رمان: همه‌ی نام‌ها

نویسنده: ژوزه ساراماگو

مترجم: عباس پژمان

 

یادداشت کوتاه

 


«همه‌‌ی نام‌ها» نوشته‌ی «ژوزه ساراماگو» برنده‌ی جایزه نوبل سالِ 1998 و نویسنده‌ی رمانِ مشهورِ «کوری» ست، رمانی که ماجرای جالب و محتوای عمیق‌اش آدمی را مشتاق به خوانش باقیِ آثار نویسنده می‌نماید؛ «همه‌ی نام‌ها» دوسال بعد از «کوری» به رشته‌ تحریر درآمده و روایتِ مردِ تنها و میان‌سالی‌ست به نامِ «آقا ژوزه» که منشی ثبت احوال است و دلخوشی‌اش جمع‌آوریِ اطلاعاتِ مربوط به آدم‌های مشهور و از آن کلکسیونی شخصی درست کرده، او به طور اتفاقی علاقمند به پیگیریِ پرونده‌ی زنی ناشناس می‌شود...رمان قسمت‌‌های قابل تأملی دارد اما به شدت حوصله‌سربر، کهنه، تصنعی، ملال‌انگیز و پُر از توضیحِ واضحات و اضافه‌گوست، و هچنین فاقدِ اصالت، یعنی به نظرم می‌آمد فُرمِ رمان و اتمسفرش به نوعی رستاخیزِ مرحوم «فرانتس کافکا» ست، انگار ایشان از گور برخاسته‌ و یکی دیگر از‌ قصه‌هایش را با یکصد‌سال تأخیر در انتقاد از نظام‌های بوروکراسی و گیرافتادنِ انسان‌ها و به بندکشیده‌شدن‌شان در حصارِ قانون‌های خشک دولت‌های مدرن، زائل شدن آزادی‌های فردی، کاغذ‌بازی‌ها و فلان و بهمان‌های حواشی‌اش نوشته است. به هر تقدیر من کتاب را تماماً خواندم اما مطمئن هستم دیگر هیچ‌وقت گذرم به آثارِ «ساراماگو» نخواهد افتاد. البته اضافه می‌نمایم، یکی از دلایل اصلی مطالعه‌ی اثر، ترجمه‌ی بسیار عالی و روانِ جناب «عباس پژمان»(مترجم رمان نادیا/آندره برتون) بود که مرا به خواندنِ ادامه‌ی رمان ترغیب می‌کرد. با همه‌ی این اوصاف در پایان به خودم نگفتم که وقت‌‌ام تلف شد، و از این‌که «همه‌ی نام‌ها» را خوانده‌ام پشیمان نیستم.

 

 

 

 

 از رمان:

 

«...آقا ژوزه، تنهایی هرگز همدم خوبی نیست، تقریباً تمام غم‌های بزرگ، وسوسه‌های بزرگ و اشتباهات بزرگ نتیجه‌ی این هستند که آدم در زندگی خودش تنها است، و هنگامی که فکر آدمی از بابت موضوعی مغشوش است دوست عاقلی نیست که با او مشورت شود...»


صفحه 196

 

 

«...حالا بگو من چه طور می‌توانم عاشق زنی بوده باشم که نه او را دیده‌ام و نه می‌شناسم، سئوال خوبی است، مطمئناً فقط خودت می‌توانی به این سئوال جواب بدهی، فکر بی سر وتهی است، مهم این نیست که سر داشته باشد یا ته داشته باشد، من از یک قسمت دیگر جسم انسان حرف می‌زنم، از قلب با تو حرف می‌زنم، عضوی که شما می‌گویید محرک و جایگاه احساسات است، باز هم تکرار می‌کنم، من نمی‌توانستم زنی را که فقط عکس‌های قدیمی او را دیده‌ام دوست داشته باشم، تو می‌خواستی او را ببینی، می‌خواستی با او آشنا بشوی، و این یعنی دوست داشتن...»

 

 

صفحه 335 ( ساراماگو در سبک نوشتن‌اش به جز نقطه یا ویرگول از سایر علامات سجاوندی استفاده نمی‌کند، و همچنین گفت‌وگو‌های شخصیت‌ها را نیز پشت سرهم می‌نویسد، مانند نمونه‌ی بالا)

 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس )

 


نقد سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه ( اینجاست)


درباره‌ی «صید قزل آلا در آمریکا» نوشته «ریچارد براتیگان» (اینجاست) 



برچسب ها: نقد رمان همه‌ی نام‌ها ، معرفی رمان همه‌ی نام‌ها ، همه‌ی نام‌ها ژوزه ساراماگو ، نقد برنده جایزه نوبل ساراماگو ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، تحلیل رمان همه‌ی نام‌ها ،



نقد سه‌گانه‌ی ساموئل بکت

مالوی

مالون می‌میرد

نام‌ناپذیر

مترجم: سهیل سمّی

*

 غوطه‌ور در جانِ هستی!

پیام رنجبران

اگر به شما بگویند قرار است برای همیشه به جزیره‌ای دور ‌افتاده که بنی‌بشری آنجا زندگی نمی‌کند منتقل شوید و فقط می‌توانید ده کتاب با خودتان ببرید، گزینه‌های منتخب شما چه آثاری‌ست؟! من نمی‌دانم شما چه کتاب‌هایی را انتخاب می‌کنید، اما آنچه روشن است، سه‌گانه‌ی «بکت» جزو ده کتابِ منتخب‌ من خواهد بود؛ حاضرم با رمان‌های «مالوی»، «مالون می‌میرد» و «نام‌ناپذیر» جنابِ «ساموئل بکت» بار سفر بسته و پشت ‌سرم را نگاه نکنم و دیگر هیچ‌ کاری با هیچ‌ رمانی نداشته باشم! اما به گمان‌ام اندکی هیجان‌زده سطرهای بالا را نوشتم، پس از شما اجازه می‌خواهم دوباره تامل کنم شاید نظرم عوض شود، آخر تا بحال شاهکارهای فراوانی نوشته شده که می‌توانند جای‌شان را بگیرند، قطعا آثاری نیز هست که من از وجودشان بی‌خبرم و ممکن است بعد از خواندن‌ آن‌ها دیدگاهم به کل عوض شود...بله، حالا که دقیق‌تر فکر می‌کنم درمی‌یابم بازهم به ضرس‌ قاطع انتخاب‌های من در شاخه‌ی رمان‌ها، همین تریولوژی «بکت» است و دیگر هیچ! اما لازم است بیفزایم، به هیچ‌ عنوان مطالعه‌‌‌شان را به هیچ‌کس توصیه نمی‌کنم! یعنی آثارِ مذکور، جزو کتاب‌های پیشنهادی من نبوده، نیست و نخواهد بود! چون آنچه گفتم، صرفا حسِ شخصی‌ام بود نسبت بدین کتاب‌ها و چنانچه کسی تا بحال باهاشان مواجه نشده‌، دلم نمی‌خواهد بعد از خواندن سی- چهل صفحه، خیال کند شوخی کرده‌ام یا دور از جان سر کارش گذاشته‌ام. این از این. دیگر اینکه جناب «بکت» تا وقتی در قید حیات بودند هیچ‌گاه زیرِ بارِ تریولوژی (سه‌گانه‌‌ی مرتبط) بودنِ رمان‌های نامبرده نرفت که نرفت! الان نمی‌دانم نظرشان چه باشد؟! اما آنچه به دیده‌ می‌آید با احتیاط عرض کنم، انکارشان نیز به گمانم یک شوخی «بکت»ی بوده است؛ گویا بزرگوار از اینکه مخ‌مان را به هر طریقی کار بگیرد لذت غریبی می‌برده. اما ترتیب خواندن‌ آثار برای من اینگونه بود، ابتدا «مالون می‌میرد» بعد «نام‌ناپذیر» و سپس «مالوی» که لازم به ذکر است در واقع از وسط آغاز کرده‌ام. رمان‌ها هر کدام داستان مستقلی محسوب می‌شوند اما جهان‌شان به یکدیگر مرتبط، در امتداد هم‌ و بدین ترتیب نوشته شده‌اند:«مالوی» (1951) «مالون می‌میرد» (1951) و «نام‌ناپذیر» (1953)- آثار در نگاه نخست به شدت مبهم به نظر می‌رسند که ویژگیِ هر اثرِ هنری ناب آن‌هم از نوع فکورانه‌اش است و دقیقا همین ابهام افزون بر رازِ ماندگاری‌اش، موجب می‌شود خواننده‌ با یک‌بار خواندن به مقصد واضحی نرسد، در نتیجه با اثر درگیر شود و هر از گاهی با عطش دوباره‌، و مواضعِ فکریِ جدیدی به سراغ‌شان بیاید؛ سه‌گانه‌ی «بکت» از جمله آثاری‌ست که یک‌بار مصرف نیست و بعد از هر بار خواندن، لایه‌ای از وجوه پنهانی‌اش را برملا می‌کند و چه بسا که در خوانشِ دوم هرچه را در سریِ نخست دریافته‌ایم، در هم بکوبد و فرو بریزد؛ پس با رمان‌هایی روبرواییم که هر آنچه پیش‌شناخت و الگوهای آشنا از ساختارهای داستانی در ذهن‌مان داریم، جلوی چشم‌مان متلاشی کرده و به نابودی می‌کشاند، و در واقع از ساختمانِ تازه‌ای در ادبیات داستانی رخ‌نمایی می‌کند که در توصیف‌اش می‌بایست بگویم:«شگفت‌انگیز، هولناک، خاص» و همچنین غیرقابل تقلید! مابین‌شان رمان «مالوی» زیاد از قاعده‌ی شکست‌های زمانی و مکانی پیروی نمی‌کند؛ زمان و مکان و پیرنگ‌ِ اثر تا حدی قابل شناسایی‌تر است که البته دلیل دارد؛ در «مالون می‌میرد» وخامتِ اوضاع فزونی می‌یابد، و اما در رمان «نام‌ناپذیر» با از هم گسیختگیِ کاملِ زمان، مکان، پیرنگ، و حتی نقضِ جمله به جمله روبروییم که آن‌هم دلیل دارد. شخصا برای خواندن این رمان‌ها از چنین روشی پیروی می‌کنم (که البته در مورد هر سه‌ هنوز موفق نشده‌ام)، شیوه‌ی یک نفس خواندن! چرا که طولانی‌ترین‌ آن‌ها «مالوی»ِ 256 صفحه‌ است؛ طیِ مناسک آیینی هربار بنشینیم و کلک‌ِ یک نسخه را بِکنیم؛ وقتی یک نفس می‌خوانیم‌شان در طول موج آن قرار گرفته و همچنین متوجه می‌شویم از کجا به کجا رفته‌ایم و چه رخدادی در حالِ وقوع است؛ ولی نمی‌دانم چرا هر بار رمان‌های بکت را شروع کردم، اتفاقی افتاد که مجبور شدم برای یکی دو روز رهایش کنم و در بازگشت دوباره، انگار با نوشته‌ی دیگری روبرو می‌شدم. تحلیل و بررسی موشکافانه‌ی سه‌گانه‌ی «بکت» نه اینکه ناممکن باشد اما نیازمند نگارش کتاب یا مقاله‌ای مطول است و در چنین مجال‌های کوتاهی نمی‌گنجد. می‌گویم ناممکن نیست، چون صحیح که آثار جای تفسیر و تاویل‌های مختلف را باز می‌گذارند، اما به دقیق‌ترین شکل و شیوه‌ی ممکن نوشته شده‌اند و به هیچ ‌عنوان چون واژه‌بازی‌های مُشتی نیرنگ‌زن نیستند و در پس فرم بهم ‌پیچیده‌شان مفاهیم قابلِ دست‌یابی، و جهان‌بینیِ مشخص مولف‌اش را در هرکدام از نسخه‌ها به دقت منتقل می‌کنند. برخلاف آنچه به‌ویژه در کشور ما جا افتاده است. اثری که جای تعبیر، تاویل و تفسیر‌های بیشتری را باز می‌گذارد بدین معنا نیست که به حساب خاص بودن هر چه را بدان نسبت دهیم برتابد؛ معانی و مفاهیم یک اثر منسجم و درست، ولو از طیفِ آثاری که در نگاه اول مبهم، گنگ یا دشوار به نظر می‌رسند‌، و نیازمند کند‌و‌کاو بیشتری هستند، همگی حول یک محورِ معنا می‌چرخند و قابل دستیابی‌ است، یعنی اثر به هیچ ‌وجه دچار بهم‌ ریختگیِ مفهومی نیست! و خواننده‌ی معنادار به زعمِ تجاربِ زندگی و دانسته‌هایش درمی‌یابد نویسنده درباره‌ی چه چیزی صحبت کرده است. به دیگر سخن، فُرم در خدمت انتقال محتواست. حتی سه‌گانه‌ی جناب بکت که شیوه‌ی بیانِ روایت شبیه آدمی‌ست که محکم توی سرش کوبیده و آن‌وقت در همان سرگیجه‌ی مغزی مجبورش کرده باشند تا قصه‌ای تعریف کند. کمی هم درباره‌ی حوزه و فضای رمان‌ها بگوییم. هر سه اثر به شدت ذهنی هستند(سوبژکتیو) و از نگاه راوی و دریچه‌ی تفسیر و تعابیر او می‌گذرند و تعریف می‌شوند. اما شخصا این آثار را در چند حوزه‌ی مشخص تقسیم‌بندی کرده‌ام بدین منوال: 1- رمان «مالوی» در ساحت «واقعیات» قابل تعریف است و به همین دلیل از قاعده‌ی زمان و مکان‌های قابل شناسایی برخوردار است. ارتباط راوی با حوزه‌ی واقعیتِ واقعی (مادی/ عینی) برقرارتر بوده، آنچه می‌گوید ولو آنکه از دیدگاه ذهنی‌اش بیان شود برحسب دریافت‌ و چیزهایی‌ست که به چشم می‌بیند یا دیده است. به دیگر سخن، از جایگاهِ آدمی در زندگی می‌گوید و هر آنچه در زندگیِ واقعی بر او می‌گذرد و برآمده از زندگی‌ست! و سپس بر اساس جهانِ داستانیِ بکتی بیان می‌شود. تکه روایت بسیار بامزه‌ای در بخشی از رمان وجود دارد: «مالوی» که پیرمرد حال‌بهم‌زنی است در راه رسیدن به خانه‌ی مادرش، سگ کوری را که صاحب آن زنی‌ست با دوچرخه‌اش زیر گرفته و می‌کشد، ملت و پاسبان جمع می‌شوند تا حساب مالوی را کف دستش بگذارند و از زن دفاع کنند، اما زن می‌گوید که سگش در حال مردن بوده و در راه رفتن به مطب دامپزشک بوده‌اند تا او را خلاص کند و در واقع کارِ مالوی زحمتش را کم کرده و همچنین دیگر نیاز نیست بابت اینکار پولی به دامپزشک بدهد. به هر تقدیر مالوی با زن به خانه‌اش می‌روند تا سگ را به خاک بسپارند! مالوی در خانه‌ی زن خوابش می‌برد و زمانی که بیدار می‌شود درمی‌یابد قصد زن این است تا به جای آن سگ، مالوی را پیش خودش نگه دارد! تغییر جایگاه سگ با آدمی؛ این قسمت شمه‌ای از جهان‌بینی «بکت» است. پس رمانِ «مالوی» را در حوزه‌ی «واقعیات» از منظر «زنده‌ بودن» قرار می‌دهیم. 2- ساحت رمان دوم «مالون می‌میرد» لبه‌ی مرگ و زندگی‌ست یعنی لحظه‌های احتضار! مالون می‌گوید:«به زودی می‌میرم و همه چیز تمام می‌شود». پیرمردی به نام «مالون» روی تخت‌خوابی که خودش هم نمی‌داند در بیمارستان است یا تیمارستان افتاده. پس رمان دوم را «احتضار» می‌نامم. 3- اما رمانِ «نام‌ناپذیر» سومین شاهکارِ مجموعه. وقتی سه‌ گانه‌ی بکت را می‌خوانیم سوال‌های فراوانی دم‌به‌دم در آن مطرح می‌شود که مهم‌ترین‌شان پرسش‌هایی بنیادی‌ست که به ذهنِ کارکتر‌ها و در پی‌اش خواننده متبادر می‌شود از جمله، کیستی؟ چیستی؟ از کجا آمده‌ایم و به کجا خواهیم رفت؟ چه بر سرمان در حال رفتن است؟ و جایگاه انسان در زندگی و هستی و دنیا و جهان کجاست؟ و دیگر پرسش‌هایی بر همین پایه و اساس. نحوه‌ی اکرانِ پرسش و پاسخ‌های بکت بدین شیوه است که ما از طریق داستان در بطن، در ژرفنا، در عمق، و در هسته‌ی مرکزی‌ سوال‌ها پرتاب می‌شویم: یعنی تکاپوی شخصیت‌ها برای پی بردن یا جست‌وجوی پاسخ‌ها یا بن‌بست‌هایی که بدان برمی‌خورند، کند‌وکاو‌هایی که وجه غالبش ذهنی‌ست با جهانی که با آن مواجه‌اند، و سوال‌هایی که از آن‌ها پرسیده می‌شود یا به ذهن‌شان خطور می‌کند! از این لحاظ با محتواهایی عمیقا فلسفی روبرواییم، و چنانچه بگوییم هر کدام از آثارش به خودیِ خود رساله‌ای فلسفی محسوب می‌شوند سخن به گزاف نگفته‌ایم. فضاهایی که شاید فیلسوف با زبان فلسفه قادر به خلق‌، یا انتقال و ادای جانِ مطلب نباشد و این مهم فقط از دستِ هنر بربیاید و قلمِ هنرمندانه‌ی بینش‌وری چون «ساموئل بکت». اجازه می‌خواهم درباره‌ی «نام‌ناپذیر» بگویم: من این رمان را، رساله‌ای بی‌همتا، برجسته و درخشان در مقوله‌ی مرگ می‌بینم، به راستی متفاوت و متمایز و عمیق‌ و قابل‌پذیرش‌تر از هر آنچه تا بحال درباره‌ی مرگ خوانده‌ام، آنچنان که آدمی حین مطالعه، چنین حسی به او دست می‌دهد نکند ساموئل بکت پیش از مرگ، مرگ را آزموده؟ و حالا گیریم که او یکبار مرده باشد، پس من از کجا می‌دانم که او یکبار مرده است؟ مگر اینکه خودم نیز پیشتر یکبار مرده و زنده شده باشم؟ می‌خواهم بگویم فضای شگفت‌انگیزِ رمان «نام‌ناپذیر» بی‌گمان بی ‌بدیل و یکتا بوده، و هنوز هم قدرش آن‌سان که بایست دانسته نشده و در آینده منقدان و مفسران درباره‌اش بیشتر خواهند نوشت. پس حوزه‌ی رمان «نام‌ناپذیر» را در قلمروی «مرگ» قرار می‌دهم! به همین دلیل تمامیِ قواعدِ زمانی و مکانی و پیرنگ در آن از هم می‌گسلد؛ به دیگر سخن، حوزه‌ای درون ِبافتارِ مرگ! وجه غالبی که بر دیگر ساحت‌ها در رمان «نام‌‌پذیر» سایه انداخته، وجه مرگ است و فضا و اتمسفری که راوی در آن غوط می‌زند، و بدین‌سان به سایر ساحت‌ها نیز سرک می‌کشد- چیزی مشابه روحی در پرواز، یا تو گویی در بطن، در عمیق‌ترین لایه‌های ذهنی و هستی سقوط کرده باشد- چنانچه خواننده با چنین ساحت‌ها و حوزه‌هایی از جمله، بخش‌های خودآگاه و ناخودآگاه روان، ساحت «لحظه» و سکوتِ عمیقِ ذهنی آشنا باشد، از انبانِ حافظه‌اش یعنی صرفا حفظ کردن این مفاهیم رسته و آن‌ها را در وجودش درونی کرده باشد، لذت خوانش رمان به اوج خود می‌رسد، چرا که دوشادوشِ راوی در تمامیِ این فضاها غوط خورده و به گشت‌وگذار می‌پردازد- درمی‌یابد اینک در کدامین ساحت و لایه‌های ذهنی راوی و خودش به سر می‌برد- و همچنین از عظمت رمان «نام‌ناپذیر» به وجد خواهد آمد. عظمتی که دریچه‌های دیگری از جهان هستی را پیشِ رویمان می‌گشاید.

 

 

*

شاید خودتان حدس بزنید ترجمه‌ی شایسته و مفیدِ چنین مجموعه‌ی پیچیده‌ای با آن نثر سخت و سهمگینِ «ساموئل بکت» چه کار طاقت‌فرسا و کُشنده‌ای می‌تواند باشد! همچنین خودتان بهتر بدانید در دورانِ رقت‌آورترین دورانِ فکری و فرهنگی کشور، در دورانی که فقط نان ریا و تزویر و ابتذال در روغن است، مترجم پیشاپیش می‌داند قرار است چه بر سر آثارِ شعوری بیاید و چگونه ازشان استقبال خواهد شد، شاهدِ این مدعا نگاهی‌ست به شمارگان و ارزیابی میزان فروش چنین آثاری در کشوری چند‌ ده میلیونی؛ حالا چه دلیلی باعث می‌شود باز هم بر سر ترجمه‌‌ی چنین آثاری دل و جان و چشم بگذارد؟ به گمان‌ام نیتی جز عشق نباشد، و ضربانِ رگ و غیرتی که هنوز می‌تپد تا مرهمی باشد بر بالینِ این فرهنگ و شعورِ محتضر...به «سهیل سمّی» بابتِ چنین ترجمه‌های شایسته‌ و محکم دست‌مریزاد می‌گویم، و خوشحالم در این شب‌های تار هنوز تک ستاره‌هایی چون «سهیل» هست، حافظه‌ی تاریخی‌ِ این مردم ضعیف است، اما آنچه مسلم است تاریخِ ادبیات، تفکر و شعور این مرز و بوم در آینده‌ای نه چندان دور به گذشته‌اش رجوع خواهد کرد تا ببیند چه بود و چه‌ها نبود. 


برچسب ها: نقد سه‌گانه‌ی ساموئل بکت ، تحلیل سه‌گانه‌ی ساموئل بکت ، نقد رمان مالوی ساموئل بکت ، نقد رمان نام‌ناپذیر ساموئل بکت ، نقد رمان مالون می‌میرد ، نقد و معرفی رمان ، بررسی ترجمه‌های سهیل سمّی ،

پنجشنبه 30 شهریور 1396

چرندی به ماندگاریِ شاهکار ( ریچارد براتیگان )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،





صید قزل‌آلا در آمریکا


(ریچارد براتیگان)


*


چرندی به ماندگاریِ شاهکار

 

چرند ببافی! چرندی آنچنان بزرگ ببافی که هیچ‌کس نتواند به وسعت‌اش ببافد؛ «ریچارد براتیگان» باشی و صاحبِ سبکِ خودت و به ادبیات رسیده باشی و در ادبیات نگنجی؛ آینه باشی و انعکاسِ دقیقِ زندگی‌ای که به عینه دیده‌ای و آنقدر صاف و زلال باشی که «شعر» شده باشی و «شعر» توصیفِ تو نباشد؛ شاید روزی همان حینِ ماهی‌گیری دچارِ مکاشفه شده باشی، کلیّت‌اش به چشم دیده‌ باشی، کلیّتِ زندگی‌ را، بالا و پایین‌اش، پستی و بلندی، این همه تکانه و تکاپو برای «هیچ» را، این همه دوز و کلک و پاچه‌خواری و خیانت و شناعت و زیرِپای هم خالی‌کردن و توی سرهم زدن را، بعد از خودت پرسیده باشی:« این آدم‌ها دقیقاً چه می‌کنند؟!». پاسخ‌ات خنده باشد، به‌شان خندیده باشی و نتوانسته باشی جلوی خنده‌ات را بگیری، خندیده‌ای، ریسه رفته‌ای و باخودت به واژه‌ای برای توصیف‌اش رسیده باشی:«چرند!» و نوشته‌ای «صید قزل‌آلا در آمریکا». تو به ریشِ آدم‌ها، به ریشِ دنیا، به ریشِ این غائله‌ی مضحک به شدّت خندیده‌ای! آنقدر که آن روز رو به دریا، رو به همان‌ وسعتِ آبی، همان ابدیّتی که می‌دانسته‌ای مأمن توست ایستاده‌ای و با کالیبر 44 به شقیقه‌ات، نه! تو  به شقیقه‌ی مرگ شلیک کرده‌ای، تو به ریشِ مرگ هم خندیده‌ای مَرد...

 

«صید قزل‌آلا در آمریکا»ی تو- چرندی به ماندگاریِ شاهکار- ریش‌خندی‌ست به جهانیان‌.

 

 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


 

ضمیمه‌ای بر نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» ( خواب، رویا و تعبیرات) 


برچسب ها: نقد صید قزل‌آلا در آمریکا ، نقد معرفی صید قزل‌آلا در آمریکا ، صید قزل‌آلا در آمریکا ریچارد براتیگان ، نگاهی به صید قزل‌آلا در آمریکا ، نقد و بررسی رمان وبلاگ سیناپس ، چرندی به ماندگاری شاهکار ، یادداشت کوتاه صید قزل‌آلا در آمریکا ،

«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان‌به که آثار مرا نخواند» (نیچه)



نقاشی: نیچه اثر ادوارد مونک



به بهانه‌ی کتابِ «حکمت شادان»

برداشتی آزاد و نگاهی به رساله‌ی

«در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی»

*

 

«من از خدا می‌خواهم که مرا از خدا نجات دهد»

 

پیام رنجبران


 

عشق، عشق، عشق، به گمان‌ام بارقه‌ای؟ نه! آذرخشِ عشقْ چونان امواج موسیقی در جانِ «نیچه» طنین‌انداز شده، و آنقدر آهنگ‌اش بر او خوش می‌نشیند که برای چندگاهی هرچندکوتاه عوارض بیماری‌های عجیب و غریب و فرساینده‌اش دست از سرش برمی‌دارد، نسیمی چونان خنکای مرهمی اهورایی بر جان‌ِ به تنگ‌آمده‌اش وزیده می‌شود تا او پاکوبان و دست‌فشان قلم برقصاند و «حکمت شادان» به رشته‌ی سُرور دربیاورد و در باب‌اش چنین بگوید:« این کتاب، به مثابه‌ی تحقق امری بس غیرمنتظره، سرشار از سپاس و قدردانی مردی است که بهبود یافته است..."حکمت شادان" بیانگر شادباش‌های اندیشه‌ای است که عسرتی هولناک و طولانی را با شکیبایی، جدّیت، خونسردی، ناامیدی و در عین حال با مقاومت تاب آورده و ناگهان خود را در برابر امید، امید به شفا، و سرمست از این شفا، غافلگیر می‌بیند». پرفسور «نیچه»‌ پس از اتمام کتاب، آن‌را به الهه‌ی این عشق یعنی «لو سالومه» تقدیم می‌نماید! همان زنِ افسون‌گر و مرموز زندگی‌ی نیچه که با نپذیرفتن پیشنهادِ ازدواج‌اش، چهره‌ی دیگری از عشق و دلبستگی در برابر دیدگان‌اش هویدا می‌نماید، و ردّپای این داغ- آمیخته به غضبِ نیچه شده، تمامیِ ابرنیروهای جنون‌آمیزش را به پا می‌خیزاند- که در آثار بعدی‌اش شرّ به پا کنند؛ گویی او مابینِ فلسفه‌ی انتقادی‌اش به مثابه‌ی پُتک، انتقام یک عشقِ ناکامِ شخصی را نیز از تمامی زنان می‌گیرد. 

عنوان کتاب «حکمت شادان» اصطلاحی قرون وسطایی‌ست (گایاسیانزا) که اشاره‌ای‌ به شاعران و رامشگران جنوب فرانسه دارد که از قرن دوازدهم میلادی حرکتی را در ستایش عشق، جوانمردی و «شاد زیستن» آغاز می‌کنند و خصوصی‌ترین اثر نیچه محسوب می‌شود، و همچنین پیش‌درآمد، مقدمه و تفسیری‌ست به شاهکار بعدی‌‌اش یعنی «چنین گفت زرتشت»؛ نیچه در این‌باره می‌نویسد:«در واقع، من تفسیر کتاب را قبل از نگارش خود کتاب نوشتم». «حکمت شادان» بستری‌ست که ما نشانه‌های مفاهیم بنیادینی که نویسنده در آثار بعدی‌اش به آن‌ها می‌پردازد را به اختصار می‌بینیم، مفاهیمی مانند ( بازگشت جاودانه، ابرانسان، اراده معطوف به قدرت). برای آشنایی با فلاسفه، و درکِ نخبگانِ تاریخِ اندیشه‌ورزیِ بشریت به سفارش «آرتور شوپنهاور» می‌بایست به سراغِ متونِ اصلی‌ِ خودشان برویم و نه تفسیرات و تعبیراتی که از نوشته‌های‌شان شده است! ( و شاید بهتر باشد خوانشِ نقد و نظراتِ منتقدین و مفسرین را به بعدِ مطالعه‌ی آثارشان موکول نماییم) اما خب شاید این تأکید درباره‌ی همه‌ی علاقمندان صدق نکند و برای‌شان مقدور نباشد؛ ولی چنانچه بخواهیم به سفارش شوپنهاور گوش فرادهیم و مستقیماً بسراغ آثار نیچه برویم تا دریابیم، او درباره‌ی چه مفاهیمی سخن می‌گوید، می‌بایست از کدام اثرش آغاز کرد؟ اکثرِ نیچه‌شناسان، شناخت و دریافتن افکار او را در گروی درکِ آثاری چون «چنین گفت زرتشت»، «فراسوی نیک و بد» یا «اراده معطوف به قدرت» می‌دانند؛ که البته در گفته‌شان تردیدی نیست، سازه‌های اندیشه‌‌ورزیِ نیچه در چنین ساختمان‌های رفیعی نمودار شده و سربه‌فلک می‌ساید؛ اما! به زعم من، می‌بایست سراغ از کُنه، و پی‌ای بگیریم که این برج‌ها برش چیده و استوار شده؛ کدامین اثر؟ «در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی» رساله‌ای چندصفحه‌ای که پس از «زایش تراژدی» و پیش از تمامیِ آثار ذکر شده در سال 1872 به رشته‌ی تحریر درآمده، اما تا زمان مرگ نیچه منتشر نشده است؛ خوشبختانه این رساله‌ی بی‌نظیر، که باز هم به زعم من، یکی از درخشان‌ترین، برجسته‌ترین، مهم‌ترین رساله‌های فلسفی، و در کلیت، متونی‌ست که انسانی در طول تاریخِ فکریِ بشر موفق به نگارشِ آن گردیده، با ترجمه‌ی جناب «مراد فرهاد‌پور» به زبان فارسی درآمده و در دسترس علاقمندان قرار دارد. این رساله نسبت، و در قیاسِ با سایر نوشته‌های مولف‌اش با فُرمی استدلالی، یک‌دست، منظم، و همچنین زبانی بسیار همه‌فهم خبر از کُنه، بن‌مایه و ریشه‌ی اندیشه‌ها‌ی او می‌دهد، کلیدِ درکِ باقیِ آثار نیچه در گروی فهم این رساله است، یعنی به گمان من «در باب حقیقت...» کلید‌ِ مدخل ورودی به ساحتِ اندیشه‌های «فردریش ویلهلم نیچه» بوده، و ابزار پی‌بردن به جانِ کلامی‌ست که او در آوردگاهِ آثار بعدی‌اش به منصه ظهور می‌رساند. این رساله مرکز ثقل افکار نیچه بوده، و آن برج و باروی نوشته‌های آینده بر چنین پایه‌‌های مستحکم، و بدیعی بنا و استوار شده! حالا چنانچه بخواهیم بصورت میکروسکوپی بر رساله‌ی « در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی» متمرکز شویم، تا مرکز ثقل آن‌را بیابیم که در واقع مرکز ثقل تمامیّتِ اندیشه‌های نیچه است، به کدام قسمت می‌بایست اشاره کنیم؟ او پس از توضیحاتی در پایان پاراگراف چهارم می‌پرسد:«اما در چنین وضعی، میل به حقیقت دیگر از کجاست؟» مجمل مقصود، درست که این سوألِ «نیچه» و جواب‌اش، پاسخی‌ست به پرسش بنیادی فلسفه یعنی «حقیقت چیست؟»، اما پاسخی که نیچه بدان می‌دهد- تبری‌ست که به درستی بر ریشه‌ی حقیقت، و حقایقی که تا بدان روز در میان انسان‌ها به حقیقت مشهور شده است می‌زند- و این تبر‌زنی مرکز ثقل فلسفه‌ی انتقادی اوست- که سپس در سایر آثارش به پرداخت، شرح و بسطِ سخن‌اش می‌پردازد، و بدین‌وسیله بخودش اجازه‌ی تاخت‌وتاز بر تمامیِ ارزش‌ها و اخلاقیات ساختگیِ سلسله‌ی انسان را می‌دهد. از منظر نیچه به زبانی ساده، حقیقت دروغی بیش نیست! و آنچه ما بدان حقیقت می‌گوییم در واقع قراردادها‌یی ساختگی‌ و ‌دست‌ساز انسان بر اساسِ قواعدِ زبانی‌ست- که پس از جاافتادن و نهادینه شدن- رفتار بر خلاف آن دروغ قلمداد می‌شود، در حالی که ما از ابتدا نیز دروغ‌ها را بعنوان حقایق پذیرفته‌ایم، چرا که ما نامی بر چیزها می‌گذاریم، و اسامی‌ای بدان‌ها اختصاص می‌دهیم و این قواعد به مروز زمان تبدیل به حقایق شده و آن را حقیقت می‌گوییم، اما آن نام و اسامی در واقع آن چیزها و اشیاء نبوده و نیستند! و این نخستین دروغ است؛ به دیگر سخن، مبدأ و سرمنشاء حقایقِ نخستین نیز دروغ‌هایی بیش نبوده و ساخته‌ی اذهان و تصورات انسان‌‌اند؛ و البته مشکل از جایی آغاز می‌شود که این دروغ‌ها ( یا موهومات) مفاهیم دیگری می‌زاید؛ یعنی بر اساس چیزی که از ابتدا نیز دروغ بوده است، آدم‌ها مفاهیم و ارزش‌هایی نیز ساخته‌اند! می‌خواهم بگویم براساس دروغ مفاهیم دیگری تدارک دیده‌اند که در واقع آن‌ها نیز بزرگترین درو‌غ‌هایی‌ هستند که آدم‌ها به یکدیگر می‌گویند، و نکته‌ی دردناکِ ماجرا این است که آدم‌ها بر اساس این مفاهیم یا ارزش‌های ساختگی، ایدئولوژ‌ی‌هایی می‌سازند، و سپس آنرا عقیده یا اعتقادشان قرار می‌دهند و می‌دانند، و بعد چنانچه سایر انسان‌ها یا دیگر ملل از این ارز‌ش‌های ساختگی‌شان عدول نمایند- یا نظرشان خلافِ آنان باشد- به خودشان اجازه‌ی هجوم، و کشتار آن جماعت را می‌دهند! (که در نهایت به کشتار یکدیگر نیز ختم می‌شود) یعنی در واقع دسته‌های متخاصم و دشمنِ یکدیگر به هم می‌گویند:« تو چون عقیده‌ات مانند من نیست مستحقِ مرگ هستی!!» که به زبانِ دیگر این می‌شود:«من دروغ می‌گویم، تو نیز دروغ می‌گویی، اما چون تو مثلِ من دروغ نمی‌گویی من به خودم حق می‌دهم تو را بسوزانم!!!» می‌بینید صورت مسئله چه مضحک، و چه شوخی بی‌مزه‌ای‌ست؟ اما این فقط روی کاغذ شوخی‌ست، و واقعیت‌ دهشتناک‌اش آن است که ما هرروز و هر لحظه شاهدِ بروزش هستیم، یعنی کُشتار کُشتار کُشتار و نسل‌کشی بر اساس عقایدی که چنانچه بیندیشیم مکر و موهوماتی بیش نبوده و دروغین‌اند؛ آن قواعدی که قرار بوده حافظ و موجباتِ رشد و امنیت انسان‌ها باشد علیه‌شان برخاسته و باعث اضمحلال و نابودی‌شان گردیده؛ اینجاست که آدمی به یادِ آن عارف آلمانی یعنی استاد اِکارت می‌افتد تا بگوید:« من از خدا می‌خواهم که مرا از خدا نجات دهد.»

 

 

پی‌نگار:

برای کودکان میانمار.

 

 

 

پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس)

 

 

نقدِ رمان «درمان شوپنهاور» نوشته «اروین یالوم» اینجاست!


برچسب ها: نقد کتاب حکمت شادان نیچه ، نقد و معرفی حکمت شادان نیچه ، نقد در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی ، نقد آرا و اندیشه نیچه ، حقیقت دروغ نیچه ، نقد و تحلیل حکمت شادان نیچه ، اکارت نیچه حکمت شادان ،

پنجشنبه 23 شهریور 1396

معرفی رمان بریت‌ ماری اینجا بود ( فردریک بکمن )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،





«یه بار شنیدم: آدم عاشق فوتباله، چون فوتبال یه چیز غریزی تو خودش پنهون داره. وقتی یه توپ جلوی پای آدم قل می‌خوره، ناخودآگاه شوتش می‌کنه. چون خیلی‌ها فوتبال رو دقیقاً همون‌طور دوست دارن که خودشون رو. آدم نمی‌دونه چه‌جوری از دست این بازی خلاص شه.»

 

صفحه 132

*


تمام زندگی‌های زناشویی قسمت تاریک دارند. چون انسان‌ها نقطه‌ضعف دارند. تمام انسان‌هایی که با یک انسان دیگر زندگی مشترک دارند، یاد می‌گیرند با نقاط ضعف یکدیگر به نوعی کنار بیایند. آدم می‌تواند به عنوان مثال به این قضیه همان‌طور نگاه کند که به مبل‌های سنگین، و یاد بگیرد اطراف آن را تمیز کند. امید واهی را زنده نگه دارد. طبیعتاً آدم می‌داند که گردوخاک و کثافت زیر سطح فوقانی می‌نشیند، ولی تا زمانی که میهمانان این کثافت‌ها را نبیند، آدم یاد می‌گیرد آن‌ها را پس بزند...

 

صفحه 153

*


مغز انسان توانایی‌های خارق‌العاده‌ای دارد. خاطرات را به قدری آشکار بازسازی می‌کند که سایر اعضای بدن می‌توانند احساس‌شان را نسبت به زمان از دست بدهند. کامیونی که از سمت‌راست می‌آید، می‌تواند کافی باشد، تا گوش‌ها باور کنند که دارند صدای فریاد یک مادر را می‌شنوند، تا دست‌ها باور کنند که شیشه‌های خرد‌شده دارند آن‌ها را می‌بُرّند، تا لب‌ها باور کنند که دارند طعم خون را احساس می‌کنند. بریت-ماری در درون هزار بار اینگرید را صدا می‌زند.

 

صفحه 166

*


«قبلاً بانک عاشق فوتبال بود، واقعاً. فوتبال رو بیشتر از زندگی دوست داشت، بعد برای چشماش اون اتفاق افتاد. چشماش فوتبال رو ازش گرفتند. و حالا: از فوتبال متنفره. متوجه می‌شی؟ زندگی همین‌طوره. مگه نه؟ عشق، تنفر، یا این، یا آن. بنابراین از اینجا رفت. رفت یه جای دور. بانک و پدرش باهم تفاوت داشتند. بدون فوتبال، بهش چی می‌گن؟ باهم حرفی برای گفتن نداشتند!...»

 

صفحه 217

 *


وگا نگاهش را به شماره‌ی پشت تریکو می‌دوزد و می‌گوید:« وقتی فوتبال بازی می‌کنم، درد رو احساس نمی‌کنم.»

بریت-ماری می‌پرسد:«کدام درد را ؟ »

وگا پاسخ می‌دهد:«هیچ دردی»

 


صفحه324


*

بریت‌-ماری اینجا بود

نویسنده : فردریک بکمن

ترجمه: حسین تهرانی / نشر: کوله‌پشتی

 

 

اگر ابتدا رمانِ فوق‌العاده‌ی «مردی به نام اوه» نوشته‌ی «فردریک بکمن» را خوانده باشید، «مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است» کمتر بهتان می‌چسبد، اما اگر ابتدا «مادربزرگ...» را خوانده باشید، «بریت-ماری اینجا بود» خیلی بیشتر بهتان می‌چسبد! اساساً همه‌ی نوشته‌های «بکمن» حاوی خاصیت چسبندگی هستند. «بریت-‌ماری» یکی از شخصیت‌های فرعیِ رمان «مادربزرگ...» است، همان‌که «السا» بهش می‌گفت:«بزِ غرغروی احمق»، در انتهای آن رمان «بریت» شوهرش «کِنت» را ترک کرد، و حالا ما شاهدِ ماجراهای او در روستایی به نام «بورگ» هستیم! باید اضافه کنم حینِ خواندن این رمان، آنچنان «بریت-ماری» در هر موقعیتی باوسواسِ به شدت بامزه‌ای به نظافت محیط پیرامونش می‌پرداخت، که بر من تاثیر گذاشت، از این‌لحاظ تصمیم گرفتم فکری به حال لیوان‌هایی که آنقدر روی میزم قطار می‌شود که محتویاتِ درونشان تجزیه می‌شود بکنم! به گمانم اگر «بریت-ماری» اینجا را می‌دید حتماً سکته می‌کرد؛ و اما فوتبال! بله، فوتبال نقشِ مهمی در رمان بازی می‌کند، و آدم‌هایی که عاشق تیم‌های‌ فوتبال‌شان هستند و هواداری‌شان از یک تیمِ بخصوص، نشانه‌ای از ویژگی‌های اخلاقیِ آنهاست، مثلاً : منچستری‌ها عادت ندارند ببازند، تاتنهامی‌ها همیشه قول می‌دهند خوب باشند اما همیشه یک دلیل پیدا می‌شود که حالِ آدم را بگیرند، یا :«...آدم هرگز نمی‌تونه به کسی که پدرش طرفدار تیم‌ لیورپوله، بگه نمی‌شه که نتیجه‌ی بازی رو برگردوند.»  

 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

درباره‌ی رمان «شاگرد قصاب» نوشته‌ی «پاتریک مک‌کیب»؛ اینجاست.


برچسب ها: نقد و معرفی رمان بریت ماری اینجا بود ، معرفی رمان بریت ماری اینجا بود ، پیشنهاد رمان بریت ماری فردیک بکمن ، نقد رمان بریت ماری فردریک بکمن ، نقد رمان وبلاگ سیناپس ، نقد مردی به نام اوه ، نقد مادربزرگ سلام میرساند و میگوید متاسف است ،


ورنر خواسته یا ناخواسته به او فکر می‌کند؛ به دختری با یک عصا، دختری با لباسی خاکستری و دختری که از جنس مه بود. باد به گیسوانش ضربه می‌زد و گام‌هایش هیچ ترسی نداشت. دختر به عمق وجود ورنر رخنه کرده است.

او چه کسی است؟ دختر همان مرد فرانسوی که مخابره می‌کند؟ نوه‌اش؟ چرا می‌باید آن مرد دختری را این‌طور به خطر بیندازد؟

 

(صفحه 427)

*

ماری: «خانم؟ من چه شکلی هستم؟»

«تو هزاران لک روی صورتت داری؟»

«پدر همیشه می‌گفت آن‌ها ستاره‌هایی بهشتی‌اند؛ مانند سیب‌های روی درخت»

«آن‌ها نقاط ریز قهوه‌ای رنگی هستند، عزیزم؛ هزاران نقطه‌ی ریز قهوه‌ای»

«این‌که زشت است»

«آن‌ها روی صورتت زیبا هستند»

«خانم‌! به نظر شما ما واقعاً می‌توانیم خداوند را از نزدیک ملاقات کنیم؟»

«شاید بتوانیم»

«اگر شخصی نابینا باشد چه؟»

 

(ص 306)

*

خداوند، مثل نوری سفید، مثل نور ماه، با چشمانی باز و خیره به زمین آن بالاست. پلک می‌زند، پلک می‌زند و می‌بیند که شهر به آهستگی به خاکستر تبدیل می‌شود.

 

(صفحه 397)

 

 *

 

 

ضمیمه‌ای بر نقد رمان «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم»


برنده‌ی جایزه پولیتزر 2015 (آنتونی دوئر )


*

اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است!

 

پیام رنجبران

 

گاهی اوقات متنی را می‌نویسی، تمام می‌شود لیک در تو ناتمام می‌ماند، به فرصتِ دیگری موکول‌اش می‌کنی، اما اغلب فرصت‌اش دست نخواهد داد؛ به هر تقدیر «تئودور آدورنو» می‌گوید:« بعد از آشویتس شعر گفتن بربریت است، پس از کوره‌های آدم‌سوزی فلسفه هم دیگر معنا ندارد». چرا که از هگل تا مارکس و از کانت تا نیچه، و همه‌ی پیشوایان فکری اروپا، تاریخ بشر را تاریخی در جهت رشد و تکامل می‌دیدند اما حوادث جنگ‌جهانی گند زد به  تمامیتِ این چشم‌انداز، آمال‌ و رویاهای اندیشمندان و فلاسفه! به جای بهشت، جهنّم به زمین آورده شد، وقایعی رخ داد که دوزخِ کتاب‌های آسمانی، و دوزخِ «کمدی الهیِ» دانته به گردِ پایش هم نمی‌رسیدند، آنچه سلطنت امیدوارکننده‌ی خردِ آدمی، و شِمای آرمانیِ ترسیم شده‌، و کمال‌یافته‌ی بشر را شکاند و خُرد و خاکشیر کرد، چه اگر قرار است رشد و پیشرفتِ تمدنِ بشری منتج به اردوگاه‌های کار، کوره‌های آدم‌سوزی هیتلر، گولاگ‌های استالینی شود، ملل دنیا آن‌سان به جان هم بیفتند، پیامد تفکر و اندیشه و خردورزی، پیامد عقلانیت، چنان کراهت و فجاعتی باشد که حادث شد، همان‌ بهتر که هیچ گفته نشود، هیچ شعری ساز نشود، هیچ فلسفه‌ای ساختْ نشود. آدورنو و ماکس هورکهایمر کتابِ «ظلمتِ خرد»شان را با این جمله شروع می‌کنند:«روشنگران کوشیدند انسان را توانا سازند بر ترس خود غلبه کند و از این راه به سروری و آقایی بر جهان برسد؛ اما دنیای روشن‌شده کاملاً در تیرگی بدبختی فرورفته است». میلیون‌ها انسانِ بیگناه به خاک و خون کشیده شد، و انگار آن پیشگوییِ فئودور داستایفسکی محقق شد:« اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است» و در باقی انسان‌ها تتمه ایمان‌شان به خدا در ورطه‌ی نابودی و تلاشی افتاد، طوری که هانا آرنت گفت:« چنین جنایتی نمی‌بایست در تاریخ بشر اتفاق بیفتد؛ ولی افتاد و تصویر و تصور از انسان را برای همیشه دگرگون ساخت. چرا نگوییم تصور از خدا هم! خدایی که بندگانش را فراموش کرده بود». اما این پایان فجایعِ بشر نبود و نیست و نخواهد بود؛ تا آدمیان فاصله‌شان با «خودآگاهیِ» متعالی نجومی باشد چنین نسل‌کشی‌های کریه، و سرسپردگی به رهبران ناقص‌العقل بیمار، که البته برآمده از بطنِ هر اجتماعی هستند ادامه پیدا خواهد کرد. رهبران هر جامعه‌ای، و شیوه‌ی مناسباتِ هر مملکتی انعکاسِ دقیقِ میزانِ حجمِ شعوریِ اکثریتِ مردمِ همان ملّت هستند؛ راقمِ این سطور پاسخ‌اش به بسیاری از سوألات اغلب با تردید است، معتقدم هر پاسخی به مرور کامل‌تر می‌شود اما از یک قضیه بسیار مطمئنم و بدان یقین دارم، اینکه آن کودکان و نوزادانی که در آغوش مادران‌شان خفه شدند، به قتل رسیدند و سوختند، هیچ نقشی در بوجود آمدنِ چنین مظالمی نداشتند، دقیقاً بیگناه نابود شدند، هیچ فرقی هم ندارد این وقایع کجا رخ داده باشد، در هیروشیما یا ناکازاکی، در حلبچه، صبرا یا شتیلا، در مدرسه‌ی کودکان استثنایی شهرستان بروجرد و صدها کودک بیگناهی که توسط موشک‌های کفتارِ کثیفی چون «صدام» همگی سوختند! آن‌ها حتا نمی‌دانستند اوضاع بر چه قرار است و چرا حقِ زندگی‌ ازشان دریغ شد! آیا بشر گرفتار نفرینِ خدایان شد؟ به هر تقدیر بعد از فجایع و فظایعِ جنگ‌های‌جهانی، اکثر فیلسوفانِ نیمه‌ی دوم قرن بیستم هدفی والا در برابر بشر گذاشتند که در یک کلام می‌شود گفت:«آشویتس دیگر نباید تکرار شود». آدورنو نوشت:« اتفاق افتاد و می‌تواند دوباره اتفاق بیفتد. حرف اصلی ما این است» و سپس اضافه کرد:« هیتلر باعث شد که بشر فرمانی به ده فرمان کهن اضافه کند: کاری کن که آشویتس هیچگاه در هیچ‌جا تکرار نشود». بدین سبب او خواستار شد که به منظور پیشگیری از وقوعِ مجدد چنین فجایعی تدابیر اساسی اتخاذ گردد، از همان کودکی هدف پرورش و تربیتِ انسان نوینی باشد بر پایه‌ی اجتناب از جنایت در حقّ سایر آدمیان. یکی از پیشنهاداتش بر این مبناست: نشاندن احساسی که از «همدردی» فراتر می‌رود؛ در توضیح این احساس می‌توان گفت: اینکه خود را به جای دیگران بگذاریم. بدین روال انسان درباره‌ی احساسات خود نیز آگاهی می‌یابد؛ و یکی از شیوه‌های ایجاد چنین حسی توسط فلسفه، هنر و علی‌الخصوص ادبیات است و بهره‌بردن از تأثیر و قدرتِ بی‌حد و حصر داستان‌گویی بر وجودِ انسان‌ها، بدین‌سان آدمیان تمامیِ رخدادهای تکان‌دهنده، تلخ و تاریکِ به سررفته‌ی بشر را تجربه می‌کنند، در همان فضا و اتمسفرِ رخدادها قرار می‌گیرند، با شخصیت‌های داستان همدلی و همذات‌پنداری می‌نمایند، سپس به‌شان تلنگری زده شده و دچارِ تفکر می‌شوند و به نوعی آموزش می‌بینند، و چنانچه الگوهای فکری‌شان شکل گرفته باشد، اما هنوز ممکن است با تاثیر داستان بر ناخودآگاه‌شان، به نسخه‌های بهتری از آنچه هستند مبدّل شوند. آشنایی با دونوجوان، «ماری-لو» و «ورنر» در رمان «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» نیز می‌تواند چنین باشد، کارکترهایی که «آنتونی دوئر» در اوج ظرافت و مهارت با الهام از وقایعِ جنگ‌جهانی دوم، و صرفِ ده‌سال از زندگی‌اش خلق کرده‌؛ می‌خواهم بگویم، درست است که «ماری» و «ورنر» کارکترهای داستانی‌اند و مربوط به دوره‌ی جنگ‌جهانی دوم، اما اینان نمونه‌های واقعی دارند، حتا مدت‌ها بعد از تاریخ ذکر شده، در ویتنام، بوسنی، افغانستان، حلبچه، یمن، خرمشهر، همین حالا به صفحه‌ی تلویزیون یا اخبار نگاهی بیندازید، جنگ همچنان در حال پیچاندنِ طومارِ زندگی‌ی بسیاری از این کودکان است؛ به زعم من، شعور بشر هنوز در حال پوست‌اندازی‌ست، آنچه ما از شمایلِ امروزِ انسان می‌بینیم- جز عده‌ی معدودی نسبت به جمعیت دنیا- به هیچ‌عنوان آن نیست که باید باشد؛ فاصله‌ی انسان نسبت به آنچه می‌بایست باشد به اندازه‌ و یا شاید بسیار بیشتر از فاصله‌ای‌ست که آدم امروز از گونه‌های ناندرتالِ اولیه دارد؛ ما تازه به مدخل، و دروازه‌ی ورودی شهر انسانیت رسیده‌ایم، اقداماتِ زیادی مانده است که هنوز انجام نشده، خیلی کارها می‌بایست برای «خودآگاهی» انجام داد.

 

 

پی‌نگار:

متن دیگری درباره‌ی رمان «تمام نورها...» در مجله‌ی صدبرگ نوشته‌ام، که بعدتر خواهم‌اش گذاشت.


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

نقد رمان «نادیا» نوشته‌ی مرشد سورئالیسم «آندره برتون» اینجاست!



برچسب ها: نقد و معرفی رمان آنتونی دوئر ، نقد تمام نورهایی که نمیتوانیم ببینیم ، نقد رمان برنده جایزه پولیتزر 2015 ، تئودور آدورنو شعر فلسفه بربریت ، هانا آرنت فلسفه بربریت ، هولاکاست گولاگ هیتلر ، تحلیل تمام نورهایی که نمیتوانیم ببینیم ،

سه شنبه 21 شهریور 1396

کتابخانه‌ی سیناپس (معرفی و بررسیِ چهارده‌ کتاب)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



کتابخانه‌ی سیناپس (معرفی و بررسیِ چهارده‌ کتاب)



«همیشه یار»



1

سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه


(عرفان یا فلسفه؟ مسئله این است؟)


2

تسلی‌ناپذیر


( ایشی گورو ) گشوده بر رویا


3


دوباره از همان خیابان‌ها


( بیژن نجدی ) شاعری سراینده‌ی داستان


4


و نیچه گریه کرد


( اروین د.یالوم ) تقاطع اندیشه، تصادم روان!

 

 

5


مثل هیچ‌کس


( دلفین دوویگان )  مثل خود، مثل هیچ‌کس!


6

 

مدار رأس السرطان


( هنری میلر ) آتشفشان کلمات


 

7

نام گلِ سرخ


( اومبرتو اکو ) این حکایتِ مکرر...

 

8


درمان شوپنهاور


( اروین د. یالوم ) تجارت درد 


9


سفر به انتهای شب


( لوئی فردینان سلین ) شکسته در شب!

 

10


نقاش‌ها همیشه پول دوست داشته‌اند


( جودیت بن هامو- هوئه ) رنگ و پول

 


11


میعاد در سپیده دم


( رومن گاری ) تمنای شعله

 

12


جزء از کل


( استیو تولتز ) ناممکن!

 

13


برادران سیسترز


( پاتریک دوویک ) برادران سیسترز!


 

14


درنگی بر ترجمه‌های پیمان خاکسار



حسِ خردمندانه و خردِ حسی شده (مترجم جزء از کل )

 

 




پی‌نگار:

پیشتر، این نوشته‌هایم در مجله‌ی «صدبرگ» چاپ شده!

فهرست ارزش‌گذاری شده‌ی یکصد و چندجلد رمان ( اینجا )


 

 

پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس )



برچسب ها: نقد و معرفی چهارده رمان ، نقد و معرفی چهارده کتاب ، فهرست ارزشگذاری شده یکصد رمان ، نقد و پیشنهاد رمان وبلاگ سیناپس ، کتابهایی که باید بخوانیم ، نقد و معرفی شاهکارهای ادبیات ، نقد و معرفی رمان پیام رنجبران ،

تعداد کل صفحات: 13 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic