پنجشنبه 30 شهریور 1396

چرندی به ماندگاریِ شاهکار ( ریچارد براتیگان )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،





صید قزل‌آلا در آمریکا


(ریچارد براتیگان)


*


چرندی به ماندگاریِ شاهکار

 

چرند ببافی! چرندی آنچنان بزرگ ببافی که هیچ‌کس نتواند به وسعت‌اش ببافد؛ «ریچارد براتیگان» باشی و صاحبِ سبکِ خودت و به ادبیات رسیده باشی و در ادبیات نگنجی؛ آینه باشی و انعکاسِ دقیقِ زندگی‌ای که به عینه دیده‌ای و آنقدر صاف و زلال باشی که «شعر» شده باشی و «شعر» توصیفِ تو نباشد؛ شاید روزی همان حینِ ماهی‌گیری دچارِ مکاشفه شده باشی، کلیّت‌اش به چشم دیده‌ باشی، کلیّتِ زندگی‌ را، بالا و پایین‌اش، پستی و بلندی، این همه تکانه و تکاپو برای «هیچ» را، این همه دوز و کلک و پاچه‌خواری و خیانت و شناعت و زیرِپای هم خالی‌کردن و توی سرهم زدن را، بعد از خودت پرسیده باشی:« این آدم‌ها دقیقاً چه می‌کنند؟!». پاسخ‌ات خنده باشد، به‌شان خندیده باشی و نتوانسته باشی جلوی خنده‌ات را بگیری، خندیده‌ای، ریسه رفته‌ای و باخودت به واژه‌ای برای توصیف‌اش رسیده باشی:«چرند!» و نوشته‌ای «صید قزل‌آلا در آمریکا». تو به ریشِ آدم‌ها، به ریشِ دنیا، به ریشِ این غائله‌ی مضحک به شدّت خندیده‌ای! آنقدر که آن روز رو به دریا، رو به همان‌ وسعتِ آبی، همان ابدیّتی که می‌دانسته‌ای مأمن توست ایستاده‌ای و با کالیبر 44 به شقیقه‌ات، نه! تو  به شقیقه‌ی مرگ شلیک کرده‌ای، تو به ریشِ مرگ هم خندیده‌ای مَرد...

 

«صید قزل‌آلا در آمریکا»ی تو- چرندی به ماندگاریِ شاهکار- ریش‌خندی‌ست به جهانیان‌.

 

 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


 

ضمیمه‌ای بر نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» ( خواب، رویا و تعبیرات) 


برچسب ها: نقد صید قزل‌آلا در آمریکا ، نقد معرفی صید قزل‌آلا در آمریکا ، صید قزل‌آلا در آمریکا ریچارد براتیگان ، نگاهی به صید قزل‌آلا در آمریکا ، نقد و بررسی رمان وبلاگ سیناپس ، چرندی به ماندگاری شاهکار ، یادداشت کوتاه صید قزل‌آلا در آمریکا ،

«آن‌کس که خنده نمی‌داند، همان‌به که آثار مرا نخواند» (نیچه)



نقاشی: نیچه اثر ادوارد مونک



به بهانه‌ی کتابِ «حکمت شادان»

برداشتی آزاد و نگاهی به رساله‌ی

«در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی»

*

 

«من از خدا می‌خواهم که مرا از خدا نجات دهد»

 

پیام رنجبران


 

عشق، عشق، عشق، به گمان‌ام بارقه‌ای؟ نه! آذرخشِ عشقْ چونان امواج موسیقی در جانِ «نیچه» طنین‌انداز شده، و آنقدر آهنگ‌اش بر او خوش می‌نشیند که برای چندگاهی هرچندکوتاه عوارض بیماری‌های عجیب و غریب و فرساینده‌اش دست از سرش برمی‌دارد، نسیمی چونان خنکای مرهمی اهورایی بر جان‌ِ به تنگ‌آمده‌اش وزیده می‌شود تا او پاکوبان و دست‌فشان قلم برقصاند و «حکمت شادان» به رشته‌ی سُرور دربیاورد و در باب‌اش چنین بگوید:« این کتاب، به مثابه‌ی تحقق امری بس غیرمنتظره، سرشار از سپاس و قدردانی مردی است که بهبود یافته است..."حکمت شادان" بیانگر شادباش‌های اندیشه‌ای است که عسرتی هولناک و طولانی را با شکیبایی، جدّیت، خونسردی، ناامیدی و در عین حال با مقاومت تاب آورده و ناگهان خود را در برابر امید، امید به شفا، و سرمست از این شفا، غافلگیر می‌بیند». پرفسور «نیچه»‌ پس از اتمام کتاب، آن‌را به الهه‌ی این عشق یعنی «لو سالومه» تقدیم می‌نماید! همان زنِ افسون‌گر و مرموز زندگی‌ی نیچه که با نپذیرفتن پیشنهادِ ازدواج‌اش، چهره‌ی دیگری از عشق و دلبستگی در برابر دیدگان‌اش هویدا می‌نماید، و ردّپای این داغ- آمیخته به غضبِ نیچه شده، تمامیِ ابرنیروهای جنون‌آمیزش را به پا می‌خیزاند- که در آثار بعدی‌اش شرّ به پا کنند؛ گویی او مابینِ فلسفه‌ی انتقادی‌اش به مثابه‌ی پُتک، انتقام یک عشقِ ناکامِ شخصی را نیز از تمامی زنان می‌گیرد. 

عنوان کتاب «حکمت شادان» اصطلاحی قرون وسطایی‌ست (گایاسیانزا) که اشاره‌ای‌ به شاعران و رامشگران جنوب فرانسه دارد که از قرن دوازدهم میلادی حرکتی را در ستایش عشق، جوانمردی و «شاد زیستن» آغاز می‌کنند و خصوصی‌ترین اثر نیچه محسوب می‌شود، و همچنین پیش‌درآمد، مقدمه و تفسیری‌ست به شاهکار بعدی‌‌اش یعنی «چنین گفت زرتشت»؛ نیچه در این‌باره می‌نویسد:«در واقع، من تفسیر کتاب را قبل از نگارش خود کتاب نوشتم». «حکمت شادان» بستری‌ست که ما نشانه‌های مفاهیم بنیادینی که نویسنده در آثار بعدی‌اش به آن‌ها می‌پردازد را به اختصار می‌بینیم، مفاهیمی مانند ( بازگشت جاودانه، ابرانسان، اراده معطوف به قدرت). برای آشنایی با فلاسفه، و درکِ نخبگانِ تاریخِ اندیشه‌ورزیِ بشریت به سفارش «آرتور شوپنهاور» می‌بایست به سراغِ متونِ اصلی‌ِ خودشان برویم و نه تفسیرات و تعبیراتی که از نوشته‌های‌شان شده است! ( و شاید بهتر باشد خوانشِ نقد و نظراتِ منتقدین و مفسرین را به بعدِ مطالعه‌ی آثارشان موکول نماییم) اما خب شاید این تأکید درباره‌ی همه‌ی علاقمندان صدق نکند و برای‌شان مقدور نباشد؛ ولی چنانچه بخواهیم به سفارش شوپنهاور گوش فرادهیم و مستقیماً بسراغ آثار نیچه برویم تا دریابیم، او درباره‌ی چه مفاهیمی سخن می‌گوید، می‌بایست از کدام اثرش آغاز کرد؟ اکثرِ نیچه‌شناسان، شناخت و دریافتن افکار او را در گروی درکِ آثاری چون «چنین گفت زرتشت»، «فراسوی نیک و بد» یا «اراده معطوف به قدرت» می‌دانند؛ که البته در گفته‌شان تردیدی نیست، سازه‌های اندیشه‌‌ورزیِ نیچه در چنین ساختمان‌های رفیعی نمودار شده و سربه‌فلک می‌ساید؛ اما! به زعم من، می‌بایست سراغ از کُنه، و پی‌ای بگیریم که این برج‌ها برش چیده و استوار شده؛ کدامین اثر؟ «در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی» رساله‌ای چندصفحه‌ای که پس از «زایش تراژدی» و پیش از تمامیِ آثار ذکر شده در سال 1872 به رشته‌ی تحریر درآمده، اما تا زمان مرگ نیچه منتشر نشده است؛ خوشبختانه این رساله‌ی بی‌نظیر، که باز هم به زعم من، یکی از درخشان‌ترین، برجسته‌ترین، مهم‌ترین رساله‌های فلسفی، و در کلیت، متونی‌ست که انسانی در طول تاریخِ فکریِ بشر موفق به نگارشِ آن گردیده، با ترجمه‌ی جناب «مراد فرهاد‌پور» به زبان فارسی درآمده و در دسترس علاقمندان قرار دارد. این رساله نسبت، و در قیاسِ با سایر نوشته‌های مولف‌اش با فُرمی استدلالی، یک‌دست، منظم، و همچنین زبانی بسیار همه‌فهم خبر از کُنه، بن‌مایه و ریشه‌ی اندیشه‌ها‌ی او می‌دهد، کلیدِ درکِ باقیِ آثار نیچه در گروی فهم این رساله است، یعنی به گمان من «در باب حقیقت...» کلید‌ِ مدخل ورودی به ساحتِ اندیشه‌های «فردریش ویلهلم نیچه» بوده، و ابزار پی‌بردن به جانِ کلامی‌ست که او در آوردگاهِ آثار بعدی‌اش به منصه ظهور می‌رساند. این رساله مرکز ثقل افکار نیچه بوده، و آن برج و باروی نوشته‌های آینده بر چنین پایه‌‌های مستحکم، و بدیعی بنا و استوار شده! حالا چنانچه بخواهیم بصورت میکروسکوپی بر رساله‌ی « در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی» متمرکز شویم، تا مرکز ثقل آن‌را بیابیم که در واقع مرکز ثقل تمامیّتِ اندیشه‌های نیچه است، به کدام قسمت می‌بایست اشاره کنیم؟ او پس از توضیحاتی در پایان پاراگراف چهارم می‌پرسد:«اما در چنین وضعی، میل به حقیقت دیگر از کجاست؟» مجمل مقصود، درست که این سوألِ «نیچه» و جواب‌اش، پاسخی‌ست به پرسش بنیادی فلسفه یعنی «حقیقت چیست؟»، اما پاسخی که نیچه بدان می‌دهد- تبری‌ست که به درستی بر ریشه‌ی حقیقت، و حقایقی که تا بدان روز در میان انسان‌ها به حقیقت مشهور شده است می‌زند- و این تبر‌زنی مرکز ثقل فلسفه‌ی انتقادی اوست- که سپس در سایر آثارش به پرداخت، شرح و بسطِ سخن‌اش می‌پردازد، و بدین‌وسیله بخودش اجازه‌ی تاخت‌وتاز بر تمامیِ ارزش‌ها و اخلاقیات ساختگیِ سلسله‌ی انسان را می‌دهد. از منظر نیچه به زبانی ساده، حقیقت دروغی بیش نیست! و آنچه ما بدان حقیقت می‌گوییم در واقع قراردادها‌یی ساختگی‌ و ‌دست‌ساز انسان بر اساسِ قواعدِ زبانی‌ست- که پس از جاافتادن و نهادینه شدن- رفتار بر خلاف آن دروغ قلمداد می‌شود، در حالی که ما از ابتدا نیز دروغ‌ها را بعنوان حقایق پذیرفته‌ایم، چرا که ما نامی بر چیزها می‌گذاریم، و اسامی‌ای بدان‌ها اختصاص می‌دهیم و این قواعد به مروز زمان تبدیل به حقایق شده و آن را حقیقت می‌گوییم، اما آن نام و اسامی در واقع آن چیزها و اشیاء نبوده و نیستند! و این نخستین دروغ است؛ به دیگر سخن، مبدأ و سرمنشاء حقایقِ نخستین نیز دروغ‌هایی بیش نبوده و ساخته‌ی اذهان و تصورات انسان‌‌اند؛ و البته مشکل از جایی آغاز می‌شود که این دروغ‌ها ( یا موهومات) مفاهیم دیگری می‌زاید؛ یعنی بر اساس چیزی که از ابتدا نیز دروغ بوده است، آدم‌ها مفاهیم و ارزش‌هایی نیز ساخته‌اند! می‌خواهم بگویم براساس دروغ مفاهیم دیگری تدارک دیده‌اند که در واقع آن‌ها نیز بزرگترین درو‌غ‌هایی‌ هستند که آدم‌ها به یکدیگر می‌گویند، و نکته‌ی دردناکِ ماجرا این است که آدم‌ها بر اساس این مفاهیم یا ارزش‌های ساختگی، ایدئولوژ‌ی‌هایی می‌سازند، و سپس آنرا عقیده یا اعتقادشان قرار می‌دهند و می‌دانند، و بعد چنانچه سایر انسان‌ها یا دیگر ملل از این ارز‌ش‌های ساختگی‌شان عدول نمایند- یا نظرشان خلافِ آنان باشد- به خودشان اجازه‌ی هجوم، و کشتار آن جماعت را می‌دهند! (که در نهایت به کشتار یکدیگر نیز ختم می‌شود) یعنی در واقع دسته‌های متخاصم و دشمنِ یکدیگر به هم می‌گویند:« تو چون عقیده‌ات مانند من نیست مستحقِ مرگ هستی!!» که به زبانِ دیگر این می‌شود:«من دروغ می‌گویم، تو نیز دروغ می‌گویی، اما چون تو مثلِ من دروغ نمی‌گویی من به خودم حق می‌دهم تو را بسوزانم!!!» می‌بینید صورت مسئله چه مضحک، و چه شوخی بی‌مزه‌ای‌ست؟ اما این فقط روی کاغذ شوخی‌ست، و واقعیت‌ دهشتناک‌اش آن است که ما هرروز و هر لحظه شاهدِ بروزش هستیم، یعنی کُشتار کُشتار کُشتار و نسل‌کشی بر اساس عقایدی که چنانچه بیندیشیم مکر و موهوماتی بیش نبوده و دروغین‌اند؛ آن قواعدی که قرار بوده حافظ و موجباتِ رشد و امنیت انسان‌ها باشد علیه‌شان برخاسته و باعث اضمحلال و نابودی‌شان گردیده؛ اینجاست که آدمی به یادِ آن عارف آلمانی یعنی استاد اِکارت می‌افتد تا بگوید:« من از خدا می‌خواهم که مرا از خدا نجات دهد.»

 

 

پی‌نگار:

برای کودکان میانمار.

 

 

 

پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس)

 

 

نقدِ رمان «درمان شوپنهاور» نوشته «اروین یالوم» اینجاست!


برچسب ها: نقد کتاب حکمت شادان نیچه ، نقد و معرفی حکمت شادان نیچه ، نقد در باب حقیقت و دروغ به مفهومی غیراخلاقی ، نقد آرا و اندیشه نیچه ، حقیقت دروغ نیچه ، نقد و تحلیل حکمت شادان نیچه ، اکارت نیچه حکمت شادان ،

پنجشنبه 23 شهریور 1396

معرفی رمان بریت‌ ماری اینجا بود ( فردریک بکمن )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،





«یه بار شنیدم: آدم عاشق فوتباله، چون فوتبال یه چیز غریزی تو خودش پنهون داره. وقتی یه توپ جلوی پای آدم قل می‌خوره، ناخودآگاه شوتش می‌کنه. چون خیلی‌ها فوتبال رو دقیقاً همون‌طور دوست دارن که خودشون رو. آدم نمی‌دونه چه‌جوری از دست این بازی خلاص شه.»

 

صفحه 132

*


تمام زندگی‌های زناشویی قسمت تاریک دارند. چون انسان‌ها نقطه‌ضعف دارند. تمام انسان‌هایی که با یک انسان دیگر زندگی مشترک دارند، یاد می‌گیرند با نقاط ضعف یکدیگر به نوعی کنار بیایند. آدم می‌تواند به عنوان مثال به این قضیه همان‌طور نگاه کند که به مبل‌های سنگین، و یاد بگیرد اطراف آن را تمیز کند. امید واهی را زنده نگه دارد. طبیعتاً آدم می‌داند که گردوخاک و کثافت زیر سطح فوقانی می‌نشیند، ولی تا زمانی که میهمانان این کثافت‌ها را نبیند، آدم یاد می‌گیرد آن‌ها را پس بزند...

 

صفحه 153

*


مغز انسان توانایی‌های خارق‌العاده‌ای دارد. خاطرات را به قدری آشکار بازسازی می‌کند که سایر اعضای بدن می‌توانند احساس‌شان را نسبت به زمان از دست بدهند. کامیونی که از سمت‌راست می‌آید، می‌تواند کافی باشد، تا گوش‌ها باور کنند که دارند صدای فریاد یک مادر را می‌شنوند، تا دست‌ها باور کنند که شیشه‌های خرد‌شده دارند آن‌ها را می‌بُرّند، تا لب‌ها باور کنند که دارند طعم خون را احساس می‌کنند. بریت-ماری در درون هزار بار اینگرید را صدا می‌زند.

 

صفحه 166

*


«قبلاً بانک عاشق فوتبال بود، واقعاً. فوتبال رو بیشتر از زندگی دوست داشت، بعد برای چشماش اون اتفاق افتاد. چشماش فوتبال رو ازش گرفتند. و حالا: از فوتبال متنفره. متوجه می‌شی؟ زندگی همین‌طوره. مگه نه؟ عشق، تنفر، یا این، یا آن. بنابراین از اینجا رفت. رفت یه جای دور. بانک و پدرش باهم تفاوت داشتند. بدون فوتبال، بهش چی می‌گن؟ باهم حرفی برای گفتن نداشتند!...»

 

صفحه 217

 *


وگا نگاهش را به شماره‌ی پشت تریکو می‌دوزد و می‌گوید:« وقتی فوتبال بازی می‌کنم، درد رو احساس نمی‌کنم.»

بریت-ماری می‌پرسد:«کدام درد را ؟ »

وگا پاسخ می‌دهد:«هیچ دردی»

 


صفحه324


*

بریت‌-ماری اینجا بود

نویسنده : فردریک بکمن

ترجمه: حسین تهرانی / نشر: کوله‌پشتی

 

 

اگر ابتدا رمانِ فوق‌العاده‌ی «مردی به نام اوه» نوشته‌ی «فردریک بکمن» را خوانده باشید، «مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است» کمتر بهتان می‌چسبد، اما اگر ابتدا «مادربزرگ...» را خوانده باشید، «بریت-ماری اینجا بود» خیلی بیشتر بهتان می‌چسبد! اساساً همه‌ی نوشته‌های «بکمن» حاوی خاصیت چسبندگی هستند. «بریت-‌ماری» یکی از شخصیت‌های فرعیِ رمان «مادربزرگ...» است، همان‌که «السا» بهش می‌گفت:«بزِ غرغروی احمق»، در انتهای آن رمان «بریت» شوهرش «کِنت» را ترک کرد، و حالا ما شاهدِ ماجراهای او در روستایی به نام «بورگ» هستیم! باید اضافه کنم حینِ خواندن این رمان، آنچنان «بریت-ماری» در هر موقعیتی باوسواسِ به شدت بامزه‌ای به نظافت محیط پیرامونش می‌پرداخت، که بر من تاثیر گذاشت، از این‌لحاظ تصمیم گرفتم فکری به حال لیوان‌هایی که آنقدر روی میزم قطار می‌شود که محتویاتِ درونشان تجزیه می‌شود بکنم! به گمانم اگر «بریت-ماری» اینجا را می‌دید حتماً سکته می‌کرد؛ و اما فوتبال! بله، فوتبال نقشِ مهمی در رمان بازی می‌کند، و آدم‌هایی که عاشق تیم‌های‌ فوتبال‌شان هستند و هواداری‌شان از یک تیمِ بخصوص، نشانه‌ای از ویژگی‌های اخلاقیِ آنهاست، مثلاً : منچستری‌ها عادت ندارند ببازند، تاتنهامی‌ها همیشه قول می‌دهند خوب باشند اما همیشه یک دلیل پیدا می‌شود که حالِ آدم را بگیرند، یا :«...آدم هرگز نمی‌تونه به کسی که پدرش طرفدار تیم‌ لیورپوله، بگه نمی‌شه که نتیجه‌ی بازی رو برگردوند.»  

 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

درباره‌ی رمان «شاگرد قصاب» نوشته‌ی «پاتریک مک‌کیب»؛ اینجاست.


برچسب ها: نقد و معرفی رمان بریت ماری اینجا بود ، معرفی رمان بریت ماری اینجا بود ، پیشنهاد رمان بریت ماری فردیک بکمن ، نقد رمان بریت ماری فردریک بکمن ، نقد رمان وبلاگ سیناپس ، نقد مردی به نام اوه ، نقد مادربزرگ سلام میرساند و میگوید متاسف است ،


ورنر خواسته یا ناخواسته به او فکر می‌کند؛ به دختری با یک عصا، دختری با لباسی خاکستری و دختری که از جنس مه بود. باد به گیسوانش ضربه می‌زد و گام‌هایش هیچ ترسی نداشت. دختر به عمق وجود ورنر رخنه کرده است.

او چه کسی است؟ دختر همان مرد فرانسوی که مخابره می‌کند؟ نوه‌اش؟ چرا می‌باید آن مرد دختری را این‌طور به خطر بیندازد؟

 

(صفحه 427)

*

ماری: «خانم؟ من چه شکلی هستم؟»

«تو هزاران لک روی صورتت داری؟»

«پدر همیشه می‌گفت آن‌ها ستاره‌هایی بهشتی‌اند؛ مانند سیب‌های روی درخت»

«آن‌ها نقاط ریز قهوه‌ای رنگی هستند، عزیزم؛ هزاران نقطه‌ی ریز قهوه‌ای»

«این‌که زشت است»

«آن‌ها روی صورتت زیبا هستند»

«خانم‌! به نظر شما ما واقعاً می‌توانیم خداوند را از نزدیک ملاقات کنیم؟»

«شاید بتوانیم»

«اگر شخصی نابینا باشد چه؟»

 

(ص 306)

*

خداوند، مثل نوری سفید، مثل نور ماه، با چشمانی باز و خیره به زمین آن بالاست. پلک می‌زند، پلک می‌زند و می‌بیند که شهر به آهستگی به خاکستر تبدیل می‌شود.

 

(صفحه 397)

 

 *

 

 

ضمیمه‌ای بر نقد رمان «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم»


برنده‌ی جایزه پولیتزر 2015 (آنتونی دوئر )


*

اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است!

 

پیام رنجبران

 

گاهی اوقات متنی را می‌نویسی، تمام می‌شود لیک در تو ناتمام می‌ماند، به فرصتِ دیگری موکول‌اش می‌کنی، اما اغلب فرصت‌اش دست نخواهد داد؛ به هر تقدیر «تئودور آدورنو» می‌گوید:« بعد از آشویتس شعر گفتن بربریت است، پس از کوره‌های آدم‌سوزی فلسفه هم دیگر معنا ندارد». چرا که از هگل تا مارکس و از کانت تا نیچه، و همه‌ی پیشوایان فکری اروپا، تاریخ بشر را تاریخی در جهت رشد و تکامل می‌دیدند اما حوادث جنگ‌جهانی گند زد به  تمامیتِ این چشم‌انداز، آمال‌ و رویاهای اندیشمندان و فلاسفه! به جای بهشت، جهنّم به زمین آورده شد، وقایعی رخ داد که دوزخِ کتاب‌های آسمانی، و دوزخِ «کمدی الهیِ» دانته به گردِ پایش هم نمی‌رسیدند، آنچه سلطنت امیدوارکننده‌ی خردِ آدمی، و شِمای آرمانیِ ترسیم شده‌، و کمال‌یافته‌ی بشر را شکاند و خُرد و خاکشیر کرد، چه اگر قرار است رشد و پیشرفتِ تمدنِ بشری منتج به اردوگاه‌های کار، کوره‌های آدم‌سوزی هیتلر، گولاگ‌های استالینی شود، ملل دنیا آن‌سان به جان هم بیفتند، پیامد تفکر و اندیشه و خردورزی، پیامد عقلانیت، چنان کراهت و فجاعتی باشد که حادث شد، همان‌ بهتر که هیچ گفته نشود، هیچ شعری ساز نشود، هیچ فلسفه‌ای ساختْ نشود. آدورنو و ماکس هورکهایمر کتابِ «ظلمتِ خرد»شان را با این جمله شروع می‌کنند:«روشنگران کوشیدند انسان را توانا سازند بر ترس خود غلبه کند و از این راه به سروری و آقایی بر جهان برسد؛ اما دنیای روشن‌شده کاملاً در تیرگی بدبختی فرورفته است». میلیون‌ها انسانِ بیگناه به خاک و خون کشیده شد، و انگار آن پیشگوییِ فئودور داستایفسکی محقق شد:« اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است» و در باقی انسان‌ها تتمه ایمان‌شان به خدا در ورطه‌ی نابودی و تلاشی افتاد، طوری که هانا آرنت گفت:« چنین جنایتی نمی‌بایست در تاریخ بشر اتفاق بیفتد؛ ولی افتاد و تصویر و تصور از انسان را برای همیشه دگرگون ساخت. چرا نگوییم تصور از خدا هم! خدایی که بندگانش را فراموش کرده بود». اما این پایان فجایعِ بشر نبود و نیست و نخواهد بود؛ تا آدمیان فاصله‌شان با «خودآگاهیِ» متعالی نجومی باشد چنین نسل‌کشی‌های کریه، و سرسپردگی به رهبران ناقص‌العقل بیمار، که البته برآمده از بطنِ هر اجتماعی هستند ادامه پیدا خواهد کرد. رهبران هر جامعه‌ای، و شیوه‌ی مناسباتِ هر مملکتی انعکاسِ دقیقِ میزانِ حجمِ شعوریِ اکثریتِ مردمِ همان ملّت هستند؛ راقمِ این سطور پاسخ‌اش به بسیاری از سوألات اغلب با تردید است، معتقدم هر پاسخی به مرور کامل‌تر می‌شود اما از یک قضیه بسیار مطمئنم و بدان یقین دارم، اینکه آن کودکان و نوزادانی که در آغوش مادران‌شان خفه شدند، به قتل رسیدند و سوختند، هیچ نقشی در بوجود آمدنِ چنین مظالمی نداشتند، دقیقاً بیگناه نابود شدند، هیچ فرقی هم ندارد این وقایع کجا رخ داده باشد، در هیروشیما یا ناکازاکی، در حلبچه، صبرا یا شتیلا، در مدرسه‌ی کودکان استثنایی شهرستان بروجرد و صدها کودک بیگناهی که توسط موشک‌های کفتارِ کثیفی چون «صدام» همگی سوختند! آن‌ها حتا نمی‌دانستند اوضاع بر چه قرار است و چرا حقِ زندگی‌ ازشان دریغ شد! آیا بشر گرفتار نفرینِ خدایان شد؟ به هر تقدیر بعد از فجایع و فظایعِ جنگ‌های‌جهانی، اکثر فیلسوفانِ نیمه‌ی دوم قرن بیستم هدفی والا در برابر بشر گذاشتند که در یک کلام می‌شود گفت:«آشویتس دیگر نباید تکرار شود». آدورنو نوشت:« اتفاق افتاد و می‌تواند دوباره اتفاق بیفتد. حرف اصلی ما این است» و سپس اضافه کرد:« هیتلر باعث شد که بشر فرمانی به ده فرمان کهن اضافه کند: کاری کن که آشویتس هیچگاه در هیچ‌جا تکرار نشود». بدین سبب او خواستار شد که به منظور پیشگیری از وقوعِ مجدد چنین فجایعی تدابیر اساسی اتخاذ گردد، از همان کودکی هدف پرورش و تربیتِ انسان نوینی باشد بر پایه‌ی اجتناب از جنایت در حقّ سایر آدمیان. یکی از پیشنهاداتش بر این مبناست: نشاندن احساسی که از «همدردی» فراتر می‌رود؛ در توضیح این احساس می‌توان گفت: اینکه خود را به جای دیگران بگذاریم. بدین روال انسان درباره‌ی احساسات خود نیز آگاهی می‌یابد؛ و یکی از شیوه‌های ایجاد چنین حسی توسط فلسفه، هنر و علی‌الخصوص ادبیات است و بهره‌بردن از تأثیر و قدرتِ بی‌حد و حصر داستان‌گویی بر وجودِ انسان‌ها، بدین‌سان آدمیان تمامیِ رخدادهای تکان‌دهنده، تلخ و تاریکِ به سررفته‌ی بشر را تجربه می‌کنند، در همان فضا و اتمسفرِ رخدادها قرار می‌گیرند، با شخصیت‌های داستان همدلی و همذات‌پنداری می‌نمایند، سپس به‌شان تلنگری زده شده و دچارِ تفکر می‌شوند و به نوعی آموزش می‌بینند، و چنانچه الگوهای فکری‌شان شکل گرفته باشد، اما هنوز ممکن است با تاثیر داستان بر ناخودآگاه‌شان، به نسخه‌های بهتری از آنچه هستند مبدّل شوند. آشنایی با دونوجوان، «ماری-لو» و «ورنر» در رمان «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» نیز می‌تواند چنین باشد، کارکترهایی که «آنتونی دوئر» در اوج ظرافت و مهارت با الهام از وقایعِ جنگ‌جهانی دوم، و صرفِ ده‌سال از زندگی‌اش خلق کرده‌؛ می‌خواهم بگویم، درست است که «ماری» و «ورنر» کارکترهای داستانی‌اند و مربوط به دوره‌ی جنگ‌جهانی دوم، اما اینان نمونه‌های واقعی دارند، حتا مدت‌ها بعد از تاریخ ذکر شده، در ویتنام، بوسنی، افغانستان، حلبچه، یمن، خرمشهر، همین حالا به صفحه‌ی تلویزیون یا اخبار نگاهی بیندازید، جنگ همچنان در حال پیچاندنِ طومارِ زندگی‌ی بسیاری از این کودکان است؛ به زعم من، شعور بشر هنوز در حال پوست‌اندازی‌ست، آنچه ما از شمایلِ امروزِ انسان می‌بینیم- جز عده‌ی معدودی نسبت به جمعیت دنیا- به هیچ‌عنوان آن نیست که باید باشد؛ فاصله‌ی انسان نسبت به آنچه می‌بایست باشد به اندازه‌ و یا شاید بسیار بیشتر از فاصله‌ای‌ست که آدم امروز از گونه‌های ناندرتالِ اولیه دارد؛ ما تازه به مدخل، و دروازه‌ی ورودی شهر انسانیت رسیده‌ایم، اقداماتِ زیادی مانده است که هنوز انجام نشده، خیلی کارها می‌بایست برای «خودآگاهی» انجام داد.

 

 

پی‌نگار:

متن دیگری درباره‌ی رمان «تمام نورها...» در مجله‌ی صدبرگ نوشته‌ام، که بعدتر خواهم‌اش گذاشت.


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

نقد رمان «نادیا» نوشته‌ی مرشد سورئالیسم «آندره برتون» اینجاست!



برچسب ها: نقد و معرفی رمان آنتونی دوئر ، نقد تمام نورهایی که نمیتوانیم ببینیم ، نقد رمان برنده جایزه پولیتزر 2015 ، تئودور آدورنو شعر فلسفه بربریت ، هانا آرنت فلسفه بربریت ، هولاکاست گولاگ هیتلر ، تحلیل تمام نورهایی که نمیتوانیم ببینیم ،

سه شنبه 21 شهریور 1396

کتابخانه‌ی سیناپس (معرفی و بررسیِ چهارده‌ کتاب)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



کتابخانه‌ی سیناپس (معرفی و بررسیِ چهارده‌ کتاب)



«همیشه یار»



1

سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه


(عرفان یا فلسفه؟ مسئله این است؟)


2

تسلی‌ناپذیر


( ایشی گورو ) گشوده بر رویا


3


دوباره از همان خیابان‌ها


( بیژن نجدی ) شاعری سراینده‌ی داستان


4


و نیچه گریه کرد


( اروین د.یالوم ) تقاطع اندیشه، تصادم روان!

 

 

5


مثل هیچ‌کس


( دلفین دوویگان )  مثل خود، مثل هیچ‌کس!


6

 

مدار رأس السرطان


( هنری میلر ) آتشفشان کلمات


 

7

نام گلِ سرخ


( اومبرتو اکو ) این حکایتِ مکرر...

 

8


درمان شوپنهاور


( اروین د. یالوم ) تجارت درد 


9


سفر به انتهای شب


( لوئی فردینان سلین ) شکسته در شب!

 

10


نقاش‌ها همیشه پول دوست داشته‌اند


( جودیت بن هامو- هوئه ) رنگ و پول

 


11


میعاد در سپیده دم


( رومن گاری ) تمنای شعله

 

12


جزء از کل


( استیو تولتز ) ناممکن!

 

13


برادران سیسترز


( پاتریک دوویک ) برادران سیسترز!


 

14


درنگی بر ترجمه‌های پیمان خاکسار



حسِ خردمندانه و خردِ حسی شده (مترجم جزء از کل )

 

 




پی‌نگار:

پیشتر، این نوشته‌هایم در مجله‌ی «صدبرگ» چاپ شده!

فهرست ارزش‌گذاری شده‌ی یکصد و چندجلد رمان ( اینجا )


 

 

پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس )



برچسب ها: نقد و معرفی چهارده رمان ، نقد و معرفی چهارده کتاب ، فهرست ارزشگذاری شده یکصد رمان ، نقد و پیشنهاد رمان وبلاگ سیناپس ، کتابهایی که باید بخوانیم ، نقد و معرفی شاهکارهای ادبیات ، نقد و معرفی رمان پیام رنجبران ،

پنجشنبه 9 شهریور 1396

دو شعر از سیلویا پلت و جان دان (شکسپیر تا الیوت )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



غزلواره‌های روحانی از مهم‌ترین اشعار «جان دان» به شمار می‌آید. این اشعار سراسر تب و تاب و جوش و خروش است. سراسر غلیان شک و تناقض و سوأل. غزلواره‌ی شماره‌ی 10 مستقیماً با مرگ سخن می‌گوید و آن‌را بر خلاف معمول، زبون و ناچیز جلوه می‌دهد و ناتوان به نابود کردن انسان. «جان دان» (1631-1572) شخصیتی دوگانه داشت. او در یکی از نامه‌های خصوصی‌اش دو وجه متباین خود را بدین‌گونه از هم جدا می‌کند: یکی سلحشوری ماجراجو که برای دلدادگان رنگارنگ خود مدیحه می‌سرود، دیگری دکتر جان دان، سرپرست کلیسای جامع سنت‌پال و سراینده‌ غزل‌های روحانی.



غزلواره‌ی روحانی 10

 

ای مرگ، به خود مناز، هرچند برخی

مهیب و قهّارت خوانده‌اند، اما تو چنین نیستی.

آنان که به گمان خویش به خاک در می‌فکنی

هرگز نمیرند، ای مرگِ زبون! مرا نیز نتوانی کشت.

خواب و آرامش که جز از تو نیستند

بس نشاط‌انگیز، پس تو نشاط‌انگیزتر.

نیکان هر چه زودتر به سوی بشتابند

نقشبند تن وانهند و رستگار شوند.

تو برده‌ی بخت و سرنوشت و پادشاهان و نومیدانی

و با زهر و جنگ و بیماری به سر می‌بری.

افیون و افسون نیز می‌توانند ما را به خواب برند

و خوش‌تر از تو ما را نوازش کنند. پس از چه به خود می‌بالی؟

ما در پی خوابی کوتاه، جاودانه بیدار می‌شویم

و دیگر مرگی در کار نخواهد بود. ای مرگ، تویی که می‌میری!




این اشعار در آخرین ماه عمر «سیلویا پلَت» با تب و تاب شدید سروده شد. این تمرکز شدید و خشونت‌آمیز بر روی خویشتن، منبع انرژی و پویایی آثار اوست. اساس کار پلت یک سنت ادبی آمریکایی است: نفْسی قهرمان در رویایی با زیبایی متعالی. اما با تجدیدنظری درخشان در این سنت، «خویشتن بزرگ و بالنده» را از یک قهرمان مرد به یک قهرمان زن تبدیل می‌کند. «سیویا پلت» در سال 1963 با گاز خودکشی کرد.



آیینه

 

نقره‌فام و دقیقم، بری از پیشداوری.

هرچه را ببینم، بی‌درنگ درمی‌نوشم،

همان‌گونه که هست، نه در هاله‌ی مهر یا بیزاری.

سنگدل نه، راستگویم...،

چشم چهارگوش خدایی کوچک.

بیشتر محو دیوار روبه‌رویم:

صورتی‌رنگ و خال‌دار است. چندان نگاهش کرده‌ام

که می‌اندیشم پاره‌ی قلب من است. اما سوسو می‌زند،

چهره‌ها و تاریکی پیاپی از هم جدامان می‌کنند.

 

اکنون دریاچه‌ام. زنی بر من خم می‌شود

و واقعیت هستی‌اش را در پهنه‌ی من می‌جوید.

آنگاه به آن گول‌زنک‌ها رو می‌کند: به شمع‌ها و ماه.

پشتش را می‌بینم و وفادارانه باز می‌تابم.

پاداش مرا با اشک و تشویش دست‌ها می‌دهد.

برایش مهمم- همواره به دیدارم می‌آید.

هر صبح چهره‌ی اوست که جای تاریکی می‌نشیند.

در من دختری جوان را غرق کرده‌ است، و در من زنی پیر

هر روز به سویش فراز می‌آید، همچون ماهی‌ای هولناک.




اشعار برچیده از کتاب « از شکسپیر تا الیوت» به ترجمه‌ی آقای «سعید سعید‌پور» است. این کتاب دربرگیرنده‌ی گزیده‌هایی (دوزبانه) از اشعار انگلیسی‌ست. صد و هفت شعر از شاعرانی که از زمان شکسپیر و تا میانه‌ی قرن بیستم در شعر انگلیسی خودی نشان داده‌اند و صاحب اعتباری بوده‌اند.

 



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» نوشته‌ی «ایشی‌ گورو»؛ اینجاست.

ضمیمه‌ای بر نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» ( درباره رویا، خواب و تعبیرات )

 سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه (نقد و معرفی )


برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، از الیوت تا شکسپیر ، معرفی از الیوت تا شکسپیر ، دو شعر سیلویا پلات جان دان ، سیلویا پلت خودکشی ، دکتر جان دان شاعر ، از الیوت تا شکسپیر سعید سعیدپور ،


«ایشی گورو»


ضمیمه‌!

به بهانه‌ی نقد رمان «تسلی‌ناپذیر»

درنگی کوتاه بر خواب و رویا

و

تعبیرات


نکاتی جالب دانستم به نقدِ رمان «تسلی‌ناپذیر» با عنوان «گشوده بر رویا» که از صاحبِ این قلم در ماهنامه‌ی «صدبرگ» (مرداد 96) چاپ شده اضافه نمایم. در صفحه‌ی 133 راوی (رایدر) در سینما مشغول تماشای فیلم «2001: ادیسه فضایی» شاهکارِ عالیجناب «استنلی کوبریک» است، اما از «کلینت ایستوود» و «یول برینر» به عنوان بازیگرانش اسم می‌برد و در دوقسمت دیگر کتاب نیز ظاهراً چنین خبطی می‌کند، یعنی از هنرپیشگانِ مشهوری نام می‌برد که در واقعیت در فیلم «ادیسه» بازی نکرده‌اند! و مترجم بزرگوار جناب «سهیل سمی» هم متذکر شده‌اند که بازیگران نام برده در فیلم «ادیسه» حضور نداشته‌اند و احتمالاً نویسنده‌ی رمان، فیلمِ دیگری را مد نظر داشته‌اند! اما به زعم من، این شیرین‌کاریِ ظریف خبر از مهارتِ دیگری می‌دهد؛ آیا «ایشی گورو» سواد سینمایی‌اش تا حد نشناختن ادیسه اندک است؟ یا ادیسه که از جاودانه‌های تاریخ سینماست فیلم ناشناخته‌ای‌ست که فراموش کنیم «ایستوود» در این فیلم بازی نمی‌کند؟ واقع این‌که «ادیسه» فیلمی‌ست که حتا اگر یکبار دیده شود بعید می‌دانم از ذهن هنردوستان، یا اذهان معنادار پاک شود که این مسئله شامل حال نویسنده‌ا‌ی چون اخوی عالم‌‌، برادر «ایشی گورو» نیز می‌شود و البته که سواد سینماییِ او قطعاً بیش از این حرفهاست و اتفاقاً با شناخت دقیق و کامل از فیلم ادیسه نام برده‌اند، و این تحریف واقعیت در واقع از نشانه‌گذاری‌های بسیار مهم و کلیدی و اصلیِ نویسنده، و ابزاری‌ست که جهت توصیف و تشریح فضای وهم‌انگیزِ جهان داستانش، و ترسیمِ منطقش، که بر اساس منطق حاکم بر جهانِ خواب و رویا و شکاندنِ قواعدِ واقعیت‌ واقعی‌ست‌ طراحی و تعبیه شده، و به عرض خواننده‌‌اش می‌رساند. فروید می‌گوید:«ذهن با تحریف و جابجایی و نماد‌سازی و سمبل‌سازی، مانع روشن شدن محتوای رویا می‌شود» که این نقل قول تا حدی متفقِ کلامی‌ست که می‌خواهم بگویم: شاید برای شما هم پیش آمده باشد که حین خواب با وقایعی روبرو می‌شوید، که حسِ هم هست و هم نیست به‌تان دست می‌دهد، یعنی با اینکه در لحظه‌ای که شاهد قضیه‌ای هستید و درمی‌یابید برحسب آنچه به ذهنتان متبادر می‌شود ماجرا این‌سان که می‌بینید در واقعیت نبوده و نیست اما از دیدنش تعجب نمی‌کنید! مثلا در خواب، به خانه‌ی دوستتان «قُلی» می‌روید! شما در پس‌زمینه‌ی ذهنتان از واقعیتِ واقعی مطلع هستید که قبلاً «قلی» با «شوشی» ازدواج کرده است و با هم زن و شوهر هستند، اما در خواب می‌بینید که به جای «شوشی» «پوپی جون» در خانه‌ی «قُلی» حضور دارد و با هم زن و شوهر هستند! و بعد هم بدون اینکه زیاد تعجب کنید یا سراغ «شوشی» را از رفیقتان »قُلی» بگیرید، با «پوپی جون» گرم می‌گیرید و انگار نه انگار! یعنی ذهنیت شما در خواب، واقعیت را تحریف کرده اما این واژگونی واقعیت را به قدری ظریف انجام می‌دهد که تعجب شما را زیاد برنمی‌انگیزد، و گاهاً همان لحظه متوجه می‌شوید که در حال خواب دیدن هستید و قضیه برایتان شیرین می‌شود. حالا باید پرسید این قضیه چه توجیهی دارد؟! آنچه مسلم است منطق جهان خواب و رویا بسیار پیچیده و تلاش جهت شناسایی‌اش از وجوه دیگر خودشناسی و انسان‌شناسی‌ست، و از قدمایی چون حضراتِ ملاصداری شیرازی، و ابن سینا- که خیلی خیلی پیشتر- تا بزرگانی چون فروید و یونگ که برای شرح و تفسیرش در این باب نوشته‌اند با قضیه درگیر بوده‌اند و نظرات مفید و ره‌گشا، و بعضاً حیرت‌انگیزی را بیان کرده‌اند که اگر مورد مداقه و مطالعه‌ی تطبیقی قرار بگیرد، و دست‌و‌پای خودمان را با شکل واژگان و تعصب نبندیم و آنها را در معانی خاص‌تری تفسیر کنیم به تشابهات و البته تمایزاتی می‌رسیم که همه به نوعی چراغ‌هایی برای نور بخشیدن به مسیر پرپیچ و خم انسان‌شناسی هستند. اما در نوشتارهای دیگری نیز در نقد «رویاهای صادقانه» نوشته‌‌اند(کاپلان و سادوک/فصل بیستم/اختلالات خواب):«رویاهایی که انسان می‌بیند نیز همانند افکار انسان‌ها کاملاً ساخته و پرداخته مغز انسان است» . یعنی شیوه‌ی خواب دیدن آدمی با نحوه‌ی تفکرش متفاوت است، اما به هر حال قوه‌ی عقلانیت و هوشیاری انسان‌ در زمان خواب تا حدی فعال است و این باعث می‌شود برخی از فکرهای انسان حین خواب منطقی باشد، و به همین دلیل شما وقتی خوابی می‌بینید و چند روز بعدش در واقعیت عیناً به وقوع می‌پیوندد فازِ پیشگویی بهتان دست می‌دهد! (و لازم به ذکر است این یکی از دلایلِ رایجی‌ست که برخی از انسان‌ها به وجود روح معتقد هستند!) وقتی شما خوابیده‌اید تا حدی قوه‌ی تعقل‌تان کار می‌کند، حالا ممکن است چندروزی با جریان خاصی درگیر بوده‌اید، حین خواب ذهنتان همچنان برای یافتن چاره، بطنِ ناخودآگاه‌تان را می‌کاود یا اینکه به دلیل کارکردِ قسمت تعقلی و منطقی ذهن حین خواب «حدس» می‌زند که پایانِ همان ماجرا قرار است چگونه اتفاق بیفتد، بدینسان وقتی در واقعیت نیز شکلِ اتفاق، یا پایانش درست شبیهه خواب به وقوع می‌پیوندد، فرد به گمانش فرجام یا اتفاقی را پیشگویی کرده یا به قول معروف خوابش تعبیر شده است. نویسنده‌ی این سطور بر حسب حس و کاوش و تجربیات شخصی‌ و تحقیقاتش، دیدگاهش بینابین است که شرحش مقاله‌ای می‌شود و در قامت کوتاه این نوشتار نمی‌گنجد فقط اینکه برخی از رویاهای مرموز و سفرهای زمان و مکانی در خواب، علت و منبعش رازواره و نهانی‌تر از این حرفهاست و به هیچ‌عنوان با چنین منطقی جور درنمی‌آیند و البته بسیاری دیگر از رویاها، دقیقاً بر حسب همین منطق‌، یعنی کارکردِ تعقلی مغز حین خواب واقع می‌شوند و قابلِ توجیه‌اند، می‌خواهم بگویم بر اساس این نظر که قوه‌ی تعقل تا حدی در خواب فعال است، پس قسمت منتقدانه‌ی ذهن، و تمیزدادن امور نیز کار می‌کند، و این می‌تواند یکی از دلایلی باشد که «رایدر» راویِ داستان «تسلی‌ناپذیر» به بازیگرانی اشاره می‌کند که در فیلمِ «ادیسه» حضور ندارند، یعنی شاید اینگونه به نظرش آمده است که «ای کاش کلینت ایستوود در ادیسه بازی می‌کرد، و یا اگر او بازی می‌کرد بهتر بود» سپس این آرزو(خواسته) یا تشخیص به سطح‌خودآگاه ذهنش که در رمان در واقع رویای اوست و ما خواننده‌اش هستیم آمده است، و به آن اشاره می‌کند؛ به سخن دیگر، ما در این قسمت شاهد رویاهای منطقی ذهن «رایدر» هستیم! که قوه‌ی منتقدانه‌اش در آن دخیل است.

  

پ.ن

«واقعیتِ واقعی» منظور همین فضای بیداری و زندگی روزمره‌ایست که پیرامون‌مان در گذر است.

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

نقد سمینار یونگ درباره‌ی زرتشت نیچه؛ اینجاست.



برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، رمان تسلی ناپذیر ایشی گورو ، نقد رمان تسلی ناپذیر ، خواب رویا ایشی گورو ، رمان پست مدرن ایشی گورو ، نقد خواب رویا تعبیرات ، پیشنهاد رمان وبلاگ سیناپس ،

تعداد کل صفحات: 9 1 2 3 4 5 6 7 ...