شنبه 25 آذر 1396

خانم عزیز، قرارِ ما امروز حوالیِ غروب!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،



خانم عزیز، قرارِ ما امروز حوالیِ غروب!



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه روانشناسانه ، داستان کوتاه روانشناختی ، داستان کوتاه روانکاوانه ، داستان اختلال چند شخصیتی ، هویت پریشی ، خانم قرار ما امروز حوالی غروب ، شبنوشت ،

شنبه 25 شهریور 1396

شب‌نوشت: «وقتی سیگار تمام کردم!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


«وقتی سیگار تمام کردم!»

 

                                                                                                           

 

خانه بودم!

روی مُبل نشسته بودم!

با نوک انگشت‌اشاره‌اش چنددفعه محکم، خیلی محکم سمت‌ِچپ‌ِ سینه‌اش کوبید و گفت:«تو اینجایی!...بفهم مرتیکه...همیشه اینجا بودی».

این پایم روی آن یکی انداختم تا نگاه‌ام دودِ سیگارم را دنبال کند که آرام، خیلی آرام زیرِ نورِ نارنجیِ لوستر روی هم می‌لمید، غوط می‌خورد، می‌لمید، غوط می‌خورد، مثلِ مه، مثلِ غبار، مانندِ سال‌ها زندگیِ گم‌شده‌...

طوری روی دست‌ام زد که سیگارم پرید کفِ اتاق و بی‌مهابا قِل‌ خورد رفت زیر میز، همان میزی که برقِ چاقو‌ی قلم‌تراش‌ روی آن چشمان‌ام را با خود بُرد، همان میزی که قلم روی کاغذی که دیگر سپیدی نداشت بارها جیغ می‌زد:«غیاب».

مقابلم روی زمین نشست، انگشتانِ اشرافی‌اش روی زانوانم نشست؛

چیزی شبیه سال‌ها بی‌خبری، سال‌ها حصار، سال‌ها واژگانِ متروکه در من، چیزی شبیه باران در چشمانِ دُرشت‌ِ او شکست، چیزی شبیه فراموشی که ناگه به خاطرت بیاید جیغ کشید:«تو اینجایی!...توی قلبم...توی قلبم...اینجا هیچ‌کس جز تو نبوده!» بعد لابه شد:«خواهش می‌کنم بفهم».

شاید هنوز می‌دانست وقتی طره‌ی موهای شلخته‌اش روی پیشانی‌ی بلندش، روی ابروهایش، روی مدارِ نگاه‌اش می‌ریزد، سیاره‌ای مجهول در کهکشانِ راه نامعلوم تصمیم به نچرخیدن می‌گیرد؟

شانه‌های ظریف‌اش می‌لرزید، صورتِ استخوانی‌اش می‌لرزید:«چطور بهت ثابت کنم؟...هان؟....آقای خوشنویس، آقای فیلسوف، آقای همه‌چیزدان...می‌دونی چرا رفتم؟! بخاطر همین سکوت‌هات...کُشنده‌اس...کُشنده‌اس...بخاطر اون طرز نگاهت...که آدم همش به خودش شک می‌کنه...اون چشمای طعنه‌زنت...همیشه طوری نگام می‌کرد...انگار من دروغگو‌ام...من دروغگو نیستم...هیچ‌وقت نبودم.»

تاب نیاوردم!

شانه‌های‌ نازک‌اش را سفت گرفتم، از جا بلندش کردم، بلوزش را بالا زدم، درآوردمش، تکه‌های لباس‌اش را، درآوردم، روی میز خواباندمش، تقلا نمی‌کرد، زبانْ محصور در سکوت بود، خاطراتِ بستری مرور می‌شد، تقلا نمی‌کرد، کف دست‌ام را روی جناغ سینه‌اش گذاشتم، پرنده‌ای زیر دستم می‌تپید، نگاهی به نورِ نارنجیِ سقف لغزید، قلم‌تراش را برداشتم، همان‌که تیزیِ نوکش سوزن است، بالا بردم و محکم بالای سینه‌ی چپ‌اش کوبیدم، چاقو بی‌معطلی، بی‌ملاحظه فرو رفت! چیزی شبیه سال‌ها بی‌خبری، سال‌ها غیاب، سال‌ها دربه‌دری سینه‌اش را درید، انگشتانم لبه‌های بریدگی را گرفت و مابینِ اعتراضِ دنده‌هایش گشودش تا چشمم به قلبی بیفتد که می‌تپید، می‌تپید، نگاهی که التجا می‌کرد، نوک چاقو باز جُنبید، چاک‌ِ دیگری روی قلب‌اش انداخت، قلب‌ تقلا می‌کرد، نمی‌خواست، اما انگشتانِ شست‌ام زبان نمی‌فهمد، شکافِ قلب وا داد،،، راست می‌گفت! یکی آنجا بود، یکی درون قلب‌اش نشسته بود، یکی شبیه من،،، اما من نبودم.

وقتی از درِ خانه بیرون می‌رفت موهایش روی پیشانی‌‌اش ریخته بود؛

زیر میز می‌گردم، سیگار تمام کرد‌ه‌ام.

 

 



نوشته: پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


شب‌نوشت‌ها



برچسب ها: وقتی سیگار تمام میکنم ، وقتی سیگار تمام کردم ، شبنوشتها پیام رنجبران ، نقاشی جکسون پولاک ، سیگار غیاب دروغ ، راز قلب ، وقتی سیگار تمام میشود ،

چهارشنبه 22 شهریور 1396

شب‌نوشت‌ها (پیام رنجبران)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،




شب‌نوشت‌ها 


پیام رنجبران

 

 

 

پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!


(متن )

 



درباره‌ی عالیجنابْ موسیقی و معاشقات مربوطه

 

(متن)



 

نظر آدم‌ها محترم نیست!


(متن)

 



برگشت به تاریکی


(متن)





درباریه‌ی بزرگترین چشمانِ کهرباییِ دیده‌شده...


(متن)



تو


(متن)




چرا؟


(متن)

 


پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس)

 


کتابخانه‌ی سیناپس (نقد و معرفی کتاب) ( اینجا)


برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، شب‌نوشت‌های پیام رنجبران ، شب‌نوشت‌ پیام رنجبران ، داستانهای خیلی کوتاه ، خاطره نویسی پیام رنجبران ، نقد و پیشنهاد رمان ، معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ،

جمعه 17 شهریور 1396

شب‌نوشت: برگشت به تاریکی!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،



 برگشت به تاریکی!

 

 

خیلی‌ها مثل تو می‌گویند: فقط از کارکتر‌های منفی قصه‌ها خوششان می‌آید، از روان‌پریشان با اذهانِ چند‌لایه، یا دائم‌الخمرهای خیالاتی، الکلی‌های داغانی که در انتهای داستان تصمیم می‌گیرند ننوشند اما تا آخر عمرشان چیزی در وجودشان سرجای خودش نباشد، چیزی همیشه اشتباه باشد، این دنیای دیوانه را مست نباشند، هشیارْ مصلوب شوند، به خاطر این‌که بد‌آموزی نباشد در فرجام داستان به زندگی‌ برمی‌گردند، می‌گویند به خاطر خودشان است یا واقعاً به خودشان آمده‌اند، اما خزعبل می‌بافند و هیچ مستی در اعماقِ قلبش به خاطر خودش به زندگی برنمی‌گردد؛ همه‌ مجذوب کارکترهای منفی داستان‌ها هستند، عاشقِ لاابالی‌ها، خسته‌ها، دیوانه‌ها، تنهایان، شب‌گردها، فلسفه‌فکرانِ شاعرمآب، آدم‌هایی که خستگی را خسته‌اند، گم شده‌اند، شلوغی را بیزارند، بامداد از خانه‌های‌ متروک‌شان بیرون می‌آیند، یقه‌ی پالتوشان را بالا می‌دهند، در مه، زیرِ سوسوی آخرین ستارگان و چراغ‌های نارنجیِ خیابان، ساکت‌اند و اگر ساعت‌ها کنارشان بنشینی هیچ نمی‌گویند، انگار چشمان‌شان به جراحات عمیقی لابه‌لای خاطراتِ ذهن‌شان خیره مانده، آدم‌هایی که اهل خطرند، یا اهل خطر بوده‌اند، آن‌هایی که بارِ حوادثِ زندگی‌ِ پردردسر گذشته‌ی طوفانی‌شان را سال‌هاست به دوش خود می‌کشند، شاید به خاطر همین ساکت‌اند، ترجیح می‌دهند یکی‌یکی سفید شدن موهای‌شان را همدم دلتنگی‌هایشان کنند اما سکوت باشند، دنبال قائله‌ی تازه‌ای نیستند، شاید حتا اگر به‌شان بتوپند یا ریشخند‌شان کنند، دیگر به سرشان نزند با مشت دماغِ بلاهت را توی صورتش له کنند و از رنگِ خون لذت ببرند، نگاه‌شان پوزخند می‌شود و بی‌خیال می‌روند پی‌کارشان، من می‌گویم اما شما باور نکنید! گفتم که ساکت‌اند اما درون‌شان غوغاست، خشمی منقبض زیرِپوست‌شان هیاهوست، طوفانی فشرده درون‌شان بهم می‌پیچید، توفانی درون‌شان می‌توفد، منظومه‌ای به شانه می‌کشند، آوارِ زخم‌های هزار سیاره را، روحی دردآگین را، روحی که آنچنان جر خورده واکنش‌هایش ترسناک است، خودشان از خودشان می‌هراسند، پس باید ساکت باشند، باید هیچ نگویند، چون فقط خودشان می‌دانند اگر مجدد به سرشان بزند و تصمیم بگیرند «بدمن» قصه بشوند خیلی‌ها زندگی‌شان بهم می‌خورد، آسایش‌شان تعطیل می‌شود؛ آهان، واژه را جُستم:«بدمن»، اکثریت از «بدمن‌» قصه‌ها خوششان می‌آید، برای‌شان جذاب است، اما اینجا اشکال کوچکی وجود دارد، مردم از «بدمن»ها فقط توی قصه‌ها خوششان می‌آید، آنجا برای‌شان گیراست، دل‌شان می‌خواهد فقط در داستان همراه‌شان باشد، وجودشان را بکاوند و انگشت به دهان بمانند، اما در واقعیت، یعنی در همین زندگی، همه ازشان می‌ترسند، همه فرار می‌کنند، شاید فقط در حد یک ناخنک زدن به‌شان نزدیک شوند، آخر در دنیای واقعی آدم‌های خوب به کارشان می‌آید، همین «گودمن»‌های پخمه‌ای که تمام عمرشان همین چرندیِ بوده‌اند که هستند، الگویی منفعل به‌شان حقنه شده و آن‌ها هم مثل بچه‌های خوب تا آخر همان‌اند که هستند، بزرگترین خاطراتِ هولناک زندگی‌شان یک‌شب توی اتوبوس بوده چون خواب‌شان نبرده، یا به دختران در خیابان متلک انداخته‌اند، یک «بدمن» واقعی هیچ‌وقت به زن‌ها تیکه نمی‌پراند، برایشان مزاحمت ایجاد نمی‌کند، بوق نمی‌زند، اصلاً در کل هم کاری به کارشان ندارد، دلش نمی‌خواهد کسی دوستش داشته باشد یا کسی را دوست داشته باشد، آخر دوست‌داشتن مسئولیت بزرگی‌ست، عشق ورزیدن حادثه‌ای حماسی‌ست، او اگر زنی را دوست داشته باشد بسادگی برایش می‌میرد، اصلاً پایش که بیفتد براحتی از جانش برای همه‌ی مردم می‌گذرد، برای سایر آدم‌ها، اما در عاشقانه‌های جعلی، همیشه «گودمن‌»ها به درد می‌خورند، همین‌هایی که اولین قرارشان را در کافه‌ها می‌گذارند، آنهایی که حینِ وراجی ادای «بدمن‌»ها را درمی‌آورند، دستِ بُرد با این‌هاست، در زندگی همین‌ها به درد می‌خورند، همین توسری‌خورها- گربه‌های مطبخ- اتوکشیده‌های جعلیِ به درد نخور...اما «بدمن»ها تاروپودِ این مسائل را خوب می‌فهمند، آنها بلدند، وقتی به چشمان دیگران خیره می‌شوند همه‌ی هست و نیست‌شان را می‌خوانند، اصلاً یک زمانی فهمیدن ابزار کارشان بوده والا سرشان را به باد می‌داده‌اند، به همین خاطر خودشان می‌دانند وجودشان فقط به درد قصه‌ها می‌خورد، می‌دانی؟! نه این‌که نوازش بلد نباشند اما دستان‌شان زبر است، آنها به جای «دوستت دارم» می‌گویند:«خفه شو» به جای «کنارم بمان» می‌گویند «گورت را گم کن» می‌فهمی چه می‌خواهم بگویم؟ درست است درک‌شان سخت است، به همین علّت همیشه خودشان دُم‌شان را می‌گذارند روی کول‌‌شان و می‌روند، آرام از تاریکی می‌آیند و بی‌صدا در تاریکی غیب می‌شوند... 

 

 



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

شب‌نوشت: پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!


درباره‌ی عالیجناب موسیقی!

 



برچسب ها: نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، برگشت به تاریکی ، قصه بدمن زندگی واقعی ، شبنوشت پیام رنجبران ، آدم بد قصه داستان ، داستان کوتاه sin city ، برگشت به تاریکی sin city ،

دوشنبه 30 مرداد 1396

شب‌نوشت:« پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


پدیده‌ی شب‌زی، گربه‌ی حنایی، من!

 

پریشب نیمه‌شب به اویی مثل من می‌گفتم! به پدیده‌ای شب‌زی که زنده‌گی‌اش شب‌ها شروع می‌شود، به گذشتی که برم سرگذشت شده دریافته‌ام جنسِ این آدم‌ها از سنخِ دیگری‌ست، نوعی از اعتراض در رفتارشان به چشم می‌نشیند، چیزی در جان‌شان مستور است که انگار با بقیه فرق دارد، ضرباهنگِ هرمی ناگفتنی در وجودشان می‌تپد، از همین اعتراض‌ِ بی‌خوابی‌شان به وقاحتِ روز می‌آغازد، به تابشِ وقیحانه‌ی خورشید که قرن‌هاست بی‌پاسخ به هر سوالی می‌تابد و می‌تابد و عین خیال‌اش نیست در زمین چه غوغایی‌ست! شب‌زی‌ها با ماه رفیق‌تر‌اند، انگار مهتابِ ماه، رازوارگی‌اش، سکوت‌ِ معترض‌اش را سلولی می‌فهمند، این‌که چیزی در خویش نهفته دارد که در خورشید نیست، چیزی که شبی می‌جوشد، جاری خواهد شد، در همه‌ی کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر موج خواهد زد، آنی که در سفیدیِ موذیانه‌ی نورِ خورشید نیست! به‌ش می‌گفتم رفته بودم قدم زدن! آخری‌ها اغلب نصفه‌شب‌ها قدم می‌زنم! نه این‌که غروب‌های طهران را بی‌خیال شده باشم، نه! هنوزم هر چندعصر یکبار مسیر خیابان انقلاب بهترین جای دنیاست، انقلابی که شبیه انقلاب نیست اما نوستالوژی‌ِ غمین‌اش را دوست می‌دارم، بقولِ خودم «وقتی توی خیابان انقلاب، روبروی دانشگاه طهران، شلوغی میدانش، کتاب‌فروشی‌ها گام می‌گذاری انگار لابه‌لای اوراقِ تاریخِ معاصر ایران قدم می‌زنی». میان شلوغیِ مردم راه می‌روم، زیرچشمی به انرژیِ موّاج‌شان نگاه می‌کنم، به صورت‌شان، غم‌ها و دلتنگی و شادی‌های‌شان، و حتماً گذرم به کتاب‌فروشی اختران، پارت یا تالار بزرگ کتاب می‌افتد، جوان‌ترها را نگاه می‌کنم، بچه‌های دانشجوی‌مان با آن چهره‌های گیج و لاغر و نپخته‌ی دوست‌داشتنی‌شان، سیگارهایی که هنوز به انگشتانِ نحیف‌شان نمی‌آید، انگار اضافه‌ای به بال‌شان اضافه شده، و از خودم می‌پرسم زن‌ها و دخترها چه مرضی دارند اینقدر خودشان را با شلوار پوشیدن زشت می‌کنند؟ توی ذوق می‌زنند، مگر دامن چه اشکالی داشت؟ چه از منظر زیبایی‌ و چه از لحاظِ اینکه زن بودن نشان‌شان باشد! صدای‌شان باشد، و تن ندهند به سلطه‌ی جهانی که با عنوان برابری، برای تولید کارگر، قصد از بین بردن جنسیت را داشت و چه موفق شد، زن‌ها شبیه مردها لباس می‌پوشند و هیچ از خودشان نمی‌پرسند پس چرا مردها دامن نپوشیدند؟! و بندهای موسیقی که گاه شانس‌ دیدن‌شان نصیب‌ام می‌شود، کفِ پیاده‌رو می‌نشینند و به سبکِ هیپی‌های آن دوره‌‌های متروک و خاک‌گرفته در خیالِ موسیقی، ژست می‌گیرند و ساز می‌نوازند(من هنوز می‌گویم هیپی، نمی‌دانم به فازهای جدید چه می‌گویند؟!) چنددقیقه‌ای به‌شان خیره می‌مانم، دوست‌شان دارم، فالش می‌زنند اما وفادارترین  موسیقی‌هایی که شنیده‌ام- صدای زنده‌گی‌ست- همین‌هاست که توی پیاده‌روها از جانِ جوانِ همین بچه‌ها شنیده‌ام. داشتم به پدیده‌ی شب‌زی می‌گفتم رفته بودم توی پارک قدم بزنم، آخر نیمه‌شب‌ها انگار با خودم روراست‌ترم و تا ساعت پنج صبح اینگونه‌ام، ارتباط‌ام با ناخودآگاه‌ام برقرارتر است، وقتی به مسئله‌ای فکر می‌کنم گویی هسته‌ی مرکزی‌اش را می‌بینم؛ مشغولِ «آرتور شوپنهاور» بودم و فحوای «اراده‌»ی آرتورخان در من مرور می‌شد که چه ذوقی داشته وقتی در اوان جوانی‌اش به گمان‌اش دچار کشفِ بزرگی شده و راه‌حلی برای شناخت «شی‌ء فی نفسه» یافته و تنداتند شاهکارش «جهان همچون اراده و تصور» را چون یک سمفونی در چهارموومان نوشته، آخر عالیجناب «کانت» می‌گوید: ما تا ابد به دلیل حجاب خرد نمی‌توانیم «شی‌ء فی نفسه» را دریابیم و بشناسیم‌اش، راست گفته؟ شاید می‌خواسته بگوید شما معمولی‌ها نخواهید شناخت، نگفته؛ اما ناگهان جرقه‌ای در ذهن‌ آرتورخان می‌جهد و حتماً درآن لحظه‌ی ارشمیدسی با خودش گفته:یافتم!..یافتم! ما خودمان گونه‌ای، جزوی از نمودها و پدیدارها هستیم پس قاعدتاً خودمانْ قابلیتِ شناختِ خودمان را داریم، به دلیلِ هم‌نشینی با «شیء فی نفسه» که نهفته در تن‌مان باشد، یعنی:«راهی از درون به سوی آن سرشت واقعی و درونیِ چیزها بر ما گشوده می‌شود که از بیرون نمی‌توان بدان نفوذ کرد. چنان‌که گویی معبری زیرزمینی است، یک راه دسترسی سرّی که انگار خیانتکاری ما را، از طریق آن، به درون دژی راه می‌دهد که از بیرون راهی برای حمله بدان نیست». انگار آن خیانتکار، شمایل‌اش توی نورافکن‌های پارک افتاده باشد به‌شان خیره مانده بودم که دیدم یکی روبرویم پنجه‌هایش را می‌لیسد و بعد چند گام جلوتر آمد و پیشِ پایم لمید و برقِ چشمانِ درشت‌اش به من دوخته شد! گربه‌ی حنایی رنگی بود که وقتی ازش پرسیدم:«چطوری رفیق؟» پرید روی نیمکت و نرم برم لولید و گفت:«به چی فکر می‌کنی؟!». به چه فکر می‌کردم؟! راست می‌گوید به چه فکر می‌کردم؟! خواستم برایش بگویم «به چی فکر می‌کردم» اما به جایش انگشتانم رفت توی قوطی سیگارم و تا نخی گیراندم‌، پاسخ‌ام از کجاهای ناکجا که سر درنیاورد!...سکوت شدم و کلافگی‌ام برخاست سوی دیگری از پارک رفتم، نمی‌دانم! همیشه همین طور است، وقتی ازم می‌پرسند «به چی فکر می‌کنی؟» لال می‌شوم، انگار سیلابی، تندبادی به تندیِ طوفان کاترینا ناگهان به رگ و ریشه‌های وجودم می‌زند، انگار توی محرابِ سینه‌ام هیئت به راه می‌افتد، واژگانِ قربانی تشییع می‌شوند، عزادارن طبل می‌کوبند، آنقدر که در کوبه‌هایش، در تکانه‌های کرکننده‌ی هیهات‌اش، در امواجِ «بام‌بامِ» غرانش، ناله‌ی احتضارِ کلماتِ باقیمانده‌ام به گوش نمی‌رسد، قالب یخی که هیچ خیال آب شدن ندارد راه گلو می‌بندد و سکوت می‌شوم و درست مثل گربه‌ی حنایی که پی‌ام آمد و روبرویم مجدد نشست، تنها به چشمانِ پُرسانِ مقابلم زل می‌زنم! ساعدهایش را لیسید و گفت:«حاضری همین زنده‌گی رو دوباره زنده‌گی کنی؟!». دستانم توی جیب‌ها فرو بردم و با گربه‌ شروع شدیم گردِ پارک قدم زدن! وقتی کنار شمشادها گذشتیم تا پارک را بگذریم، سر چرخاندم به صدای مه‌گرفته‌ای که مخاطب‌اش بودم«سلام آقا...امشب تا سحر نموندید؟!» نگاه بر آسمان شب لغزاند و گفت:«شاید امشب بارون بیاد»؛ نگهبان بود، نگهبان شیفت شبِ پارک، یکی از پاهایش را نمی‌دانم در کدامین جاده‌های زند‌ه‌گی جا گذاشته‌ است، عصا زیربغل مثل آونگ ساعت دیواری در پارک تاب می‌زند و پاچه‌‌ی شلوارِ پای نمانده‌اش تا زیرزانو تا می‌شود، لبخندزنان قوطی سیگارم را جلوش گرفتم و گفتم:«سیگار؟!» آخر من حرفی نزدم که سرخ‌ شد و شرم‌زده گفت:«قربانِ شما...هست...ممنونم...اما دست شما رو رد نمی‌کنم». فندک‌ام برایش شعله شد:«تق»، سرخ‌تر پُکِ عمیقی زد و نوک سیگار جلزولز کرد و تا جایی که به من مربوط است، حتا ذره‌ای دود از دهان یا دماغ‌اش پس نداد، انگار همه‌اش نقطه‌ای در اعماق هستی‌اش نیست شد، یکباره بُرّاق با سر به گربه اشاره کرد و گفت:«مزاحمتون شده؟!» تنداتند سر جنباندم:« نه نه اصلاً...». گربه انگار به تیریشِ قبایش برخورده باشد، چند گام از من جلو افتاد اما تا جلوی درِ خانه مشایعت‌ام کرد، شب‌ می‌ماسید بر من و من بر شب، بر خلوتیِ چربِ خیابان، همان دو رج خیابانِ تا خانه، تا جلوی در هیچ نگفتیم، همو سکوت بود و هم من نگاه، فقط یک‌بار خواستم بگویم:«دیگر نمی‌توانم ادامه دهم» اما تا جمله را توی ذهنم چرخاندم دیدم می‌خواهم عین سگ به خودم دروغ بگویم و تا «سینش» در سرم «سگ» شد، گربه چپ‌چپ نگاه تیزی برم انداخت و ایستاد. کلید به درِ خانه انداختم و گفتم:«بفرمایید داخل عالیجناب» خمیازه‌ای کشید و گفت:«نه!...متشکرم» بعد لخ‌لخ‌کنان و سلانه‌سلانه رفت...به رفتنش نگاه می‌کردم، عمری رفتنِ همه را، همه را چشمانِ خیره‌ام بدرقه کرده که یک لحظه انگار گوشی یا سوئیچ اتومبیل‌اش روی پیشخانِ نگاه‌ام جا مانده باشد، مکث کرد و سربرگرداند و گفت:« راستی می‌خوام یه چیزی بهت بگم!» چانه چلاندم و گفتم:«چی؟!»...چندثانیه‌ای توی چشمانم پیِ چیزی گشت و زبان روی سیبیلش چرخاند و گفت:«هیچی...» و رفت.

 

پشت لپ‌تاپ نشستم و شروع کردم به نوشتنِ شرحِ شب‌گردی‌ام، برای پدیده‌ی شب‌زی از امشب گفتم اما صدای ازدحامِ بیدارشدن کبوتران روی نورگیر‌های سمت‌چپِ اتاق خبر از روز می‌داد، کاری نداشتم در گرگ‌ومیش هوا درباره‌ی چه تنداتند حرف می‌زدند، چون دیگر می‌بایست خود را می‌سپاردم به خواب «که در آن دولتِ خاموشی‌هاست، که در آن رویای فراموشی‌هاست» دیگر خستگیِ چشمان‌ام نمی‌گذاشت بگویم با گربه‌ی حنایی تا دم در خانه آمدیم. پشت لپ‌تاپ که می‌نشینم دست‌چپ‌ام پنجره‌ای‌ست که باز می‌شود به نورگیرهای طبقه‌ی پایین‌، دریچه‌های بسیار پهنی با شیشه‌هایی مات که بر سقف آشپزخانه‌ی طبقه‌ی زیرین نشسته‌اند، اما اگر مثل من سرگیجه‌ات گیج نرود و از بالای پشت‌بام به دریچه‌ها نگاه کنی، آنقدر ارتفاعِ هولناکی‌ست که به قوطی‌های کبریت می‌مانند! حالا می‌گویی:«خب به من چه!؟ فدای سرم که پنجره‌ی اتاقت به نورگیر طبقه‌ی پایین باز می‌شود، این توصیف چه ارتباطی به داستان داشت؟». حق با توست پس دیگر بهت نمی‌گویم مدتی‌ست حس غریبی دارم، هولِ یک انفجار، همش احساس می‌کنم زلزله‌ای، طوفانی، بمبی هسته‌ای، چه می‌دانم زهرماری یکباره بغل گوشِ من منفجر می‌شود و بعد همه‌ی شهر را با خودش می‌روبد! همان حین که پرده‌های ضخیمِ اتاق را می‌کشیدم تا از هجومِ چشم‌سفیدی نور در امان بمانم این هول مجدداً تکانم می‌داد، اما وقتی روی کاناپه ولو شدم کم‌رنگ‌تر شد، آخر طبیعتِ دردهایی که وقتِ خواب سرمی‌زنند با من به مکالمه درآمدند. آنهایی که چندین سال از عمرشان حرفه‌ای دنبال توپ دویده‌اند، خوب می‌دانند چه می‌گویم! خوشبختانه این کاناپه‌ی عریض درک عمیقی نسبت به دردهایم دارد، خودش کتف‌چپ‌ام را به نرمی در آغوش می‌گیرد، اما نمی‌دانم چه طبیعتی‌ست تمامیت دردها وقتِ خواب می‌غُلند، نمی‌دانم چه حکمتی‌ست چشمانت را که می‌بندی همهمه‌ی زخم‌های متراکمی پشتِ جناغ سینه‌ات ولوله می‌کنند، داغی چون سوختگی می‌سوزد؛ نمی‌دانم چه حکمتی‌ست آدم‌هایی که جایی در کوچه‌پس‌کوچه‌های هیهاتِ زندگیِ متلاطمِ گذشته‌ات گم‌شان کرده‌ای، همه‌شان وقت خواب، پشت‌ پلک‌هایت پرسه می‌زنند، گاهی سلام می‌کنند، گاهی با آن خنده‌های فراموش‌ناشدنی‌شان برایت دست تکان می‌دهند، گاهی روی‌شان را برمی‌گردانند، در مه‌غلیظی گام می‌گذارند و ناپدید می‌شوند و هر چه صدای‌شان می‌زنی:«نرو...نرو» برنمی‌گردند. همان حین که غلظتِ خلسه‌ی خواب غلیظ شد و دربرم گرفت و دقیقاً در همان لحظه‌ای که مدخلی گشوده یا زیرپایت خالی می‌شود و به جهان دیگری می‌غلتی و من قصد پایان داستان را در همین نقطه داشتم- ناگهان، ناگهان صدای بلوا و بال‌‌بال‌زدن ده‌ها کبوترِ بیرون پنجره در فضا پاشید، و سپس حتا بدون اینکه خودم بفهمم چه شد یا اصلاً چرا؟ صدای ترکیدنِ شیشه‌های نورگیر همزمان ترکید، و با چنان شدتی جیغ‌جیغِ شیشه‌ها توی خانه پیچید که خودم نفهمیدم چگونه پشت پنجره بودم؟ انگار هنوز دروازه‌بان فوتبالم و به قصد گرفتن توپ با چنان سرعتی سمت پنجره پریدم که کاناپه‌ی اتاق متعجب تکان خورد! آنسوی پنجره، غلغله‌ی کبوتران؟ نه! ریسه‌رفتن‌شان بود، و ضربانِ قلبِ من و خزیدنِ دُمی پشمالو و حنایی که در پیچِ انتهایی نورگیر به سرعت پیچید و ناپدید شد. گربه‌ی حنایی؟!!! اینجا چه غلطی می‌کرد؟! از لبه‌ی پنجره‌ی گشوده روبه نورگیرها خم شدم و بعد سر به بالا چرخاندم و به بالاترین طبقات فوقانیِ عمارت نگاه کردم، آنتنِ تله‌ویزیون شکسته و آویزان به سیم‌اش، به طرز ابلهانه‌ای انگارنه‌انگار برایش چه اتفاقی افتاده‌ در حال سابیدنِ کمرِ دیوار بود! با توجه به قهقهه‌ی کفترها بابتِ جاخالی‌شان، و فلنگی که گربه بست، فقط یک پرش ناموفق و یک سقوط موفق قشقرق شیشه‌ها را توجیه می‌کند!

خرده شیشه‌های معترض را به حال خودشان گذاشتم و تا فاصله‌ی رفت و آمد برای جستن سیگار توی خانه، انگار تکانه‌ای از این ماجرا در بطنِ ناخودآگاه‌ام جنبید. نمی‌دانم بر سرِ گربه‌ها طی چندین هزاران‌سال تکامل‌شان چه گذشته‌ است؟ چه بر سرشان رفته و ذهن‌شان با چه مسائلی درگیر بوده‌ تا عاقبت «آنچه آنان را نکشته قوی‌ترشان کرده»؛ که تکامل‌ وجودشان بر پایه‌ی پریدن و سقوط متکامل شده! حماسه‌ی گربه‌ی حنایی به دلم نشست، در پی سقوطی سهمگین، برخاسته و بازهم مجدد دویده بود! به قاعده‌ی سقوط! بی‌تردید زخم‌هایی بر تنش به یادگار مانده، اما...

به لنگه‌ی پنجره تکیه دادم و دود سیگار را به خنکیِ صبحگاه ‌دمیدم که چشمم به پای تاکِ خمیده‌ی همسایه افتاد، به گمان‌ام گربه‌ی حنایی را دیدم که مشغول لیسیدنِ خودش بود و تکاندن گرد و غبار از تنش، او هم مرا دید، برایم دستی تکان داد و نیشش تا بناگوش باز ماند!

مردادماه است، اما انگشتانِ باران، بر تنِ تابستانِ طهران ضرب گرفت...

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)



برچسب ها: پدیده شب زی گربه حنایی ، داستان گربه حنایی من ، شکست پیروزی موفقیت ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، گربه حنایی کبوتران ، باران مرداد ماه طهران ، خاطره بازی خلوت شب ،

چهارشنبه 25 مرداد 1396

شب‌نوشت: «نظرِ آدم‌ها محترم نیست!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،



 نظرِ آدم‌ها محترم نیست!

 

غروب توی گالریِ نقاشی نشسته بودم؛ گاهی اوقات می‌رم اونجا، خیلی وقته اثرِ خفنی نداشتیم ولی به هرحال با تماشای تابلوهایی که روی در و دیوار گالری می‌نازن، یادِ چن‌تا از بچه‌های خیلی خیلی خوب می‌افتم که حس خوشی بهم دست می‌ده، بیتا، ماهیار و چن‌تا دیگه از نقاش‌ها که مدتهاست ازشون بی‌خبرم و نگاه کردن به تابلوهاشون یهجورایی منو در جریانِ حال و روزشون می‌ذاره؛ تعدادی کارِ جدید، کارنگارِ چن‌تا نقاش دیگه هم بود که ایده‌های جالبی داشت و همین‌طور که سیگارمو می‌دودیدم بهشون نگاه می‌کردم! همین مابین چار‌پنج‌تا جیغیل‌...از همین «کافه پلاس‌های گالری وِل» با تیپ‌های هولناکِ هنری داخلِ گالری اومده بودن و مشغول وراندازِ تابلوها بودن و واسه دوست‌دخترهاشون که به هر پدیداری شبیه بودن جز دوست‌دختر، تنداتند یه چیزهایی درباره‌ی نقاشی‌ها پشت‌به‌پشت تلاوت می‌کردن که نه ارتباطی به فلسفه هنر داشت، نه به زیبایی‌شناسی، نه حتا به چیزایی که توی تابلوها می‌دیدن...خدایی به حالشون غبطه می‌خورم، من هیچ‌وقت این همه حوصله و اعصابی که اینا واسه فکورانه جلوه دادنِ خودشون یا خاص به چشم اومدنشون به مناسبت بلغورکردنِ خیالاتشون از جریاناتِ هنری رو دارن نداشتم، من هیچ‌وقت کارهای هنری یا درگیرشدن با این قضایا، از آفرینش تا نقدشو پرستیژ نمی‌دونم، و خودم اخلاقه خودمو خوب می‌دونم! وقتی ناگهان با حجم عظیم و سنگین و کثیری از چرندیاتِ افراد راجعبه همه چی، بخصوص آثار هنری روبرو می‌شم، ابتدا سعی می‌کنم طاقتِ خودمو مورد آزمون قرار بدم، آخه من تغییر کردم، شبیهه قدیمام نیستم و اینو به همه‌ی رفقا اعلان کردم، دیگه پاچه نمی‌گیرم و زمانی که یه نفر درباره‌ی موضوعی اراجیف می‌بافه و بعدش در پاسخ به اعتراضت می‌گه:«این نظره منه و باید به نظره همدیگه احترام بذاریم» یهوو بهش نمی‌گم: بهتره خفه‌شی، چون شما هیچ نظری نداری! بهتره اول به یه نظری برسی تا بعدش تحلیل کنیم آیا حرفات اصلاً مبدّل به نظر شده یا نه؟ اونوقت تازه بگیم محترمه یا نه! ولی من واقعاً عوض شدم، و تازگی‌ها سعی می‌کنم وقتی با حجم سنگینی از حماقت، اونقدر دست‌مایه‌ی حُمق که اگه یه نفر خلاقیت و اعصابشو داشته باشه می‌تونه ایده‌های عجیبی ازش بگیره و تندیسِ برجسته‌‌ی بلاهتو در هنرهای تجسمی خلق کنه کنار بیام، دووم بیارم و چندتا نفس عمیق بکشم و به خاطرات قشنگم فکر کنم و سکوت باشم. همونطور داشتم برای چندمین آزمایشِ طاقت، روی خودم کار می‌کردم و به اون چندتا دختر و آغایی که جلوی یه تابلو می‌لولیدن و می‌خواستن عکسِ دست‌جمعی بگیرن نگاه می‌کردم و جیغ‌ویغاشوون رو که توی گالری می‌پیچیدو می‌شنیدم و اشکال نداشت که نفهمم این دیگه چه جورشه آخه. نقاش اون تابلو رو می‌شناسم، مرد جوانیه که کاری به کار هیچکی نداره، لباس پوشیدنش بیشتر شبیهه کارمندای اداره‌های دولتیه، موهاش کوتاه‌ست و سرش به کار خودش گرمه، اگه پنج‌ساعت کنارت بشینه عمراً یه کلمه حرف نمی‌زنه، طوری با دقت چاییشو با یه نصفه قند مزه‌‌مزه می‌کنه که انگار داره چیزی اختراع می‌کنه و پشت‌بندش چن‌نخ سیگار می‌کشه، و نهایتاً یه مجموعه شعر به من، اونم خیلی آهسته! باورتون میشه؟! آهسته سرشو خم می‌کنه و انگار بخواد یه سری اطلاعات محرمانه بهم بگه، درِ گوشم اسم اون مجموعه شعرو زمزمه می‌کنه و بعدش می‌گه:«حتماً بخونش، عالیه» و بعد خودشو عقب می‌کشه، تنشو صاف می‌گیره و لباش محکم روی هم خط میشه و سرشو چندبار بالا و پایین می‌کنه چون احتمالاً در جریانه که من می‌دونم کشف خیلی بزرگ و عزیزشو داره مُفتی در اختیارم قرار میده، اینو می‌گه و بعد بدون اینکه اصلاً متوجه بشی می‌بینی که مثلاً چند دقیقه‌ایه نیستش! از گالری رفته، درست مثل نسیمی که وزیده؛ آره نقاشِ اون تابلو همچین آدمیه و آثارش طرفدارای خودشو داره! یکی از پسرها یهوو پخی زد زیر خنده و به گمونم میخواست جلوی دوست‌دخترش که شبیهه دوست‌دختر نبود قپی بیاد و شروع کرد به تمسخرِ تابلو...دوستاش هم با صدای شب‌های جنگل می‌خندیدن؛ چیکارشون داریم؟ درسته! بذار خوش باشن، منم این پامو انداختم رو اون یکی پام و لبخندِ ژکوندی تحویلش دادم، پسره شارژ شد و روغنشو بیشتر می‌کرد، که این تابلو فلان و بهمانه...بعد گفت آخه اینو کدوم مَنگی کشیده؟! منم می‌تونم چندتا لکه رنگ بپاشم روی بوم و اسمشو بذارم نقاشی در مکتبه(؟)(اسم مکتبی رو گفت که شبیهه کلمات من‌درآوردی‌‌یِ منم نبود)...بعد بازم گیر داد به نقاشش...که این باید ساقیش رو عوض کنه، جنسش ناخالصی داره و از اینجور متلک‌ها...منم بهش لبخند می‌زدم اما دیگه خاطره‌ی قشنگی نداشتم بهش فکر کنم پس انگشتِ اشاره‌ام رو بالا آوردم و سمتش هدف گرفتم و با صدای خشدارم بلند گفتم:« هی آغا...با شمام!»...مابین قهقهه‌هاش به خودش اومد و تنداتند گفت:«بله! بله!...» انگار یه آدمه خیلی مودبی یهوو درش حلول کرده بود، گفتم:«دوستِ عزیز به گمانتون شما میتونید همچین نقاشی‌ای بکشین؟» یخش باز شد و گفت:«ها ها...بله می‌تونم...آخه این مگه چیه؟!»...بی‌معطلی گفتم:«خفه‌شو!» آره...گفتم خفه‌شو و در همون لحظه‌ای که برای تاکید بیشتر در تکرارِ سوم واژه‌ی «بهتره» رو به گزاره‌ی «خفه‌شی» اضافه می‌کردم، مطمئن شدم تغییر کردن به این سادگی‌ها نیست و یه مَرتبه‌ی دیگه تاکید کردم:« بهتره خفه‌شی دوست عزیز!». اگه به آدمی که تازه از استخر درومده برقِ سه‌فاز وصل کنن مثل پسره می‌شد، مات بهم نگاه می‌کرد، حرفی نزد! و مردمک چشاش توی حدقه‌‌های گشادش تکون نمی‌خورد! یکی از دخترا یه تابی به خودش داد و گفت:«واقعاً که...» یا همچنین مزخرفی که احتمالاً بعدش منو محکوم کنه به لمپنیسم و این دری‌وری‌ها که من البته هیچ‌وقت با این برچسب‌ها مشکلی ندارم و بهش عادت دارم! اگه بخوام حرف‌هایی که آدم‌ها درباره‌ی اخلاقم می‌زنن رو گردآوری کنم یه رمان به قطر «جنگ و صلح» میشه! دوباره رو به پسره گفتم:«میدونی فرق این نقاش با توی الدنگ چیه؟!» جواب نداد...اون یکی دختره که از اول بحث ساکت بود و حالا می‌خواست چیزی بگه که حال نکردم صداشو بشنوم و گفتم:«فرقش اینه که نقاشِ این تابلو نفرِ اولیه که ایده‌ی این طرح به فکرش رسیده و کِشیدتش! اوکی؟! توی دَوَنگ چون حالا اینو دیدی فقط می‌تونی کپی‌اش کنی! غیرممکنه این ایده ابتدا به ذهنِ مفلوکِ تو برسه!» راسیتش حرفی نداشتن برای گفتن! یا دلشون نمی‌خواست موضوع رو کش بدن! ساکت شدن! بعد لخ‌لخ گورشون رو گم کردن و از گالری سُریدن بیرون و مطمئنم الانه توی راه دارن درباره‌‌ی لمپنیسم حرف می‌زنن و اصلاً به ذهنِ اوراقشون نمی‌رسه که خودِ من هم این جواب رو از جای دیگه‌ای کپی کردم، به گمونم جایی خونده بودم...

 

 بدیهه‌نوشت.مرداد 96

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهربایی دیده شده...


درباره‌ی عالیجناب موسیقی


برچسب ها: شب نوشت پیام رنجبران ، تمسخر هنر مدرن ، تیپ هنری نقاشی ، نظر آدمها مهم نیست ، عشق تیپ هنری ، نقاشی جکسون پولاک ، نقد و معرفی رمان ،


 

 

درباره‌ی عالیجنابْ «موسیقی» و معاشقات مربوطه

 

غروب که بیدار شدم فازِ مچاله‌ای داشتم! تاریکیِ چسبناکی هم پنجه‌به‌پنجه‌ی سکوتِ فشرده‌ای داده و مثل بختک توی تمامِ اتاق‌های خانه‌ام خیمه زده بود. به خودی که خودش نبود گفتم: بخاطر بد موقع خوابیدن است و عوارض بیداری؛ آخر وقتی پلک‌های‌ام بعدِ خواب باز می‌شود، نیم‌ساعتی طول می‌کشد بفهمم کجام و به این جهان خو بگیرم. انگار آن آدم پیش از خواب حالا جای‌ خودش نیست، معلوم نیست کجاست؟ نیم‌ساعتی زمان می‌برد تا دوباره برگردد و با این آدمی که تازه بیدار شده یکی شوند! البته یک نفر نیست، شبیه کارکترهای داستان‌های «پست‌مدرن» که شخصیت‌های‌شان تکثیر شده، یهجور کِثرت شخصیت «پسا‌مدرن» دارم انگار که وقتی می‌خوابم هر کدام‌شان می‌روند جایی در کوچه‌پس‌کوچه‌های جهانِ وهم و رویا و خیال و کابوس گیر می‌کنند و تا بخواهند همه‌شان برگردند با هم  یکی شویم، همان نیم‌ساعتی که گفتم طول می‌کشد...لعنتی چقدر وراجی می‌کنم، می‌خواهم بگویم ناکوک بودم! طوری که حتا دلم نمی‌خواست با روشن کردن چراغ‌ها به تاریکیِ چرب‌آلودی که کفِ خانه ماسیده کاردک بزنم! اما راستش حالم ربطی به خواب و بیداری نداشت، برایت پیش آمده گاهی اوقات اصلاً نمی‌دانی چه مرگت شده!؟ انگار چیزی باید باشد ولی سر جای خودش نیست، نه! این حال مدلی‌ست که ابدا به کلمه درنمی‌آید یا شاید سنگینیِ خلوارِ کلماتِ ناگفته توی گلوی‌ات مشت شده، نمی‌دانم! گویی چیزی که نمی‌دانی چیست، بیخِ گلویت را می‌گیرد و دلش نمی‌خواهد ول کند، انگار چیزی در آدمی پوسیده و حالا قصدِ افتادن دارد و اینجوری می‌خواهد بگوید:«هی رفیق من پلاسیدم...الوداع». با همین حرف‌ها چشمانم را رکب زدم تا بی‌خیالِ زل‌زدن به سقف شوم و از تخت‌خواب بیرون بِکنم و توی اتاق‌های حالا نیمه‌تاریک تاب بزنم و برای اینکه شاید بهتر شوم، جرعه‌ای آبِ یخ بنوشم و نوشیدم و جز تیر کشیدن گلوی‌ام افاقه نکرد! گوشی‌ام را برداشتم و توی دستم بازی‌بازی‌اش دادم و تصمیم گرفتم به اولین کسی که تماس بگیرد رگباری توهین کنم! بر سرش فرو بریزم، شاید ردیف شوم؛ بعد عینه برهوتِ این چند‌سال، تهِ دلم برای زنی که در زندگی‌ام نیست از صمیم قلب خوشحال شدم! فکرش را بکن در چنین احوالاتِ «چه بگویمت؟» آنی که جانت درمی‌رود برای‌اش، عشقت، زنت، نامزدت یا حالا هر عنوانی دارد به انتظار شنیدن جملات رمانتیک و کلمات محبت‌آمیز با تو تماس بگیرد و به جای‌اش توهین بشنود! در همین هیری‌ویری که سرم گیج می‌رفت و شخصیت‌های‌ام یکی‌یکی از راه می‌رسیدند و به من می‌پیوستند، خودم را جلوی آرشیو صفحات موسیقی‌ام پیدا کردم! نورِ خسته‌ی گوشی‌ام را روی‌شان انداختم و بدون اینکه بدانم کدام یکی‌ست، صفحه‌ای برداشتم و کمی خمیدم و توی دستگاه پخش گذاشتم و پیشانی‌ام بر تیزیِ لبه‌ی دستگاه! انگشت سبابه‌ام روی تکمه‌ی «پلی» سرید و ناگه موج انفجاری از بلندگوی‌ها‌ی‌اش طوری توی شکمم کوبید که همه‌ی حرف‌های گفته و ناگفته‌ام از گوش‌های‌ام ریخت روی شانه‌های‌ام! صدا را کم نکردم، گذاشتم هر چی می‌خواهد بتازد و بکوبد ضرباتِ موسیقیِ کلاسیکی که شدت امواجش می‌خواست خودم را با خودش ببرد، ضرباهنگ‌ِ توفنده‌یِ مواجش، جولانِ تشعشعاتِ خروشان‌اش، انگار امواجِ بی‌تابِ دریاهای حاره‌ای به صخره‌های هزارساله‌ی منجمد قطبِ جنوب می‌کوبید؛ بعد یکباره چیزی توی رگ و پی و مفاصلِ اعصاب و روانم جاری شد، گرمایی نم‌نم توی شریان‌های اصلی بدنم با گردش خون لغزید، خودم و خود‌های‌ام روی فراز و نشیب‌های ملکوتیِ نمودارِ موسیقی سُرید و خودم که به خودش آمد پاشنه‌ی پای راستِ خودش را با سازهای کوبه‌ای ارکستر سمفونیک هم‌گام روی زمین می‌کوفید. توی هال خانه آوای هستیِ موسیقی می‌پیچید و من چرخ‌هایی به تنه‌ای که دستانش شکل پرواز گرفته بودند می‌دادم و یکی از خودهای‌ام را جای رهبر ارکستر گذاشتم و با خودم تنداتند می‌گفتم:«آهنگ‌نویسش کیست؟!» گویی که بارِ اولی بود چنین غوغایی می‌شنیدم، حواسم را حین روشن کردن چراغ‌های خانه که حالا آنها هم تصمیم گرفتند نورِ نارنجی‌شان را توی اتاق‌ها بپاشند، شبیه موج‌سواران روی امواجِ‌ رنگآبیِ این موسیقیِ «والس» سواری دادم و سرم را روی شانه‌های‌ام چرخاندم که «آهان» یادم آمد:«پادشاهِ والس» است «یوهان اشتراوس!»؛ خدای من، چند سالی‌ست «اشتراوس» گوش نداده‌ام؟! اما این آهنگ، این آلبوم، اصلا نمی‌دانستم این آلبوم، این آهنگ را داشته‌ام؟ از کجا آمده بود؟!...صدای‌اش را بیشتر و بیشتر کردم تا لرزش شیشه‌های خانه، که چشمم به آخرین پنجره‌ی ‌آشپزخانه، متنهی‌الهی خانه، یعنی در دورترین فاصله از جایی که من دست می‌فشاندم افتاد! نیش‌ام باز شد و یکباره ایستادم تا زیر‌لب بگویم:«ایول بابا...دمتون گرم». صحنه آنقدر رمانتیک بود که فکر نمی‌کردم من بتوانم شاهدش باشم یا هیچ‌کس در کَتش رود، چه خیالی‌ست! بر لبه‌ی آخرین پنجره‌‌ی نیمه‌باز، بر لبه‌ی پنجره‌ای که هیچ‌وقت هیچی نیست، یعنی از آن لبه تا دوردورها، تا ابدیت هیچی نیست، یا من ندیده‌ام یا نمی‌خواهم ببینم، دو فروند کبوتر با هم مغازله می‌کردند، دوتا کبوترِ تُپلیِ به شدت خوش‌رنگ، این یکی نوکش را به گردنِ دیگری می‌مالید و دیگری انگار نازش گُل کرده باشد، سرش را اینور و آنور می‌تاباند...تخصصی در کفترشناسی ندارم، نمی‌دانم مگر این وقت به خانه‌هاشان برنمی‌گردند؟ یا الان، روی لبه‌ی پنجره‌ی من...نمی‌دانم فقط می‌دانم جلوتر که رفتم روی گردن‌شان نقشِ رنگین‌کمان بود! درخشش هفت‌رنگی که روی تابِ گردن‌شان می‌سرید و می‌تابید. سرخوشانه چند لحظه‌ای ماتم برد به‌شان و طبق عادت، دستی بر چانه‌ام‌ بردم که ریش‌های تیزِ چندروزه‌ام پاسخ‌ام بود؛ خودم گفت: نکند امواجِ انفجاریِ موسیقی حال‌شان را بتاراند و مبادا...مبادا بپرند! انگشت‌ سبابه‌ام روی تکمه‌ی‌ «استپ» کنترل دستگاه که لغزید و سکوتِ فِسرده‌ای از در و دیوار خانه آویزان شد، هردوشان گردن گرداندند و با چشمانِ سرخ‌شان بهم‌ خیره شدند! یکی‌شان به گمانم آقای ماجرا بود و قهرمانِ زندگیِ بانو، بال‌به‌بال و لف‌لف‌کنان ولی قلدرانه جلوتر آمد، و مثل خودم که وقتی حوصله ندارم واکنشِ کلامی به رفتارهای تومخیِ برخی گونه‌های انسانی بدهم و با کج‌ومعوج نمودن اَخم‌های‌ام و مچاله‌ کردن یه‌وری صورتم، الفاظِ ناگواری می‌شوم، گردن خمود و طوری چشمانِ طعنه‌زنش توی چشمانِ مبهوتم زل زد که خواندمش:«مردک مازوخیسیمی...مگه مرض داری؟؟؟...برو ردِّ کارت» هر دو دست به نشانه‌ی تسلیم بالا بردم، چهره‌ام دمغ شد و سوی دیگری رفتم:«اصلاً به من چه!!». هنگامه‌ی موسیقی «والس» همه‌ی خانه را دوباره برداشت... 

به اندازه‌ی چندبار اصلاح روی صورتم خمیر‌ریش مالیدم، بویِ کف‌آلودِ اکالیپتوسِ تندی توی سوراخ‌های دماغم می‌چپید- توی آیینه‌ی روشویی چشمانم به چیزی خیره شده بود که نمی‌دانم چیست؟ تیغی هم دور می‌شد و هم نزدیک- سیلابِ امواجِ موسیقی از زیرِ درِ بسته خودش را می‌لغزاند و می‌لغزید داخل؛ هوس کردم قدم بزنم و زدم، توی خیابان‌های طهرانم، حین پیاده‌روی به چه فکر می‌کردم؟ شاید به این‌که حقیقت از منظر پشه‌ها چیست؟ یا این‌که بعضی زخم‌ها را هیچ تسلایی نیست - من اساساً حافظه‌ی خوبی ندارم، مُنتها حافظه‌ی کوتاه‌مدتم شوخیِ بی‌مزه‌ایست، چرا طفره می‌روم؟! گیجیِ مفرطم. خودآگاهم همیشه با انتزاعی‌ترین شهودِ ناخودآگاهم درگیر. می‌بینم اما نمی‌بینم. نمی‌بینم ولی می‌بینم. بعدِ اصلاح و بوییدن آخرین ادکلنِ بدبویی که خریده‌ام و فِساندنش روی بریدگی‌های صورتی که بریده بودمش؛ یادم رفته بود بر لبه‌ی آخرین پنجره‌ی لنگه‌بازِ خانه‌ام چه بود و چه نبود؛ همان پنجره‌ای که گفتم بر لبه‌اش هیچ‌وقت هیچی نیست، اما مطمئنم یکی از خود‌های‌ام عمیقاً به ایمان می‌اندیشید، که باید مجدداً همه‌ی خودهای‌ام ایمان بیاورند،«ایمان بیاوریم به خدایی که سماع می‌داند».

نیمه‌شب به خانه برگشتم

چندپیمانه قهوه

نورِ زردِ آشپزخانه

خاطرم یکباره به یادِ لبه‌ی پنجره افتاد

یکی از خودهای‌ام گفت: خواب بود...

دیگری گفت: خیال!

آن‌یکی چانه‌اش را خاراند و گفت: دلت می‌خواسته این‌طور ببینی!

حوصله‌ی قهوه‌جوش سر رفت از بی‌حواسی‌ام

باورم شد...وهم بود...

رفتم بر لب‌اش سیگار بدودم...

چوب کبریت میان راه خشکید

چشمم به چیزی افتاد...

انگار جا مانده باشد

یک پر! پری که تبلورش هفت‌رنگ بود...

سهمِ من نیست...سهمِ من نبوده....سهمِ من هیچ‌‌گاه از دنیا پر نبوده...

برداشتم و بردمش به دیگری اتاق

کاوِرِ صفحه‌‌اش‌ گشودم

«یوهان اشتراوسِ» عزیز...این پر برای توست.



پ.ن:

زندگی بدون موسیقی اشتباه است

تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند (نیچه)

 


96/4/31.بدیهه‌نوشت.طهران

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

درباره‌ی بزرگترین چشمانِ کهربایی دیده شده...



برچسب ها: شب نوشت پیام رنجبران ، موسیقی رقص نیچه ، درباره عالیجناب موسیقی و معاشقات مربوطه ، تنهایی موسیقی آرامش ، یوهان اشتراوس موسیقی داستان ، درباره یوهان اشتراوس ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

تعداد کل صفحات: 5 1 2 3 4 5
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic