این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ- آبان 96 منتشر شده!










رمان: به امید دیدار در آن دنیا

نویسنده: پی‌یر لومتر

مترجم: مهستی بحرینی

*

کاسبانِ جنگ


پیام رنجبران

 

 در رمان «به امید دیدار در آن دنیا» همه‌چیز با جنجال و تنش آغاز می‌شود، سپس انفجار‌های دم‌به‌دم، بعد شصت‌صفحه‌ی ابتدایی‌اش‌ بی‌اندازه نفس‌گیر می‌شود. بوی دود، باروت، درد، خون، تیر و ترکش در سرآدمی می‌پیچد. ضجه‌ی تن‌های قطعه‌قطعه‌شده، مویه‌ی صورت‌های لهیده، فغان دست‌های بی‌تن، تن‌های بی‌دست در جانِ آدمی فریاد می‌شود. آنگاه روند صعودی تعلیق‌‌های گوناگون‌اش تا انتهای پانصد‌صفحه‌ای رمان، تا انفجار‌های نهایی پله‌پله بالا می‌رود. داستان پس از اتمام جنگ‌ به دوران بعد و بازماندگانش کشانیده می‌شود؛ سپس آنقدر باهیجان کشنده‌ای توسط روایتی تمام و کمال اعصاب، عواطف و احساسات‌ خواننده تحت‌فشار قرار می‌‌گیرد که ممکن است در فصل‌های آخر، چشمان‌‌‌تان به سرعت روی کلمات بدود، از روی جملات بپرد، تا هرچه‌زودتر از خاتمه‌ی داستان، و عاقبت کارکترهای داستان مطلع شوید. روح پلید «کاسبان جنگ» عریان می‌گردد. آن نیرنگ‌اندازان رنگ‌به‌رنگ که آوردگاه دفاع از کشور چه حین جنگ، و چه بعدش، برای‌شان نان‌دانی می‌شود. آنگاه به یاد همان سربازانی که زیرخروارها خاک، زیرخروارها فراموشی مدفون می‌گردند، همانانی که اجسادشان یافت می‌شود یا نمی‌شود، همان غیورانی که به عشق دفاع از مام‌وطن به جبهه‌های تقابل با دژخیمان می‌شتابند، همان قهرمانانی که مرده و زنده‌شان همآره توسط مزوران محل کسب می‌شود، اجازه‌ی نفس‌کشیدن از آدمی سلب می‌شود. روایت در نخستین سطرش این‌گونه آغاز می‌گردد:«آن‌هایی که گمان می‌کردند جنگ به زودی به پایان می‌رسد مدت‌ها بود همگی مرده بودند، و درست به سبب جنگ مرده بودند»، آنگاه یکی از تاثیر‌گذارترین آثار ادبی جهان در قرن حاضر با مضمون جنگ شکل می‌گیرد. نویسنده‌ی رمان «به امید دیدار در آن دنیا» آقای «پی‌یر لومتر» متولد سال 1951 فرانسه و بابت نگارش همین رمان موفق به دریافت جایزه‌ی گنکور سال 2013 شده. او وقتی در دوران جوانی از مقابل ساختمانی که برای یادبود جنگ ساخته شده می‌گذشته با دیدن مراسم بسیار خلوتی که برای گرامیداشت جوانان کشته شده در جنگ‌جهانی اول فقط با حضور چندنفر برگزار می‌شده آنقدر غمگین می‌شود که با خودش عهد می‌بندد برای پاسداشت آنان حتماً اثری به رشته‌ی تحریر درآورد و رمان «به امید دیدار در آن دنیا» وفای به آن خاطره‌ی غمین است. ادای احترامی که نویسنده‌اش پس از بیست‌و‌دوبار بازنویسی رمان درمی‌یابد: حالا آن چیزی شده است که می‌خواهد و رضایت‌اش جلب می‌گردد، یعنی اثری که «همه چیز در آن باشد» و انصافاً حق دارد. بیست‌و‌دوبار بازنویسی وسواس‌گونه؛ این جلادادن طاقت‌فرسا وقتی بیشتر موجب حیرت است که ما بدانیم پیش از نگارش همین رمان، «پی‌یر لومتر» سابقه‌ی 46 سال مطالعه‌ی مستمر، 16 سال آموزش ادبیات، و نگارش شش رمان جنایی، و یک سه‌گانه‌ را در پرونده‌ی کاری دارد. اما «لومتر» وقتی در بیست‌سالگی نخستین رمان‌اش را می‌نویسد از سوی تمامی ناشران پس زده می‌شود. واقعه‌ای که اغلب برای بزرگترین و ماندگارترین نویسندگان تاریخ ادبیات رخ می‌دهد. سرخوردگی و فقدان اعتماد به نفسی که موجب می‌شود تا سالیان طولانی چیزی ننویسد- یا حداقل عرضه نکند- تا اینکه در میانه‌ی سال 2000 به اصرار همسرش دست‌نوشته‌ای را برای ناشران می‌فرستد، ناشرانی که مجدداً همه‌ی آن‌ها به او جواب منفی می‌دهند، تا اینکه یکی از آنان نظرش عوض شده و نسبت به چاپ اثر اقدام می‌کند که همین انتشار و کسب جایزه‌ی اول رمان فستیوال کنیاک، آغازی دیرهنگام اما شروعی قدرتمند می‌گردد برای نویسنده‌ای که سال 2013 با نگارش رمان «به امید دیدار در آن دنیا» و برنده شدن در مهم‌ترین رقابت جایزه‌ی ادبی فرانسه در همان سال، از اوج سبک و شیوه‌ی سهمگین، میخکوب‌کننده، مفرح و حیرت‌آور مخصوص به خودش در رمان‌نویسی پرده‌برداری نماید. چیزی تا اعلان آتش‌بس و خاتمه‌ی جنگ‌جهانی اول باقی نمانده. نیروهای فرانسه و آلمان در پشت خاکریزهای‌شان ترجیح می‌دهند کاری به کار هم نداشته باشند تا این چندروز باقی‌مانده بدون کشتار اضافه بگذرد. اما منافع ستوان «دولنی-پرادل» با این سکوت موافق نیست و می‌خواهد با فتح ارتفاع 113 اعتباری برای خود در دوران پس از جنگ کسب کند. او به دونفر از نیروهایش می‌سپارد که برای تحت‌نظر قراردادن آلمانی‌ها به مواضع‌شان نزدیک شوند؛ ولی در همین اثنا، ماموران شناسنایی‌اش را پنهانی با گلوله هدف قرار می‌دهد و با جار و جنجال قتل‌شان را به گردن آلمانی‌ها می‌اندازد:«پست‌فطرت‌ها! بُش‌ها همیشه همین‌طورند. چه جماعت رذلی! وحشی‌ها...». بدین طریق خون فرانسوی‌ها به جوش می‌آید و تحت‌فرمان او به آلمانی‌ها حمله می‌کنند. در بحبوحه‌ی یورش یکی از رزمندگان به نام «آلبر» به ماجرا پی‌ می‌برد. اما ستوان «پرادل» او را در گودالی می‌اندازد و با انفجار نارنجک زیرخروارها خاک مدفونش می‌کند. «ادوارد» وقتی برای جلوگیری از زنده‌بگور شدن «آلبر» به کمک‌اش می‌شتابد ترکش خمپاره نیمی از صورتش را با خود می‌برد...

 

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس) 


درباره‌ی «زندگی داستانی ای جی فیکری» نوشته‌ی «گابریل زوین» (اینجا)

 

 



برچسب ها: نقد رمان به امید دیدار در آن دنیا ، بررسی رمان به امید دیدار در آن دنیا ، به امید دیدار در آن دنیا مهستی بحرینی ، کاسبان جنگ ، بیوگرافی Pierre Lemaitre ، برنده جایزه گنکور 2013 ، نقد معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- آبان 96 منتشر شده!






گابریل زوین



رمان

زندگی داستانی ای.جی. فیکری

نویسنده: گابریل زوین / مترجم: لیلا کرد

نشر: کوله‌پشتی

*


این یک کتاب است!


پیام رنجبران


 

بحث اطمینان است؛ آخر تجربه ثابت کرده پرسش سختی‌ست: وقتی یک‌نفر که ارتباط چندانی با مطالعه ندارد یا کلاً طی زندگی‌اش از جهان کتاب و کتاب‌خوانی بی‌خبر مانده از تو می‌پرسد کتابی به من معرفی کن تا بخوانم با سوأل سختی مواجه شده‌ای. کتاب پیشنهادی‌ به مثابه‌ی آدرسی برای شرکت او در یک میهمانی‌ بزرگ است. میهمانی‌ای که در آن دریچه‌ای به جهان دیگری گشوده می‌شود! جهان شگفت‌انگیزی که به راه‌رفتن روی رنگین‌کمان می‌ماند؛ میهمانی‌ای که هرچه تعداد مدعوین‌اش فزونی یابد بی‌گمان دنیا جای بهتری می‌گردد. شاید اگر بتوانی آدرس درست بدهی، او به جریان کتاب‌خوانی علاقمند شود، متعاقباً خانواده‌ و همچنین فرزندانش، و این یعنی یک نسل. یک‌فرد که ممکن است یک نسل باشد قرار است از دنیایی ملال‌آور، دم‌دستی، با سرگرمی‌ها و علایق به شدت سطحی و مبتذل گام به درون جهانی پویا به وسعت کهکشان‌ها بگذارد. قرار است از چیزهایی باخبر شود که پیش‌تر هیچ نمی‌دانسته؛ به مرور به قضایایی پی ببرد که پیش‌تر خیال می‌کرده می‌دانسته و به صحت عقایدش ایمان داشته اما نم‌نم درمی‌یابد که هیچ از هیچ نمی‌دانسته! به ندانستن می‌رسد که نخستین گام برای قدم نهادن در جهان دانستن است. جهانی که حتا دردها، غم‌ها و اندوهش اصیل است و در نتیجه به شدت لذت‌بخش، طوری که در مقام قیاس با هیچ‌ لذتی برابری نمی‌کند. پس آن آدرسی که می‌دهی چنین حکمی دارد! بهتر است سرراست باشد و مسیری باصفا، لبریز از عواطف و احساسات انسانی تا خواننده بابت انسان بودنش خوشحال شده و از این‌که می‌تواند انسان‌تر باشد خوشحال‌تر شود؛ یعنی صبح فردا که از خواب بیدار شد دل‌اش بخواهد سایر انسان‌ها را نیز بیشتر دوست بدارد، و غم و شادی‌های‌شان را جزوی از زندگی خودش بداند. معدود‌اند کتاب‌هایی که بااطمینان و خیال راحت بگویی برای همه‌ی سلیقه‌ها نوشته شده‌اند. چه برای حرفه‌ای‌هایِ «کرم‌ِکتاب»، چه برای آماتورها، و چه برای آنانی که صرفاً دل‌شان می‌خواهد چندروزی افکارشان با خواندن یک رمان آرام شود و دمی از تشویش و نگرانی و قیل‌و‌قال‌های مداوم دنیای روزمره رهایی یابد. رمان «زندگی داستانی ای.جی. فیکری» نوشته‌ی بانو «گابریل زوین» چنین کتابی‌ست. قصه‌ی مرد سی‌و‌نه‌ساله‌ی بدعنقی به نام «ای.جی» که صاحب کتابفروشی جزیره‌ی «آلیس» ا‌ست و در طبقه‌ی بالای کتاب‌فروشی زندگی‌ می‌کند اما پس از مرگ همسرش «نیک» نمی‌داند چگونه به آن ادامه دهد. شاید بدش نمی‌آید به طرز نسبتاً محترمانه‌ای کلک‌اش کنده شود. اما با ورود «مایا» دختربچه‌ بی‌سرپرست دوساله‌ای به زندگی‌اش که با زبان کودکانه‌اش به او می‌گوید:«دوستت دارم» و همچنین «آملیا» دختری که نماینده‌ی فروش انتشارات است جرقه‌های امید در وجودش شعله‌ور می‌شود. درباره‌ی این رمان چه واژه‌‌ای می‌توان گفت که توصیف دقیق‌اش باشد؟! «زنده». بله، رمان «زندگی داستانی ای. جی. فیکری» پدیده‌‌ای «زنده»‌ است. هنوز چندصفحه از آن بیشتر نخوانده‌ای که با خودت می‌گویی:« نه! این فقط چندصفحه کاغذ بی‌جان و یک عطف نیست» بلکه درمی‌یابی با موجود زنده‌ای آشنا شده‌ای که مقابل چشمان‌ات نفس می‌کشد و با زبان داستان با تو به گفت‌وگو نشسته. معمولاً آثاری حاوی چنین ویژگی‌ای هستند که توسط نیروی آفرینشگریِ «دیونیسوسی» نویسنده شکل گرفته‌اند. یعنی نویسنده در جایگاه خالق‌اش از روح خود مابین کلمات دمیده است و آنچه آفریده پدیده‌ی شاعرانه‌ی زنده‌ای‌ست و جان هنرمند در حالت ناخودآگاه هنری به کلمه درآمده. این سبک آثار اغلب ساختارشکن هستند و جلوه‌ی پنهان لکن اصیلی از دهلیزهای روح انسانی را فاش می‌نمایند. اما این رمان به شدت تکنیکی، آگاهانه، موجز و مدام یادآور قصه‌ها و کتاب‌هایی‌ست که پیش‌تر خوانده‌ای و برای رسیدن به این منظور و همچنین تحت‌تاثیر قرار دادن احساساتت و زنده‌گرداندن حال‌و‌هواهایی که پیش‌ترها نیز با سایر کتاب‌ها آزموده‌ای حتا تعمداً در داستان دست به کلیشه می‌زند. چرا که نویسنده بدین‌سان می‌خواهد بگوید: تو در حال خواندن یک «کتاب» هستی، این لذتی که می‌بری به خاطر همنشین شدن با کتاب است و کتاب‌هایی که پیش‌تر خوانده‌ای؛ و این گونه‌ای از پاسداشت و ارج‌نهادن به جریان کتاب و کتاب‌خوانی است. رمان‌هایی که محصول صرف نگارش‌های تکنیکی هستند اغلب خودنمایانه یا نوشته‌هایی خشک‌ند، طوری که حس می‌کنی با چدن مواجه شده‌ای. اما «زندگی داستانی...» این‌گونه نیست! چرا؟! کافی‌ست به بیوگرافی نویسنده‌‌اش نگاهی بیندازیم. بانو «گابریل زوین» سال 1977 از والدینی علاقمند به «کتاب» متولد شده. او دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی ادبیات انگلیسی و آمریکایی از دانشگاه هاروارد است. از چهارده‌سالگی آغاز به نوشتن کرده و کارکتر «مایا» که به شدت شیفته‌ی کتاب‌خوانی‌ و داستان‌نویسی است برگرفته از دوران کودکی خودش است، یعنی موجودی که کتاب و کتاب‌خوانی از اوان کودکی با وجودش عجین گشته! «زوین» وقتی درباره‌ی عشق به کتاب می‌نویسد در واقع قسمتی از روح خود را منعکس می‌نماید، آن‌هم به سادگی.

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

«تیمبوکتو» و درباره‌ی «پُل استر» و غیره...(اینجا)

 

«تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» نوشته‌ی «آنتونی دوئر» (اینجا)

 

نقد سمینار یونگ درباره‌ی زرتشت نیچه (اینجا)

 

شب‌نوشت‌های پیام رنجبران (اینجا)


برچسب ها: نقد رمان زندگی داستانی ای جی فیکری ، معرفی رمان زندگی داستانی ای.جی.فیکری ، نقد معرفی زندگی داستانانی ای جی فیکری ، پیشنهاد رمان زندگی داستانی ای جی فیکری ، زندگی داستانی ای.جی.فیکری لیلا کرد ، رمانهایی که باید بخوانیم ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ی صدبرگ- مهرماه 96 منتشر شده!

رمان: دلبند

نویسنده: تونی موریسون

 مترجم: شریندخت دقیقیان

 ناشر: جهان نو

*

روحِ متفاوت

پیام رنجبران


بانو «تونی موریسون» نویسنده‌ی سیاهپوست رمان «دلبند» و برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات سال 1993،  حین گرفتن جایزه‌ی حلقه منتقدان آمریکا به پاس یک عمر دستاور هنری گفت:« زمانی که کتابهایم چاپ شدند، روی قفسه مخصوص نویسندگان سیاهپوست قرار گرفتند، نه در کنار دیگر آثار ادبیات داستانی». شاید فاصله‌ی مابینِ آن قفسه‌های کتاب زیاد نبوده اما در کشوری که برده‌داری رکنی اساسی از نظامش بوده این فاصله به اندازه‌ی چندین‌قرن سرکوب، شکنجه، خفقان، طاقت و بردباری‌ست. « تونی موریسون» آفریقایی‌تبار و برای رسانیدن فریادِ برده‌گان سیاهپوست به گوش جهانیان که پدربزرگش نیز از همان برد‌ه‌گان بوده، مسیری طولانی طی نموده‌؛ اینک او یکی از غول‌های ادبیات معاصر آمریکاست، و تقریباً تمامی جوایز ادبی معتبر دنیا را به خود اختصاص داده، و نخستین زن سیاهپوستی است که کرسی‌ای در دانشگاه پرینستون دارد و همچنین اولین زن سیاهپوست آمریکایی‌ست که به دریافت جایزه‌ی نوبل نائل شده. وجه تمایز موسیقی و ادبیات سیاهپوستان آمریکا با سایر، در گونه‌ای از رنج یا به دیگر سخن، زایشی درداگین از گونه‌ای رنج است‌ که وزن‌اش به فشردگی‌ی بغضی سنگین می‌ماند که فقط شبیه به حال‌و‌هوای خودشان و مختص به این نوع موسیقی یا ادبیات است و البته نمی‌توان از تاثیر فراوانش بر ساحت هنر ناب، علی‌الخصوص در حوزه‌ی موسیقی چشم‌پوشی کرد؛ بغضی که وقتی مبدل به آوا می‌گردد، صدای زنان و مردانی‌ست که در جست‌وجوی ترکیبی مناسب، رمز یا کلیدی برای بیان رنج‌های‌شان، گرداگرد هم آنقدر صدای یکدیگر را می‌قاپند تا کمر کلمات شکسته شود، تا به ورای واژگان پل بزنند، تا در خلسه‌ای روحانی به سنخی از هارمونی دست یازند، که وقتی هماهنگ می‌شوند، آوازشان به موجی از صدا با چنان دامنه‌ی وسیعی تبدیل می‌شود که اعتراضش تا اعماق ژرف آب‌ها راه می‌جوید، از دامنه‌ی کوه‌ها بالا می‌رود تا ندایش به آسمان داغ و خاموش، در پی عدالت چنگ بیندازد. بدین‌سان ادبیات سیاهپوستان آمریکا نیز، آیینه‌ای‌ست تمام‌رخ، شاعرانه، صریح و بی‌پیرایه که وقتی به کلمه درمی‌آید، مانند نوت‌های موسیقی‌شان در پس شکل ظاهری واژگان، هاله‌ا‌ی دردآلود از سرگذشت قرن‌ها تبعیض نژادی، بی‌عدالتی، ستم و تحقیر مویه می‌کند. رمان «دلبند» برنده‌ی جایزه‌ی ادبی پولیتزر 1988- ماجرای تاثیر‌گذار و عجیبی دارد! اغلبِ قصه‌هایی که به روایت‌ رنج انسان‌ها تحت فشار سیطره‌ی نظام‌های قدرت می‌پردازند برای تاکید بر وجه واقعی‌بودن قصه‌شان، و جلب همدلی خواننده، جهت تعریف ماجراهای‌شان از الگوهای واقع‌گرایی در داستان‌گویی بهره می‌برند و بر آن پافشاری می‌نمایند؛ سعی می‌شود قصه، شکل تخیل و خیال به خود نگیرد، بدین لحاظ پردازش موقعیت‌ها و شخصیت‌های داستان در بستری از واقعیت‌های ملموس، عینی و روزمره شکل می‌گیرد. اما الگوی روایت رمان «دلبند» وارد حوزه‌ی نوع دیگری از «رئالیسم» یعنی «جادویی‌»اش می‌شود. رمان با چنین جمله‌ای آغاز می‌گردد:« 124 کینه جو بود» و «124» اسم کلبه‌ای‌ست که باقیمانده‌ی خانواده‌ای در آن زندگی- در واقع مردگی!- می‌کنند. ماجرای داستان حول و حوش روایت دردناک یک برده‌ی زن به‌نام «ست» می‌چرخد که بهمراه دخترش ساکن «124» هستند، پسرانش پا بفرار گذاشته‌اند زیرا یک «روح» در آنجا رفت‌و‌آمد دارد . اساساً «رئالیسم جادویی» اعتراضی‌ست به غلبه‌ی فرهنگ بیگانه، تکنولوژی تحمیلی و حاکمیت عقلی که جایی برای تخیل و اسطوره باقی نمی‌گذارد و محملی‌ست برای بیان اسطوره‌های بومی، عقاید و سنن ابتدایی و بازگشت به باورهای خودی. اما همان‌طور که در سطور بالاتر درباره‌ی فضای متمایز هنر سیاهپوستان به عرض رساندم، آنچه در ادبیات‌شان ویژگی‌ها و رنگ «رئالیسم جادویی» به خود می‌گیرد نیز متفاوت است . برای لمس جنس این تمایزات می‌بایست به خاستگاه‌شان رجوع کنیم و به آن لحظات دردآگین آغازین‌، چیزی مشابه زایشِ موسیقی‌شان حین کارهای طاقت‌فرسا زیرشلاق اربابان، یا شباهنگام که برده‌گان در بدترین مکان‌ها به یکدیگر غل‌و‌زنجیر می‌شدند، برای طاقت آوردن زخم‌های روحی، روانی و جسمی‌شان، و شکنجه‌ای که تار و پود وجودشان را بهم لولانده، به موسیقی پناهیده و ندایی از درون‌شان صدا می‌شده. می‌خواهم بگویم: زمانی که روح آنان به دلیل مشقت‌ها- مثلاً طبق قانون نامرئی میان‌شان، آنان نمی‌بایست به اعضای خانواده‌شان دل‌ می‌بسته‌اند زیرا هر آن ممکن بود ارباب تصمیم به فروش همان عضو خانواده بگیرد- به درون خود، و تصورات‌شان رانده می‌شدند، در تمنای جهانی که در آن ظلمی نباشد. اما مگر درون در امان مانده؟! این‌گونه سنخ دیگری از «رئالیسم جادویی» خلق می‌شود. تصورات دردناک. درست مانند لحظاتی که روح، روان و کالبد از شدت رنج بهم می‌پیچد طوری که مرز درونِ دردآگین آدمی با دنیای بیرون، یعنی واقعیت شکنجه‌وار زندگی‌‌ محو می‌شود؛ هر آنچه از درون می‌جوشد و هر آنچه از بیرون به درون‌ فرومی‌ریزد در یک واژه خلاصه می‌گردد:«درد». بدین‌سان روحِ «دلبند»، روح سرگشته‌ی خانه‌ی «124»، با تمامی ارواح سرگردان تصور شده متفاوت است.

 

 




درباره‌ی «جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد» نوشته‌ی «سوتلانا الکسویچ» (اینجاست)


کتابخانه‌ی سیناپس «نقد و بررسی چهارده رمان» (اینجاست)

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد رمان دلبند تونی موریسون ، نقد و بررسی رمان دلبند ، نگاهی به ادبیات سیاهپوستان ، نگاهی به موسیقی و ادبیات سیاهپوستان ، نقد و معرفی رمان دلبند تونی موریسون ، نقد و معرفی رمان دلبند ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،


 سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ

 جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد

نویسنده: سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ

مترجم: عبدالمجید احمدی/ ناشر: جهان نو

*

بعد از خاموشی!

 

پیام رنجبران


بعضی کتاب‌ها به دویدن می‌مانند، دویدن روی تارهای عصبی‌ات- نفس‌گیرند- مشابه گریختن‌اند، اما گریز به همان کتاب؛  در هر صفحه، هر لحظه به خود می‌گویی این برگِ آخری‌‌ست که خواهم خواند؛ آخر سازه‌های عاطفی بعضی کتاب‌ها به شقه‌شقه‌های امواج توفنده‌ی دریایی خروشان می‌مانند که شدّتِ ضرباتِ سهمگین‌اش‌ تمامیِ تاروپود احساسات آدمی را می‌گسلد و می‌پاشد، می‌گسلد و می‌پاشد؛ از جا می‌پراندد، حیرت‌زده، غمین، درمانده و دیوانه تاب نمی‌آوری و کتاب را به گوشه‌ای پرتاب می‌کنی، می‌گریزی، می‌گریزی، اما دمی بعد خود را درمی‌یابی که لابه‌لای صفحات همان کتاب غرقه‌ای. انگار از کتاب به خودش گریخته‌ای؛ دویده‌ای، غلتیده‌ای، چرخیده‌ای و در آن غرق شده‌ای. بعضی کتاب‌ها به دویدن در گرداب می‌مانند. «جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد» چنین کتابی‌ست. اثری شگفت‌انگیز درباره‌ی جنگ‌جهانی دوم از زاویه‌ی نگاه زنانِ روس. زاویه‌ی نگاهی متفاوت با هر آنچه تا به حال در مضمون جنگ خوانده‌ایم، چرا که این‌بار راویان ما «زنان» هستند و نه مردان. نویسنده‌ی اثر خانم «سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ» برنده‌ی جایزه‌ی سال نوبل 2015 بابت همین اثر، درباره‌اش می‌گوید:«من از احساسات ما معبد می‌سازم...از آرزوها و ناامیدی‌ها. از رویاهای‌مان». این نخستین بار در تاریخ نوبل است که نویسنده‌ای به خاطر نوشته‌هایش در ژانر مستند‌نگاری جایزه برده است. کتاب «الکسیویچ» مواجهه‌ی رخ‌به‌رخ با خاطراتِ پانصد زن است که در جنگ‌جهانی دوم شرکت داشته‌ و علیه نازی‌های متجاوز جنگیده‌اند. زنانی که در شروع جنگ اکثرشان دختربچه‌هایی شانزده‌هفده‌ساله‌ بوده‌اند. آنان در لهیبِ زبانه‌های آتش بزرگ شده‌اند؛ جنگیده‌اند، سوخته‌اند، گریسته‌اند، مرثیه‌ خوانده‌اند، جان‌گرفته‌اند، بخشیده‌اند و به اثبات رسیده‌اند و در نهایت همه با هم سرود گشته‌اند:«ما پیروز شدیم». سرودی که آهنگ‌اش پس از خاتمه‌ی جنگ دیری نمی‌پاید، و شرایط به گونه‌ای رقم می‌خورد که برخی‌ از آنان سال‌ها مجبور به سکوت می‌شوند، صدای‌شان در گلو می‌شکند و این خفگی ممتد می‌شود، چه از لحاظ فشار محدودیت‌های فرهنگی-سنتی جامعه‌ی شوروی آن‌روزگار که زنانِ جبهه‌رفته را نمی‌پذیرفته‌اند، چه از لحاظ مردان همرزم‌شان که در کورانِ جنگ‌ هوای‌‌شان را داشته‌اند اما این‌جا پشت‌شان را خالی می‌کنند، و  چه حتا وقتی «الکسیویچ» دست‌نوشته‌هایش را در سال 1978 برای مراکز نشر می‌فرستد، هیچ‌کدام‌شان حاضر به همکاری نمی‌شوند و می‌گویند:«...جنگ در آن چهره‌ای بسیار وحشتناک دارد...از ناتورالیسم پررنگی رنج می‌برد. نقش برجسته‌ و هدایت‌کننده‌ی حزب کمونیست در آن دیده نمی‌شود...». بدین‌سان کتاب تا 17 سال بعد که تغییرات ساختاری و اصلاحات در روسیه آغاز می‌شود اجازه‌ی انتشار نمی‌یابد و پس از چاپ، با تیراژ عجیب دومیلیون نسخه مورد استقبال قرار می‌گیرد، سپس به مرور زمان کامل‌تر می‌شود:«نقطه می‌گذاری و در همان آن، این نقطه تبدیل به چند نقطه می‌شود...». صفحه‌ی آخر «جنگ چهر‌ه‌ی زنانه ندارد» اتمامِ کتاب نیست، روایت همچنان درون آدمی ادامه پیدا می‌کند و به صدها سوأل درباره‌ی «چرا جنگ؟» ختم می‌شود، پرسش‌هایی که عاقبت یک‌روز می‌بایست بدان پاسخ دهیم. زن زندگی‌بخش است «مدت زیادی انسان جدیدی را در بطنش حمل می‌کند. از او مراقبت می‌کند و به دنیایش می‌آورد» حال چه اتفاقی می‌افتد که لباس جنگ می‌پوشد؟! چه بر سر او رفته است که برای عبور از پُست‌های نگهبانی اشغال‌گران آلمانی، فرزندش را نمک‌اندود می‌کند؟ در وجودش چه حادثه‌ای رخ داده تا برای این‌که توجه گشت‌های آلمانی به آن‌ها جلب نشود، نوزاد گریان‌اش را در آب فرو می‌کند و آنقدر نگاهش می‌دارد تا صدایش خاموش شود؛ لیک دامنه‌ی این سوألات صرفاً زنان را در برنمی‌گیرد، بر جانِ آدمی چه رفته است؟ نویسنده می‌گوید:«...این حقیقت دیگر در قالب فرمول کوتاه و آشنای ما پیروز شدیم جا نمی‌گیرد...» و اضافه می‌نماید:«در مورد این مسائل تا به همین امروز هزاران جلد کتاب نوشته شده! نه، من پی چیز دیگری هستم. من دنبال چیزی هستم که آن‌را دانش روح می‌نامم...مسیری که روح می‌پیماید برای من مهم‌تر از خود حادثه است! برای من آن‌قدر مهم و یا در صدر اولویت نیست که بدانم چه و چگونه اتفاقی افتاده است، بلکه دغدغه‌ و نگرانی من این است که در آن‌جا چه بر سر انسان آمده. چه چیزی را آن‌جا دیده و درک کرده؟». کتاب «جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد» مجموعه روایاتی‌ست واقعی و تکان‌دهنده که با تدوین شاهکار نویسنده‌اش، قلمی استوار به ترجمه‌‌ی شایسته‌ی آقای «عبدالمجید احمدی» از مابین هزاران مصاحبه، تحقیق و پژوهش، با وجود آدمی، با احساسات و عواطف‌اش به گفت‌وگو می‌نشیند- و آنقدر به شیوه‌ی درستی تأثیر می‌گذارد تا برای جان‌‌ انسانی به تفکر منتج شود- تا بیندیشد و بیابد معنای هستن و بودن چیست، تا جست‌و‌جوگرش کند، تا چاره‌جو شود، تا دگرگونی‌های بنیادین، تا آینده‌‌ای تازه خلق نماید، آینده‌ای بدون کشتار...

 

 

 

 

بررسی شخصیت‌پردازی در رمان‌های فردریک بکمن(مردی به نام اوه)

من از خدا می‌خواهم مرا از خدا نجات دهد (حکمت شادان)

رهنمودهایی برای نزول در دورخ (دوریس لسینگ)

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد کتاب جنگ چهره‌ی زنانه ندارد ، نقد The Unwomanly Face of War ، معرفی کتاب جنگ چهره‌ی زنانه ندارد ، زنان روس جنگ جهانی دوم ، تحلیل جنگ چهره‌ی زنانه ندارد ، نقد رمان وبلاگ سیناپس ، نوبل ادبیات سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ-شهریور 96 منتشر شده!



ا

آنتونی دوئر



رمان

 تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم

نویسنده: آنتونی دوئر

مترجم: مریم طباطباییها

برنده جایزه پولیتزر 2015

*

علیه فراموشی


پیام رنجبران


آروزی محالی‌ست؟ توقع زیادی‌ست؟ چه کاری از دست‌مان برمی‌آید؟ نقش ما در قضایا چیست؟ چرا باد سیاهی‌ها را با خود نمی‌برد؟ خستگی را خسته شدیم؛ اصلاً چرا نپرسیم «خب که چی؟» چرا باید ادامه بدهیم؟ چرا یک‌شب تمام‌اش نکنیم؟ چرا انصراف ندهیم و این سیاره‌ی دیوانه را رها نکنیم؟ چرا باید به این بازی ادامه دهیم؟ گناه نخستین چرا دست از سرمان برنمی‌دارد؟ اولین گناهْ فراموشی نبود؟ ما چه چیزی را فراموش کرده‌ایم؟ نکند آنچه که هیچ‌گاه فرا نگرفته‌ایم فراموش کرده‌ایم؟ شاید آمده‌ایم تا به خاطرش آوریم، یا شاید یاد بگیریم، اما تا کنون به طرز مهلکی وانمانده‌ایم؟ آیا هرچقدر پیش می‌رویم راه باریک‌تر نمی‌شود؟ هولناک‌تر نشده؟ آهای آدم‌ها، سوأل اصلی، مسئله‌ی حل‌ناشده‌ی حیاتی، انسداد شریان زندگی این است:«برای این‌که یکدیگر را قتل‌عام نکنیم چه باید کرد؟». ما مدعیان سلطنت شعور بر زمین هنوز چه عاجزیم در پاسخ بدین پرسش؛ با چنین داعیه‌های خرد‌ورزی، با چنان فخری که به دیگر موجودات می‌فروشیم هنوز از پس نکشتن یکدیگر برنیامده‌ایم، پاسداشتِ حقّ زندگی که سایر موجودات حداقل نسبت به هم‌نوعانشان مراعات می‌کنند؛ چه ترسناک‌‌تر شده‌ایم، چه برای‌مان عادی شده؛ هر بار گذرمان به صفحه‌ی تلویزیون، یا صفحات اخبار می‌افتد، شاهدیم بر عاقبتِ انسان! انگار پیامد زحمات خردورزی، شعور، هوش و تعقل بشریت «‌بیعاری»ست! انگار آدمیان کار دیگری ندارند، جماعتی «بیعار» بی‌وقفه مشغول قتل‌عام یکدیگر‌اند و جماعتی «بیعار» حین لنباندن صبحانه‌شان با علاقه اخبارش را تماشا می‌کنند! بی‌مرخصی، با خودشان قرارداد بسته‌اند، صبح تا شام، تا بامداد، تا صبح دیروز، و تا هزار صبح فردا پیگیر‌اند، هر لحظه به مشغولیّتِ «هم‌کشی» و «بیعاری» مشغول‌اند، به خون یکدیگر تشنه‌اند و نمی‌دانم کدامین خون رفع‌عطش خواهد کرد؟ چه‌هنگام سوت پایان این بازی هلاک زده خواهد شد؟ ای کاش لحظه‌ای دست نگه داریم، ای کاش مابین نیمه‌ها فضا عوض شود، ای کاش تاکتیک عوض شود، ای کاش جای جنگ علیه جنگ، تدبیر دیگری چاره شود! هر دو خاکریز متخاصم یاد بگیرند، ریشه‌ی حمله بخشکد تا انتقام برافتد، ای کاش «خودآگاهی» مبتنی بر «آگاهی» متعالی سفره‌ی «جنگ» بروبد. لیک چنین رهی که می‌رویم مقصدش «هیهات» است، چه‌این‌بار «انفجارهای اتمی» مرثیه‌ای‌ست بر پایانِ سلسله‌ی آدمی، انگار که هیچ‌وقت هیچ‌چیز نبوده، انگار که هیچ‌وقت نبوده‌ایم. آخر، بشر شقه‌شقه شده، عده‌ی معدودی به «خودآگاهی» رسیده‌اند و دریافته‌اند بدون قتل می‌توان زندگی‌ کرد، که جا برای همه هست، که اینان تعدادشان نسبت به جمعیت دنیا بسیار اندک است؛ اما شقه‌‌های کثیرتر، خیل عظیمی هستند که پیروان رهبران ناقص‌العقل و متوهمی‌اند، سرسپردگانی که حتا از سرمنشا محتویات سر‌شان، و موهوماتی که به‌شان القا شده خبر ندارند، بدین‌سان «ناخودآگاه» آنچه به‌شان حقنه‌شده، بی‌چون-و-چرا اجرا می‌نمایند! بازیچه‌ی رهبرانی مالیخولیایی‌‌ که شوخیِ طبیعت‌اند، اصلاً صورت مسئله هم آنقدر ساده است که به شوخی می‌ماند، اما چه شوخی‌های ناگواری؛ گناه دیروز، گناه امروز همچنان فراموشی‌ست؛ حال پرسش این است: چاره چیست؟آیا امیدی هست؟ مسلماً پاسخ به این سوالات وظیفه‌ی شخصی و گروهی‌ست، چنانچه امیدی باشد بازهم در گروی «خودآگاهی»ست، یعنی جای تن‌دادن به «نسل‌کشی»های کریه‌تر، می‌توانیم تاریکی‌های تجربه‌های شرم‌آور گذشته‌ی انسان را مجدداً با ادبیات، سینما، فلسفه و هنر مقابل دیدگان‌مان بگذاریم! تا لابه‌لای سیاهی‌ها «تمام نورهایی را که نمی‌توانیم ببینیم» را ببینیم! آن‌سان که نویسنده‌‌اش «آنتونی دوئر» با صرف ده‌سال از عمرش برای نوشتن چنین اثر باشکوه، ژرف‌ و یاددارنده‌ای همت گمارده. داستان گیرای رمان «تمام نورهایی...» برنده‌ی جایزه‌ی «پولیتزر» سال 2015 انعکاسِ دقیقِ یکی از همان تلخ‌ترین، سیاه‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین تجربه‌های نسل آدمی‌ست، یعنی وقایع جنگ‌جهانی دوم؛ ماجرای «ماری-لو» دختر نوجوان و نابینای فرانسوی که پدرش کلیدار موزه‌ی تاریخ طبیعی‌ست، و همچنین «ورنر» نوجوان نخبه‌ی آلمانی که با خواهرش «یوتا» ساکن یتیم‌خانه‌ای در آلمان‌اند، او به دلیل هوش و استعدادش در تعمیر رادیو، آرزوهایی از جمله حضور در دانشگاه‌های معتبر برلین و مبدل شدنش به «فردی خاص» در سر دارد، اما با آغاز جنگ‌جهانی دوم زندگی‌شان زیروزبر می‌شود؛ «ماری-لو» به همراه پدرش از «پاریس» به  شهر «سنت‌-لو» می‌گریزند و در این سفر تنها نیستند چرا که موزه وظیفه‌ی حفاظت الماسی افسانه‌ای به نام «دریای شعله» را به پدر سپرده:‌»کسی که سنگ را دارد تا ابد زنده خواهد ماند؛ اما تا زمانی که آن‌را داشته باشد، بدشانسی رهایش نمی‌کند». استعداد «ورنر» نیز منجر به برنده شدن در آزمونی و ناگزیر رفتن به مدرسه‌ای زیرنظر افسران بی‌رحم هیتلر می‌شود و سپس برای ردیابی فرستنده‌های نیروهای مقاومت فرانسه به این کشور اعزام می‌شود! این دو نوجوان در کوران آتشی که در حال سوزاندن شهر «سنت-لو» است با یکدیگر آشنا می‌شوند، مواجه‌ای که قبل از اینکه یکدیگر را ببیند و خودشان بدانند، پیشینه‌ای بر حسب یک ارتباط رادیویی دارد! «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» ارج نهادن قداست زندگی و علیه فراموشی‌ست.

 


 

 

اگر خدا نباشد همه‌چیز مجاز است /ضمیمه‌ای بر نقد رمانِ«تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم»


درباره‌ی «حکمت شادان» نوشته‌ی «فردریش ویلهلم نیچه» (اینجاست)

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم ، تحلیل رمان تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم ، برنده جایزه پولیتزر 2014 آنتونی دوئر ، معرفی رمان تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم ، جنگ جهانی دوم آنتونی دوئر ، نقد All the Light We Cannot See ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،





 

دو رمان از « فردریک بکمن »

«مردی به نام اوه»

«مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است»

مترجم:حسین تهرانی

*


درنگی بر شخصیت‌پردازی‌‌های فردریک بکمن


پیام رنجبران


ضرباهنگِ سه‌واژه تاروپود رمان‌های «فردریک بکمن» را به‌ هم‌ تنیده:«انسانی، انسانی، انسانی» و کلمه‌ی دیگری که بتوان توسط‌اش امواج عاطفی رمان‌هایش را توصیف کرد بازهم:«انسانی» ست. این وبلاگ‌نویس و نویسنده‌ی جوانِ سوئدی، علاوه بر آفرینشِ قصه‌هایی منسجم و جذاب، نقطه‌‌ی برجسته‌ی آثارش خلق هنرمندانه شخصیت‌های داستانی به یادماندنی‌ست! پرورش کارکترهایی که از بسکه داستانی‌اند و به معنای واقعی کلمه، متفاوت و عمیق و جزئی‌نگرانه پرداخت شده‌اند همگی‌ لابه‌لای اوراق کتاب نفس می‌کشند و زنده‌اند و انگار دیری‌ست با خواننده آشنایند. شخصیت‌های داستانی پدیده‌هایی فراواقعی هستند اما، با پرداخت دقیقِ ویژگی‌های مشترک‌شان با انسان‌های واقعی، و گنجاندن عناصری از قبیلِ امیال، احساسات، آرزوها، خاطرات، شکست و پیروزی‌ها در سرشت و طبیعت‌شان، یادآور شمایل انسان‌هایی هستند که در پیرامونِ ما، یا در زندگی‌مان حضور دارند و بدین‌سان بر واقعیت منطبق می‌شوند؛ خواننده با خیالی‌ترین شخصیت‌های داستان همدلی می‌کند، و حتا بعید نیست با دیدنِ سرگشتگی گربه‌ای درمانده که تمام دنیا پسش می‌زند، به یاد دوستی در دوران دانشجوی‌اش بیفتد؛ با شنیدن روایت مرد جان به سرشده‌ای به نام «اوه» که «اگر کسی ازش بپرسد زندگی‌اش قبلاً گونه بوده؟ پاسخ می‌دهد تا قبل از اینکه زنش پای به زندگی‌اش بگذارد اصلاً زندگی نمی‌کرده و از وقتی تنهایش گذاشت دیگر زندگی نمی‌کند» به یاد یکی از نزدیکانش یا آدم‌هایی که طی زندگی‌اش دیده بیفتد؛ گمان نبرم ردپای آشنایی با «مردی به نام اوه» در رمانی با همین عنوان هیچگاه از لوحِ خاطر خواننده‌اش زدوده شود! رمانی با کیفیت که ترجمه‌اش به سی‌زبان، و اقتباس موفق سینمایی‌اش، و تاثیرگذاری‌ آن بر خیلِ کثیری از خوانندگان و تماشاگران در سراسر دنیا، آغازی بود برای معرفی و گام‌نهادن نویسنده‌ای متبحر به تالار جهان ادبیات. اما شخصیت‌های رمان‌های «فردریک بکمن» نسبت به سایر کارکترهای معمولِ داستانی «متفاوت»تر هستند. درست که آدم‌های قصه‌هایش به شدت یادآور آدم‌های واقعی، و نکوداشت خصایص انسانی‌اند و لایه‌های عمیق درونی‌شان و متعاقباً رفتارشان، ابراز چنین ویژگی‌ها یا تمناهایی را در ذهنیت خواننده متبادر می‌نماید، طوری که انگار نویسنده در جای‌جای زیرمتن ناپیدای نوشته‌هایش یادآور می‌شود:«نگذاریم انسانیت بمیرد، بیایید همدیگر را دوست داشته باشیم»؛ اما شخصیت‌های آثار او، بازهم با دیگر کارکترهایی که تا بحال دیده‌اییم متمایز هستند. «بکمن» به لحاظ تکنیکی چه می‌کند؟ او از طریق آشنازدایی از شخصیت‌ها، و تشدید و گنجاندن جمع‌ اضداد عواطف انسانی درون کارکتر و سپس تقابل درونی‌شان باهم، و در سوی دیگر، تضادشان با موقعیت‌های جالب یا فضای محیط پیرامون فرد به چنین مهمی با موفقیت هرچه تمامتر نائل می‌شود؛ این تقابل و تضاد‌های جذابیّت با جذابیّت، موجبِ افزایش گیرایی، سرگرمی و در نتیجه تأثیرگذاری هرچه بیشتر روایت بر خواننده‌اش می‌گردد، یعنی «بکمن» از طریق چیدمان درست و به‌جای عناصر داستان‌گویی اما به سبک خودش، به قدرت داستان‌گویی و در نتیجه تأثیر حسی فحوای کلامش بر مخاطب دست می‌یازد؛ ابتدا خواننده‌اش را جذب و سپس با او سخن می‌گوید. بدین‌سان هم شخصیت‌ها یادآور انسان‌های واقعی پیرامون‌مان هستند، هم تابلویی هنری، ماندگار و آموزاننده جهت ارتقا، و گرامی‌داشت معانیِ متعالی عواطف عزیز انسانی می‌شوند. اکثر آدم‌های قصه‌های «بکمن» برخلاف آنچه نشان می‌دهند، بالقوه مهربان‌اند‌ و دل‌شان برای دیگران می‌تپد اما بر حسب حوادث ناگواری که طی زندگی برسرشان رفته یا می‌رود، روح‌شان رنجور و پرس شده، حوصله‌شان از کف رفته، و از این لحاظ احساسات واقعی‌شان را بروز نمی‌دهند، و با دیگران تندی می‌کنند یا با جامعه گلاویزند، لیکن در طول داستان با دریافت عشق و محبت ناب سایرین که گاهاً به شیوه‌‌ی بسیار شاد و خنده‌داری تحمیلی و زورکی‌ست، متحول می‌گردند! «مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است» دومین رمان «بکمن» و ماجرای «السا» دختری «هفت‌ساله است، یعنی در واقع تقریباً هشت‌ساله» که خودش «می‌داند با بقیه فرق دارد» به همین خاطر می‌بایست بند‌های کوله‌پشتی‌ مدرسه‌اش را سفت ببندد چون باید از دست جامعه‌ای که تفاوت برنمی‌تابند، مدام بگریزد! اما او نوه‌ی یک مادربزرگ است، و این را همه می‌دانند «کسی که مادربزرگ داشته باشد، انگار یک لشکر دارد»، مادربزرگ پزشکی بوده که در جوانی تمام دنیا را برای نجات جان انسان‌ها و بچه‌های کوچولو درنوردیده، اما وقتی از تراس ساختمانی که اهالی‌اش اعضای به‌یادماندنی همین داستان‌اند، برای امتحان اسلحه «پینت‌بال»اش با گلوله‌های رنگی، مردم و «بریت-ماری» زن غرغروی داستان را هدف قرار می‌دهد، لذت وافری می‌برد. او برای السا قصه‌‌‌ی «دختری که نه گفت» و شهرهای افسانه‌ای را می‌گوید، ماجراهایی که منبعِ الهامی جز واقعیت‌های زندگی گذشته مادربزرگ ندارد، چیزی درست شبیه به کلیت رمان «مادربزرگ...» و نسبت‌‌اش با وقایع زندگی امروز انسان‌ها؛ به گمان‌ام پس از خواندن آثار «فردریک بکمن» جوانه‌ای در قلب آدمی می‌روید: شاید هنوز بتوانیم یکدیگر را دوست بداریم.


 

پی‌نگار:

«فردریک بکمن» بر شخصیت «بریت-ماری» زنِ غرغروی رمان «مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است»  ادامه‌ای نوشته در رمانِ «بریت-ماری اینجا بود» و به کنکاش حس و حال و درونیات او پرداخته، که جذاب و خواندنی‌ست.

 




پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس )


 

نگاهی به رمان «بریت-ماری اینجا بود» نوشته «فردریک بکمن» (اینجا)


ضمیمه‌ای بر نقد رمان «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» نوشته «آنتونی دوئر» (اینجا)


ارزش‌گذاری یکصدوچند رمان و کتابِ پیشنهادیِ وبلاگ سیناپس


برچسب ها: بررسی شخصیت‌پردازی‌‌های فردریک بکمن ، نگاهی به شخصیت‌پردازی‌‌های فردریک بکمن ، نقد مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است ، نقد مردی به نام اوه ، تحلیل شخصیت‌پردازی‌‌های فردریک بکمن ، نگاهی به مجموعه رمان‌های فردریک بکمن ، فردریک بکمن وبلاگ سیناپس ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ - مرداد 96 منتشر شده!






«آرتور شوپنهاور»



رمان: درمان شوپنهاور

نویسنده:اروین یالوم

مترجم:حمید طوفانی، زهرا حسینیان


*

تجارت درد!


پیام رنجبران


دورش حلقه می‌زنند و نامربوط‌ترین جمله ممکن‌ را به «معتاد» می‌گویند:«تو اراده نداری، والا ترک می‌کردی»، معتاد هم هاج‌واج به اشک‌های شکسته در چشمان مظلوم خانواده‌اش مات می‌ماند و خونش به جوش آمده و تصمیم‌اش را می‌گیرد:«اراده دارم!» بعدش هم محفل را مُزیّن به چندقسم حماسی به جان عزیزان حاضر می‌کند و مابین شوق‌ذوق‌شان، قول می‌دهد فردا صبح با «اراده» فرد سلامتی شود! فردا از خواب پانشده اولین کارش، زدوبند برای تهیه و مصرف است، و نشئگی‌اش که دماغ‌اش را خاراند تازه یادش می‌افتد: می‌خواسته «با اراده ترک کند!» پس چه شد؟! واقع این‌که نه فرد معتاد مقصر است و نه درخواست خانواده‌اش نابجا، و لازم به ذکر است اتفاقاً او صاحبِ «اراده»‌ی قدرتمندی‌ست اما جهت مصرف مواد و خودویرانی‌اش، یعنی «اراده علیه خودش»، چیزی مشابه خودکشی نهنگ‌ها، آیا تا بحال کسی از نهنگ‌ها پرسیده چرا به خشکی می‌زنند؟! چه اراده‌ای جبرِ این هلاک می‌شود؟ همه‌ی ما در کشور معتاد‌خیزمان در هر خانواده‌ای به نوعی شاهدی بوده‌ایم بر آنچه گفته شد و مبرهن دانسته‌ایم، قضیه پیچیده‌تر و هولناک‌تر از این حرف‌هاست، عارضه‌ی تنها بیماری سخنگوی مکشوف؛ یعنی «بیماری اعتیاد» تنها مرضی‌ست که زبان وسوسه دارد و با بیمار، جهتِ نحوه‌ی ارضای درخواست‌های اجباری‌اش حرف می‌زند و «علیه زندگی‌اش» چاه می‌کند! حالا شما فرض بفرمایید، فرد معتادی که در چرخه‌ی وسوسه و اجباری بغایت اجباری، با تمام تلاش‌های ناکام پیِ رهایی از بند، عاجزانه وامانده و زندگی‌اش غیرقابل اداره شده، فردای همان روز موعود از خواب برخیزد و به جای مصرف مواد «فلسفه شوپنهاور» بخواند و حالش خوب شود! من درباره یک اثر فانتزی یا فکاهی صحبت نمی‌کنم بلکه از رمان «درمان شوپنهاور» نوشته «اروین یالوم» روانپزشک هستی‌گرای مشهور، سخن به میان می‌آورم که داعیه‌ داستان‌اش واقع‌گرا-آموزشی است، اما نتیجه به خیالات پرداخت نشده انسان نابالغی‌ می‌ماند که هنوز تکلیف‌اش با خودش هم روشن نشده! و ماجرای مذکور شرح حال یکی از کارکترهای اصلی رمان است به نام «فیلیپ» که گرفتار اعتیاد جنسی‌ست و صرفاً با خوانش فلسفه شوپنهاور درمان شده! نمی‌خواهم بگویم چنین چیزی ممکن نیست، بلکه به عرض می‌رسانم چنانچه این امر اتفاق بیفتد آن‌فرد اصلاً «معتاد» نبوده یا نویسنده‌اش نسبت به بیماری اعتیاد و راه‌ کنترل- و نه علاج، چرا که تا اکنون برای این درد علاجی کشف نشده- و بهبودی‌اش شناخت ندارد! رمان «درمان شوپنهاور» در آغاز قصه روان‌‌پزشکی است که حین روان‌درمانی یک گروه، متوجه بیماری سرطان و مرگ قریب‌الوقوع‌اش می‌شود! نویسنده ابتدا می‌خواسته با نمایش نحوه مواجهه این روانپزشک با «مرگ» برای افرادی که در چنین بحرانی قرار دارند، کتاب آرام‌بخشی به رشته تحریر درآورد، اما گویا خودش متوجه کوتاه‌بودن قامت افکارش، جهت پرداختن به چنین مهمی می‌شود و از این‌رو با چرخشی ناموزون به موضوع «فیلیپ» می‌پردازد و مضمون مرگ به حاشیه رفته و فرجامِ عجولانه‌ای برای آن روانپزشک رقم می‌زند. خوشبختانه امروزه راه تازه‌ای برای بهبودی به «رایگان» در اختیار معتادان قرار دارد، پیوستن به «انجمن معتادان گمنام» و «قدم‌های دوازده‌گانه»شان، و زاویه پنهان‌کار «یالوم» به این فرآیند، در جهت تبلیغ گروه‌درمانی همه فن‌حریف اما تخیلی خودش (برنامه مخدوش با اهدافی نامعلوم) سوألات زیاد، و پاسخ‌های ناقص و ناامید‌کننده‌‌تری به ذهن متبادر می‌کند. اما برنامه معتادان گمنام چه می‌کند؟ تمسک به مسیر «خودآگاهی!» توسط قواعد روشن و کاربردی که موجب می‌شود نیرویی مافوق «اراده»‌ی بیمار در او، و در زندگی‌اش جاری شود، و طی این فرآیند، معتادان در حال بهبودی می‌توانند برای ادامه مسیر، علاوه بر رعایت اصول برنامه‌شان، از دین، مذهب، فلسفه یا هر آیینی که از بدو کودکی‌شان بدان خو گرفته‌اند بهره جویند، یعنی بطن این برنامه، نه فرقه‌سازی‌ست، نه شگرد‌های نوین‌تر کلاه‌برداری از رنج انسان‌ها، آنچه که به عنوان مثال افراد «کتاب‌سازی» چون «یالوم» در تجارت درد به منصه ظهور می‌رسانند. جانِ فلسفه‌ی شوپنهاور با واژه «اراده» عجین شده! البته با مفهوم عمومی اراده توفیر دارد؛ شوپنهاور به نوعی تمامیت نیروی بی‌تاب حیات، غریزه و در فلسفه متقدم‌اش «شی‌ فی ‌نفسه» را نیز «اراده» می‌پنداشت که با سماجت به این کشف اصرار می‌ورزید، اما در بلوغ فکری‌اش به خطای خود پی برد- نه واضح و به صراحت، اما اصلاح کرد اراده «شی‌ فی‌ نفسه» نیست. «کانت» شناخت «شی‌ فی ‌نفسه» را به دلیل «حجاب خرد» برای انسان ناممکن می‌دانست! شوپنهاور در ابتدا به درستی دریافت:«راهی از درون آدمی به سوی آن سرشت واقعی و درونی چیزها بر ما گشوده می‌شود» ولی با «الهی و خیر ندانستن» و «شیطانی» خواندنش، فلسفه‌اش دچار تناقض شد؛ به گمان‌ام، چیزی نهانی «ورای» همان «اراده شرور»شوپنهاور که «واقعیت ماقبل» نهایی‌ست می‌نازد، چیزی در مقصد «خودآگاهی» هست، که مسیرش از نردبام سلوک «خودشناسی» پله می‌گیرد، شاید ما معمولی‌ها به «او» نرسیم، اما حداقل ارمغان این‌ پویش، سکوت ذهن و آرامش درونی‌ست، حضور در خویشتن خویش، که پیش‌ترها فرمود: من عرف نفسه فقد عرف ربه!

 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 



نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» نوشته «ایشی گورو»، اینجا

ضمیمیه‌ای بر «تسلی‌ناپذیر» ( خواب، رویا و تعبیرات)، اینجا

نقد رمان «مثل هیچ‌کس» نوشته «دلفین دوویگان»، اینجا 


برچسب ها: نقد و معرفی رمان درمان شوپنهاور ، نگاهی نقادانه به درمان شوپنهاور ، نقد درمان شوپنهاور اروین یالوم ، اراده آرتور شوپنهاور ، اراده اعتیاد درمان شوپنهاور ، اراده انجمن معتادان گمنام ، معتاد کیست؟ ،

تعداد کل صفحات: 9 ... 4 5 6 7 8 9
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic