شنبه 27 مرداد 1397

عالیجناب موسیقی (بخش دوم و سوم)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،

این روایت‌ام، 24 و 27 مرداد 97 روزنامه فرهیختگان منتشر شده!




عالیجناب موسیقی (بخش دوم  و سوم)


«میلاد»

 

پیام رنجبران

 

هیچ‌چیز سرجای خودش نیست. طوفان هر چه که بود را درب‌و‌داغان کرده. تکه‌هایی از روح‌ات کنده شده و هرکس تو را ببیند متوجه می‌شود. چند بحرانِ فرساینده بر سرت رفته است. تو را سابیده. مدام توی سرت صدای سمباده و ارّه کشیدن بر آهنِ زنگ‌زده می‌پیچد. مجموع چیزهایی را که مشاهده‌ی هر کدام‌شان به تنهایی برای تاب و توان یک فرد زیاده است یک‌جا دیده‌ای. شناعت، خیانت و سفاهتِ فشرده در سطوح و ورژن‌های متفاوت. آن‌ قسمت‌ها که مربوط به نزدیک‌ترین‌ نزدیکان است دردش فراانسانی‌ست. نه اینکه نمی‌دانسته‌ای. مگر قرار بوده چیزی جز این باشد؟ اما تا این حد را انتظار نداشته‌ای. ضعیف شده‌ای. معادلاتت بهم‌ریخته. ریشه‌هایش چندمجهولی‌ست. نگاه تلخی به زندگی داری. تصمیم می‌گیری مدتی در آرامشِ محض ساکن شوی. دیده‌گانِ هیچ آشنایی(؟) هیچ‌ بیگانه‌ای تو را نبیند. به‌سرت می‌زند مجدداً درس بخوانی. تحصیل در مقطع بالاتر در شهری را انتخاب می‌کنی که طهران نباشد. بعد از آخرین‌بار که ‌چندسال‌ پیش‌تر سال‌ها دانشجو بوده‌ای و مدّتِ‌کوتاهی با «بهنام» هم‌خانه، هرچند خاطراتِ خوشی برایت به یادگار مانده اما دیگر حال‌وحوصله‌ی بنی‌بشری نداری. بارِ نخست تا اتمام تحصیلاتت تنها زندگی کرده‌ای. اما این‌بار بدون این‌که بدانی چرا برای ادامه با «میلاد» هم‌خانه می‌شوی. شاید چون خیلی از تو جوان‌تر است. شاید چون جوانِ نخبه‌ای‌ست و جرقه‌های هوش از چشمان‌اش می‌جهد و تو از عاقبتِ جوان‌های باهوش در دوران دانشجویی مطلعی، با خودت می‌گویی:«بهتر است با من هم‌خانه باشد». میلاد می‌داند درباره‌ی چه حرف می‌زند! ولی ما که حرف نمی‌زنیم.

فقط موسیقی‌ست!

اما نه آنچه من می‌شناختم!...

همیشه دستِ چپ‌اش را پنهان می‌کند. معمولاً با هم غذا می‌خوریم. پدیده‌هایی که غذا خطاب‌شان می‌کنیم و محبوبیت‌شان نزد ما برحسب سرعت آماده ‌شدن‌شان است. به شدت احمقانه‌اند. اما پای سفره، ابتدا امواج موسیقی پخش می‌شود و ریزش نت‌های جورواجور و اکتاوها که به مانند آبشاری مابین‌مان فرو‌می‌ریزد. «راک» و مخلفاتش. آن دوره اعصاب‌ام کششِ راک ندارد، اما تلفن همراه میلاد همیشه پای سفره در آن جهان سیر می‌کند. فقط گوش می‌دهم تا به رفت‌ و ‌برگشت آکوردهای پایانی و ضربات تپ‌تپ‌‌اش برسم. میلاد طوری غذا می‌خورد طوری می‌نشیند طوری با تبحر آهنگ‌ها را روی صفحه‌ی گوشی‌اش عوض می‌کند که فرد مقابل چشم‌اش به دستِ چپِ او نیفتد. با آن یکی دست‌اش غذا می‌خورد. من هم هیچ‌گاه از او نمی‌پرسم:«میلاد...انگشتانِ دست‌ِ چپ‌ات کجاست؟» به این می‌ماند یکی از من بپرسد:«هی آقا...حافظه‌ات کو؟!...تکه‌‌تکه‌های کنده شده از روح‌ات کجاست؟!...وقتی روزانه ساعت‌ها پشت ‌پنجره می‌نشینی و به کوه‌های سراسر ابری آن ‌دورها چشم می‌دوزی دنبال چه می‌گردی؟» غذای‌مان که لمبانده می‌شود من پیپ می‌کشم. روی بالکن. تلفیق پیپ و سیگار همیشه ترکیب مناسبی‌ست. اصلاً خوشم نمی‌آید میلاد گیر سیگار بیفتد. بیشترین کلماتی که بین‌مان ردوبدل می‌شود در همین‌باره‌هاست. به طرز مضحکی نقش ناصح می‌گیرم. اما گاهی پرآشوب از اتاق‌اش درمی‌آید:«میشه پیپ بکشم؟» با سر اشاره می‌کنم یعنی آنجاست. برمی‌دارد و برمی‌گردد به اتاق‌اش. یک شب خیلی می‌خندیم. ساعت‌ها ریسه می‌رویم. خنده‌دارترین شب در دهه‌ی سوم زندگی‌ام. مابینِ بیست تا سی‌سالگی آن شب خنده‌دارترین شب بود. خاطرم نیست چطور شروع شد اما صحبت به انگشتانِ نداشته‌ی میلاد کشیده شد. می‌گفت:«آدامس می‌جویدم!!...یک فقره آدامس که از ابتدای صبح در دهانم اینور و آنور می‌چرخید و ترق‌توروق جویده می‌شد...چندساعت بیشتر تا سالِ نو باقی نمانده بود...همان حین که آدامس می‌جویدم توی دستِ چپم...بهش که نمی‌شود گفت ترقه...یک نارنجکِ دست‌ساز به اندازه‌ی پرتقال بود...همان حین چشمانِ دخترِ همسایه از دور به من افتاد...می‌خواستم پیشش قیافه بگیرم و نارنجک را به دیوار مقابل بکوبم تا از قدرتش یک محل بِگُرخند...که ناگهان صدای برزخی در جانم پیچید، ارکانِ هست و نیستم لرزید...چند لحظه در جهان نبودم...هیچ نفهمیدم...اما فقط می‌دانستم باید آدامس بجوم...باید بجوم...و ‌جویدم»

می‌گفت:«نمی‌دانم کدام‌شان اما یکی از همسایه‌ها مرا به حیاطِ خانه‌اش برد...هیچ‌کس نمی‌دانست چه باید بکند الا دخترِ همسایه...» می‌گفت:«همه چیز به سرعت اتفاق افتاده بود...اما من همچنان آدامس می‌جویدم...بعد دستِ چپ‌ام را بالا آوردم...مقابل چشمان‌ام ثابت نگه داشتم و لاجرم به آن خیره ماندم...انگشتانم نبود...ترقه با نامردی تمام در دستم ترکیده بود...اما من فقط با تعجب به انگشتانم که حالا سرجای‌شان نیستند نگاه می‌کنم و همچنان معتقدم باید آدامس بجوم...و ‌جویدم»

میلاد به این‌جا که رسید دیگر نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. آن‌چنان قهقهه می‌زدم که هرکس در جریان نبود شاید گمان می‌برد من نمی‌دانم:«زندگی فقط از تو می‌گیرد...چیزی به تو نمی‌دهد...یکبار انگشتان‌ات و یکبار تکه‌هایی از روح‌ات را می‌بلعد و بعد همه‌اش را...و تنها کاری که از دستت برمی‌آید نهایتاً تعجب است». میلاد گفت:«تمام نشده».

مابینِ قهقهه‌هام با انگشت‌ چهره‌ی مبهوت‌اش، چهره‌ای را که انگار قرار است تا ابد در هاله‌ای از تعجب باقی بماند نشانِ خودم می‌دادم و با آن یکی دست‌ام مدام روی رانِ پایم می‌کوبیدم:«بگو...ب..گ...و»...

 


ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه در مورد موسیقی ، داستان کوتاه عالیجناب موسیقی ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه تلخ ، داستان کوتاه گیتار راک ، داستان کوتاه نابخشوده متالیکا ، داستان کوتاه پیام رنجبران ،

پنجشنبه 18 خرداد 1396

داستان کوتاه: «خارش»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،


«خارش»  




شروعش از خارش بود. دُرست این‌جا، روی سینه‌ا‌م. زیر این موهایی که توی هم پیچیده‌اند. محل‌اش ندادم.گفتم خارش است دیگر. خیلی‌ها، خیلی جاهاشان می‌خارد، مالِ من روی سینه‌ا‌م می‌خارد. تازه هی مجبور نیستم به خودم پیچ‌و‌تاب بدهم تا جایی‌ا‌م را که ملاحظات اخلاقی مردم اجازه نمی‌دهد، در حضورشان نخارانم. خارش و اینکه کجای‌ات بخارد مسئله‌ی مهمی‌ست. یقه‌ی پیراهن‌ام که همیشه باز است. نوک ناخنِ اشاره‌ام را یواشکی می‌برم لای گریبان‌ام و خِرت‌وخِرت مسئله را می‌خارانم. منشی دکتر! دخترِ جوانی‌ست. دندان‌های سفیدی دارد. این‌ها را که برای‌اش گفتم، برقِ ردیفِ دندان‌های‌اش را دیدم. چیدمانی بی‌نقص از صُنعِ خالق. در این مواقع همین را می‌گویند دیگر؟!! ولم کن،،می‌خواهم بگویم، شمایل‌اش آنقدر ناجوانمردانه قابل ستایش و تقدیر است که لبان‌اش توی ذهن‌ام بازیگوشی می‌کند. زُل‌ زده به نوک خودکارش که انگار بی‌خبر از خودش، درگیرِ خط‌خطی کردن سفیدیِ کاغذ است. می‌گوید:«بفرمایید...دکتر شما رو می‌بینه». هیچ بیماری توی این اتاق منتظر نیست. هیچ کس هم از اتاق دکتر خارج نشد. حین ردشدن از کنار میزش، یکباره با بِشکنی پِخ‌اش می‌کنم: پِخخ!!...یکه می‌خورد. سپس انگشتان‌ام را شکل هفت‌تیر کرده و به او شلیک می‌کنم. او هم قلب‌ا‌ش را می‌گیرد و الکی می‌میرد. بعد هر دو می‌خندیم. سرخی‌یِ شرمگینی روی گونه‌های‌اش، زیرِ خماریِ دلنشینِ چشمانِ کهربایی‌اش می‌دود. سرش را پایین می‌اندازد. انگار زمزمه‌وار چیزی می‌گوید:«مگه شما نشنیدید قراره چه اتفاقی بیوفته؟...». حرف‌ش را ناتمام می‌گذارد. من هم نمی‌دانم چرا خودم را می‌زنم به نشنیدن. روی سینه‌ام. روی سینه‌ام تیر می‌کشد. دکتر نتیجه‌ی برگه‌های آزمایش‌‌ام را بالا پایین می‌کند. پیرمرد شصت‌هفتاد ساله‌ای‌ست. جرم سیاه و لزج پیپ‌‌ش را با دستمال کاغذی تمیز می‌کند. چین و چروک‌های صورت‌اش پلاستیکی. اتاق بوی توتون کهنه می‌دهد.«شما همه جایتان مشکل دارد اِلا آنجایتان». نمی‌دانم منظورش از آنجایم دقیقاً کجاست؟! چین‌های کنارِ لب‌های قیطانی‌اش کِش می‌آید. گویا لبخند می‌زند. از همان لبخندهایی که همه‌ی دکترها وقتی از چیزی سرشان نمی‌شود می‌زنند. انگار این دکترها خدایی-چیزی باشند ولی به وقت نیاز، مثل همان بخشنده‌‌ی مهربان سکوت می‌کنند، یا لبخند می‌زنند. با برگه‌های آزمایش بازی‌بازی می‌کند. هیچ کدام آلارمی را نشان نمی‌دهند. مرض یا دردی که بشود با عدد اندازه‌اش گرفت. این‌جور وقت‌ها پای همان جریانِ قدیمی اعصاب را وسط می‌کشند. می‌گویند:«مربوط به اعصاب شماست». بعد انگار بخواهند احوالِ یک گرفتگی یا شکستگی را در رگ‌ و پی و مفاصل اعصابت جویا شوند، مجموعه‌ای از سوألاتِ پرت و پلا سرهم می‌کنند. با کسی رابطه داری؟ خوب می‌خوابی؟ تنها می‌خوابی؟ اوضاع تغذیه‌ات چطور است؟

تغذیه؟!

مدتی‌ست گیاه‌خوار شده‌ام. این‌طور شروع شد که یک مرد مجرد و عزب همان بهتر که به جای گوشت قرمز گیاه بخورد، آن‌هم خام. لااقل از تلواسه‌های روحی در امان‌تری. واِلّا تا به خودت می‌آیی تنهایی هر بلایی سرت می‌آورد. به هزار شکل دلبری می‌کند. خون جلوی چشم‌ات را می‌گیرد. بعد به خودت که می‌آیی، می‌بینی، کنار یک نفر خوابیده‌ای که اصلاً نمی‌شناسی‌اش، و در شرایطِ نرمال، حال‌ات از کلِ سیستم‌اش بهم می‌خورد. چند وقتی‌ست که علاقه‌ی زیادی به خوردن جلبک‌های دریایی پیدا کرده‌ام. از بوی غذای ماهی لذت می‌برم.گاهی چندساعت توی فروشگاه ماهی‌های تزئینی ول می‌چرخم. خیره می‌مانم به ماهی‌هایی که زیر نور مهتابی‌های بنفشِ آکواریوم می‌بالند. و هر چند لحظه یک بار مکث می‌کنند. انگار به چیزی نامعلوم زُل می‌زنند-یا به یک هیچ-یا شاید دلتنگی‌ست، و یا من اینطور فکر می‌کنم. دلم برای‌شان می‌سوزد. برای چشمان‌شان و غربت‌اش. انگار حواس‌شان پیش چشمه‌هاست. مگر این‌ها می‌دانند چشمه کجاست؟! از روزی که به دنیا آمده‌اند. دیوار‌های شیشه‌ای آکواریوم که برای‌شان محبس شده. راه‌شان را بسته. هه! چشمه کجا بود؟! ولی باران و صدای‌اش! شاید عطر بارانی که آن‌سوی شیشه‌های مغازه باریده، هوایی‌شان کرده. مگر ماهی‌ها می‌دانند باران چیست؟! نکند امروز جمعه است؟! چند ساعتی به‌شان خیره می‌مانم. بعد کمی غذا برای‌شان می‌ریزم. انگشتم را توی دهانم می‌گذارم. میک می‌زنم. از چشیدن غذای ماهی لذت می برم؛ مدتی‌ست. پزشک با سگرمه‌های درهم می‌گوید:« مربوط به اعصاب شماست. ولی دیگر مهم نیست. مگر نشنیده‌اید قرار است چه اتفاقی بیفتد؟!». تَق...برایش فندک می‌زنم. بوی دود غلیظ توتونِ پیپ‌ش گِرد سرش هاله‌ای کدر می‌شود. «چه اتفاقی؟!». چین‌های چهره‌ی پیرمرد کِش می‌آید. خنده‌ی کجی می‌زند و با صدایی ده‌فرمانی می‌گوید:« از اولین زنی که خوش‌تان آمد با او قرار بگذارید.ببینم!...جداً خبر نداری؟!». من؟! نه! چه چیزی را باید بدانم؟ از کجا؟ با روزنامه و مجلات که قهرم. تله‌ویزیون هم که در خانه‌ام سمبل خاموشی‌ست. بقول شاعری هربار که تله‌ویزیون را روشن می‌کنم، صفحه‌اش خیس می‌شود آنقدر به آن تُف می‌کنم؛ دیگر آدمی از هراس خشکی دهان هم شده، به صرافت این نمی‌افتد که روشن‌اش کند.دکتر می‌گوید:«حدس می‌زدم ندانی،گوش کن...از برخورد آخرین اجرام آسمانی به زمین میلیون‌ها سال می‌گذرد.ولی فردا عمر کره‌ی زمین به پایان می‌رسد.رأس ساعت دوازده ظهر! ستاره‌ای به زمین اصابت خواهد کرد.چیزی که در افسانه‌ها پیش‌بینی شده بود. افسانه‌های قبیله‌ی مایا. دانشمندان برش صحه گذاشتند. این برخورد قطعی‌ست. فردا همه چیز تمام است». می‌خواهم بپرسم: ستاره‌ی دنباله‌دار؟! نمی‌پرسم. مگر فرقی هم می‌کند؟ستاره، ستاره است دیگر. نمی‌دانم چرا چیزی توی دلم فرو می‌ریزد. انگار به دلم چنگ می‌زنند. و سپس دردی توی تنم تیر می‌کشد. تا سمت چپ جناغ سینه‌‌ام. چیزی توی سینه‌‌ام وول می‌خورد. بعد خودش را به در و دیوار دنده‌هام می‌کوبد. بقول زن‌های حامله لگد می‌زند-و خارش - ناخن‌ام را لای گریبان فرو می‌کنم. خرت و خرت می‌خارانم. پیرمرد می‌زند زیرِ خنده‌ای عینِ غرغره. مدام دستان گوشت‌آلود و کوچک‌اش را روی میز می‌کوبد. از زور خنده چشمان‌اش پر از اشک شده. بعد قهقهه‌های‌اش به در و دیوار مطب می‌کوبد تا انعکاس‌ِ دیوانه‌وارش توی گوش من بپیچد. دست‌ش را روی شکم‌ش گذاشته. رگ‌های گردن‌ش قلبمه شده:«اورژانسی است...یکی را پیدا کنید کنار هم بمیرید». ناگهان خنده‌اش را می‌بلعد و خودش را در گوشه‌ی نیم تاریک اتاق، جمع و جور می‌کند. به جنینِ مرده‌ای می‌ماند. می‌خواهد بگوید این اتفاقی است که برای همه می‌افتد. نمی‌گوید. از درِ اتاق که بیرون می‌روم.کاغذهای سفیدِ روی میز منشی، همه خط‌خطی شده‌اند. طره‌ی گیسوان‌ِ شرابی‌اش یک‌ورِ صورت‌‌‌اش ریخته. نگاه‌ام می‌کند. مغناطیسِ گُمی توی کهربای چشمان‌ِ درشت‌اش پنهان شده. خودکارش را از لای انگشتانِ بلندش در می‌آورم. چندعدد روی سفیدی جامانده‌ای از کاغذ می‌نویسم. نخستین باری‌ست که در تقویمِ زندگی‌ام چنین کردم. همیشه از دَله مردانی که به زن‌ها شماره می‌دهند و خودشان را برای‌شان لوس می‌کنند، نفرت داشته‌ام-گربه‌های مطبخ- ولی این‌بار. با خودم لجبازی می‌کنم. یا شاید دیگر مهم نیست. شاید خسته‌‌ام. خیلی خسته. از شادیِ سیاهِ انزوای‌ام. و سکوتِ فشرده‌ای که در خانه‌‌ام به انتظار لمیده؛ مطمئنم دختر بعد از رفتن‌ام، کاغذ را به‌ همراهِ اعدادِ روی‌اش مچاله می‌کند و با یک پرتابِ سه‌امتیازی رهسپارِ سطلِ زباله‌ی گوشه‌ی اتاق‌اش. قاعدتاً صاحبِ این چهره‌ی ابریشمی روزانه با امثال من زیاد روبرو می‌شود. سینه‌ام که خارخارک گرفته و ریخت‌‌ام با چشمانی طعنه‌زن، شبیهه آدم‌هایی‌ست که طلبکارِ بنیادیِ نژادِ بشر-اند، این پدیده‌های ارگانیک دوپا، اما در اقدامی بزرگوارانه از خیرِ وصول طلب‌اش گذشته؛ به جز این‌ها، هیچ وجه تمایزِ دیگری با بقیه‌ی مردانی که می‌بیند ندارم. اما هنوز پایم به داخلِ خانه نرسیده که دختر تماس می‌گیرد. خوشبختانه زن‌ها موجوداتِ عجیبی هستند! ولی واژه‌ی عجیب برای وصف‌شان کافی نیست؛ زن‌ها شبیه به توپ‌های بیلیاردند؛ چرا این تشبیه؟ نمی‌دانم! فقط می‌دانم به توپ‌های بیلیارد می‌مانند. دختر اول خجالت می‌کشد. صدای‌اش هیجان‌زده است-و من هم-کلمات‌ا‌ش را درست نمی‌شنوم. او هم شست‌اش خبردار می‌شود. انگار می‌گوید فردا ساعت دوازده‌ظهر همدیگر را ببینیم. من هم موافقم. پیشِ خودمان بماند: خوشحالم. خیلی. اما روی میز بیلیارد، کُنجِ فراموش‌شده‌ای از خانه می‌نشینم. گویی در مه‌ای غلیظ نشسته‌ام یا قدم می‌زنم. نمی‌دانم گُم شده‌ام یا پیدا؟ خوشحالم؟! ولی چه مغموم. وزنِ سرم را مابینِ دستان‌ام چفت می‌کنم. مدتی پیش برایم اتفاق عجیبی افتاد. باید تمام‌اش می‌کردم. دیگر نمی‌شد ادامه داد. با خودم کنار آمدم که بازی بود. از همان‌هایی که سرنوشت به‌ سرت درمی‌آورد. دکتر می‌گفت:«مربوط به اعصاب شماست». اما من حس‌اش کردم. خودم که می‌دانم. همه‌ی فکر و خیال‌ام شده بود او. به سادگی. چیزی که در تمام طول عمرم برایم اتفاق نیفتاده بود. رویدادی که فقط توی کتاب‌ها خوانده بودم. توی فیلم‌ها دیده بودم. ولی همه‌ی آن کارکترها مجذوب چیزی می‌شدند که می‌توانستند آن را ببینند- ولی من- وقتی به تنها دوستم گفتم که دیوانه‌ی باران شده‌ام، خندید! چند لحظه به من زُل زد،،، باز خندید! بعد انگار که ناگهان خاطرش به یادِ چیزی افتاده باشد، با جدیت به من خیره شد و گفت:«خیلی وقت است که دیوانه شده‌ای، ولی مگر می‌شود آدمی مجنون باران شود؟ اصلاً کدام باران؟! کجاست؟» گفتم:باران را که نمی‌شود دید! فقط باید حس کرد. خیس شد. صدای‌اش را شنید. جمعه‌ها می‌بارد. غروب‌های جمعه. می‌نشست‌ام توی بالکن خانه. با آتشِ سیگار و فنجان قهوه. تا ببارد. بارانی که فقط برای من می‌بارید. چون فقط من خیس می‌شدم. قطره‌های‌اش را توی فالِ فنجانم می‌ریخت. می‌نوشیدم. سیگار می‌کشیدم. کنار نرمه‌های باران با دود مرطوب سیگار حلقه ساختن شورِ تازه‌ای داشت. و من رعشه‌ی روح‌ام را. کلمات‌ام را. لرزش حرف‌های‌ام را. دار و ندارِ بغض‌های‌ام را پیش او به ودیعه گذاشتم. نم‌نم تمام جمعه‌ها‌ی‌ام پر شد. و کم‌کم شب‌های‌ام مبتلا. خلوتم. همه‌ی شب‌ها. در و دیوار خانه‌ام خیس شد. آنقدر بارید که به احترام او همه‌ی «چترهایم از یادم رفت». فراموش شد. برهنه شدم. لخت و عریان و رها. تا ببارد و ببارد. و او می بارید...تا آن روز.آن روز منحوس.آن روز کذایی. یکی گفت:«تو داری خودت را گول می‌زنی. باران سهم تو نیست». باور نمی‌کردم. نمی‌خواستم که باور کنم. حتا وقتی بوی همه‌ی کلماتِ امانت مرا آویخته از زبان دیگران شنیدم، از زبانِ این، از زبانِ آن، از زبانِ آدم‌هایی که تره برای‌شان خرد نمی‌کردم-سینه‌ا‌م می‌خواهد بترکد- اصلاً قبول...ولی ای کاش هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم که این روزها حتا آشناییِ باران هم غریبه است؛ و اعتماد به باران، سپیدیِ اعتماد را هاشور سیاه می‌زند. و ای کاش تا همیشه در این خیال می‌ماندم که هنوز بوی باران خوش‌ترینِ عطرهاست. و قطره‌هایش. روی این خاکِ ناخوش. این خاکِ-خُشکِ-هزارساله، بارقه‌ای از امید می‌شود. برای زندگی. برای جوانه‌زدنِ بذرهایش. برای بودنش...تمام‌اش کردم. یا شاید سعی می‌کُنم. جان می‌کَنم. دوستم گفت:«این‌ها مربوط به اعصاب توست». سینه‌ا‌م تیر می‌کشد. می‌خارد. می‌روم جلوی آینه تا به خودم نگاهی بیندازم. بلوزم را درمی‌آورم. سرخیِ زیر موهای سینه‌م توی چشم می‌زند. صدای تلفن حواسم را می‌پراند. دختر است. می‌خواهد مطمئن شود که فردا می‌آیم. می‌خواهد مطمئن شود که فردا کنار هم پایانِ عمر زمین را شاهدیم. و من خیالش را تخت می‌کنم. که می‌روم. درد سینه امانم را بریده. درد و خارش. به سرم می‌زند که نکند این موها دلیل خارش سینه‌ام شده. اصلاً خیال ندارم موهای سینه‌ا‌م را بزنم. یک تئوری مسخره می‌گوید: مرد با پشم و پیله‌هاش مرد است. اما این‌بار که توی آینه بخودم زل می‌زنم، روی سینه‌‌ام به اندازه‌ی یک مشت ورم کرده. و هر لحظه حجم این تورم بیشتر می‌شود. چیزی توی سینه‌‌ام وول می‌زند. روی تخت‌خواب دراز می‌کشم. وَرمِ روی سینه‌م را می‌فشارم. چشمانم را می‌بندم. خیال ندارم بخوابم. نه! من تمام این شب‌ها بیدار بوده‌ام، نیمه‌شب به صبح دوخته‌ام، ولی امشب. خلسه‌ای تمام وجودم را فرا می‌گیرد. انگار توی زمین و آسمان معلقم. و باران روی تنِ رویاهای من شلاق می‌ز‌ند، و یکباره هر دانه از قطره‌های‌اش تبدیل به ستاره‌ای می‌شوند. ستاره‌هایی که روی هم می‌سُرند و یکی می‌شوند. یک ستاره‌ی آتشینِ دنباله‌دار...چشمانم را که باز می‌کنم. تیغه‌ای از آفتاب توی اتاق افتاده. بالش‌ام سرد و خیس و تلخ است. اما اشک برای چی؟ گوشی‌ام را چک می‌کنم. دختر ده‌باری تماس گرفته. با عجله می‌خواهم آماده شوم. از جا که پا می‌شوم. زانوهای‌ام خالی می‌کند. کف اتاق می‌افتم. توجه نمی‌کنم. دوباره برمی‌خیزم. مشتی آب به صورتم می‌زنم. ته ریش دارم. تندتند صورتم را کف‌مالی می‌کنم. و با تیغ نو می‌تراشم. می‌خواهم شیک‌ترین لباس‌هایم را بپوشم. هوووم! یقه‌ی پیراهن‌ام را که ببندم مرتب می‌شوم....آخر امروز، روزِ دیگری‌ست. باید نونوار باشم. بعد از گذشتِ این همه سال می‌خواهم یکی را ببینم. روبروی آینه می‌ایستم. یقه‌ا‌م را صاف می‌کنم. انگشتانم می‌لرزد. بغضی هزار ساله را قورت ‌می‌دهم. و درست زمانی که می‌خواهم کروات‌ام را گره بزنم. روی پیراهن سفیدم لکه‌ی قرمزی شروع به پخش‌شدن می‌کند. خیسیِ لکه به پوست سینه‌ام می‌چسبد. با انگشت شست و سبابه‌ام لکه را لمس می‌کنم. خون است. از سینه‌ام خون می‌تراود. شاخه‌ی دردی از جناغ سینه‌ا‌م تا مچ پاهایم می‌دود. لکه‌ی خون پهن و پهن‌تر می‌شود. صدای تلفن توی خانه می‌پیچد. نمی‌توانم جواب بدهم. روی خودم تا می‌شوم. بعد چون ساختمانی متروکه فرو می‌ریزم. کشان‌کشان آوارم را روی زمین می‌کشم. نفسم بند آمده. عصب‌های جانم منقبض. نفس تنگ است. تلفن یک بند، ررینگ‌ررینگ‌ررینگ صدا می‌زند. نزدیکش که می‌شوم از حال می‌روم. دیگر نمی‌توانم جُنب بخورم. چشمانم را می‌بندم. این بار که پلک‌هایم را باز می‌کنم چیزی تا ساعت دوازده نمانده. ررینگ‌‌ررینگِ تلفن. لرزش انگشتانم را دورِ حلق‌اش می‌پیچم. جواب می‌دهم. دختر است. می‌خواهد بداند چرا هنوز نیامده‌ام. دکمه‌های پیراهنِ خون‌آلودم را باز می‌کنم. پوست روی وَرمِ سینه‌‌ام نازک شده.کش آمده. این مشت متورم‌تر شده. شکافی روی سرخی‌اش افتاده. می‌خواهم به دختر قضیه را توضیح بدهم. تلفن از دستم رها می‌شود. چشمانم را می‌بندم. فقط چنددقیقه به ساعت دوازده مانده. کنترل تله‌ویزیون این‌جاست-توده‌ی داخل سینه‌‌ام وول می‌خورد- دکمه‌ی روشن را می‌زنم.

همه‌ی مردم جهان آشفته‌اند. دوربین و تلسکوپ‌های مدار زمین، تنداتند تصویر ارسال می‌کنند. شبکه‌های ماهواره‌ای لحظه‌به‌لحظه نزدیک شدن چیزی را به کره‌ی زمین گزارش می‌کنند. همه‌ی انسان‌ها به‌ آیین خود دعا می‌خوانند. نماز می‌گزارند. ضجه می‌زنند. زاری می‌کنند. بیت‌المقدس. اورشلیم. مکه. تبت. مشهد. واتیکان. تمام رئیس‌جمهورهای دنیا مردم‌شان را دلداری می‌دهند. دانشمندان، پریشان به مانیتورهاشان خیره مانده‌اند. چین. روس‌. ژرمن‌ها‌. آمریکایی‌ها. نیروهای نظامی در آماده باش کامل به سر می‌برند. بالاترین مقام‌های ارتشی توی اتاق‌های فکر، مضطرب قدم می‌زنند. فلاسفه وامانده سیگار می‌کشند. نفیرِ تیزپرواز ده‌ها اسکادران هواپیمای جنگی در دلِ آسمان. اف-22. سوخوهای فلانکر روس. عقاب‌های اف-15. ساب گریپن‌های سوئدی. خلبانان دستور شلیک راکت‌های اتمی دارند. ستاره از جو زمین می‌گذرد. تبدیل به طبقِ آتشینِ عظیمی شده. گلوله‌ای آتشین. ستاره‌ی دنباله‌دار. به سرعت نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. پوست سینه‌‌ام در حال جِر خوردن است. نزدیک و نزدیک‌تر. صدای تلفن. یک بند. قطع نمی‌شود. شیشه‌ها می‌لرزند. غبارِ خاکستری به پنجره‌های خانه ‌پاشیده می‌شود. می‌کوبد. می‌شکند. گرد و خاک. گردباد. آسمان می‌غرد. صیحه می‌کشد. ابرها تکه‌تکه می‌شوند. زمین زیرپایم می‌لرزد. این پایان زمین است-پایان فلسفه‌ی زمین-پایان سلسله‌ی انسان- تصاویر تلویزیون کج و معوج می‌شوند. توی سرم صدای امواج رادیویی می‌پیچد. پرتوهای رادیواکتیویته به نهایتِ درجه رسیده‌اند. صدای آژیر نیروگاه‌های هسته‌ای. حالا آن‌سوی شیشه‌ی شکسته‌ی اتاق، نوری عظیم می‌بینم که سینه‌ی آسمان را می‌شکافد. برقش چشمانِ مبهوتم را می‌زند. ستاره‌ی دنباله‌دار. بوی گوگرد. بوی اثیری‌یِ آتش. تا بحال چنین آتشی ندیده‌ام. چیزی تا اصابتش به زمین نمانده. طوفان کمر همه‌ی درختان چنار را می‌خمد. می‌شکند. جیغ جیغ جیغ جیغ جیغِ مردم توی کوچه و خیابان‌ها می‌پیچد. و هرلحظه فریاد می‌شود. دهان‌ها گشاده مانده.‌ دستان‌شان را سایه‌بان چشمان‌شان کرده‌اند. مسحور و تسلیم به آسمان نگاه می‌کنند و کودکان گریه. به سینه‌ی مادران‌شان چنگ می‌زنند. و انگشتانِ اشاره‌ی مادران‌ رو به آسمان می‌لرزد. چیزی تا برخورد ستاره به زمین نمانده. انگشت شست خلبانان روی دکمه‌ی قرمز شلیک راکت قفل شده. افسوسِ آخرین نگاه به عکس کودکان‌شان. بشقابِ رادارِ گنبدهای موشکی می‌چرخد. جهت نوک موشک‌های اتمی مدام تغییر می‌کند. موشک‌های لیزری. حرارتی. تا لحظه آخر اجازه‌ی شلیک ندارند. پوست سینه‌‌ام جِر می‌خورد. پاره می‌شود-و ستاره با سرعت حیرت‌آوری از مجاورتِ زمین رد می‌شود-جریان هوای داغی توی کره زمین راه می‌افتد. جنگل‌ها در آستانه‌ی سوختند. حیوانات مثال اهالی کشتی نوح از جنگل‌ها بیرون می‌زنند. امواج اقیانوس‌ها به بلندی چندصد متر می‌رسد. ولی تصاویر ماهواره‌ای...خبرنگاران فریاد می‌زنند. مجریان تلویزیونی هیجان‌زده با زبان‌های مختلف گزارش رد شدن ستاره از کنار زمین را می‌دهند. دور شدنش را. مردم هلهله می‌کنند. ستاره دنباله‌دار به سرعت در دلِ کائنات کوچک و کوچک‌تر می‌شود. غریو شادیِ نسل آدمی. سرودهای ملی نواخته می‌شود. نظامیان روبه پرچمِ کشورهای‌شان سلام نظامی می‌دهند. ملوانان روی عرشه‌ی ناوهای جنگی خود منظم می‌ایستند. فرمانده‌هان سان می‌بینند...

 دولادولا برمی‌خیزم و دست به دیوار، خودم را به آشپزخانه می‌کشانم. اینجا هوا تازه‌تر است. ناگه شکاف سینه‌‌ام بیشتر می‌شود. یکباره دهان باز می‌کند و چیزی از لای شکاف سینه‌‌ام بیرون می‌پرد. متولد می‌شود. روی کف آشپزخانه می‌افتد. بالا و پایین می‌پرد. مقابل چشمانم. یک ماهی سرخ رنگ!...یک ماهی سرخ از سینه‌ا‌م بیرون پریده است و حالا جلوی چشمان‌ام خم‌ و ‌راست می‌شود و بالا و پایین می‌پرد. انگشتان هر دودستم را لای شکاف سینه‌م می‌گذارم. بازش می‌کنم. خیره می‌مانم به سرخی‌یِ‌ سینه‌ام، جناغِ شکسته‌ام. داخلِ سینه‌ام، به اندازه‌ی یک مشت خالی شده. ماهی هر طرف که می‌افتد همان‌جا شَتکی از خون بجا می‌ماند. پنجه‌ها‌ی لرزانِ دستان‌‌ام را زیرش می‌برم. بهم می‌چسبانم. شکلی شبیه قنوت. لب‌های ماهی توی کف دستانم، التماس هوا را باز و بسته می‌کند- نفس‌های آخر- زیر شیر آب تن‌اش را می‌شویم. و سپس توی یک تُنگِ آب می‌اندازم‌اش. چندلحظه‌ای تکان نمی‌خورد. ولی یکباره جان تازه‌ای می‌گیرد. توی تُنگ می‌چرخد و می‌چرخد. صدای تلفن. پاسخ می‌دهم. دختر است. از شوق صدای‌اش می‌لرزد. هق‌هق‌کنان می‌گوید:«گمشده‌ای داشته که امروز او را در این ازدحام یافته. توی همین شلوغی‌ها». توپ‌های بیلیارد...

تنگ ماهی را برمی‌دارم. آب لب‌پر می‌زند و دستانم خیس می‌شود. توی بالکن می‌نشینم و آن را بر میزِ جلوی روی‌ام می‌گذارم. به تقویم تلفن همراه‌ام خیره می‌شوم، و سپس چشم می‌دوزم به چشمانِ ماهی. و بعد نگاهم شناور در فضاست؛ غروب بر گستره زمین در حال ماسیدن است، از ‌حوالیِ این‌جا، تا آن دوردورها. تا افق. تا آن دوردست‌ها که ردی از گذرِ جسمی آتشین بر سینه‌ی شب خالکوبی شده. همه‌جا ساکت و صامت است. پیشانی‌ام را روی ساعدهای‌ام می‌گذارم. چشمانم را می‌بندم. همه‌ی مردم جهان امروز را بخاطر خواهند سپرد؛ و هزاران بار داستان امروز را برای هم تعریف خواهند کرد. مورخین خواهند نوشت. و هزاران سال دانشمندان درباره‌ی امکانِ برخورد این ستاره، تئوری و نظریه‌های علمی خواهند داد و نظامیان و منجمان رصد می‌کنند و کارگردانان و نویسندگان از روی آن هزاران فیلم‌ و روایت‌ خلق خواهند کرد. ولی هیچ‌وقت، هیچ‌کدام‌شان نخواهند فهمید که هزاران سال پیش در همین روز، قلب یک مرد، تبدیل به ماهی سرخی شد که در تنگ‌اش به یادِ حادثه‌ی باران باقی ماند. به یادِ یک ستاره‌ی دنباله‌دار. آخر، جمعه‌ روزی‌ست.

 

 

نوشته: پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

درباره‌ی رمانِ «نادیا» نوشته مرشد مکتب سوررئالیسم «آندره برتون»  اینجا بخوانید

این داستان پیش‌تر اینجا «داستانک» سایت نویسندگان معاصر منتشر شده


برچسب ها: داستان کوتاه خارش پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ، داستان کوتاه خارش ، داستانی درباره خارش ، داستان کوتاه سوررئال ، داستان سوررئال خارش ،

سه شنبه 24 اسفند 1395

«تولّد داریم، متولّد نداریم!»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،



«تولّد داریم، متولّد نداریم!»


هیچ‌وقت، هیچ‌زمان روزِ تولّدِ هیچ‌‌کس به خاطرم نماند. نه این‌که تعمدی در کار باشد یا بخواهم یک‌جور ژست مردانه بگیرم، نه! بیشتر شبیه یک رازِ ناشناخته بود که با وجودِ همه‌ی تلاش‌هایم هیچ‌گاه به حکمت آن پی نبردم. ممکن بود چندین سال با یک زن زندگی کنم ولی این‌که روزِ تولّدش به خاطرم بماند و آن روز با یک شاخه‌ گل ولبخندزنان داخل خانه شوم، هرگز. با وجودی ‌که اغلب بعد از دعواهای مفصل بر سرِ این ماجرایِ مزمن، هر کاری که لازم بود انجام می‌دادم تا صدا و رنگِ این روز برای او خاص و دلپذیر باشد، اما زیاد فایده‌ای نداشت. زن‌ها این مسائل را خیلی جدی می‌گیرند...


برچسب ها: داستان کوتاه پیام رنجبران ، تولد داریم متولد نداریم ، داستان کوتاه رمانتیک ، داستان کوتاه عاشقانه ، نویسندگان معاصر و جوان ،

چهارشنبه 18 اسفند 1395

«زن بر نقد» یا «دیالکتیکِ احساسات یک منتقد»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،




...از سالنِ تاریک که برای پذیرایی به لابی درآمدیم، تو بی‌معطلی رفتی سراغ کارگردانِ جوان فیلم و سوأل پیچ‌اش کردی، خنده‌های ابریشمی‌ات را روی صورت او می‌ریختی...مدام حین حرف زدن...امتدادِ گیسوانِ طلایی‌ات...‌‌انگشتان بلندِ اشرافی‌ات...آن استیلِ ایستادن‌ات...به او می‌گفتی: «عالی‌ست، شما عالی هستید». نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم او هم با نگاه‌اش همین را به تو می‌گفت...





پیام رنجبران


برچسب ها: داستان کوتاه سایت داستانک ، «زن بر نقد» یا «دیالکتیک احساسات یک منتقد» ، سایت داستان کوتاه نویسی ، سایت نویسندگی نقد ، جهت اطلاع نویسندگان جوان ، سایت داستانک نویسندگی نقد ، پیام رنجبران داستان کوتاه ،

چهارشنبه 19 خرداد 1395

دل‌نوشته‌ای برای نیچه!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،


اَبَرهستن!

دستان‌ام پلاسیده و صورت‌ام شکسته و قامتِ ذهن‌ام وامانده و خموده‌تر از سلام دوباره‌ای به روی خورشید. "اینک" دستان‌ام را با دستانِ تو معاوضه می‌کنم. صورت‌ام را برمی‌کشم و باژگونه‌ترین چهره بخود میگیرم...کلمات‌ام را که روی میزِ "دانستگی‌های" اتاق‌ام ریخته، جارو می‌زنم، جمع می‌کنم و توی سطل زباله می‌ریزم. خویشتن را از گذشته‌ها می‌زدایم. عقایدم را به آتش می‌کشم. و اینک منم تازه‌ترین مردی که متولد شده؛ خودآیین مردی که بازهم تولدی دیگر را در حضور به انتظار می‌نشیند. زایشی در اَبَر لحظه‌های این صبح یا شاید نیمه شب: بودنی در ژرفنای هستن!

 

برای فردریش نیچه

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: ابر مرد نیچه ، داستان کوتاه فردریش نیچه ، ابرهستن بودن در لحظه ، دلنوشت برای نیچه ، درددل با نیچه ، در کنار نیچه ، لحظه مراقبه نیچه ،

جمعه 31 اردیبهشت 1395

داستان‌های کوتاه من: «عقل سرخ»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،


«عقل سرخ» 

همیشه انگشتان‌ام پیش از گرفتن این شماره می‌لرزد:« ...091270». آن‌سوی خط زنی می‌گوید:« تلفن مورد نظر اشغال است».پوه ه ه..نفسی تازه می‌کنم تا گوشی را توی جیبم بگذارم. لابلای سرفه‌های‌ام از چاقیدن سیگار یکباره از دیدن راه رفتن «او» شوکه می‌شوم! بدون لنگیدن! سُر و مُر و گنده! شَق و رق. انگار نه انگار که با نقصی مادرزاد به دنیا آمده؛ مرضی ژنتیکی که استخوان‌های پایش را کج و کوله در هم پیچانده بود. روی نیمکتِ چنارستانِ موزه‌ی سینما خستگیِ تنم را رها می‌کنم. عصرهای دلتنگی آنقدر اینجا می‌نشینم تا همه‌ی چراغ‌های خیابان روشن شوند. گاهی تا خلوت شدن شهر. تا نیمه‌شب. و می‌ترسم دیگر چیزی برای دوست داشتن پیدا نکنم. نگاه‌اش روی من می‌پرد! لبخند زنان سمتم می‌آید و بازوانش را از هر دو طرف باز کرده تا فرم پریدن بگیرد. شکل یک صلیب. می‌گوید:« آدمها از چیزی که نتونن درکش کنند وحشت دارند». گویی از گشاد شدن مردمک چشمانم به این نتیجه رسیده. می‌گویم :« چطور ممکنه ؟!». می‌داند حوصله‌ی بحث و شرح و تفصیل ندارم. می‌داند که باید یک راست برود سر اصل مطلب. یک خط از آخر بگوید و خلاص. انگشتانش را توی جیب شلوارش فرو برده تا بگوید :« یک کلبه‌ی چوبی!...اطراف یه روستا...یه شب اونجا خوابیدم وقتی که صبح بیدار شدم استخوونام صاف شده بود». تای ابروهایم جوری اخم می‌شود که نگفته پاسخ می‌دهد:« باید ایمان داشته باشی...اون کلبه آرزوهاتو برآورده می کنه...همشون رو...تو چه آرزویی داری؟». پقی می‌زنم زیرخنده. دلگیر، آدرس کلبه را می‌نویسد روی یک تکه کاغذ! و توی جیب کتم می‌چپاند. حین رفتن می‌گوید:«ببین پدرام...اگه ایمان نداری  نرو اونجا...خیلی ها رفتند ولی هیچ وقت برنگشتند!...از ما گفتن رفیق». غروب با برگ های پاییزیِ کف زمین لاس می‌زند تا «او» در تاریکیِ چسبناکِ مابین چنارهای موزه قدم زنان محو شود.

روی کاناپه ی خانه دراز کشیده‌ام. کف پاهایم را چسبانده‌ام به نارنجیِ شعله‌های هیزم سوز هال تا از سوزش التهاب آن خیالم از وجودم راحت باشد. از بودنم. به تکه کاغذ «او» خیره مانده‌ام. تلفنم را برمیدارم.شماره‌ای می‌گیرم. فریدون را. قبل از اینکه بگوید:الوو...همه‌ی حرفهایش را از بَرم.با این حال صبر می‌کنم تا بشنوم. چندسالی‌ست که تنهاست. چندماهی‌ست که از او بی خبرم. فیزیک خوانده بود. بعد هم پزشکی. می‌گفت برای اینکه خودت بمانی با خودت نخست هر چه را که فرمول ندارد بگذار کنار. هر چه را که تیغ جراحی برای تشریح‌اش گُه گیجه بگیرد بگذار کنار. بعد هم که ناگهان بسرش زد و خانه‌نشین شد.گویا یک نیمه شب در بیمارستان چیزی دیده بود که نباید می‌دیده. یکی از بیماران تصادفیش پس از فوت! توی راهروهای بیمارستان جلویش را گرفته بود تا از او یک نخ سیگار قرض بگیرد. یارو پنجه‌ی یک دستش را زیر روده‌های آویزان شکم‌اش گرفته با دست دیگر سیگار دود می‌کرده...دیگر از باقی آن شب که چه بسرش رفته بی‌خبرم. یک روز گفت:« یه چیزی که نمی‌دونم چیه هیچ وقت سر جای خودش نیست!...یه مشکلی وجود داره». من گفتم :«همیشه یه مشکلی وجود داره...یه حرف تازه بزن». و خانه نشین شد. از آن‌سوی خط طنینِ گرمِ صدای‌اش می‌گوید :« یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا... چه عجب یادی از ما کردی؟!». می‌گویم :« یه خراب شده‌ای هست که...یه کلبه‌ای...اطراف یه روستا...». هنوز کلام منعقد نشده... تماس را قطع می کند.لامذهب امان نداد حرف بزنم. کلمات در دهان‌ام ماسیده، اما چندتایی از آن قلمبه‌سلمبه‌های وزین و رکیک‌اش جدا می‌کنم تا با یک پیامک هست و نیستِ ذهن‌اش را مزین کنم. و برایش می‌فرستم...

انگشتم را بر مکان تقریبی کلبه روی نقشه می‌گذارم.نقطه‌ای در دلِ کوه‌های شمال. چارپا هم برای رفتن این مسیر به «هِنُ هِن» می‌افتد ما که چندسالی‌ست یک پای‌مان سیگار است. با کامبوزیا تماس می‌گیرم. کوهنوردی می‌داند. یکی دوسالی‌ست به ایران برگشته: بقول خودش از کوچه پس کوچه‌های بِرادوی. آنور تهیه‌کنندگی تیاتر خوانده، اینور انیمیشن می‌سازد با پیام اخلاقی نیکی به پدر و مادر...بچگی‌اش در خانه‌ی پدری گذشته که وِرژنهای متفاوت فرادرمانگر و شمن و مبلغین مذهبی رفت و آمد داشته‌اند. تا اینکه یکی از آنها پیشگویی می‌کند که او مادرش را از دست خواهد. چندی بعد مادرش با همان پیشگو فرار می‌کند! سیاهپوستی روشن‌بین بوده از طرفداران دُن خوآن. بقول خودش از اینها که با - اِل اس دی - شعبده‌بازی می‌کنند تا رسیدن به رهایی ذهن. نیروانا. تا تابیدن انوار الهی به تاریکی‌های وجود...هنوز حرفم را تمام نکرده‌ام. با گویش لهجه‌دارش می‌گوید :« no...no...no...پِدی من نیستم!!». می گویم :« زهر مار و پدی!!..پدرام...افتاد؟!...تجهیزات کوهنوردیتو برام بفرست». می‌گوید :«ببینم پدی...آیا اگه من...از دیدن یا شنیدن معجزات یا ایمان آدمها هیچ حسی بهم دست نده!...به نظرت این یعنی من آدم روشنفکریم؟!... یه ماتریالیسم؟». می‌گویم: « نه...این یعنی تو یه گاوی».

با صدای آزاردهنده‌ی زنگ واحد، خلال دندانی بین اوراق کتاب روی میزم گذاشته، بلند می‌شوم. پشت در، ابتدا یک کوله‌ی کوهنوردی می‌بینم بعد لبخند شیطنت‌آمیز روژان را. بدون تعارف داخلِ اتاق  می‌شود و می‌گوید :« کِی قراره حرکت کنیم؟!». هاج و واج می‌گویم:« با کفش تو خونه‌ی من نیا». کوله را روی مبل می‌اندازد و انگشتانش اوراق کتاب را باز می‌کند و با آن صدای انصافاً گرمش می‌خواند:« در یکی از شبها هرمس برابر آفتابی که در هیکل نور بود بایستاد و نماز گذارد و چون سپیده‌ی صبح دمید سرزمینی بدید که همچنان تاریک و ظلمانی است و چنان دریافت که خشم و غضب الهی آن سرزمین را فرا گرفته است پس به خدای پناه برد و فریاد زد : ای پدر از همسایگان بد نجاتم ده. پس ندا بیامد که دست خود به طناب شعاع نور بیاویز...».با تمسخر قهقهه‌ای می‌زند. پالتویش را در می‌آورد. روی کاناپه ولو می‌شود. و گیسوان مجعد و نرمش که عطرش توی اتاق‌های خانه‌ام جولان می‌دهد. می‌گویم:« ای پدر از همسایگان بد نجاتم ده...اینجا چه غلطی می کنی؟!». دمغ می‌شود. یک نخ سیگار بین لبان سرخ‌اش می‌گذارد:« کامبوزیا گفت داری میری سفر...».با گوشه‌ی ابرویش به کوله پشتی اشاره می‌کند که یعنی این را آورده‌ام، و ادامه می‌دهد:«واقعاً این کلبه آرزوها رو برآورده می‌کنه؟!...خسته‌ام پدرام...خیلی خسته...».چندسال دلم لای دندانه‌های «سین» گفتن‌اش گیر می‌کرد. بوی قهوه‌ی سوخته توی خانه می‌پیچد. به آشپزخانه می‌دوم. حوصله‌ی قهوه جوش سر رفته از بی‌حواسی من. زیرش را خاموش می‌کنم و از همانجا بلند بلند می‌گویم:« باز کی قالت گذاشته؟!...یعنی کدوماشون؟...الان با چند نفر همزمان رفیقی؟...با احتساب تلگرام و اینستاگرام...من با تو تا سرکوچه هم نمیام». به اُپن آشپزخانه تکیه داده. دود سیگارش را توی صورتم فوت می‌کند:«تو یه احمقی...یه آدم نفرت انگیز...همیشه بودی...هیچ وقت منو نفهمیدی...چه حالا...چه اونوقتها که منو ول کردی رفتی دنبال پیدا کردنِ مثلاً معشوقه‌ی حقیقی ..تو آیینه بخودت نگاه کردی؟!...تو سی و سه سالگی پیر شدی...چندروز یکبار می‌خوابی؟...موهات سفید شده...حالا چی؟!...اصلاً مگه آرزویی داری که میخوای بری به اون کلبه؟...معشوقه‌ی تو چی؟!...قالت گذاشت نه؟!». خیره نگاهش می‌کنم.حدس می‌زنم چشمانم سرخ شده. دلم می‌خواهد فریاد بزنم! کدام معشوقه؟! کدام پیدای ناپیدا؟! کجاست؟! چندبار بگویم کجایی؟ این همه ضجه. چقدر هق‌هق‌کنان بگویم:پس کجایی!؟چقدر بنویسم جوانیم را آن‌طوری پشت میله‌های زندان جا گذاشتم به جرم فریاد. باقی‌اش را در سفر.در طول جاده‌ها. رفتن و رفتن و رفتن. چقدر بگویم جای نیامدن باران! آوارگی و خانه بدوشی می‌بارید روی خطِ جاده‌ها. شهرها. کشورها. نبودی که نبودی. حتا دریغ از یک پژواک صدا. حتا انعکاس صدای خودم. دلم. آهای با توام!؟ اگر هستی نشانی بده!...تا سینه‌خیز بیایم. شفایم بده. شفا. می‌شنوی؟! چقدر گفتم نشانِ تو شفای من است ! خسته‌ام.نه نه! کافی‌ست. دیگر خستگی را خسته‌ام از این همه اوهام و خیال.از این نقاب و حجاب. از این نمی‌دانم‌های هبوط یا صعود؟ از این هذیان‌های بی‌وقفه. از این شک و شرکی که خوره‌ی جانم شده. دلم لک زده برای بستن یک قد قامتِ بی‌تردید. خسته‌ام...می شنوی؟! از دستت خسته‌ام ای مقصودِ بی‌مقصد.این همه سکوت برای چیست؟!چندسال؟! دیگر دلم می‌خواهد سرم را روی شانه‌ی یک نفر بنهم. یک دوست. یک یار. یک عشق. تا صدای ضربانِ قلب او سجده‌گاهم شود. بریده‌ام در این تنفسِ تنهایی مچاله در زره داوودی. می‌خواهم روی طنین نفسهای او یک دلِ سیر زار زار...نه! حالا یک فنجان قهوه و یک سیگار، می‌خواهم تو را با این‌ها تاخت بزنم....ولی بجز این هیچ نمی‌گویم:« آرزو!؟...فقط یکی!...دلم میخواد گریه کنم...چندساله نتونستم گریه کنم...این دیگه سفرِ آخره روژان». مدتی پیش خواب عجیبی دیدم. بیست و شش سال پیش را.کودکیم را. روی قایقِ شکسته‌ای وا مانده بودم بر طوفانِ یک دریای سرخ. یکباره هوا تاریک شد. ظلماتِ عدم. و من ناخنهایم را با هراس بر دیوار این خلسه‌ی سیمانی می‌سابیدم. از هراسِ یک وحشت. ترسی ماورایی. با صداهای غیرانسانی فریاد می‌زدم؛ تا غرق شدم. من در هفت سالگی غرق شدم.از خواب که پریدم از زیر ناخن‌های شکسته‌ام خون می‌آمد. غلیظ و سیاه...« فریدون هم میاد!»: روژان بعد از گفتن این لابه‌لای خنده‌اش می‌گوید:« اون دیگه واسه چی!؟..مگه نمی‌گفت من هر چی رو که بخوام درونم پیدا می‌کنم نه بیرون!...راستی!...من دوربینمو آوردم...میخوام یه فیلم کوتاه از سفرمون بگیرم..یه مستند».قبل از اینکه پشت میز بنشینم تا ادامه‌ی کتاب را بخوانم، نگاهم را از شهلای چشمانش می‌دزدم و می‌گویم:«ظهر حرکت می کنم!...میخوام شب به کلبه برسم». عطرِ گیسوانِ روژان همراه‌اش به آن یکی اتاق  می‌رود. در صفحه‌ی دیگر کتاب، کاغذی تا خورده را باز می‌کنم.دست خطی است از «او» که نوشته‌:«چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما...». نه! دیگر نیستم. دیگر طاقت این جمله ها را ندارم. با عصبانیت کتاب را از پنجره‌ی نیمه بازِ اتاق توی حیاط پرت می‌کنم. بین زمین و آسمان ورق ورق می‌شود تا باد همه‌ی برگه‌هایش را با خود ببرد و ببرد و ببرد تا روی آب استخر. پخش و پلا. خیس و سنگین. غرق می‌شوند...

آن طرفِ برف پاکن،تاریکی یک شب زمستانی روی جاده های پیچ در پیچ کوهستانی با نور چراغهای اتومبیل سوراخ می‌شود زیر کوبیدن دانه‌های درشت باران به شیشه‌های سرد. خیلی سرد. فریدون همانطور که رانندگی می‌کند چشمانش انگار به چیزی مجهول و نامعلوم در ذهن‌اش خیره مانده، هر بار که نگاه‌اش می‌کنم،گویی می‌خواهد همان چیز را پنهان کند، با کف دستش روی زانویم می‌کوبد و با ریزلبخندی می‌خواند:«این تن اگر کم تَندی راه دلم کم زَندی / راه شدی تا نَبُدی این همه گفتار مرا». روژان روی صندلی عقب از ابتدای جاده با دوربینش که روشن نمی شود درگیر است.به گوشه ای پرتش می کند:« لعنتی!...معلوم نیست چه مرگشه!».هر چقدر جلوتر می رویم. جاده باریک و باریک تر و نور کمتر می شود.تاریک و تاریک تر.دیگر نه هیچ ماشینی از روبرو می آید. نه در سیاهیِ آیینه خبری است. روبه فریدون می‌گویم:«یادته چارسال پیش چی می‌گفتی؟!...تازه از زندان آزاد شده بودم...همه چی نابود شده بود...زد بسرم که سفر کنم و تو گفتی: (اینجا تازه اول راهه.تو تازه شروع شدی.آغاز سفر.ولی این سفر سفره آخره پدارم.یا تا تهش بیا.یا همین الان برگرد)...چار ساله به این فکر می‌کنم که من دارم میام!؟...یا دارم برمی گردم!؟...میدونی رفیق!...تو این زندگی هیچ کس هیچی به من یاد نداد...من همیشه خودم بودم با خودم!...تاوان این غرور و سردرگمی رو هم با رگ‌هام دادم...با  جوونیم...پشیمون نیستم...هیچ وقت نبودم...ولی برای بار اول یه چیزی میخوام ازت...حالا جوابمو بده...اینجا کجاست؟!». روی گام‌های یک موسیقی ناشنوده. ریتمِ یک آوای محو. یک نجوای خاموش که از منبعی نامعلوم ساطع می‌شود سرش را آهسته آهسته تکان می دهد.چیزی نمی‌گوید. ساکت است. دیگر از غوطه‌وری سکوت هم منزجر شده‌ام. سرم را روی بخار و تکان‌های شیشه‌ی پنجره‌ی ماشین می‌گذارم. به انگشتانم «هاااااا» می‌کنم تا با مبایلم، شماره را  بگیرم.صدای زنی آن‌سوی خط می‌گوید:«شماره ی مورد نظر اشغال است».

کنار شب،از اتومبیل پیاده می‌شویم. ذرات ریز بخار،سیّالی شبیه یک مه تا روی زمین، تا روی سینه‌هایمان پایین آمده آنقدر که کورمال کورمال دستان یکدیگر را می‌گیریم و با زردیِ ابلهانه‌ی نورِ چراغ قوه ای که در کوله داریم از لابه‌لای چیزی شبیه درختانِ جنگل طوبا مسیر را سوی کلبه پیدا می‌کنیم. چون حلقه‌های زنجیریم و انگار برهنه‌ایم و هر چه جلوتر می‌رویم، برهنه تر می شویم و زنجیری‌تر.سر و صورت‌مان به شاخه‌ها گیر می‌کند. می‌خراشد. همه‌ی هندسه ی اندام ما. و از درز زخم‌ها گرمای یک خون بر پوست‌مان سرازیر می‌شود. نوک تیز شاخه‌ی شکسته‌ای، جای یک زخم کهنه را بر جناغ سینه‌ام نشانه می‌رود. یکبار پای فریدون می‌لغزد یکبار من! یا چیزی زیر پای روژان خالی می‌شود که با جیغش مچ دستش را پنجه‌ام محکم‌تر می‌فشارد....کلبه! در این ظلمت می‌درخشد. نفس نفس می‌زنیم. هربار که دستان‌مان را دراز می‌کنیم تا به آستانش چنگ بزنیم کلبه دور می‌شود. چنگ می‌اندازیم. دورتر می‌شود. چنگ می‌اندازیم. فاصله می‌گیرد. عقب‌تر می‌رود و می‌چرخد. حولِ محورِ این تمنا، این خواهش، این التماس، این گردشِ دوّار: می‌گردیم و می‌چرخد. می‌گردیم و می‌چرخد. روژان مویه‌کنان ریز‌ریز در خودش می‌گرید. فریاد فریدون هوای فشرده‌ی اطراف‌مان را می‌درد:« نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی/ سینه‌ی مشروح تویی، بر در اسرار مرا». و کلبه بی‌تفاوت آنقدر می‌چرخد تا قوزک پاهایم خالی کند. مرا دیگر نای چرخیدن نیست. چیزی درونم فرو می‌ریزد. خُرد می‌شود. تکه‌تکه. حجمی می‌شکند. نعره‌ای شبیه ناله‌های یک درخت زیر ضربه‌های تبر. مقابل کلبه زانو می‌زنم. نمی‌دانم چیست؟!!نمی‌دانم از کجاست؟!! این صدایِ نفیر! این صدای نقاره‌ها، این صدای هلهله‌ای که زمین اینجا را به آسمان‌ها می‌دوزد. اما تو گویی سور و سوگِ عزاست. رگ‌های گردن فریدون ورم کرده:«قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی...بیش میازار مرا...بیش میازار مرا». انگار زمان می‌ایستد. کلبه ابتدا چون فِرِم یک عکس ثابت می‌ماند. دیگر نمی‌چرخد. و سپس جلو می‌آید و می‌آید.گویی موج می‌زند و موج می‌زند.بوی دریا برخاسته. صدای امواج. نزدیک و نزدیک و نزدیک‌تر. تا اینجا...فقط اکنون! می‌توان از پشت قاب پنجره‌های شیشه‌ای، درون کلبه را یک نظر دید...به خاشاک زمین چنگ می‌اندازم. با تکه چوب زنده‌ای خطی دور «خودم» می‌کشم! «دایره ای» دور خودم می‌کشم و در مرکز این دایره روی زانوانم می‌نشینم تا قطره‌های اشک روژان بر پله‌های کلبه بریزد و پنجه‌ی دستان فریدون بر ستون کلبه تکیه و پیشانیش بر آن قرار بگیرد. به یکدیگر خیره می‌شویم. به صورت‌های سرخ‌مان. هیچ کدام «دهان» نداریم. انگشتانم دور گوشی مبایلم می‌پیچد تا شماره را بگیرم:« ...091270».این بار از آن‌سوی خط صدای گرفته‌ی خود را می‌شنوم. صدای خش‌دار خودِ خودم را که می‌گوید:«پدرام...این سفر سفره آخرِ...طاقت بیار».بغضی هزارساله به گلویم چنگ می‌اندازد. می‌خواهم...

 

پیام رنجبران - 10 / آذر/ 94.طهران


برچسب ها: داستان کوتاه عقل سرخ ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، داستانک ، عقل سرخ پیام رنجبران ، نشانه های عقل سرخ ، نگاهی به استاکر ،

چهارشنبه 19 اسفند 1394

داستان کوتاه : «سیم آخر»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان های کوتاهِ من ،

                                
«سیم آخر»

 زنی تار به دست یک بند انگشت بالای نوک سینه ی سمت چپم در تاریکی مرده ی گوشه اتاق ساز می زند!...

این وقت سال سردی هوا گذر هیچ کس را برای دیدن ناخواسته ی مردی که تنهایی اش را در کلبه ای جنگلی می شمارد، گم نمی کند. در عمق شکاف دو کوه که پاهایشان را در صورت خاکستری رودخانه ای می شورند که بی توجه به لُختی درختان اَفرای اطرافش راه می رود. با شنیدن صدای تار نوک انگشتان متعجبم لای در کلبه را آنقدر باز می کند تا ابرهای کبودی را ببینم که خود را در کنار صبح به انبوه سروهای دامنه ی کوههای آنسوی رودخانه می مالند. پنداری حجمی به رنگ سایه روی زمان خیمه زده! پوسیده پله های چوبی ایوان کلبه را رو به پایین جیر جیر می شمارم. پنجه های ضرباهنگ تار لابلای صدای گذر آرام رودخانه می لولد و به سردی هوای روی آن چنگی می زند و سپس آنرا میاورد بر صورتم می پاشد تا به سمت شناوری قایقی برگردم که امتدا خمیده ی طناب بسته شده به آن همیشه به تنه ی درختی خشکیده رسیده! و این بار کنارش روی کمر قوز کرده ی یک تخته سنگ زنی برهنه نشسته! که سیاهِ گیسوانش نازکی شانه ها تا سفیدی کفلهایش را پوشانده و انگشتانش بر سیمهای تار چه خوش آهنگ می لغزند، روی خِش خِش برگها خود را به روبرویش که می رسانم آب دهانم می خشکد و یکباره دکمه های بلوز کلفت بافتنیم را باز می کنم تا به خالکوبی روی سینه ام مات بمانم. صورتش را بالا می آورد، شانه های عسلیش را جمع می کند و می گوید: «سردمه!» صدای آن را از بهم خوردن دندانهایش می شنوم: «بیا از اینجا بریم اونور» اشاره ی انگشت بلندش به آنسوی رودخانه است. گره های درشتِ توسی بلوز بافتنی ام را که روی شانه هایش می پیچانم! مطمئن می شوم وقتی خواب بوده ام او تار را برداشته و از اتاق خالکوبی روی سینه ام بیرون پریده و حالا روبرویم نشسته! روی سینه ام فقط طرحی سرخ از اتاق دانشجوی ام بجا مانده...

«من دیگه نمیخوام اینجا بمونم! نمیخوام»

جیغ زنان این را می گوید، موهایش لابلای انگشتانش چنگ می زند و در طول اتاق دانشجوی ام بالا و پایین می رود. ته استکان چای که پر از زردی بدبوی مانده بر فیلترهاس، آتش سیگارم را خفه کرده...و سپس لَوندی قامت کشیده ی او را ورانداز می کنم. از اولین بار آشنایی که با کشیدن طرحی از او حین نواختن تار بر بوم نقاشیم موافقت کرد چند ماهی می گذرد. در سلف دانشگاه با لبخندی رشادت ردیف دندانهای سفیدش را به رخم کشید و من گفتم: «حالا خالکوبی!»...نخستین بار که تکه تکه لباسهای سرمه ای و سفیدش را یکی یکی درآوردم گونه هایش رنگی انداخت که خماری هفت ساله ی شرابم مست شد! تا سوزن و مرکب را مقابل آیینه کنار یکدیگر نشاندم، او هم ذره بینِ عتیقه ای بغل دستشان. «منو گم نکن!» این را که گفت حلقه های قرمزی دور سیاهی مردمک چشمان درشتش بود! تلالو سیاه چشمانش. بر لبه ی تختخواب ساز در آغوشش آرمید. مجعد گیسوان رها روی خمیدگی گردنش در هوا با صدای هر زخمه اش بر سیمهای ساز تاب خورد و لبهای تار از دو میوه ی رسیده ی سینه هایش قطره های ترانه را مکید. حالا او بود، من و آیینه! نگاهم مدام مابین هندسه ی اندامش تا صورت آیینه که ذره بین را میان آن و سینه ام گرفتم پرید! سوزن نقش او را با مرکب سرخ زیر پوستم دوخت. هر شب همان خطها که اندازه می زدم ورم می کرد و شاخه ی دردش درون جناغ سینه ام وول می خورد و با ریختن اشک چشمان او بر آنها می سوخت،آخر گونه اش را هر شب و هرشب و هرشب روی صدای ضربان قلبم می گذاشت تا بگوید:« مثل زخمه های تار می مونه...». او در دانشگاه موسیقی می خواند و من نقاشی! زنجیرِ جنونِ موسیقیش را با مضراب میدرید و شیدایی من، اختلاط رنگها را بر بوم می پاشید! شاید هر دو به بیراهه رفتیم! نمی دانم! واژه ای که از آن بیزارم و بیشتر اوقات هم: نمی دانم! مثلن نمی دانم چرا به یکباره هوای سفر به سرش زد.رفتن! و گذشتن از رودخانه! ردِ انگشتان سرما به صورتش سیلی سرخی زده، تار یک دستش را گرفته، من هم نازکی ساعد یخ کرده اش را محکم می گیرم و به دنبال خودم کِشان کِشان به سمت کلبه ی جنگلی می برم. در حالیکه رنگ پریده می لرزد با زوری فراتر از مینیاتور تنش از لای پنجه ام فرار می کند: «نه!...تو بیا با هم بریم...اینجا همه ترانه ها فقط مرثیه اند».  این بار کوتاه نمی آیم، هجوم دوباره ی من بازوهایش را می گیرد و با تکان دادنش فریاد می زنم! فریادی خاموش که در گلویم قالبی یخ شده و هیچگاه آب نمی شود! تنش را با تقلا از میان دستانم که خلاص می کند ناگه تار در هوا معلق می زند و صدای «دَنگِ» شکستنش بر قلوه سنگها از روی خاکستری رودخانه می گذرد، از سینه کش کوه بالا می رود و سرش را به طاق ابرها می کوبد.کنار پیکر تار زانو زده و طره ی موهای آویزانش روی سیمهای پاره ی آن هق هق می کند...

کوله بار شب که روی دره می افتد تا سحر از گوشه ی پنجره ی کلبه به تاریکی مبهمی شبیه یک زن خیره می مانم که گویی کنار قایق زانوانش را بغل کرده. نمی دانم از  گرمایِ نارنجیُ مَواج شعله های هیزم سوز اتاق است یا سوسوی نوای لالایی او که خوابم می برد! آنقدر خوابیدم تا فکر کنم همه ی اینها خیالات تنهایی است که دور و نزدیک می شود. صبح که چشمانم بر عقربه های ساعت باز شد نیم ساعت هم از لحظه ی پروازش گذشته! دیوانه وار « بوق بوق» میان اتومبیل های اتوبان لایی کشیدم تا خود را به لابی فرودگاه برسانم، همانجا که پر از حجم نبودنش بود. حجم رفتنش! کنار رودخانه می نشینم و نگاهم از گره ی طناب بسته شده به درخت و شکم خمیده ی آن می گذرد تا این بار به سازی شکسته بر آب برسد! گویی دیریست طناب بجای قایق به حنجره ی تار بسته شده و جسدش را دمر روی آب نگاه داشته...

آنقدر به کلمات خیس رودخانه گوش می دهم شاید بخاطر بیاورم چه مدت خانه ام جایی است در عمق شکاف دو کوه! تا ابرها از تیغ آسمان کنار بروند و زردی ظهر روی سفالهای سقف و ایوان کلبه ی جنگلی بریزد.تا رفتن به داخل آنجا صدای چِل و گِل برگهای باران خورده ای که زیر قدمهای من و ظهر خشک می شوند را نمی شنوم. از بغل تختخواب ذره بین را برمی دارم و آن را توی آفتاب ریخته بر ایوان کلبه، مابین خالکوبی سینه ام و آسمان می گیرم. تکه ای خورشید از عدسی عبور می کند و یک دایره ی سفید نورانی ریز شده آرام آرام با بوی گوشت جزغاله بر نقش خالکوبی راه می رود. فرو می رود. گویی ظهر آتش سیگارش را روی خطوط آن جوش می دهد.درد درد درد از جناغ سینه ام بالا رفته، با نوکِ تیزِ هق هق قالب یخ مانده در گلویم را خرد می کند و بر رُخ گداخته ی خال قطره قطره قطره از ابر چشمانم می چکد و می چکد و می چکد.

 اینک منم تا آیینه! یک بند انگشت بالاتر از نوک سینه ی سمت چپم تار شکسته ای گوشت اضافه شده و آهنگ ساز زدن هیچ زنی نمی آید.

طهران.93/12/5.پیام رنجبران.

پیوست:

این اثر در ماهنامه ی ادبی هنری «ماندگار» شماره ی 135 خرداد ماه 94 منتشر شده است.

 


برچسب ها: داستان کوتاه ، داستان کوتاه سیم آخر ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، داستان های کوتاه من ، سیم آخر پیام رنجبران ، سوررئالیسم داستانی ، داستان کوتاه سوررئال ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2