کتاب «خیابان یک طرفه» به قلم «والتر بنیامین» است، کتاب خوبی هم هست برای من که به کارهای بنیامین علاقه دارم، گرچه شاید بیش از آن شیفته‌ی ذهنیت جنون‌زده و مالیخولیایی‌اش‌ هستم؛ اما آن چیزی که واقعا تاثیرگذار است نقد «سوزان سانتاگ» در انتهای آن بر بنیامین است، راستی که جزو شاخص‌ترین نقدهایی است که تا به‌حال درباره‌ی فیلسوف-نویسنده‌ای‌ نگاشته شده، سانت به سانت هسته‌ی مرکزی ذهنش را بررسیده؛ واکاوی و توضیح ذهنی که خود در بررسی ذهن‌های بزرگی چون کافکا و پروست ید طولایی داشته و کمتر کسی به گرد پایش می‌رسد؛ حین مطالعه‌‌اش این حس به آدمی دست می‌دهد که گویی ذهن سانتاگ ذهنیت بنیامین را در برگرفته است، احاطه‌اش کرده و حول آن می‌چرخد و از هر زاویه‌ای که دلش می‌خواهد بدان می‌نگرد و به‌سادگی برملایش می‌کند. اینجاست که سانتاگِ واقعی خود را نمایان می‌سازد و سبب آن همه تعریف و تمجید از او دریافته می‌شود؛ از درخشان‌‌ترین آثاری بود که از او خواندم. مرا در این کتاب به یاد «هانا آرنت» می‌انداخت و شرح و تفسیرهای برجسته‌‌اش. چنین قدرت نفوذ در ذهنیت دیگری و بیانش افزون بر مبهوت‌کنندگی‌ به‌راستی احترام‌برانگیز است.


 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: کتاب خیابان یک طرفه ، والتر بنیامین ، سوزان سانتاگ ، مالیخولیا ، جنون ، سیمای والتر بنیامین ، یادداشتی درباره نقد سانتاگ بر بنیامین ،

این متن، در سایت «مد و مه» خرداد 99 منتشر شده!

در حاشیه‌ی کتاب «نامه به فلیسه»

اثر: فرانتس کافکا

ترجمه: مرتضی افتخاری

*

«ادبیات نفرین شده»

پیام رنجبران

1

«فلیسه» اصلا وجود ندارد! البته زنی به نام «فلیسه باوئر» بوده است که کافکا برای او نامه می‌نوشته اما فلیسه‌ای در کار نیست. این زن در واقع نیمه‌ی دورمانده‌ای است که کافکا مدام صدایش می‌زند. «آنیما»یی که برای رسیدن به وحدت شخصی‌اش او را تمنا می‌کند، برای پر کردن دوگانگی و شکاف هولناک درونی‌اش، برای درک و فهمیدن خویش در حالت کلی‌ و تمامیت یافته‌اش. فلیسه‌ای که کافکا برایش نامه می‌نویسد، به باور من در واقع شخصیتی ذهنی‌ست؛ یک کهن‌الگو. به همین سبب هرگاه کافکا به «فلیسه باوئر» می‌رسد، یعنی فردی که واقعیت خارجی دارد، دچار اضطراب‌های بی حد و حصری می‌شود که حتی در قیاس با طبیعت مضطرب خودش غیرعادی است. ناگهان خود نیز موضوع را درمی‌یابد، اینکه دوای دردش دست «فلیسه باوئر» نیست، ولی طفره می‌رود، به همین خاطر جاهایی به چاخان‌سرایی می‌افتد، اشاره‌هایی بدان می‌کند، اما مجدد دوری می‌گزیند و با شدت بیشتری در خود فرو می‌رود؛ و احساس مسئولیت‌اش در قبال عواطف «فلیسه باوئر»، گرچه هیچ‌گاه صادقانه اصل موضوع را با او در میان نمی‌گذارد خود موجب می‌شود اضطرابش فزونی یابد.

فلیسه بُت یا تمثیلی است که کافکا او را به نوعی آگاه و ناآگاهانه قطب‌نما می‌کند تا به درون خود ره بجوید؛ در پی آنیمایش. محبوبه‌ی اصلی‌‌اش آنجاست. مرهمی بر روان تکه‌تکه‌اش. نیز حالا باید بیفزایم تنهایی برای بعضی‌ها ژنی‌ست و این را کافکا به درستی درمی‌یابد، از اینرو می‌نویسد:«آیا من خودم را با سنجیدگی، «مال تو» خطاب کردم؟ نه، هیچ چیز دروغ‌تر از این نبود. نه، من برای همیشه به خودم غل و زنجیر شده‌ام، این است آنچه من هستم و آنچه باید بکوشم با آن زندگی کنم»(ص 80). گرچه تلاش‌ها و آزمون‌هایی هم برای گریز از این تنهاییِ فشرده در زندگی واقعی‌اش دیده می‌شود، گاه گویی دنبال دریچه‌ و مفری می‌گردد، مدام حرف‌های خود را می‌چرخاند، آنچه را گفته پس می‌گیرد ولی در نامه‌ی بعد به شکل دیگر بیانش می‌کند، انگار می‌خواهد از آنچه می‌داند یا هنوز کاملا برایش جا نیفتاده‌ بگریزد؛ اما راهی نیست و چاره‌ای پیدا نخواهد شد. این است واقعیتِ ناگزیر. واقعیتِ تلخِ دشوار. واقعیتی که با آن سینه به سینه می‌شویم. اینکه بعضی‌ چیزها با بعضی‌‌ها هست، در خمیره‌شان سرشته شده. اینجا به یاد صادق خان هدایت می‌افتم که نوشته است:«نه، کسی تصمیم به خودکشی نمی‌گیرد، خودکشی با بعضی‌ها هست. در خمیره و سرنوشت آن‌هاست. نمی‌توانند از دستش بگریزند. این سرنوشت است که فرمان‌روایی دارد ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده‌ام. حالا دیگر نمی‌توانم از دستش بگریزم، نمی‌توانم از خودم فرار بکنم. باری چه می‌شود کرد؟ سرنوشت پرزورتر از من است». کلام صادقی است، همیشه دنبال آن‌هاست و تمام زندگی‌، در مقاومت مداومی می‌گذرد مقابل این امر به شدت وسوسه‌برانگیز و گاه آرامش‌بخش؛ «نیچه» برخی شب‌های بد با یاد خودکشی آرام می‌گرفت.

2

هیچ نویسنده‌ی دیگری جز کافکا تا به حال اینقدر مرا به چالش نکشیده و تکلیفم با او نامشخص نبوده است. سال‌ها از او بدم می‌آمده اما همان حین رمان «مسخ» و داستان «گروه محکومین‌»اش را ستایش می‌کردم، ولی باقی کارهاش به‌ ویژه داستان‌های کوتاهش آثاری به دیده‌ام می‌آمد ساختگی، تصنعی و در سطح! نویسنده‌ای که خودآگاهانه داستان‌سازی کرده است. در عین حال فلاسفه و اندیشمندانی را می‌دیدم که مورد علاقه‌ام بودند از جمله دلوز و بلانشو و همین‌طور بنیامین که همگی‌ درباره‌ی کافکا دست به قلم برده‌اند و او را به صورت جدی مورد تامل قرار داده‌اند! دیگر بگذریم از منتقدان صاحب نامی که حین کاوش در آثارش سرگیجه گرفته‌اند و داستان‌نویسان بزرگ جهان ادبیات که به شدت تحت تاثیرش بوده‌اند و هستند که تعدادشان نیز کم نیست. این بی‌علاقگی‌ام نسبت به او که حالا بیشتر به نفرت می‌مانست، تا وقت مطالعه‌ی رمان «قصر»ش به طول انجامید؛ آنجا بود که ناگهان پرده برداشته شد و کافکا رخ نمایاند: اینکه او نویسنده‌ای است در عمق- غوطه‌ور در ژرف‌ترین لایه‌های باطنیِ روان آدمی- آنقدر عمیق که دست یافتن بدو به این سادگی‌ها نیست. حالا این یابش مساله‌ی دیگری پیش رویم گذاشت چرا که در سوی دیگر، مابین کسانی که به ادبیات علاقه نشان می‌دادند یا حداقل اینطور به نمایش درمی‌آوردند، افرادی بودند که آن‌ها نیز به کافکا ابراز علاقه می‌کردند و برای‌شان به نوعی حکم پیشوا داشت، لیک آن‌ها از منظر من چیزی نبودند جز موجوداتی مهمل، قشری و علاقه‌‌شان هم هیچ ریشه‌ای در واقعیت‌‌ و بودمان‌شان نداشت؛ مساله‌ای جدی با ادبیات نداشتند و این علاقه چیزی نبود جز احساسات سرسری، اختلال‌های هورمونی، گونه‌ای ژست‌های نیهیلیسم‌وار و افسردگی‌های شیکِ نمایشی برای جلب توجه، بهانه‌ای برای ولنگاری در قبال زندگی از نوع واکنش‌گرانه‌اش، یعنی نفی زندگی اما به طرز موذیانه‌‌ی آن: با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن؛ نفی زندگی اما بی درکی از آن و بدون آنکه در آن فرو غلتیده باشند، آزموده باشندش و چیزی از آن دریافته باشند. چیزی نفی می‌شد که هیچ درباره‌اش نمی‌دانستند: نه درباره‌ی واقعیت‌های درنده‌اش، نه حقایق کُشنده‌اش و نه لحظه‌های شیرینش. اما هیچ یک از این‌‌ها، همین‌طور مطالعه‌ی کامل دیگر آثار کافکا، چرا که او نیز جزو نویسندگانی است که نم‌نمک به سراغ تمام آثارش می‌روم، همچنان بر این برداشتم تاثیر نمی‌گذاشت: کافکا بی‌شک نویسنده‌ای است در عمق!

3

اما «نامه به فلیسه» اثری دو جلدی‌‌ست که من جلد نخستش را با ترجمه‌ی روان و شایسته‌ی آقای «مرتضی افتخاری» خواندم. کتابی 487 صفحه‌ای گرچه با فونت چشم‌درارِ مورچه‌ای که بیش از پانصد نامه‌‌ را که کافکا برای فلیسه نوشته در خود گنجانده است. اثری برای من، بسیار نفس‌گیر و کمرشکن از این منظر که با کمتر کتابی چون این، چه حین مطالعه‌ و چه حین فراغت از آن، آنقدر درگیر شده‌ام تا جایی که وقتی به خود می‌آمدم یکباره درمی‌یافتم حاصل این درگیری واقعا به طرز مرموزی وارد زندگی‌ شخصی و روزمره‌ام نیز شده و رفتارم کم‌کم در حال تغییر است. اما سطرهای زیر جملاتی‌ست که حین مطالعه به سرعت از ذهنم می‌گذشت که بعضی‌شان را نوشتم و البته آن‌ها را از صافی تامل و مداقه‌ی بیشتر عبور نداده‌ام یا نخواستم، صرفا چیزهایی‌ست که طی مطالعه در لحظه از ذهنم می‌گذشت و شاید می‌بایست تنها در این مورد به همین شکل ارائه شود:

- کافکا ادبیات را زندگی می‌کند و زندگی را به ادبیات مبدل می‌سازد.

- همین حالاست کتاب را از پنجره پرتش کنم بیرون؛ آقای کافکا چقدر رقت‌آوری تو، خسته‌ام کردی مرد، چقدر التماسِ فلیسه را می‌کنی تا برایت نامه بنویسد، بی‌خیال شو دیگر، کم‌کم دارد حالم ازت به هم می‌خورد...گرچه شاید با این نامه‌ها به نوعی توان لازم برای نوشتن داستان‌هایت فراهم می‌شود. برای زیستن؛ چرا که نوشتن برای تو عین زیستن بوده است.

- هر چه بیشتر این کتاب را می‌خوانم، بیشتر از آن منزجر می‌شوم، همچنین به همان اندازه، بلکه بیشتر، ولعم برای خواندنش و خواندنش و خواندنش بیشتر می‌شود.

- هان! اینجا بیماری قلبی پدرت را بزرگ می‌کنی تا از دست فلیسه در بروی چون بحث ازدواج شده و زندگی زیر یک سقف؛ در کتاب «نامه به پدر» هم بهانه‌ای بود علیه پدر و اظهار عجز و لابه و گلایه به درگاهش؛ زیرا توسط آن حرف آخر را می‌زند و «وسیله‌ای است برای اجرای شدیدتر حاکمیت»‌اش. یاد دوران مدرسه می‌افتم که برای توجیه غیبت‌هایمان چند بار پدربزرگ‌مان می‌مرد.

- یک بچه‌ی نازک‌نارنجی لوس، یک بورژوای واقعی، یک احمق درست و حسابیِ بی درد و دغدغه که از بس مشکلات جدی در زندگی‌اش ندیده برای خود مشکل درست می‌کند، باور کن اگر سِل نمی‌گرفتی و بعد به همین ترتیب از گرسنگی نمی‌مردی چون دیگر نمی‌توانستی غذا بخوری، هیچ احترامی به لحاظ رنج کشیدن برای تو در من برانگیخته نمی‌شد. اما باید اعتراف کنم یکجورایی تو را می‌فهمم! راستی بختیار بودی که زود رفتی! چرا که چندی بعد هیتلر در آلمان به قدرت خواهد رسید. به گمانم در برهه‌ای از تاریخ مردمان بسیاری به واسطه‌ی او رنج کشیدن به معنای واقعی کلمه را فهمیدند. تو نیز یهودی! احتمالا آب‌تان با هم در یک جوی نمی‌رفت.

- کتاب نفرین شده‌ای است! تمام عناصر لازم برای افسردگی را در خود دارد. باید مانند مرسولات پستی که روی آن هشداری می‌نویسند یا برخی اقلام که مثلا می‌گویند دور از دسترس قرار بگیرد، یا جعبه‌های دارویی که روی آن درج می‌شود با فلان و بهمان دارو تداخل دارد، روی این کتاب هم هشداری با چنین مضمونی نوشته می‌شد: خواندن این کتاب برای افسرده‌ها ممنوع است.

- وقتم بابت مطالعه‌ی این کتاب تلف نشد؛ حتی شاید عاملی باشد برای اینکه قدر وقت و زندگی بیشتر دانسته شود، این ظرافت و توجه به چگونگی سپری شدن زمان، جزییات ریز زندگی و پیچ و خم‌های باطن آدمی در آن حیرت‌آور است. وسواس‌گونه هم هست، دیگر مدام مراقبی چه می‌گویی و چگونه و میزان تاثیر آن کلمات را بر خود و دیگری می‌سنجی! آدمی کم‌کم مبدل به فشارسنج واژگان می‌شود.

- هیچ راهی وجود ندارد؛ ادبیات کافکا، ادبیات مرگ است و افسردگی. حد میانه‌ای هم ندارد. اصالت عجیبی که واقعی را از فیک و جعلی جدا می‌کند. غرق شدن در کافکا چنانچه راستین باشد، چنانچه بسترش در خود فرد وجود داشته باشد، به افسردگی‌های حادی منجر می‌شود و غیر از این، چنانچه علاقه به او ادا اطوار باشد، پوچ‌بازی است و افسرده‌نمایی‌های دل بهم‌زن؛ ریخت و رفتار فرد هم داد خواهد زد. اما نوع واقعی‌اش به راستی خطرناک است. آیا یکی از دلایل خودکشی صادق خان هدایت همین نمی‌تواند باشد؟ بنیامین هم که با قرص‌های مرفین خود را خلاص کرد! دلوز هم که از پنجره‌ی آپاراتمانش بیرون پرید. وه! انگار هر که با او جدی مواجه شده در نهایت به نحوی خودش را از میان برداشته؛ من به ادبیات این مرد علاقه دارم!...

- این کتاب مرا دچار خرافات و اوهام کرده است. اگر کتابی واقعا عنوان افسون ‌شده، طلسم‌ شده، نفرین ‌شده یا مزخرفاتی از این دست بر خود داشته باشد همین کتاب است. تنها همین کتاب تا به حال مرا با چنین چیزی مواجه کرده است. ادبیات کافکا، گرداب بزرگی است که چنانچه به راستی تجربه شود، همذات‌پنداری در آن اتفاق بیفتد، آدمی را در خود فرو می‌کشد و به ورطه‌ی نیستی می‌کشاند. بر خلاف میلم و با عرض معذرت از دکتر کافکای عزیز می‌باید ذکر کنم به باور من ادبیات او، ادبیات ناخوشی است؛ ادبیات تیره و تار و انفعال و شکست! تو گویی زندگی و انرژی لازم برای انجامش در آن به صلابه کشیده می‌شود. باز هم حواسم پیش صادق خان هدایت است و قضیه خودکشی‌اش؛ هیچ نویسنده‌ای چون کافکا چنین بلایی به سرم نیاورده است، شاید باید نوشته‌ام را درباره‌ی کتاب «گفتگو با کافکا» پس بگیرم. خطاست او را آنجا آموزگارِ انسان خواندم؛ چرا که آموزه‌اش مرگ است و نیستی! «گوستاو یانوش» هم گول ظاهر این مرد واقعا نجیب، موقر و آرام را خورده است. اما همچنان هیچکدامِ این‌ها دخلی به صورت ماجرا برای من ندارد: کافکا نویسنده‌ی ویران ‌کننده‌ای است که در ژرف‌ترین لایه‌های روان آدمی پرسه می‌زند، یکی از خبره‌ترین نویسندگانی که تاریخِ کتابت به چشم دیده است، او قدرت قلم و اندیشیدن در عمق را به اکران می‌گذارد؛ و عمیق همیشه برایم مسحور کننده و جذابیت ناگزیری دارد. هیچ مقاومتی در کار نخواهد بود، جلد دوم این کتاب کجاست؟




پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: کتاب نامه به فلیسه ، ادبیات نفرین شده ، ادبیات مرگ ، فرانتس کافکا ، ادبیات خودکشی ، صادق هدایت ، کتاب گفتگو با کافکا ،


«تو را از اندوه آفریدم»

فریدون دنیاتبار

گویا واژگان نمی‌خوابند، پس هر واژه دروازه‌ای از جهانی ناپیدا در ذهن انسان شکفته می‌گردد، به‌سان صاعقه‌ای که در لحظه جهان را روشن می‌کند؛ به همان اندازه پرشکوه و گذرا.

ادبیات اروپای شرقی و به‌خصوص شعر آن برای من تداعی‌ کننده‌ی پارادوکسی عجیب و در عین حال خوشایند و ترسناک است.

نوعی سردی مرگ‌گونه‌ی ترس همراه با شکوه و عظمتی وصف‌ناشدنی، گویی مردمان این دیار برباد رفتگان قرون و اعصارند و در پیچاپیچ تاریخ مرگ‌بارشان آفریدند و آفریدند و چون قربانیان مقدس در هر برهه‌ای از تاریخ ذبح شدند و درد کشیدند و باز ققنوس‌وار از خاکستر خود بلند شدند تا آغاز و زایشی نو داشته باشند.

در این میان بلغارستان کهن با هنرنمایی خیره‌کننده‌ی قوم تراسین و شعر و موسیقی پربارش شاهدی بر بشریت فرورفته در جنگ و تباهی است، زمانی بر درد و رنج نسل‌‌کشی ترکان عثمانی و سلطه‌ی پانصد ساله‌ی آن‌ها گریان بودند و دیرگاهی افیون برابری استالین توش و توان را از این کشور فرهیخته ربوده بود، اما به قاعده‌ای دیرین درد و رنج قدرت و شکوه کلام و خصوصا شعر را دوچندان می‌کند و به قول نیچه این ضرورت حیات است.

شعر بلاگا دیمتیروا طنین شوق و فراق است، نوای اشعارش حکایت از ناخودآگاهی مملو از درد و اشتیاق دارد.

او چونان که خود در شعرش می‌گوید پرومته‌ای‌ست که کلمه را ربوده است، شعر او بسیار تکان دهنده و درخشان است؛ گویی نکته‌سنجی سیلویا پلات، درد و مصیب آنا آخماتوا و خیال خوش رفته در وحشت مارینا تسوتایوا را توامان با هم دارد.

در عین ترس شجاعت است و در عین مرگ زندگانی، به‌سان چشمه‌ای جوشنده از عمق انسان و فاجعه می‌آید، گویی طنینی‌ست که پایان جهان را اخطار می‌کند و در این گوشه دنیا در ایران من بلاگا را با تمام وجودم درک می‌کنم، عمق نگاهش، بی‌باکی روحش و دغدغه‌ی انسانیش برایم آشناست.

بلاگا دیمیتروا را من با ترجمه‌ی درخشان خانم فریده حسن‌زاده خواندم، این بانو در ترجمه سنگ‌ تمام گذاشته است و در زایش دوباره‌ی اشعار بلاگا به زبان فارسی موفق بوده است.

کمتر کتابی آن هم شعر خارجی نظرم را جلب می‌کند اما این کتاب حال دلم را خوب کرد و بعد از مدت‌ها امیدوار شدم به خواندن ترجمه‌های خوب از اشعار خارجی، آن هم به لطف خانم حسن‌زاده.

اولین چیزی که در این کتاب برایم حیرت‌آور بود میزان اندوهی بود که گویی از حد بیرون است، زمانی دوستی گروه موسیقی‌ای را به من معرفی کرد از زنان بلغار، گروه کر زنان که مویه‌هایی چون زنان ایلیاتی خودمان داشتند و آواز پلی فونی آن‌ها بسیار تاثیرگذار بود، ناخودآگاه حس کردم که آن موسیقی با اشعار بلاگا آمیخته است.

کلام و اندوه بلاگا برای زندگی است در پس اندوهش نور و روشنی حیات چنان با صلابت و پیداست که بعد از خواندن انگار سپیده می‌زند و شب از ذهن خواننده می‌رود.

این نقد نبود، نوشته‌ای بود از سر شوق که پایان کلام را خود بلاگا بگوید نیکوتر است.

«چه باک اگر پامالم کنند

همچون علف

سرنوشتِ خاکِ لگدکوب شده

جاده شدن

و رفتن است»

 

 

پی‌نگار:

«این متن، نوشته‌ی دوستم فریدون دنیاتبار است»

«زمستان 98»

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: تو را از آندوه آفریدم ، بلاگا دیمتیروا ، شاعر ملی بلغارستان ، شعر بلغارستان ، فریده حسن زاده ، شعر ترجمه ، ادبیات اروپای شرقی ،



دوستی دارم که به قول یکی دیگر از دوستان، بابت خویِ آرامش، موهبتی که من از آن بهره‌ی چندانی نبرده‌ام، توان و حوصله‌‌اش برای خواندن اشعار ترجمه‌ای فراوان است؛ و البته بارها برایم پیش آمده که با شوق و ذوق مجموعه شعری از شاعری توانمند را انتخاب ‌کرده‌ام اما با چیزی مواجه شده‌ام که ترجمه‌اش آنرا مبدل به موجود مهملی کرده است. به همین سبب قید جست‌وجو برای یافتن مجموعه‌های شعر را به کل زده‌ام آنقدر به کرات این اتفاق برایم افتاده و آنقدر این سوالِ مکرر بعد از روبرویی باهاشان در سرم وسواس شده آن هم تا چند روز:«آخه مگه مجبورید ترجمه می‌کنید؟». حال قید جست‌وجو برای یافتن شعر را بزنیم ولی مگر می‌شود بی‌خیالِ شعر خواندن شد؟ این امر محالی است حداقل برای من به‌ویژه در زمستان‌ها؛ به‌ویژه در این دوران تاریک و چرک و تیره‌ که همگی تا چانه در ظلمات فرو رفته‌ایم. از این‌رو و باید بگویم خوشبختانه چنین دوستی دارم که هر وقت دیداری تازه می‌کنیم سراغ از مجموعه اشعار قابل خوانشی بگیرم که یافته است(گرچه لطف بیکرانش پیش‌دستی هم می‌کند). و خاطرم هست نخستین بار هم توسط همین رفیق با ترجمه‌های آقای «حمیدرضا آتش‌برآب» آشنا شدم و مجموعه‌ی بی‌نظیر «عصر طلایی و عصر نقره‌ای شعر روس» و چه لذت بی‌حد و حصری که نبردم.

اما این‌بار که از آخرین دیدارمان هم دیری می‌گذشت وقتی وارد خانه‌اش شدم بیش از پیش گرداگرد اتاق‌ها را کتاب‌ها فراگرفته بودند؛ طوری که دیگر می‌توان گفت آنجا بیشتر به کتابخانه می‌مانست تا منزل مسکونی. کتاب‌ها، عنوان‌ها و میلیون‌ها واژه که در کنار هم آرمیده‌اند؛ و آن حس دلنشین که می‌دانی قرار است حتما با چند کتاب فوق‌العاده آشنا شوی. مابین صحبت‌های‌ معمول‌مان هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه مشغول‌ کتاب‌ها می‌شدم و در پایان روز و هنگام رفتن هم آن پرسش همیشگی:«از این کتاب‌ها کدومشون رو ببرم؟ و البته که شعر» و شعر و بیشتر شعر و همیشه شعر. چند نسخه‌ای برایم انتخاب کرد و درباره‌ی هر کدام توضیحاتی می‌داد و روی نکاتی تاکید می‌کرد و البته این یکی:«بلاگا دیمیتروا، شاعر ملی بلغارستان»...

*

نیمه‌شب بود که گام به سرزمینِ شعری خانم «دیمیتروا» نهادم، خواب‌آلود بودم و خسته! اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که نه از خواب اثری ماند و نه خستگی. به گمانم این است جان تازه‌ای که شعر در وجود آدمی می‌دمد. بیشترِ کتاب را یک ‌نفس خواندم. فردا هم اولین کارم این بود که دوباره به سراغش بیایم تا ببینم با چه مواجه شده‌ام. چه شگفتی‌هایی. چه تصاویری. چه لحن و زبانی و از همه مهم‌تر که تمام این‌ها برای ما در کنار آن معنا می‌گیرند: چه ترجمه‌ای! چه ترجمه‌ی چیره‌دستانه‌ای. چه ترجمه‌ی نازنینی توسط بانو «فریده حسن‌زاده» برای این کتاب که صد البته به‌راستی شایسته‌ی آن است انجام گرفته...

*

هنوز چند سطری از اشعار نخوانده بودم که یکباره قطعه شعری در ذهنم احضار شد که پیش‌تر خوانده‌ بودمش و حالا نام شاعرش به خاطرم نمی‌آمد اما حدس می‌زدم سراینده اشعار این کتاب نیز هموست(حالا دیگر نمی‌گویم مطمئن بودم)؛ شاعری که سروده است:

 

هراسناک‌تر از نابینایی

دیدن است با دو چشمِ باز

که چه بر سرِ این سرزمین می‌آید.

 

طاقت نداشتم صبر کنم که به یقین برسم! تا لابه‌لای این گنجینه بیابمش...

پس سرچ کردم!

بله، همان شاعر بزرگ است:

«بلاگا دیمیتروا»

«بلاگا دیمیتروا»

«بلاگا دیمیتروا»

و چندی بعد حین مطالعه‌ی کتاب آن قطعه را در پیکره‌ی ایزدی شعری یافتم با عنوان «بذرهای زمستانی» که این‌‌سان آغاز می‌شود:

 

سخن گفتن از سخنانِ ناگفته

*

دشت‌، رواندازی پشمین از برف بر سر کشیده

در رویای بذرهای بادآورده

خفته است.

ما سرتاسرِ این سرزمین را کلمه کاشته‌ایم.

در بهار چه خواهد روئید؟

.

.

.

و من از شعر همین را می‌خواهم، دقیقا همین؛ و این کتاب چه بسیار به لطف ارزانی می‌دارد.

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: بلاگا دیمیتروا شاعر ملی بلغارستان ، فریده حسن زاده (مصطفوی) ، کتاب اشعار بلاگا دیمیتروا ، فریده حسن زاده بلاگا دیمیتروا ، هراسناک‌تر از نابینایی ، شعر و زندگی ، کتابهایی که باید بخوانیم ،

برای یک دوست!

«خط سوم» نوشته‌ی «ناصرالدین صاحب‌الزمانی» از بهترین آثاری‌ست که می‌توان درباره‌ی «شمس» خواند و با ایشان مجاور شد؛ کتابی 870 صفحه‌ای که شخصا خاطرم هست طی دو سه روز آن را تمام کردم از بسکه عالی و گیرا نوشته شده است. صفحات کتاب پشت سر هم ورق می‌خورد و البته نمی‌توانم بگویم آن‌ها را می‌خواندم، بلکه صفحه به صفحه می‌بلعیدم! رویهمرفته آثاری که توسط این بزرگان و استادانِ فاضل و کهنه‌کار و کارکشته و هم‌عصران‌شان مانند آقایان فروزانفر، سعید نفیسی و...به رشته‌ تحریر درآمده، رنگ و عطر دیگری دارند. «خط سوم» که سال 51 نگاشته شده ویژگی‌های دیگری هم دارد؛ ما در این کتاب با منابع فوق‌العاده‌‌ گرانبهایی آشنا می‌شویم که شاید جای دیگری به این سهولت و کمال نیابیم‌شان و همچنین افزون بر این‌که فحوای کتاب حول محور شخصیت و اندیشه‌های جناب شمس می‌چرخد(همین‌طور قیاس اندیشه‌هایش با افکارِ اندیشه‌ورزانی چون نیچه که کلیدهای جالب و مهمی در این راستا به دست می‌دهد) اطلاعات ارزشمندی نیز در مورد تاریخ ایران (تاریخی که گویی شکل و حوادثش همین امروز هم چون همان موقع در حال وقوع است)، حکمت، عرفان و تصوف ایرانی نیز در اختیار خواننده قرار می‌گیردکه باز هم نمونه‌های مشابه‌ آن را به دشواری سراغ داریم: به این بی‌طرفی، تا این حد عمیق، به این روشن‌بینی که در قلم نگارنده‌ی اثر وجود دارد...

***

هنوز ما را «اهلیت گفت» نیست!

کاشکی، «اهلیت شنودن»،

بودی!

«تمام-گفتن»، می‌باید،

و «تمام-شنودن»!

بر دل‌ها، مُهر است،

بر زبان‌ها، مُهر است،

و بر گوش‌ها،

مُهر است!

***

عرصه‌ی سخن، بس تنگ است!

عرصه‌ی معنی فراخ است!

از سخن، پیش‌تر آ !

تا فراخی بینی و،

عرصه بینی...

*

 

برچیده از کتاب «خط سوم»، نوشته‌ی «ناصرالدین صاحب‌الزمانی»، منبع اصلی «مقالات شمس»، صفحات 293 و 35، گردآوری «احمد خوشنویس(عماد)» سال انتشار 49.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: خط سوم شمس تبریزی ، کتاب خط سوم ناصرالدین صاحب الزمانی ، کتابهایی که باید بخوانیم ، شمس نیچه ، مقالات شمس احمد خوشنویس ، حکمت ایرانی ، کتال خط سوم ناصرالدین صاحب‌الزمانی ،

یکشنبه 14 مهر 1398

درباره‌‌ی سلوک به سوی صبح (هرمان هسه)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



درباره‌‌ی سلوک به سوی صبح

هرمان هسه

(برای یک دوست)

پیام رنجبران

این داستان در دو سطح ذهنی و عینی پیش می‌رود، گرچه بیشترِ بخش‌های آن ذهنی است و سهم عمده‌ای از روایت در این سطح جریان دارد، چرا که اساسا این داستان شرح سفری است درونی جهت کشف و شهود که در روایت به ‌ظاهر «سفری جسمانی» می‌نماید و همان‌طور که نویسنده می‌گوید: بنا به معذوریتش برای ممانعت از افشای اسرار حلقه آنرا بدین‌گونه یا به زبان رمز نشان می‌دهد. این داستان، سفری اشراقی به ژرفنای درونیِ «هرمان هسه» است که با نام مستعار در آن حضور دارد. تمامیِ جریانِ آن مسافرتِ اعضای حلقه و گشت‌وگذارهای سی چهل صفحه‌ی نخست روایت، ذهنی و در عمق ضمیر ناخودآگاه راوی اتفاق می‌افتد. ناپدیدشدن «لئو» و بیقراری و گم‌گشتگی اعضای حلقه برای جستن‌اش نشان از سوالاتی دارد که برای آن‌ها پیش می‌آید لیکن فقط «لئو» قادر به پاسخگویی‌ می‌تواند باشد و نویسنده این مساله را بدین گونه نشان داده که وسایلی از اعضای گروه در کولبار «لئو» بوده که با ناپدیدن شدنش، آن‌ها نیز از دست رفته است؛ و بدین‌سان فقدانِ «لئو» را که عارضه‌ای کمرشکن برای اعضای گروه به شمار می‌آید، چنین به دیده می‌آورد. دیدارهای اعضای حلقه نه این‌که هیچ نمودی از جهان جسمانی در خود نداشته باشد، بی‌تردید چنین دیدارهایی روی داده است اما ملاقات‌های اصلی جایی در خارج زمان و مکان حاضر به وقوع می‌پیوندد(جایی در ضمیرناخودآگاه‌شان/ زمان و مکانی انفسی که می‌توانیم آنرا تقریبا مرادف بگیریم با همان «اقلیم هشتم» و «شرق میانه‌»ی سهروردی یا عالم مُثُل افلاطونی) کما اینکه می‌بینیم افراد سرشناسی در جلسات حضور دارند که سال‌ها و حتی قرن‌ها از مرگ‌شان می‌گذرد و از قضا همین حضورشان در داستان- هر چند در حد یک اشاره- به باور من از نقاط جالب آن محسوب می‌شود چرا که وقتی به زندگی‌نامه‌های این افراد رجوع می‌کنیم- البته آن‌هایی که در دسترس قرار دارد یا بر صحت استوار است- نشانه‌هایی از حضور و تعلق‌شان به حلقه مشاهده می‌شود؛ و همچنین همین اشارات می‌تواند روشنی‌بخشِ دلایل نبوغ اسرارآمیزِ برخی‌شان، از جمله «موتسارت» باشد که مثلا در هفت سالگی‌ اولین سمفونی و در دوازده سالگی‌اش نخستین اپرای کامل خود را می‌نویسد؛ تو گویی جان‌ خلاق اینان در سرزمین بکر و حاصل‌خیز دیگری ورای آنچه سایرین می‌بینند و هستند، به سر می‌برد. منظور این‌که به نوعی هم وجه تمایزِ آبشخورِ این هنرمندان با دیگران، برای خلق آثارشان را به رخ می‌کشاند که البته به لحاظ روانشناسی هنر و زیباشناسی هم قابل تامل است؛ بی‌گمان آثاری که از عمق ضمیر ناخودآگاه و به دیگر سخن، از جانِ هنرمند به منصه ظهور می‌رسد با دیگر آثار متفاوت‌اند و همچنین توان، تاثیر و ماندگاری‌شان نیز به همان اندازه‌ای است که شاهد آن هستیم! و علاوه بر موتسارت، جالب‌ توجه این‌که همان‌طور که گفته شد، راوی از حضور افرادی چون، زرتشت، لائوتسه، افلاطون،کسنوفون، فیثاغورس و...در جلسات نام می‌برد. رویهمرفته خوانشِ این داستان بر اساس آرا و اندیشه‌های «کارل گوستاو یونگ» می‌تواند بسیار مفید و راهگشا باشد مثلاً جست‌وجوی راوی برای یافتنِ آن شاهزاده، تلاش او را برای پیدا کردن «آنیما»ی خود ابراز می‌کند و تمنایش جهت وحدت و یکپارچگی‌اش با او؛ همچنین نگاه به داستان از دریچه‌ی اسطوره‌‌خوانی و مقایسه‌ی آن با متن‌های کهن، عرفانی و سفرنامه‌های دیگری که در این مقوله به رشته تحریر درآمده است؛ شخصا این روایتِ «هسه» بیشتر از این مناظر برایم جذابیت داشت. در کل «سلوک به سوی صبح» داستان جالبی است اما به گمانم برای ارتباط برقرار کردن و پیوستگی با آن نیاز به پیش‌زمینه‌ای در مورد چند و چون این سنخ آثار وجود داشته باشد، به ویژه این‌که «هسه» رویدادها و موقعیت‌های روایت و این‌که حالا «واقعا چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟» یا از آن مهم‌تر «اینجا کجاست؟» را زیر حائل ضخیمی از تمثیل و زبان رمز پنهان کرده است؛ تا حدی که آن بیت «مثنویِ» حضرت «مولانا» در ذهن آدمی تداعی می‌شود:«هر کرا اسرار حق آموختند/ مهر کردند و زبانش دوختند» یا به لحاظ زبان رمزی‌اش جهت ممانعت از ورود نامحرمان به متن، آن بیت جناب «حافظ»:«با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...». ترجمه‌ی متن که عالی است و آقای «سروش حبیبی» واقعا دست‌مریزاد دارد؛ گرچه در راستای این سنخ آثار علاوه بر برخی دیگر از داستان‌های «هسه» که در نوع خود فوق‌العاده‌اند، شخصا «رهنمودهایی برای نزول در دوزخ» نوشته‌ی «دوریس لسینگ» را می‌پسندم که چه به لحاظ جذابیت‌های داستانی و چه به لحاظ شرح چنین سفرهای اشراقی، تمام و کمال به شمار می‌آید و البته به شکلی دیگر رمان «کافکا در کرانه‌» نوشته‌ی «هاروکی موراکامی» و سفر شخصیت اصلی‌اش و افتادن گذرش به آن جنگل...

 


 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: کتاب سلوک به سوی صبح ، سلوک به سوی صبح هرمان هسه ، هرمان هسه دمیان ، زمان انفسی ، ضمیر ناخودآگاه یونگ ، گوستاو یونگ هرمان هسه ، داستان عرفانی ،

این متن، آبان 97 در ماهنامه «صدبرگ» و کانال مترجم گرامی اثر «رضا کریم‌مجاور» و بخش‌هایی از آن 12 اسفند 97 در روزنامه «آرمان»، وبگاه «مد و مه» و «انتشارات افراز» منتشر شده است.



رمان: شهر نوازندگان سفید

 نویسنده: بختیار علی  

مترجم: رضا کریم‌مجاور

 نشر: افراز  1396

*

نگهبان زیبایی

پیام رنجبران


«می‌دونم این داستان برای تو هرگز تموم نمی‌شه»؛ در واپسین صفحه‌ی رمان شهر نوازندگان سفید» با چنین عباراتی روبرو می‌شویم! اما «علی شرفیار» گنگ و مغموم می‌گوید:«همه چیز تمام شد...همه چیز» بعد هم کتابش را روی میز ناشر می‌گذارد ومی‌‌گوید:«خداحافظ ققنوس... خداحافظ...»؛ شاید این خداحافظی برای «شرفیار» که حالا روایتش به خاتمه رسیده به منزله‌ی خداحافظی باشد، اما از جایی که ما شاهد و خواننده‌ی داستانی بوده‌ایم که در فرجام ما را به یکی از تاثیرگذارترین خداحافظی‌های تاریخ رمان‌نویسی رسانده است، اجازه می‌خواهم هم‌رایی خود را با گوینده‌ی آن عبارت یعنی «جلادت کفتر(ققنوس)» اعلام نمایم:«آهای جلادت جان، می‌دانم صدا‌ی‌مان را می‌شنوی، آهای ققنوس، تو که از جنس خاکستری، تو که میان مرگ و زندگی در نوسانی، تو که می‌تونی به شهر نوازندگان سفید بری و برگردی، تو که در فاصله‌ی دنیا و زیبایی‌های کشته‌شده رفت‌ و آمد می‌کنی، تو که زیبایی‌ها و آوازها و کتاب‌ها و تابلوهای کشته شده رو به دنیا برمی‌گردونی...حق با توست...داستانت هیچ‌گاه برای ما تمام نمی‌شود، جلادت جان تو هیچ‌گاه تمام نمی‌شوی و طنین اسرارآمیز فلوت جادویی‌ات تا همیشه در گوش‌مان می‌پیچد»...

در این دنیایی که هر روز با فاجعه‌‌ی دهشتناکی روبروییم، در این جهانی که رنگ غالبش سیاهی‌ است، در این همهمه‌ی تاریکی‌ها که گاهی زشتی آنچنان بیخ گلویت را سفت می‌چسبد و آنقدر تنگ می‌فشارد که حتی از به دنیا آمدنت بیزار می‌شوی و هر از گاهی از خود می‌پرسی اصلا چرا به دنیا آمدم؟ در همین بلبشویی که بیزار می‌شوی از آمدن و بودنت، گاهی اوقات مواجهه با بعضی‌ آثار هنری، برخی قطعات موسیقی، روبرو شدن با بعضی کتاب‌ها به مثابه‌ی تنفس است، تو گویی از پشیمانی‌ِ بودنت می‌کاهد و خون تازه‌ای در رگ‌هایت جاری می‌سازد، با خودت می‌گویی حتی اگر هدف از تولدم فقط به دلیل دیدن چنین اثری، شنیدن چنین نغمه‌ای یا خواندن چنین کتابی‌ باشد، می‌تواند دلیل تسلابخش و قانع‌کننده‌ای باشد؛ این ویژگی منحصر به زیبایی و هنر و آثار بزرگ است و رمان «شهر نوازندگان سفید» از جمله این آثار.


ادامه مطلب

برچسب ها: شهر نوازندگان سفید ، نقد رمان شهر نوازندگان سفید ، رضا کریم مجاور ، شاهکار ادبیات کُرد ، انتشارات افراز ، کتابهایی که باید بخوانیم ، شهر نوازندگان سفید رضا کریم مجاور ،

تعداد کل صفحات: 14 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic