!...چشم که باز کردم نشناختم تو را. مسعود گفت: «محسنه!»...امشب هم مسعود خبرم کرد.گفت: تو رفتی!...که روز آخر خانه‌ی او بوده‌ای. که خوابیده‌ای. که بیدار نشده‌ای.که رسانده‌ات به بیمارستان.گویی حساب پس می داد.گفتم:«زودتر! چرا زودتر بیمارستان نبردی؟!»..گفت که خوب بوده‌ای. که فقط خسته بوده‌ای.که دیگر خودت خسته بوده‌ای.که تازه مرخص شده بودی.که دیگر خودت خسته بوده ای...خسته بودی رفیق؟! می‌دانم خسته بودی!...بغل دستم نشستی روی کاناپه! با همان نگاهِ معصومِ ذاتیت خجالت می‌کشیدی بهم بگویی:«شکستی رفیق! کجا بودی این چند سال؟!»...همان چندسالی که تو را ندیده بودم. همان چندسال که تو لابلایش لکنت گرفته بودی و من نخست نمی‌دانستم چرا اینگونه می‌گویی: «رِ...رِ...رِفیق!» تو لکنت گرفته بودی و من بوی خستگی. و دیگر نمی‌خواندی! حالا التماست هم می‌کردند نمی‌خواندی!...تا من دوباره گیرت بیندازم، تا غروب که لای درخت‌های باغ قدم بزند.که روی جمعه راه برویم. که آشناها را...سال تا ماه نبینیم و من بگویم:«یه چیزی بخوون برام»...و تو نیمخندی بزنی بعد:«گُ...گُ...گُل...با...با...بارون زده‌ی من!»

و رگه های باد که تکه‌تکه کلماتت را با خود برد و برد و برد تا آن روزهای خوش نستالژی...

سونات مهتاب بتهوون صدبار زیرگوشم مکرر می‌شود،دیگر به کسی نمی گویم:«موزارت گوش کن!» دیگر برای هر درددلی یک پاسخ ندارم: «موزارت گوش کن»...دیگر به روی خدا هم نمی‌آورم:«موزارت گوش کند».که اگر گوش می کرد، مصبش را شکر! این همه درد و مرض یکجا به قالب یک تن نمی‌ریخت، که خستگی را خسته شود...بتهوون گوش می‌کنم! که کر شوم، که دیگر نشنوم: محسن مرد...

آخرین بار! کی دیدمت؟! یادت هست رفیق؟!...آخرین بار که گفتم:«میارمت پیش خودم.تو خوب شو.میارمت پیش خودم».اما تو گویی می‌دانستی بهبودی در کار نیست و من هم، نه از جواب کردنِ شبه طبیبان که تره برای اراجیف‌شان خرد نمی‌کردی و من هم، نه!من از دو‌دو زدن آن تاریکی مجهول عمق چشمانت فهمیدم که بار آخری‌ست که تو را می‌بینم. مردمک چشمانی که سیاه نبود. حفره ای بود. گردابی به نامعلوم. و آن تاریکی چشمخانه هایت. مگر تاریکی فرق دارد با تاریکی رفیق؟! حالا تو بگو تاریکی امشب اتاق من تفاوت دارد با تاریکی مرگ؟!..سیاهی پشت پلک‌های بسته‌ی تو چقدر تفاوت دارد با سیاهیِ سایه‌های زندگی من؟!...که از انعکاس تاریکشان در دهلیز چشمان آدمی، می توان پی برد که ماندنی در کار نیست؟! که باید رفت و رفت و رفت...که بار سفر را بسته‌ای،که باید بست.که دیگر بازآمدنی نیست، باز اگر باید رفت...

و امشب سرانگشتانم کنار لالایی زمزمه‌هایم برای تو روی کلاویه‌های ساز سُر می‌خورد: ای گل شکسته ساقه/ گل پرپر/که به یاد هجرت پرنده‌هایی/ توی یاس مبهم چشمات می‌بینم/که بفکر یه سفر به انتهایی...

 

 

‌پی‌نگار:

برای محسن. ب

 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 


برچسب ها: داستان کوتاه پیام رنجبران ، شب نوشت قلندر ، داستان قلندر ، مرگ رفیق ، بی رفیق درد تنهایی ، تنهایی ، وداع آخر ،

یکشنبه 16 خرداد 1395

فقدان گل می شود گلدان.

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،

                    

فقدان گل می شود گلدان.

دیروز در شهر شاعران قدم می زدم.
دیدم شاعری دکان زده و رویش نوشته:
حرف زده شده پس گرفته نمی شود!


برچسب ها: نانام ، شعر شاعر ، شعر مفهومی ، عکس مفهومی ، شعر نسیه ، پیام رنجبران ،

جمعه 14 خرداد 1395

مجنون بعد از مدرن!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


لیلای مجازیِ من! آدرست را ندارم-بجز این راه‌های ارتباطیِ پسامدرن-هیچ نشانی از تو ندارم،فقط می‌دانم که از اهالیِ همین شهری،دیشب به این فکر می‌کردم،اگر همین حالا، زلزله‌ای بیاید، به قوت چندده ریشتر،که طهران زیر و زبر شود!و من لخت و عور توی کوچه بپرم! و فانتزی وار زنده بمانم،اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد این است: تو کجایی؟!...حالا خودت قضاوت کن،توی آن هیری ویری چطور تو را پیدا کنم!؟ راه‌های ارتباطی اکنونمان مسدود،میان آن همه‌ هراس و بدبختی و سیاهی،این را کجای دلم بگذارم؟چه خاکی باید به سر کنم؟!...همه‌ی این‌ها را گفتم تا بگویم:امشب از فراغت چونم! و بهتر است که فکری به حال این وضعیت پست‌مدرن بکنی،زمان بی‌رحمانه باشتاب می‌گذرد.


پیام رنجبران


برچسب ها: لیلی و مجنون پست مدرن ، مجنون در دوران مدرن ، مجنون پست مدرن ، شب نوشت پست مدرن ، عاشقانه های پست مدرن ، عشق پسامدرن ، عشق مجازی پست مدرن ،

پنجشنبه 13 خرداد 1395

شب نوشت : ترسان

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


 از بی‌تفاوتی ترسانم، از اینکه هیچ چیزی مرا برنیانگیزاند،شاید از آسودن و آرامش می‌ترسم، آیا این آرامش است؟! اینکه نگاه کنم و بی‌تفاوت بگذرم.ولی هنوز می‌ترسم! تو گویی این ترس تیر خلاصی در ذهن من شلیک کرده که هم می‌ترسم و از ترس بیشتر شدن ترسیدن، می‌گویم: «آرامم! و همه چیز حول این محور آرام است»، اینگونه دیگر حداقل پیش «من» روسفیدم که نمی‌ترسم.شاید پیشترها ورای مرزهای ترس ترسیده‌ام؛ترسناک‌ترین ترس من چیست؟!...من از خودم می‌ترسم، همیشه از خویش ترسیده‌ام، خودی که تنها خودِ قابل اعتماد بود،و روزگاری مایه‌ی مباهاتم،در دهه‌ی سوم زندگیم،آنچنان پشت‌پایم زد که خائن‌ترین را دیدم: خودم را!...خودی که پای مرا برای ترسیدن و افزون شدن این ترس به هرجایی باز کرد، به هر دخمه‌ای که گاهی ماه تا ماه چهره‌ی خورشید را ندیدم، آنقدر که رنگ‌دانه‌های پوستم سفید شد، خود جنازه‌ای شدم، جنازه‌ای با اندکی هشیاری که فقط گرسنگی و انتظار را بفهمد!...آن روز دیدم خودی را که خودآزار است، خودی که بدترین شکنجه‌ی هستی را برای خویش انتخاب کرد: انتظار را..و یک انتظار محتوم را، انتظاری که بارهای و بار به عبث منتهی شد...این خودآزار چه روزهایی را که ندیده‌ است.روزها انتظار در دخمه‌ای که شاید امروز کسی برای ملاقات تو بیاید، یا ببردت، که بگوید: کافی است، تو نیاز به دوش آب گرمی داری و لقمه‌ای نان و سبزی...چقدر دلم پیراشکی می خواست یا پیتزا، مسخره است نه؟!...خودت تو را به جایی برساند که غایت آرزویت خوردن یک پیراشکی شیرین شود یا شنیدن بوی پیتزا ! تناولش بماند طلبمان.آن روزها مدام به خودم می‌گفتم: همه‌ی این‌ وقایع را روزی خواهم نوشت و قصه‌ی همه‌ی این شبانه‌روزهای منتظر را، این شبانه‌روزهای گرسنگی را، این انتظارهای محتوم را، این خودِ خائن را. اما امروز دیگر فقط می‌خواهم بیاسایم، بروم روی کاناپه‌ی خانه‌ام ولو شوم، وبخودم بگویم: آرامم!...دلم برای این خود می‌سوزد، خودی که شاید دست خودش نبود خودآزاریش،جهالت؟ یا حماقت؟ و امروز هم با گفتن: آرامم! هنوز خودآزاری می‌کند، و اینگونه باز هم این روال را ادامه می‌دهد، خودی که خائن ترین بود و هست، و شکنجه‌ی امروزش دانستن این‌هاست...

پی‌نوشت:

این بداهه طبقِ تمرین کتاب «نوشتن خلاق» (مولف:گابریله ال.ریکو) ص 33 با کلمه‌ی «ترسان» نوشته شده است.هیچ‌وقت به سرم نزده که تمرینات این دست کتاب‌ها را انجام دهم، ولی این اثر، مبدع روش جالبی با عنوان «خوشه سازی» ست که در قسمت «معرفی کتاب» همین وبلاگ به تفصیل به آن خواهم پرداخت، و اینکه این بداهه را طبقِ قواعد تمرین،می‌بایست در زمان هشت دقیقه می‌نوشتم و من هم بی کم و کاست یا ویراست به اینجا منتقل کردم.


پیام رنجبران


برچسب ها: شب نوشت نوشتن خلاق ، کتاب نوشتن خلاق گابریله ریکو ، بداهه نویسی خلاق ، تمرینات کتاب نوشتن خلاق ، خوشه سازی نوشتن خلاق ، تمرین خوشه سازی نوشتن ، خوشه سازی گابریله ریکو ،

پنجشنبه 13 خرداد 1395

شب نوشت : کتاب بی حساب

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،





کتابِ بی‌حساب

 

 

حتا دلم نمی‌خواهد چیزی از تو بنویسم،دلم نمی‌خواهد تصویرت در ذهن هیچ خواننده‌ای حلول کند، نمی‌خواهم زیر لب با خود بگوید: چه شمایل زیبایی! نکند تو را با خود به خلوتش ببرد، نکند تو در خیالات شباهنگام دیگران بروی‌؛ دیگرانی که خود بازیچه‌ی یکدیگرند، می‌دانی درد دارد، همه‌ی اینها درد دارد، اینکه ندانم کجا می‌روی و با کی می‌روی؟ تبدیل به هناق می‌شود، راه نفسم می‌بندد!...ببینم: نکند تو صورت کبودِ مرا می‌خواهی؟!

راستی، این روزها حالِ همه خراب شده! این روزها اگر خاطر کسی را بخواهی مُضحک و مشنگ جلوه می‌کنی، به خیالِ خودشان زرنگ شده‌اند، سرکارشان با اشیاست، غایتِ لذت و آرزوی‌شان هم‌نشینیِ با اشیاست، آخر امروز همه‌ی مردم فقط نیمکره‌ی راست مغزشان کار می‌کند، قسمت حساب و کتاب‌شان، حساب همه چیز را می‌دارند، ولی بی‌کتاب. می‌خواهند تمامیِ مسائل عالم را با حساب‌شان حل کنند! حسابی که کتاب ندارد. یک لحظه صبر کن! توی روزگار بی‌کتاب شاید بشود از تو نوشت!...ولی!...ولی!...این روزها مردم توی کتاب هم پیِ حساب می‌گردند!

جای تو امن است! همین‌جا بمان. در کتابِ خیالاتِ شباهنگام مرد تنهاییِ که مادرزاد نیمکره‌ی چپِ مغزش فعال است، آنقدر که مشنگ جلوه می‌کند، همین‌جا بمان، کتاب ما حساب ندارد.


برچسب ها: شب نوشت ، حساب و کتاب ، حساب بی کتاب ، حرف حساب ، حال امروز مردم ، خلوت و تنهایی ، برای تو ،

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395

حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،

                



حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم

دستبند با مچ دستانم مغازله می‌کند. انگار معشوقه‌ای که پس از سال‌ها انتظار به دور تن یار دیریافته پیچیده. نگاهم را از چشمان تیز سربازی که هنوز ریش صورتش جوانه نزده می‌دزدم تا به پشت توری‌های مشبک و فولادی پنجره‌ی اتومبیل وَن زل بزنم. نمی‌دانم تا ندامتگاه چقدر دیگر مانده است؟! چقدر دیگر باید به لولیدن بی‌تفاوتِ مردمِ پیاده‌روها خیره بمانم. با تکان‌های ناگهانی خرابیِ آسفالت خیابان‌های شلوغِ شهر دوباره با سرباز چشم در چشم می‌شویم. چهارده روز بازداشت بودم. چهارده روزی که تازه‌ترین هوا بوی توالت‌های بی‌هواکش بود و هوای دادگاه که اتاق‌های کنارش بود. چهارده روزی که نخوابیدم....به اعداد روی مبایل سرباز که حالا جلوی رویم گرفته  نگاه می‌کنم.کلمات را تکه‌تکه می‌گوید :«اگه...اگ...اگه می‌خوای  تل...تلفن بزن!». می‌خواهم بگیرمش که تقه‌ی دندانه‌ی دستبند گلوی دستم را تنگ‌تر می‌فشارد. می‌گوید:« تو...تو شماره بگو...م...م..م...من می‌گیرم!». تکیه می‌دهم تا چَشمانم را آرام ببندم. هوای خنکی از سوراخ‌های نامریی ون به پس کله‌ام می‌خورد. می‌گوید:« چ...چرا تو...تو دادگاه چیزی نگفتی؟!...یا...یا...توبازجویی...چرا اینکار رو کردی؟!». قصد داشتم که بگویم! قصد داشتم که همه  چیز را بگویم. قصدم این بود که هر آنچه سالهاست در سینه‌ام انبار کرده‌ام را یکی یکی برایشان تعریف کنم. مدت‌ها بود که تصمیم گرفته بودم که بگویم. نخستین فردی را که انتخاب کردم مادرم بود. روبرویش که نشستم نگاهی به من انداخت و خواست که بگویم. چقدر پیر شده بود.چقدر شکسته. انگار آن زنی که در کودکی می‌شناختم یکی دیگر بود. چشمانش مابین پلک‌های چروکیده‌اش بغض کرده بود. خم شدم تا گیسوانش را ببوسم. عطر همان عطر مادر بود لیکن این مادر شکسته مادر من نبود. وقتی که در خانه را می‌بستم، از پشت قاب پنجره‌ی روبه حیاط گفت :«یادت باشه چیزی نگفتی»...

پیشخدمت فنجان قهوه را روی میزم می‌نشاند. نگاهم از انگشتانش تا به صورتش می‌رسد رویش را بر می‌گرداند. حتا فرصت این را نیافتم که ببینم چهره‌اش چه شکلی‌ست؟!...کافه شلوغ است. دختر و پسر. زن و مرد. لابه‌لای دود سیگار برای هم ژست می‌گیرند. ژست‌های کلیشه‌ای. انگار هرشب همه‌ی آنها را فقط توی فیلم ها می‌بینم. انگار برای هم بازی می‌کنند. انگار صورت هیچ کدام واقعی نیست. انگار زیر هر نقاب هزار حرف ناگفته خشکیده است. حرف‌هایی که با کلماتی که به یکدیگر می‌زنند زمین تا آسمان متفاوت است. حسرت می‌خورم.کاش می‌شد.کاش می‌شد من هم بگویم. یکبار تا دم دمای گفتن رفته بودم. برای زنی که در خیابان یافته بودمش. از سرما و بوران زمستان می‌لرزید. به خانه که رسیدیم از جلوی شومینه تکان نمی‌خورد. هر چند لحظه یکبار قهقهه می‌زد:« خدا خیرت بده! امشب سرما رو همه جای مشتریها تاثیر گذاشته بود...امان از یک نفر!...گرمم که شد تا صبح گرمت می‌کنم». خواستم بگویم نه! نیازی نیست، فقط...که خودش گفت :«‌اوه..اوه...از این تریپ منزوی ها هستی که یه جفت چشم و گوش کفایتت میکنه ». بعد بلندتر خندید. خنده‌هایش را دوست داشتم. مهربان بود و صادق.آدمها وقتی مجبور نباشند چیزی را پنهان کنند خنده‌هایشان شیرین می‌شود.گرم و دلچسب. در ذهنم لبخند و نگاهش را تنداتند با تمام دخترهایی که توی این چندسال آشنا شده بودم مقایسه می‌کردم. همانها که قسم می‌خوردند تنها عشق زندگیشان من هستم. که فقط با من حرف می‌زنند. که اگر من پیدا نمی‌شدم شاید هیچ وقت با مرد دیگری هم صحبت نمی‌شدند. خنده‌های هیچ کدام شیرین نبود!!...برایش چای که آوردم خوابش برده بود. چراغ های خانه را خاموش کردم. قرمزی شعله‌های هیزم سوز هال روی صورتش تا صبح رقصید....چشمانم آرام آرام سنگین شد. و سنگین‌ترین خواب زندگی‌ام بر  من غالب. وقتی بیدار شدم هیچ کس توی خانه نبود. سیگارم را خاموش می‌کنم و از کافه بیرون می‌روم...

آخرین گزینه به ذهنم رسید. دویست و پنجاه تا والیوم حل شده توی یک نصفه نوشابه‌ی خانواده. تا به محضر کسی مشرف شوم که با خودش کسانی را می‌آورد که به حرفهایت گوش می‌کنند. همان‌ها که از کودکی توی گوشم خوانده بودند که همیشه حرفهایت را خواهند شنید. همانها که نگفته به حال و روزت آگاهند. اما هیچ وقت این وعده‌ها مرا راضی نکرده بود. چرا که هر زمان می خواستم‌شان نبودند. می‌خواستم این بار توی چشمانشان حرف بزنم. بی هیچ حائلی. بی هیچ حجابی. بی‌شک این بدن مانع گفتگوی‌مان شده بود. این جنازه‌ی هشیار. این جنازه‌ای که حالا دیگر به بودنش نیاز نیست. یک چیز فدای یک چیز دیگر...وقتی سبک شده بودم و درست مثل همه‌ی وعده‌ها چند ده سانتیمتر! بالاتر از سطح تنم پرواز می کردم!...آمد. همان که منتظرش بودم.همان که قرار بود هم صحبتم شود. اما پیش از هر کلامی پنجه‌اش را روی گلویم گذاشت. و آنچنان با فشار مرا در جسمم چپاند که وقتی روی تخت بیمارستان از جا پریدم تمام سیم‌های متصل به سینه‌ی لختم بریدند. جز یکی! و جز یک صدا چیزی نشنیدم. یک صدای آزار دهنده: بیق...بیق...بیق...صدای یک ضربان شوم.ضربان قلبی که مجدد شروع به تپیدن کرده بود...

سرباز شانه ام را تکان‌تکان می‌دهد. چشمانم را باز می‌کنم. یک نخ سیگار برایم چاقیده است. می‌گوید:«بی...بی...بیا». و آنرا بین لب‌هایم می‌گذارد. چندکامِ عمیق می‌گیرم. با هجوم یکباره‌ی نیکوتین سرگیجه‌ی خوشایندی در من می‌پیچد. سرباز می‌گوید:« من...مَ...منم هیچ وقت...نَ..نَ..نشد حرف بزنم...وَ...وَ..ولی تو برای من بگو». اما پیش از هر گفتنی! درهای بزرگ ندامتگاه باز می شود. و از مشبک‌های آهنی پنجره‌ی وَن بدون هیچ حسرتی آخرین نگاه را به خیابان‌های شهر می‌اندازم.

 

*

پیام رنجبران. تقدیم به این روزهایم.  

(وبلاگ سیناپس)

حرف‌هایی که می‌خواستم بگویم


برچسب ها: شب نوشت ، پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، متن های عاشقانه ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، پیشنهاد کتاب وبلاگ سیناپس ، نقد و معرفی فیلم ولاگ سیناپس ،

تعداد کل صفحات: 5 1 2 3 4 5
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic