دوستی دارم که به قول یکی دیگر از دوستان، بابت خویِ آرامش، موهبتی که من از آن بهره‌ی چندانی نبرده‌ام، توان و حوصله‌‌اش برای خواندن اشعار ترجمه‌ای فراوان است؛ و البته بارها برایم پیش آمده که با شوق و ذوق مجموعه شعری از شاعری توانمند را انتخاب ‌کرده‌ام اما با چیزی مواجه شده‌ام که ترجمه‌اش آنرا مبدل به موجود مهملی کرده است. به همین سبب قید جست‌وجو برای یافتن مجموعه‌های شعر را به کل زده‌ام آنقدر به کرات این اتفاق برایم افتاده و آنقدر این سوالِ مکرر بعد از روبرویی باهاشان در سرم وسواس شده آن هم تا چند روز:«آخه مگه مجبورید ترجمه می‌کنید؟». حال قید جست‌وجو برای یافتن شعر را بزنیم ولی مگر می‌شود بی‌خیالِ شعر خواندن شد؟ این امر محالی است حداقل برای من به‌ویژه در زمستان‌ها؛ به‌ویژه در این دوران تاریک و چرک و تیره‌ که همگی تا چانه در ظلمات فرو رفته‌ایم. از این‌رو و باید بگویم خوشبختانه چنین دوستی دارم که هر وقت دیداری تازه می‌کنیم سراغ از مجموعه اشعار قابل خوانشی بگیرم که یافته است(گرچه لطف بیکرانش پیش‌دستی هم می‌کند). و خاطرم هست نخستین بار هم توسط همین رفیق با ترجمه‌های آقای «حمیدرضا آتش‌برآب» آشنا شدم و مجموعه‌ی بی‌نظیر «عصر طلایی و عصر نقره‌ای شعر روس» و چه لذت بی‌حد و حصری که نبردم.

اما این‌بار که از آخرین دیدارمان هم دیری می‌گذشت وقتی وارد خانه‌اش شدم بیش از پیش گرداگرد اتاق‌ها را کتاب‌ها فراگرفته بودند؛ طوری که دیگر می‌توان گفت آنجا بیشتر به کتابخانه می‌مانست تا منزل مسکونی. کتاب‌ها، عنوان‌ها و میلیون‌ها واژه که در کنار هم آرمیده‌اند؛ و آن حس دلنشین که می‌دانی قرار است حتما با چند کتاب فوق‌العاده آشنا شوی. مابین صحبت‌های‌ معمول‌مان هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه مشغول‌ کتاب‌ها می‌شدم و در پایان روز و هنگام رفتن هم آن پرسش همیشگی:«از این کتاب‌ها کدومشون رو ببرم؟ و البته که شعر» و شعر و بیشتر شعر و همیشه شعر. چند نسخه‌ای برایم انتخاب کرد و درباره‌ی هر کدام توضیحاتی می‌داد و روی نکاتی تاکید می‌کرد و البته این یکی:«بلاگا دیمیتروا، شاعر ملی بلغارستان»...

*

نیمه‌شب بود که گام به سرزمینِ شعری خانم «دیمیتروا» نهادم، خواب‌آلود بودم و خسته! اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که نه از خواب اثری ماند و نه خستگی. به گمانم این است جان تازه‌ای که شعر در وجود آدمی می‌دمد. بیشترِ کتاب را یک ‌نفس خواندم. فردا هم اولین کارم این بود که دوباره به سراغش بیایم تا ببینم با چه مواجه شده‌ام. چه شگفتی‌هایی. چه تصاویری. چه لحن و زبانی و از همه مهم‌تر که تمام این‌ها برای ما در کنار آن معنا می‌گیرند: چه ترجمه‌ای! چه ترجمه‌ی چیره‌دستانه‌ای. چه ترجمه‌ی نازنینی توسط بانو «فریده حسن‌زاده» برای این کتاب که صد البته به‌راستی شایسته‌ی آن است انجام گرفته...

*

هنوز چند سطری از اشعار نخوانده بودم که یکباره قطعه شعری در ذهنم احضار شد که پیش‌تر خوانده‌ بودمش و حالا نام شاعرش به خاطرم نمی‌آمد اما حدس می‌زدم سراینده اشعار این کتاب نیز هموست(حالا دیگر نمی‌گویم مطمئن بودم)؛ شاعری که سروده است:

 

هراسناک‌تر از نابینایی

دیدن است با دو چشمِ باز

که چه بر سرِ این سرزمین می‌آید.

 

طاقت نداشتم صبر کنم که به یقین برسم! تا لابه‌لای این گنجینه بیابمش...

پس سرچ کردم!

بله، همان شاعر بزرگ است:

«بلاگا دیمیتروا»

«بلاگا دیمیتروا»

«بلاگا دیمیتروا»

و چندی بعد حین مطالعه‌ی کتاب آن قطعه را در پیکره‌ی ایزدی شعری یافتم با عنوان «بذرهای زمستانی» که این‌‌سان آغاز می‌شود:

 

سخن گفتن از سخنانِ ناگفته

*

دشت‌، رواندازی پشمین از برف بر سر کشیده

در رویای بذرهای بادآورده

خفته است.

ما سرتاسرِ این سرزمین را کلمه کاشته‌ایم.

در بهار چه خواهد روئید؟

.

.

.

و من از شعر همین را می‌خواهم، دقیقا همین؛ و این کتاب چه بسیار به لطف ارزانی می‌دارد.

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: بلاگا دیمیتروا شاعر ملی بلغارستان ، فریده حسن زاده (مصطفوی) ، کتاب اشعار بلاگا دیمیتروا ، فریده حسن زاده بلاگا دیمیتروا ، هراسناک‌تر از نابینایی ، شعر و زندگی ، کتابهایی که باید بخوانیم ،

برای یک دوست!

«خط سوم» نوشته‌ی «ناصرالدین صاحب‌الزمانی» از بهترین آثاری‌ست که می‌توان درباره‌ی «شمس» خواند و با ایشان مجاور شد؛ کتابی 870 صفحه‌ای که شخصا خاطرم هست طی دو سه روز آن را تمام کردم از بسکه عالی و گیرا نوشته شده است. صفحات کتاب پشت سر هم ورق می‌خورد و البته نمی‌توانم بگویم آن‌ها را می‌خواندم، بلکه صفحه به صفحه می‌بلعیدم! رویهمرفته آثاری که توسط این بزرگان و استادانِ فاضل و کهنه‌کار و کارکشته و هم‌عصران‌شان مانند آقایان فروزانفر، سعید نفیسی و...به رشته‌ تحریر درآمده، رنگ و عطر دیگری دارند. «خط سوم» که سال 51 نگاشته شده ویژگی‌های دیگری هم دارد؛ ما در این کتاب با منابع فوق‌العاده‌‌ گرانبهایی آشنا می‌شویم که شاید جای دیگری به این سهولت و کمال نیابیم‌شان و همچنین افزون بر این‌که فحوای کتاب حول محور شخصیت و اندیشه‌های جناب شمس می‌چرخد(همین‌طور قیاس اندیشه‌هایش با افکارِ اندیشه‌ورزانی چون نیچه که کلیدهای جالب و مهمی در این راستا به دست می‌دهد) اطلاعات ارزشمندی نیز در مورد تاریخ ایران (تاریخی که گویی شکل و حوادثش همین امروز هم چون همان موقع در حال وقوع است)، حکمت، عرفان و تصوف ایرانی نیز در اختیار خواننده قرار می‌گیردکه باز هم نمونه‌های مشابه‌ آن را به دشواری سراغ داریم: به این بی‌طرفی، تا این حد عمیق، به این روشن‌بینی که در قلم نگارنده‌ی اثر وجود دارد...

***

هنوز ما را «اهلیت گفت» نیست!

کاشکی، «اهلیت شنودن»،

بودی!

«تمام-گفتن»، می‌باید،

و «تمام-شنودن»!

بر دل‌ها، مُهر است،

بر زبان‌ها، مُهر است،

و بر گوش‌ها،

مُهر است!

***

عرصه‌ی سخن، بس تنگ است!

عرصه‌ی معنی فراخ است!

از سخن، پیش‌تر آ !

تا فراخی بینی و،

عرصه بینی...

*

 

برچیده از کتاب «خط سوم»، نوشته‌ی «ناصرالدین صاحب‌الزمانی»، منبع اصلی «مقالات شمس»، صفحات 293 و 35، گردآوری «احمد خوشنویس(عماد)» سال انتشار 49.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: خط سوم شمس تبریزی ، کتاب خط سوم ناصرالدین صاحب الزمانی ، کتابهایی که باید بخوانیم ، شمس نیچه ، مقالات شمس احمد خوشنویس ، حکمت ایرانی ، کتال خط سوم ناصرالدین صاحب‌الزمانی ،

یکشنبه 14 مهر 1398

درباره‌‌ی سلوک به سوی صبح (هرمان هسه)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



درباره‌‌ی سلوک به سوی صبح

هرمان هسه

(برای یک دوست)

پیام رنجبران

این داستان در دو سطح ذهنی و عینی پیش می‌رود، گرچه بیشترِ بخش‌های آن ذهنی است و سهم عمده‌ای از روایت در این سطح جریان دارد، چرا که اساسا این داستان شرح سفری است درونی جهت کشف و شهود که در روایت به ‌ظاهر «سفری جسمانی» می‌نماید و همان‌طور که نویسنده می‌گوید: بنا به معذوریتش برای ممانعت از افشای اسرار حلقه آنرا بدین‌گونه یا به زبان رمز نشان می‌دهد. این داستان، سفری اشراقی به ژرفنای درونیِ «هرمان هسه» است که با نام مستعار در آن حضور دارد. تمامیِ جریانِ آن مسافرتِ اعضای حلقه و گشت‌وگذارهای سی چهل صفحه‌ی نخست روایت، ذهنی و در عمق ضمیر ناخودآگاه راوی اتفاق می‌افتد. ناپدیدشدن «لئو» و بیقراری و گم‌گشتگی اعضای حلقه برای جستن‌اش نشان از سوالاتی دارد که برای آن‌ها پیش می‌آید لیکن فقط «لئو» قادر به پاسخگویی‌ می‌تواند باشد و نویسنده این مساله را بدین گونه نشان داده که وسایلی از اعضای گروه در کولبار «لئو» بوده که با ناپدیدن شدنش، آن‌ها نیز از دست رفته است؛ و بدین‌سان فقدانِ «لئو» را که عارضه‌ای کمرشکن برای اعضای گروه به شمار می‌آید، چنین به دیده می‌آورد. دیدارهای اعضای حلقه نه این‌که هیچ نمودی از جهان جسمانی در خود نداشته باشد، بی‌تردید چنین دیدارهایی روی داده است اما ملاقات‌های اصلی جایی در خارج زمان و مکان حاضر به وقوع می‌پیوندد(جایی در ضمیرناخودآگاه‌شان/ زمان و مکانی انفسی که می‌توانیم آنرا تقریبا مرادف بگیریم با همان «اقلیم هشتم» و «شرق میانه‌»ی سهروردی یا عالم مُثُل افلاطونی) کما اینکه می‌بینیم افراد سرشناسی در جلسات حضور دارند که سال‌ها و حتی قرن‌ها از مرگ‌شان می‌گذرد و از قضا همین حضورشان در داستان- هر چند در حد یک اشاره- به باور من از نقاط جالب آن محسوب می‌شود چرا که وقتی به زندگی‌نامه‌های این افراد رجوع می‌کنیم- البته آن‌هایی که در دسترس قرار دارد یا بر صحت استوار است- نشانه‌هایی از حضور و تعلق‌شان به حلقه مشاهده می‌شود؛ و همچنین همین اشارات می‌تواند روشنی‌بخشِ دلایل نبوغ اسرارآمیزِ برخی‌شان، از جمله «موتسارت» باشد که مثلا در هفت سالگی‌ اولین سمفونی و در دوازده سالگی‌اش نخستین اپرای کامل خود را می‌نویسد؛ تو گویی جان‌ خلاق اینان در سرزمین بکر و حاصل‌خیز دیگری ورای آنچه سایرین می‌بینند و هستند، به سر می‌برد. منظور این‌که به نوعی هم وجه تمایزِ آبشخورِ این هنرمندان با دیگران، برای خلق آثارشان را به رخ می‌کشاند که البته به لحاظ روانشناسی هنر و زیباشناسی هم قابل تامل است؛ بی‌گمان آثاری که از عمق ضمیر ناخودآگاه و به دیگر سخن، از جانِ هنرمند به منصه ظهور می‌رسد با دیگر آثار متفاوت‌اند و همچنین توان، تاثیر و ماندگاری‌شان نیز به همان اندازه‌ای است که شاهد آن هستیم! و علاوه بر موتسارت، جالب‌ توجه این‌که همان‌طور که گفته شد، راوی از حضور افرادی چون، زرتشت، لائوتسه، افلاطون،کسنوفون، فیثاغورس و...در جلسات نام می‌برد. رویهمرفته خوانشِ این داستان بر اساس آرا و اندیشه‌های «کارل گوستاو یونگ» می‌تواند بسیار مفید و راهگشا باشد مثلاً جست‌وجوی راوی برای یافتنِ آن شاهزاده، تلاش او را برای پیدا کردن «آنیما»ی خود ابراز می‌کند و تمنایش جهت وحدت و یکپارچگی‌اش با او؛ همچنین نگاه به داستان از دریچه‌ی اسطوره‌‌خوانی و مقایسه‌ی آن با متن‌های کهن، عرفانی و سفرنامه‌های دیگری که در این مقوله به رشته تحریر درآمده است؛ شخصا این روایتِ «هسه» بیشتر از این مناظر برایم جذابیت داشت. در کل «سلوک به سوی صبح» داستان جالبی است اما به گمانم برای ارتباط برقرار کردن و پیوستگی با آن نیاز به پیش‌زمینه‌ای در مورد چند و چون این سنخ آثار وجود داشته باشد، به ویژه این‌که «هسه» رویدادها و موقعیت‌های روایت و این‌که حالا «واقعا چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟» یا از آن مهم‌تر «اینجا کجاست؟» را زیر حائل ضخیمی از تمثیل و زبان رمز پنهان کرده است؛ تا حدی که آن بیت «مثنویِ» حضرت «مولانا» در ذهن آدمی تداعی می‌شود:«هر کرا اسرار حق آموختند/ مهر کردند و زبانش دوختند» یا به لحاظ زبان رمزی‌اش جهت ممانعت از ورود نامحرمان به متن، آن بیت جناب «حافظ»:«با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...». ترجمه‌ی متن که عالی است و آقای «سروش حبیبی» واقعا دست‌مریزاد دارد؛ گرچه در راستای این سنخ آثار علاوه بر برخی دیگر از داستان‌های «هسه» که در نوع خود فوق‌العاده‌اند، شخصا «رهنمودهایی برای نزول در دوزخ» نوشته‌ی «دوریس لسینگ» را می‌پسندم که چه به لحاظ جذابیت‌های داستانی و چه به لحاظ شرح چنین سفرهای اشراقی، تمام و کمال به شمار می‌آید و البته به شکلی دیگر رمان «کافکا در کرانه‌» نوشته‌ی «هاروکی موراکامی» و سفر شخصیت اصلی‌اش و افتادن گذرش به آن جنگل...

 


 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: کتاب سلوک به سوی صبح ، سلوک به سوی صبح هرمان هسه ، هرمان هسه دمیان ، زمان انفسی ، ضمیر ناخودآگاه یونگ ، گوستاو یونگ هرمان هسه ، داستان عرفانی ،

این متن، آبان 97 در ماهنامه «صدبرگ» و کانال مترجم گرامی اثر «رضا کریم‌مجاور» و بخش‌هایی از آن 12 اسفند 97 در روزنامه «آرمان»، وبگاه «مد و مه» و «انتشارات افراز» منتشر شده است.



رمان: شهر نوازندگان سفید

 نویسنده: بختیار علی  

مترجم: رضا کریم‌مجاور

 نشر: افراز  1396

*

نگهبان زیبایی

پیام رنجبران


«می‌دونم این داستان برای تو هرگز تموم نمی‌شه»؛ در واپسین صفحه‌ی رمان شهر نوازندگان سفید» با چنین عباراتی روبرو می‌شویم! اما «علی شرفیار» گنگ و مغموم می‌گوید:«همه چیز تمام شد...همه چیز» بعد هم کتابش را روی میز ناشر می‌گذارد ومی‌‌گوید:«خداحافظ ققنوس... خداحافظ...»؛ شاید این خداحافظی برای «شرفیار» که حالا روایتش به خاتمه رسیده به منزله‌ی خداحافظی باشد، اما از جایی که ما شاهد و خواننده‌ی داستانی بوده‌ایم که در فرجام ما را به یکی از تاثیرگذارترین خداحافظی‌های تاریخ رمان‌نویسی رسانده است، اجازه می‌خواهم هم‌رایی خود را با گوینده‌ی آن عبارت یعنی «جلادت کفتر(ققنوس)» اعلام نمایم:«آهای جلادت جان، می‌دانم صدا‌ی‌مان را می‌شنوی، آهای ققنوس، تو که از جنس خاکستری، تو که میان مرگ و زندگی در نوسانی، تو که می‌تونی به شهر نوازندگان سفید بری و برگردی، تو که در فاصله‌ی دنیا و زیبایی‌های کشته‌شده رفت‌ و آمد می‌کنی، تو که زیبایی‌ها و آوازها و کتاب‌ها و تابلوهای کشته شده رو به دنیا برمی‌گردونی...حق با توست...داستانت هیچ‌گاه برای ما تمام نمی‌شود، جلادت جان تو هیچ‌گاه تمام نمی‌شوی و طنین اسرارآمیز فلوت جادویی‌ات تا همیشه در گوش‌مان می‌پیچد»...

در این دنیایی که هر روز با فاجعه‌‌ی دهشتناکی روبروییم، در این جهانی که رنگ غالبش سیاهی‌ است، در این همهمه‌ی تاریکی‌ها که گاهی زشتی آنچنان بیخ گلویت را سفت می‌چسبد و آنقدر تنگ می‌فشارد که حتی از به دنیا آمدنت بیزار می‌شوی و هر از گاهی از خود می‌پرسی اصلا چرا به دنیا آمدم؟ در همین بلبشویی که بیزار می‌شوی از آمدن و بودنت، گاهی اوقات مواجهه با بعضی‌ آثار هنری، برخی قطعات موسیقی، روبرو شدن با بعضی کتاب‌ها به مثابه‌ی تنفس است، تو گویی از پشیمانی‌ِ بودنت می‌کاهد و خون تازه‌ای در رگ‌هایت جاری می‌سازد، با خودت می‌گویی حتی اگر هدف از تولدم فقط به دلیل دیدن چنین اثری، شنیدن چنین نغمه‌ای یا خواندن چنین کتابی‌ باشد، می‌تواند دلیل تسلابخش و قانع‌کننده‌ای باشد؛ این ویژگی منحصر به زیبایی و هنر و آثار بزرگ است و رمان «شهر نوازندگان سفید» از جمله این آثار.


ادامه مطلب

برچسب ها: شهر نوازندگان سفید ، نقد رمان شهر نوازندگان سفید ، رضا کریم مجاور ، شاهکار ادبیات کُرد ، انتشارات افراز ، کتابهایی که باید بخوانیم ، شهر نوازندگان سفید رضا کریم مجاور ،



گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای

نویسنده: ایان مک یوون

مترجم: نورا موسوی‌نیا

*

فروپاشیدگی روان


پیام رنجبران


احضار هیولاها، رنجی ورای آستانه‌ی تحمل، قصه‌ی آدم‌های پرس شده، روایت آدم‌هایی که تا سرحدات ممکن؟ خیر! بیش از آن- اگر حدی قابل تصور باشد- روان‌شان در هم پیچانده شده، داستان آدم‌هایی که واژگان و تفاسیری چون «آسیب دیده» یا «سرکوب شده» مقابل‌شان رنگ می‌بازد، معنایشان در برابر این همه درد از دست می‌رود. حکایت روان‌های نژند و سلسله اعصاب‌ فروپاشیده؛ اینجا مختصات هیهات است، جایی که علومی که درباره‌ی روان انسان سخن می‌گویند در برابرش به زانو درمی‌آیند. به شوخی می‌مانند. حرفی برای گفتن ندارند و شاید تنها کاری که از دست‌شان برمی‌آید، محدود کردن چنین آدم‌هایی‌ است؛ به غل و زنجیر کشاندن‌شان. کنترل و محصور کردن چنین افرادی‌ که به دیگران آسیب می‌زنند، اما واقعیت این است که این‌‌ها خودشان قربانی‌اند. قربانی‌ خشونت، بی‌مهری، نامردی و کثافت. درست که این‌ها به دیگر آدم‌ها آسیب می‌زنند، درست که عامل این صدمات هولناک‌اند، درست که فاجعه‌ای هستند که روی دو پا راه می‌روند. بمب‌های متحرک؛ اما همه‌ی تقصیرها به گردن‌شان نیست و در واقع سهم عمده‌ای شامل حال آنانی می‌شود که در ابتدای این زنجیره ایستاده‌اند. آن‌‌هایی که چرخه‌ی قربانی شدن و قربانی گرفتن را به راه انداخته‌اند. به راه می‌اندازند. این گزاره‌ها و کلماتی‌ست که وقتی مجموعه داستان «گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای» را می‌خوانیم به مثابه‌ی سرگیجه‌ای در سرمان می‌چرخد؛ به ویژه واژگان «هیولا» و «رنج». نخستین کلمه مربوط به «ایان مک‌ یوون» نویسنده‌ی این مجموعه‌ داستان می‌شود که به راستی با این داستان‌ها هیولاهای خفته‌ی درون انسان‌ها را احضار کرده است. او نشان می‌دهد که این هیولاهای درنده و دهشتناک چگونه بیدار می‌شوند. نوشتارش ارزشمند است، دقیق، موشکافانه و قابل تامل و تکان‌دهنده؛ این نویسنده به خوبی «رنج» را می‌شناسد، یعنی واژه‌ی دومی که تقریبا فصل مشترک همه‌ی شخصیت‌های اصلی این مجموعه داستان است. رنجی که چون رشته‌ای آزارنده همه‌ی آن‌ها را به یکدیگر پیوند می‌زند. رنجی که آن‌ها را در خود فشرده است. پرس کرده. موجب استحاله‌شان شده. درد از سرحدات که بگذرد آدمی مبدل به موجود دیگری می‌شود که شرح و بازگوی آن فقط از دست ادبیات برمی‌آید. ادبیات به فریاد می‌رسد. ادبیات می‌آید و جنایت را به صفحات کاغذ منتقل می‌کند. خشم تلنبار شده را همان‌جا تخیله می‌کند شاید تا در واقعیتِ واقعی، در زندگی واقعی از بروزش ممانعت شود. ادبیات می‌آید و نشانگان را در اختیار می‌گذرد. هشدار می‌دهد. برای بعدی‌ها. برای آدم‌های بعدی که به دنیا می‌آیند. برای پدر و مادرهاشان. برای جامعه‌. ادبیات به صدا درمی‌آید. او منجی می‌شود.

*

نخستین داستان شروعِ کُندی دارد. حتی حوصله‌ سر بر به نظر می‌رسد: داستان کلافه‌کننده‌ای از نویسنده‌ای خرفت. اما رفته‌رفته هر چه پیش می‌رویم ماجرا شکل دیگری پیدا می‌کند و یکباره در پایان ورق برمی‌گردد و بازی طور دیگری رقم می‌خورد. همان داستان کم‌ رمق، هولناک تمام می‌شود. حالا نویسنده‌ی واقعی رخ نمایانده. نویسنده‌ای که می‌داند درباره‌ی چه می‌نویسد. می‌داند آن را چگونه بنویسد. حتی با وجود این‌که پایان هر چهار داستان قابل پیش‌بینی است. چند صفحه که به فرجام‌شان باقی مانده، می‌توانی حدس بزنی قرار است چه اتفاقی بیفتد، ولی همچنان ادامه‌ می‌دهی. نمی‌توانی رها کنی. با کارکتر داستان همراه می‌شوی. می‌دانی قرار است با یک فاجعه‌ روبرو شوی. اما نویسنده متبحرانه تو را در داستان نگه می‌دارد. تا انتهای آن. تا منتهای درد. تا چشم در چشم هیولا بدوزی.

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


نقد رمان سایه و مرگ تصویرها(اینجا)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد مجموعه داستان گفت و گو با مرد گنجه ای ، گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای ، : ایان مک یوون ، نورا موسوی‌نیا ، نقد گفت و گو با مرد گنجه ای نورا موسوی نیا ، Ian McEwan ، First Love Last Rites ،

این نوشته‌ام، در روزنامه هەولێر(اربیل) شماره (2059)(2019/4/8) منتشر شده!


ئاوازى خوێنین

پەیام ڕەنجبەران

وەرگێڕانى شۆڕش غەفوورى


کە ڕۆمانى "پێنجەمین کتێب" دەخوێنینەوە تووشى هاودژییەکى سەیر و غەریب دەبینەوە! چونکە ئەم بەرهەمە لە دێوەزمە* دەچێت، دێوەزمەیەک کە بە جواناترین شێوە دەردەکەوێت، بۆ مەگەر دەکرێت دێوەزمەش جوان بێت؟! ڕەنگە هەر ئەم پاڕادۆکس و هاودژیە وات لێ بکات پێداچوونەوە و خوێندنەوەیەک بە ڕابردووتدا بکەیت! فڕێت بداتە نێو قووڵایی یادەوەرییەکانتەوە. کەى وات بەسەر هاتووە؟ لە کوێ تووشى وەها دیاردەیەک بوویت؟! ئاخۆ بووە کەسانێک کە خوێندبتنەوە بەڵام دواتر بۆ پاراستنیان بە جوانى، بووبێتنە دێوەزمەى ژیانت؟ جوانترین دێوەزمەى ژیانت، بەڵام ئەم بەرهەمە ڕەهەند و ڕوویەکى دیکەشى هەیە.

ئەم کتێبە لە سەندووقێکى مۆسیقى یا سازێکى باش دەچێت، شتێک لە شێوەى چنگ یا عود کە هەر کامەیان بنەما و تووخمە چیرۆکییەکەى، تێل و سیمەکانى ئەم سازە پێک دەهێنێت کە بە هەر بەرکەوتنێک، نەوا و ئاوازێک لە زەینتدا دەنگ دەداتەوە کە دواجار دەبێتە مۆسیقایەکى ئەوکگرتنێکى شەرقى، دەڵێم سەندووقى مۆسیقى، ئاخر تەنانەت کە کتێبەکە پێوە دەدەى و لە گۆشەیەک دایدەنێی، هەست بە لەرینەوەى ئەو ژێ مۆسیقیانە دەکەى کە لە نێو دووتوێى لاپەڕەکان دێنە دەرەوە و بەر گوێ دەکەون. زایەڵەى مۆسیقاکەى بێبڕانەوەیە. "جەبار جەمال غەریب" نووسەرى "پێنجەمین کتێب"، لەدایکبووى ساڵى ١٩٦١ى شارى قەڵادزێى هەرێمى کوردستانە. سەرەتاى دەیەى ١٩٨٠ دەستى بە چیرۆکنووسى کردووە و لە سەرەتاى دەیەى ١٩٩٠ دەستى بە نووسینى نۆڤێڵ (کورتە ڕۆمان) کرد و دواتر لە نێوەڕاستى دەیەى ١٩٩٠ دەستى بە ڕۆماننووسىن کرد. ئەو لە یادداشتێک بە بۆنەى وەرگێڕانى بەرهەمەکەى لە لایەن وەرگێڕى بەتواناى وڵاتەکەمان "ڕەزا کەریم مجاور" بە زمانى فارسى، باسى کاریگەریی فەرهەنگى ئێرانى لەسەر کەسایەتى و ئەندێشە و قەڵەمەکەى دەکات و هەر لە چیرۆکەکانى شانامەوە بگرە تا نووسەرەیلێکى وەک جەمالزادە، گوڵشیرى، فروغ، شاملوو، عەلى ئەشرەف دەروێشیان، مەحموود دەوڵەت ئابادى، "ڕوحى بریندار و تا مێژوکى** غەمبار و ئینسانى"ـى سپێهرى و هیدایەتى هەموو باس کردووە.

لە کاتى خوێندنەوەى کتێبەکە سەرەڕاى سەربەخۆیی و ڕەچەڵەکداریەتى، شوێنپێ و کاریگەریى هەندێک لە نووسەرانى ناوبراو دەبینرێت و "جەمال غەریب" چ خاکەڕایانە دەڵێت ئەوان "بۆ یەک چرکەساتیش جێم ناهێڵن". بە باوەڕى من، ئێرە ڕێک ئەو شوێنەیە کە ئەدەبیات سنوورەکان دەشکێنێت و ئەندێشەیەکى دلۆڤانانەى نووسەرانێک کە بۆ کەرامەتى مرۆڤ دەنووسن، بەدەر لە هەر کۆت و بەندێکى چیرۆک، یەکترى دەئامێز دەگرن.

چیرۆکى کتێبەکە بە تەوەربوونى کەسایەتییە سەرەکییەکەى واتە "کاکۆ ژەنیار مورادبەگ"، بە دەورى دوو ڕووداوى تۆقێنەرى مێژوویی دەسووڕێتەوە: کوشتار و نەسلکوژى ئەرمەنییەکان یا "هۆڵۆکۆستى ئەرمەنییەکان" لە لایەن "تورکە لاوەکانى عوسمانى" لە شەڕى جیهانى یەکەم ـ ساڵانى ١٩١٥ تا ١٩١٨ ـ کە بووە هۆى لەنێوچوون و مردنى ٧٠٠ تا ملیۆن و نیوێک ئەرمەنى و ڕووداوەکەى دووەمیش "شاڵاوى ئەنفال" و نەسلکوژى کوردەکان بوو کە لە ئۆپەراسیۆنێکى حەوت مانگەدا نزیکەى چوار هەزار گوند بە فەرمانى "سەدام حوسێن" تەخت کران و نزیکەى ١٨٢ هەزار مرۆڤى بێ گوناهیش زیندەبەچاڵ کران.

هەزاران مرۆڤ کە باوک، دایک، منداڵ، برا، خوشک، پوور، مام، دۆست و دڵدار بوون، بەڵام لەم گێڕانەوەیە ئێمە زیاتر ڕووبەڕووى کاریگەری بەرەنجامە خراپەکانى ئەم ڕووداوانەین لەسەر ژیانى کارەکتەرى سەرەکى واتە "کاکۆ". کاکۆ کوڕی ژنێکى ئەرمەنى بە ناوى "ئارتووش" و باوکێکى کوردە بە ناوى "ژەنیار موراد بەگ" کە بە ناچارى لە فینلەند نیشتەجێن. بۆمبێک لە ڕابردووى ئەم باوک و دایکە و پێشینانیان تەقیوەتەوە کە هێشتا تیکە و ئاسەوارەکانى بە جەستەى ژیانیانەوە ماوە، تەنانەت ئەگەر لەوپەڕى دونیاش بن.

ئەوان هەوڵ دەدەن برینى مێژووەکەیان لە سینگیاندا بهێڵنەوە تا ڕەنج و مەینەت نەگوازرێتەوە بۆ "کاکۆ"، بەڵام ئۆناقى گەرووگیرى ئەو ئازارانە بە شێوەى نهێنییەک لەسەر ژیانى کوڕەکە دەمێننەوە. شتێک لە ڕەفتارى باوک و بەتایبەتیش دایکەکەدا هەیە کە وەک مۆتەکە گەرووى دەگوشێت. کاکۆ دەیهەوێت ئەم نهێنییە ئاشکرا بکات. دونیاى چیرۆکى "پێنجەمین کتێب"، پڕە لە وردە گێڕانەوەى سەیر و سەمەرە، سەفەرێک بە زەمەندا ـ ١٩١٥ تا ٢٠٠٨ ـ کە کاکۆ و خوێنەر لەگەڵ خۆى دەبات. لە یەکێک لەم گێڕانەوانەدا، کاکۆ لە باغى مۆسیقارێکى پەڕجووئامێز کە خۆى بەسەرهاتێکى سەیرى هەیە لە "دووتوێى گەڵاکان" ون دەبێت و دواتر لە هەڵکەوتەیەکى جیاوازتر لە کوردستان دەردەکەوێتەوە.

گێڕانەوەى ڕووداوەکان و شێوازى بەیانکردنیان بە جۆرێکە کە دەکرێت سەفەرێکى فیزیکى بێت لە دونیای ڕاستەقینەدا، بەڵام بە باوەڕى من، ئەو باغە دەروازەیەکە بۆ سەفەرکردن بە قووڵایی ویژدانى نەستمان. وەک ئەوەى کاکۆ بۆ کەشفکردنى ئەو نهێنییە قورسە، فڕێ بدرێتە نێو قووڵایی نەستى دایک و باوک و هەڵبەت پێشینانییەوە. کاتێک کە کارمان دەکێشێتە سەر ویژدانى نەستەوە، ئیتر ڕووبەڕووى حیکایەت و سیمبولە کەوناراکان دەبینەوە. لەگەڵ دونیایەکى ئوستوورەیی ڕووبەڕووین کە هەرکامەیان لە حەقیقەتێکى مێژووییەوە دروست بوونە و لەو ویژدانە گشتییەدا ئامادەن.

نها، چیرۆکە سەرنجڕاکێشەکەى "پێنجەمین کتێب" کە سەرەتا وەک باڵندەیەک کە باڵەکان بە مەبەستى هەڵفڕین لێک دەدات، لەدونیایەکى قووڵ و خەیاڵى لە شەقەى باڵ دەدات و دەفڕێت. ئێمە بەسەر دونیایەکەوە خەریکى گەڕان و گەشتین کە لێوڕێژە لە وێناى زیندوو، هەژێنەر و پێکچواندنێکى زۆرى شاعیرانەى وەک "زمانێک لە ڕەگەزى باران"، "حیکمەتى ڕەقیەتى بەرد"، "ناسکیەتى یەزدانى" و "ڕووخسارێک لە ڕەگەزى ئاو". دونیایەک کە بە هۆى بەرکەوتن و پەیوەندییەکەى لەگەڵ ڕاستیگەلێکى تۆقێنەرى مێژووى، وشە سەرەکییەکەى "خوێن"ـە، وەک بڵەى جۆگەلەک لە خوێن لە دووتوێى ئەم کتێبەدا هەیە، تا ڕادەیەک کە هەندێک جار خودى نووسەر لە پێش چاومان وار دەبێتەوە و بە هۆى قووڵى ئیحساساتى بە چیرۆک و کارەکتەرەکانى، حەیراناوى و دڵ ئاشووباوى تەنیا دەست دەداتە "گوتن" و وەسفکردن.

وەک بڵەى هەندێک جار لە پشتى کارەکتەرە و گێڕانەوەکانى، وێناگەلێک دەبینێت کە هێندە لێیان دەترسێت ـ و نیگەرانى ئەوەى کە نەتوانێت ئیحساساتى سەبارەت بەوەى کە دەیبینێت بگوازێتەوە بۆ خوێنەر ـ سەراسیمە و سەرلێشێواو دەست بە دووبارەکردنەوە و پێداگرى دەدات: "ئارتووش کوردە"، "چ ناوێکى پڕ ڕەمز و نهێنى و پڕ مەرگ و تۆقێنەر. ناوێک کە هەموو قسەکانى ڕەنگى مەرگیان بە خۆیەوە گرتووە.."(لاپەڕە ١١٨). لە کاتێکدا کە پێشتر شێوەى "نیشاندان"ـى حیکایەتەکەى "ئارتووش" کە بە هۆى دەفتەرێکى سیحراوییەوە بەرەو کوشتارگەى ئەرمەنییەکانى دەگێڕێتەوە، لە بەشە درەوشاوەکانى چیرۆکەکەیە.

ڕەنگە پێویست بێت لە ڕوانگەى ڕەخنەوە بڵەین:

خۆزیا نووسەر ئیحساساتى لە هەموو لایەک کۆنتڕۆڵ کردبا، بەڵام لە ڕاستیدا بۆ نووسەرى ئەم وتارە، زۆرى ئەم عەتف و سۆزە ئینسانییە تەنیا ستایشکەرانەیە. "پێنجەمین کتێب" گێڕانەوەیکە شایەنى خوێندنەوە کە وەرگێڕانە باش و شایستەکەى "ڕەزا کەریم مجاور" گۆڕیویەتى بۆ نووسینێک کە وەک بڵەى لە بنەڕەتدا بە زمانى فارسى نووسراوە. ئەم وەرگێڕە، هەر لەم نووسەرە بەرهەمێکى دیکەى بە ناوى "کتێبێک کە بووە سیمۆرغ" وەرگێڕاوە.

 


پەراوێز:

* دێوەزمە: مۆتەکە

** مێژوک: مۆخۆى ئێسقان 

سەرچاوە:

مانگنامەى "صدبرگ"، ژمارە ٢٣ ـ ساڵى ١٣٩٧ى هەتاوى

 

پی‌نگار:

مترجم متن بالا آقای «شورش غفوری» است؛ افتخار آشنایی با ایشان را ندارم ولی این چیزی از سپاسگزاری‌ فراوانم بابت ترجمه‌ی متن نمی‌کاهد؛ و همچنین از دوست نازنین و گرامی‌ام که زحمت کشیده و متن را به دست من رسانیده‌اند بسیار ممنونم. اساساً به‌ ندرت خوشحال می‌شوم که این یکی از همان موارد نادر بود؛ وقتی دیدم آنچه درباره‌ی رمانِ عزیز «اسفار سرگردانی» نوشته‌ام به زبان کردی برگردانده شده بسیار خوشحال شدم چرا که به ادبیات غنی کرد و مردمانش تعلق خاطر عمیقی دارم. ادبیاتی که به باور من مصداق بارز آن عبارت مشهور نیچه است:«از نوشته‌ها تنها دوستارِ آنم که با خونِ خود نوشته باشند، با خون بنویس تا بدانی که خون جان است».

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نسخه‌ی فارسی نقد رمان اسفار سرگردانی (اینجا)



ادامه مطلب

برچسب ها: خوێندنەوەیەک بۆ ڕۆمانى پێنجەمین کتێبی جەبار جەمال غەریب ، ئاوازى خوێنین رمان اسفار سرگردانی ، ئاوازى خوێنین ، نقد رمان اسفار سرگردانی ، اسفار سرگردانی رضا کریم مجاور ، ئاوازى خوێنین پەیام ڕەنجبەران ، نقد رمان اسفار سرگردانی جبار جمال غریب ،

دوشنبه 23 مهر 1397

«اسفار سرگردانی»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،

 


«کارولین چگونه به این زن زخمی و دل ‌شکسته بگوید که کاکو از مدت‌ها پیش سفر کرده است؟ چگونه به او بگوید که پسرش با تنی تکه‌تکه سفر کرده است و هر کس تکه‌تکه سفر کند، برگشتنش محال است؟ اگر چشم‌هایش برگردند، دست‌هایش برنمی‌گردند...پاهایش جا می‌مانند...و یا ممکن است همه‌ی تکه‌هایش برگردد، ولی کسی که برمی‌گردد، کس دیگری است...»

 

 

 

 


برچیده‌ از رمان «اسفار سرگردانی»

نوشته‌ی «جبار جمال غریب»

ترجمه‌ی فوق‌العاده‌ی «رضا کریم‌مجاور»




درباره رمان اسفار سرگردانی (اینجا بخوانید)



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)



برچسب ها: اسفار سرگردانی ، رمان اسفار سرگردانی ، اسفار سرگردانی جبار جمال غریب ، اسفار سرگردانی رضا کریم مجاور ، کتابهایی که باید بخوانیم ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، مترجم رضا کریم‌مجاور ،

تعداد کل صفحات: 13 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic