تبلیغات
سیناپس - مطالب معرفی کتاب(نقد)
جمعه 27 بهمن 1396

خوانشِ یک واژه‌ ( انقلاب هانا آرنت )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،





نگاهی به کتاب «انقلاب»

«هانا آرنت»

ترجمه‌ی «عزت‌الله فولادوند»


خوانشِ یک واژه‌

 

اساساً واژه‌ی «انقلاب» از مصطلحات «اخترشناسی» است که به واسطه‌ی اثر بزرگ «کپرنیک» در علوم طبیعی دارای اهمیت شد. این واژه در کاربرد علمی معنای دقیق لاتینیِ خود را که دال بر حرکت دورانی منظم و قانونمندی ستارگان بیرون از نفوذ انسان و بنابراین ایستادگی‌ناپذیر است، تازه‌گی و خشونت از ویژگی‌های آن بشمار نمی‌رفت. مدلول کلمه در نجوم حاکی از حرکتی مکرر و دوری است که اطلاق این لفظ به امور بشر در زمین تنها بدین معنا بود که همین چند شکل شناخته‌ شده‌ی حکومت، با همان نیروی ایستادگی‌ناپذیری که ستارگان را در مدارهای از پیش‌تعیین شده در آسمان بگردش درمی‌آورد، در میان آدمیان فانی نیز تا ابد دور می‌زند و تکرار می‌شود. 


ادامه مطلب

برچسب ها: کتاب انقلاب هانا آرنت ، نقد انقلاب هانا آرنت ، خلاصه انقلاب هانا آرنت ، انقلاب چیست ، نقد میعاد در سپیده دم ، انقلاب توتالیتر ، معنای واژه انقلاب ،

دوشنبه 25 دی 1396

آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ (حکومت اوباش )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ 

نویسندگان: کانگ چول- هوان و پیر ریگولت

مترجم: بیژن اشتری


حکومت اوباش!

 

پیام رنجبران


کلمه‌ی «دشمن» واژه‌ی محبوبِ رژیم‌های توتالیتر است. این کلمه به ‌طور مدام توسط رسانه‌های حکومت‌ در بوق و کرنا می‌شود؛ بدین‌وسیله به مردم تلقین می‌کنند کشورشان هر لحظه مورد تهدید دشمنِ مترصد برای تاخت و تاز به آن‌هاست، تا ‌با سیطره‌ی فضای رعب و هراس از گزند دشمن برفضای ذهنی‌ شهروندان همیشه نسبت به سیاست‌های غلط‌شان خاموش باشند و همچنین گناه تمامیِ کارشکنی‌ها، فساد و افتضاحاتی که اغلب تا بیخ‌وبن سران چنین رژیم‌های تک‌حزبی‌ای را فرا گرفته به گردن «دشمن» بیندازند؛ در این اثنا اغلب بهترین گزینه‌ی مورد علاقه‌ی سیستم‌های تبلیغاتی‌شان انتخابِ کشورِ «آمریکا»- یا بهتر است بگویم واژه‌ی «آمریکا»- به عنوان دشمن است. شاید همه‌ی سران چنین نظام‌هایی از بودنِ آمریکا بسیار خرسند باشند چرا که به گونه‌ای سپر بلای‌‌شان محسوب می‌شود، و چنانچه ایالات متحده کشف نمی‌شد معلوم نبود گناه فجایعی‌ای  که به بار می‌آورند را می‌بایست به گردن کی بیندازند؟ این روال فقط یکی از وجوه تشابه نظام‌های توتالیتری مثل شوروی سابق، چینِ مائویی، کره‌ی شمالی و ... است که انگار از روی دست همدیگر کپی برمی‌دارند در بسیاری از موارد دیگر نیز درست مثل هم عمل کرده‌اند و می‌کنند از بسکه به هم می‌مانند. شاید جز تمایزاتِ معدودی در شیوه‌های خفقان‌‌آور‌شان اما رژیم‌های تنفرفکن، رعب، هراس، پلیس مخفی، زندانیان سیاسی، شکنجه، دشمنِ ساختگی، اعدام در ملاءعام، کشتار مردم بی‌گناه، قتل‌عام و تصفیه‌های درون حزبی، سر به‌ نیست کردن‌های خاموش، فساد مالی، رشوه، سانسور، دموکراسیِ دروغین، ایجاد انشقاق و تفرقه‌فکنی میان قومیت‌ها و مردم‌ کشور و...همه درست به مانند هم‌اند. بانو «هانا آرنت» فیلسوف آلمانی در کتاب «ریشه‌های توتالیتاریسم» ذکر می‌کند، کسب اطلاعات دقیق برای تحلیلِ لایه‌های درونی و شیوه‌های حکومتیِ چنین رژیم‌های غاصبی اغلب به کُندی انجام می‌پذیرد چرا که آنان همیشه دست به ظاهرسازی می‌زنند و هیچ‌‌گاه اطلاعاتِ دقیقی از وضعیت انسان‌ها در این کشورها در اختیار سایر جوامع قرار نمی‌گیرد؛ از جایی که یکی دیگر از ویژگی‌های‌ چنین زمام‌دارانی به حاشیه راندن و منزوی ساختن مملکت، و همچین نظارت با ابزارِ فیلترینگ از ورود و خروج اطلاعات و تحریف فراوانِ تاریخ و چگونگی‌ی وقایع و رخداد‌های‌ کشورشان با توجیه مصلحت حزب است- آنچه ما می‌دانیم بر حسب بروز اطلاعات بعنوان مثال طیِ دهه‌های اخیر است، یا مثلا «بوریس یلتسین» نخستین رئیس‌جمهور دمکراتیک روسیه در دوره‌ای اجازه‌ی دست‌یابی به اسناد و اطلاعات شوروی سابق را صادر می‌کند- اما به زعم من یکی از بهترین شیوه‌ها برای پی بردن به حال و روز ، و کنکاش فضای فکری مردم در چنین کشورهایی و همچنین بررسی عواقب و نتایج نظام‌های توتالیتر و ایدئولوژی‌هایی مثل «کمونیست» که به چنین فجایعی ختم می‌شود مطالعه‌ی گزارش‌ها، علی‌الخصوص رمان‌ها و زندگی‌نامه‌های نویسندگانِ اهالی آن کشورها در دوران نظام‌داریِ توتالیتر است. آن حسی که پس از خوانش آثارشان به آدمی دست می‌دهد چیزی جز نفرت و انزجار نسبت به نظام‌های تاریک کمونیستی و ایدئولوژیک‌ نیست، یا  بعنوان مثال شخصاً پس از خواندنِ آثار برنده‌ی جایزه‌ی نوبل «مویان» نویسنده‌ی چینی به علت رژیم غذایی همه‌چیز خواری چینی‌ها پی بردم، که به دلیل سیاست‌های غلط کمونیست‌ها و قحطی هولناک و گرسنگیِ بی‌اندازه‌ای که کشور را فرا می‌گیرد به مردمان عارض می‌شود و بعدها نیز در سرشان می‌ماند. اما یکی از حکومت‌های ناقض حقوق بشر در دهه‌های گذشته، رژیمِ فلاکت‌بارِ کره‌ی شمالی‌ست که دقیقا مشابه مواردی است که به عرض رسانیده شد، و همچنین مصداق بارز حکومت اوباش، چرا که باز هم بقول «هانا آرنت» چنین زمام‌دارانی بیشتر از میان اراذل و اوباش یارگیری می‌کنند و جالب اینجاست هرازگاهی به بهانه‌‌های مختلف دست به تصفیه‌‌شان می‌زنند. «آکواریم‌های پیونگ یانگ» داستان واقعی‌ی زندگی «کانگ چول-هوان» است که از زبان او تعریف می‌شود. «کانگ» که در سن نُه سالگی همراه دیگر اعضای خانواده‌اش به اردوگاه‌های کار اجباری کره‌ی شمالی تبعید می‌شود و بعد از تحمل ده سال سختی‌های اردوگاه، که بی‌شباهت به «گولاک‌های استالین» نیست به جامعه که البته آن نیز بی‌شباهت به زندان نیست برمی‌گردد، اما خیلی زود مجدداً در مظان اتهام قرار می‌گیرد چرا که به رادیوهای کشورهای دیگر گوش داده است به همین خاطر از کره فرار می‌کند. روال محاکمه در کره‌ی شمالی این‌گونه است که چنانچه اشتباهی حتا از یکی از اعضای خانواده رخ بدهد، تمام اعضا مورد محاکمه و سپس تبعید به اردوگاه‌ها قرار می‌گیرند. اشتباهاتی که از منظر رژیم کره‌ی شمالی تعریف شده و حتا در بعضی موارد نمی‌توانیم بگوییم مضحک است! مثلا چنانچه حین سخنرانی‌های رهبران کره‌ی شمالی حسابی برای‌شان کف و هورا نکشی و تشویق‌‌شان نکنی خطاکار محسوب می‌‌شوی. فکرش را بکن، یک‌نفر مدام مزخرف بهم ببافد و تو باید با شور و شوق فراوان تاییدش کنی و در غیر اینصورت با تمام اعضای خانواده‌ات برای سال‌های متمادی سر از اردوگاه درمی‌آوری. در این کشور حتا نمی‌توانی خودکشی کنی چرا که به زعم‌ زمام‌داران به آینده حزب ناامید شده‌ای، و حالا که فرد غزل خداحافظی را خوانده‌، به جایش خانواده‌اش مورد شکنجه و تبعید به اردوگاه قرار می‌گیرد. در کشورهایی که تحت سیطره‌ی نظام‌های توتالیتر است و زیستن در آن‌جا به مثابه‌ی زندان است، مهم نیست در اردوگاه باشی یا نباشی! چرا که ممکن است زندان آدمی را نکشد بلکه، فکرِ این‌که همیشه زندانی هستی تو را می‌کشد!

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

رمان «دمیان» نوشته‌ی «هرمان هسه» (اینجا)


این متن درباره‌ی «تارهای جادویی فرانکی پرستو» نیست!


برچسب ها: نقد کتاب آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ ، معرفی کتاب آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ ، توتالیتر کره شمالی ، کیم ایل سونگ توتالیتر ، کانگ چون هوان ، اردوگاههای کار کره شمالی ، گولاک استالین کیم جونگ اون ،

شنبه 2 دی 1396

رمان: دمیان هرمان هسه (قبل و بعد آن اتفاق)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،




چندیادواره‌ به بهانه‌ی «دمیانِ» هرمان هسه


قبل و بعدِ آن اتفاق!

 

پیام رنجبران

 

1)

 

نیمه‌های یک‌شبِ غلیظِ تابستانی، شبی که انگار زمانْ حوالی‌مان کش می‌آمد با «محسن» روی چمن‌های تازه ‌آب‌خورده‌ی پارکِ محل‌مان، روی سراشیبیِ تپه‌ای دراز کشیده بودیم و به آسمانِ آن شب نگاه می‌کردیم و حرف می‌زدیم، درباره‌ی خودمان، درباره‌ی آینده، و کلافِ رویاها و خیالاتی که دو جوانِ بیست‌ویکی‌دوساله در آن سن‌و‌سال توی سرشان می‌پرورانند می‌بافتیم؛ نمی‌دانم آن لحظه‌ چه می‌گفت یا من چه گفتم که محسن چندثانیه‌ی طولانی ساکت شد و بعد درآمد که:«تو به ساختمانی می‌مانی که هر روز یک‌طبقه‌ی جدید روی خودش می‌سازد و روزبه‌روز قد می‌کشد...ولی طبقات پایین را بی‌در‌وپیکر و پنجره و تاسیسات و سایر امکانات رها می‌کند...یک سازه که به سرعت بلند و بلندتر می‌شود...اما پَتی...». بعد با نگاهی که انگار از چیزی هراسیده بود روبه من گفت:«یک روز باید این در و پنجره‌ و تاسیسات نصب بشود تا یک ساختمان...ساختمان شود...درسته؟!». آنقدر از حرف‌هایش خوشم آمد تا محکم بگویم:«آره!...نصب می‌شه...مطمئن باش!». محسن نخبه‌ی ریاضیات بود و قهرمان شطرنجِ دانشجویانِ کشور و هر دو برق می‌خواندیم و هر دو نمی‌دانستیم چه سال‌های متلاطمی پیشِ رو داریم و درست یادم نیست آخرین بار کجا از هم جدا شدیم، نه! خاطرم نیست...

 

ساختمان آنقدر مرتفع شد که ساختنِ طبقه‌ی دیگری ممکن نبود یا شاید هم اصلاً نیاز نداشت که هوهوی زوزه‌های باد که در طبقات پایین می‌پیچید مرا به فکرِ در و پنجره‌‌های نداشته‌اش انداخت، و بعدِ سروسامان دادن و اتمامِ تاسیسات مجدداً به آخرین طبقه برگشتم، به بالاترین‌شان قدم گذاشتم، آن‌وقت رفتم روی پشت‌بام تا به چشم‌اندازش چشم بیندازم یا شاید زمینِ زیرپایم را ببینم که با آن صحنه مواجه شدم! من این عمارت را در برهوت، در بیابانی به وسعتِ بیابان بنا نهاده بودم؛ تا چشم کار می‌کرد، تا دوردست‌ها، دور‌سرزمینی بود که نه آفتاب برش طلوع می‌کرد و نه مهتاب، شن‌زاری منزوی بود و ریگ‌زار و زمینِ شقه‌شقه‌شده و جایی که گذر هیچ‌ موجود که سهل است هیچ انسانی به آن‌ مختصات نمی‌افتاد-  محسن فکرِ اینجای کار را نکرده بود، نخوانده یا ندیده بود!


تنهایی از آن شب آغاز شد...

 

2)

 


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان دمیان هرمان هسه ، دمیان هرمان هسه ، دمیان هرمان هسه کیست ، خودشناسی هرمان هسه ، من درونی هرمان هسه ، اشراق هرمان هسه ، پیشنهاد رمانهای خواندنی ،

دوشنبه 13 آذر 1396

رمان: اپرای شناور (تادی قهرمان خاکستری)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



جان بارت





رمان: اُپرای شناور

نویسنده: جان بارت

مترجم: سهیل سمّی

*

تادی قهرمانِ خاکستری

 

پیام رنجبران

 


هربار وقتی مشغول خواندنِ یک کتاب فوق‌العاده‌ام سوأل و جوابی برایم پیش می‌آید؛ منظورم آثار‌ی‌ست که حین مطالعه، برق از سه‌فازت می‌پراند، و برای توصیف یا تحسینِ چنین فرآورده‌های عالی‌ی ذهن بشر، چنین آفریده‌ی حیرت‌برانگیزی نمی‌دانی از چه واژه‌هایی باید مدد بجویی؟ جمله کتاب‌هایی که حین خوانش از خودم می‌پرسم:«مگه ممکنه نوشته‌ای بهتر از این پیدا بشه؟» و سپس پاسخ می‌دهم:«نه! بهتر از این دیگه ممکن نیست!». آثاری که تعدادشان در تاریخ ادبیات کم نیست ولی به طرز مرموزی زیاد هم نیستند! برای مثال در همین چندسال گذشته‌ی من، رمان‌های «جز‌ء از کل» نوشته‌ی «استیو تولتز»، «سفر به انتهای شب» نوشته‌ی عالیجناب «لوئی فردینان سلین» یا «جنگ‌، چهره‌ی زنانه ندارد» نوشته‌ی بانو «الکسویچ» از جمله آثاری‌اند که وقتی می‌خواندم‌شان- جذابیت و گیرایی و تمام و کمال‌ بودن‌شان- چنین سوأل و جوابی را برایم پیش می‌آورد؛ آثاری که تصور چیزی فراتر از آن‌ها برایت ناممکن است؛ اما وقتی با رمان «اپرای شناور» نوشته‌ی «جان بارت» با ترجمه‌ی عالی «سهیل سمّی» روبرو می‌شوی، با پدیده‌ی دیگری یا بهتر است بگویم پاسخ دیگری به سوأل قبلت مواجه گشته‌ای:«بله! ممکن است». حالا احتمال دارد بعضی خوانندگان محترم با نظر من مخالف باشند و برخی دیگر موافق، چندی نیز به کل از ریشه چنین قیاس‌هایی را صحیح ندانند، از این‌رو لازم به ذکر است درونمایه‌ی رمان «اپرای شناور» نیز قصدش بیان چنین مضمونی‌‌ست:«هیچ چیز ارزش ذاتی ندارد» یعنی ما انسان‌ها هستیم که به هر چیزی در جهان پیرامون‌مان ارزش می‌دهیم! و البته بسیاری از جار و جنجال‌های‌مان زاده‌ی چنین اختلافی در نحوه‌ی نگرش و ارزش‌گذاری‌های ماست. اما برای توضیح‌ این قضیه، از یکی از مهم‌ترین رساله‌های فیلسوف «فردریش ویلهلم نیچه» که در واقع مرکز ثقل اندیشه‌های اوست بهره می‌برم: رساله‌ی «در باب حقیقت و دروغ در مفهومی غیراخلاقی» به ترجمه‌ی آقای «مراد فرهاد‌پور» که «نیچه» در این متن موضوع حقیقت را به چالش کشانیده، وجودش را کتمان می‌کند و دست آخر می‌خواهد بگوید: همه‌ی ما در جهان استعاره‌ها زندگی می‌کنیم، حقیقت دروغی بیش نیست و تعریف ما از آن نیز، گونه‌ای دروغ‌پردازی است! ما به هر چیزی کلماتی اختصاص داده‌ایم، مثلا به آن «شی»‌ گفته‌ایم «درخت» به آن یکی گفته‌ایم «میز» و قس‌علی‌هذا، اما در واقع کلمه‌ی «درخت» یا «میز» نه درخت است و نه میز. بدین منوال: راستگو نیز، فردی‌ست که مصداق کلامش به دروغ‌‌هایی که برای‌مان طی سالیان جا افتاده منطبق باشد. پس راستگو هم در واقع یک دروغ‌گوست اما شیوه‌ی دروغ‌گویی‌اش به تایید قبایل آدم‌ها رسیده و بعضاً به شدّت به آن دل بسته‌اند؛ تا اینجای کار علاوه بر اینکه اشکالی وجود ندارد بلکه وجود چنین قواعدِ دست‌ساز و مصداق‌‌‌هایی لازمه‌ی زندگی‌ست اما مشکل از نقطه‌ای بروز می‌کند که افراد برای تحمیل دروغ‌هایشان که حالا در ذهن‌شان به عقایدی با هیئت حقیقت‌وار مبدل گشته حاضرند مثل آب‌خوردن آدم بکشند و می‌کشند و همین‌طور که در دنیای متخاصم امروز شاهدیم آن هم به وفور، که انسان‌ها بر حسب آنچه حقیقت خودشان می‌دانند کلک مخالفین‌شان را می‌کنند. خلاصه «نیچه» بدین وسیله تمامی بنیان‌های ارزش‌گذاری نوع بشر را زیروزبر می‌نماید. بی‌گمان هنوز فاصله‌ی آدمیزاد تا درونی شدن شعوری که دریابد نمی‌بایست بر اساس عقایدش سایر انسان‌ها را به خاک و خون بکشد بسیار زیاد است. رسیدن به بلندی‌های متعالی و مرتفع خودآگاهی که دریابد منظور از آزادی، پذیرفتن مسئولیت اعمال و رفتارش است که قاعدتاً آسیب زدن و بلعیدن سایر انسان‌ها در این تعریف محلی از اعراب ندارد. ما اینجا کاری به خوب یا بد بودن عقاید نداریم و البته که بسیاری‌شان در راستای همین تعریف از آزادی کارآمدند، و همچنین شایان ذکر منصفانه‌تر اینکه، بسیاری از الگوهای رفتاری و اخلاقی طی قرن‌ها در ناخودآگاه آدمی مبدل به کهن‌الگوهایی شده‌اند که تغییرشان مستلزم تحمل درد، رنج و فشارهای طاقت‌فرسایی است؛ لکن مسیر اصلاح، طریقی‌ست که در نهایت امر برای گریز از این چرخه‌ی مضحک طی خواهد شد تا نوع بشر به آگاهی همگانی دست یابد، یعنی لحظه‌ای که همگی‌ همزمان دریابند که برای زندگی نیازی به قتل‌عام یکدیگر ندارند. یکی از وظایف ادبیات هموار نمودن مسیر، و نمایاندن چنین چشم‌اندازی است. «تادی» قهرمان خاکستری رمان «اپرای شناور» وکیل دعاوی‌ است و به واسطه‌ی بیماری قلبی‌اش که هر آن احتمال دارد مابین دوضربان، قلبش از کار بیفتد و جانش بالا بیاید به گونه‌ای از- بقول ژاپنی‌ها- «روشن‌شدگی» دست یافته که به قائله‌ی مضحک قواعد این دنیا، سازوکار و نظام‌های ارزش‌گذاری آدم‌ها پی برده. روایت یک‌روز از زندگی‌اش از زبان او که تصمیم داشته در آن روز خودکشی کند اما منصرف شده. شاید شما از «تادی» به خاطر الگوهای رفتارش خوشتان بیاید یا متنفر شوید، ولی کسی چه می‌داند شاید هم به خاطر اینکه برخلاف عقیده‌ی شما می‌اندیشد دل‌تان بخواهد او را بکشید!

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

درباره‌ی «جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد» (اینجا)


درباره‌ی «جزء از کل» (اینجا)


درباره‌ی «سفر به انتهای شب» (اینجا)


برچسب ها: نقد رمان اپرای شناور ، اپرای شناور جان بارت ، معرفی رمان اپرای شناور ، ارزشهای ساختگی بشر ، نقد و معرفی اپرای شناور ، تادی قهرمان اپرای شناور ، نقد معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

شنبه 11 آذر 1396

کتاب: سفر روح (علیه توهم)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،







سفر روح

مایکل نیوتن

*

علیه توهّم

 

پیام رنجبران

 

«سفر روح» کتابِ مبتذلی‌ست! ویروس‌هایی مثل کتاب‌سازان (از واژه‌ی نویسنده استفاده نمی‌کنم) و تولیدکنندگانِ چنین آثاری همیشه در تاریخ بشر لولیده‌اند و می‌لولند و صرفاً شکلِ ظاهری‌شان تغییر می‌کند، آنان هربار نقابِ جدیدی برای پنهان نمودن چهره‌ی کثیف‌شان می‌سازند و می‌زنند. مثلاً در این کتاب طرف خودش را دکتر فلانی و برنده‌ی بهمان جایزه معرفی می‌کند اما این جانوران همان واعظانِ بلاهت، جن‌گیران و رمال‌هایی‌اند که داعیه‌ی مطلع بودن از سلسله‌ مراتبِ جهانِ دیگری دارند و همیشه از میل شدید و ناخودآگاه آدمی به جاودانگی که برگرفته از ترس‌های اوست و همچنین هراس انسان‌ها نسبت به ناشناختگیِ مرگ و مجهول بودنِ وقایعِ پس از مرگ سوءاستفاده می‌کنند و توسط افزایشِ شدّت و حدّتِ حس ترس درون آدمیان و سپس نقش بازی کردن بعنوانِ منجی، هربلایی که دل‌شان خواسته به سرشان می‌آورند که کمترین‌ش خالی‌کردن جیب‌شان است، و چنانچه از دست‌شان برآید به روح، روان، جان و تنِ آدمی تجاوز می‌کنند، آن‌سان که دیده‌ایم و این‌سان که هر روز به شکل و شیوه‌ی نوین‌تری می‌بینیم. هرچقدر جوامع بشری از لحاظ قدرت تفکر و اندیشه‌ورزی رشد می‌نمایند اینان نیز بنا به ضرورتْ سازوکارهای جدیدتری برای ادامه‌ی بقای انگل‌شان و چپاول وجودِ انسان‌ها ابداع می‌کنند. انواع و اقسام درجات و منصب‌های عوام‌پسند به خودشان نسبت می‌دهند صرفاً برای کلاه‌برداری، و مثلاً ابتدای نام‌شان لقب «دکتر» می‌آویزند که اینگونه به خودشان وجه آکادمیک بدهند و با علمی نشان‌دادن ساحتِ مشمئزشان شرف‌های نداشته‌شان را جمع‌آوری کنند. «سفر روح» آنقدر کتابِ بی‌ارزش و زباله‌ای‌ست که حتا شایسته‌ی بررسی یا ذکر خزعبلات‌اش نیست، هر آدمی که اهل تعقل باشد وقتی یک نفر می‌گوید:«طبق تحقیقاتِ من جایگاه ارواح خطاکار در محدوده‌ی کره‌ی زمین است»(صفحه 74) از شنیدنِ چرندیات این جانور زهرخندش می‌گیرد و جالب اینجاست ایشان از ذکر این جمله‌ هدف‌اش نفی گفته‌های سایر محققین و کارشناسانان هم‌پالکیِ خودش است که جایگاه ارواح خطاکار را در محلی بین کره‌ی زمین و «برزخ» دانسته‌اند!!!!! (که به تعریف و برداشت مترجم کتاب از چرندیات نوشتنده‌اش، برزخ محل گذران بین زندگی‌های زمینی به عنوان قسمتی از عالم ارواح است) (صفحه‌ی 19) پس بدین منوال بزرگوران محل جغرافیایی‌ای ارواح را که در تعریف خودشان هم مکانی‌ست انتزاعی(لامکان) جایی در اطراف محدوده‌ی کره‌ی زمین مشخص و تعیین کرده‌اند! (انصافاً مسخره نیست؟ طبقِ تحقیقاتشان(؟!) متوجه شده‌اند ارواح کجا ساکن‌اند!) اما لازم می‌دانم چند نکته به عرض برسانم. ما مباحث و مفاهیمی در بابِ عرفان و مکاشفه و شهود و واکاوی ضمیرناخودآگاه آدمی داریم که در نوع خودشان هم صاحب کفایت‌اند و هم بسیار ارزشمند! اما از کجا می‌توانیم تشخیص بدهیم چه چیزی اصل است و چه چیزی جعل؟! توضیحِ مفصل در این مجال اندک نمی‌گنجد ولی نخستین و مهم‌ترین مولفه‌ای که در این مواقع می‌بایست به آن توجه کنیم این است: «آنچه که در زندگی دنیایی ما، یعنی همین زندگی روزمره‌ی ما مفید واقع ‌شود به درد می‌خورد و اصلح است». حالا ممکن است یکی بپرسد این کتاب‌ها نیز شاید موجب کاهش اضطراب بشوند. پاسخ این است: چون زیربنای این آثار بر اساس دروغ و ابتذال و کثافت‌کاری است آنچه بطورِ خودکار القا و ایجاد می‌گردد، توده‌های وحشت و غدد سرطانیِ ترس در ناخودآگاه آدمی است. مثلا در این کتاب بحث ارواح خطاکار می‌شود و اینکه آنان بعد از مرگ چه و چه‌ها که نمی‌شوند و بدین منوال چون بسیاری از خوانندگان اصلاً خطاکار نیستند(کاربرد چنین واژه‌ای بدون تعریف‌اش در نوشتارم بااحتیاط باشد) اما براساس دانسته‌های سطحی‌شان نسبت به مفهومِ خطا، اغلب خودشان را خطاکار می‌پندارند...در نتیجه  فرد ممکن است مثلاً حین خواندن با خودش بگوید: عجب پس انسان (فرضاً) بعد از مرگ بدین‌جا می‌رود و از این بابت توضیحی یافته باشد ولی با آن سرویسی که بر مبنای ترس به ناخودآگاه‌اش وارد شده، زندگی روزمره‌اش حتا گاهاً بدون اینکه خودش متوجه شود دچار اختلال می‌گردد. (خیالتان تخت، خطاکارانِ واقعی دنبال خواندنِ این سنخ کتاب‌ها نیستند و  معمولاً این انذار و تنذیرها ارزانی و نصیبِ مردم بی‌گناه با آگاهی محدود می‌شود، در نتیجه آنانند که از لحاظِ روانی مورد صدمه و آسیب قرار می‌گیرند). دیگر اینکه، من همیشه یکی از فوق‌العاده‌ترین کتاب‌هایی که در این حوزه‌ی آلوده به توهم نگاشته شده است را به آنانی که به‌شان علاقمندم و علی‌الخصوص افرادی که ابتدای جریان کتاب‌خوانی‌‌شان هستند و به چنین قضایایی علاقمند، پیشنهاد می‌کنم: کتاب «جهان هولوگرافیک» نوشته‌ی «مایکل تالبوت». هدف من این است: وقتی خواننده با یک کتاب متوهم و پر از دری‌‌وری و موهومات که به بهترین شیوه‌ی ممکن و بسیار هوشمندانه چرندیات‌اش را در ظواهر بعنوان مثال علمی پیچانده و به خورد ملت می‌دهد مواجه می‌شوند و چنانچه در آن مداقه نمایند و بیندیشند و سپس با اهل فن گفت‌و‌گو کنند و نقدهای آن کتاب را بخوانند، آن‌گاه دیگر با هیچ‌ نوشته‌ی جعلی‌ای سرکار نمی‌روند و به دیگر زبان می‌توانند جنس اصل را از ابتذال تشخیص دهند. «جهان هولوگرافیک» کتاب بسیار هوشمندانه‌ای ست که با سرقتِ واژگان و مصادره‌ی مفاهیم علمی چه در حوزه‌ی فیزیک و چه در حوزه‌ی روانشناسیِ یونگی برای خودش جهانِ دروغین اما باورپذیری آفریده، مرزهای ابتذال را تا نهایتش وسعت داده و جالب اینجاست در کشور ما بر ملاجِ افرادِ بسیاری تاثیرات عمیقی گذاشته، این کتاب واژه‌ی «کوانتوم» را وارد توهمات بسیاری از شبه‌عرفای این مرز و بوم کرده است و بطوری که برای اثبات موهومات و تراوشاتِ اذهان ناقص‌شان به اندیشه‌های انیشتین در حوزه‌ی نسبیت و مکانیکِ کوانتومی ارجاع می‌دهند. اندیشه‌های عظیم و پیچیده‌ی نابغه‌ی فیزیک‌دانی که حداقل به زعم من درک‌‌اش آنقدر سخت و هولناک است که فقط از عهده‌ی معدودی متخصص این‌کار برمی‌آید؛ یکی می‌گفت هرکس از واژه‌ی «کوانتوم» استفاده کرد از او درباره‌ی «معادله‌ی شرودینگر، ثابت پلانک و عملگرِ هامیلتونی» سوال کنید و توضیح بخواهید و چنانچه ندانست دریابید که با یک متوهم مواجه شده‌اید.

 

 

 

پی‌نگار:

 ناشر ایرانی، در پیشگفتار با ذکر استدلال و وام گرفتن از گفته‌های این و آن، تناسخ و کلیه‌ی شقوق آن را که این کتاب بر پایه‌‌اش پی‌ریزی شده را مردود دانسته و بدین‌وسیله خودش را از فحوای آن مبرا کرده که برایم بسیار بامزه و البته خوب و جالب آمد. بامزه که ناشر چیزی را که به آن اعتقاد ندارد نشر می‌دهد و جالب اینکه به هر نیتی ولی به صدای مخالف نیز اجازه‌ی شنیده‌شدن داده که این برای ما که طاقت شنیدنِ صدای مخالف نداریم خیلی خوب است؛ و البته جالب‌تر این‌که چندصفحه بعدش محتوای کلامِ مترجم در مقدمه‌ای‌ که نوشته گفته‌های ناشر را نفی کرده.

 

 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

نقد سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه (اینجا)



برچسب ها: نقد کتاب سفر روح مایکل تالبوت ، بررسی کتاب سفر روح ، شبه علم کتاب سفر روح ، تحلیل کتاب سفر روح ، سفر روح مایکل تالبوت ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

جمعه 3 آذر 1396

«تیمبوکتو» و درباره‌ی پل اُستر و غیره...

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،





درباره‌ی «پل اُستر»



به بهانه‌ی خوانشِ رمان «تیمبوکتو»



«پل اُستر» اکثرِ خصایص نویسندگانِ مورد علاقه‌ی مرا ندارد ولی به ‌شکل ویژه‌ای به آثارش علاقمندم. حتا به زعم من ایشان در زمره‌ی داستان‌نویسان تراز اول جهان قرار نمی‌گیرد و بیشتر مولفی‌ست که به آثار ماقبلِ خود سر و شکل تازه‌‌تری داده، بدین‌‌سان که زواید روایات‌ و موقعیت‌های‌ داستانی‌شان را تراشیده، قطعات جالب‌‌شان را جدا نموده، کَمَکی پُخته و ارتقای‌شان بخشیده و سپس با تدوینی به سلیقه‌ی خودش با نثری موجز در کنار هم چیده و با این‌که شخصاً تا به حال هیچ‌ قصه‌ی اصیل یا فُرم تازه‌ای مابینِ کارهایش نیافته‌ام و هربار داستانی ازش می‌خوانم تو گویی پیش‌تر جایی دگر دیده یا خوانده‌امش اما آثاری به وجود آورده که برخی‌شان جداً حیرت‌آورند- به عنوان مثال «سه‌گانه‌ی نیوریوک»- و من هم به طرز بی‌ربطی نوشته‌هایش را دوست می‌دارم! مگر برای شما پیش نیامده بدون اینکه بدانید «چرا؟» چیزی یا فردی را دوست داشته‌ باشید؟ اما از ‌آن‌جا که عالیجناب «لئوناردو داوینچی» فرموده‌اند:«هیچ‌کس حق ندارد پیش از رسیدن به شناخت کامل از ماهیت چیزی (یا کسی) به آن عشق بورزد، یا از آن نفرت داشته باشد» و به علت اعتقادم به این سخن، پس می‌بایست دلایلی برای این علاقه بجویم و مگر شما وقتی به چیزی یا فردی عشق می‌ورزید به مرور زیر‌متنِ علاقه‌تان را درنمی‌یابید؟‌ ما حتا هنگامی که از فردی بی‌دلیل بدمان می‌آید چنانچه دقت کنیم متوجه می‌شویم او خصایصی دارد که در خود‌مان هست و به دلیل نفرت‌مان از خصوصیات خودمان از آن فرد نیز ناخودآگاه بدمان آمده. 



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان تیمبوکتو پل استر ، نگاهی به آثار پل استر ، پست مدرن پل استر ، سه گانه نیویورک پل استر ، عدم قطعیت پست مدرن ، نقد و تحلیل رمان تیمبوکتو ، معرفی و پیشنهاد رمان وبلاگ سیناپس ،

پنجشنبه 25 آبان 1396

درباره‌ی «دیوید سداریس»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،







درباره‌ی «دیوید سداریس»

 


ویژگی‌ای که برای یک داستانِ کوتاه خوب می‌شمارند این است که با هر داستانی که پیش از آن نوشته شده متفاوت باشد! اثری که به رشته‌ی تحریر درآمده چه از لحاظ فُرم و ساختار چه از لحاظ درونمایه با آثار پیشینِ خود متمایز باشد. ( این خصیصه معمولاً در کشور ما ضعفِ یک داستان محسوب می‌شود!!) شخصاً به آثاری علاقمندم که حاصل کشف و شهودِ نویسنده باشد و برآمده از انفجارهای درونی و دغدغه‌ها و همچنین مسائلی که در زنده‌گی برای او پیش آمده و جانش را به درد آورده است. اساساً ذات هنر بر پایه‌ی اعتراض شکل می‌گیرد و این اعتراض از خویش آغاز می‌گردد تا فضای پیرامون خود اعم از خانواده یا جامعه را در برمی‌گیرد و سپس اعتراض به همه چیز. دغدغه‌ و مسائل حل‌ناشده‌ای مغز هنرمند را قلقک می‌دهد و آنرا به خارش می‌اندازد آنقدر که تا ننویسدش آرام نخواهد شد و به طور مداوم یقینِ انسان به هر چیزی در آثارِ هنری به چالش و تردید یا به هجو کشانیده می‌شود. بدین روال گاهی نمی‌توان حتا قالب برخی از آثار را پیدا کرد و این‌که در کدام رسته قابلیت تعریف و طبقه‌بندی پیدا می‌کنند، درست مثل نوشته‌های «دیوید سداریس» طنزنویسِ قهّارِ آمریکایی که اگر از چند نوشته‌ی او که بطور واضح داستان‌کوتاه هستند بگذریم باقی‌شان نوشته‌هایی‌ست که از دغدغه‌های نویسنده پرده برمی‌دارد. سوألات و چالش‌ها و مسائلی که برخی‌شان از کودکی در روح و روان او لولیده‌اند. روح و روانِ بعضی از آدم‌ها طیِ زنده‌گی‌شان دچار تصادفاتی شده، مثلاً یکی با موتور‌سیکلت، یکی با سواری، یکی با تراکتور، یک‌نفر هم هجده‌چرخ از رویش رد شده و حالا آن بهت و شدت تصادف به رشته‌ی کلمات مبدل گشته! «دیوید سداریس» جزو آن دسته‌ است که با هجده‌چرخ تصادف کرده و محصول آن برخورد به قول «گوگول»:«خنده‌ی مرئی آمیخته به گریه‌ی نامرئی» است و بدین‌سان یکی از عالی‌ترین شکل‌های طنز‌پردازی به وجود آمده. گیرا، جذاب، مفرح، منتقدانه و متفکرانه و به شدت خنده‌دار. این وجه به شدت خنده‌دار بودن در همه‌ی کتاب‌هایی که حداقل من از «سداریس» خوانده‌ام هست! (مادربزرگت رو از اینجا ببر/ بالاخره یه روز قشنگ حرف می‌زنم/ بیا با جغدها درباره‌ی دیابت تحقیق کنیم) اما نکته‌ی دیگری درباره‌ی این نویسنده؛ هر خواننده‌ای اولین کتابی که از سداریس بخواند بهترین اثر اوست، یعنی خواننده برای نخستین بار وقتی با چنین سطح بالا و گونه‌ای ویژه از تازه‌گی در طنز مواجه می‌شود شگفت‌زده خواهد شد و همچنین حتماً می‌خندد آن هم به شدت، ولی چنانچه به سراغ باقیِ آثار او برود به لذت نخستی که برده است دست نمی‌یابد چرا که در کلیّت آثار سداریس نوعی از تکرار وجود دارد که ممکن است کسل‌کننده باشد. به هر تقدیر پیشنهاد می‌کنم چنانچه خواستید به سراغ سداریس بروید با مجموعه داستانِ «مادربزرگت رو از اینجا ببر» آغاز بفرمایید. داستانی در آن وجود دارد با عنوان «طاعون تیک» و ماجرای پسربچه‌ای‌ست که تیک‌های عجیب غریبی دارد مثلاً هرچیزی دم‌دستش می‌رسد را می‌بایست بلیسد تا ذهنش آرام شود. این داستان فوق‌العاده خنده‌دار و البته دردناک است و قطعاً «دیوید سداریس» را هیچ‌گاه فراموش نخواهید کرد.


 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سپناپس)

 

درباره‌ی «پیمان خاکسار» مترجم آثار «دیوید سداریس» (اینجا)


نقد رمان «میعاد در سپیده‌دم» نوشته‌ی «رومن گاری» (اینجا)


نقد رمان «نام گل سرخ» نوشته‌ی «اومبرتو اکو» (اینجا)



برچسب ها: درباره دیوید سداریس ، نقد کتاب مادربزرگت رو از اینجا ببر ، دیوید سداریس پیمان خاکسار ، نقد کتاب بیا با جغدها درباره دیابت تحقیق کنیم ، نقد بالاخره یه روز قشنگ حرف میزنم ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سپناپس ، نقد مجموعه آثار دیوید سداریس ،

تعداد کل صفحات: 12 1 2 3 4 5 6 7 ...