پنجشنبه 9 شهریور 1396

دو شعر از سیلویا پلت و جان دان (شکسپیر تا الیوت )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



غزلواره‌های روحانی از مهم‌ترین اشعار «جان دان» به شمار می‌آید. این اشعار سراسر تب و تاب و جوش و خروش است. سراسر غلیان شک و تناقض و سوأل. غزلواره‌ی شماره‌ی 10 مستقیماً با مرگ سخن می‌گوید و آن‌را بر خلاف معمول، زبون و ناچیز جلوه می‌دهد و ناتوان به نابود کردن انسان. «جان دان» (1631-1572) شخصیتی دوگانه داشت. او در یکی از نامه‌های خصوصی‌اش دو وجه متباین خود را بدین‌گونه از هم جدا می‌کند: یکی سلحشوری ماجراجو که برای دلدادگان رنگارنگ خود مدیحه می‌سرود، دیگری دکتر جان دان، سرپرست کلیسای جامع سنت‌پال و سراینده‌ غزل‌های روحانی.



غزلواره‌ی روحانی 10

 

ای مرگ، به خود مناز، هرچند برخی

مهیب و قهّارت خوانده‌اند، اما تو چنین نیستی.

آنان که به گمان خویش به خاک در می‌فکنی

هرگز نمیرند، ای مرگِ زبون! مرا نیز نتوانی کشت.

خواب و آرامش که جز از تو نیستند

بس نشاط‌انگیز، پس تو نشاط‌انگیزتر.

نیکان هر چه زودتر به سوی بشتابند

نقشبند تن وانهند و رستگار شوند.

تو برده‌ی بخت و سرنوشت و پادشاهان و نومیدانی

و با زهر و جنگ و بیماری به سر می‌بری.

افیون و افسون نیز می‌توانند ما را به خواب برند

و خوش‌تر از تو ما را نوازش کنند. پس از چه به خود می‌بالی؟

ما در پی خوابی کوتاه، جاودانه بیدار می‌شویم

و دیگر مرگی در کار نخواهد بود. ای مرگ، تویی که می‌میری!




این اشعار در آخرین ماه عمر «سیلویا پلَت» با تب و تاب شدید سروده شد. این تمرکز شدید و خشونت‌آمیز بر روی خویشتن، منبع انرژی و پویایی آثار اوست. اساس کار پلت یک سنت ادبی آمریکایی است: نفْسی قهرمان در رویایی با زیبایی متعالی. اما با تجدیدنظری درخشان در این سنت، «خویشتن بزرگ و بالنده» را از یک قهرمان مرد به یک قهرمان زن تبدیل می‌کند. «سیویا پلت» در سال 1963 با گاز خودکشی کرد.



آیینه

 

نقره‌فام و دقیقم، بری از پیشداوری.

هرچه را ببینم، بی‌درنگ درمی‌نوشم،

همان‌گونه که هست، نه در هاله‌ی مهر یا بیزاری.

سنگدل نه، راستگویم...،

چشم چهارگوش خدایی کوچک.

بیشتر محو دیوار روبه‌رویم:

صورتی‌رنگ و خال‌دار است. چندان نگاهش کرده‌ام

که می‌اندیشم پاره‌ی قلب من است. اما سوسو می‌زند،

چهره‌ها و تاریکی پیاپی از هم جدامان می‌کنند.

 

اکنون دریاچه‌ام. زنی بر من خم می‌شود

و واقعیت هستی‌اش را در پهنه‌ی من می‌جوید.

آنگاه به آن گول‌زنک‌ها رو می‌کند: به شمع‌ها و ماه.

پشتش را می‌بینم و وفادارانه باز می‌تابم.

پاداش مرا با اشک و تشویش دست‌ها می‌دهد.

برایش مهمم- همواره به دیدارم می‌آید.

هر صبح چهره‌ی اوست که جای تاریکی می‌نشیند.

در من دختری جوان را غرق کرده‌ است، و در من زنی پیر

هر روز به سویش فراز می‌آید، همچون ماهی‌ای هولناک.




اشعار برچیده از کتاب « از شکسپیر تا الیوت» به ترجمه‌ی آقای «سعید سعید‌پور» است. این کتاب دربرگیرنده‌ی گزیده‌هایی (دوزبانه) از اشعار انگلیسی‌ست. صد و هفت شعر از شاعرانی که از زمان شکسپیر و تا میانه‌ی قرن بیستم در شعر انگلیسی خودی نشان داده‌اند و صاحب اعتباری بوده‌اند.

 



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» نوشته‌ی «ایشی‌ گورو»؛ اینجاست.

ضمیمه‌ای بر نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» ( درباره رویا، خواب و تعبیرات )

 سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه (نقد و معرفی )


برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، از الیوت تا شکسپیر ، معرفی از الیوت تا شکسپیر ، دو شعر سیلویا پلات جان دان ، سیلویا پلت خودکشی ، دکتر جان دان شاعر ، از الیوت تا شکسپیر سعید سعیدپور ،


«ایشی گورو»


ضمیمه‌!

به بهانه‌ی نقد رمان «تسلی‌ناپذیر»

درنگی کوتاه بر خواب و رویا

و

تعبیرات


نکاتی جالب دانستم به نقدِ رمان «تسلی‌ناپذیر» با عنوان «گشوده بر رویا» که از صاحبِ این قلم در ماهنامه‌ی «صدبرگ» (مرداد 96) چاپ شده اضافه نمایم. در صفحه‌ی 133 راوی (رایدر) در سینما مشغول تماشای فیلم «2001: ادیسه فضایی» شاهکارِ عالیجناب «استنلی کوبریک» است، اما از «کلینت ایستوود» و «یول برینر» به عنوان بازیگرانش اسم می‌برد و در دوقسمت دیگر کتاب نیز ظاهراً چنین خبطی می‌کند، یعنی از هنرپیشگانِ مشهوری نام می‌برد که در واقعیت در فیلم «ادیسه» بازی نکرده‌اند! و مترجم بزرگوار جناب «سهیل سمی» هم متذکر شده‌اند که بازیگران نام برده در فیلم «ادیسه» حضور نداشته‌اند و احتمالاً نویسنده‌ی رمان، فیلمِ دیگری را مد نظر داشته‌اند! اما به زعم من، این شیرین‌کاریِ ظریف خبر از مهارتِ دیگری می‌دهد؛ آیا «ایشی گورو» سواد سینمایی‌اش تا حد نشناختن ادیسه اندک است؟ یا ادیسه که از جاودانه‌های تاریخ سینماست فیلم ناشناخته‌ای‌ست که فراموش کنیم «ایستوود» در این فیلم بازی نمی‌کند؟ واقع این‌که «ادیسه» فیلمی‌ست که حتا اگر یکبار دیده شود بعید می‌دانم از ذهن هنردوستان، یا اذهان معنادار پاک شود که این مسئله شامل حال نویسنده‌ا‌ی چون اخوی عالم‌‌، برادر «ایشی گورو» نیز می‌شود و البته که سواد سینماییِ او قطعاً بیش از این حرفهاست و اتفاقاً با شناخت دقیق و کامل از فیلم ادیسه نام برده‌اند، و این تحریف واقعیت در واقع از نشانه‌گذاری‌های بسیار مهم و کلیدی و اصلیِ نویسنده، و ابزاری‌ست که جهت توصیف و تشریح فضای وهم‌انگیزِ جهان داستانش، و ترسیمِ منطقش، که بر اساس منطق حاکم بر جهانِ خواب و رویا و شکاندنِ قواعدِ واقعیت‌ واقعی‌ست‌ طراحی و تعبیه شده، و به عرض خواننده‌‌اش می‌رساند. فروید می‌گوید:«ذهن با تحریف و جابجایی و نماد‌سازی و سمبل‌سازی، مانع روشن شدن محتوای رویا می‌شود» که این نقل قول تا حدی متفقِ کلامی‌ست که می‌خواهم بگویم: شاید برای شما هم پیش آمده باشد که حین خواب با وقایعی روبرو می‌شوید، که حسِ هم هست و هم نیست به‌تان دست می‌دهد، یعنی با اینکه در لحظه‌ای که شاهد قضیه‌ای هستید و درمی‌یابید برحسب آنچه به ذهنتان متبادر می‌شود ماجرا این‌سان که می‌بینید در واقعیت نبوده و نیست اما از دیدنش تعجب نمی‌کنید! مثلا در خواب، به خانه‌ی دوستتان «قُلی» می‌روید! شما در پس‌زمینه‌ی ذهنتان از واقعیتِ واقعی مطلع هستید که قبلاً «قلی» با «شوشی» ازدواج کرده است و با هم زن و شوهر هستند، اما در خواب می‌بینید که به جای «شوشی» «پوپی جون» در خانه‌ی «قُلی» حضور دارد و با هم زن و شوهر هستند! و بعد هم بدون اینکه زیاد تعجب کنید یا سراغ «شوشی» را از رفیقتان »قُلی» بگیرید، با «پوپی جون» گرم می‌گیرید و انگار نه انگار! یعنی ذهنیت شما در خواب، واقعیت را تحریف کرده اما این واژگونی واقعیت را به قدری ظریف انجام می‌دهد که تعجب شما را زیاد برنمی‌انگیزد، و گاهاً همان لحظه متوجه می‌شوید که در حال خواب دیدن هستید و قضیه برایتان شیرین می‌شود. حالا باید پرسید این قضیه چه توجیهی دارد؟! آنچه مسلم است منطق جهان خواب و رویا بسیار پیچیده و تلاش جهت شناسایی‌اش از وجوه دیگر خودشناسی و انسان‌شناسی‌ست، و از قدمایی چون حضراتِ ملاصداری شیرازی، و ابن سینا- که خیلی خیلی پیشتر- تا بزرگانی چون فروید و یونگ که برای شرح و تفسیرش در این باب نوشته‌اند با قضیه درگیر بوده‌اند و نظرات مفید و ره‌گشا، و بعضاً حیرت‌انگیزی را بیان کرده‌اند که اگر مورد مداقه و مطالعه‌ی تطبیقی قرار بگیرد، و دست‌و‌پای خودمان را با شکل واژگان و تعصب نبندیم و آنها را در معانی خاص‌تری تفسیر کنیم به تشابهات و البته تمایزاتی می‌رسیم که همه به نوعی چراغ‌هایی برای نور بخشیدن به مسیر پرپیچ و خم انسان‌شناسی هستند. اما در نوشتارهای دیگری نیز در نقد «رویاهای صادقانه» نوشته‌‌اند(کاپلان و سادوک/فصل بیستم/اختلالات خواب):«رویاهایی که انسان می‌بیند نیز همانند افکار انسان‌ها کاملاً ساخته و پرداخته مغز انسان است» . یعنی شیوه‌ی خواب دیدن آدمی با نحوه‌ی تفکرش متفاوت است، اما به هر حال قوه‌ی عقلانیت و هوشیاری انسان‌ در زمان خواب تا حدی فعال است و این باعث می‌شود برخی از فکرهای انسان حین خواب منطقی باشد، و به همین دلیل شما وقتی خوابی می‌بینید و چند روز بعدش در واقعیت عیناً به وقوع می‌پیوندد فازِ پیشگویی بهتان دست می‌دهد! (و لازم به ذکر است این یکی از دلایلِ رایجی‌ست که برخی از انسان‌ها به وجود روح معتقد هستند!) وقتی شما خوابیده‌اید تا حدی قوه‌ی تعقل‌تان کار می‌کند، حالا ممکن است چندروزی با جریان خاصی درگیر بوده‌اید، حین خواب ذهنتان همچنان برای یافتن چاره، بطنِ ناخودآگاه‌تان را می‌کاود یا اینکه به دلیل کارکردِ قسمت تعقلی و منطقی ذهن حین خواب «حدس» می‌زند که پایانِ همان ماجرا قرار است چگونه اتفاق بیفتد، بدینسان وقتی در واقعیت نیز شکلِ اتفاق، یا پایانش درست شبیهه خواب به وقوع می‌پیوندد، فرد به گمانش فرجام یا اتفاقی را پیشگویی کرده یا به قول معروف خوابش تعبیر شده است. نویسنده‌ی این سطور بر حسب حس و کاوش و تجربیات شخصی‌ و تحقیقاتش، دیدگاهش بینابین است که شرحش مقاله‌ای می‌شود و در قامت کوتاه این نوشتار نمی‌گنجد فقط اینکه برخی از رویاهای مرموز و سفرهای زمان و مکانی در خواب، علت و منبعش رازواره و نهانی‌تر از این حرفهاست و به هیچ‌عنوان با چنین منطقی جور درنمی‌آیند و البته بسیاری دیگر از رویاها، دقیقاً بر حسب همین منطق‌، یعنی کارکردِ تعقلی مغز حین خواب واقع می‌شوند و قابلِ توجیه‌اند، می‌خواهم بگویم بر اساس این نظر که قوه‌ی تعقل تا حدی در خواب فعال است، پس قسمت منتقدانه‌ی ذهن، و تمیزدادن امور نیز کار می‌کند، و این می‌تواند یکی از دلایلی باشد که «رایدر» راویِ داستان «تسلی‌ناپذیر» به بازیگرانی اشاره می‌کند که در فیلمِ «ادیسه» حضور ندارند، یعنی شاید اینگونه به نظرش آمده است که «ای کاش کلینت ایستوود در ادیسه بازی می‌کرد، و یا اگر او بازی می‌کرد بهتر بود» سپس این آرزو(خواسته) یا تشخیص به سطح‌خودآگاه ذهنش که در رمان در واقع رویای اوست و ما خواننده‌اش هستیم آمده است، و به آن اشاره می‌کند؛ به سخن دیگر، ما در این قسمت شاهد رویاهای منطقی ذهن «رایدر» هستیم! که قوه‌ی منتقدانه‌اش در آن دخیل است.

  

پ.ن

«واقعیتِ واقعی» منظور همین فضای بیداری و زندگی روزمره‌ایست که پیرامون‌مان در گذر است.

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

نقد سمینار یونگ درباره‌ی زرتشت نیچه؛ اینجاست.



برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، رمان تسلی ناپذیر ایشی گورو ، نقد رمان تسلی ناپذیر ، خواب رویا ایشی گورو ، رمان پست مدرن ایشی گورو ، نقد خواب رویا تعبیرات ، پیشنهاد رمان وبلاگ سیناپس ،


«آرتور شوپنهاور»

*

چشمکی به شش کتاب! 

 

درمان شوپنهاور- مردی به نام اوه - صدای سوم

 آخرین غروب‌های زمین

 سقوط فرشتگان

و

 « جهان و تأملات فیلسوف »

 

پیام رنجبران

 

چند روزی‌ست همزمان با سه‌چهار موضوع در مخ‌مان گلاویزیم ، همچنین ایده‌هایی برای نوشتن مقابلِ دیدگانِ ذهن‌ام پدیدار می‌شوند و خوب می‌دانم چنانچه به‌شان نپردازم لابه‌لای باقیِ ایده‌هایی که دیگر هیچ‌گاه به رشته تحریر درنیامدند تلنبار خواهند شد. اما بعضی‌شان قوی‌اند و ناخودآگاهِ آدمی را آنچنان دچارِ خودشان می‌نمایند که تمرکز لازم برای سایر مسائل اولی‌تر را می‌ربایند. مثلاً در حال خواندن مطلبی هستی اما ناخودآگاه‌ات همچنان مشغول و درکارِ پرسش و پاسخ با ایده‌ی دیگری‌ست؛ بماند...اما یکی‌اش بعد از خواندن کتاب «درمان شوپنهاور» نوشته‌ی «اروین یالوم» به من عارض شد که هنوز دست از سرم برنداشته! حلقه‌های مفقود، و اطلاعات نادرستی در داستان وجود دارد که درونمایه‌ی فکری‌ِ اثر را اساساً زیر سوأل می‌برد، به خصوص در نحوه‌ی پرداختن و به کارگیری، و بروزِ افکار عالیجناب «آرتور شوپنهاور» در رمان که موجب بهت و تعجب‌ام شده! به هر تقدیر من انتظارِ زیادی در حد داستان‌نویسانِ بزرگ از «اروین یالوم» نداشته‌ام یا فردی که قرار بوده مفسری باشد بر آرای «شوپنهاور»، اما برای مولفی که داعیه‌ی روانکاوی اگزیستانسیالیست، تلفیق فلسفه‌ با روان‌درمانی، و آموزش‌اش‌ توسط رمان‌نویسی دارد و همچنین خودش روانپزشک است! به گمان‌ام بی‌اطلاعی، عدم درک یا بی‌خبری از بعضی بدیهیات فلسفه یا «آسیب‌شناسیِ اجتماعی» جای سوأل‌های فراوان برایم باقی گذارده است. در «نت» جست‌وجویی داشتم شاید نقد یا مطلب درخوری درباره‌ی این کتاب بجویم که مرا قانع نماید و نسبت به نوشتن‌اش بی‌خیال کُند، اما چیزی نیافتم! از سوی دیگر وقتی کتابی با کیفیت نسبتاً خوب -البته در قیاس با سایر فجایعِ به اصطلاح روانشناسانه‌ای که گاهاً مُد می‌شود- مورد اقبال و استقبال عمومی قرار می‌گیرد، دچار هراس می‌شوم که نکند نوشتن درباره‌اش، چوب گذاشتن لای چر خ‌اش باشد، حتا اگر به عدد یک فرد، کسی را از خواندن‌اش دلسرد و پشیمان نماید. اما به زعم من، موضوعاتِ حساسی در رمان «درمان شوپنهاور» وجود دارد، که حائز اهمیت بوده، و اطلاعاتی که در همان باب عرضه می‌گردد، به دور از واقعیت و صحت و سلامت‌ است. پس ما یک جای خالی برای این رمان می‌گذاریم تا چنانچه عمری باشد کلامی درباره‌اش به ملاحظه‌ی عزیزتان برسانیم...

ایضاً: پیش‌ترها «و نیچه گریه کرد» را از همین نویسنده خوانده بودم و درباره‌اش نوشته بودم، اما آن «یالوم» کجا و این «یالوم» کجا ؟ وسوسه‌ی کتاب‌سازی رحم ندارد....


نوشته شد:

نقد رمان «درمان شوپنهاور» اینجاست 


 

همین چند شب پیش با او آشنا شدم! با کی؟! «مردی به نام اوه» کجا؟! در همین رمان نوشته‌ی «فردریک بکمن» نویسنده‌ی جوانِ سوئدی! باری، درگیرش شدم! هنوز هم هستم، باید بگویم غرقش شدم، زندگی‌اش نمودم، با من ماند و می‌دانم حالاحالا در من خواهد ماند «مردی به نام اوه». جریانش چیست؟! فقط به همین بسنده می‌کنم: این رمان چونان نامش، راجعبه «مردی به نام اوه» است! مردِ جان به سر شده‌، مردِ جان به لب رسیده‌ای به نام «اوه». نمی‌دانم این همه همذات‌پنداری‌ام با «مردی به نام اوه» بابتِ چه بود؟ به هوای بغض‌هاش؟ تنهایی‌اش؟ دلتنگی و کلافگی‌هاش؟ قصه‌ی فوق‌العاده‌اش!؟ یا چون یکی از شخصیت‌های اصلی‌اش «پروانه» زنی ایرانی‌ست، انعکاسی دقیق از همان زنان دوست‌داشتنیِ زلال، دلسوز، دلربا، حساس، بامزه و تومخیِ ایرانی که همه می‌شناسیم، و نه می‌شود عاشق‌شان بود، نه می‌شود عاشق‌شان نبود- و شخصیت‌پردازی‌ِ بسیار ظریف و قدرتمند «فردریک بکمن»! گویا همسرشان ایرانی هستند. «اوه» را می‌شناختم، آن «گربه»‌ی لت‌وپارِ درب‌و‌داغان، آن «گربه‌»‌ی آویزان بهش را می‌شناختم، «پروانه» را هم می‌شناختم، اصلاً همه‌ی کارکترهای‌اش به شدت زنده‌اند و آشنا. سطری از رمان می‌نویسم و پیشنهاد می‌نمایم این کتاب را در اولویت‌های‌ مطالعاتی‌تان قرار دهید، مطمئنم سرشار از احساسات و عواطفِ عمیقِ انسانی و دل‌انگیز می‌شوید.

«...ولی اگر کسی ازش می‌پرسید زندگی‌اش قبلاً چگونه بوده، پاسخ می‌داد تا قبل از اینکه زنش پای به زندگی‌اش بگذارد اصلاً زندگی نمی‌کرده و از وقتی تنهایش گذاشت دیگر زندگی نمی‌کند»

در ضمن، فیلمی از «مردی به نام اوه» اقتباس و ساخته شده! هنوز ندیدمش، اما به گمانم خوب باشد، چرا که فقط یک کله‌پوک می‌تواند چنین قصه‌ای را خراب کند.

 

با تمام احترامی که برای طبع و سلیقه و ذائقه‌ی طرفدرانِ نویسنده‌ی «صدسال تنهایی» یعنی «گابریل گارسیا مارکز» قائل هستم، اما باید روراست اذعان بدارم وقتی دیدم «روبرتو بولانیو» یکی از سرگرمی‌های‌اش دست انداختن نویسندگانی چون «مارکز» بوده و او را «کسی می‌داند که عشق حرف زدن با رئیس‌جمهورها و اسقف‌ها را دارد» ازش خوشم آمد. «بولانیو» این جوان عصیان‌گرِ شیلیایی در جایی دیگر درباره‌ی بانو «ایزابل آلنده» می‌گوید:« مبتذل‌نویسی ست که در حوزه‌ای از ادبیات کار می‌کند که از کیچ آغاز می‌شود و به ادبیات آبگوشتی ختم می‌شود»! البته «آلنده» نیز کم نیاورده و در مصاحبه‌ای «بولانیو» را آنچنان «مردِ نفرت‌انگیزی خوانده که حتا مرگ او را جذاب نمی‌کند» حالا دیگر نمی‌دانم بعد از مرگ بسیار زودهنگام «روبرتو بولانیو» آیا هنوز اینچنین عمیق ازش بدش می‌آمده یا نه؟ من که حالم گرفته شد. به هر تقدیر مجموعه داستان «آخرین غروب‌های زمین» به ترجمه‌ی روانِ «پویه میثاقی» مجموعه داستانِ بسیار قشنگی‌ست! شخصیت‌های اصلی این مجموعه داستان، نویسندگانِ شکست‌خورده و ناکام‌اند.

مابینِ این هیری‌ویری مجموعه داستان‌‌های دیگری خوانده‌ام، از جمله «صدای سوم» شامل داستان‌هایی‌ست از دوازده نویسند‌ه‌ی نسل سوم آمریکا که آثارِ بعضی از این نویسندگان نخستین باری‌ست که به فارسی برگردان شده‌اند! مجموعه داستانی فوق‌العاده عالی، و بی‌نظیر، با آن داستان‌نویسی خاص آمریکایی که حتا ضد‌پیرنگ، ضد‌طرح و ‌ضدِداستان‌شان مملو از قصه‌هایی منسجم، منضبط و فکورانه‌ است و انتخاب‌های شایسته‌ی آقای «احمد اخوت» مترجم نام‌آشنای ادبیات فارسی. راستش از خودم بدم آمد چون به خاطر «ریموند کارور» که آب‌مان با هم در یک جوب نمی‌رود و در این مجموعه هست، خواندن‌اش را پشت گوش انداخته بودم و دلم نمی‌خواست بخوانمش! اما به محض خواندنِ صفحه‌ی اول و دست‌نگاری از «پل استر»، یک نفس تا آخر رفتم و پیشِ خودمان بماند، به شکلی زیرپوستی با «کارور» وارد مصالحه شدم! آنقدر آقای «اخوت» با سلیقه داستان‌ها را گزینه و ترجمه و چندتایی را نقد فرموده‌اند؛ دست‌مریزاد!

دیگر «سقوط فرشتگان» نوشته «تریسی شوالیه» بود، که با وجودِ ترجمه‌ای خوب، اما به نظرم اثری به شدت بیحال می‌ماند! حالا نمی‌دانم بانو در چه شرایط روحی‌ای این رمان را نوشته‌اند؟ قصه‌اش سینمایی‌ست و البته شبیهِ فیلم‌های درجه‌ی دوم هالیوودی‌! همان‌هایی که حسِ تماشایش سالهاست زما رخت بربسته. چه می‌دانم، شاید بعضی‌ها خوششان بیاید، من که ارتباطم برقرار نشد...ماجرای وقایع رمان، روایت زندگی دوخانواده ست و به یکصد‌سال پیش بازمی‌گردد و زمانِ مرگ ملکه ویکتوریا.

و اما به هوای رمان «درمان شوپنهاور» بازخوانی‌ای داشتم بر کتاب «جهان و تأملات فیلسوف» نوشته «آرتور شوپنهاور!» البته لازم به ذکر است، «شوپنهاور» چنین کتابی ندارد، و مترجم محترم و کاربلد آثار شوپنهاور، آقای «رضا ولی یاری» مجموعه مقالاتِ بسیار مهم ایشان را در این کتاب به نحو شایسته‌ای گردآوری فرموده‌اند و خودشان چنین عنوانی بر آن نهاده‌اند، و چنانچه کسانی دل‌شان بخواهد با آرای این فیلسوف آشنا بشوند، این مجموعه مقالات مدخلِ مهمی محسوب می‌شود.

من همیشه با سخنانِ دو فیلسوف خیلی می‌خندم!! هست و نیستِ خستگی‌ها و کلافگی‌های‌مان تا حدّ زیادی مرتفع می‌شود! جداً عرض می‌نمایم! یکی «نیچه»‌ی بزرگوار است و دیگری عالیجناب «شوپنهاور»- و البته حضرت «شمس تبریزی» که جایگاه‌شان در قلب‌مان زنده‌گی‌ست- جدای عقابِ تیزپرواز افکارشان که تماشای‌اش در پهنه‌ی آسمانِ اندیشه‌ورزی کیف‌آور و الهام‌بخش است، اما گاهی حرف‌هایی می‌زنند که روده‌بُرمان می‌کند! احتمالاً برای خیلی‌ها خنده‌دار نیست، و این‌جانب نیز بی‌مزه‌تر از خوشمزگی‌ام، ولی با چند سطر از نوشتارِ «آرتور شوپنهاور» سخن به پایان می‌برم. لطفاً کژسلیقگی‌ام را هم شما ببخشایید، هم روحِ جنابِ فیلسوف!

 

 

«...افرادی هستند که چهره‌شان ممهور به مهر چنان رذالت طبیعی و دنائتِ فطرتی شده، چنان لاشعوری‌ای حیوانی‌ای، که انسان نمی‌داند اینها چطور می‌توانند با یک چنین چهره‌ای بیرون بیایند و ترجیح نمی‌دهند نقاب به چهره بزنند. اصلاً، چهره‌هایی هستند یک نگاه به آنها احساس کثیف شدن را پدید می‌آورد. بنابراین نمی‌توان افرادی را که به دنبال تنهایی هستند و از این احساس عذاب‌آور «دیدن چهره‌های جدید» فرار می‌کنند سرزنش کرد...»

 

«...اینها نه فقط در صورت و حرکات چهره، که حتی در راه رفتن و اصلاً، هر حرکت جزئی ظاهر می‌شوند. شاید حتی از پشت سر، بین یک کله‌پوکِ ابله و یک نابغه فرق گذاشت. یک جور زمختی زننده تمام حرکات یک تهی‌مغز را مشخص می‌کند؛ حماقت تأثیر خود را بر هر ژست و حرکت می‌گذارد و نبوغ نیز همچنین...»

 

برچیده از مقاله‌ی «چهره‌شناسی»

*

  «...اگر کسی یار و همدمی می‌خواهد که بتواند تنهایی او را پر کند و احساس انزوا را از او دور نماید، اجازه بدهید سگها را پیشنهاد کنم که خصوصیات ذهنی‌شان مسرت و شادی به ارمغان می‌آورد.

با این همه باز هم بی‌انصافی روا نیست. من اغلب هم از فراست و هم از خریت سگم در شگفت می‌شوم؛ و دقیقاً مشابه همین تجربیات را در رابطه با نوع انسان دارم»

 

سگش «اتما» یارِ وفادارِ شوپنهاور، سگِ خیلی خری بوده!! 

 

برچیده از مقاله‌ی «در باب نبوغ».

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

فهرست ارزش‌گذاری شده‌ی یکصد‌وچند‌رمان خواندنی؛ اینجاست!

نقد و تحلیل رمان «میعاد در سپیده دم» نوشته «رومن گاری»؛اینجاست!


برچسب ها: نقد درمان شوپنهاور اروین یالوم ، نقد مردی به نام اوه ، نقد آخرین غروبهای زمین ، نقد سقوط فرشتگان ، معرفی جهان و تأملات فیلسوف ، نقد کتاب صدای سوم ، نقد و معرفی کتاب وبلاگ سیناپس ،

جمعه 30 تیر 1396

کالای جدید (قصه‌های یک دقیقه‌ای)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،


ایشتوان اِرکنی


قصه‌های یک دقیقه‌ای
نویسنده: ایشتوان اِرکنی

نشر: جهان نو 


کالای جدید


خود را از رنج خواندن خلاص کنیم!

متعاقب به بازار آمدن شاهکارهای ادبیات جهان

به‌صورت شیاف

می‌توانیم بدون زحمت و خراب کردن چشمان‌مان فرهنگ خودمان را بالا ببریم.

پروست، کافکا، جویس

و دیگر نویسندگان صعب‌الفهم از طریق شیاف ظرف بیست دقیقه جذب می‌شوند.

مجموعه آثار بالزاک

ساخته شده از کرم کاکائوی خالص در شش شیاف در جعبه‌های تزئینی زیبا!

فقط در این فروشگاه

 




پی‌نگار:

این متن از مجموعه‌‌ داستان:«قصه‌های یک دقیقه‌ای» نوشته‌ی «ایشتوان اِرکنی» به ترجمه‌ی آقای «کمال ظاهری»ست.

نویسنده‌ای بهینه‌گو، موجزنویس و خوب، ترجمه‌ای خوب، و داستان‌هایی دلنشین، حسی و بعضاً عالی! و همان‌طور که از عنوانِ کتاب پیداست- به خصوص برای دوستانی که فرصت خواندن‌شان محدود است- در هر نوبت، می‌توان چند داستان بسیار خوب خواند.

 


نقد و معرفی رمان «شاگرد قصاب» نوشته «پاتریک مک‌کیب»؛ اینجاست!


درنگی بر ترجمه‌های مترجمِ رمان «جزء از کل» «پیمان خاکسار»؛ اینجا!


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)





برچسب ها: معرفی قصه های یک دقیقه ای ، نقد و معرفی ایشتوان ارکنی ، کالای جدید ایشتوان ارکنی ، داستان کوتاه ارکنی مجارستان ، نقد و معرفی رمان سیناپس ، نشر جهان نو ایشتوان ارکنی ، معرفی کتاب قصه های یک دقیقه ای ،

سه شنبه 27 تیر 1396

شکار گوسفند وحشی (یادداشت کوتاه)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



هاروکی موراکامی



رمان: شکار گوسفند وحشی

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: محمود مرادی

نشر: ثالث

*

یادداشت کوتاه بر رمان «شکار گوسفند وحشی»


پیام رنجبران


«شکار گوسفند وحشی»! رمانی‌ست نوشته «هاروکی موراکامی» که نسخه‌ی اصلی‌اش سالِ 1982 منتشر شده و مشابه باقیِ آثار این نویسنده‌ی فراواقع‌گرایِ صاحب سبک، داستانِ بسیار جالب و شگفت‌انگیزی دارد با فرجامی غیرقابل‌پیش‌بینی که در فضایی وهم‌آلود و شبه‌پلیسی تعریف می‌شود؛ درونمایه‌ی اثر کنایه‌ای‌ست به نظام‌های دیکتاتوریِ نوین! و گوسفندی که در وجود انسانی نفوذ و حلول می‌نماید، و با در دست گرفتنِ اراده‌‌اش، و تحمیل و تلقیحِ خواسته‌های‌ جانوری‌اش بر او، شبکه‌ی بهم‌پیچیده‌ و گسترده‌ای‌ بنا نهاده که به دست گرفتنِ سیستم تبلیغاتی به منظورِ تسلط همه‌جانبه بر جامعه از ارکان اصلی آن است. جهانِ قصه‌ای که ممکن است خواننده را به یادِ رمان‌های «1984» نوشته «جورج اورول» یا حتا به نوعی «فاوستِ» عالی‌جناب «گوته» نیز بیندازد. اما با تمام این تفاسیر، در نگاهِ اول، چیزی حول و حوش 150 صفحه از این رمان 422 صفحه‌ای اضافه به نظر می‌رسد! اثری‌ست پست‌مدرن اما برخی‌ سازه‌های‌اش شبیه به رمان‌های کلاسیک، با همان توصیف‌های موبه‌موی فضا و مکان‌ و صحنه و موقعیت‌هاست که در قسمت‌هایی از کتاب ملال‌‌آور می‌شود، ولی لازم به ذکر است واقعیت چیزِ دیگری‌ست! زمانی که نویسنده‌ای به چنین توصیفاتی در جهتِ سیرِ روایت‌اش همت می‌گمارد و بدین رویه قصه‌اش را پیش می‌برد، اغلب برای جلوگیری از کسالت و ملال‌آوری اثر، بارِ فراوانی از گیراییِ نوشتارش، و شکلِ پیشروی جذابِ روایت را به دوشِ «زبان» و «نثر» و زیبایی‌شناسیِ کلمات و شکل جملات و بازی‌های زبانی‌اش می‌اندازد و در نتیجه کلیت داستان لحنی شاعرانه به خود می‌گیرد که خواننده از مطالعه‌ی آن غرق در لذت می‌شود، و خواندنِ رمان به مثابه‌ی این می‌شود که در یک روز تعطیل زمستانی با لیوانی چای داغ، پشت شیشه‌های یخ‌زده‌ی اتاق ایستاده‌ای و به بارش پاره‌پاره‌های برف بر سپیدیِ بی‌کران زمینِ آنسوی پنجره چشم دوخته باشی! می‌خواهم بگویم «موراکامی» در نسخه‌ی اصلی، توسط نثر بغایت ساده‌ای که فقط از قلمِ خودش برمی‌‌آید، لحن گیرا و میخکوب‌کننده‌ای می‌سازد و بدین‌سان، ‌چنین حربه‌ای را به کار بسته، که متاسفانه در این کتاب به دلیلِ ترجمه‌ی به گمانم اندکی عجولانه، لحن درنیامده و متعاقباً حسی ساطع و منتقل نمی‌شود و اثرِ دچار آسیب شده، و آن نیست که باید باشد! ناگفته نماند من پیشتر‌ها از مترجم محترم، آقای «محمود مرادی»، کتاب «دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل» نوشته‌ی «موراکامی» با ترجمه‌ی ایشان خوانده بودم که بسیار عالی و تا حدِ زیادی، لحن موراکامی را به صحت درآورده بودند، اما به زعم من، چنین موفقیتی در این اثر حاصل نشده است. شخصاً آثارِ «هاروکی موراکامی» -  علی‌الخصوص از لحاظِ درآوردنِ لحن- به ترجمه‌های آقای «مهدی غبرائی» می‌پسندم که همین رمان را  با عنوان «تعقیب گوسفند وحشی» ترجمه فرموده‌اند.



نقد رمان «شاگرد قصاب» نوشته «پاتریک مک کیب»؛ اینجاست!

درباره مجموعه داستان «پسر عیسا» نوشته « دنیس جانسون»؛ اینجاست!

فهرست ارزش‌گذاری شده و معرفی یکصد و چند رمان خواندنی؛ اینجاست!


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد شکار گوسفند وحشی ، معرفی شکار گوسفند وحشی ، نقد کتابهای هاروکی موراکامی ، ترجمه شکار گوسفند وحشی ، تحلیل شکار گوسفند وحشی ، نقد تعقیب گوسفند وحشی ، مهدی غبرائی تعقیب گوسفند وحشی ،

سه شنبه 27 تیر 1396

روانشناسی و شرق (ناشناختن دلیل بر نبودن نیست!)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،


کتاب: روانشناسی و شرق

نویسنده: کارل گوستاو یونگ

مترجم: دکتر لطیف صدقیانی

نشر: دیبا

*


ناشناختن دلیل بر نبودن نیست!


پیام رنجبران


«...برای غربی خطایی بزرگتر از آن نیست که مستقیماً به تمرینات یوگا بپردازد. زیرا مسئله‌ی اراده و خودآگاهی وی در میان است و پرداختن به یوگا تنها خودآگاهی را در برابر ناخودآگاه تقویت می‌کند و نتیجه‌یی را که باید از آن دوری جُست به بار می‌آورد و بدین ترتیب، روان‌پریشی به آسانی تشدید می‌شود»(نقل از کتاب)

 

چرا این بند از کتاب «روانشناسی و شرق» نوشته‌ی «کارل گوستاو یونگ» را انتخاب نموده‌ام؟!

واقع‌اینکه مشکلات ما در حوزه‌ی فرهنگ، اندیشه و ادبیات کشورمان یکی دوتا نیست، و اوضاع داغان‌تر از این‌ حرفهاست، هسته‌ای در داخل، از بیخ، در‌ عمیق‌ترین لایه‌های فکریِ قضیه کپک زده و فاسد شده! منور‌الفکر ایرانی موجودی‌ست که بدون مطالعه، بدون داشتن کمترین دانش و ایقان از صحت اطلاعاتِ ناچیزش، بدون کمترین تحقیق و پژوهش، بدون تلاش و عرق‌ریزی، بدون تجربه‌ی زیستن، بدون حضور و زندگی لا‌به‌لای مردم، درباره‌ی همه چیز نظر‌پراکنی می‌کند! اساساً یک مدل فرهنگِ «همه‌چیزدانی» افراطی در اکثر ما ایرانی‌ها وجود دارد که درباره‌ی هر موضوعی خود را صاحب‌نظر می‌دانیم، و منورالفکرینِ معاصرمان نیز سردمداران این لشکرِ «اظهار فضل» بوده‌اند و هستند، و جالب اینجاست طوری این انگاره‌ی توهمی در ما شکل گرفته و سخت و سنگ و بتون شده که چنانچه خودِ اندیشمندانی که منبع و موجبِ بروزِ آن تفکری هستند که ما با خواندن چارخط از نوشته‌های‌شان، آن هم احتمالاً تصادفی در «تلگرام»، توهم دانستن زده‌ایم و خدا را بنده نبوده و سنگ‌شان را به سینه می‌کوبیم- اگر مرده‌اند از گور سر برآرند، و اگر زنده‌اند به التماس و ضجه و مویه استغاثه کنند، آن‌چه شما از سخنان و افکار‌مان برداشت کرده‌اید به کل اشتباه است، ما ایرانی‌ها زیر بار نخواهیم رفت و همچنان حرف خودمان را می‌زنیم.

کتاب «روانشناسی و شرق» اثری‌ست که تا حد زیادی شکافِ مابین اندیشه‌ی شرقی و غربی را به کلمه درآورده است! «یونگ» که شخصاً پرفراوان از افکار و اندیشه‌های‌اش در زندگی‌ شخصی‌ام بهره‌ برده‌ام، و البته این ارادت، بدین معنا نیست که هیچ‌گونه زاویه‌ای با افکار بلندِ این ‌بزرگ‌مرد نداشته باشم، و همچنین ایشان فروتنانه (که این تواضع از عالمانی چون او برمی‌آید)، در جای‌جای کتابش متذکر شده، داعیه‌ای بر تسلط بی‌چون و چرا بر افکار و اندیشه‌های شرقی ندارد! اما می‌خواهم بگویم، «یونگ» به طرز شگفت‌آوری، شِمایی روشن و تصویری واضح از وجوه تمایزِ تفکر، و طریقه‌ی اندیشیدنِ شرقی و غربی در این کتاب عرضه کرده است! و در موارد متعددی به هدف زده، و در بعضی نکات حداقل کد‌های بسیار ارزشمندی در اختیار خواننده‌اش گذارده. کدهایی که شاید بعضاً در نگاه اول، برداشت‌های اشتباه یونگ از تفکر شرقی باشد، اما می‌تواند مدخلی برای تقابل، قیاس و مطالعه‌ی بیشتر قرار بگیرد-بعنوان مثال، کنار هم نشاندنِ مفهوم «خدا» و «ناخودآگاه» و یکی انگاشتن آن‌ها( که در کتاب «سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه» نیز با چنین یکی‌انگاری ناموجه‌ای در قسمت‌هایی از کتاب روبرو شده بودم؛ یونگ از نقطه‌ی «هیچِ» شرقی که در ورای ناخودآگاه ساکن است، درست مطلع نیست و یا نتوانسته آنرا دریابد یا به کلمه نگارد که کاملا قابل درک است) اما در کلیت، این اثر بسیار مفید به فایده است. اینک خواندن «روانشناسی و شرق» چه سودی برای بزرگورانِ نظریه‌پرداز و همه‌چیزدان ایرانی دارد؟!

کتاب بیشتر به سنخ و جنسِ افکار و اندیشه‌های فلاسفه و عرفای چینی و هندی پرداخته است، و از منظر «روانکاوانه» با دلایل مستدل و قوی و قابل پذیرش- با تعریف دقیق، توضیحِ چگونگی و طرز کارِ ذهنیت غربی‌ و شرقی‌ها در نحوه و شیوه‌ی اندیشیدن- نشان داده که شرقی‌ها تا چه میزان می‌توانند به فهم و درک افکار غربی نائل شوند؟ و بالعکس غربی‌ها تا کجا؟ و چرا تسلط و اِشرافِ کامل ممکن نیست؟ یعنی ما شاید بتوانیم تا جایی به افکار آن‌وری‌ها نزدیک بشویم ولی اغلب، درک دقیق و کامل برای‌مان اتفاق نمی‌افتد و بدین منوال غربی‌ها نیز بسیاری از افکار شرقی به هیچ‌عنوان برای‌شان قابل ادراک نیست و حتا ممکن است بدون لحاظ نمودنِ راهکارها و چاره‌اندیشی، برشان مضر واقع گردد، یعنی چیزی مشابه آن‌چه در کشور ما اتفاق افتاده است و حجم کثیری از سازه‌های فکریِ غربی به جای مفید بودن، مضر واقع شده یا اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم مضر مصادره به مطلوب و استفاده می‌شود. به اصطلاح متفکر و منورالفکر ایرانیِ معاصر که البته این‌جانب از به کار بردن واژه‌ی متفکر در قبال‌شان اذیت می‌شوم، و واژه‌ی «جوزده» و «خودباخته» در موردشان جایگزین مناسب‌تری‌ست، چنین اتفاقی برش حادث شده! او یا از این سوی بام می‌افتد یا دیگر سوی بام! و البته باز هم سطحی و سطحی و سطحی برگزار می‌شود! درباره‌ی آن‌چه طوطی‌وار می‌گوید فقط به حافظه رجوع می‌نماید و انبانِ کلماتی که هیچ از مفهوم‌شان خبر ندارد. شاید شما هم دیده باشید، که بعضی‌ از همین منورالفکرین ایرانی به زعم درک ناچیزشان و به خیالِ خودشان جسورانه -اما شما بخوانید با هوسِ خودنمایی و نیازِ بیمارگونه به دیده‌شدن- به واقع ناآگاهانه و لُمپنانه بر فرهنگ، تاریخ و سنت ما می‌تازند! و منظورم از فرهنگ و تاریخ، صرفاً تیر و تخته‌های تخت جمشید نیست، بل‌که به دقت، فحوا و محتوای فکری و روح و طریقه‌ی اندیشه‌ورزی ماست! و تا جایی پیش می‌روند که مولانا و شمس و بسیاری ریشه‌های فکریِ دیگر را مورد توهین قرار می‌دهند! لازم به ذکر است، صاحب این قلم هیچ عناد یا زاویه‌ای با اسطوره‌زدایی ندارد، بل‌که به نظرم هر چیزی و همه می‌بایست مورد نقد قرار بگیرد! اما این نقد از سوی چه کسانی می‌بایست اتفاق بیوفتد؟! آیا آن افرادی که افکار و اندیشه‌های بزرگانِ ما را مورد هتاکی و توهین قرار می‌دهند کمترین اطلاعی از سنخ و جنس و سخن‌ِ پیشینیان‌ دارند؟! بگذارید خیال‌تان را راحت کنم:«خیر!» جز رسوایی، و پرده‌برداری از عمقِ حمق‌ و اشاعه‌‌ی بلاهت‌شان چیزی بار نمی‌آرند؛ کسی که کمترین فهم، درک و شعوری داشته باشد و چیزی درباره‌ی متفکرین شرقی و جانِ کلام‌شان بداند، و از سوی دیگر با افکار و اندیشه‌های غربی به خوبی آشنا باشد، به روشنی متوجه خواهد شد که بسیاری از کله‌گنده‌های فاضلِ غربی، در ساحتِ حکمایی چون مولانا، شمس، ملاصدرا، ابن سینا، سهروردی و...حرفی برای گفتن ندارند یا کلام‌شان به هیچ وجه تازه نیست! جز این‌ وجه تمایزِ مهم که خسرانش برای گسترش روح فرهنگ‌، و به روزنمایی اندیشه‌های‌مان کُشنده است، یعنی این‌که تفاوت غربی‌ها با ما در داشتن ابزار و رسانه‌های قدرتمند، منتقدان و مفسران فراوان و ساعی و کارکشته است! که پُل‌های ارتباطی هستند میان اندیشه‌های بعضاً ثقیل و سخت‌فهمِ اندیشمندان‌شان با مردم عادی! و شناساندن‌ِ اندیشه‌های‌شان به کسانی که شاید فرصت پرداختن یا مطالعه‌ی خیلی زیاد ندارند، لکن تمامیِ این افکار و اندیشه‌های خودشناسانه برای زندگی‌ِ روزمره‌ و عادی‌شان کاربردی و مفید است! پس به مفسرین و تحلیل‌گران‌شان رجوع می‌کنند. حلقه‌ای که به طرز دردآوری در کشور ما مغفول و غایب است و با توجه به تنبلیِ بی‌حد و حصرمان، جبرانِ این عقب‌افتادگی- یعنی رسیدن به خودمان و آنچه می‌بایست باشیم- دشوارتر به نظر می‌رسد؛ و بدجوری قافیه را به حاضرخوراک بودن‌مان باخته‌ایم. می‌خواهم بگویم ناشناختن دلیل بر نبودن و نداشتن نیست! فقط کافی‌ست گذری بر آثار حکمای پیشینمان و تاریخِ فکری خودمان داشته باشیم تا با گنجینه‌های فراوانی که تا هزارسال آینده کفایت‌مان می‌نماید روبرو شویم. حال فقط منورالفکر ایرانی صرفاً تبدیل به نوکرِ فکری غرب شده و به سنت و سنخ و جنس افکار بومی‌اش با عنوان(توهم) تجدد می‌تازد! خودش را صاحبِ دیدگاهی تعقلی و نگره‌ی علمی جا می‌زند و دردآور این‌که بسیاری‌شان ذره‌ای علم هم نمی‌فهمند. همان‌طور که با اسطوره‌زدایی هیچ مخالفتی ندارم، با نقد سنت نیز چنین‌ام. اما بد نیست یادآوری شود، سنت به معنای این نیست که تمامیت‌اش مشکل دارد، نقد سنت به معنای ریشه‌کنی و نابودی خودمان نیست که بر دست و پای غربیان بیوفتیم تا به ما رسم و رسوم زندگی بیاموزند و خودمان را به خودمان بشناسانند! منورالفکر متوهم و بیسواد ایرانی حتا نمی‌داند بسیاری از فضلای غربی که ورد زبان و نُقلِ محافل‌شان‌اند، به شدت وامدار و تحت‌تاثیر افکار شرقی‌اند، از شوپنهاور، دریدا و هایدگر بگیر...تا دیگرانِ فراوانی هستند که شاید خودشان به این مسئله مستقیم اذعان نداشته‌اند، لیکن با داشتنِ تخصص، از نوشتار و نوع تفکرشان به خوبی می‌توان چنین تأثیری را دریافت. و منظورم از تفکر شرقی گستره‌‌ای‌ست به وسعت ایران، هند و چین! که تشابه میان «شیوه» و «طریقه‌»‌ی اندیشیدنِ عالمان‌شان بسیار به یکدیگر نزدیک است! و فصولِ مشترک میان ما، و مجاورتِ فکری‌مان بیش از نزدیکی به افکار دیگری‌ست؛ و باز هم متذکر می‌شوم بسیاری از مسائلی که عالمان این گستره در تاریخ چند هزارساله‌شان به رشته تحریر درآورده‌اند، بعدها مورد استفاده‌ و پرداخت و بسط‌شان توسط غربیان قرار گرفته، و سپس چیزهایی را که مربوط به خودمان، و برآمده از جانِ شرقی‌ست به زبانی سهل‌تر، جایگزینی و تغییر شکلِ ظاهریِ اسامی و تعاریف، معکوس‌نمایی و البته آغشته به موضع‌های فکری‌شان به خوردِ خودمان می‌دهند و ما خوشحالیم و سنگ‌شان به سینه می‌زنیم. ما نه شرق می‌فهمیم نه غرب، نه سنت می‌فهمیم نه مدرنیته را، اما پر از نظریه هستیم و با عنوان تجدد، ریشه‌ها و داشته‌های فرهنگی‌مان را با عقاید و رسومِ ناکارآمد و مضر اشتباه می‌گیریم و برشان می‌تازیم، آن هم با لایه‌های فکریِ نوکرمآب، مسموم، فاسد شده و سطحی! چه جای اصلاح و خلق و بنیانِ ایرانی نو، ویرانی و از خودبیگانگی به جا می‌گذاریم.

 

در این باره بخوانید:«تفاوط / بودا تا دریدا»؛ اینجاست!  


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)  


برچسب ها: نقد روانشناسی و شرق ، معرفی روانشناسی و شرق ، روانشناسی و شرق یونگ ، دریدا یونگ بودا ، روشنفکر ایرانی کیست ، تحلیل کتاب روانشناسی و شرق ، نقد روانشناسی یونگ سیناپس ،

دوشنبه 19 تیر 1396

«وقتی از دویدن صحبت می‌کنم...» (هاروکی موراکامی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،





رمان

«وقتی از دویدن صحبت می‌کنم، در چه موردی صحبت می‌کنم»

مترجم: علی حاجی‌قاسم

انتشارات: نگاه

*

 

بدو هاروکی، بدو!

 

«هیچ چیز در دنیای واقعی به زیبایی تصورات واهی شخصی رویا‌زده نیست»

هاروکی موراکامی(نقل از کتاب)


 

پیام رنجبران

 

به گمانم اگر بخواهم درباره‌ی این کتاب بنویسم، می‌بایست با چنین جمله‌ای بیاغازم:« وقتی از موراکامی صحبت می‌کنم در مورد چه ‌کسی صحبت می‌کنم». بی‌تردید «موراکامی» از بزرگترین نویسندگان زنده‌ی حال حاضر دنیاست! آیا همین جمله برای توضیح «موراکامی» کفایت می‌کند؟! مطمئناً نه؛ اما چطور می‌شود به نویسنده‌ای گفت بزرگترین؟!

شاید یکی از نشانه‌های‌اش این باشد که بعدِ خواندنِ کتابی از او، درمی‌یابی چیزی در ذهنیت و ناخدآگاه‌ات دستخوشِ تغییر شده، چیزی که شاید نمی‌دانی چیست؟! شاید یک «حس». انگار حسی تولید شده باشد یا جلوی میل، هوس یا وسوسه‌ی دیگری مسدود شده باشد! چیزی را با چیزِ دیگری در عمیق‌ترین لایه‌های ذهنت، و ژرفنای ناخدآگاه‌ات عوض کرده باشد؛ یا تو را به یاد خاطراتی انداخته باشد که تصمیم می‌گیری چنانچه بارِ دیگری در آن موقعیت‌ها قرار گرفتی، طورِ دیگری رفتار ‌کنی! خودت و گذشته‌ات را با تمامیِ بُرد و باخت‌ها و اشتباهاتت، مجدد بازخوانی و واکاوی می‌نمایی و شاید به نتایج تازه‌ای درباره‌ی خودت می‌رسی.

واقع‌اینکه روانِ انسان‌ها به شدت مقابلِ تغییرات مقاومت می‌کند. نمی‌دانم تا به حال شنیده‌اید که می‌گویند:«آدم‌ها عوض نمی‌شوند» یا اگر بخواهم با ضرب‌المثلی نسبتاً باربط بیان‌اش کنم:«توبه‌ی گرگ مرگ است». می‌خواهم بگویم اوضاع تغییر و تحول در آدمی تا این حد بحرانی‌ست و انسان‌ها چه از لحاظ فکری و چه متعاقباً رفتاری، به این سادگی‌ها عوض نمی‌شوند، و حتا با جنگندگی حیرت‌آوری در مقابل تغییرات می‌ایستند! حالا یک نفر با کلمات‌اش، بدون اینکه از جای‌ات تکان بخوری، چیزی را در ذهنیت تو عوض می‌کند! این جریان اگر بروی در بحرش امر شگفت و بزرگی‌ست؛ یعنی کاری که گاهی اوقات، حتا اگر خودِ انسان هم بخواهد، نمی‌تواند در قِبل خودش انجام دهد! اساساً در زندگیِ واقعی تغییرات از پسِ رنج‌های عظیم، فرساینده و دهشت‌بار در آدمی حادث می‌شوند و به سهولت تحوّل ممکن نمی‌شود؛ حالا نویسنده‌ای بدون این‌که صدمه‌ای بهت وارد بشود و یا هزینه‌ای جبران‌ناپذیر پرداخت کنی- نه این‌که مطلقاً و کاملاً- اما موجب می‌شود «دیگری» طیِ خوانش او، نسخه‌ی بهتری از خودش شود! (گاهی هم بدتر) که درباره‌ی «موراکامی» می‌توانم اذعان بدارم: بهتر می‌شوی. و این فهمیدن‌اش سخت نیست؛ بعد از خواندن کتاب، ممکن است خاطراتی برایت زنده و تداعی بشود و مغموم شده باشی، ولی همزمان شادی و انرژی و میلِ به زندگی، حتا اگر به مقدارِ بسیار ناچیزی باشد، عناصرِ کمی‌ نیستند که این اثر برای آدمی به ارمغان می‌آورد؛ همین ایجادِ احساسات دوگانه‌ی غم و شادی در آدمی، ناخودآگاه واکاوی‌ و تحلیل به بار می‌آورد و تحلیل نیازمند تفکر و تعمق است. پس نویسنده‌ای هم سایر افراد را تغییر می‌دهد و هم مولّدِ تفکر و اندیشه‌ورزی و زندگی‌ست، از اینرو به جرئت می‌توان «هاروکی موراکامی» را از بزرگترین انسان‌ها و همچنین به دلیلِ اینکه تأثیرش بر آدمی را با کلماتِ بر کاغذ تلقیح و پرداخت و مکتوب می‌نماید، می‌توانیم او را از بزرگترین نویسندگانِ زنده‌ی حالِ حاضر دنیا بخوانیم.

نمی‌دانم خواننده‌ی این سطور تا چه اندازه با آثار «هاروکی موراکامی» آشنا باشد؟! اگر که هیچ! پس لطفاً به هیچ‌وجه برای تجربه‌ی نخستین، این کتاب را از موراکامی انتخاب نفرمایید، چرا که احتمالاً اواسط کار رهای‌اش خواهید کرد. فرآیندِ مطالعه‌ی این کتاب نیازمند اعتماد به نویسنده‌اش است و همچنین لذتِ وافری که از جذابیت و قصه‌های عجیب و غریب موراکامی در سایر آثارش برده باشی، و به همین دلیل به او اجازه بدهی، این‌بار با زبانِ دیگری خوانده شود و با تو سخن بگوید، با زبانی که به گمانم حتا برای بسیاری از موراکامی‌خوانان نیز کلافه‌کننده و حوصله‌سر بر باشد! چرا که نویسنده با تبحر و ظرافتِ فراوانی تمام قصدش این بوده که «ننویسد!» یا حرکت محیرالعقولی طیِ متن نزند و تمام تکنیک‌های داستان‌گویی را رها کند، که خواننده در پیچ‌واپیچ‌ قصه‌های‌ شگرفش گم و مسحور نشود...تا با تکرار و تکرار برخی موقعیت‌های مشابه و همچنین بعضی جملات، انگار نم‌نم با نوک چکشی بسیار کوچولو موچولو( از اینا که باش گز خرد می‌کنند!) لایه‌ی خودآگاه‌ ذهنت را بتراشد و سوراخ کند، تا به عمقِ ناخدآگاه‌ات راه بیابد و آنگاه، جان‌ِ کلام‌اش را آن‌جا به معرض نمایش و اکران بگذارد...از اینرو موراکامی از خودش مایه گذاشته! از خاطرات دوندگی‌اش، شرکت در مسابقات دوی مارتن، و باز هم از دویدن‌های بی‌امانش تا از زندگی بگوید! توجه بفرمایید، به واقع‌نمایی تا جایی که ممکن بوده چنگ انداخته است، تا فکورانه از خودِ زندگی بگوید. از بطن و فُرم زندگی به مثابه‌ی آنچه هست یعنی:«دویدن!»، بارها شکست‌خوردن و افتادن و باز هم برخاستن...بله این مهم است: مجدد ادامه دادن، نه اینکه حتا معنایی داشته باشد یا بخواهیم دنبال معنایی بگردیم، خیر! فقط از پا ننشستن و ادامه دادن بازی، کار را نصفه‌نیمه و ناتمام رها نکردن، ادامه دادن، دویدن، برای رسیدن و گذر از خط پایان؛ خطِ پایانی که چشم‌اندازش(هدف) آن است که مطلوبِ شخصِ توست و خودت مد نظر داری و پسندیده‌ای، این مسئله‌ی بسیار مهمی‌ست، در مسیری می‌دوی، که خود پسندیده‌ای، خود به آن عشق می‌ورزی، بدین‌سان، مسیر هم لذت بخش می‌شود، با همه‌ی مشکلات و موانع‌اش...موراکامی از مسابقاتِ مارتن‌اش می‌گوید، از دویدن‌های‌اش، از تلاش‌های فراوان‌اش، از بارها زمین خوردن‌های‌اش، این یعنی زندگی، این دویدن‌ها حینِ مطالعه‌ی اثر استعاره‌ و نمادی می‌شود در ذهنیت خواننده‌- خواه ناخواه- این دویدن‌های موراکامی، این نقل خاطرات‌اش، چیزی جز شکل و بطن زندگیِ واقعی را به خاطر نمی‌آورد؛ دویدن‌های‌اش دویدن نیست، به عینه طی‌یِ طریقِ زندگی‌ست، با همه‌ی کسالت‌ها و ملال‌های‌اش، افت و خیزهای‌اش، تلخ و شیرین‌های‌اش... اما همچنان بازیابیِ خویش، واکاویِ «خود» با همه‌ی گستردگی‌اش، زیر و بم‌های‌اش، شناخت محاسن و نواقص‌اش، قوت و ضعف‌های‌اش و سپس پی‌ریزی دوباره‌ی خویش و مجدداً آزمودن و دویدن و دویدن و دویدن...حتا اگر دیگران این تلاش و تکاپو را بی‌معنا و مضحک بخوانند...«هاروکی موراکامی» می‌گوید:«برای کسب تجربه باارزش، گاهی ظاهراً باید کارهای بی‌ارزش انجام دهیم».

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

فهرست ارزش‌گذاری شده یکصد و چند رمان خواندنی؛ اینجاست!

نقد و معرفی رمان «برادران سیسترز» نوشته «پاتریک دوویت»؛ اینجاست!

نقد و تحلیل رمان «نادیا» نوشته مرشد مکتب سوررئالیسم «آندره برتون»؛ اینجاست!



برچسب ها: نقد و معرفی رمان موراکامی ، نقد وقتی از دویدن موراکامی ، وقتی از دویدن صحبت می کنم موراکامی ، زندگی موراکامی دویدن ، نقد پیشنهاد کتاب موراکامی ، فراز نشیب زندگی دویدن ، بدو هاروکی بدو ،

تعداد کل صفحات: 13 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic