یکشنبه 17 شهریور 1398

شب‌نوشت:«ماجرایی که برای من پیش آمد» (متن شخصی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


 

26 روز از این اتفاق می‌گذرد؛ 26 روز از حادثه‌ای که دورِ روزش را در تقویم روی میزم دایره‌ای کشیده‌ام و کنارش نوشته‌ام:«خبر خوش بعد از ده سال». ولی هنوز نمی‌دانم آن را می‌باید چه بنامم؟ حادثه؟ تصادف؟ شانس؟ واقعه‌ای ورای تصورم؟ سزای صبوری یا پیکار؟ نمی‌دانم آن را چه بنامم، درست مانند آغاز همین متن که نمی‌دانم چطور ‌باید آغازش کنم؟ 26 روز گذشت و طی این مدت هر بار که اینجا نشستم تا درباره‌اش چیزی بنویسم، انگار صدای سوت خمپاره‌ای را می‌شنوم که توی سرم می‌پیچد و بعد مابین زنجیره‌ی افکارم فرود می‌‌آید و سپس موج انفجارش کلمات پاره‌پاره‌ شده‌ام را به جایی پرتاب می‌کند که دستم بهشان نمی‌رسد. و بعد جابه‌جا هزاران واژه دوباره در سرم فرو می‌ریزند و هجوم تصاویری که از پس جفت‌وجور کردن‌شان بر نمی‌آیم و نمی‌توانم کنار هم قرارشان بدهم و در نهایت خودم را در حالی پیدا می‌کنم که یا کنار پنجره ایستاده است و به خیابان نگاه می‌کند یا گوشه‌ای نشسته و زیر لب زمزمه می‌کند:«ده سال صلیبم را به تنهایی به دوش کشیدم». اما عاقبت تمام شد! باید بپذیرم که تمام شده است. اینک من مانده‌ام با «خود»ی که ده سال مرا همراهی کرد و حالا انگار جلوی در خانه ایستاده است و منتظر خداحافظی‌ست...باید راهی‌اش کنم. این رفیق تمام و کمال را. خودی که به من آموخت چگونه از پس این قضیه برآید...

اما ماجرا از کجا آغاز شد؟ باید به خیابان گیشا برگردم؛ به ده سال قبل که توی پیاده‌رو قدم می‌زنم. عصرها برای هواخوری از خانه بیرون می‌آیم و سراشیبی پیاده‌رو را پایین می‌روم که ناگهان فقط چند دقیقه‌ زمان می‌برد تا زندگی‌ام زیر و زبر شود. مغاک تاریکی به عمقِ یک دره مابین جریان زندگی‌ام دهان می‌گشاید. خبری دریافت می‌کنم. خبری دریافت می‌کنم. خبری دریافت می‌کنم. و بعدش...



ادامه مطلب

برچسب ها: ماجرایی که برای من پیش آمد ، شب نوشت پیام رنجبران ، اینک آن انسان ، در نیایش زندگی ، نقاشی شوالیه ادموند بلر لیتون ، آقای نیچه ، سمفونی شماره 9 بتهوون ،

پنجشنبه 21 تیر 1397

لبخندی که شبیه لبخند نیست (شب‌نوشت)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،




لبخندی که شبیه لبخند نیست


ادامه مطلب

برچسب ها: لبخندی که لبخند نیست ، لبخندی که شبیه لبخند نیست ، گفتگوی شبانه ، شب‌نوشت پیام رنجبران ، کتابهایی که باید بخوانیم ، معنا تفسیر جهان ، معنای جهان ،

سه شنبه 11 اردیبهشت 1397

چرا مجردی؟ بابتِ گواهینامه (نهنگ 52 هرتز)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،




 چرا مجردی؟ بابتِ گواهینامه!



اصلاً چطور بحث به اینجا کشید؟ مابین تماشای دو فیلم، تازه از سالن سینما درآمده بودیم و چند دقیقه‌ای تا فیلم بعدی فرصت داشتیم، روی کاناپه‌ای در سرسرای کاخِ جشنواره نشسته بودیم و به آدم‌ها نگاه می‌کردیم که پرسیدم:«راستی تو گواهینامه‌ رانندگی نداری؟»

گفت:«شش‌هفت‌ ساله بودم، شب‌ها زود می‌خوابیدم، ساعت نُه یا همین حوالی می‌رفتم توی اتاقم که بخوابم، دَرِ اتاقم پنجره‌ی شیشه‌ای بزرگی داشت، یک شیشه‌ی ماتِ بزرگ، قرار نبود جز رنگ‌و‌نور چیزی روی شیشه‌اش بازی کند اما از همون پنجره کِتری وارد اتاقم شد، درست از وسطش کِتری داخل اتاق شد، شیشه‌ هم با صدای مهیبی ترکید و خرد شد، با خودم گفتم چه اشکالی داره؟ کتری‌ست! دلش می‌خواهد از پنجره بیاد داخل، فرداش برای آن پنجره شیشه انداخته‌اند، اما همان شب باز کتری به سرش زد و داخل شد، گفتم مزه‌اش به همان یک‌بار دیشب بود کتری جان! همان یک‌شب ترسوندیم بس نبود؟ همان‌شب تا صبح توی رخت‌خواب لرزیدم بس نبود؟ شاید بخاطر همین بود که فرداشب بجای کتری، زیرسیگاری از شیشه گذشت و سرزده پرید توی اتاقم، بار بعدی یک ظرف کریستال بزرگ، خلاصه این اتفاق هرشب به اَشکال متفاوت تکرار می‌شد‌، باورت می‌شه؟ هر شب، بی‌وقفه، اونا هرشب با هم دعوا می‌کردند! عربده، داد و بیداد و جیغ و جیغ و جیغ‌جیغ‌شون هنوز توی سرم می‌چرخه، عشق‌شون بهم زبانزد عام و خاص بود، عمه‌خانم یادته؟ همیشه بهم می‌گفت پدر و مادرت عاشق هم شدند، ما زیاد موافق ازدواج‌شون نبودیم، اما آنقدر عاشق هم بودند که چاره‌ای نموند، همه می‌گفتند اونا عاشق هم بودند و به زیبایی و جذابیت این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، هر جایی می‌رفتیم توجه همه به‌شون جلب می‌شد و راستش رو بخوای این عشقِ کثافت‌شون آنقدر کِش آمد که...». چیزی در چشمانش جرقه می‌زد، طوری لایه‌ای نازک و نمناک روی مردمک چشمانش می‌درخشید و می‌لرزید و به نقطه‌ای مات، بعد به من خیره می‌ماند که خواستم حرفی بزنم توی این مایه‌ها:«خب واقعاً جذاب هم بودند...اصلاً تو خودت! همیشه توجه همه‌رو جلب می‌کنی...رفتارت، چرت‌و‌پرت‌هایی که می‌گی، ژست‌هایی که می‌گیری واسه ملت جالبه» دیدم حالا ابلهانه‌ترین حرف‌های ممکن است پس ساکت ماندم. ‌گفت:«آن‌وقت‌ها رفت‌و‌آمدها بیشتر بود، زیاد مهمانی می‌رفتیم، مادرم تازه گواهینامه‌ی رانندگی گرفته بود و هنوز خوب راه نیفتاده بود، من خیلی کوچیک بودم، هربار که خانه‌ی پدربزرگ می‌رفتیم، مامان فاز می‌گرفت که برگشتنی خودش رانندگی کنه به هوای این‌که بابا کنارش مراقبش هست، و اینطوری نابلدی‌اش کاری دست‌مون نمیده، که البته من آرزو می‌کردم ای کاش کاری دست‌مون بده، ای کاش بریم زیر تریلی، طوری له بشیم که هیچی از این خانواده‌ی احمقانه‌ی عاشق باقی نماند، هر بار که مادرم اشتباهی می‌کرد، اشتباه کلاچ و ترمز می‌گرفت یا هر مزخرف دیگه‌ای، بابا داد می‌زد، مردک نکبت با تمام وجود داد می‌زد، عربده‌های غیرانسانی و فحش می‌داد، میفهمی؟! بعد همون‌طوری شروع می‌کردند به زدو‌خورد، همون‌طور که ماشین حرکت می‌کرد اونا همدیگرو می‌زدند! و من اون پشت می‌لرزیدم و با دهان باز تماشاشون می‌کردم! ولی این تهوعِ من نیست، لحظه‌ی مشمئز اصلی وقتی بود که فرداش بابا با یک جعبه شیرینی، کیکِ شکلاتی، یا هدیه‌ای برای ما به خانه می‌آمد، بعد منو برای دلجویی به سینمایی، پارکی، رستورانی، جایی می‌برد و برام خوراکی‌های خوشمزه می‌خرید، لحظاتی که با هم آشتی می‌کردن! تا به‌حال صحنه‌هایی به این اندازه تهوع‌آور ندیدم، بهم لبخند شیرین و عاشقانه‌ای می‌زدند و توی اون لحظات با تمام وجود به همدیگه احترام میذاشتند...وقتی سنم قانونی‌ شد، هیچ‌وقت هیچ‌تمایلی به رانندگی نداشتم و حتا از علاقه‌ی دیگران به این‌کار تعجب می‌کردم، هربار اسم رانندگی رو می‌شنیدم حس عجیبی بهم دست می‌داد، بعد‌ها فهمیدم، بعدها که یاد گرفته بودم خودمو واکاوی کنم متوجه شدم، خوانشِ ناخودآگاه من در زمان کودکی از رانندگی و اون‌‌ شب‌های منحوس باعث شده که هیچ تمایلی به رانندگی کردن نداشته باشم، و حالا هم که دیگه کلاً اعصاب این کارو ندارم...» چندثانیه‌ای مکث کرد و لبخند محوی زد و گفت:«نه! من گواهینامه ندارم!» بعد دوتایی باز به آدم‌ها زل زدیم، چای، نسکافه یا غذا می‌خوردند، خبرنگارها، مصاحبه‌کننده‌ها و مصاحبه‌شونده‌ها، آن‌ورتر زوج‌های جوان دست همدیگر را گرفته بودند، بعضی‌ها با هم آشنا می‌شدند، بهم معرفی‌شان می‌کردند، لبخند می‌زدند، برای هم ادااطوار درمی‌آورند، همه تا جای ممکن سعی کرده و می‌کردند زیباتر به نظر بیایند یا بیشتر به چشم. بعضی هم که آشنای‌مان بودند همانطور گرم گفت‌و‌گو باهم، وقتی چشم‌شان به ما می‌افتاد با خوش‌رویی سری برای‌مان تکان می‌دادند! برگشت و گفت:«توی اینا چی می‌بینی؟!» گفتم:«من؟!...تو چی می‌بینی؟!» آهی کشید و گفت:«دروغ!...من جز دروغ هیچی نمی‌بینم، احساسات و عواطف‌شون رقت‌آور و مبتذله، اسم جنبش‌ها و فشارهای هورمونی و کشش‌های غریزشون رو نسبت بهم عشق میذارن، حتا نمی‌تونم بهش بگم هوس، اینا چه میدونن هوس چیه...اینا هیچی از خودشون نمی‌دونن، عاقبتِ همه‌شون هم به فاجعه ختم می‌شه...بدون اینکه خودشون بزرگ و بالغ شده باشن ازدواج می‌کنن، چه علاقه‌ی عجیبی هم به زاد‌ و ولد دارن، بعدش هم یه زباله‌ای مثل منو پس میندازن و بعدِ یه مدت از همدیگه جدا میشن! چه حالا فیزیکی باشه یا عاطفی و روحی» سپس برگشت رو به من و ادامه داد:«می‌بینی چقدر مریضم؟! می‌بینی چه افکار بدی نسبت به آدم‌ها دارم!...من از اینکه اینطو‌ری نگاشون می‌کنم حالم از خودم بهم میخوره!...اینا همه آدمن، ببین چقدر زیبا و قشنگن!...من خیلی مریضم، آره؟» گفتم:«تو خودت همه‌چی رو می‌دونی!» طوری به ساعت مچی‌اش نگاه کرد انگار ساعتش از چیزی خجالت می‌کشید و گفت:«منو ببخش...حالا ما سالی یکبار همو می‌بینیم اونوقت من با غرغرهام سرتو درد آوردم» گفتم:«مسخره!» گفت:«میدونی شبیه این دستگاه‌ها شدم...نمی‌دونم اسمش چیه، از این حشره‌کش‌ها، پشه‌کش‌ها یا هر چی که هستند و دم در بعضی بستنی‌فروشی‌ها یا رستوران‌ها میذارن و هر مگس و پشه و حشره‌ای واردشون میشه یهوو میگه «بوم» می‌ترکه! وضعیتم نسبت به آدم‌هایی که بهم نزدیک میشن اینطوری شده! به محض اینکه وارد حیطه‌ی خصوصی‌ام میشن، یا بهم نزدیک میشن، منهدم‌شون می‌کنم، بخصوص اگه بهم ابراز علاقه کنن! دستِ خودم نیست، کاملا ازشون متنفر میشم، این خیلی افتضاحه، یه فاجعه است، درسته؟!» گفتم:«لزوماً نه!» گفت:«هر کی هم بهم میرسه میگه تو چرا هنوز مجردی؟...چطوری می‌تونی این همه سال تنهایی زندگی کنی؟ چطور طاقت میاری؟» گفتم:«تنهایی همه‌ی عمر با من‌ بوده، همه‌جا...توی بارها، ماشین‌ها، پیاده‌روها، مغازه‌ها، همه‌جا، راه فراری نیست...من مرد تنهای خدام» گفت:«هوم!...راننده تاکسی، مارتین اسکورسیزی!» بعد ادامه داد:«ولی آدمی که یادش باشه تنهاست، یه تنهای واقعی نیست، تنهایی واقعی وقتیه که تو حتا دیگه یادت نباشه که تنهایی! حتا یادت میره چرا هر کسی بهت نزدیک میشه منهدمش می‌کنی! متوجه‌ای؟ یه دوره‌ای فرا می‌رسه که علت‌ها کاملا فراموشت میشه و ذهن قادر به یادآوری نیست چرا این واکنش رو نشون میده و خودش به‌طور خودکار عمل میکنه! شایدم بخاطر اون اوایلِ که بهت سخت گذشته! ممکنه از سایر آدم‌ها رنجش‌های عمیقی به دل گرفته باشی، ازشون عمیقاً دلگیر شده باشی، همون وقت‌ها که مدام از خودت می‌پرسی چرا هیچ‌کس کنارت نیست که نذاره تنها باشی، در حالی که واقعاً بقیه مقصر نیستند، این صدای توست که به گوششون نرسیده و نمی‌رسه، اما اینارو به مرور زمان فراموش می‌کنی، همه‌‌اش می‌گذره، فقط رنجش می‌ماند، علتو فراموش می‌کنی اما انگار یه چیزی در ناخوداگاهت باقی مونده، بعد هم که دیگه کلاً انگار به یه زبونی حرف می‌زنی که هیچ‌کس متوجه حرفات نمی‌شه، تو هم دیگه برات مهم نیست، راستش من مدت‌هاست این قضایا رو فراموش کردم، دیگه باهاشون درگیر نمی‌شم، فقط میدونم تنهایی آدمو مبدل به یه هاله‌ی نرم و سیال می‌کنه، با چاکراهایی به قطرِ تونل که هر نُویزی ممکنه آزارش بده» نفسی بیرون داد و گفت:«تنها غذا می‌خوری، تنها می‌خوابی، با خودت حرف می‌زنی، خود با من، با درون خودت، ممکنه یه‌وقت‌هایی اصلا حرف هم نزنی و با خودت ساکت باشی، عصرها تنهایی میری قدم می‌زنی و شب‌ها دیروقت به خونه برمی‌گردی اما دیگه یادت نمیاد تنهایی، متوجه‌ای؟ شبیه یه روح سرگردان پرسه می‌زنی، البته من نمی‌دونم ارواح در جریان‌اند که روح‌اند؟...» نیشخندی زدم و گفتم:«حالا بد هم نیست به سفارش مردم گوش بدی...تنهایی ممکنه اذیتت کنه یا واست خطرناک باشه». قهقهه‌ای زد و گفت:«ببین کی منو نصیحت میکنه! تو چرا یه فکری بحال خودت نمی‌کنی؟!...بقول خودت: مسخره!» حالا من خنده‌ام گرفت و گفتم:«هان! من به شما ابرانسان را می‌آموزانم» چندلحظه‌ای بهم زل زد:«خوشم میاد همیشه طفره میری!» بعد انگار چیزی ناگهان به خاطرش آمده، چیزی که یادآوری‌اش حسابی سرشوق‌اش آورده باشد، ذوق‌زده گفت:«قضیه‌ی اون نهنگ 52 هرتز رو می‌دونی که!»... 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

پی‌نگار:


ادامه مطلب

برچسب ها: چرا مجردی؟ بخاطر گواهینامه ، داستان آسیب‌های خانوادگی کودکان ، داستان کوتاه روانشناسی کودکان ، تنهاترین نهنگ دنیا ، تنهاترین نهنگ 52 هرتز ، اختلافات پدر مادر آسیب کودکان ، موسیقی تنهاترین نهنگ دنیا ،

جمعه 20 بهمن 1396

شب‌نوشت:«متن‌های...»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،



 «متن‌های...»



گاهی درین سیاه‌چاله سقوط می‌کنم، متن که تمام می‌شود، نقطه‌ی پایان که می‌گذارم، گردِ من خلاء می‌گردد، انگار «آنچه باید گفته شود» تن به کلمه نداده، خسته شدم از بسکه گفتم آنچه «باید گفته شود» به کلمه در نمی‌آید، بعد دوباره بازمی‌گردم سروقت متن، اگر ارسال‌اش نکرده باشم، در انتهای سطرِ آخر «سه نقطه» می‌گذارم- یعنی ناگفته‌ها ماند- شاید به تکیه‌ کلامم یعنی «بعداً» و «بعداً» گفتن‌هایم می‌افزایم‌اش، تا دست از سرم بردارد، اما خودم خوب می‌دانم «بعداً»هایم موکول است و هیچ‌گاه زمانِ وقوع‌اش فرانخواهد رسید، یعنی ناگفته‌ها می‌ماند...


گاهی درین دامگه گیر می‌کنم، متن که تمام می‌شود، نقطه‌ی پایان که می‌گذارم، متن در من ممتد می‌شود، کش می‌آیند واژه‌ها، ادامه پیدا می‌کنند کلمات، پرسش‌ها، سؤال...سؤال...سؤالات...یکی مدام از من می‌پرسد، تنداتند پاسخ‌اش می‌دهم، پاسخ‌هایی که خود از کراهت‌اش می‌ترسم، انگار هر چه به بطنِ انسان نزدیک‌تر می‌شوم، پاسخ‌هایم لبالب تاریکی‌ست، انگار همه چیز به ناکجا ختم می‌شود، آینده به امروز کشانیده می‌شود، فردای چندسال دیگر را می‌بینی، و آنچه از انسان دیده‌ای، کراهت و سیاهی‌ست...بعد خودت را سانسور می‌کنی! با خودت می‌گویی بهتر است خیلی حرف‌ها گفته نشود، یعنی باز، ناگفته‌ها می‌ماند... 



 

پی‌نگار:

این متن پیش‌ترها نوشته شده! بند دوم کلی نیست؛ به «انسان» و رعایت‌اش ناامید نیستم.

 

 



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


 

رمان: تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم (اینجا)

 

رمان : «دمیان» نوشته‌ی «هرمان هسه» (اینجا)




برچسب ها: نقد دمیان هرمان هسه ، نقد تارهای جادویی فرانکی پرستو ، نقد تمام نورهایی که نمیتوانیم ببینیم ، معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، ناگفته‌ها پیام رنجبران ، متنهای ناتمام ، ناگفته‌های متن... ،

دوشنبه 9 بهمن 1396

‌شب‌نوشت: «واژ‌‌‌گانِ کبود»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،





واژ‌‌‌گانِ کبود

 

دست و دلت می‌لرزد، حتا نمی‌توانی بگویی «مردم»، آنقدر با واژه‌ی «مردم» ور رفته‌اند و دستمالی‌اش کرده‌اند معنایش دگرگون شده، وقتی می‌شنوم «مردم» نخستین چیزی که به ذهنم متبادر می‌شود کلاه‌برداری‌ست، دوز و کلک، یک دامِ جدید، تظاهری پلید، آنقدر سیاست‌چی‌ها و شبه‌هنرمندان بنجل گفته‌اند «مردم» و بعد کلاهی به اندازه‌ی سرِ همه‌شان دوخته‌اند که حتا نمی‌توانی بگویی «مردم» این‌ واژه هم بی‌آبرو شده! چند شبی‌ست دلتنگ‌ام، دلتنگِ اویی که این شب‌ها آخرین تصویری که ازش در ذهنم به یادگار مانده مدام توی سرم می‌چرخد- زیر بارشِ نرمه‌های برف به وجد آمده بود و می‌خندید- دیشب قامتِ طهران سپید‌ شد، برف می‌بارید و می‌بارد و من می‌خواستم بنویسم: دلتنگ‌ام، خیلی دلتنگ، اما یکباره، این واژه چون بهمن بر سر احساسات شخصی‌ام فروریخت:«مردم!» بیرون ماندن زیربرف وقتی سرپناهی نداری به عذابِ الیمی می‌ماند، تجربه‌اش را دارم، خیلی خوب می‌فهمم وقتی آسمان به سرش زده که ببارد و تو جان‌پناهی نداری تا صبح سر کنی یعنی چه! خانه‌ای نیست، هر چه هست بوران است، نامردیِ سرماست، برودت و انجماد و تنهاییِ یخ‌زده‌ای‌ست تا بی‌نهایت، می‌خواستم بگویم دلتنگ‌ام، اما مبدّل شد به: کرمانشاه...زلزله...یادم افتاد آواره‌گی...یادم افتاد ایران، ایران...ایرانه خانم...چقدر دلتنگِ خنده‌های توییم!‌

 



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

 

رمان «به امید دیدار در آن دنیا» نوشته‌ی «پی یر لومتر» (اینجا)




برچسب ها: واژگان کبود ، واژگان مستحیل ، برف تهران ، برف زلزله زدگان کرمانشاه ، برف سرمازدگی کرمانشاه ، زلزله سرمازدگی کرمانشاه ، ایرانه خانم سرمازده ،

شنبه 25 آذر 1396

خانم عزیز، قرارِ ما امروز حوالیِ غروب!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،



خانم عزیز، قرارِ ما امروز حوالیِ غروب!



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه روانشناسانه ، داستان کوتاه روانشناختی ، داستان کوتاه روانکاوانه ، داستان اختلال چند شخصیتی ، هویت پریشی ، خانم قرار ما امروز حوالی غروب ، شبنوشت ،

شنبه 25 شهریور 1396

شب‌نوشت: «وقتی سیگار تمام کردم!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :شب‌نوشت‌ ،


«وقتی سیگار تمام کردم!»

 

                                                                                                           

 

خانه بودم!

روی مُبل نشسته بودم!

با نوک انگشت‌اشاره‌اش چنددفعه محکم، خیلی محکم سمت‌ِچپ‌ِ سینه‌اش کوبید و گفت:«تو اینجایی!...بفهم مرتیکه...همیشه اینجا بودی».

این پایم روی آن یکی انداختم تا نگاه‌ام دودِ سیگارم را دنبال کند که آرام، خیلی آرام زیرِ نورِ نارنجیِ لوستر روی هم می‌لمید، غوط می‌خورد، می‌لمید، غوط می‌خورد، مثلِ مه، مثلِ غبار، مانندِ سال‌ها زندگیِ گم‌شده‌...

طوری روی دست‌ام زد که سیگارم پرید کفِ اتاق و بی‌مهابا قِل‌ خورد رفت زیر میز، همان میزی که برقِ چاقو‌ی قلم‌تراش‌ روی آن چشمان‌ام را با خود بُرد، همان میزی که قلم روی کاغذی که دیگر سپیدی نداشت بارها جیغ می‌زد:«غیاب».

مقابلم روی زمین نشست، انگشتانِ اشرافی‌اش روی زانوانم نشست؛

چیزی شبیه سال‌ها بی‌خبری، سال‌ها حصار، سال‌ها واژگانِ متروکه در من، چیزی شبیه باران در چشمانِ دُرشت‌ِ او شکست، چیزی شبیه فراموشی که ناگه به خاطرت بیاید جیغ کشید:«تو اینجایی!...توی قلبم...توی قلبم...اینجا هیچ‌کس جز تو نبوده!» بعد لابه شد:«خواهش می‌کنم بفهم».

شاید هنوز می‌دانست وقتی طره‌ی موهای شلخته‌اش روی پیشانی‌ی بلندش، روی ابروهایش، روی مدارِ نگاه‌اش می‌ریزد، سیاره‌ای مجهول در کهکشانِ راه نامعلوم تصمیم به نچرخیدن می‌گیرد؟

شانه‌های ظریف‌اش می‌لرزید، صورتِ استخوانی‌اش می‌لرزید:«چطور بهت ثابت کنم؟...هان؟....آقای خوشنویس، آقای فیلسوف، آقای همه‌چیزدان...می‌دونی چرا رفتم؟! بخاطر همین سکوت‌هات...کُشنده‌اس...کُشنده‌اس...بخاطر اون طرز نگاهت...که آدم همش به خودش شک می‌کنه...اون چشمای طعنه‌زنت...همیشه طوری نگام می‌کرد...انگار من دروغگو‌ام...من دروغگو نیستم...هیچ‌وقت نبودم.»

تاب نیاوردم!

شانه‌های‌ نازک‌اش را سفت گرفتم، از جا بلندش کردم، بلوزش را بالا زدم، درآوردمش، تکه‌های لباس‌اش را، درآوردم، روی میز خواباندمش، تقلا نمی‌کرد، زبانْ محصور در سکوت بود، خاطراتِ بستری مرور می‌شد، تقلا نمی‌کرد، کف دست‌ام را روی جناغ سینه‌اش گذاشتم، پرنده‌ای زیر دستم می‌تپید، نگاهی به نورِ نارنجیِ سقف لغزید، قلم‌تراش را برداشتم، همان‌که تیزیِ نوکش سوزن است، بالا بردم و محکم بالای سینه‌ی چپ‌اش کوبیدم، چاقو بی‌معطلی، بی‌ملاحظه فرو رفت! چیزی شبیه سال‌ها بی‌خبری، سال‌ها غیاب، سال‌ها دربه‌دری سینه‌اش را درید، انگشتانم لبه‌های بریدگی را گرفت و مابینِ اعتراضِ دنده‌هایش گشودش تا چشمم به قلبی بیفتد که می‌تپید، می‌تپید، نگاهی که التجا می‌کرد، نوک چاقو باز جُنبید، چاک‌ِ دیگری روی قلب‌اش انداخت، قلب‌ تقلا می‌کرد، نمی‌خواست، اما انگشتانِ شست‌ام زبان نمی‌فهمد، شکافِ قلب وا داد،،، راست می‌گفت! یکی آنجا بود، یکی درون قلب‌اش نشسته بود، یکی شبیه من،،، اما من نبودم.

وقتی از درِ خانه بیرون می‌رفت موهایش روی پیشانی‌‌اش ریخته بود؛

زیر میز می‌گردم، سیگار تمام کرد‌ه‌ام.

 

 



نوشته: پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


شب‌نوشت‌ها



برچسب ها: وقتی سیگار تمام میکنم ، وقتی سیگار تمام کردم ، شبنوشتها پیام رنجبران ، نقاشی جکسون پولاک ، سیگار غیاب دروغ ، راز قلب ، وقتی سیگار تمام میشود ،

تعداد کل صفحات: 5 1 2 3 4 5