پنجشنبه 25 آبان 1396

درباره‌ی «دیوید سداریس»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،







درباره‌ی «دیوید سداریس»

 


ویژگی‌ای که برای یک داستانِ کوتاه خوب می‌شمارند این است که با هر داستانی که پیش از آن نوشته شده متفاوت باشد! اثری که به رشته‌ی تحریر درآمده چه از لحاظ فُرم و ساختار چه از لحاظ درونمایه با آثار پیشینِ خود متمایز باشد. ( این خصیصه معمولاً در کشور ما ضعفِ یک داستان محسوب می‌شود!!) شخصاً به آثاری علاقمندم که حاصل کشف و شهودِ نویسنده باشد و برآمده از انفجارهای درونی و دغدغه‌ها و همچنین مسائلی که در زنده‌گی برای او پیش آمده و جانش را به درد آورده است. اساساً ذات هنر بر پایه‌ی اعتراض شکل می‌گیرد و این اعتراض از خویش آغاز می‌گردد تا فضای پیرامون خود اعم از خانواده یا جامعه را در برمی‌گیرد و سپس اعتراض به همه چیز. دغدغه‌ و مسائل حل‌ناشده‌ای مغز هنرمند را قلقک می‌دهد و آنرا به خارش می‌اندازد آنقدر که تا ننویسدش آرام نخواهد شد و به طور مداوم یقینِ انسان به هر چیزی در آثارِ هنری به چالش و تردید یا به هجو کشانیده می‌شود. بدین روال گاهی نمی‌توان حتا قالب برخی از آثار را پیدا کرد و این‌که در کدام رسته قابلیت تعریف و طبقه‌بندی پیدا می‌کنند، درست مثل نوشته‌های «دیوید سداریس» طنزنویسِ قهّارِ آمریکایی که اگر از چند نوشته‌ی او که بطور واضح داستان‌کوتاه هستند بگذریم باقی‌شان نوشته‌هایی‌ست که از دغدغه‌های نویسنده پرده برمی‌دارد. سوألات و چالش‌ها و مسائلی که برخی‌شان از کودکی در روح و روان او لولیده‌اند. روح و روانِ بعضی از آدم‌ها طیِ زنده‌گی‌شان دچار تصادفاتی شده، مثلاً یکی با موتور‌سیکلت، یکی با سواری، یکی با تراکتور، یک‌نفر هم هجده‌چرخ از رویش رد شده و حالا آن بهت و شدت تصادف به رشته‌ی کلمات مبدل گشته! «دیوید سداریس» جزو آن دسته‌ است که با هجده‌چرخ تصادف کرده و محصول آن برخورد به قول «گوگول»:«خنده‌ی مرئی آمیخته به گریه‌ی نامرئی» است و بدین‌سان یکی از عالی‌ترین شکل‌های طنز‌پردازی به وجود آمده. گیرا، جذاب، مفرح، منتقدانه و متفکرانه و به شدت خنده‌دار. این وجه به شدت خنده‌دار بودن در همه‌ی کتاب‌هایی که حداقل من از «سداریس» خوانده‌ام هست! (مادربزرگت رو از اینجا ببر/ بالاخره یه روز قشنگ حرف می‌زنم/ بیا با جغدها درباره‌ی دیابت تحقیق کنیم) اما نکته‌ی دیگری درباره‌ی این نویسنده؛ هر خواننده‌ای اولین کتابی که از سداریس بخواند بهترین اثر اوست، یعنی خواننده برای نخستین بار وقتی با چنین سطح بالا و گونه‌ای ویژه از تازه‌گی در طنز مواجه می‌شود شگفت‌زده خواهد شد و همچنین حتماً می‌خندد آن هم به شدت، ولی چنانچه به سراغ باقیِ آثار او برود به لذت نخستی که برده است دست نمی‌یابد چرا که در کلیّت آثار سداریس نوعی از تکرار وجود دارد که ممکن است کسل‌کننده باشد. به هر تقدیر پیشنهاد می‌کنم چنانچه خواستید به سراغ سداریس بروید با مجموعه داستانِ «مادربزرگت رو از اینجا ببر» آغاز بفرمایید. داستانی در آن وجود دارد با عنوان «طاعون تیک» و ماجرای پسربچه‌ای‌ست که تیک‌های عجیب غریبی دارد مثلاً هرچیزی دم‌دستش می‌رسد را می‌بایست بلیسد تا ذهنش آرام شود. این داستان فوق‌العاده خنده‌دار و البته دردناک است و قطعاً «دیوید سداریس» را هیچ‌گاه فراموش نخواهید کرد.


 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سپناپس)

 

درباره‌ی «پیمان خاکسار» مترجم آثار «دیوید سداریس» (اینجا)


نقد رمان «میعاد در سپیده‌دم» نوشته‌ی «رومن گاری» (اینجا)


نقد رمان «نام گل سرخ» نوشته‌ی «اومبرتو اکو» (اینجا)



برچسب ها: درباره دیوید سداریس ، نقد کتاب مادربزرگت رو از اینجا ببر ، دیوید سداریس پیمان خاکسار ، نقد کتاب بیا با جغدها درباره دیابت تحقیق کنیم ، نقد بالاخره یه روز قشنگ حرف میزنم ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سپناپس ، نقد مجموعه آثار دیوید سداریس ،



این متن درباره‌ی 

«تارهای جادویی فرانکی پِرِستو» 

نیست!

 *

بهانه‌نوشت

 


چندسال بیش‌تر نداری! ‌شش‌هفت ساله‌ای. موشک‌باران و بمباران شهرهای غربی کشور است. و طهران هم. و بسیاری از شهرهای مام‌وطن شبانه‌روز ده‌ها‌بار کوبیده می‌شوند. انفجارهای دم‌به‌دم با اصواتِ آخرالزمانی. شیشه‌های ریز و درشت و قدی که توی صورتِ آدم‌ها می‌ترکند. حال‌هوای برزخی بر جانِ مردم حاکم است. مرگ آنان را به بازی گرفته و بسیاری مرگ را. خیلی‌ها به جبهه‌ها می‌روند و دیگر برنمی‌گردند؛ یا عاقبت می‌آیند. سی‌سال بعد با استخوان‌های‌شان می‌آیند. می‌شناسی‌شان. بعضی‌‌شان برای کودکی‌ات شکلکت درمی‌آوردند تا بخندی. خیلی‌ها هم می‌مانند اما در امان نمی‌مانند. هنگامه‌ی جولان ترس است. تقابل شهامت و هراس. بچگی‌ات مرگ نمی‌فهمد شاید هم هراس را. اما ترس واگیر دارد، وحشت مسری‌ست و صدای انفجار‌های پیاپی‌ آن‌را در روان‌ات می‌کوبد. در تو نهادینه می‌شود این قیامت. چهره‌های رنگ‌پریده‌ی مردمی که بی‌گناه در حمله‌های هوایی آنقدر در وحشت خود می‌ترسند تا بمیرند را می‌بینی. چندتا از دوستان بچگی‌ات در بمبارانِ مدارس کشته می‌شوند. سوأل‌های بزرگِ زندگی‌ات شکل می‌گیرد. گناه‌ مرگ‌شان را نمی‌دانی. بعضی‌شان موجی شده‌اند. موجی را نمی‌دانی. با خودت می‌اندیشی به کجا خیره مانده‌اند؟! خواهند ماند. می‌ترسی. می‌ترسی...تنهایی.


شب‌های موشک‌بارانِ طهران به خانه‌ی خاله‌ات می‌دوی. هر‌شب و بسیاری از شب‌های دیگر در طولِ زندگی‌ات. آوایی اهورایی می‌شنوی. صدایی که جانِ تازه‌ای در کالبدِ مرده‌گان می‌دمد. آن‌جا غول‌های موسیقی سنتی ایران را می‌بینی. اما نمی‌دانی این‌ها کیستند؟ بعدها می‌فهمی. بچگی‌ات نجیبانه گوشه‌ای پناه می‌گیرد و فقط گوش می‌دهد. گوش می‌دهد. به ارتعاش هارمونیک تارهای جادویی‌ سازهای‌شان. به کلمات‌شان. نوای حنجره‌های‌شان که حافظ، سعدی، نظامی یا عطار می‌شود. خاله‌ات با آن لبخند آسمانی‌اش به روی تو می‌خندد. اتفاق تازه‌ای در تو می‌افتد. چیزی در شریان‌های وجودت جاری می‌گردد. لبریز می‌شوی. قدرت غالبی بر واقعیت را درمی‌یابی. چیره بر انفجار. بر مرگ. بر ترس. بر تنهایی. بر ظلمات. موسیقی آمده است.

خاله چندسال بعد در جوانی‌ات می‌میرد. در آغوشِ تو می‌میرد. مرگی که هیچ‌گاه با آن کنار نمی‌آیی. او می‌رود. موسیقی به تسلا برمی‌خیزد...

کودکی‌ات مدت‌ها به یک «تار» در گوشه‌ی سالنِ پذیراییِ خانه سر می‌زند. با احتیاط جعبه‌اش را می‌گشایی تا نوازش‌اش کنی. همیشه حیرت‌زده مسحورش می‌شوی. اما روزی پوسته‌اش می‌دری...

 

قرار است طوفان شود

زوزه‌ی باد در تار و پود زندگی‌ات می‌پیچد

 تندباد همه چیز را با خود خواهد برد...

و می‌برد

اما

موسیقی می‌ماند

 

هیچ‌چیز سرجای خودش نیست. طوفان هر چه که بود را درب‌و‌داغان کرده. تکه‌هایی از روح‌ات کنده شده و هرکس تو را ببیند متوجه می‌شود. چند بحرانِ فرساینده بر سرت رفته است. تو را سابیده. مدام توی سرت صدای سمباده و ارّه کشیدن بر آهنِ زنگ‌زده می‌پیچد. جمیعِ چیزهایی را که مشاهده‌ی هر کدام‌شان به تنهایی برای تاب و توان یک فرد زیاده است یک‌جا دیده‌ای. شناعت، خیانت و سفاهتِ فشرده در سطوح و ورژن‌های متفاوت. آن‌ قسمت‌ها که مربوط به نزدیک‌ترین‌ نزدیکان است دردش فراانسانی‌ست. نه اینکه نمی‌دانسته‌ای. مگر قرار بوده چیزی جز این باشد؟ اما تا این حد را انتظار نداشته‌ای. ضعیف شده‌ای. معادلاتت بهم‌ریخته. ریشه‌هایش چندمجهولی‌ست. نگاه تلخی به زندگی داری. تصمیم می‌گیری مدتی در آرامشِ محض ساکن شوی. دیده‌گانِ هیچ آشنایی(؟) هیچ‌بیگانه‌ای تو را نبیند. به سرت می‌زند مجدداً درس بخوانی. تحصیل در مقطع بالاتر در شهری که طهران نباشد را انتخاب می‌کنی. بعد از آخرین بار که ‌چندسال‌ پیش‌تر سال‌ها دانشجو بوده‌ای و مدّتِ‌کوتاهی با «بهنام» هم‌خانه، با وجودی‌که خاطراتِ خوشی برایت به یادگار مانده اما دیگر حال‌وحوصله‌ی بنی‌بشری نداری. بارِ نخست تا اتمام تحصیلاتت تنها زندگی کرده‌ای. اما این‌بار بدون این‌که بدانی چرا برای ادامه با «میلاد» هم‌خانه می‌شوی. شاید چون خیلی از تو جوان‌تر است. شاید چون جرقه‌های هوش از چشمان‌اش می‌جهد و جوانِ نخبه‌ای‌ست و تو از عاقبتِ جوان‌های باهوش در دوران دانشجویی مطلعی، با خودت می‌گویی:«بهتر است با من هم‌خانه باشد». میلاد می‌داند درباره‌ی چه حرف می‌زند! ولی ما که حرف نمی‌زنیم.

فقط موسیقی ست!

اما نه آنچه من می‌شناختم!

همیشه دستِ چپ‌اش را پنهان می‌کند. معمولاً باهم غذا می‌خوریم. پدیده‌هایی که غذا خطاب‌شان می‌کنیم و محبوبیت‌شان نزد ما برحسب سرعت آماده‌شدن‌شان است. به شدت احمقانه‌اند. اما پای سفره، ابتدا امواج موسیقی پخش می‌شود و ریزش نت‌های جورواجور و اکتاوها که به مانند آبشاری مابین‌مان فرو‌می‌ریزد. «راک» و مخلفاتش. آن دوره اعصاب‌ام کششِ راک ندارد. اما تلفن همراهِ میلاد همیشه پای سفره در جهان راک سیر می‌کند. فقط گوش می‌دهم تا به رفت‌و‌برگشت آکوردهای پایانی و ضربات تپ‌تپ‌‌اش برسم. میلاد طوری غذا می‌خورد طوری می‌نشیند طوری با مهارت آهنگ‌ها را عوض می‌کند که فرد مقابل چشم‌اش به دستِ چپ او نیفتد. با آن یکی دست‌اش غذا می‌خورد. من هم هیچ‌گاه از او نمی‌پرسم:«میلاد...انگشتانِ دست‌ِچپ‌ات کجاست؟» به این می‌ماند یکی از من بپرسد:«هی آقا...حافظه‌ات کو؟!...تکه‌‌تکه‌های کنده شده از روح‌ات کجاست؟!...وقتی روزانه ساعت‌ها پشت‌پنجره می‌نشینی و به کوه‌های سراسر ابری آن‌دورها چشم می‌دوزی دنبال چه می‌گردی؟» غذای‌مان که لمبانده می‌شود من پیپ می‌کشم. روی بالکن. تلفیق پیپ و سیگار همیشه ترکیب مناسبی‌ست. اصلاً خوشم نمی‌آید میلاد گیر سیگار بیفتد. بیشترین کلماتی که بین‌مان ردوبدل می‌شود در همین‌باره‌هاست. به طرز مضحکی نقش ناصح می‌گیرم. اما گاهی پرآشوب از اتاق‌اش درمی‌آید:«میشه پیپ بکشم؟» با سر اشاره می‌کنم یعنی آنجاست. برمی‌دارد و برمی‌گردد به اتاق‌اش. یک شب خیلی می‌خندیم. ساعت‌ها ریسه می‌رویم. خنده‌دارترین شب در دهه‌ی سوم زندگی‌ام. مابینِ بیست تا سی‌سالگی آن شب خنده‌دارترین شب بود. خاطرم نیست چطور شروع شد اما صحبت به انگشتانِ نداشته‌ی میلاد کشیده شد. می‌گفت:«آدامس می‌جویدم!!...یک فقره آدامس که از ابتدای صبح در دهانم اینور و آنور می‌چرخید و ترق‌توروق جویده می‌شد...چندساعت تا سالِ نو باقی نمانده بود...همان حین که آدامس می‌جویدم توی دستِ چپم...بهش که نمی‌شود گفت ترقه...یک نارنجکِ دست‌ساز به اندازه‌ی پرتقال بود...چشمانِ دخترِ زیبای همسایه از دور به من افتاد...می‌خواستم پیشش قیافه بگیرم و نارنجک را به دیوار مقابل بکوبم تا از قدرتش یک محل بِگُرخند...که ناگهان صدای برزخی در جانم پیچید، ارکانِ هست و نیستم لرزید...چندلحظه در جهان نبودم...هیچ نفهمیدم...اما فقط می‌دانستم باید آدامس بجوم...باید بجوم...و جویدم...»

می‌گفت:«یکی از همسایه‌ها مرا به حیاطِ خانه‌اش برد...هیچ‌کس نمی‌دانست چه باید بکند الا دخترِ همسایه...» می‌گفت:«همه چیز به سرعت اتفاق افتاده بود...اما من همچنان آدامس می‌جویدم...بعد دست‌ِچپ‌ام را بالا آوردم...مقابل چشمان‌ام ثابت نگه داشتم...انگشتانم نبود...ترقه با نامردی در دستم ترکیده بود...اما من فقط با تعجب به انگشتانم که حالا سرجایشان نیستند نگاه می‌کنم و همچنان معتقدم باید آدامس بجوم... و جویدم»

میلاد که به این‌جا رسید دیگر نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. آن‌چنان قهقهه می‌زدم که هرکس در جریان نبود شاید گمان می‌برد من نمی‌دانم:«زندگی فقط از تو می‌گیرد...چیزی به تو نمی‌دهد...یکبار انگشتان‌ات و یکبار تکه‌هایی از روح‌ات را می‌بلعد و بعد همه‌اش را...و تنها کاری که از دستت برمی‌آید نهایتاً تعجب است». میلاد گفت:«تمام نشده»

مابینِ قهقهه‌هام با انگشت‌ چهره‌ی مبهوت‌اش را نشانِ خودم می‌دادم و با آن یکی دست‌ام مدام روی رانِ پایم می‌کوبیدم:«بگو...ب..گ...و»

می‌گفت:« در همین هیری‌ویری که من خیره به تماشای انگشتانِ نداشته‌ام هستم و طوری که انگار قرارداد بسته‌ام تاابد مشغولِ آدامس جویدن باشم و ترق‌تروق به جویدن ادامه می‌دهم...دختر همسایه...همان که شاهد انفجارم بود پرید داخل حیاط...و هیجان‌زده گفت:«میلاد...میلاد...انگشتانت را پیدا کردم...بعد انگشتانم را کفِ آن یکی دست‌ام گذاشت....» میلاد می‌گفت:«من همیشه دلم می‌خواست با آن دختر حرف بزنم به خاطر همین خیلی مودبانه تشکر کردم بابت اینکه انگشتانم را پیدا کرده...» و بعد بهش گفتم:«آدامس می‌خوری؟..در جیب‌ام یک بسته هست بردار بخور...» دختر آدامس جویده است یا نه؟ آمبولانس رسیده یا همسایه‌ها او را به بیمارستان می‌برند؟ دقیقاً یادم نیست میلاد چطور سر از بیمارستان درمی‌آورد اما چیزی که کاملاً در ذهنم مانده این است که حتا وقتی دست‌اش را جراحی می‌کرده‌اند تا سه‌انگشت فراری‌اش را سرجایش بنشانند...او همچنان آدامس می‌جویده...آخر آن انگشتانِ پیدا شده به دردشان نخورده....همان انگشتانِ مفقود که من هیچ‌گاه از میلاد نپرسیدم چرا نیستند؟! تا خودش گفت:«آدامس می‌جویدم».

 

بعد می‌گوید:« می‌دانستی؟!»

می‌گویم:« نه...چه باید بدانم؟»

می‌گوید:« من گیتار می‌زدم»

 

می‌خندم...می‌خندم..ریسه می‌روم..روی کف اتاق غلت می‌زنم...هنوز هم وقتی به یاد قیافه‌ی لعنتیِ متعجبِ میلاد و آن آدامس نکبت‌اش می‌افتم قهقهه می‌زنم...اما نه...دروغ می‌گویم...غرورم اجازه نمی‌دهد که بگویم:«گریه می‌کنم...خیلی گریه می‌کنم...آن شب تا صبح در تنهایی‌ام؟ نه! با موسیقی گریه می‌کنم».

 

آن دوره من عاشقِ سینه‌چاک موسیقی کلاسیک‌ام. هنوز هم هستم. موزارت، باخ، هندل، شومان...شوپن...و تاابد عالیجناب بتهوون. ولی میلاد لابه‌لای موسیقی مدرن و پست‌مدرن نفس می‌کشد. اما از اطلاعات موسیقیایی‌اش حیرت می‌کنم. غیرطبیعی می‌داند. این اشراف برای جوانی به سن‌و‌سال او غیرعادی‌ست. بندهایی به من معرفی می‌کند که حتا روحم از وجودشان خبر ندارد و چهارستونِ بدنم از شنیدن‌شان می‌لرزد. می‌گویم:«چطور ممکنه میلاد؟!»

می‌گوید:« بعد از آن اتفاق دیگر از اتاق‌ام خارج نشدم...ماه‌ها روی تخت‌خوابم به مانند جنازه‌ای افتاده بودم و هیچ‌قصدی برای این‌که تاآخر عمر بلند شوم نداشتم...اما...

گفتم:« موسیقی...موسیقی!..درسته میلاد؟!...»

می‌گوید:«یک‌سال فقط روی تخت‌خوابِ اتاق‌ام زندگی می‌کردم و فقط و فقط به دنبال بندهای موسیقی و آهنگ‌هایی می‌گشتم که به دادِ حال‌و‌روزِ برزخی‌ام برسند...به همین دلیل سر از بسیاری سایت‌ها و وبلاگ‌های موسیقی جهان درمی‌آوردم و اگر موسیقی نبود خودت می‌دانی چه اتفاقی برای یک‌گیتاریست بی‌انگشت می‌افتاد درسته؟...تو می‌فهمی من چه می‌گویم!...»

در کنار گروه‌های جدید‌تر، مجدداً شاهکارهای قدیمی را مرور می‌کنیم. اما هرچه گوش‌ می‌دهم انگار بار اولی‌ست که شنیده‌ام. مثلاً قسم می‌خورم «نابخشوده»‌ی «متالیکا» را پیش‌تر‌ها حداقل هزاربار گوش داده‌ام اما انگار بار اولی‌ست که می‌شنوم. می‌شنویم. می‌جویم و هردوی‌مان خوب می‌دانیم:«موسیقی ابدیت است».

میلاد به تحصیلات‌اش ادامه می‌دهد اما من چندی بعد تصمیم دیگری می‌گیرم! همان چندسال عمری که در دانشگاه‌ها تلف کرده‌ام کافی‌ست. یک روز چمدان‌ می‌بندم. انگار توی چشمان‌اش خرده شیشه پاشیده‌اند می‌گوید:«رفتنی شدی؟! ...تو آدمه سنگدلی هستی، میتونی همه‌رو فراموش کنی...اما منو از حالت بی‌خبر نذار...»

تکه‌ی دیگری از من کنده می‌شود...

نمی‌دانم چه مدت گذشت! یک‌روز تلفن‌ِ خانه‌ را که برداشتم یکی گفت:«خیلی نامردی!» میلاد بود و فهمیدم که مدت‌هاست از حال هم بی‌خبریم و نتوانسته‌ مرا پیدا کند. یک‌بار دیگر همدیگر را ملاقات می‌کنیم. با دوست‌دخترش آمده بود. خانه‌ی من در طهران. بعدش...نه! دیگر ندیدم‌اش...آخر، سفرم ادامه داشت...

و نمی‌دانستم قرار است چه جهنمی در زندگی‌ام به پا شود و اگر می‌دانستم؟ هیچ‌ فرقی نمی‌کرد! جهنمی که لهیب‌اش را فقط حدس می‌زدم اما نه آنقدر سوزان...نه آنقدر بی‌رحم.

دوزخی که فقط یک‌نفر صادقانه در میان آتش با من ماند:«عالیجناب موسیقی!»

 

*

ناشنوا می‌شوم. مدتی پیش ناشنوا می‌شوم. گوش چپ‌ام تصمیم گرفت اعتصاب کند و به مرور گوش راست نیز به او پیوست. چندروز قبلِ این‌که از خواب بیدار بشوم و مطلقاً هیچ‌صدایی نشنوم به مطب دکتر «شاملو» رفتم. تنها پزشکِ شصت‌هفتاد‌ساله‌ی عصبی‌ای که چون همیشه تشخیصی می‌دهد که من دل‌ام می‌خواهد آن باشد، هر بلایی عارض‌ام شود سری به او می‌زنم. به دیگران هم پیشنهادش می‌دهم اما اغلب نمی‌پذیرند. پارسال نفس‌ام بالا نمی‌آمد. خس‌خسِ سینه‌ام به جارو کشیدن پاکبانان می‌مانست بر کفِ ‌آسفالتِ خیابان‌های طهران در نیمه‌شب. بعد از معاینه غضبناک گفت:«دنبال مرض می‌گردی... چیزیت نیست، ریه‌هات کاملاً سالم است...بزن به چاک». وقتی می‌گوید «بزن به چاک» یعنی بنشین یکی‌دوساعت درباره‌ی موسیقی یا سینما حرف‌ بزنیم. من هم می‌نشینم. گفتم:«سیگار می‌کشم می‌دانی که...» یک نخ از قوطیِ خودش گیراند و داد دست‌ام:«بزن به چاک» این‌بار گفتم:«دکترجان کر شده‌ام» بعد زدم زیرِخنده!«روبه اضمحلال‌ام» قهقهقهقه...ماسماسک‌اش را برداشت و نگاهی به داخلِ گوش‌ام انداخت؛ منتظر بودم بگوید:«آهان...یک دستگاه موتور سیکلت اینجاست» آخر قبل از کرشدن توی سرم صدای موتور می‌آمد...قاام‌قااام‌قاااااااااا.گفت:«دنبال مرض می‌گردی هااا...چیزیت نیست، گوش‌هات کاملاً سالم است...بزن به چاک» با نیشِ‌باز یک نخ سیگار گیراندم و به دست‌اش دادم:«دکترجان چه خبر؟!...».

هر کلکی زدم نشد دیگران پی نبرند که شنوایی‌ام از گوش بشده است، نشد که نشد. هر چه به لب‌های‌شان حین صحبت زل می‌زدم یا به رفتار بدن‌شان توجه می‌کردم اما در آخر چندکلمه را از دست می‌دادم و پاسخ‌هایم احتمالاً دقیق نبوده. با اینکه در زبان اشاره و لب‌خوانی به سرعت پیشرفت می‌کردم اما چندبار که به‌طور غریزی گوش‌ام را نزدیک‌شان بردم عاقبت مرا لو داد و  آنقدر با من کلنجار رفتند تا سر از مطب یک جراح متخصص گوش و حلق و بینی و فلان و بیسار درآوردم. وقتی در مطبِ جراح نشسته بودم احساس می‌کردم در حال خیانت به دکتر شاملو هستم.

 

گفتم:« کر شده‌ام»

جراح درآمد که:«چند وقت است؟»

گفتم:« دو الی سه‌ماه...اما الان یک‌ماهی‌ست مطلقاً نمی‌شنوم»

طوری سگرمه‌هایش در هم رفت انگار من مسئول حمله‌ی اتمی به ژاپن بوده‌ام و او در حال معاینه‌ی یک جنایتکارِ جنگی‌ست. با تکان دادن دستان‌اش حالیم کرد:« پس چرا حالا می‌آی؟!»

گفتم:«برایم مهم نبود....دیگر نیازی به شنیدن ندارم...»

گفت:« پس چرا اصلا آمدی؟!»

گفتم:«موسیقی...»

ناشنوا می‌شوم. سه‌چهارماه هیچ ارتعاشی را نمی‌شنوم. روزهای نخست کمی عجیب است. اما به مرور عادت می‌کنم. آدمی به همه‌چیز عادت می‌کند. اما تهِ دل‌ام...تمنای شنیدنِ صدای چندنفر ‌می‌ماند. با خودم کنار می‌آیم:« تو با دیدن هم می‌توانی بشنوی پس اشکال ندارد...» اما موسیقی...موسیقی...


تکلیف موسیقی چه می‌شود؟


نیمه‌شب است! می‌خواهم چای دم کنم. کتری را زیرِ شیر‌آبِ سینک‌ظرفشویی می‌گیرم. شیر آب که باز می‌شود یکباره امواجی باشدت زیاد در سرم طنین می‌اندازد:«دادادامممم...دادادامممم...» یک‌لحظه تمامیِ اندامم منجمد می‌شود. شیر را می‌بندم و به اطرافم نگاهی می‌اندازم و بعد دوباره بازش می‌کنم:«دادادامممم...دادامممم...» برجا می‌خشکم. نه. اشتباه نمی‌کنم. آنچه می‌شنوم نت‌های آغازینِ سمفونی شماره‌ی 5 بتهوون است. درست مثل میلاد اما نگاهِ من به سقف آشپزخانه می‌دوزد. آدامس هم ندارم. به سراغ دستگاه پخش می‌روم. روشن‌اش می‌کنم تا جایی که جا دارد صدایش را زیاد می‌کنم. چیزی نمی‌شنوم. مطلقاً هیچی. به آشپزخانه نگاهی می‌اندازم اما داخلِ حمام می‌شوم. شیر دوش را باز می‌کنم...«سونات مهتاب»...ملودی‌های «سونات مهتابِ» بتهوون در سرم طنین‌انداز می‌گردد...

 

می‌گویند: بتهوونِ مغرور سوناتِ مهتاب‌اش را در فراق عشقِ یک کنتس «جولیتا» نوشت! می‌گویند: احساسِ حضور در قبرستان به شنونده دست می‌دهد. به این می‌ماند در گور دراز کشیده باشی و به آسمانِ شب، به رویاهای از هم گسیخته، به عشق‌های از دست رفته، به ستاره‌ها، به ستاره‌ها‌ی دنباله‌دار  چشم بدوزی... به این می‌ماند که...

 


یک نخ سیگار می‌گیرانم و زیر دوش می‌ایستم؛ سیگار خیس می‌شود و بعد  می‌خمد و می‌شکند و جز فیلترش چیزی مابینِ لبانم نمی‌ماند و توتون‌هایش بهمراهیِ قطرات سوناتِ مهتاب روی تن‌ام نم‌نمک راه می‌رود...تو گویی دیری‌ست آنورتر از طهران، مابینِ نگاهِ دو‌کوه، در اعماقِ ‌آب‌های سردِ سد خفته‌ام و به آسمانِ شب چشم دوخته‌ام...

 

 

  

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


پی‌نوشت در ادامه مطلب:


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد تارهای جادویی فرانکی پرستو ، بررسی رمان تارهای جادویی فرانکی پرستو ، تارهای جادویی فرانکی البوم میچ البوم ، درباره تارهای جادویی فرانکی پرستو ، به بهانه رمان تارهای فرانکی پرستو پیام رنجبران ، نقد و معرفی رمان وبلاک سیناپس ، شبنوشت پیام رنجبران ،


روبر مِرل



رمان

مرگ کسب‌وکارِ من است

نویسنده: روبر مِرل

ترجمه: احمد شاملو

انتشارات: نگاه

*

 


چگونه «رودلف هوس» نسازیم؟!

 

 

پیام رنجبران


پس از مد‌ت‌ها که شاید دامنه‌اش به کودکی‌ام نیز می‌رسد و رمانِ «مرگ کسب‌و‌کارِ من است» در قفسه‌ی کتاب‌خانه‌‌مان وجود داشت- و بعد‌ها از سرنوشت‌اش بی‌خبر ماندم- و به خصوص آن قطره‌ی سرخِ روی عکسِ‌جلدش توجه‌ام را جلب می‌کرد و با خیره ماندن به آن حسّ غریبی را می‌آزمودم تا همین اواخر که هنوز مطالعه‌اش را به تعویق می‌انداختم، عاقبت خوش‌بختانه این کتاب را خواندم. رمانی به ترجمه‌ی عالیجناب «احمد شاملو» و نوشته‌ی «روبر مِرل» نویسنده‌ی فرانسوی.

«مرگ کسب‌و‌کارِ من است» که در واقع زند‌ه‌‌گی‌نامه‌ی «رودلف فرانتس هوس» فرمانده‌ی اردوگاهِ «آشویتس»‌ است، چه از لحاظ نحوه‌ی پرداختِ روایت، گیرایی و جذابیت قصه‌اش و چه از لحاظ مضمون و چه از لحاظ دقت، ریشه‌یابی، شیوه‌ی بیان و توجه‌ای که به وقایعِ دهشتناکِ اردوگاه‌های کارِ برپا شده به دستِ دارودسته‌ی «هیتلر» و علی‌الخصوص اردوگاه «آشویتس» و آن افتضاحِ ننگین به بار آمده‌ و کشتار میلیون‌ها انسانِ بی‌گناه که کراهت‌اش چونان لکه‌‌ای پاک‌ناشدنی در تاریخ بشریت مانده فوق‌العاده عمل می‌کند و در نوع خودش بی‌نظیر و ماندگار. برای این‌که روایت صرفاً شرح‌حال «رودلف هوس» نباشد نویسنده نام‌ این جنایتکارِ جنگ را در کتاب به «رودلف لانگ» تغییر داده؛ اما لازم به ذکر است به غیر از تغییرات ناچیزی در جزییاتِ وقایعی که در کودکی یا زنده‌گی خصوصی‌ »رودلف هوس» رخ داده و بسیار اندک است، طوری که همان‌ها نیز به نوعی برگرفته از زنده‌گی او‌ست ما وجه تمایزِ عمده‌ای نمی‌یابیم. شاید علاوه بر نظرِ نویسنده مبنی بر این‌که اثر صرفاً شرح‌حال‌نامه نباشد برخی ملاحظاتِ کلیسایی در این تغییرات موثر بوده؛ چرا که نقطه‌ی برجسته و درخشان کارِ «روبر مرل» برای جست‌و‌جوی سبب و ریشه‌یابی عللی که نهایتاً منجر به این می‌شود انسانی به درجه‌ای از شرروزی برسد که قادر است مثل آب‌خوردن در یک‌شبانه‌روز بیش‌ از دوهزار انسان را روانه‌ی اتاق‌های گاز و سپس کوره‌های جسد‌سوزی نماید و توالیِ این عملیات را چندین سال بی‌وقفه ادامه ‌دهد تا جایی که به قتل‌عام میلیون‌ها انسان ختم بشود، رجوع به کودکی‌ِ «رودلف هوس» و نحوه‌ی پرورش، آموزش و تربیت اوست. او می‌خواهد بجوید چگونه «رودلف هوس» نسازیم؟ و بدین‌سان دقیقاً به هدف زده است! واکاوی و مداقه‌ی شیوه‌ی تربیت و آموزش آدم‌ها در کودکی‌شان  و آنچه از سر گذرانیده‌اند همیشه ما را به نتایجِ قابل تأملی برای توضیح اعمال و رفتارِ امروزشان می‌رساند و می‌تواند برای جلوگیری از پیش‌آمدن چنین فجایعی در مقیاس‌های بزرگ و کوچک بسیار کارآمد باشد. حوادث، رویدادها و اتفاقاتی که در کودکی‌شان رخ داده و شاید در ساده‌نگری آنقدر‌ها عجیب و غریب نیست و به چشم نمی‌آید، اما تأثیرات مخرب‌‌ و جراحاتش در ناخودآگاه بچه باقی می‌ماند و آنگاه در بحران‌ها و یا برخی موقعیت‌هایی که ممکن است در سنین بزرگ‌سالی خواه‌ناخواه قرار بگیرند نمودش از شکل بالقوه‌ خارج گشته و بالفعل به جنایت یا انواع و اقسام روان‌نژندی‌ها مبدل می‌شود. یکی در موقعیت «رودلف هوس» و در جایگاهِ فرمانده‌ی اردوگاه قرار می‌گیرد و به‌سادگی، در مقیاسی حیرت‌آور و گسترده حتا بدون این‌که حسّ خاصی به او دست بدهد قادر به نسل‌کشی می‌شود، و در سویه‌ی دیگر عوارضی که در زنده‌گیِ آدم‌هایی که همین امروز در موقعیت‌های معمولِ اجتماعی و در جایگاه‌های کوچک‌تر اعم از مناصب شغلی‌ یا خانواده‌شان به اَشکال و شیوه‌های متفاوت، از جمله خودویرانگری- و به شدت تأکید می‌ورزم بر واژه‌ی خودویرانگری- و همچنین دیگر‌ویرانی و آسیب‌زدن به این و آن بروز می‌کند؛ به عبارتی، آدم‌های زیادی وجود دارند که درست همانند «رودلف هوس» هستند، و اگر گندش به آن میزان بالا نمی‌آید فقط به خاطر آن است که در موقعیت‌اش قرار ندارند! و اگر پایش بیفتد امثال «رودلف هوس» و سران حزب ناسیونالیست آلمانِ نازی را در جیب‌شان خواهند گذاشت. نمونه‌های اینچنینی در همین اخباری که مثلاً در قسمت حوادث می‌خوانیم قابل رویت‌اند! گرفتنِ یک جانِ انسانی، تفاوتی با میلیون‌ها ندارد، ذاتِ آسیب زدن به یک جانِ انسانی به هرشکلی اعم از روانی، روحی یا فیزیکی فرق چندانی با آسیب زدن به میلیون‌ها انسان ندارد(خداوند عاقبت همه‌ی ما را به خیر کند). «مرگ کسب‌و‌کارِ من است» می‌تواند مورد خوانش‌های روانکاوانه‌ی عمیقی قرار بگیرد. از شیوه‌ی مستبدانه‌ی تعلیم و ترتیب «رودلف هوس» توسط پدری که به شدت تحت‌تاثیر آموزه‌های مسیحی‌ست که البته اشاره‌ی دقیق‌اش می‌شود تحت‌تاثیر توهمات مذهبی‌ست و دریافت‌های خودش از دین یا مذهب را به سرفرزندان درمی‌آورد تا کشیشی که مفاد اعترافِ «رودلف هوس» را در کودکی‌‌ی او به پدرش لو داده و باعث تنبیه‌اش می‌گردد (که در رمان بدین شکل روایت نمی‌گردد و کشیش خائن نمایانده نمی‌شود) و دقیقاً از همین‌جا، به زعم من در اوان کودکی، «رودلف هوس» با مفهوم و شمایلی جهانی آن‌چنان هولناک و زشت مواجه می‌گردد و سپس خودش درآینده و در آن ابعاد و مقیاس به نمایش گذاشته، و هیچ حسی در او برانگیخته نمی‌شود. به کتاب و صحنه‌ی دادگاه که بر اساس مستنداتِ واقعی‌ست رجوع کنیم:

 

«یک‌بار، در فرصتی که پیش آمد، دادستان فریاد زد:

- شما سه و نیم میلیون انسان را کشته‌اید!

من اجازه‌ی صحبت گرفتم و گفتم:

-معذرت می‌خواهم، دو و نیم‌میلیون بیشتر نبوده...» (صفحه‌ی 459)

.

.

.

- خُب، پس برای ما بگویید ببینیم درباره‌ی آن چه فکر می‌کردید. به این‌جور وظایف چه جور نگاه می‌کردید؟

سکوت سنگینی برقرار شد. تمام چشم‌ها دوخته شده بود به روی من.

لحظه‌یی فکر کردم و بالاخره گفتم: کارِ کسل‌کننده‌یی بود. (صفحه‌ی 461)

 

 

 

پی‌نگار:

تاریخ‌نگار آلمانی و فیلسوفِ عالِم بانو «هانا آرنت» به این سنخ بی‌حسی نسبت به ارتکاب جرایمی غیرقابل‌تصور «ابتذال شر» می‌گویند. ایشان که خود در محاکمه‌ی «آدولف آیشمان» یکی دیگر از روسای حزب نازی و جنایت‌کاران جنگی در سالِ 1962 حضور داشته‌اند در کتاب «آیشمان در اورشلیم» به این موضوع پرداخته‌اند و همچنین واکاوی‌یِ چنین حسی در انسان را  دست‌مایه‌ی شاهکاری بی‌نظیر قرار داده‌اند با عنوان «حیات ذهن» که به ترجمه‌ی عالیِ آقای «مسعود علیا» در اختیار خواننده‌گان علاقمند قرار دارد.

 

 

 

درباره‌ی «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» نوشته‌ی «آنتونی دوئر» (اینجا)


نقد سه‌گانه‌ی (مالوی، مالون می‌میرد، نام‌ناپذیر) نوشته‌ی «ساموئل بکت» (اینجا)


یادداشت «صید قزل‌آلا در آمریکا» نوشته‌ی«ریچارد براتیگان» (اینجا)

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد رمان مرگ کسب‌وکارِ من است ، نقد رمان مرگ کسب و کار من است ، نقد روبر مرل احمد شاملو ، آشویتس رودلف فرانتس هوس ، اسناد اردوگاه آشویتس ، نقد معرفی رمان مرگ کسب‌وکارِ من است ، نقد Death Is My Trade ،

جمعه 28 مهر 1396

رمان: سوی دیگری (آلفرد کوبین)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،




تصویرگر و نویسنده: آلفرد کوبین (1877-1959)

رمان

سوی دیگری

ترجمه‌: علی اصغر حداد

نشر: ماهی

 

...در سرزمین رویا همه‌چیز متناسب با یک زندگی سرشار از فعالیت دماغی سامان داده شده است. انسان سرزمین رویا با خوشی و ناخوشی همعصران خود بیگانه است. معیار سنجش کاملاً متفاوتِ انسان سرزمین رویایی، او را به طور طبیعی با این خوشی و ناخوشی بیگانه می‌کند. مردم ما فقط با «حال‌و‌هوای درونی» سروکار دارند، به عبارت دقیق‌تر، فقط در حال‌و‌هوای درونی به سر می‌برند. واقعیت بیرونی که رویایی‌ها آن‌را حتی‌المقدور در یک همکاری زنجیره‌وار به دلخواه خود شکل می‌دهند، عملاً فقط نقش ماده‌ی خام را بازی می‌کند. مسلماً ترتیبی داده شده است که این ماده‌ی خام هرگز تمامی نداشته باشد. با این‌همه، انسان سرزمین رویا جز رویا، رویای خود، به چیزی باور ندارد.

 

 

صفحه‌ی 12

*

 

در سرزمین رویا، توهم عین واقعیت بود. فقط از این تعجب می‌کردی که چگونه چنین تصوراتی می‌توانست همزمان در بسیاری مغزها برای خود جا باز کند. مردم به تلقینات خود به شدت پر و بال می‌دادند.

 


صفحه‌ی 65

 

 

پی‌نگار:

رمانِ «سوی دیگری» سرگذشت یک طراح است که به سرزمین رویا دعوت می‌شود! فضا و قصه‌ی رمان به واقع یک تابلوی نقاشی اکسپرسیونیسمی است! به شدت اکسپرسیونیسمِ نابِ ادبی! به گمان‌ام نمونه‌ی مشابه‌ای در حوزه‌ی رمان‌ها در این مکتب با چنین دقت و پرداختن به تمامیِ جزییات و ابعادش نداشته باشد.

ترجمه‌ی جنابِ «حداد» عالی‌ست!


 *

نگاهی به مکتب اکسپرسیونیسم (اینجاست)


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)



برچسب ها: نقد و معرفی رمان سوی دیگری ، آلفرد کوبین رمان سوی دیگری ، نقد سوی دیگری آلفرد کوبین ، رمان اکسپرسیونیسمی سوی دیگری ، اکسپرسیونیسم سوی دیگری آلفرد کوبین ، رمان سوی دیگری علی اصغر حداد ، رمان اکسپرسیونیسم سوی دیگری ،

جمعه 28 مهر 1396

داستان‌های ناتمام (بیژن نجدی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،








پدر گفت که نعش ملیحه را زیر پای درخت بگذارند و با سر به بگم اشاره کرد که شروع کند. بگم بسمه‌اله گفت و خطبه عقد را با صدای بلند خواند.

همه به جنازه نگاه کردیم. بگم یک بار دیگر هم خطبه را خواند.

صورت ملیحه زیر کتان بود. بگم خطبه‌اش را برای دومین بار خواند.

پدر گریه‌اش را قورت داد و روی زمین نشست، کف دستش را روی کتان جایی که پیشانی ملیحه پنهان شده بود گذاشت.

حالا ملیحه برای درخت گز عقد شده بود.


 

*

برچیده از مجموعه‌ی «داستان‌های ناتمام» نوشته‌ی «بیژن نجدی». مجموعه آثاری که مرگ به او فرصت اتمام‌شان را نداد، و ادبیاتِ پیشروی ایران بیش از پیش یتیم شد...


 من لابه‌لای کلماتِ این کتاب

داستانِ (A+B)

نفس کشیدم

بودم

مُردم

و هربار

زنده شدم...


 *

درباره‌ی مجموعه داستان «دوباره از همان خیابان‌ها» نوشته‌ی «بیژن نجدی»( اینجا)


نقد رمان «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» نوشته‌ی «آنتونی دوئر» (اینجاست)


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد مجموعه داستانهای ناتمام ، داستانهای ناتمام بیژن نجدی ، داستان از مجموعه داستانهای ناتمام نجدی ، یک داستان کوتاه بیژن نجدی ، داستانی از داستانهای ناتمام بیژن نجدی ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، ادبیات پیشرو بیژن نجدی ،

پنجشنبه 27 مهر 1396

رمان: به امید دیدار در آن دنیا (پی‌یر لومتر)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب : معرفی کتاب(نقد) ،



نویسنده: پی‌یر لومتر

برنده‌ی جایزه‌ی گنکور 2013

رمان

به امید دیدار در آن دنیا

چاپ اول: بهار 96- نشرماهی



«یادداشت کوتاه»

 

شگفت‌انگیز، سهمگین وکوبنده است! «به امید دیدار در آن دنیا» رمانی که نویسنده‌اش «پی‌یر لومتر» 46 سال مطالعه‌ی مستمر، 16 سال آموزش ادبیات و نگارش شش رمان جنایی و یک سه‌گانه را در سابقه‌ی کاریش دارد و سپس این رمانِ پانصد‌صفحه‌ای بعد از بیست‌و‌دو‌بار بازنویسی! تأکید می‌کنم، پس از بیست‌ودوبار بازنویسی به آن نسخه‌ای مبدل می‌گردد که خالق‌اش مد نظر دارد، یعنی داستانی که همه چیز در آن وجود دارد، و انصافاً حق با اوست. گیرایی، تنش و جذابیتِ «به امید دیدار در آن دنیا» برنده‌ی جایزه‌ی گنکور 2013 چیزی‌ همتای رمان «جز از کل» است، تقریباً همه‌ی صفحات‌اش آدمی را درگیر می‌کند و به حیرت وامی‌دارد اما با یک تفاوت عمده و آن روندِ تعلیقِ به شدّت صعودی‌اش است، رمانی پانصدصفحه‌ای که هر چه به انتهای آن نزدیک می‌شویم نفس را در سینه‌ی خواننده حبس می‌کند! پنجاه صفحه‌ی آخرش را دوبار خواندم، چون نخستین بار، چشمانم فقط تنداتند روی کلمات می‌دوید و از روی جملات می‌پرید و جا می‌انداخت تا هر چه سریعتر دریابم فرجامِ ماجرا به کجا ختم خواهد شد؟! اگر فیلم بود احتمالاً طاقت نمی‌آوردم و فصل‌های آخرش را یک‌بار روی دور تند نگاه می‌کردم که هر چه سریعتر خیال‌ام از بابت سرنوشت‌ شخصیت‌ها راحت شود! کمتر چنین بلایی سرم می‌آید. 

رمان درباره‌ی «جنگ» است اما «کاسبان جنگ». آن‌هایی که از قضایای جنگ سود می‌برند، چه از مرده و چه از زنده‌گانش...

باید یک مدت بگذارم قصه با من بماند، هیجان‌اش مرتفع شود تا مجدداً بتوانم فکر کنم که اساساً این چه بود من خواندم!  

یکی از ماندگارترین دست‌آوردها و فرآورده‌های ذهن بشری‌ست.

دست‌مریزاد به بانو «مهستی بحرینی» مترجم زبانِ فرانسه‌مان.

 

 

 

*


...نه چیزی کاملاً واقعیت دارد و نه چیزی قطعیت. آنچه می‌بینید دقیقاً خود واقعیت نیست. اندیشه‌هایتان فرّار است، برنامه‌هایتان به سراب می‌ماند، در رویا زندگی می‌کنید و در داستانی که یکسره داستان شما نیست.

و فردایی وجود ندارد.

 


برچیده از رمان. صفحه 460

 *

 

 نقد و معرفی چهارده‌ عنوان کتاب ( اینجاست)

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)




برچسب ها: نقد رمان به امید دیدار در آن دنیا ، معرفی رمان به امید دیدار در آن دنیا ، نقد رمان دیدار به قیامت ، تحلیل به امید دیدار در آن دنیا ، نقد رمان پی‌یر لومتر ، برنده جایزه گنکور 2013 پی‌یر لومتر ، نقد معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،


سلست ان جی



رمان: تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم

نویسنده: سلست ان جی

مترجم: مرضیه خسروی

انتشارات: کوله‌پشتی

*

آنچه ای کاش بشنویم!

 

پیام رنجبران

 

«لیدیا مرده؛ اما هنوز کسی نمی‌داند» رمانِ «تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم» نوشته‌ی بانو «سلست ان جی» با چنین قلابی آغاز می‌شود! روایت درباره‌ی دختر شانزده‌ساله‌ای ا‌ست به نام «لیدیا» که نیمه‌شبی از منزل خارج شده و چندروز بعد جسدش در دریاچه‌ی مقابل خانه‌شان پیدا می‌شود! همان‌طور که از نخستین سطر رمان پیداست ما قرار است با ماجرای «لیدیا» مواجه شویم یا به عبارت دیگر نحوه‌ی قربانی‌شدن‌اش حال به هر شیوه‌ای- اما نکته‌ی جالب توجه اینجاست، نویسنده طبقِ روال مرسوم، برای نشان‌دادن دلایلی که در نهایت منجر به مرگ «لیدیا» شده صرفاً به بحران‌های زندگی او بسنده نمی‌نماید و به زندگی پدر و مادرش، گذشته‌شان، و نحوه‌ی بزرگ‌شدن و تربیت آنان نیز نقب زده و آن‌را موشکافانه مورد واکاوی و بررسی قرار می‌دهد. مسیرِ قربانی‌‌گرفتن همانند چرخه‌ای اغلب از نقطه‌ی قربانی‌شدن مسبب‌اش آغاز می‌شود. اکثریتِ افرادی که جزوی از چرخه‌ی قربانی‌گرفتن و آسیب‌رساندن به دیگران هستند اغلب خودشان قربانی بوده‌اند، و تا زمانی که یک نفر در این مابین دچار خودآگاهی نشود و همت نگمارد و مسیرِ نابودی را نبندد همچنان چرخه‌ی معیوب ادامه می‌یابد.

یکی از تم‌های اصلیِ رمان، پرداختن به مسائل تبعیضِ نژادی‌ست. «لیدیا» دختری‌ست که در خانواده‌ای دورگه در سال 1977 زندگی می‌نماید؛ پدری فرزندِ خانواده‌ای از مهاجرانِ چینی و مادری آمریکایی که به خاطر همین تفاوت‌شان با سایر خانواده‌ها به خصوص در دهه‌های شصت و هفتاد میلادی- که ازدواجِ زوج‌ها از نژادهای مختلف در بعضی ایالت‌های آمریکا حتا به بازداشت‌شان ختم می‌شده- و همچنین بازخورد آزاردهنده‌‌ای که در شکل‌های متفاوت از سوی جامعه‌ی پیرامون‌شان دریافت می‌داشته‌اند آسیب‌هایی به آن‌ها وارد کرده، طوری که زندگی‌ شخصی‌شان را نیز تحت شعاع خود قرار داده! اما پای مسائل دیگری نیز در میان است. «سلست ان جی» با محوریتِ پرداختن به ماجرای مرگِ «لیدیا» به گذشته‌ها و ریشه‌های خانواده‌‌‌‌ی او نقب می‌زند. ماجرای «لیدیا» در مرکز دایر‌ه‌هایی قرار می‌گیرد! و نویسنده دایره‌های حول‌ این مرکز را همچون لایه‌هایی یکی‌یکی می‌کاود و برمی‌دارد و سپس توسطِ روایت‌اش واکاوی می‌نماید. او می‌خواهد با چنین ترفندی علت‌‌ها را بجوید یا به تعبیری دیگر با قصه‌‌‌اش به خواننده نشان دهد. عواملی که در نهایت منجر به «مرگ» لیدیا شده. به زعم من، «سلست ان جی» در این مهم موفق بوده است. شاید ساختمانِ روایت‌اش اندکی متعادل و بالانس نباشد به خصوص در پرداختن به مسائل تبعیض نژادی زیادی یک‌سویه و افراطی شده باشد، تا حدی که اگر بگویم ذره‌ای درک یا عطوفت از سوی مردم جامعه در رمان نمی‌بینیم بیراه نگفته‌ام و این مطلق‌گرایی برای اثری که در بستر «رئال» شکل می‌گیرد کمی دور از منطقِ واقع‌گرایی‌ست، که به گمانِ من، انگار «تمام آنچه که هرگز به تو نگفته‌ام» انتقامِ نویسنده‌ی رمان از جامعه‌ی آمریکاست چرا که خودش فرزند خانوده‌ای شرقی و مهاجر در سال 1960 است و شاید بازخوردِ فضایی بوده که خود به چشم دیده است؛ و از زاویه‌ی دیگر، شاید برای این‌که تاثیر ماجرا و شخصیت «جک» به عنوان فردی از همان جامعه در پایان داستان، به بیشترین حدّ ممکن برسد نویسنده دست به غلو و افراط زده است، که شاید می‌توانست تدبیر دیگری بیندیشد. اما در نهایت امر، داستان با کیفیت بالایی درآمده و قصه‌ی گیرا، مرغوب و به شدت آموزاننده‌ای دارد. شخصیت «هانا» کوچولو که با چشمان و گوش‌های کودکانه اما جست‌و‌جوگرش چیزهایی درمی‌یافت که اغلب پدر و مادرها خیال می‌کنند بچه‌ها متوجه‌اش نیستند را بسیار دوست می‌داشتم. مطالعه‌‌ی رمان برای پدر و مادرانِ جوان می‌تواند بسیار مفید به فایده واقع شود. چرا که به خوبی تاثیر رفتارهایی که شاید خودشان از عوارض‌اش آگاه نباشند را بر فرزندان و به خصوص دختران‌شان به تصویر می‌کشاند. همچنین اضافه می‌کنم، در دوسال گذشته دو رمان خیلی خوب در چنین مضامینی خوانده‌ام که به زعم من، علاوه بر پدر و مادرها، مطالعه‌اش برای دخترانِ جوانی که در ابتدای مسیرِ گام‌نهادن به جهانِ واقعی زندگی و جامعه هستند، از لحاظ فراگیریِ شیوه‌ی مواجه‌شان، و آشنایی با این دنیای عجیب و غریب می‌تواند بسیار مفید و کارآمد باشد، یکی همین رمان  «تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم» و دیگری رمان «مثل هیچ‌کس» نوشته‌ی «دلفین دوویگان» است.

 

 

«کدام مادر است که دوست نداشته باشد همراه دختر کوچکش آشپزی کند؟

و زیر آن:

و کدام دخترکوچولوست که دوست نداشته باشد همراه مادرش آشپزی کند؟

سرتاسر صفحه پر بود از تپه‌های کوچک متورم، انگار کتاب زیرباران بوده باشد و لیدیا مثل اینکه بخواهد خط بریل بخواند با نوک انگشتانش آن‌ها را لمس کرد. لیدیا نمی‌دانست آن‌ها چی هستند تا اینکه قطره اشکی روی کاغذ افتاد. وقتی آن‌را پاک کرد، جایش را تپه کوچکی گرفت.

بعد یک تپه‌ی دیگر، بعد یکی دیگر. حتماً مادرش هم روی این صفحه گریه کرده است.»

 


برچیده از رمان. صفحه‌ی 139


*

 

درباره‌ی رمان «مثل هیچ‌کس» نوشته‌ی «دلفین دوویگان» (اینجاست)


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 


برچسب ها: نقد رمان تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم ، سلست ان جی ترجمه مرضیه خسروی ، بررسی رمان تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم ، رمان تمام آنچه هرگز به تو نگفتم سلست ان جی ، نقد رمان Everything I Never Told You ، نقد رمان مثل هیچ‌کس دلفین دوویگان ، نقد رمان وبلاگ سیناپس ،

تعداد کل صفحات: 11 1 2 3 4 5 6 7 ...