جمعه 30 تیر 1396

کالای جدید (قصه‌های یک دقیقه‌ای)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،


ایشتوان اِرکنی


قصه‌های یک دقیقه‌ای
نویسنده: ایشتوان اِرکنی

نشر: جهان نو 


کالای جدید


خود را از رنج خواندن خلاص کنیم!

متعاقب به بازار آمدن شاهکارهای ادبیات جهان

به‌صورت شیاف

می‌توانیم بدون زحمت و خراب کردن چشمان‌مان فرهنگ خودمان را بالا ببریم.

پروست، کافکا، جویس

و دیگر نویسندگان صعب‌الفهم از طریق شیاف ظرف بیست دقیقه جذب می‌شوند.

مجموعه آثار بالزاک

ساخته شده از کرم کاکائوی خالص در شش شیاف در جعبه‌های تزئینی زیبا!

فقط در این فروشگاه

 




پی‌نگار:

این متن از مجموعه‌‌ داستان:«قصه‌های یک دقیقه‌ای» نوشته‌ی «ایشتوان اِرکنی» به ترجمه‌ی آقای «کمال ظاهری»ست.

نویسنده‌ای بهینه‌گو، موجزنویس و خوب، ترجمه‌ای خوب، و داستان‌هایی دلنشین، حسی و بعضاً عالی! و همان‌طور که از عنوانِ کتاب پیداست- به خصوص برای دوستانی که فرصت خواندن‌شان محدود است- در هر نوبت، می‌توان چند داستان بسیار خوب خواند.

 


نقد و معرفی رمان «شاگرد قصاب» نوشته «پاتریک مک‌کیب»؛ اینجاست!


درنگی بر ترجمه‌های مترجمِ رمان «جزء از کل» «پیمان خاکسار»؛ اینجا!


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)





برچسب ها: معرفی قصه های یک دقیقه ای ، نقد و معرفی ایشتوان ارکنی ، کالای جدید ایشتوان ارکنی ، داستان کوتاه ارکنی مجارستان ، نقد و معرفی رمان سیناپس ، نشر جهان نو ایشتوان ارکنی ، معرفی کتاب قصه های یک دقیقه ای ،

سه شنبه 27 تیر 1396

شکار گوسفند وحشی (یادداشت کوتاه)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



هاروکی موراکامی



رمان: شکار گوسفند وحشی

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: محمود مرادی

نشر: ثالث

*

یادداشت کوتاه بر رمان «شکار گوسفند وحشی»


پیام رنجبران


«شکار گوسفند وحشی»! رمانی‌ست نوشته «هاروکی موراکامی» که نسخه‌ی اصلی‌اش سالِ 1982 منتشر شده و مشابه باقیِ آثار این نویسنده‌ی فراواقع‌گرایِ صاحب سبک، داستانِ بسیار جالب و شگفت‌انگیزی دارد با فرجامی غیرقابل‌پیش‌بینی که در فضایی وهم‌آلود و شبه‌پلیسی تعریف می‌شود؛ درونمایه‌ی اثر کنایه‌ای‌ست به نظام‌های دیکتاتوریِ نوین! و گوسفندی که در وجود انسانی نفوذ و حلول می‌نماید، و با در دست گرفتنِ اراده‌‌اش، و تحمیل و تلقیحِ خواسته‌های‌ جانوری‌اش بر او، شبکه‌ی بهم‌پیچیده‌ و گسترده‌ای‌ بنا نهاده که به دست گرفتنِ سیستم تبلیغاتی به منظورِ تسلط همه‌جانبه بر جامعه از ارکان اصلی آن است. جهانِ قصه‌ای که ممکن است خواننده را به یادِ رمان‌های «1984» نوشته «جورج اورول» یا حتا به نوعی «فاوستِ» عالی‌جناب «گوته» نیز بیندازد. اما با تمام این تفاسیر، در نگاهِ اول، چیزی حول و حوش 150 صفحه از این رمان 422 صفحه‌ای اضافه به نظر می‌رسد! اثری‌ست پست‌مدرن اما برخی‌ سازه‌های‌اش شبیه به رمان‌های کلاسیک، با همان توصیف‌های موبه‌موی فضا و مکان‌ و صحنه و موقعیت‌هاست که در قسمت‌هایی از کتاب ملال‌‌آور می‌شود، ولی لازم به ذکر است واقعیت چیزِ دیگری‌ست! زمانی که نویسنده‌ای به چنین توصیفاتی در جهتِ سیرِ روایت‌اش همت می‌گمارد و بدین رویه قصه‌اش را پیش می‌برد، اغلب برای جلوگیری از کسالت و ملال‌آوری اثر، بارِ فراوانی از گیراییِ نوشتارش، و شکلِ پیشروی جذابِ روایت را به دوشِ «زبان» و «نثر» و زیبایی‌شناسیِ کلمات و شکل جملات و بازی‌های زبانی‌اش می‌اندازد و در نتیجه کلیت داستان لحنی شاعرانه به خود می‌گیرد که خواننده از مطالعه‌ی آن غرق در لذت می‌شود، و خواندنِ رمان به مثابه‌ی این می‌شود که در یک روز تعطیل زمستانی با لیوانی چای داغ، پشت شیشه‌های یخ‌زده‌ی اتاق ایستاده‌ای و به بارش پاره‌پاره‌های برف بر سپیدیِ بی‌کران زمینِ آنسوی پنجره چشم دوخته باشی! می‌خواهم بگویم «موراکامی» در نسخه‌ی اصلی، توسط نثر بغایت ساده‌ای که فقط از قلمِ خودش برمی‌‌آید، لحن گیرا و میخکوب‌کننده‌ای می‌سازد و بدین‌سان، ‌چنین حربه‌ای را به کار بسته، که متاسفانه در این کتاب به دلیلِ ترجمه‌ی به گمانم اندکی عجولانه، لحن درنیامده و متعاقباً حسی ساطع و منتقل نمی‌شود و اثرِ دچار آسیب شده، و آن نیست که باید باشد! ناگفته نماند من پیشتر‌ها از مترجم محترم، آقای «محمود مرادی»، کتاب «دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل» نوشته‌ی «موراکامی» با ترجمه‌ی ایشان خوانده بودم که بسیار عالی و تا حدِ زیادی، لحن موراکامی را به صحت درآورده بودند، اما به زعم من، چنین موفقیتی در این اثر حاصل نشده است. شخصاً آثارِ «هاروکی موراکامی» -  علی‌الخصوص از لحاظِ درآوردنِ لحن- به ترجمه‌های آقای «مهدی غبرائی» می‌پسندم که همین رمان را  با عنوان «تعقیب گوسفند وحشی» ترجمه فرموده‌اند.



نقد رمان «شاگرد قصاب» نوشته «پاتریک مک کیب»؛ اینجاست!

درباره مجموعه داستان «پسر عیسا» نوشته « دنیس جانسون»؛ اینجاست!

فهرست ارزش‌گذاری شده و معرفی یکصد و چند رمان خواندنی؛ اینجاست!


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد شکار گوسفند وحشی ، معرفی شکار گوسفند وحشی ، نقد کتابهای هاروکی موراکامی ، ترجمه شکار گوسفند وحشی ، تحلیل شکار گوسفند وحشی ، نقد تعقیب گوسفند وحشی ، مهدی غبرائی تعقیب گوسفند وحشی ،

سه شنبه 27 تیر 1396

روانشناسی و شرق (ناشناختن دلیل بر نبودن نیست!)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،


کتاب: روانشناسی و شرق

نویسنده: کارل گوستاو یونگ

مترجم: دکتر لطیف صدقیانی

نشر: دیبا

*


ناشناختن دلیل بر نبودن نیست!


پیام رنجبران


«...برای غربی خطایی بزرگتر از آن نیست که مستقیماً به تمرینات یوگا بپردازد. زیرا مسئله‌ی اراده و خودآگاهی وی در میان است و پرداختن به یوگا تنها خودآگاهی را در برابر ناخودآگاه تقویت می‌کند و نتیجه‌یی را که باید از آن دوری جُست به بار می‌آورد و بدین ترتیب، روان‌پریشی به آسانی تشدید می‌شود»(نقل از کتاب)

 

چرا این بند از کتاب «روانشناسی و شرق» نوشته‌ی «کارل گوستاو یونگ» را انتخاب نموده‌ام؟!

واقع‌اینکه مشکلات ما در حوزه‌ی فرهنگ، اندیشه و ادبیات کشورمان یکی دوتا نیست، و اوضاع داغان‌تر از این‌ حرفهاست، هسته‌ای در داخل، از بیخ، در‌ عمیق‌ترین لایه‌های فکریِ قضیه کپک زده و فاسد شده! منور‌الفکر ایرانی موجودی‌ست که بدون مطالعه، بدون داشتن کمترین دانش و ایقان از صحت اطلاعاتِ ناچیزش، بدون کمترین تحقیق و پژوهش، بدون تلاش و عرق‌ریزی، بدون تجربه‌ی زیستن، بدون حضور و زندگی لا‌به‌لای مردم، درباره‌ی همه چیز نظر‌پراکنی می‌کند! اساساً یک مدل فرهنگِ «همه‌چیزدانی» افراطی در اکثر ما ایرانی‌ها وجود دارد که درباره‌ی هر موضوعی خود را صاحب‌نظر می‌دانیم، و منورالفکرینِ معاصرمان نیز سردمداران این لشکرِ «اظهار فضل» بوده‌اند و هستند، و جالب اینجاست طوری این انگاره‌ی توهمی در ما شکل گرفته و سخت و سنگ و بتون شده که چنانچه خودِ اندیشمندانی که منبع و موجبِ بروزِ آن تفکری هستند که ما با خواندن چارخط از نوشته‌های‌شان، آن هم احتمالاً تصادفی در «تلگرام»، توهم دانستن زده‌ایم و خدا را بنده نبوده و سنگ‌شان را به سینه می‌کوبیم- اگر مرده‌اند از گور سر برآرند، و اگر زنده‌اند به التماس و ضجه و مویه استغاثه کنند، آن‌چه شما از سخنان و افکار‌مان برداشت کرده‌اید به کل اشتباه است، ما ایرانی‌ها زیر بار نخواهیم رفت و همچنان حرف خودمان را می‌زنیم.

کتاب «روانشناسی و شرق» اثری‌ست که تا حد زیادی شکافِ مابین اندیشه‌ی شرقی و غربی را به کلمه درآورده است! «یونگ» که شخصاً پرفراوان از افکار و اندیشه‌های‌اش در زندگی‌ شخصی‌ام بهره‌ برده‌ام، و البته این ارادت، بدین معنا نیست که هیچ‌گونه زاویه‌ای با افکار بلندِ این ‌بزرگ‌مرد نداشته باشم، و همچنین ایشان فروتنانه (که این تواضع از عالمانی چون او برمی‌آید)، در جای‌جای کتابش متذکر شده، داعیه‌ای بر تسلط بی‌چون و چرا بر افکار و اندیشه‌های شرقی ندارد! اما می‌خواهم بگویم، «یونگ» به طرز شگفت‌آوری، شِمایی روشن و تصویری واضح از وجوه تمایزِ تفکر، و طریقه‌ی اندیشیدنِ شرقی و غربی در این کتاب عرضه کرده است! و در موارد متعددی به هدف زده، و در بعضی نکات حداقل کد‌های بسیار ارزشمندی در اختیار خواننده‌اش گذارده. کدهایی که شاید بعضاً در نگاه اول، برداشت‌های اشتباه یونگ از تفکر شرقی باشد، اما می‌تواند مدخلی برای تقابل، قیاس و مطالعه‌ی بیشتر قرار بگیرد-بعنوان مثال، کنار هم نشاندنِ مفهوم «خدا» و «ناخودآگاه» و یکی انگاشتن آن‌ها( که در کتاب «سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه» نیز با چنین یکی‌انگاری ناموجه‌ای در قسمت‌هایی از کتاب روبرو شده بودم؛ یونگ از نقطه‌ی «هیچِ» شرقی که در ورای ناخودآگاه ساکن است، درست مطلع نیست و یا نتوانسته آنرا دریابد یا به کلمه نگارد که کاملا قابل درک است) اما در کلیت، این اثر بسیار مفید به فایده است. اینک خواندن «روانشناسی و شرق» چه سودی برای بزرگورانِ نظریه‌پرداز و همه‌چیزدان ایرانی دارد؟!

کتاب بیشتر به سنخ و جنسِ افکار و اندیشه‌های فلاسفه و عرفای چینی و هندی پرداخته است، و از منظر «روانکاوانه» با دلایل مستدل و قوی و قابل پذیرش- با تعریف دقیق، توضیحِ چگونگی و طرز کارِ ذهنیت غربی‌ و شرقی‌ها در نحوه و شیوه‌ی اندیشیدن- نشان داده که شرقی‌ها تا چه میزان می‌توانند به فهم و درک افکار غربی نائل شوند؟ و بالعکس غربی‌ها تا کجا؟ و چرا تسلط و اِشرافِ کامل ممکن نیست؟ یعنی ما شاید بتوانیم تا جایی به افکار آن‌وری‌ها نزدیک بشویم ولی اغلب، درک دقیق و کامل برای‌مان اتفاق نمی‌افتد و بدین منوال غربی‌ها نیز بسیاری از افکار شرقی به هیچ‌عنوان برای‌شان قابل ادراک نیست و حتا ممکن است بدون لحاظ نمودنِ راهکارها و چاره‌اندیشی، برشان مضر واقع گردد، یعنی چیزی مشابه آن‌چه در کشور ما اتفاق افتاده است و حجم کثیری از سازه‌های فکریِ غربی به جای مفید بودن، مضر واقع شده یا اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم مضر مصادره به مطلوب و استفاده می‌شود. به اصطلاح متفکر و منورالفکر ایرانیِ معاصر که البته این‌جانب از به کار بردن واژه‌ی متفکر در قبال‌شان اذیت می‌شوم، و واژه‌ی «جوزده» و «خودباخته» در موردشان جایگزین مناسب‌تری‌ست، چنین اتفاقی برش حادث شده! او یا از این سوی بام می‌افتد یا دیگر سوی بام! و البته باز هم سطحی و سطحی و سطحی برگزار می‌شود! درباره‌ی آن‌چه طوطی‌وار می‌گوید فقط به حافظه رجوع می‌نماید و انبانِ کلماتی که هیچ از مفهوم‌شان خبر ندارد. شاید شما هم دیده باشید، که بعضی‌ از همین منورالفکرین ایرانی به زعم درک ناچیزشان و به خیالِ خودشان جسورانه -اما شما بخوانید با هوسِ خودنمایی و نیازِ بیمارگونه به دیده‌شدن- به واقع ناآگاهانه و لُمپنانه بر فرهنگ، تاریخ و سنت ما می‌تازند! و منظورم از فرهنگ و تاریخ، صرفاً تیر و تخته‌های تخت جمشید نیست، بل‌که به دقت، فحوا و محتوای فکری و روح و طریقه‌ی اندیشه‌ورزی ماست! و تا جایی پیش می‌روند که مولانا و شمس و بسیاری ریشه‌های فکریِ دیگر را مورد توهین قرار می‌دهند! لازم به ذکر است، صاحب این قلم هیچ عناد یا زاویه‌ای با اسطوره‌زدایی ندارد، بل‌که به نظرم هر چیزی و همه می‌بایست مورد نقد قرار بگیرد! اما این نقد از سوی چه کسانی می‌بایست اتفاق بیوفتد؟! آیا آن افرادی که افکار و اندیشه‌های بزرگانِ ما را مورد هتاکی و توهین قرار می‌دهند کمترین اطلاعی از سنخ و جنس و سخن‌ِ پیشینیان‌ دارند؟! بگذارید خیال‌تان را راحت کنم:«خیر!» جز رسوایی، و پرده‌برداری از عمقِ حمق‌ و اشاعه‌‌ی بلاهت‌شان چیزی بار نمی‌آرند؛ کسی که کمترین فهم، درک و شعوری داشته باشد و چیزی درباره‌ی متفکرین شرقی و جانِ کلام‌شان بداند، و از سوی دیگر با افکار و اندیشه‌های غربی به خوبی آشنا باشد، به روشنی متوجه خواهد شد که بسیاری از کله‌گنده‌های فاضلِ غربی، در ساحتِ حکمایی چون مولانا، شمس، ملاصدرا، ابن سینا، سهروردی و...حرفی برای گفتن ندارند یا کلام‌شان به هیچ وجه تازه نیست! جز این‌ وجه تمایزِ مهم که خسرانش برای گسترش روح فرهنگ‌، و به روزنمایی اندیشه‌های‌مان کُشنده است، یعنی این‌که تفاوت غربی‌ها با ما در داشتن ابزار و رسانه‌های قدرتمند، منتقدان و مفسران فراوان و ساعی و کارکشته است! که پُل‌های ارتباطی هستند میان اندیشه‌های بعضاً ثقیل و سخت‌فهمِ اندیشمندان‌شان با مردم عادی! و شناساندن‌ِ اندیشه‌های‌شان به کسانی که شاید فرصت پرداختن یا مطالعه‌ی خیلی زیاد ندارند، لکن تمامیِ این افکار و اندیشه‌های خودشناسانه برای زندگی‌ِ روزمره‌ و عادی‌شان کاربردی و مفید است! پس به مفسرین و تحلیل‌گران‌شان رجوع می‌کنند. حلقه‌ای که به طرز دردآوری در کشور ما مغفول و غایب است و با توجه به تنبلیِ بی‌حد و حصرمان، جبرانِ این عقب‌افتادگی- یعنی رسیدن به خودمان و آنچه می‌بایست باشیم- دشوارتر به نظر می‌رسد؛ و بدجوری قافیه را به حاضرخوراک بودن‌مان باخته‌ایم. می‌خواهم بگویم ناشناختن دلیل بر نبودن و نداشتن نیست! فقط کافی‌ست گذری بر آثار حکمای پیشینمان و تاریخِ فکری خودمان داشته باشیم تا با گنجینه‌های فراوانی که تا هزارسال آینده کفایت‌مان می‌نماید روبرو شویم. حال فقط منورالفکر ایرانی صرفاً تبدیل به نوکرِ فکری غرب شده و به سنت و سنخ و جنس افکار بومی‌اش با عنوان(توهم) تجدد می‌تازد! خودش را صاحبِ دیدگاهی تعقلی و نگره‌ی علمی جا می‌زند و دردآور این‌که بسیاری‌شان ذره‌ای علم هم نمی‌فهمند. همان‌طور که با اسطوره‌زدایی هیچ مخالفتی ندارم، با نقد سنت نیز چنین‌ام. اما بد نیست یادآوری شود، سنت به معنای این نیست که تمامیت‌اش مشکل دارد، نقد سنت به معنای ریشه‌کنی و نابودی خودمان نیست که بر دست و پای غربیان بیوفتیم تا به ما رسم و رسوم زندگی بیاموزند و خودمان را به خودمان بشناسانند! منورالفکر متوهم و بیسواد ایرانی حتا نمی‌داند بسیاری از فضلای غربی که ورد زبان و نُقلِ محافل‌شان‌اند، به شدت وامدار و تحت‌تاثیر افکار شرقی‌اند، از شوپنهاور، دریدا و هایدگر بگیر...تا دیگرانِ فراوانی هستند که شاید خودشان به این مسئله مستقیم اذعان نداشته‌اند، لیکن با داشتنِ تخصص، از نوشتار و نوع تفکرشان به خوبی می‌توان چنین تأثیری را دریافت. و منظورم از تفکر شرقی گستره‌‌ای‌ست به وسعت ایران، هند و چین! که تشابه میان «شیوه» و «طریقه‌»‌ی اندیشیدنِ عالمان‌شان بسیار به یکدیگر نزدیک است! و فصولِ مشترک میان ما، و مجاورتِ فکری‌مان بیش از نزدیکی به افکار دیگری‌ست؛ و باز هم متذکر می‌شوم بسیاری از مسائلی که عالمان این گستره در تاریخ چند هزارساله‌شان به رشته تحریر درآورده‌اند، بعدها مورد استفاده‌ و پرداخت و بسط‌شان توسط غربیان قرار گرفته، و سپس چیزهایی را که مربوط به خودمان، و برآمده از جانِ شرقی‌ست به زبانی سهل‌تر، جایگزینی و تغییر شکلِ ظاهریِ اسامی و تعاریف، معکوس‌نمایی و البته آغشته به موضع‌های فکری‌شان به خوردِ خودمان می‌دهند و ما خوشحالیم و سنگ‌شان به سینه می‌زنیم. ما نه شرق می‌فهمیم نه غرب، نه سنت می‌فهمیم نه مدرنیته را، اما پر از نظریه هستیم و با عنوان تجدد، ریشه‌ها و داشته‌های فرهنگی‌مان را با عقاید و رسومِ ناکارآمد و مضر اشتباه می‌گیریم و برشان می‌تازیم، آن هم با لایه‌های فکریِ نوکرمآب، مسموم، فاسد شده و سطحی! چه جای اصلاح و خلق و بنیانِ ایرانی نو، ویرانی و از خودبیگانگی به جا می‌گذاریم.

 

در این باره بخوانید:«تفاوط / بودا تا دریدا»؛ اینجاست!  


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)  


برچسب ها: نقد روانشناسی و شرق ، معرفی روانشناسی و شرق ، روانشناسی و شرق یونگ ، دریدا یونگ بودا ، روشنفکر ایرانی کیست ، تحلیل کتاب روانشناسی و شرق ، نقد روانشناسی یونگ سیناپس ،

دوشنبه 19 تیر 1396

«وقتی از دویدن صحبت می‌کنم...» (هاروکی موراکامی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



عکس:«هاروکی موراکامی»


رمان

«وقتی از دویدن صحبت می‌کنم، در چه موردی صحبت می‌کنم»

مترجم: علی حاجی‌قاسم

انتشارات: نگاه

*

 

بدو هاروکی، بدو!

 

«هیچ چیز در دنیای واقعی به زیبایی تصورات واهی شخصی رویا‌زده نیست»

هاروکی موراکامی(نقل از کتاب)


 

پیام رنجبران

 

به گمانم اگر بخواهم درباره‌ی این کتاب بنویسم، می‌بایست با چنین جمله‌ای بیاغازم:« وقتی از موراکامی صحبت می‌کنم در مورد چه ‌کسی صحبت می‌کنم». بی‌تردید «موراکامی» از بزرگترین نویسندگان زنده‌ی حال حاضر دنیاست! آیا همین جمله برای توضیح «موراکامی» کفایت می‌کند؟! مطمئناً نه؛ اما چطور می‌شود به نویسنده‌ای گفت بزرگترین؟!

شاید یکی از نشانه‌های‌اش این باشد که بعدِ خواندنِ کتابی از او، درمی‌یابی چیزی در ذهنیت و ناخدآگاه‌ات دستخوشِ تغییر شده، چیزی که شاید نمی‌دانی چیست؟! شاید یک «حس». انگار حسی تولید شده باشد یا جلوی میل، هوس یا وسوسه‌ی دیگری مسدود شده باشد! چیزی را با چیزِ دیگری در عمیق‌ترین لایه‌های ذهنت، و ژرفنای ناخدآگاه‌ات عوض کرده باشد؛ یا تو را به یاد خاطراتی انداخته باشد که تصمیم می‌گیری چنانچه بارِ دیگری در آن موقعیت‌ها قرار گرفتی، طورِ دیگری رفتار ‌کنی! خودت و گذشته‌ات را با تمامیِ بُرد و باخت‌ها و اشتباهاتت، مجدد بازخوانی و واکاوی می‌نمایی و شاید به نتایج تازه‌ای درباره‌ی خودت می‌رسی.

واقع‌اینکه روانِ انسان‌ها به شدت مقابلِ تغییرات مقاومت می‌کند. نمی‌دانم تا به حال شنیده‌اید که می‌گویند:«آدم‌ها عوض نمی‌شوند» یا اگر بخواهم با ضرب‌المثلی نسبتاً باربط بیان‌اش کنم:«توبه‌ی گرگ مرگ است». می‌خواهم بگویم اوضاع تغییر و تحول در آدمی تا این حد بحرانی‌ست و انسان‌ها چه از لحاظ فکری و چه متعاقباً رفتاری، به این سادگی‌ها عوض نمی‌شوند، و حتا با جنگندگی حیرت‌آوری در مقابل تغییرات می‌ایستند! حالا یک نفر با کلمات‌اش، بدون اینکه از جای‌ات تکان بخوری، چیزی را در ذهنیت تو عوض می‌کند! این جریان اگر بروی در بحرش امر شگفت و بزرگی‌ست؛ یعنی کاری که گاهی اوقات، حتا اگر خودِ انسان هم بخواهد، نمی‌تواند در قِبل خودش انجام دهد! اساساً در زندگیِ واقعی تغییرات از پسِ رنج‌های عظیم، فرساینده و دهشت‌بار در آدمی حادث می‌شوند و به سهولت تحوّل ممکن نمی‌شود؛ حالا نویسنده‌ای بدون این‌که صدمه‌ای بهت وارد بشود و یا هزینه‌ای جبران‌ناپذیر پرداخت کنی- نه این‌که مطلقاً و کاملاً- اما موجب می‌شود «دیگری» طیِ خوانش او، نسخه‌ی بهتری از خودش شود! (گاهی هم بدتر) که درباره‌ی «موراکامی» می‌توانم اذعان بدارم: بهتر می‌شوی. و این فهمیدن‌اش سخت نیست؛ بعد از خواندن کتاب، ممکن است خاطراتی برایت زنده و تداعی بشود و مغموم شده باشی، ولی همزمان شادی و انرژی و میلِ به زندگی، حتا اگر به مقدارِ بسیار ناچیزی باشد، عناصرِ کمی‌ نیستند که این اثر برای آدمی به ارمغان می‌آورد؛ همین ایجادِ احساسات دوگانه‌ی غم و شادی در آدمی، ناخودآگاه واکاوی‌ و تحلیل به بار می‌آورد و تحلیل نیازمند تفکر و تعمق است. پس نویسنده‌ای هم سایر افراد را تغییر می‌دهد و هم مولّدِ تفکر و اندیشه‌ورزی و زندگی‌ست، از اینرو به جرئت می‌توان «هاروکی موراکامی» را از بزرگترین انسان‌ها و همچنین به دلیلِ اینکه تأثیرش بر آدمی را با کلماتِ بر کاغذ تلقیح و پرداخت و مکتوب می‌نماید، می‌توانیم او را از بزرگترین نویسندگانِ زنده‌ی حالِ حاضر دنیا بخوانیم.

نمی‌دانم خواننده‌ی این سطور تا چه اندازه با آثار «هاروکی موراکامی» آشنا باشد؟! اگر که هیچ! پس لطفاً به هیچ‌وجه برای تجربه‌ی نخستین، این کتاب را از موراکامی انتخاب نفرمایید، چرا که احتمالاً اواسط کار رهای‌اش خواهید کرد. فرآیندِ مطالعه‌ی این کتاب نیازمند اعتماد به نویسنده‌اش است و همچنین لذتِ وافری که از جذابیت و قصه‌های عجیب و غریب موراکامی در سایر آثارش برده باشی، و به همین دلیل به او اجازه بدهی، این‌بار با زبانِ دیگری خوانده شود و با تو سخن بگوید، با زبانی که به گمانم حتا برای بسیاری از موراکامی‌خوانان نیز کلافه‌کننده و حوصله‌سر بر باشد! چرا که نویسنده با تبحر و ظرافتِ فراوانی تمام قصدش این بوده که «ننویسد!» یا حرکت محیرالعقولی طیِ متن نزند و تمام تکنیک‌های داستان‌گویی را رها کند، که خواننده در پیچ‌واپیچ‌ قصه‌های‌ شگرفش گم و مسحور نشود...تا با تکرار و تکرار برخی موقعیت‌های مشابه و همچنین بعضی جملات، انگار نم‌نم با نوک چکشی بسیار کوچولو موچولو( از اینا که باش گز خرد می‌کنند!) لایه‌ی خودآگاه‌ ذهنت را بتراشد و سوراخ کند، تا به عمقِ ناخدآگاه‌ات راه بیابد و آنگاه، جان‌ِ کلام‌اش را آن‌جا به معرض نمایش و اکران بگذارد...از اینرو موراکامی از خودش مایه گذاشته! از خاطرات دوندگی‌اش، شرکت در مسابقات دوی مارتن، و باز هم از دویدن‌های بی‌امانش تا از زندگی بگوید! توجه بفرمایید، به واقع‌نمایی تا جایی که ممکن بوده چنگ انداخته است، تا فکورانه از خودِ زندگی بگوید. از بطن و فُرم زندگی به مثابه‌ی آنچه هست یعنی:«دویدن!»، بارها شکست‌خوردن و افتادن و باز هم برخاستن...بله این مهم است: مجدد ادامه دادن، نه اینکه حتا معنایی داشته باشد یا بخواهیم دنبال معنایی بگردیم، خیر! فقط از پا ننشستن و ادامه دادن بازی، کار را نصفه‌نیمه و ناتمام رها نکردن، ادامه دادن، دویدن، برای رسیدن و گذر از خط پایان؛ خطِ پایانی که چشم‌اندازش(هدف) آن است که مطلوبِ شخصِ توست و خودت مد نظر داری و پسندیده‌ای، این مسئله‌ی بسیار مهمی‌ست، در مسیری می‌دوی، که خود پسندیده‌ای، خود به آن عشق می‌ورزی، بدین‌سان، مسیر هم لذت بخش می‌شود، با همه‌ی مشکلات و موانع‌اش...موراکامی از مسابقاتِ مارتن‌اش می‌گوید، از دویدن‌های‌اش، از تلاش‌های فراوان‌اش، از بارها زمین خوردن‌های‌اش، این یعنی زندگی، این دویدن‌ها حینِ مطالعه‌ی اثر استعاره‌ و نمادی می‌شود در ذهنیت خواننده‌- خواه ناخواه- این دویدن‌های موراکامی، این نقل خاطرات‌اش، چیزی جز شکل و بطن زندگیِ واقعی را به خاطر نمی‌آورد؛ دویدن‌های‌اش دویدن نیست، به عینه طی‌یِ طریقِ زندگی‌ست، با همه‌ی کسالت‌ها و ملال‌های‌اش، افت و خیزهای‌اش، تلخ و شیرین‌های‌اش... اما همچنان بازیابیِ خویش، واکاویِ «خود» با همه‌ی گستردگی‌اش، زیر و بم‌های‌اش، شناخت محاسن و نواقص‌اش، قوت و ضعف‌های‌اش و سپس پی‌ریزی دوباره‌ی خویش و مجدداً آزمودن و دویدن و دویدن و دویدن...حتا اگر دیگران این تلاش و تکاپو را بی‌معنا و مضحک بخوانند...«هاروکی موراکامی» می‌گوید:«برای کسب تجربه باارزش، گاهی ظاهراً باید کارهای بی‌ارزش انجام دهیم».

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

فهرست ارزش‌گذاری شده یکصد و چند رمان خواندنی؛ اینجاست!

نقد و معرفی رمان «برادران سیسترز» نوشته «پاتریک دوویت»؛ اینجاست!

نقد و تحلیل رمان «نادیا» نوشته مرشد مکتب سوررئالیسم «آندره برتون»؛ اینجاست!



برچسب ها: نقد و معرفی رمان موراکامی ، نقد وقتی از دویدن موراکامی ، وقتی از دویدن صحبت می کنم موراکامی ، زندگی موراکامی دویدن ، نقد پیشنهاد کتاب موراکامی ، فراز نشیب زندگی دویدن ، بدو هاروکی بدو ،

یکشنبه 11 تیر 1396

موسیقی برای آفتاب پرست‌ها (یادداشت کوتاه)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،

«ترومن کاپوتی»



مجموعه داستان

 موسیقی برای آفتاب پرست‌ها

نویسنده: ترومَن کاپوتی

مترجم: بهرنگ رجبی

نشر: جهان نو

*

«یکی شبیهِ خودش»


پیام رنجبران



پشتِ جلد مجموعه داستان «موسیقی برای آفتاب‌پرست‌ها» در معرفیِ نویسنده‌اش نوشته:« ترومن کاپوتی استاد بی‌برو‌برگرد داستان‌نویسی در همان سنتی بود که پیشگامانش چخوف و همینگوی بودند»، البته به این توضیح اضافه می‌کنم، خوشبختانه در داستان‌های کوتاهِ «کاپوتی» نه از آن خودآگاه‌نویسیِ آزاردهنده‌ی جناب «چخوف» خبری‌ست و نه تصنع‌های همینگوی؛ و اتفاقاً در آخرین داستان‌ِ این مجموعه با عنوان «غلت‌های شبانه» که مصاحبه‌‌ی ر‌وایت‌گونه‌ا‌ی‌ست که «کاپوتی» با خودش داشته، در بابِ نویسندگان موردِ علاقه‌اش می‌گوید:«...همینگوی که نه- واقعاً ریاکار و متقلبه، همه چی قایم‌بکن...» اما در بی‌بروبرگرد استاد بودن او هیچ‌شکی نیست! «ترومن کاپوتی» یکی از آن داستان‌نویسان قهار و صاحب سبک شخصی‌ست، یعنی اگر دقیق‌تر بخواهم بگویم:«ترومن کاپوتی آمریکایی‌نویسی‌ست که شبیه به خودش می‌نویسد» یعنی قصه‌هایی محکم و منسجم با سروتهِ معلوم و مشخص- به رغم سبکش که تحت‌تاثیرِ تجارب روزنامه‌نگاری‌اش، چیزی مابین گزارش و ‌داستان یا رمان‌مستند است- وجه مشخصه‌ی روایات، گیرایی قصه‌هاست و غرق و مسحور شدن خواننده از شنیدنِ ماجراهایی جذاب! «کاپوتی» همچون سایر نویسندگانِ بزرگ جهانِ ادبیات از زندگی‌ِ ملموس می‌نویسد و همچنین شخصیت‌های باورپذیری می‌آفریند که هر خواننده‌ای نسخه و نمونه‌ی مشابه آنها را در فضای پیرامونش دیده یا دلش می‌خواهد ببیند! این خصیصه اغلب از قلم نویسندگانی جلوه می‌نماید که تجربه زندگی داشته‌اند! یعنی علاوه بر تسلط‌شان بر تکنیک‌های داستان‌نویسی و ابداع سبکی اصیل، دست‌مایه‌ی آثارشان برگرفته از تجارب‌ِ شخصی در زندگی‌ست. حالا هر چقدر قصه‌های‌شان جاندارتر و عمیق و جذاب‌ و متفاوت و تاثیرگذراتر باشد، یعنی نویسنده بده بستانش با جریان زندگی بیشتر بوده -به خودِ واقعی‌اش بیشتر رسیده- و شجاعت ریسک و چندبُعدی بودن و تغییرِ نگاه و دیدگاه و شیوه زندگی‌اش را داشته! می‌خواهم بگویم: نویسندگانی که یک عمر گرفتارِ روزمرگی و روندی یکسان و تکرار و تکرار و تکرار بوده‌اند و شیوه‌ی زندگی‌شان هیچ تفاوتی با سایر آدم‌های عادی نداشته، وجه غالب نوشتارشان درونمایه‌ای مکرر و فرمی تکراری‌ست و در غایت جز کسالت و ملال نه چیزی گیرِ خودشان می‌آید و نه خواننده... چندتایی از داستان‌های این مجموعه که توسط جناب «بهرنگ رجبی» به شایستگی و زیبایی ترجمه شده، جزو آثارِ بسیار مطلوبی‌ست که پتانسیلِ ارتباط با خواننده در آن‌ها وجود دارد و چه دلنشین‌اند؛ به خصوص داستانِ «بچه جذاب» که شرح خاطراتِ دیدارهای صمیمانه‌ی راوی‌ست با «مرلین مونرو» تک خالِ فراموش‌ناشدنیِ سینمای هالیوود.  

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

فهرست ارزش‌گذاری شده رمان‌های خواندنی؛ اینجاست!

نقد و تحلیل رمان «نادیا» نوشته «آندره برتون»؛ اینجاست!

نقد و معرفی رمان «و نیچه گریه کرد» نوشته «اروین یالوم»؛ اینجاست!




برچسب ها: نقد و معرفی موسیقی برای آفتاب پرست ها ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، نشر جهان نو وبلاگ سیناپس ، معرفی ترومن کاپوتی ، ترجمه های بهرنگ رجبی ، نقد موسیقی برای آفتاب پرست ها ، مرلین مونرو در داستان کوتاه ،

تعداد کل صفحات: 11 1 2 3 4 5 6 7 ...