«ردپای ناگاه»

ضربان



شاید تردیدم به این خاطر بود، تحمل حضور هیچ موجود زنده‌ای در خانه برایم ممکن نبود؛ نه این‌که علاقه‌ای به وجود موجودات مرده‌ داشته باشم، نه! اما وقتی یکی جز خودم در خانه بود نمی‌توانستم کتابی ویراست کنم یا وقتِ خواب بابت اینکه دیگر نمی‌توانستم نقاشی بکشم در عوالم رویا «آه» بکشم؛ اگر یک نفر در آن یکی اتاق هم می‌بود حواسم به‌جای این امور بر نحوه‌ی تنفس، جُنبیدن، یا حتی صدای ضربان قلبش که به طرز چندش‌آوری با وضوح بالا می‌شنیدم متمرکز می‌شد؛ سپس چیزی در من می‌غلید که از بس نمی‌توانم بگویم چیست بیزاری می‌خوانمش. گرچه هیچ‌گاه برایم پیش نیامده بود که فرد دیگری جز خودم در خانه باشد و این‌ها فقط حدس‌هایی بود که می‌زدم. چه دارم می‌گویم؟ وقتی از اتوبوس خط واحد در ایستگاه پیاده شدم ابتدای زمستان بود، باران هم طوری می‌بارید که آن را شلاقی توصیف می‌کنند، دانه‌های درشتش انگار قبیله‌ای بابت مساله‌ای دلخور باشند شرنگ‌شرنگ خودشان را بر کف خیابان و سر و صورتم می‌کوبیدند؛ نیمه‌شب بود که هیچ‌کس در خیابان و پیاده‌روها جز من خیس نمی‌شد. برای رسیدن به خانه گام‌هایم را تنداتند و بلند و بلندتر برمی‌داشتم که درست وقتی آخرین پیچ را پیچیدم، جلوی در ورودی‌ ساختمان چشمم به گربه‌ی سرمازده‌ی در خود مچاله‌ای افتاد که ابتدا پنداشتم چون تمام جانش خیس است به شدت می‌لرزد، ولی زیر یکی از چشم‌هایش آنقدر ورم داشت که بهم آمده بود، یک‌جور کبودی که می‌توانست جای یک مشت باشد تا وقتی لنگ‌لنگان شروع به لنگیدن کرد آن لهیدگی خبر می‌داد که شاید ضارب با کیسه مشت اشتباه گرفته‌اش اما با لگد ‌خرد و خمیرش کرده. آن تردیدم در این لحظه رخ داد چون واقعاً نمی‌دانستم چه کنم؛ گربه همان‌طور که می‌لرزید و می‌لرزید با آن یکی چشمِ نیمه‌بازش جوری به من نگاه می‌کرد انگار نگاهش از من می‌گذشت و می‌گذشت و در عمقِ تاریکیِ سیاه‌چاله‌ای به فاصله‌ی هزار سال نوری پشت‌سرم قندیل می‌بست. احتمالاً چهره‌ام طوری تغییر حالت داد که وقتی درِ ساختمان را باز کردم، گربه هم دنبالم لنگید و باز هم لنگید و من جلوتر پله‌ها را یکی‌یکی بالا ‌رفتم تا او هم پی‌ام خودش را کشان‌کشان بالا ‌‌کشید؛‌ همان حین به این فکر می‌کردم که دیدن وضعیت خانه‌‌ام شاید بیشتر بترساندش؛ هیروشیما بعد از حمله‌ی اتمی؛ لباس‌های چرکی که در اقصا نقاطش منفجر شده‌اند. بوی کپک‌زده‌ی کتاب‌ها. ظرف‌هایی که محتویات ته‌مانده‌‌شان آنقدر نشسته مانده که در حال مبدل شدن به عنصری جدید در جدول مندلیف‌اند. ته سیگارها در لیوان‌های نیم‌خورده‌ی چای به جنازه‌های باد کرده‌ی توی مرداب که حالا وا رفته‌اند می‌مانستند. گاهی که می‌خواستم در این محشر گمشده‌ای را پیدا کنم، به جایش خودم گم می‌شدم. اما وقتی کلیدِ واحد را در قفل چرخاندم گربه بدون رد و بدل شدن کلامی، انگار بر حسب یک آگاهی درونی داخل شد، بعد لنگید سمت شوفاژ و طوری بی‌حرکت همانجا ولو شد که چنانچه هر چند دقیقه یکبار شاید به خاطر درد، مثل آن‌هایی که زیر شوک الکتریکی‌اند ناگهان در جایش نمی‌پرید گمان می‌بردم یک نفر جلوی شوفاژِ خانه هم‌اکنون مُرد. شاید هم پیش‌تر تصاویری دیده بود که نباید می‌دید و اینک داشت توی ذهنش مرور می‌شد. روی کاناپایه‌ای نشستم و همان‌طور که به تیک‌هایش چشم دوخته بودم با خود گفتم حالا چه بایدم کرد؟

 


*


«بابا مامان‌ها»


ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه ردپای ناگاه ، داستان کوتاه تربیت کودکان ، آسیب های اجتماعی کودکان ، داستان آسیب های اجتماعی نوجوانان ، داستان سفر در زمان ، داستان خشونت پدر و مادر آسیب کودکان ، داستان فانتزی ردپای ناگاه ،

چهارشنبه 4 مهر 1397

داستان: حالِ ما خوب است (8)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،




حال ما خوب است (8)

رفقا

 

 

روی هم رفته اتاق ویزیتش فضای جالبی داشت، رنگ‌ غالب محیطش با لباس‌هایش «ست» شده و فصل مشترک‌شان سپید بود، امواج موسیقی لایت به نرمی روی انوار ملایمی می‌لغزید که از پنجره‌های کنارمان به آهستگی توی اتاق می‌ریخت؛ اگر حین صحبت به‌جای ور رفتن مداوم با گره کرواتش «کیمونو» پوشیده بود و جای این مبلمان روی تشکچه نشسته بودیم و آن تابلوی «جیغ» ادوارد مونش پشت سرش به آن شدت جیغ نمی‌کشید، گمان می‌بردی اینجا محل ملاقات با یکی از اساتید فن «ذن» است تا مطب روانپزشک و ما در آستانه‌ی وصال به نیروانا! گره کرواتش را شل و سفت کرد و سپس صفحه‌ کاغذی که انگار یکی حواسش نبوده روی آن جوهر ریخته بعد برای پوشاندن کثیف‌کاریش درست از وسط تاش کرده و زیر فرش گذاشته جلوی من باز کرد؛ حالا جوان‌تر به نظر می‌رسید و گفت:«تفسیرت از تصویر چیه؟» با دقت به آن لکه‌های جوهر خیره شدم، او هم قلمش را برداشت و طوری آماده‌ی نوشتن شد انگار قرار است راه‌حل مسائل حل‌ناشده‌ی جهان پیرامون‌مان را در همین لحظه ارائه دهم. گفتم:«یه خانواده می‌بینم» با یقه‌اش ور رفت، گفت:«دیگه چی؟» گفتم:«یه خانواده‌ دوست‌داشتنی، روابط گرم، بابا، مامان، بچه‌ها...به به...چقد اینا همو دوست دارند...همه با هم رفتند پیک‌نیک» با گره کرواتش ور رفت، کارت بعدی گفتم:«عصر پنجشنبه» بعدی:«بهار، شکوفه‌های گیلاس»، بعدی:«کاهو سکنجبین» بعدی:«هایکو...اشعار هایکوی دایگوبو توشیو: به رخساره‌ای، که تبسم‌کنان، با من سخن می‌گفت، با تبسمی زلال، پاسخ دادم»...کارت بعدی در حالیکه گویی اشک شوق در چشمانم حلقه بسته بود(این حلقه‌زدن اشک در چشمان را به تاسی از داستان‌های رمانتیک نوشتم، تقریباً در تمام داستان‌هایشان لحظه‌ای هست که به دلیلی اشک در چشمان طرف حلقه می‌زند، بالاخص لحظه‌ای لطیف) گفتم :«عشق!..عشق!..عشق!» کارت بعدی:«لبِ کارون، چه گل بارون...می‌خونن نغمه‌ی خوش، لب کارون»...تست گرفتنش که تمام شد، لبخندزنان از جا برخاست و جلو آمد و به گرمی دست روی شانه‌ام فشرد و گفت:«یه مقدار شوکه‌ای...اما روحیه‌ات امیدوارکننده است، من مشکل حادی نمی‌بینم...درود»؛ سر چرخاندم رو به همراه بغل دستم، یعنی رو به دو همراهم که رفقای دوران بچگی‌ام بودند، همان رفقایی که کنار هم کیف‌کنان با «ساعت گویا» تماس می‌گرفتیم و حالا به اصرار آنها به مطب روانپزشک آمده بودم، گفتم:«دیدید آقایون! من حالم خوبه» بعد رو به دکتر گفتم:«خواهش می‌کنم به اینا بگید، من خودم می‌دونستم چیزیم نیست» دکتر باقی توضیحاتش را برای آنها ادامه داد و با هر دو کلی گرم گرفت و از قضا با یکی‌شان هم فامیل درآمد. بعد از خوش‌و‌بش‌های معمول، سفارشات و نحوه مراقبات و اندرزهای معمول بابت بهتر نگهداری نمودن از روانم جهت بهبودی کامل، همگی شاد و شنگول از مطب درآمدیم. اما شب فرا نرسیده دچار عذاب وجدان شدم. این احساس به من دست داد: کارم با دوستانم قشنگ نبود. پس با رفقا تماس گرفتم و تا اولی گوشی را برداشت گفتم:«بابت صبح عذر می‌خوام» گفت:«واسه چی؟» گفتم:«مطب روانپزشک رو می‌گم...راستش من تُو اون لکه‌های جوهر، منظورم همون «تست‌ رورشاخ» چیزای دیگه‌ای میدیدم...اما خب دیگه...متوجه‌ای که؟» گفت:«صبح؟...مطب روانپزشک؟! چی داری میگی؟» گفتم:«میگم صبح که با هم رفته بودیم مطب روانپزشکه...من...» پرید توی حرفم و گفت:«ما صبح کجا بودیم؟...مطب روانپزشک چیه؟ این چرت و پرتها چیه تحویلم می‌دی؟» تماس را قطع کردم و به رفیق دوم تلفن زدم و تا گفتم:«چطوری» گفت:«کجایی تو؟...سه چهار روزه دارم دنبالت می‌گردم...حالت خوبه؟» گفتم:«تو چی؟ تو حالت خوبه؟ مرد حسابی ما صبح با هم بودیم که...» گفت:«کجا؟» گفتم:«مطب روانپزشک...» گفت:«چی داری میگی؟ قرار بود با هم بریم...واسه همین دنبالت می‌گشتم» گفتم:«مگه دکتره فامیلت نبود؟...» گفت:«الان کجایی بیام سراغت» وقتی گوشی را گذاشتم لکه‌‌ای روی صورتم به شکل خنده پهن‌ و پهن‌تر می‌شد، سرگرمی جدیدی کشف کرده بودم! رفتن به مطب‌ روانپزشک‌‌ها، متخصصان مخ و ملاج، روانکاوان؛ ولی باید از اولی مطمئن می‌شدم، پس یکبار دیگر با همین رفیقم که با دکتر فامیل درآمده بود پیش او رفتیم. دکتر به‌جایش نیاورد اما از آشنایی با او به شدت اظهار خوش‌وقتی می‌کرد و همچنین مدام احوال آن دوتا همراه قبلی‌ام را می‌پرسید، بالاخص همان‌که با او فامیل درآمده بود! گویا قرار کوه‌پیمایی نیز با هم هماهنگ کرده بودند. 

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

 

 

پی‌نگار:

این داستان بخشی‌ست از داستان بلند «حال ما خوب است» که پیش‌تر در روزنامه فرهیختگان منتشر شده.(3 الی 15 شهریور 97)


ادامه مطلب

برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه تست رورشاخ ، داستان تست رورشاخ ، داستان کوتاه فارسی رفقا ، داستان کوتاه شیزوفرنی ، داستان کوتاه اسکیزوفرنی ، حال ما خوب است پیام رنجبران ،

شنبه 31 شهریور 1397

داستان: حالِ ما خوب است (7)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،




حال ما خوب است (بخش هفتم)

مورد مشکوک

 

 

گام بعدی تماس با «آقا پلیس مهربون» بود تا به او بگویم:«یه تمساح هفت‌متری اومده توی اتاقم» که بعد از سکوتی معلق بگوید:«پسر تو چی مصرف می‌کنی؟» ولی راستش را بخواهید قرار نبود با پلیس تماس بگیرم، ترجیح می‌دهم چه تلفنی و چه حضوری حالا حالاها مصدع اوقات‌شان نشوم؛ چون طی آخرین مواجهاتم با ایشان روی نکته‌ای مکث کرده بودند:«پسر، تو آدم ناراحتی هستی» که من هم به‌سرعت عبارت حاضر و آماده‌ام را تحویل‌شان دادم:«کاملاً حق با شماست»؛ در این محله‌ای که ما زیرِ پونز در نقشه‌ی جغرافیای شهری مشغول تنازع بقاییم، مابین آدم‌هایی که پای ثابتِ صفحه‌‌ی حوادث روزنامه‌اند، فردی که هر شب یک گونی روی دوشش بیندازد و مثل سایه‌ چسبیده به زیر دیوار سوی شهر بلغزد، چیزی جز یک مورد مشکوک نیست. دقیق‌تر، نسبت به سایر محلات، مشکوک‌تر. مدتی از خوداخراجی‌ام از کتابخانه نگذشته بود که این‌بار با سرعت بیشتری نتیجه گرفتم: موجوداتی که در گونه‌ی انسانیان طبقه‌بندی می‌شوند قادر به تغذیه از طریق هوا نیستند، پس تنها چاره‌‌ برای آدمی که دیگر فکر هم نمی‌تواند بکند فروش دارایی‌هایی است که طی سال‌ها جمع‌آوری کرده، یعنی کتاب‌هایش؛ هر شب یک گونی پر از کتاب روی دوشم می‌انداختم و به شهر می‌رفتم؛ دقیق‌تر، با ریختِ گویی «که جانم می‌رود» کنار پیاده‌روهای شهر. عاقبت در یکی از همین شب‌ها گیر افتادم و پلیس بهم متذکر شد:«پسر، تو خیلی آدم ناراحتی هستی!» که این‌بار تاکیدشان بر واژه‌ی «خیلی» بود، چون شب قبلش عبارت را به گونه‌ی دیگری شنیده بودم. نیمه‌شب با یک کتاب پله‌ها را چندتا یکی بالا دویده و خودم را به حیاط خانه رسانده و با تمام توان آنر‌ا به آن‌طرف دیوار پرتاب کرده بودم. آن نسخه یکی از همان کتاب‌هایی بود که تصمیم گرفتم به معمار بدهم‌شان...آخر بدجوری روی رگ و پی و مفاصل اعصاب نوک می‌زنند؛ کتاب‌هایی که عکس نویسنده‌‌هاشان با لبخندی پهن و خمیردندانی‌ روی جلدشان به تو نگاه می‌کنند و مدام در رج‌رج نوشته‌های‌شان رازهای موفقیت‌ را برملا می‌کنند! و هیچ‌گاه پرده از راز اصلی برنمی‌دارند، یعنی ساختن رویایی سحرآمیز در ذهن تو که هیچ نسبتی با واقعیت زندگی‌ات ندارد؛ راز اصلی چگونگی فروش کتاب‌شان به تو. ترغیب به سگ‌ دو زدن بیشتر. راز بزرگ منافع جهان سرمایه‌داری. دسته‌ دوم، کارشناسان تخدیرند! در واقع قاچاقچیان و کارتل‌های مواد مخدر پادوشان هم محسوب نمی‌شوند. آنها هم لبخندی آرامبخش بر لب دارند که اصرار می‌ورزد برآمده از یک آرامش عمیق درونی است؛ این لبخند باسمه‌ای به شدت مسری است، مدام از توی کتاب‌ها بیرون می‌پرد و در چهره‌ی آدم‌ها تکثیر می‌شود! معتقدند زندگی جز همین «لحظه‌ حال» نیست، نه گذشته‌ای وجود دارد و نه آینده‌ای، این فریب‌های ذهن توست که تو را به گذشته می‌برد یا از آینده می‌ترساند! اغلب در این مواقع زبانم دنبال دندان‌هایی توی دهانم می‌گردد که دقیقاً در لحظه‌ی «اکنون» سرجایشان حضور ندارند، گویا در گذشته‌ای که وجود ندارد کرم‌هایی که وجود نداشتند کلک دندان‌هایی را کنده‌اند که حالا وجود ندارند! مختصر، نسبت به این کتاب‌ها آلرژی دارم؛ و نیمه‌شب مثل هر شب حین جان‌کندن در رختخواب و به‌خود پیچیدن برای دمی خواب، این‌بار چشمم  به آن‌ لبخند ملیح و خونسرد روجلدِ یکی از آن‌ کتاب‌ها افتاد، انگار مقصر بی‌خوابی‌ام پیدا شده باشد آنرا برداشتم و توی کوچه پرت کردم. بعد گفتم:«خب این‌چه کاریه؟ بذار نظر معمار رو هم بدانم» که برای پیدا کردن کتاب رفتم توی کوچه، اینور و آنور دنبالش می‌گشتم که در همین لحظه ماشین پلیس سر رسید؛ «آقا پلیس مهربون» داخل خودرو با نگاه عمیق و نافذش سرتاپایم را ورانداز ‌کرد و گفت:«دنبال چی می‌گردی؟» گفتم:«کتابم» از اتومبیل پیاده شد و بالای سرم ایستاد، گفت:«پیداش کن» گفتم:«شما بفرمایید، نگران نباشید، پیدا میشه» که با جدیت بیشتری گفت:«پیداش کن» در همین لحظه چشمم به کتاب افتاد، آن گوشه افتاده بود، که تندی برداشتمش و گفتم:«پیدا شد» گفت:«اینجا چیکار می‌کنه؟» روی جلد کتاب را به او نشان دادم، گفتم:«ببینید این لبخندو...حال شما بهم نمی‌خوره از این خنده‌هاشون» که «آقا پلیس مهربون» گفت:«تو آدم ناراحتی هستی!» و شب بعدش وقتی با یک گونی کتاب گیر افتادم با تاکید روی واژه‌ی «خیلی» گفت:«پسر، تو خیلی آدم ناراحتی هستی!» و من جابه‌جا گفتم:«کاملاً حق با شماست».

خلاصه بعد از تعریف این ماجراها قرار بود به خانه برگردم:«گورکی» توی حیاط پرسه می‌زند، جلو بیاید و بگوید:«اون طشت پلاستیکی رو به من قرض میدی؟» بعد من به‌طرف دالانِ منتهی به اتاق بروم، صاحبخانه را روی پله‌ها منتظر ببینم که انگشت شست و سبابه‌اش را به شکل «اجاره‌ی من کجاست؟» روی هم می‌مالد و می‌گوید:«اجاره‌ بیشتر شده» بپرسم «چرا؟» بگوید:«همینه که هست...نمی‌خوای برو» بعد من وارد اتاق بشوم و شروع به نوشتن تمام این ماجراهایی کنم که می‌خواستم خاتمه‌اش این باشد:«وقتی به خانه برمی‌گشتم یادم افتاد تمساح حتماً گرسنه‌اش شده، در این محله، ما خودمان طعمه‌ی تمساح می‌شویم اما غذایش پیدا نمی‌شود. پرسه‌زنان سر از آن خیابان‌ها درآوردم، آن خیابان‌ها که غذای تمساح می‌خورند؛ جلوی مغازه‌‌ی اغذیه‌ی دریایی مشتری خانمی با رخساری «مکش مرگ ما» انگار به چشم «چه غلطا» بهم نگاهی انداخت. می‌خواستم از مغازه‌دار بپرسم:«این قیمت‌ها واقعی‌اند؟» پاسخش معلوم بود:«مثه اینکه در جریان نیستی؟...» نپرسیدم. حین بازگشت وقتی از جلوی بیمارستانی رد می‌شدم، شنیدم یکی به دیگری می‌گفت:«می‌خوان از بعضی وسایل مصرف‌شده پزشکی مجدد استفاده کنن»؛ نمی‌دانستم آیا این شامل نخ بخیه هم می‌شود؟ یعنی اگر عضوی از تنت قطع یا خورده شود، با چه نخی بخیه‌ات می‌کنند؟ وقتی به‌خانه رسیدم مُشتی شمع توی کاسه‌ آب کردم، بعد، هر چند ساعت یکی از اعضای بدنم را کندم جلوی حیوان انداختم، با ولع می‌بلعید، جای زخم را شمع می‌گرفتم که جلوی خون‌ریزی را بگیرد تا تمام نشده‌ام بتوانم بنویسم: نگران ما نباشید! حالِ ما خوب است».

 




پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


 

داستان: حال ما خوب است (بخش ششم)





پی‌نگار:



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه حال ما خوب است ، نقد کتابهای موفقیت ، نقد کتاب لحظه حال ، استفاده مجدد از وسایل پزشکی ، کتاب کتابفروشی پیاده رو ، داستان کوتاه تلخ فارسی ،

چهارشنبه 28 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (6)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،

داستان «حال ما خوب است» پیش‌تر در روزنامه فرهیختگان منتشر شده!


حال ما خوب است (بخش ششم)

خطوط

 

متوجه چگونه رسیدنم به جلوی اولین باجه‌ تلفن نشدم، باید سراغ بعدی می‌رفتم چون هر چه دوروبرش چرخیدم گوشی‌اش پیدا نمی‌شد، انگار یک نفر تشخیص داده لزومی ندارد همه‌ی باجه‌ها گوشی داشته باشند؛ باجه‌ی دوم حالش بهتر است، اندکی مقاومتش را در مقابل ضرباتی که احتمالاً سر، کف گرگی، دندان یا آرنج می‌تواند باشد، آزموده‌اند اما وجه چشمگیرش شکلی از سوراخ‌شدگی در صفحه‌‌ی مانیتور سبزرنگ آن است که احتمالاً نشان‌دهنده‌ی وقت و حوصله‌ی سوراخ‌کننده‌اش دارد، شاید هم می‌خواسته باجه را به اثر هنری آوانگاردی در سطح «چشمه‌«ی مارسل دوشان مبدل کند اما به دلیلی نامعلوم پشیمان شده و باقی کار را به سایر هنرمندان سپرده. وقتی نخستین شماره را می‌گیرم صدای آقایی که انگار بابت موضوعی دلخور است از آن‌سوی خط به‌صورت خودکار پخش می‌شود:«مشترک گرامی کد مورد نظر شما در شبکه موجود نمی‌باشد، لطفاً مجدداً شماره‌گیری نفرمایید» ابتدا ذهنم روی واژه‌ی «نمی‌باشد» گیر می‌کند که آخر تکلیف ما روشن نشد «می‌باشد» و «نمی‌باشد» داریم یا نه؟ اگر غلط است پس چرا در این گستره به‌کار می‌برند؟ اگر درست است پس چرا می‌گویند غلط است؟ ولی الان وقت این حرف‌ها نیست، دوباره شماره می‌گیرم که صدا می‌گوید:«مشترک گرامی کد مورد نظر شما...» قطع می‌کنم و همان حین که دوباره شماره می‌گیرم با خود می‌گویم:«یعنی این کد دیگه در شبکه موجود نیست؟» که صدا از آن‌سوی خط می‌گوید:«مشترک گرامی گویا شما حرف حساب سرتان نمی‌شود، چندبار بگویم کد مورد نظر شما در شبکه موجود نمی‌باشد، بعلاوه مشترک گرامی، شما قصد دارید با 118 تماس بگیرید که مدام 119 را می‌گیرید و این کد سابق ساعت گویاست! که مدت‌هاست  به 20119 تغییر یافته، اوکی؟ ضمناً شما کاری با «می‌باشد» یا «نمی‌باشد» گفتن ما نداشته باشید، با سپاس». یکباره «ساعت گویا» مرا می‌برد به سال‌ها پیش، آن وقت‌ها که تماس گرفتن با ساعت گویا آنقدر روی خوش زندگی بود که روزی چندبار تکرارش کنیم؛ با رفقای بچگی‌مان دور تلفن حلقه بزنیم و هنگامی که آن صدای خودکار با متانت به‌مان می‌گفت: ساعت چند و چنددقیقه است، طوری از اینکه یک نفر حواسش به همه چیز، حتی به دقیقه‌ها هست خیال‌مان راحت شود که مثل یک تیم جراحی که بیماری رو به موت را به زندگی بازگردانده‌اند لبخندزنان رو به یکدیگر رضایت‌مندانه سری تکان بدهیم تا تماس بعدی؛ حالا انگار برای چند لحظه بخواهم به آن جهان سری بزنم، برای چند لحظه در جهانی که همه چیزش حساب و کتاب دارد دمی بیاسایم، در انتظار شنیدن آن صدای دلنشین شماره‌ی ساعت گویا را می‌گیرم؛ بووووق، بووووق، بووووق که صدای سرفه‌‌های ممتدی از ‌آن‌سوی خط به گوش می‌رسد، سرفه‌هایی مثل علامت مورس که عاقبت لابه‌لای یک جای خالی‌اش بانویی می‌گوید:«بفرمایید...» بعد دوباره سرفه، سرفه؛ می‌گویم:«ببخشید مثل این‌که اشتباه گرفتم» می‌گوید:«شماره‌ی...کُخ...کُکُخ...کجا رو...کُخخخخ گرفتید؟» می‌گویم:«ساعت گویا» می‌گوید:«کُخ کَُخخخ...درسته» می‌گویم:«اما قبلا...یهجور دیگه بود» می‌گوید:«اپراتور خودکارمون خراب شده کُخخخخ....البته به زودی کککک درست می‌شه....خودمون ساعتو شفاهی می‌گیم خخکخخ...اجازه بدید...الان می‌گم...کُخخخخخ...ببین، میشه چند ککککخخ دقیقه دیگه زنگ بزنی...» گوشی تلفن را می‌گذارم و جلوی باجه‌ی تلفن می‌نشینم. طوری آنجا می‌نشینم که اگر یکی از آن‌جا رد بشود فردی را می‌بیند که گویی ماجرای زندگی‌اش آنطور که در کودکی گمان می‌برده تمام نشده و انگار زیرلب با خودش می‌گوید:«مساله اصلا این نیست». درست مثل پایان‌بندی این روایت که هر چه به انتها نزدیک می‌شویم آن نویسنده اجازه‌ی نگاشتن آنچه مد نظر داشته‌ام به من نمی‌دهد؛ همان نویسنده که نمی‌دانم کیست؟ «من» است و «من» نیست و می‌گوید:«مساله اصلا این نیست». مگر قرار بود این داستان چگونه تمام شود؟ من می‌خواستم ابتدا با چند جا تماس بگیرم و قضیه‌ی حضور تمساح را به‌شان اطلاع دهم، و آنها نیز پاسخی بدهند و قطع کنند؛ مثلاً پس از تماس با ساعت گویا، توسط 118 راهنمایی بشوم، بعد به آتش‌نشانی تلفن بزنم و بگویم:«آقا...آقا یه تمساح هفت‌متری اومده توی خونه‌ی من» و او نیز بگوید:«مگه در جریان نوسانات ارزی نیستی؟ دلار گرون شده!...» بعد در ادامه بگوید:«هر وقت خونه‌ات آتیش گرفت با ما تماس بگیر» و قطع کند. من هم همان حین یا بعد از پایان تماس آن شعر «ثالث» را بخوانم:«خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی‌رحم، نقش‌هایی را که من بستم به خون دل، بر سر و چشم و در و دیوار، وای بر من، سوزد و سوزد». سپس با محیط زیست تماس بگیرم و شرح ماجرا بدهم: او نیز بگوید:«بحران ‌آب، خشک‌شدن آب رودخانه‌ها، تالاب‌ها...همه اینا باعث میشه که بعد تمساح‌ها وارد خونه‌ها بشن...اما مگه در جریان نیستی؟...دلار گرون شده!...» و قطع کند؛ که همان نویسنده که نمی‌دانم کیست، «من» است و «من» نیست می‌گوید:«مساله اصلا این نیست»...

 


 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

داستان: حال ما خوب است (بخش پنجم)

 



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه خطوط پیام رنجبران ، نوسانات ارزی ، حال ما خوب است ، داستان کوتاه ساعت گویا ، داستان کوتاه نوستالژی ، نقاشی تداوم زمان سالوادور دالی ،

یکشنبه 25 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (4)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،


حال ما خوب است (بخش چهارم)

گسست

 

لعنت! اصلا قرار نبود ماجرای حضورِ ناگهانی تمساح در اتاقم به اینجا کشیده شود، واقع این‌که حال من خوب است. هرگاه اوضاع قمر در عقرب می‌شود یادِ عبارات پایانیِ «نام‌ناپذیرِ» بکت می‌افتم:«باید ادامه دهی، نمی‌توانم ادامه بدهم، ادامه می‌دهم». من می‌خواستم ماجرایی خنده‌دار بنویسم. پس نویسنده‌ی این متن کیست؟ اصلاً چرا دارم این قضایا را می‌نویسم؟ اصلا نوشتن و خواندن از کجا آغاز می‌شود؟ آدمی اغلب در کودکی دچار چنین عارضه‌ای می‌شود، از نشانه‌های اولیه‌اش فکر کردن به این قبیل مسائل است: تعداد قطرات باران چندتاست؟ این همه زیبایی شب بابت چیست؟ رویداد بعدی که موجب عبور از چنین موضوعات رمانتیکی می‌گردد، هنگامی است که با چشمان هاج‌و‌واج مشغولِ تماشای اولین تصادف رانندگی‌‌ زندگی‌ات هستی که مغز سرنشینان خودرو به شکل خرده‌های لیز و لزجی روی شیشه‌های نداشته‌ی ماشین‌شان پاشیده، از خودت می‌پرسی چرا آن‌ها کمربند ایمنی نبسته‌ بودند؟ و متعاقباً پرسش‌های بعدی مانند چرا بچه‌های کوچولو در جنگ‌ها کشته می‌شوند؟ در نهایت/ بالاخص اگر هیچ‌کس کنارتان نباشد تا آنچه را که در سرتان می‌گذرد با او در میان بگذارید به خودتان رجوع می‌کنید، به حرف زدن با خودتان دچار می‌شوید. کم‌کم درمی‌یابید پاسخ بسیاری از سوالات‌ را نمی‌دانید یا این‌که حوصله‌تان از دست خودتان کلافه می‌شود که به سراغ جهان مردگان و بعضاً زنده‌ها می‌روید یعنی کتاب‌ها...حالا شروع به خواندن می‌کنید و چیزی نمی‌گذرد که بلای دوم به سرتان می‌آید: مرضی ناشناخته‌تر! یعنی حرف‌هایی را که پیش‌تر بصورت شفاهی با خودتان درمیان می‌گذاشتید اینک می‌نویسید. سوال می‌شوی در حضور دیگران. آیا باز هم دارم بی‌ربط می‌بافم؟ نمی‌دانم؛ اما وقتی آقای «آدامس خرسی» مدیر آخرین کارخانه‌ای که در آن‌جا مشغولِ ‌به‌کار بودم گفت:«زرشک...اخراج» شروع به پرسه‌زنی در خیابان‌ها کردم، آنقدر در شهر راه می‌رفتم که نم‌نمک می‌توانستم خودم را از بالای سرم، بعد بالا و بالاتر، از بالای شهر ببینم، خودم را ببینم که آنقدر توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها و خیابان‌های شهر پرسه می‌زند که درمی‌یابد موجوداتی که زیست‌شناسان آن‌ها را در گونه‌های «انسانیان» دسته‌بندی کرده‌اند حتی اگر نتوانند فکر کنند اما مکانیزم سیستم بدن‌شان طوری تکامل یافته که برای‌شان ممکن نیست از طریق هوا تغذیه نمایند، و تلاشم برای جُستن نام موجوداتی که تغذیه از راه هوا برای‌شان مقدور باشد به نتایج ناامیده‌کننده‌ای ختم شد که یکباره خودم را جلوی یک کتاب‌فروشی دودهنه یافتم که با حروف چاپی روی تکه‌کاغذی بر شیشه‌‌ی ویترینش نوشته شده بود:«به یک فروشنده مجرب نیازمندیم» بدین‌سان به جهان مردگان پناهیده شدم! وقتی داخل کتابفروشی گام گذاشتم صاحب آن‌جا که چهره‌اش شباهت چشمگیری به «برتولت برشت» داشت آنقدر با طمانینه به استکان چایی‌ که می‌نوشید دقت می‌کرد تا در همان نگاه نخست تشخیص بدهد:«تو هر چیزی می‌توانی باشی جز یک فروشنده‌‌ی مجرب» با این‌حال آن کتابفروشی آخرین جایی بود که من‌ مشغول به‌کار شدم و آخرین جایی بود که این‌بار خنده‌های نابهنگامم در آن عصر کذایی موجب اخراج یا به عبارت دیگر موجب خوداخراجی‌ام شد. کتاب‌فروشی به دو بخش تقسیم می‌شد:«فلسفه‌ی غرب و شرق!» روزهای اول به خوبی می‌گذشت، جریان گرمی در رگ‌هایم جاری شده بود، این‌طرف کتاب، آن‌طرف کتاب؛ همین گرمای مطبوع انگیزه‌ای شد تا سعی کنم سایر احساسات مورد نیاز زندگی را نیز در خود زنده کنم، مثلاً پشت پیشخان یک‌بند می‌ایستادم و به ازدحام مردمی که توی پیاده‌رو و خیابان عبور می‌کردند چشم می‌دوختم و با قدرت تمام به دو تمرین مشغول می‌شدم: 1- خلوت بودن مداوم کتاب‌فروشی باعث «تعجب‌«ام بشود 2- خاطرم نیست، تمرین دوم یادم نمی‌آید؛ ولی علاوه بر اینکه در هر دو مورد مذکور نتایج مطلوبی حاصل نمی‌شد آنچه ذهنم در اختیارم می‌گذاشت بازساخت شرح تصاویر انواع و اقسام شیوه‌های چگونگیِ سقوطِ مستاجر قبلی اتاقم در آن طشت پلاستیکی سرخ بود که منجر به شکستگی گردنش شده بود. در همین گیرودار اتومبیل شاسی بلندی که می‌توان برای توصیفش آنرا در طبقه‌ی تانک‌ها یا هواپیماهای فوق‌پیشرفته نیز قرار داد، یا به زبان ژورنالیست «نمودی از رشد غیرقابل کنترل شکاف طبقاتی در جامعه‌ی امروزمان» مقابل کتاب‌فروشی پارک کرد و دختری جوان از آن پیاده و سپس وارد کتاب‌فروشی شد و چرخی مابین کتاب‌ها زد و گفت:«چندتا کتاب می‌خوام» همان‌طور که آرایش چهره‌اش مرا به یاد رنگ‌های درهم‌برهمِ عکس‌برگردانِ روی مچ دست آقای «آدامس خرسی» انداخت، ادای لبخند فروشنده‌ای مجرب درآوردم یعنی «چه کتابی؟» که درست در همان لحظه شروع شد...شروع شد...خنده‌های نابهنگامم سراغم آمده بود، هجوم آورد، با تمام وجود سعی می‌کردم جلوی خودم را بگیرم و فقط به پاسخ دختر توجه کنم...اما موفق نمی‌شدم...نمی‌شنیدم چه می‌گوید...فقط مابین کلماتش چند واژه به گوشم می‌رسید:«شیک...قشنگ...چندتا کتاب شیک...» و من در حالیکه برای ممانعت از انفجار، کفِ دستم را جلوی دهانم تا حد خفگی می‌فشردم، به همان شکل سرم را رو به بالا تکان‌تکان می‌دادم که یعنی «نداریم»...ما کتاب‌های شیک نداریم...بعد ناگهان پاره‌فکری...سریع...لعنتی...به‌سرعت برق‌ از ذهنم گذشت...گفتم حالا خوب است دختر بگوید: سنجش خرد ناب کانت، فنومنولوژی روح هگل، چنین گفت زرتشت نیچه، هستی و زمان هایدگر، یا سرمایه‌ مارکس را می‌خواهم، که او جلوتر آمد و با نوک انگشتش به‌ قفسه‌ها اشاره کرد:«اون...اون...اون...» که هر کدام از «اون‌»‌ها نسخه‌ای کتاب بود و سپس چندلحظه‌ای مکث کرد و چرخید و دوباره «اون...اون...اون...» و ادامه داد:«اونا رو هم می‌برم...» اولی خرد ناب کانت بود، دومی فنومنولوژی...سومی...چهارمی...پنجمی حکمت‌الاشراق سهروردی،، ششمی...قهقهه...قهقهه...هفتمی «فیه‌ ما فیه»...خنده...ریسه...نشد که نشد...نتوانستم...منفجر شدم...صاحب کتاب‌فروشی به تکه‌تکه‌هایم که  بر در و دیوار و روی کتاب‌ها پاشید خیره ماند...تنداتند پلک می‌زد...دختر هراسیده از خرده‌های من فاصله گرفت...روی کف کتاب‌فروشی افتاده بودم...می‌خندیدم...بعد خودم...آنچه را باقی مانده بود به پیاده‌رو کشانید...می‌خندیدم....ریسه می‌رفتم...کف پیاده‌رو...می‌خزیدم...من ملک بودم و فردوس برین جایم بود...برمی‌خاستم...منصور حلاج را در جلجتا به صلیب می‌کشند...دوباره می‌افتادم...بر سر دار او منم...می‌غلتیدم...من نه منم، نه من منم....خنده‌هایم به عربده می‌مانست...سهروردی را از پشت‌بام دارخلیفه به زیر انداختند....آسمان سربی شهر...دیگر نمی‌توانم نفس بکشم...آهای ما هنوز زنده‌ایم...تمام هوای شهر آلوده به سرب است....آینه‌ها خرد می‌شوند...سرم....سرم...گیج می‌رود...چرا چشمانم همیشه توی آینه‌ها سیاهی می‌رود...مستاجر قبلی‌...اجاره‌بها....اجاره‌ها..خرده‌های لیز و لزج مغز...صدای سوتِ گوش‌خراشِ صاحبخانه...نیچه جلوی درشکه‌چی گردن اسب را در آغوش گرفت و زار زار گریست...آدم‌ها از هوا تغذیه نمی‌کنند...طشت سرخ‌رنگ...بکت هم این‌آخری‌ها پیپ می‌کشید...خستگی را خسته‌ام...پنهان کردن حقیقت جنایت است...کف پیاده‌رو...انسان‌ها...حقیقت چیست؟...برتولت برشت...روی کف پیاده‌رو...کتابفروش نگاه می‌کند...مردم گِردم حلقه می‌زنند...پا می‌شوم تا بروم...سر تا پا خاکم...گفت: نرو...بیا...فریاد زد...بیا اینجا....نرفتم...رفتم...بمان...بمانید...در خاک خودتان بمانید...فرار مغزها...کشور به شما نیازدارد...زندگی خرج دارد...رفاه...شکاف طبقاتی....بیانیه‌ی حقوق بشر...تمساح‌ها...تمساح‌ها...من با این تمساحی که هم‌خانه‌ام شده چه باید بکنم؟

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 


پی‌نگار:



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه حال ما خوب است ، داستان فارسی ، کتابخانه برشت بکت نیچه ، داستان کوتاه ایرانی ، عبارات پایانی نام‌ناپذیر بکت ، باید ادامه دهی نمی‌توانم ادامه بدهم ادامه می‌دهم ساموئل بکت ،

جمعه 23 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (3)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،




حال ما خوب است (3)

ممتاز

 

 

بی‌توجه به او دهانم را زیر شیر حوض گرفتم و صورتم را چندباری توی آب فرو بردم و سپس چند لحظه‌ای، سکوت مرموزی بین‌مان گذشت که روی موزاییک‌های شکسته‌بسته‌ی حیاط مثل «آدامس خرسی» کِش می‌آمد تا او پُکِ عمیقی به سیگارش زد و من هر چه منتظر ماندم دودی پس نداد؛ عاقبت با صدایی که رگه‌هایی از بوی کافور در خود داشت گفت:«پس تو به‌جای اون اومدی!» من که همچنان در انتظار خارج شدن دود سیگار از دهانش بودم به آدامس خرسی اندیشیدم که یکباره توجه‌ام به سوالش جلب شد:«شب‌ها تشنه‌ات میشه؟» مردمک چشمانم تکانی خورد که یعنی «بله» گفت:«جات راحته؟» گفتم:«بدک نیست» گفت:«چه شباهتی!..اونم همینو می‌گفت» پرسیدم:«کی؟» گفت:«اون لگن سرخه رو دیدی توی حموم؟» با حرکت جزئی سرم مشاهده‌ام را تایید کردم که ادامه داد:«پسر خوبی بود!...شب‌ها تشنه‌اش می‌شد...تا این‌که چند روزی ازش خبری نشد...پایین که رفتیم همه‌ی سنگینیِ تنش افتاده بود روی سرش توی همون طشت سرخ...تشنگی‌اش رفع شده بود...اما گردنش شکسته بود...» بعد همان‌ حین که سیگار نصفه‌اش را دستم داد طوری روی شانه‌ام زد که احتمالاً نوعی آرزوی موفقیت محسوب می‌شد و از لبه‌ی حوض برخاست و رفت سمت اتاقش آنسوی حیاط؛ در تاریکی. من که تازه یادم افتاد به‌خاطر چی به حیاط آمده‌ بودم سرم را بالا بردم و به آسمان خیره شدم، یعنی سعی کردم این‌کار را انجام بدهم آخر تازه همان موقع دریافتم هوای سربی شهر آنقدر سربی‌ست که نه به آسمان، نه ماه، و نه به هیچ‌ستاره‌ای اجازه‌ی تماشا نمی‌دهد که ناگهان خنده‌ام گرفت، بله درست در همان لحظه خنده‌ام گرفت، خنده‌ای که بند نمی‌آمد، روی کف حیاط ول شدم و غش‌غش مابین اشک‌هایی که از فرط خنده از چشانم جاری بود آسمانِ پرستاره‌ای را تماشا می‌کردم که دیده نمی‌شد...

حالا وقتی به این واژه‌ی خونسردِ هفت‌متری در اتاقم نگاه می‌کنم پی می‌برم شاید ورود ناگهانی‌اش بی‌ارتباط به خنده‌هایم نبوده، چرا که بابت همین خنده‌های بی‌اختیار موفق نشده‌ام اجاره‌ی یکی دوماه گذشته‌ی اتاق را پرداخت کنم!...آخر همین قهقهه‌های نابهنگام موجب شد از کار اخراج شوم...هی حرف توی حرف می‌آید، کلمات کلمات کلمات هجوم می‌آورند و هر کدام‌شان مرا به سوی تصاویری پرتاب می‌کنند که خودم هم دیگر در واقعیت‌شان مرددم، مُشتی واژه و تصویر چون «اخراج»، «تحقیر»، «آدامس خرسی»، «دانشجوی ممتاز»، «نیازی به شما نیست»، «دانشگاه»، «هه‌ هه‌ هه‌» «برو بیرون» «فکر می‌کنی؟!!» «زرشک»...اما خوشحالم از این‌که به‌تان گفتم توالی زمان‌ها در ذهنم بهم می‌ریزد و موضوعات بطور مداوم با هم دچار تصادم‌اند پس چاره چیست چون با شرایطی که برایم پیش آمده گمان نمی‌کنم چندی بعد موفق به نگارش چیزی شوم...درست است که ما رابطه‌ای با پرسش نداریم اما حالا ممکن است یکی بگوید تو با این حال و روزت مگر کار هم می‌کرده‌ای؟ اصلاً کدام بخت‌برگشته‌ای حاضر است کاری به تو بسپارد؟ و من در پاسخ می‌گویم «کاملاً حق با شماست» همان‌طور که سال‌ها پیش هم گفتم «کاملاً حق با شماست» همان‌ وقت‌ها که با وجود مشکل بزرگی که تمامی اساتیدم به آن اذعان داشتند تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم: من می‌توانستم «فکر کنم»؛ آن اوایل هر جایی که مشغول به‌کار می‌شدم بدون این‌که بدانم «چرا؟» چندی که می‌گذشت اخراج می‌شدم! تا این‌که یکبار به دفتر مدیر کارخانه‌ای که در آن‌جا مشغول مونتاژ کمربندهای ناایمنی بودم احضار شدم. مدیر کارخانه پسر جوانی بود کم‌سن‌وسال‌تر از خودم، پاهایش را روی میز انداخته بود و با لوزالمعده و دماغش آدامس می‌جوید، و همان حین زبانش درگیر چسباندن طرحی کاغذی روی مچ دستش بود که با واژگان خیس و جویده‌ای گفت:«مشکل تو چیه؟» گفتم:«من فکر می‌کنم که...» اجازه نداد حرفم تمام شود و گفت:«هه هه...چیکار می‌کنی؟» بعد آن برچسب روی دستش را برداشت، یکی از همین عکس‌برگردان‌های آدامس خرسی بود (دیده‌اید که؟) تصویر درهم‌‌برهم سرخ و بنفشی روی مچ دستش افتاده بود که از من خواست جلوتر بروم و آن‌را تماشا کنم و سپس گفت:«دیگه لازم نیست فکر کنی دانشجوی ممتاز سابق...» توی حرفش پریدم:«کاملا حق با شماست» که به گمانم دیر شده بود چون گفت:«...برو بیرون...اخراج...» دفعه‌ی بعدی که جای دیگری مشغول به کار شدم برای این‌که نمی‌خواستم اخراج شوم تصمیم گرفتم دیگر «فکر نکنم» که این عادت شد و به مرور آنقدر عادت برایم عادی شد که دیگر فکری به سراغم نمی‌آمد یا در بهترین حالت ممکن در ذهنم پاره‌پاره می‌شد و بعدتر هر چقدر تلاش می‌کردم «فکر کنم» موفق نمی‌شدم، چون این‌بار بدین‌خاطر اخراج شدم:«چرا فکر نمی‌کنی؟»

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


پی‌نگار:



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان حال ما خوب است ، داستان کوتاه ممتاز ، آدامس خرسی ، اخراج شغل دانشگاه ، داستان کوتاه پیام رنجبران ، نقد رمان طریق بسمل شدن ، مرض خنده داستان کوتاه ،

جمعه 23 شهریور 1397

داستان: حال ما خوب است (2)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :داستان‌های کوتاه‌ام در مطبوعات ،




حال ما خوب است (2)


اتاق

 


اساسا موضوعات بی‌ربط طی شبانه‌روز در سرم مدام دچار تصادم می‌شوند چرا که الان مساله‌ی اصلی حضور این تمساح در نیم‌وجب جا کنار من است و اینکه چطور باید از دستش خلاص شوم چون آنچه موجب پریشانی می‌شود قراری است که با صاحبخانه‌ام گذاشته بودم مبنی بر اینکه به هیچ ‌عنوان حاضر نیستم همخانه‌ای داشته باشم، و ابدا نمی‌دانم چرا این حرف را زدم! شاید فقط صدای پاره‌فکری که از ذهنم گذشت به کلمه درآمده بود والا اصلا چنین قراری از ابتدا هم مطرح نبود! اما همان هنگام که پیرمرد با صورتِ پفیده‌اش که به خمیرریش نتراشیده می‌ماند مرا به این اتاق هدایت می‌کرد، گفت:«خیالت تخت...فقط به شرطی که...» بعد چندثانیه‌ای روی پاگرد پله‌ها مکث کرد و همان حین دهانش باز- بازِ بازِ باز- آنقدر باز شد که می‌توانستم تمامی امعا و احشای تا معده‌اش و همچنین آخرین وعده‌ی غذایی‌ در حال هضم شدنش را به وضوح ببینم؛ نخست پنداشتم این حالت نوعی تشنج است یا شیوه‌ی تازه‌‌ی زهر چشم گرفتن از مستاجر، اما بعد‌تر کاشف بعمل آمد این رفتار گونه‌ای خندیدن است: دهانی که باز می‌شود و آنقدر باز می‌شود که مثل چی باز می‌شود و صدای سوتی گوش‌خراش از عمقِ ‌آن خارج می‌گردد که به صدای هیچ سوتی که تا به‌حال شنیده شده شباهت ندارد. وقتی مراسم آیینی خندیدنش به پایان رسید ادامه داد:«فقط به شرطی که خوش حساب باشی...و اجاره‌‌‌ات عقب نیفته... وگر نه...» و نگفت «وگرنه چی؟»...از جایی که ترجیح می‌دادم مکالمه‌مان هر چه زودتر پایان پذیرد سری جنباندم یعنی:«باشه!» ولی حالا دیگر پله‌های سرداب را پشت سر نهاده و در تاریکی مطلق بودیم، چیزی مشابه ظلمات عدم یا ازل، یا هر نوع سیاهی از این سنخ که صدایی گفت:«تِلق» و نورِ یک لامپ شصت‌وات آویخته از سقف که در خودش نمی‌دید به کف اتاق برسد توی فضا هاله‌ای غبارآلودِ نارنجی شد، در همین اتاق پنج‌شش‌ متری که شرحش می‌رود و داخل دیوارش مستطیل مکعبی عمود ایستاده و به شکل و مقیاسِ تابوت خالی شده که در واقع دستشویی و حمامی‌ است که انتظار تعبیه‌ی دَر برایش بی‌مورد و سرامیکی ندارد تا بگویم کپره بسته اما روی دیواره‌های ماست‌مالی شده‌اش با گچ، زردترین زردِ نموری‌ که تا به‌حال دیده‌ام کهنه شده و یک طشتِ رنگ‌پریده‌ی سرخِ شکسته‌ آن وسط...ناخودآگاه کلمات روی زبانم لغزید:«قبل از من کی اینجا مستاجر بوده؟» نگاه پیرمرد چند لحظه‌ای به آن طشت که با توجه به شرایط اینجا ده‌ها دلیل موجه‌ برای دور نینداختنش در پیکره‌‌ی خود داشت خیره ماند و سپس بدون این‌که جوابی بدهد برگشت و از همان پله‌هایی که پایین آمده بودیم بالا رفت و بعد صدای سوت گوش‌خراشش، همان که نمی‌توانم بگویم چگونه سوتی‌ست از پله‌ها پایین آمد و توی اتاق و سپس در سرم پیچید. بین خودمان بماند من مشکلی با سوت‌زدن‌های پیرمرد ندارم آخر خودم هم مدتی‌ست دچار مرضِ خنده شده‌ام، یعنی ناگهان شروع به خندیدن می‌کنم و شروعش هم از وقتی بود که شرح حال مستاجر قبلی اتاق را شنیدم! شب‌ها خیلی خیلی تشنه‌ام می‌شد و گاهی نفسم تنگ و یک شب که دلم بدجوری آسمان می‌خواست پله‌های دخمه را یکی‌یکی رو به بالا زیرپاهای برهنه‌ام شماردم تا به حیاط که رسیدم کنار حوض یکی دیگر از مستاجرهای خانه که در اتاقی کوچک‌تر آن‌سوی حیاط ساکن است و چهره‌اش موبمو به «ماکسیم‌ گورکی» می‌ماند نشسته بود و سیگار می‌کشید- شاید شما هم مثل خودم حال‌و‌حوصله‌ی شنیدن توصیفات نداشته باشید پس یک خط از آخرِ موقعیت جغرافیایی این خانه در شهر می‌گویم: نقشه‌ی جغرافیایی را فرض کنید که با پونز روی دیوار نصب شده، آن‌نقطه‌ی زیرِ پونز موقعیت اینجاست و آدم‌هایش نیز که گرداگرد این حیاط ساکن‌اند و در این روایت هم جز یکی‌شان که «گورکی» باشد ذکری ازشان نخواهد رفت، سرنوشت یا سرو‌کله‌شان اغلب در صفحات حوادث روزنامه‌ها پیدا می‌شود نه در آمار رسمی...

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


پی‌نگار:




ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه اتاق ، داستان کوتاه حال ما خوب است ، حال ما خوب است ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه ایرانی ، اتاق اجاره صاحبخانه ، داستان کوتاه پیام رنجبران ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2