این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- دی ماه 97 منتشر شده!







داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند

نویسنده: لیانید آندری‌یِف

مترجم: حمید رضا آتش برآب

*

لحظه‌ی‌ موعود

پیام رنجبران


مترجم در مقدمه‌شان بر رمان «داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند» نوشته‌ی «لیانید آندری‌یِف»، در توصیف و خطاب به این اثر «هفت‌» بار واژه‌ی «شاهکار» را به کار برده‌اند، چنانچه با اثر مذکور آشنا نبوده و همچنین پیش‌تر چنین تعاریفی را دیده باشید که اغلب در مقدمه‌ها یا روی کتاب‌ها مندرج است که مثلاً «این کتاب زندگی شما را تکان خواهد داد»، «تا ابد رها‌ی‌تان نخواهد کرد» یا «چه‌ و چه‌ها که نمی‌کند»، اما وقتی شروع به خواندن کرده‌اید به اواسط کتاب نرسیده دل‌تان می‌خواسته از پنجره‌ی اتاق بیرون بپرید فقط به خوانشش ادامه ندهید، ممکن است گمان برید مترجم در مورد اثری که ترجمه کرده دست به مبالغه زده است، اما راست این‌که چنانچه خواننده‌‌ای باشید که دنبال ادبیات داستانی در ناب‌ترین و زیباترین‌ شکل‌های ممکنش است بعد از مطالعه‌ی این رمان، بازخواهید گشت، دوباره مقدمه‌ را خواهید خواند، و حتی بعید نیست به نظرتان برسد که ایشان از واژه‌ی «شاهکار» در خصوصش کم استفاده کرده است. مترجم این اثرِ شاخص آقای «حمید‌رضا آتش‌برآب» با ترجمه‌ی درخشانش و این رمان کوتاه یعنی «داستان هفت‌ نفری که به دار آویخته شدند» به معنای دقیق کلمه یک شاهکار واقعی است؛ همچنین در ادامه‌اش یک داستان کوتاه با عنوان «یکی بود، یکی نبود» از همین نویسنده که از بهترین آثارش محسوب می‌شود، اتوبیوگرافی‌‌‌‌اش و بخش کوتاهی از کتاب «یادداشت‌های نویسنده» به قلم نثرنویس روس «نیکالای تیلیشوف» درباره‌ی «آندری‌یِف» وجود دارد که بسیار خواندنی است.

«لیانید آندری‌یِف» متولد سال 1871 شهر «آریول» واقع در روسیه است. در مقدمه آمده که «خانواده‌اش از روشنفکران شهرستانی خرده‌پا بودند و پدرش خیلی زود از دنیا رفت و خانواده به فلاکت افتاد...(1891) در دانشگاه پترزبورگ پذیرفته شد. در پایان نخستین ترم تحصیلی، بر اثر شکستِ عاطفی، اقدام به خودکشی کرد، اما موفق نشد. به خانه بازگشت و چندسالی را به بیکاری گذراند...او به هیچ‌عنوان افسرده و تنها نبود؛ دوستان زیادی داشت، معاشرتی و شاد بود، اما شادی‌اش تصنعی بود و با صرف نیرو و تلاش به‌وجود می‌آمد؛ زیر لوای این شادی، یک آشفتگی تیره و تار و شکل‌نایافته پنهان بود. در جوانی ماجرایی عجیب را از سر گذراند؛ روی تراورس‌های خط آهن، بین ریل‌ها، دراز کشید و قطار بدون برخورد با او از رویش رد شد.» «ماکسیم گورکیِ» بزرگ «از اولین کسانی بود که او را کشف کرد و ستود» و دوستی‌شان تا اواخر سال 1905 ادامه یافت؛ همچنین «آندری‌یِف» علاقه و احترام و ارادتش را به «لف تالستوی» علی‌رغم نقدهای گاه‌به‌گاه تند و تیز پیرمرد به او اینگونه نشان می‌دهد:«تالستوی بی‌تردید مراد من است. چون صاعقه‌ای بر من فرود آمد و در جان من باقی است» ناگفته نماند تالستویِ کبیر هم بعد از خواندن «داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند» و تاثیری که این اثر بر او داشته اقدام به نوشتن مقاله‌ی «نمی‌توانم خاموش بمانم» کرده است. «اثر جنجالی و مشهوری که در آن تالستوی به شدت با مجازات اعدام به مخالفت برخاست».

داستان گیرای رمان به آخرین روزهای زندگی چند نفر محکوم به مرگ برمی‌گردد: پنج انقلابی که سه‌تاشان مرد و دو زن، و همچین یک دهقان مزدور استونیایی و یک دزد و جانی که «همگی پای چوبه‌ی دار می‌روند». ماجرای رمان حول محور نحوه‌ی مواجهه‌ی این چند نفر با پدیده‌ی مرگ می‌چرخد که البته به باور من، بیشتر به نحوه‌ی روبرو شدن‌شان از لحاظ روحی و روانی به «زمان مقرر مرگ» می‌پردازد؛ می‌خواهم بگویم همه‌ی انسان‌ها می‌دانند که قطعاً خواهند مرد اما وقتی که زمانی قطعی و مشخص برای مرگ تعیین می‌شود شرایط طور دیگری رقم می‌خورد و آدم‌ها گاردهای متفاوتی می‌گیرند؛ گویی آن «منِ» واقعی که درون آدمی نهان شده در این شرایط خودش را نشان می‌دهد، که در این اثر پرداخت و مداقه و واکاوی چگونگی همین مواضع و آدم جدیدی که حالا از او رونمایی شده و تقابلش با آنچه که پیش‌تر بود جزو نقاط کانونی‌ و کشمکش‌هایش محسوب می‌شود. انقلابیون قصد ترور وزیر کشور را داشته‌اند و بعدِ لو رفتن قضیه، وزیر ابتدا از این بابت خوشحال می‌شود اما نیمه‌شب چون حالا دیگر می‌داند که قرار بوده فردا «راس ساعت یک بعد از ظهر» کشته شود، حال و هوایی مالیخولیایی پیدا می‌کند. شب سختی که «آندری‌یِف» با اتمسفری اکسپرسیونیستی به طرز تاثیرگذاری آن را به اکران می‌گذارد. «مرگ ایستاده است و از اتاق بیرون نمی‌رود، مثل سربازی گوش به فرمان که به اراده و دستور مافوقش سر پست نگهبانی گماشته شده و اجازه ندارد بیرون برود.»(ص 38). «این سایه‌ها در همه جا ظاهر شدند: در گوشه‌ها برخاستند و روی سقفها کش آمدند؛ لرزان بودند و با چنگ زدن به اشیای بلند، به دیوارها چسبیدند. به سختی می‌شد فهمید این همه سایه‌ی ساکت و کریه و این ارواحِ خاموشِ اشیای بی‌جان، پیش از این کجا بودند»(ص 44) نویسنده در بخش‌های دیگر ماجرا سراغ باقی شخصیت‌ها می‌رود، شخصیت‌هایی که به شیوه‌ی استادانه‌ای پرداخته شده‌اند، نوعی از معرفی و شخصیت‌پردازی که به عمق استخوان نفوذ می‌کند. ما با آن‌ها آشنا می‌شویم، در چم و خم‌شان قرار می‌گیریم، شاهدیم بر تقابل‌شان با اندیشیدن به لحظه‌ی مرگ و تاثیراتی که بر روان‌ و رفتارشان می‌گذارد، و حالا در کنارشان منتظر لحظه‌ی موعود می‌نشینیم. شمه‌ای از معرفی و شخصیت‌پردازی انقلابیون در دادگاه:«سرگی گالووین...خیلی جوان بود و موهای روشنی داشت؛ چارشانه و چنان تندرست که انگار هیچ زندان و هیچ انتظار مرگ محتومی قادر نبود گونه‌ها و آن فروغ جوانی و شادابی ساده را از چشمان آبی‌اش محو کند. او، که مدام به ریش روشن و ژولیده‌اش، که هنوز هم به آن عادت نکرده بود، ور می‌رفت، پیوسته با برهم زدن پلک‌های نیمه‌بازش پنجره را نگاه می‌کرد» (ص 47) «دختر جوان و رنگ‌پریده‌ی ناشناسی، با نام مستعار موسیا...انگاری ساز گران‌قیمتی باشد که بی عیب و نقص کوک شده و در هر کلام و ندای ساده‌اش غنای موسیقی‌اش را تجلی می‌دهد» ( ص 48) «وِرنِر...اگر تصور کنیم بتوان چهره‌ی آدمی را با دری محکم بست، پس می‌شد گفت او با دری آهنین چهره‌ی خود را بسته و قفلی هم به آن زده بود» (ص 49) «واسیلی کاشیرین...که وجودش گرفتار وحشتی پیوسته و جانکاه از مرگ و تمایلی بی‌پروا برای غلبه بر این وحشت و پنهان‌کردن آن از دادرسان بود»( ص 49) «تانیا کاوالچوک...هرگز فرزندی نداشت. هنوز خیلی جوان و مثل سرگی گالووین گونه‌هاش سرخ بود، اما به نظر می‌رسید مادر همه باشد...به دادگاه هم هیچ توجهی نداشت، گویی چیزی کاملاً بیگانه است و فقط گوش می‌داد که بقیه چگونه پاسخ می‌هند. آیا صداشان می‌لرزد؟ می‌ترسند؟ احیاناً آب نمی‌خواهند؟» ( ص 51) از پنج انقلابی که می‌گذریم در صفحات بعد به دو محکوم دیگر می‌رسیم: دهقان مزدور با نام «ایوان یانسون...تقریباً دوسالی می‌شد که با هیچ‌کسی حرف نزده بود. در کل هم آدم پرحرفی نبود؛ چون نه تنها با مردم که با حیوانات هم، صحبتی نمی‌کرد.»(ص 54).  حالا «میخاییل گالوبتس...با نام مستعار میشکا تسگاناگ...آخرین جرم ثابت‌شده‌ی وی قتل سه نفر و سرقت مسلحانه بود و اگر می‌خواستی قدری بیش از این بدانی، دیگر گذشته‌ی تاریکش تنها در هاله‌ای از ابهام فرو می‌رفت....در پاسخ به پرسش‌هایی که درباره‌ی گذشته‌اش مطرح می‌شد، فقط نیشخند می‌زد و بنا می‌کرد به سوت زدن: - من چه می‌دانم، از بادِ صحرا بپرسید» ( ص 72). باری اینان افرادی هستند که «لیانید آندری‌یف» مقابل دیدگان‌مان در پیشگاه مرگ حاضر نموده است، شخصیت‌هایی که آن‌چنان با قدرت پرداخته شده‌اند که یادمان می‌اندازند بهترین داستان‌ها‌ یعنی شخصیت!

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


فهرست پیشنهادی رمان و کتاب (اینجا)

 



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند ، یکی بود یکی نبود لیانید آندری یف ، داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند لئونید نیکلایویچ آندریف ، لئو تولستوی نمی‌توانم خاموش بمانم ، ماکسیم گورکی و لیانید آندری‌یف ، حمیدرضا آتش برآب ، داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند لیانید آندری‌یف ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- آذرماه 97 منتشر شده!




نام رمان: سایه و مرگ تصویرها

نویسنده: عطا محمد

 مترجم: رضا کریم‌‌مجاور

 نشر افراز سال 1397

 

کیستی من؟

*  پیام رنجبران

 

نه در رفتن حرکت بود

نه در ماندن سکونی. (شاملو)

شگردی که برای نقل ماجرای «ریبوار» شخصیت اصلی رمان «سایه و مرگ تصویرها» انتخاب شده، همسویی و همخوانی عجیبی با فضای ذهنی او دارد، روایتی پاره‌پاره که در زمان‌ و مکان‌های متعددی پرسه می‌زند و به طرز مؤثری از پس نمایش ذهنیت «ریبوار» برمی‌آید؛ آخر او مهاجری است که سرزمین خود را ترک کرده و به اروپا پناهیده شده است. ساختار روایت به خوبی نشان‌دهنده‌ی بحران هویتی است که مهاجران دچارش می‌شوند:«آیا ریشه برای انسان مهم است؟ آیا ذات و جوهر انسان مهم است یا ریشه‌ای که او را به عمق تاریخ و جغرافیا برمی‌گرداند؟ چرا باید یک جغرافیای خاص، منِ نوعی را زندانی کند؟ من چرا کُرد هستم؟ من کیستم؟ چرا نمی‌توانم خودم را تعریف کنم؟» (ص 42) باری، سوال بنیادی «من کیستم؟» بر یک «من کیستم؟» از نوع مهاجرت نیز افزوده می‌شود اما نه شاید برای همه:«ممکن است برای برخی افراد چنین باشد، ولی بسیاری از پناهندگان تلاش می‌کنند دوباره خود را در میان همان تصویر بزرگی غرق کنند که نژاد و آیین آن‌هاست؛ زیرا پناهنده، آدمی است تَرک‌برداشته»(ص 43) سپس از حالات‌‌شان می‌گوید:«پناهنده قبل از هر کاری، به درد مقایسه کردن گرفتار می‌شود. مردمی را که در این‌جا می‌بیند، با مردم آن‌جا مقایسه می‌کند»(ص 43) اما چه می‌شود که آدمی مهاجر می‌شود؟ چه می‌شود مدام فکر رفتنی؟ مگر آدمی مرض دارد که خانه‌ را ترک کند؟ «ریبوار...به مفهوم واژه‌ی «اشغالگر» می‌اندیشید. زیرا پناهنده از سرزمینی می‌گریزد که اشغال شده است. پس لازم است دیدگاه خود را نسبت به مفهوم اشغالگر عوض کنیم»(ص43) چرا که «برخی کشورها و جوامع خاورزمین توسط اشغالگرانی اشغال شده‌اند که از درون خود جامعه سر برآورده‌اند. این اشغالگر ممکن است یک خانواده، یک حزب و یا یک آیین ارتجاعی باشد» (ص 44) اما وقتی یک کشور چنین اشغال می‌شود چه اتفاقی در آن‌جا می‌افتد؟ «ویژگی این نوع اشغالگری آن است که جامعه را خسته و فرسوده می‌کند، زیرا زندگی را بی‌معنی و آینده را نابود می‌کند و سایه‌ی ناامیدی را مثل یک بیماری واگیر بر سر اجتماع می‌گستراند.» (ص 43) و تیر خلاص این‌گونه زده می‌شود:«در سرزمین پناهنده، پرسش «من چرا زندگی نکنم؟» جای خود را به پرسش «من چرا زندگی کنم؟» می‌دهد.(ص 44) و این روایت برای ما شرقی‌ها چه آشناست، روایتی که با گوشت و پوست و استخوان‌مان آن‌را فهمیده‌ایم، می‌گویید نه؟ کافی‌ست به آمار مهاجرت به ویژه هر چه جلوتر می‌رویم نگاهی بیندازید.

«عطا محمد» در سال 1970 در سلیمانیه‌‌ی عراق به دنیا آمده و خود مهاجر است. او به دلیل جنگ‌ها و ناامنی‌های موجود در کردستان عراق وطن را ترک کرده و به سوئد رفته و اکنون سال‌هاست ساکن شهر استکلهم است. از این رو آنچه در باب مهاجرت می‌نویسد جزو واکاوی‌ و تحلیل‌های شخصی‌اش می‌تواند باشد که چنانچه فقط از منظر «ادبیات مهاجرت» نیز به این رمان بنگریم اثر ارجمند و ارزشمندی محسوب شده، اما به این خلاصه نمی‌شود. ماجرای این رمان حول محور «ریبوار» می‌چرخد که نویسنده‌ی رمان‌های ناتمام است و این‌بار برای نوشتن یک رمان دست به سفر زده اما در واقع همان‌طور که از چنین متنی انتظار می‌رود، یعنی نوشتاری که می‌بایست به ‌راوی دانای کل خودکامه در متن واکنش نشان دهد، یک رمان چندصدایی است و ماجرایش از ابعاد مختلف توسط سه راوی پیش می‌رود. یک راوی داستان، دوم ریبوار و همچنین «نیان» همسرش که او نیز راوی است؛ بر خلاف چنین آثاری که معمولاً خواننده در میان شکست‌های زمانی و مکانی و جابجایی راوی‌ها سردرگم می‌شود، قصه‌ی گیرای «سایه و مرگ تصویرها» هیچ‌گاه سرنخ ماجرا را گم نمی‌کند و بسیار شسته رفته نوشته شده است. خواننده می‌داند از کجا به کجا می‌رود و از ماجرا لذت خواهد برد. همچنین ساختارِ به‌روزِ این رمانِ کوتاه ،دست نویسنده را برای پرداختن به مسائل و موضوعات مختلف باز می‌گذارد.

روایت از جایی آغاز می‌شود که پس از چندسال زندگی زناشویی ریبوار و نیان همدیگر را ترک می‌کنند، و ریبوار برای نوشتن یک رمان عازم مادرید می‌شود. بدین‌سان موضوعاتی چون عشق، دوست‌داشتن و ازدواج نیز مورد کندوکاو قرار می‌گیرد و نگاه نویسنده به این مسائل جالب توجه بوده، به ویژه از این منظر که انسان‌ها به تصاویری که از یکدیگر می‌سازند عاشق می‌شوند:«عشق، مبهوت‌شدن در برابر یه تصویره، در حالی که دوست‌داشتن، پذیرفتن تصویره» (ص 137) تصاویری که ممکن است بعدها مخدوش شود:«تصویرهای ما چنان تغییر کرده بود که صحبت کردن از خطا، جایی نداشت، ما به جایی رسیده بودیم که دیگر نمی‌توانستیم تصویرهای همدیگر را تحمل کنیم»(ص88) همچنین در این متن با تقابل‌های دوتایی فراوانی مواجه می‌شویم که اهم آن مساله‌ی «جنسیت» (مذکر/ مونث) و نگاه «قدرت» و «پدرسالارانه» و همچنین نظرگاه «سوبژکتیو»(ذهنی) ما آدم‌ها به این موضوعات است. ولی از مهم‌ترین موضوعاتی که مطرح می‌شود مساله‌ی زنان و مشکلات آنان در جامعه است. اما پیشینه‌ی این نگاه «پدرسالارانه» و در کنارش «مردسالارانه» به کجا برمی‌گردد؟ چگونه است که اکثرمان به‌طور غیرارادی در ذهن‌مان حتی بدون لحظه‌ای تامل موضع خودمان را نسبت به این موضوع تعیین یا اعلان می‌کنیم؟ این سرعت، موضع و تعاریف حاضر و آماده در ذهن‌مان چگونه شکل می‌گیرد؟ انگار ما در ساختارهایی اسیریم که همان‌ها از زبان‌مان حرف می‌زنند. این تعبیر نظرات «ساختارگرایان» را در ذهن‌مان تداعی می‌کند که می‌گویند ما در ساختار‌های زبانی و متعاقبا فرهنگی‌مان گیر افتاده‌ایم:«به این موضوع می‌اندیشیدم که مرد بودن، یک پدیده‌ی زبان‌شناسی است»(ص47) و شاید هم باید به خیلی پیش‌ترها بازگردیم، یعنی جایی که اسطوره‌ها و کهن‌الگوها در ضمیرمان نهادینه شده است. اما اگر بخواهیم کمی جلوتر بیاییم به «ایدئولوژی» خواهیم رسید و البته «گفتمان‌»هایی(فوکویی) که نظام‌های حاکمه و قدرت به راه انداخته‌اند. ساختار تکه‌تکه و پازل ‌مانند روایتِ ‌رمان‌هایی از سنخ «سایه‌ و مرگ‌ تصویرها» واکنش‌هایی هستند که به تعبیر «ژان فرانسوا لیوتار» نسبت به «‌کلان‌روایت‌«‌ها به دست آمده است. کلان‌روایت‌هایی مانند ادیان، مارکسیسم، علم‌گرایی، کمونیسم...که داعیه‌ی خوشبخت کردن آدم‌ها را داشتند. اما شاید بد نباشد برای توضیح موضع‌های نهادینه شده‌مان به یکی از تعاریف «ایدئولوژی» به مثابه‌ی «آگاهی دروغین» از دیدگاه «مارکس» نیز سری بزنیم، یعنی «آن چیزی که باعث می‌شود ما به یک تفسیر نادرست از جهان برسیم». یادآور می‌شوم نباید کاربرد مارکسیستی ایدئولوژی را با آن‌چه اغلب از این اصطلاح درک می‌کنیم اشتباه بگیریم. «لوئی آلتوسر» فیلسوف مارکسیست در این‌باره می‌گوید:«ایدئولوژی رابطه‌ی خیالی افراد با شرایط واقعی وجودشان را بازنمایی می‌کند»؛ یعنی ایدئولوژی دیدمان را نسبت به شرایط واقعی زندگی‌مان تحریف می‌کند. نظام‌های قدرت و دستگاه‌های سازنده‌ی عقاید طی سالیان ایدئولوژی‌هایی تولید می‌کنند که به مرور درون‌مان نهادینه می‌شود و این همان تعاریف ناخودآگاه‌ و موضع‌های بدون تامل ما نسبت به مسائل و موضوعات را شکل می‌دهد؛ تا جایی که این امر در نگاهی تعدیل یافته به تعبیر «آنتونیو گرامشی» مارکسیست ایتالیایی به «هژمونی» ختم می‌شود. یعنی قدرتِ ایدئولوژی از طریق رضایت خودجوشِ اکثریت مطلق مردم از سلطه‌ی طبقه‌ی حاکم، به زندگی اجتماعی تحمیل می‌گردد. بدین‌سان انسان‌ها گمان می‌برند نسبت به عقایدی که بدان باور دارند آگاه هستند! در حالیکه چنین نیست و در واقع آن‌ها به صورت موجوداتی مسخ شده، در یک دنیای تحریف شده زندگی می‌کنند. به عنوان مثال‌ گاهی اوقات در برخی جوامع، به ویژه جوامع استبدادزده خودِ زنان نسبت به خودشان جبهه گرفته و در یک فرآیند هژمونیک خواستار پایمال شدن حقوق انسانی‌شان هستند؛ و در موارد حادتر، عواقب ایدئولوژی زایش پدیده‌های دهشتناکی چون ولگردان «داعش» است که در رمان نیز نقشی به عهده دارند.

«ریبوار» برای نوشتن یک رمان، اما در جست‌و‌جوی «من کیستم؟» به سفر می‌رود، او در قطار با زنی به نام «سنور» آشنا می‌شود، زنی که گویی «آنیما»ی اوست و هنگامی که پیوندی میان‌شان برقرار می‌شود انگار قوس تحول شخصیت ریبوار کامل شده و دوپارگی‌اش خاتمه یافته و حالا زخم‌ها التیامی می‌یابد، اما حادثه‌ی هولناکی در راه است...

«سایه‌ و مرگ تصویرها» اثری است برای چندبار مطالعه و هربار به لذت و نکات تازه‌ای رسیدن؛ این رمان آخرین کتاب چاپ‌ شده‌ی «عطا محمد» بعد از نوشتن سیزده رمان و مجموعه داستان است و اولین اثرش که توسط «رضا کریم‌مجاور» که کارنامه‌ی هنری‌اش مملو از ترجمه‌ی شایسته‌ی آثار ارزشمند و هنرمندانه‌‌ است به زبان فارسی برگردان شده. «سایه و مرگ‌ تصویرها» اثری از مجموعه‌ا‌ی سه‌گانه‌ است که «راهنمای نویسندگان مقتول» و «انار و فرشته‌ی مرگ» نیز به زودی با ترجمه‌ی «رضا کریم‌مجاور» در اختیار خوانندگان قرار خواهد گرفت.

 

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان سایه و مرگ تصویرها عطا محمد ، ایدئولوژی هژمونی آنتونی گرامشی ، عشق یعنی ، ادبیات کردستان سایه و مرگ تصویرها ، زنان علیه زنان هژمونی ، ایدئولوژی مارکس لوئی آلتوسر ، رضا کریم مجاور مترجم سایه و مرگ تصویرها ،

این نوشته‌ام، آبان ماه 97 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!




رمان: شهر نوازندگان سفید

 نویسنده: بختیار علی 

 مترجم: رضا کریم‌مجاور/ نشر: افراز  1396

*


نگهبان زیبایی

پیام رنجبران

 


«می‌دونم این داستان برای تو هرگز تموم نمی‌شه.»

در واپسین صفحه‌ی رمان «شهر نوازندگان سفید» با چنین عبارتی روبرو می‌شویم! اما «علی شرفیار» گنگ و مغموم می‌گوید:«همه چیز تمام شد...همه چیز» بعد هم کتابش را روی میز ناشر می‌گذارد و می‌گوید:«خداحافظ ققنوس...خداحافظ...»؛ شاید این خداحافظی برای «شرفیار» که حالا روایتش به خاتمه رسیده به منزله‌ی خداحافظی باشد، اما از جایی که ما شاهد و خواننده‌ی داستانی بوده‌ایم که در فرجام ما را به یکی از تاثیرگذارترین خداحافظی‌های تاریخ رمان‌نویسی رسانیده است، اجازه می‌خواهم هم‌رایی خود را با گوینده‌ی آن عبارت یعنی «جلادت کفتر(ققنوس)» اعلام نمایم:«آهای جلادت جان، می‌دانم صدای‌مان را می‌شنوی، آهای ققنوس، تو که از جنس خاکستری، تو که میان مرگ و زندگی در نوسانی، تو که می‌تونی به شهر نوازندگان سفید بری و برگردی، تو که در فاصله‌ی دنیا و زیبایی‌های کشته‌شده رفت‌وآمد می‌کنی، تو که زیبایی‌ها و آوازها و کتاب‌ها و تابلوهای کشته شده رو به دنیا برمی‌گردونی...حق با توست...داستانت هیچ‌گاه برای ما تمام نمی‌شود، جلادت جان تو هیچ‌گاه تمام نمی‌شوی و طنین اسرارآمیز فلوت جادویی‌ات تا همیشه در گوش‌مان می‌پیچد».

در این دنیایی که هر روز با فاجعه‌‌ی دهشتناکی روبروییم، در این جهانی که رنگ غالبش سیاهی‌ است، در این همهمه‌ی تاریکی‌ها که گاهی زشتی آنچنان بیخ گلویت را سفت می‌چسبد و آنقدر تنگ می‌فشارد که حتی از به دنیا آمدنت بیزار می‌شوی و هر از گاهی از خود می‌پرسی اصلا چرا به دنیا آمدم؟ در همین بلبشویی که بیزار می‌شوی از آمدن و بودنت، گاهی اوقات مواجهه با بعضی‌ آثار هنری، برخی قطعات موسیقی، روبرو شدن با بعضی کتاب‌ها به مثابه‌ی تنفس است، تو گویی از پشیمانی‌ِ بودنت می‌کاهد و خون تازه‌ای در رگ‌هایت جاری می‌سازد، با خودت می‌گویی حتی اگر هدف از تولدم فقط به دلیل دیدن چنین اثری، شنیدن چنین نغمه‌ای یا خواندن چنین کتابی‌ باشد، می‌تواند دلیل تسلابخش و قانع‌کننده‌ای باشد؛ این ویژگی منحصر به زیبایی و هنر و آثار بزرگ است و رمان «شهر نوازندگان سفید» از جمله این آثار.



ادامه مطلب

برچسب ها: رمان شهر نوازندگان سفید بختیار علی ، نقد رمان شهر نوازندگان سپید بختیار علی ، بختیار علی شاعر کرد ، شهر نوازندگان سفید رضا کریم مجاور ، افلاطون سهروردی اشراق رمان ، موسیقی عرفان اشراق شهر نوازندگان سفید ، موسیقی اشراق شهر نوازندگان سفید ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- مهر ماه 97 منتشر شده!



رمان: اسفار سرگردانی

نویسنده: جبار جمال غریب

 مترجم: رضا کریم مجاور

 نشر افراز / سال 1395

*

نغمه‌های سرخ


پیام رنجبران


وقتی رمان «اسفار سرگردانی» را می‌خوانیم دچار تناقض غریبی می‌شویم! چرا که این اثر به یک کابوس می‌ماند، کابوسی که به زیباترین صورت‌ ممکن نمایان شده؛ اما مگر می‌شود کابوس زیبا باشد؟ شاید همین پارادوکس موجب شود بر گذشته‌ی خودت مروری داشته باشی! تو را پرتاب کند در عمقِ خاطراتت. کِی بر تو چنین گذشته؟ کجا با چنین پدیده‌ای مواجه گشته‌ای؟ آیا بوده‌اند آنانی که زیباتر‌ین خوانده‌ای‌شان اما بعدها با حفظ سمت‌ در زیبایی به کابوسی در زندگی‌ات مبدل شده‌اند؟ زیباترین‌ کابوس زندگی‌ات. اما این اثر روی دیگری نیز دارد. این کتاب به یک جعبه‌‌ی موسیقی یا سازی زهی می‌ماند، چیزی به‌سان چنگ یا عود که هر کدام از ارکان و عناصر داستانی‌اش، سیم‌های این ساز را تشکیل داده‌اند که با هر زخمه‌ای بر آن‌ها نوایی در ذهنت طنین‌‌انداز می‌شود که در نهایت به یک موسیقی بغض‌آلود شرقی می‌انجامد؛ می‌گویم جعبه‌ی موسیقی، آخر حتی وقتی کتاب را می‌بندی و آن‌ گوشه می‌گذاری انگار طنین امواج این موسیقی از لابه‌لای صفحاتش همچنان برون خاسته و به گوش می‌رسد. طنین موسیقی‌‌اش تمامی ندارد.

«جبار جمال غریب» نویسنده‌ی «اسفار سرگردانی» متولد سال 1961 در شهر «قلادزه» واقع در کردستان عراق است. اوایل دهه‌ی 1980 داستان‌نویسی را آغاز کرده و در ابتدای دهه‌ی 1990 به نوشتن نوول(رمان کوتاه) پرداخته و سپس اواسط دهه‌ی 1990 به رمان‌نویسی روی آورده است. او در یادداشتی به مناسبت ترجمه‌ی آثارش توسط مترجم توانمند کشورمان «رضا کریم‌مجاور» به فارسی از تاثیر فرهنگ ایرانی بر شخصیت، اندیشه و قلمش گفته است؛ از داستان‌های شاهنامه تا نویسندگانی چون جمال‌زاده، گلشیری، فروغ، شاملو، علیاشرف درویشیان، محمود دولت‌آبادی، «روح مجروح و تا مغز استخوان غمگین و انسانی» سپهری و هدایت یاد کرده است. حین مطالعه‌ی‌ کتاب در عین استقلال و اصالتش، ردی از تاثیر برخی نویسندگان نامبرده قابل مشاهده است و «جمال غریب» چه فروتنانه می‌گوید آن‌ها «برای یک لحظه هم مرا ترک نکرده‌اند». به باور من این‌جا درست نقطه‌ای است که ادبیات مرزها را در هم می‌شکند و اندیشه‌ی پرمهر نویسندگانی که برای کرامت انسان می‌‌نویسند، فارغ از هر حد و بندی دستان یکدیگر را به گرمی می‌فشارند.

ماجرای داستان با محوریت شخصیت اصلی‌اش جوانی به نام «کاکو ژنیار مرادبیگ» حول دو رخداد دهشتناک تاریخی می‌چرخد: کشتار و نسل‌کشی ارمنی‌ها یا «هولوکاست ارمنیان» توسط «تُرکان جوان عثمانی» در خلال جنگ جهانی اول- فاصله‌ی سال‌های 1915 تا 1918- که منجر به مرگ هفتصد تا یک‌ونیم میلیون ارمنی شد؛ همچنین «عملیات انفال» و نسل‌کشی کُردها که طی این عملیات هفت‌ماهه بیش از چهارهزار روستا به فرمان «صدام» نابود شد و بالغ بر 182000 انسان بی‌گناه به قتل رسید. هزاران انسان که پدر، مادر، فرزند، برادر، خواهر، خاله، عمه، عمو، دوست و دلدار بودند. اما در این روایت ما بیشتر با تبعات این وقایع بر زندگی کارکتر اصلی «کاکو» مواجه‌ایم. او فرزند زنی ارمنی است به نام «آرتوش» و پدری کُرد به نام «ژنیار مرادبیگ» که ناگزیر سر از کشور فنلاند درآورده‌اند. بمبی در گذشته‌ی این پدر و مادر و اسلاف‌شان منفجر شده که همچنان ترکش‌هایش بر پیکره‌ی زندگی‌شان فرود می‌آید، حتی اگر آن‌سوی گیتی نشسته باشند. آن‌ها سعی می‌کنند زخم‌های‌ تاریخی‌شان را در سینه نگاه دارند تا رنج جانکاهش به «کاکو» منتقل نشود اما بُغض گلوگیر آن دردها به شکل یک راز بر زندگی فرزند سایه‌‌ای سنگین می‌اندازد. چیزی در رفتار پدر و به ویژه مادر هست که به مثابه‌ی بختک گلویش را می‌فشارد. کاکو می‌خواهد از پس کشف این راز برآید. جهان داستان «اسفار سرگردانی» پر از خرده‌روایات عجیب است، گشت‌وگذاری در زمان- 1915 الی 2008- که کاکو و پیروش خواننده را با خود می‌برد. در یکی از همین روایات کاکو در باغی متعلق به موسیقی‌دانی سحرآمیز که خود ماجرای شگفتی دارد «لابه‌لای برگ‌ها» ناپدید می‌شود، و سپس در موقعیت بعدی، او در کردستان است. سیر وقایع و نحوه‌ی بیان این رخداد به گونه‌ای است که می‌تواند سفری فیزیکی در دنیای واقعی قلمداد شود، اما به باور من، آن باغ مدخلی است برای سفر در عمق ضمیر ناخودآگاه. گویی کاکو برای کشف آن راز سهمگین به عمق ضمیر ناخودآگاه پدر و مادر و البته نیاکان‌شان پرتاب می‌شود. وقتی که پای ضمیر ناخودآگاه به میان می‌آید سروکارمان دیگر با قصه‌ها و نمادهای اساطیری می‌افتد. با جهانی اسطوره‌ای روبرواییم که هر کدام‌شان از واقعه‌ای بالاخص تاریخی جان گرفته‌اند و در آن ضمیر جمعی حاضرند. حالا قصه‌ی جذاب و گیرای «اسفار سرگردانی» که ابتدا چون پرنده‌ای که بال‌هایش را به قصد پریدن تکان‌تکان می‌داد در جهانی شگرف و خیال‌انگیز پر می‌گشاید و به پرواز درمی‌آید. ما بر فراز جهانی به سیر و سیاحت می‌پردازیم مملو از تصاویر زنده، تکان‌دهنده و تشبیهات فراوان شاعرانه‌ای چون «لهجه‌ای از جنس باران»، «حکمت انجماد سنگ»، «لطافتی خدایی» و «چهره‌ای از جنس آب». جهانی که به سبب ارتباطش با وقایع هولناک تاریخی واژه‌ی کلیدی‌اش «خون» است، انگار جویی از خون لابه‌لای صفحات کتاب جاری است، تا حدی که برخی اوقات حتی خود نویسنده جلوی چشمان‌مان از پای درمی‌آید و شدت احساساتش نسبت به قصه و کارکترهایش، آسمیه‌دل کارش را فقط به «گفتن» و توصیف می‌کشاند. گویی او برخی لحظات در پس شخصیت‌های داستان و روایتی که بیان می‌کند تصاویری می‌بیند که آنقدر مرعوب‌شان می‌شود- و نگران از عدم انتقال حسش نسبت به آنچه می‌بیند به خواننده- که سراسیمه دست به تاکید و اصرار و تکرار می‌زند:«آرتوش کُرده» «چه نام پر رمز و راز و پُرمرگ و وحشتی. نامی که همه‌ی حرف‌هایش رنگ مرگ به خود گرفته...»(ص 118). در حالیکه پیش‌تر شیوه‌ی «نشان دادن» ماجرای «آرتوش» توسط دفترچه‌ای اسرارآمیز که او را به وسط معرکه‌ی کشتار ارمنی‌ها می‌برد از بخش‌های درخشان داستان است. شاید می‌بایست از منظر نقد بگوییم: ای کاش نویسنده احساساتش را در همه‌ی پاره‌ها کنترل می‌کرد، اما واقع این‌که برای نگارنده‌ی این سطور شدت این عواطف انسانی فقط ستایش‌برانگیز است. «اسفار سرگردانی» روایتی خواندنی است که ترجمه‌ی چشمگیر و شایسته‌ی «رضا کریم‌مجاور» آنرا به نوشتاری مبدل نموده که گویی از ابتدا به زبان فارسی نگاشته شده است. این مترجم از همین نویسنده اثر دیگری نیز با عنوان «کتابی که سیمرغ شد» ترجمه کرده است.

 

 

 



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: رمان اسفار سرگردانی ، نقد رمان اسفار سرگردانی جبار جمال غریب ، بیوگرافی جبار جمال غریب ، عملیات انفال کردستان ، عملیات انفال جه بود ، کشتار ارمنی ها ترکان عتمانی ، کشتار ارمنیان اسفار سرگردانی ،


این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- شهریور 97 منتشر شده!






رمان: شماره‌ی صفر

نویسنده: اومبرتو اکو

مترجم: دکتر مجتبی پردل، علی باش

نشر: ترانه/ تاریخ انتشار: 1396

*

شُومَنیسم

 

پیام رنجبران

 

«اومبرتو اکو» شهرتش با عنوان «رمان‌نویس» گره خورده اما به این خلاصه نمی‌شود! حتی اگر «نام گل سرخ» و «آونگ فوکو» را نگاشته و توسط همین رمان‌ها نامش در جهان ادبیات داستانی برای همیشه ماندگار شده باشد. او را فیلسوف، تاریخ‌شناس با تخصص ویژه‌ای در شناخت تاریخ قرون وسطی، اسطوره‌شناس، منتقد ادبی و روزنامه‌نگار نیز می‌دانند، اما وجه‌ غالبی که بر فراز تمامی این القاب و تخصص‌ها به چشم می‌آید، تبحرش در «نشانه‌شناسی» است. «اومبرتو اکو» یک نشانه‌شناس تیزبین و بی‌بدیل است که این خصیصه‌ به ویژه در دروغ‌شناسی دستمایه‌ی رمان‌هایی قرار می‌گیرد که می‌نوشت. وی متولد سال 1932 در شهر آلساندریا واقع در استان پیدمونت ایتالیا است. شاید بعد از مطالعه‌ی آثارش یکباره خود را در جهانی بیابیم که با آنچه می‌شناختیم از زمین تا آسمان متفاوت است- و البته هولناک‌تر- جهانی که در آن دیر زمانی است دروغ به جای حقیقت به ما قالب شده، آنقدر درهم و برهم و با قدمتی طولانی که تشخیص راست از دروغ اگر نگوییم غیرممکن اما به‌غایت دشوار است؛ «نشانه‌شناسی» ابزار و سلاح کارآمدی برای واکاوی و مواجهه با این جهان به دست می‌دهد و در نهایت لحظه‌ای که ناگهان درمی‌یابی هر آنچه تا به امروز به عنوان حقیقتی مسلم در ذهنت انگاشته‌ای، دروغ‌هایی پوشالی بیش نبوده است. دروغ‌هایی که به مرور زمان به تو القا شده، در وجودت نهادینه گشته، شخصیت و رفتارهای کنونی‌ات را شکل داده و در نتیجه همان‌ها پایه‌های تعریف تو از خودت بوده است؛ حالا درمی‌یابی آنچه از خودت به عنوان «خود» می‌شناختی وانموده و تصویری دروغین بیش نبوده است. اما وقتی به سرمنشاء این خودِ کاذب رجوع می‌کنیم به مرکزی جز «قدرت» نمی‌رسیم! و منظورم در اینجا از قدرت، نظام‌های حاکم بر انسان‌ها در طول تاریخ‌شان است. زمامداران برای اینکه جامعه‌ای فرمان‌بردار و برده‌وار داشته باشند به طرق و شیوه‌‌های گوناگونی در ذهنیت افراد نفوذ کرده و از آنان خودی دروغین، موجوداتی مسخ شده و در نتیجه بی‌دردسر بنا به مصلحت و مطلوبِ نظرشان می‌سازند. این مساله تا حدی و امروزه گاهی آنقدر ظریف پیش می‌رود که آدمیان بدون اینکه حتی خودشان بدانند در جهت منافع بیشتر حاکمان و بردگی فزون‌تر خویش گام برمی‌دارند. این حاکمان و اصحاب قدرت پیش‌ترها روش‌های گوناگونی به کار می‌بردند از قبیل نگاشتن تاریخ‌های ساختگی، تحریف و جعل حوادث و وقایعی که رخ می‌داد، نمایش و بالماسکه‌های اقتدار، انواع و اقسام شیوه‌های قدرت‌نمایی از قبیل گیوتین، سوزانیدن آدم‌ها، اعدام و شکنجه در ملاعام و البته این روال تا به امروز نیز کشانیده شده اما به شیوه‌های نوین‌تری توسط ابزاری که جهان ارتباطات امروزی در اختیارشان قرار داده یعنی «رسانه‌»ها. این موضوع یکی از محور‌ها و مضامین اصلی «شماره‌ی صفر» آخرین رمان منتشر شده‌ی «اومبرتو اکو» پیش از مرگش در سال 2016 به شمار می‌رود. ارتباط تنگاتنگ حاکمان و صاحبان قدرت با رسانه‌ها. آنچه امروزه مردم یک جامعه به آن می‌اندیشند و تمام ذهنیت آن‌ها را در برگرفته است، در واقع آن چیزی است که حاکمان آن جامعه می‌خواهند مردم بدان بیاندیشند، و همچنین بدین طریق اذهان را به مسیرهای دلخواهشان هدایت کرده و در نهایت دوام و اقتدار خود را تضمین می‌کنند. تمامی این موارد مذکور توسط بازی‌های رسانه‌ای میسر می‌شود و به این وسیله‌‌ نمایش‌ها و بالماسکه‌های قدرت به اکران و نمایش عمومی درمی‌آید. «این خبرها نیستند که روزنامه را می‌سازند بلکه روزنامه است که خبرها را می‌سازد»(صفحه 58). بدون اینکه در ورطه‌ی توهم تئوری توطئه بیافتیم، اضافه می‌کنم به ندرت پیش می‌آید که در سراسر شبکه‌های دنیا شما یک منتقد مستقل واقعی را در تصاویر تلویزیونی بالاخص پخش زنده مشاهده نمایید، گاهی اوقات هم که چنین حضوری ممکن می‌شود صرفاً جهت ردگم‌کنی، محق جلوه دادن یک رسانه و رنگ و لعابی مردمی بدان بخشیدن است؛ یا اینکه رسانه‌ای مردمی که در آن کشور دمکراتیک مشغول فعالیت است به صورت مستقیم و شفاف توسط مردم شکل گرفته باشد که این مورد مذکور نیز به زعم من شاید تعدادشان به انگشتان یک دست هم نمی‌رسد و گرچه همچنان در جهت خدمت واقعی به شکل ایده‌آل و صادقانه‌ به حقوق مردم در حال تلاش و مبارزه هستند. صاحبان قدرت منتقدین، فلاسفه، روزنامه‌نگاران، کارشناسان اقتصادی، مخالفین، ستارگان سینمایی و هنرپیشگان وابسته به خود را که البته اکثرشان از لحاظ بُعد تفکری و دامنه‌ی اندیشه در سطوح نازلی نیز به سر می‌برند ابتدا توسط همین رسانه‌ها معروف کرده و سپس از آنان در جهت منافع‌شان استفاده می‌کنند. اکثریت این افراد نمونه‌های تقلبی از آنی هستند که نشان می‌دهند. به عنوان مثال «شومنی» به نام «اسلاوی ژیژک» در بوق و کرنای رسانه‌ای به نام فیلسوف و منتقد جا زده می‌شود و سپس در تصاویر تلویزیونی همیشه مشغول نمایش آن است. 



رمان «شماره‌ی صفر» ماجرای نویسنده‌ای در سایه به نام «کولونا» است که برای نوشتن کتابی درباره‌ی روزنامه‌ای استخدام می‌شود که این روزنامه قرار نیست هیچ‌گاه منتشر گردد. به این بهانه «اومبرتو اکو» به بهترین وجه ممکن دانش و تجربیات ارزشمندش را از یک عمر سر و کله زدن با جهان رسانه‌ها توسط داستانی بسیار گیرا و جذاب و البته لحن طناز و سرگرم‌کننده‌اش در اختیار خواننده‌اش می‌گذارد؛ علاوه بر این به باور من «شماره‌ی صفر» را که با زبانی ساده و روشن نگاشته شده و همچنین نسبت به سایر رمان‌های «اکو» حجم بسیار کمتری دارد، می‌توان در واقع رساله‌‌ای نشانه‌شناسانه جهت تمیز بیشتر و دقیق‌تر و همینطور شناخت طرز کار بازی‌های رسانه‌هایی خواند که بر زندگی آدمیان طی زمان بر حسب تکرار دروغ به‌سان یک صدای درونی و ناخودآگاه تاثیر می‌گذارند. «درست است، هیچ‌وقت نفهمیدم که این شیوه‌ی عذرخواهی نشانه‌ای از فروتنی است یا گستاخی. کاری می‌کنی که نمی‌بایستی می‌کردی، سپس عذرخواهی می‌کنی و دست‌ات را آب می‌کشی. این موضوع آدم را به یادِ آن جُک قدیمی درباره‌ی کابویی می‌اندازد که از وسط علفزار گذر می‌کرد و ناگهان صدایی از آسمان می‌شنود که به او می‌گوید به آبلینه برود، بعد وقتی به آبلینه می‌رسد صدا به او می‌گوید به میکده برود، و سپس همه‌ی پول‌اش را در بازی رولت روی شماره‌ی پنج شرط ببندد، کابوی هم که فریفته‌ی صدای آسمانی شده اطاعت می‌کند، شماره‌ی هجده بیرون می‌آید و صدا زمزمه‌کنان می‌گوید: حیف شد، باختیم.»

 





پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان شماره‌ی صفر اومبرتو اکو ، نقد رمان شماره صفرم امبرتو اکو ، رسانه دروغگو ، دروغ رسانه ها ، دروغگویی رسانه ها ، کتابهایی که باید بخوانیم ، نقد رمان طریق بسمل شدن ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- مرداد 97 منتشر شده!



درباره «طریق بِسمل شدن» 

محمود دولت آبادی

ضد رمان


پیام رنجبران

 


نه آبش دادم  

نه دعایی خواندم

 خنجر به گلویش نهادم

 و در احتضاری طولانی

 او را کُشتم.

 (شاملو)

 

«بِسمِل» یعنی کشتن! بسمل کن یعنی بکش، همچنین به «ذبح شده» بی‌آنکه «بسم‌الله...» بر آن خوانده یا «...الرحمن و الرحیم»‌اش خاتمه یافته باشد ‌گویند:«بسمل شد!»؛ «بسمل شده» یعنی گلو‌یی بریده و تنی نیمه‌جان که همچنان پرپر می‌زند، قربانی‌ به مسلخ رفته و تیری یا تیغی بی‌هوا گلویش دریده و دیدگان مبهوت‌اش، شاید آخرین بارقه‌های زندگی‌اش به آسمان چشم دوخته باشد؛ و در «طریقِ بسمل شدن» چنین آمده:«قصه‌ی بسمل شدن...داستان کبوتر شدن» است، «من با چشم سر دیده‌ام...پرنده نابود نمی‌شود، بسمل می‌شود»؛ این رمان که ده سال در محاق توقیف می‌ماند آخرین اثر منتشر شده‌ از آخرین بازمانده‌ی نسل طلاییِ غول‌های داستان‌نویسی ایران‌زمین «محمود دولت‌آبادی» است. مردی که در توصیف تلاشش جهت به دست آوردن فرم و ساختار مطلوب روایات‌اش می‌گوید:«من استاد جان کندن‌ام» که البته برای پی بردن به جانِ این سخن می‌بایست به سرگذشت تمامی نویسندگانی در طول تاریخ‌مان نگاهی انداخت که برای این خاک نجیب و باستانی، برای ایران‌ دست به قلم برده‌اند. به سرگذشت طیف دیگری از بسمل شدگان. معیارم برای بررسی و ارزیابی یک «رمان» گیرایی و جذابیت آن است که البته میزان و شدت این گیرایی متناسب با عمقِ اندیشه و تفکری‌ست که در ورای کلمات‌اش وجود دارد و آن‌چه این موارد مذکور را در یک نقطه فراهم می‌آورد: شگرد، چیدمان و طرز تجلی هماهنگ آن در ساختار متن است که آیا در نهایت منجر به تاثیر بر احساسات و عواطف آدمی و همچنین به زیبایی ختم شده است؟ به عبارت دیگر، نحوه‌ و «چگونگی» تعریف ماجرای یک رمان بر حسب محتوا و اندیشه‌ای که در پس آن است برای من اهمیت‌اش از هر محتوای آشکاری که شیوه‌ی «چگونه گفتن» نمی‌داند بیشتر است.

2

«از جایی، نقطه‌ای بر این کره‌ی خاکی گلوله‌‌ای از دهانه‌ی لوله‌ی یک سلاح شلیک می‌شود...» داستان با چنین عبارتی آغاز می‌شود و سپس چند سطر پایین‌تر ادامه می‌دهد:«...گلوله‌ای شلیک شد تا بعد از طی سفری- که در خیال من طولانی می‌گذرد- در جایی از همین زمین فرود بیاید، منفجر شود...» همین افتتاحیه‌ نشان از روایتی می‌دهد که قرار است از هنجارهای معمول داستان‌گویی و الگوهای روایی‌ خطی روی برتابد، چیزی مشابه‌ی «رمان نو» یا «ضد رمان» که در صفحات بعد گمان‌مان به یقین مبدل می‌شود، چرا که با از هم‌گسیختگی زمان و مکان و همین‌طور قطعه‌قطعه‌ روایاتی مواجه‌ می‌شویم که به مثابه‌ی پازل کنار هم چیده‌ یا درهم‌تنیده شده‌اند اما به سبک «دولت‌آبادی» که درباره‌اش بیشتر خواهم گفت. اساساً «ضد رمان»ها آثاری بودند که علیه‌ مولفه‌های مرسوم دوران کلاسیک از جمله قطعیتِ متن و همچنین دیکتاتوری «تک‌صدایی» حاکم بر آن قیام نمودند! آن‌ها با بهم‌زدن قواعدی که به مثابه‌ی وحی منزل در داستان‌گویی قلمداد می‌شد اعتراض خود را به نمایش گذاردند؛ پیش‌تر نیز «میخائیل باختین» یکی از بزرگترین‌ها نظریه‌پردازان ادبی روس با ابداع اصطلاح «چند‌صدایی» در این خصوص سخن گفته بود؛ درآینده‌ی ادبیات این نظرات بهم آمیخته و در کل یک وجه مشترک بسیار مهم دارند:«صدای همه‌ی آدم‌ها با هر تفکر و عقیده‌ای می‌بایست شنیده شوند!» مختصر این‌که نباید یک دانای کل خودکامه، یک خداوندگار بالای روایت جلوس نماید و هر چه او تشخیص و مصلحت می‌داند همان شود و ختم‌کلام‌اش از زبان کارکترهای داستان به دیگر شخصیت‌های روایت و خواننده تحمیل شود؛ در چنین آثار «تک‌صدا»یی اغلب تمامی تصمیم‌ها از پیش گرفته و خواننده بدون فکر کردن و بی‌آنکه ترغیب به اندیشیدن شود فقط یک مشاهده‌گر منفعل است. ناگفته نماند اکثر «ضد رمان‌»ها که شروع‌اش ‌به‌طور عمده در اواخر دهه‌ی پنجاه در فرانسه شکل‌ گرفت با اینکه به نوعی جزوی از روایات توصیفی و تجربی نیز محسوب می‌شوند و از خواننده‌ای که با روایت‌های سرراست شرطی شده شکیبایی بیشتری طلب می‌نماید جذاب از آب درنیامدند؛ و البته بگذریم از آثاری استثنایی مانند «نام‌ناپذیر» نوشته‌ی «ساموئل بکت» که به زعم این نگارنده شگفت‌انگیزترین رساله‌‌ در حوزه‌ی مرگ است طوری که شک می‌بری آیا «بکت» پیش از مرگ، مُردن را آزموده بوده؟ و اگر چنین است پس من از کجا گمان می‌برم که او یکبار مرده است؟ مگر این‌که خودم نیز یکبار مرده و زنده شده باشم؟ پس به‌جز چنین آثار معدودی، بیشترشان در فقدان محض «پلات» و «قصه» کلافه‌کننده و حوصله‌سربر بودند تا اینکه به مرور به عناصر و ترفند‌های دیگری جهت جذابیت هر چه بیشتر اثر اندیشیده شد یا بر شدت‌اش افزودند، از جمله امر اصالت لذت و لذت‌بری از لحظه‌ی لذت هنری توسط ادبیت نوشتار، نثر شاعرانه و حشوهای ملیح، افزایش جاذبه‌ی ماجرای هر کدام از قطعات، طوری که عنصر قصه نیز رنگ و شکل تازه‌تری به‌خود گرفت؛ حالا می‌شد ردپای قصه‌ای درونی و قابل کشف را در همین تکه‌تکه‌های آثار یافت...و مهم‌تر این‌که مقصود از پاره‌پاره کردن اقتدار «‌شاه‌پیرنگ» واکنشی نیز بود به سیر خطی تاریخ و همین‌طور تحریف‌اش یعنی تاریخی که به نقل از والتر بنیامین «فاتحان و حاکمان آن‌را می‌نویسند»، باری ابر-روایت‌های بزرگ در برابر خرده‌روایت‌ها، شهادت‌های فردی، رنج‌نامه‌ها، خودزندگی‌نامه‌ها که در رمان‌ها بصورت پاره‌پاره‌هایی به‌ظاهر جدا از هم آورده می‌شوند اما به وحدتی درونی می‌رسند بی‌رنگ و اهمیت شده و در فرجام فرو می‌پاشند؛ پس ما این دو مورد از ویژگی‌های «ضدرمان» را برای نگاه به «طریق بسمل شدن» بیشتر محل دقت می‌گیریم و اما قصه:

3

ما در این رمان با یک از هم‌گسیختگی در توالی زمان و مکان مواجه‌ایم اما به سبک «دولت‌آبادی»، چرا که او نویسنده‌ای رئالیست‌ است و شاید رمان «سلوک‌»شان پیش‌درآمدی تجربی بود برای نگاشتن چنین اثری که علی‌رغم ‌ظاهر بغرنج و غیرقابل کشف‌اش اما قصه‌ای بغایت دقیق، جذاب و پرپیچ‌و‌خم دارد:«یک راوی ایرانی روایتِ یک راوی عراقی(کاتب، ابوعلاء) را می‌نویسد که این راوی عراقی ماجرای تپه‌ای موسوم به صفر را از زاویه‌ی دید خودش می‌نویسد و راوی ایرانی نیز ماجرای همان تپه را از زاویه‌ی دید خود می‌نگارد. در این اثنا کاتب(ابوعلاء) تحت فشار سرگردی بعثی می‌بایست طبق مستندات جعلی روایت ساختگی یک قتل را علیه اسرای ایرانی بنویسد. بدین‌سان این دو راوی مدام در ذهنیت یکدیگر حلول می‌نمایند و همچنین آنچه به کشمکش ماجرا می‌افزاید تقابل و نزاع ذهنی قصه‌ی راوی ایرانی و عراقی‌ست با نقبی به پیشینه‌ی نزاع‌های تاریخی این دو کشور، جنگاوری‌ها، دیدگاه‌‌های‌ هردو نویسنده نسبت به مسئله‌ی جنگ، و هم بر سر صلح یا پیروزی در تپه‌ی صفر، چرا که ‌آن‌جا بازماندگانِ یک درگیری شدید نیروهای ایرانی و عراقی مترصد یکدیگرند؛ یک فرمانده‌ یا ارشد ایرانی(کوچک‌کامه، ملقب به کهتر) و سربازی ایرانی(جامو) بهمراه اسیری عراقی که دست‌اش به دست سرباز بسته شده، و آن سوی تپه نیز سرجوخه‌ای عراقی(سعد) که اسیری ایرانی(آنو) دارد و یکی را نیز پیش‌تر کشته...» چنانچه مذکور افتاد، در نگاه نخست ما شاهد یک پیچیدگی و از هم‌گسیختگی در زمان و مکان روایات هستیم چرا که مفهوم زمان در چنین آثاری نه در توالی لحظه‌ها و تداوم عادی و ملموس است بل‌که به مثابه‌ی یک جریان پیوسته‌ی ذهنی‌ست و اغلب نویسندگان چنین آثاری جهت به چالش کشیدن سیر خطی تاریخ علاوه بر پاره‌پاره روایاتی که در کنار هم می‌نویسند دست به تحریف تاریخ معروف یا به هجو کشانیدن حوادث و رخدادهای مهم آن می‌زنند تا نشان بدهند که تاریخ بازنموده‌ای ساختگی‌ست تا حدی که حتا به عنوان مثال در فیلم سینمایی «حرامزادگان لعنتی» نوشته و ساخته‌ی «کوئنتین تارانتینو» در پایان‌بندی آن «هیتلر» در فرانسه ترور می‌شود! یعنی برخلاف آن‌چه که حداقل ما از سرگذشت «رایش» می‌دانیم. اما در «طریق بسمل شدن» با وجود این‌که به رویداد‌های تاریخی‌مان رجوع می‌شود چنین شگردی به‌کار نرفته و همچنین مرزهای خطوط روایات و شخصیت‌ها قابل تفکیک است؛ می‌خواهم بگویم: اما کلیت این اثر - طریق بسمل شدن- بیانیه‌ای است جهت ثبت در تاریخ، از این منظر که به راستی می‌توان تاریخ واقعی و سرگذشت هر ملتی را لابه‌لای سطور نویسندگان اعظم و بالاخص قصه‌گویان و رمان‌نویسان آن کشورها جست، آنان تاریخ واقعی‌ و صادقانه‌ی هر مرز و بومی‌اند و شرح حال و روز مردمان آن ملل در دوره‌های تاریخی‌شان، نه آنچه به فرمان حاکمان نگاشته می‌شود. معمولاً از هم‌گسلاندن توالی خطی داستان، به کم‌رنگ نمودن یا کاملا محو کردن هویت‌ شخصیت‌های اثر می‌انجامد تا روایت دامنه‌ی بیشتری داشته، جهان‌شمول‌تر باشد و سطح‌گسترده‌تری از آدم‌ها را در طیف مخاطبان خود قرار بدهد، که این مولفه در «طریق...» نیز به شکل ظریف‌تری وجود دارد، یعنی مرزهای کارکترها در هم‌تنیده و گاهی تشخیص‌شان از همدیگر سخت می‌شود اما باز هم قابل شناخت و درک‌اند و باید اضافه کرد همه‌ی کارکترهای اصلی قصه صاحب‌ شخصیت‌پردازی‌های عمیق و دقیقی هستند، و طی داستان و هر چه به انتهایش نزدیک‌ می‌شویم مبتکرانه به ما معرفی و با نام، صبغه و پیشنیه‌شان توسط نشانه‌های پنهانی یا اشارات مستقیمی آشنا می‌گردیم؛ مثلاً راوی ایرانی «این یکی مرد که در دامنه‌ی البرزکوه» است و بعدتر نام‌‌اش را خواهیم دانست «سیدالرشید» گرایشات «چپ» داشته و گذرش به کمیته‌ی ضدخرابکاری نیز افتاده، و «آن راویِ دیگر در پشت پرده‌های سیاه» «آن سوی شطّ» راوی عراقی‌ست «ابوعلاء» که در موقعیت حیرت‌آوری به عمق ناخودآگاه‌اش و سپس به اسلاف‌ او رجعت داده می‌شویم:«یعنی تو از نطفه‌ی عجمی در زهدان زنی عرب حاصل آمده‌ای، از نطفه‌ی پسر یحیی برمکی؟...تو فرزندی از فرزندان برمکیان و عباسیان هستی؟!» و سایر اشخاص داستان بر حسب نیاز و ضرورت داستان. در این رفت‌وبرگشت‌های زمانی، رجعت به گذشته، بازگشت به حال، و حتا رجوع به آینده مثلاً به‌صورت محکمه‌ای خیالی در ذهنیت ارشد ایرانی(کوچک‌کامه) که به زعم من قوی‌ترین شخصیت‌پردازی اثر از آن اوست و با توجه به حجم اندک رمان به بسیاری از وقایع و همچنین خاندان‌های مهم ایرانی در دوران خلفای عباسی اشاره می‌شود و به گمان‌ام نام هیچ‌کدام از انقلابیون، دلاوران اسطوره‌ای و سلحشوران همیشه جاودان تاریخ ملی‌مان که برای استقلال ایران حماسه‌های جانانه آفریده‌اند از قلم نمی‌افتد و برخی‌شان به شیوه‌ای وارد روایت می‌شوند: ابومسلم خراسانی، یعقوب لیث، بابک خرمدین، سین‌باد نیشابوری که نقش ابومسلم خراسانی از همه در روایت بیشتر بوده چرا که نقل است:«چون قصد کرد منصور به کشتن او، ابومسلم کبوتری گشت و از میان هر دو دست او بپرید» و هنگامی که ارشد ایرانی(کوچک‌کامه) قصد فتح تپه‌ی صفر را می‌نماید در لحظاتی انگار با ابومسلم خراسانی به گفت‌وگو درمی‌آید و تو گویی جانِ اوست که در فرمانده حلول می‌کند. بدین‌سان اساطیر احضار می‌گردند:

4

در نگاه نخست موضوع و مضمون رمان «درباره‌ی جنگ» است، لیکن ما با اثری چندلایه روبرو‌ایم که در آن اساطیر حاضر شده‌اند و اسطوره‌ها برآمده از عمیق‌ترین لایه‌های درونی «ناخودآگاه جمعی و فردی»‌‌اند و بدین‌ لحاظ هر چه در بافت‌های درونی‌تر اثر دقت و نفوذ می‌نماییم معانی و مفاهیم دیگری جلوه‌گر می‌شوند، پس گزاره‌ی درست‌تر این است: موضوع رمان «به بهانه‌ی جنگ» است. «اریک فروم» می‌گوید:«اسطوره پیامی است از خودمان به خودمان و زبانی محرمانه که درک رویدادهای درونی را همچون رویدادهای برونی ممکن می‌سازد». یکی از محورهای اصلی مناقشه در تپه‌ی صفرِ داستان بر اساس تشنگی‌ست و دست‌یابی به یک مخزن آب. حکایت تشنگی و آب روایت آشنا و تداعی‌کننده‌ای است برای ما. از سوی دیگر روایات فراوانی داریم که خبر از منجی‌ و راهنمایی می‌دهد که به فریاد در راه‌ماندگان، ره‌گم‌کردگان، تشنگان و سرگردانان در بیابان و برهوت می‌رسد و در «طریق...» او «خضر» خوانده می‌شود:«تو خودت گفتی که حضرت خضر در بیابان‌ها دادرس گم‌شدگان و درماندگان است» همچنین ارشد ایرانی(کوچک‌کامه) مدام در پاسخ به اعتراضات و تشنگی سربازش از «ماده‌شیری» سخن می‌گوید:«به آن ماده‌شیر فکر کن که هر لحظه ممکن است بیاید طرف ما، بیابد ما را»؛ این ماده‌شیر نماد چیست و چه معنایی را در داستان منتقل می‌کند؟ شیر قدمتی به قامت هزاران سال در فرهنگ ایران‌زمین دارد و زمانی که هنرمندان ایرانی از نقش «شیر» در خلق آثار شگفت‌شان بهره می‌بردند بسیاری دیگر از جوامع هنوز در شکل‌های اولیه‌ی تکاملی‌شان به سر می‌بردند. اساسا نماد‌ها به یکباره خلق نمی‌شوند و به سادگی نیز از خاطر نمی‌روند:«ماده‌شیر، چیزی به یادت نمی‌آورد این نقش، نقش این روایت؟» اهمیت‌ نمادها در این است که بخش‌هایی از اسطوره‌ها، آیین، کهن‌الگوها و از همه مهم‌تر فرهنگ نهادینه‌ی یک ملت را منعکس می‌نمایند و حتا اگر فردی نتواند آن‌را توصیف نماید اما مفهوم آن به‌طور ناخودآگاه برایش ملموس است. اما در جهان داستان هیچ‌کدام از این نکات نمی‌تواند به نمادپردازی کمک کرده و مفاهیم تازه‌ای بسازد، چرا که مثلاً همین نماد «شیر» معانی چندپهلویی دارد! نماد در ساختار متن خلق می‌شود و این‌جاست که اوج هنرنمایی «دولت‌آبادی» رخ می‌نماید که در یک محور جانشینی و توسط عناصر داستان‌اش، آن «ماده‌شیر» را به‌جای «خضر» یا منجی می‌نشاند و اینک می‌توانیم بگوییم: آن «ماده‌شیری» که به فریاد گم‌شدگان، تشنگان و درماندگان می‌رسد «ایران» است و «ایرانیت» و فرهنگ قدرتمند و چندهزارساله‌‌اش! چرا که اساطیر همیشه در لحظات بحرانی یک ملت و در نهایت باز می‌گردند و سربرمی‌افرازند:«امیدوار باش! من که داستان آن ماده شیر را برایت گفته‌ام. فردا ماده‌شیر ما را پیدا می‌کند. به‌ات قول می‌دهم. تا ابد که بنا نیست در شکم این تپّه بمانیم». کما این‌که طی این هزاران سال بارها شاهد چنین حضوری بوده‌ایم که هر فرهنگ مهاجمی در این سرزمین یا طوری دچار تغییر شکل و استحاله گشته‌ که در قیاس با نسخه‌ی نخست‌اش دیگر قابل شناسایی نبوده‌ یا درصورت تخاصم و ضدیت ریشه‌‌شان به کل زده شده است.

5

«به‌ات یک نصیحت می‌کنم؛ شایدم یک وصیت!» «آن چیست؟» «روزشماری مکن! شب نمی‌تواند تمام نشود. طبیعتِ شب آن است که برود رو به صبح. نمی‌تواند یک‌جا بماند. مجبور است بگذرد. اما وقتی تو ذهنت را اسیر گذر لحظه‌ها کنی، خودت گذر لحظه‌ها را سنگین‌تر و سنگین‌تر می‌کنی؛ بگذار شب هم راه خودش را برود». نظرگاه سیاسی «دولت‌آبادی» در این اثر محافظه‌کارانه به نظر می‌آید و با دعوت به صبوری و آرامش؛ اما این نگارنده بیشتر سایه‌ی پدری را بر سر این روایت دید: سرد و گرم روزگار چشیده که دل‌نگران جوانان و بچه‌های مرز و بوم‌اش است؛ در فرجام: «طریق بسمل شدن» اثری است برای بارها خواندن و خوانده شدن و هربار به حظ بیشتری دست یافتن؛ زال‌مرد ادبیات‌ ایران‌ همچنان ادامه دارد و ادامه خواهد داشت تا آیندگان.

 

 

 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان طریق بسمل شدن ، محمود دولت آبادی طریق بسمل شدن ، ضد رمان طریق بسمل شدن ، رمان طریق بسمل شدن ، اساطیر ایرانی طریق بسمل شدن ، نقد طریق بسمل شدن ، داستان رمان طریق بسمل شدن ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- تیرماه 97 منتشر شده!


یوناس یوناسون



 

بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش می‌شد 

مترجم: حسین تهرانی

 نویسنده: یوناس یوناسون

 نشر: چشمه

*

شوخی‌های واقعی!

 

پیام رنجبران

 

می‌توانیم برای شرح جهانِ داستانی رمان «بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش می‌شد» نوشته‌ی «یوناس یوناسون» از همان واژگان همیشگی استفاده کنیم: شاد، مفرح، بامزه، روایتی جذاب و فانتزی و طنز‌آلود و تاریخی؛ مطمئن باشید حین خواندن این کتاب خواهید خندید و در برخی موقعیت‌ها به شدت؛ چنانچه فضای ذهن‌تان خسته و ملال‌انگیز شده و دل‌تان می‌خواهد این اتمسفر را با خواندن یک کتاب عوض کنید، و اگر این‌ روزها ذهن‌تان حوصله‌ی درگیر شدن با کتاب‌های سنگین و روایات داستانی پیچیده را ندارد نشانی درست همین رمان است و می‌توانید به آن رجوع کنید و با خیال راحت چندساعتی خوش باشید و بخندید! واقع اینکه تمام موارد ذکر شده درباره‌ی این رمان صدق می‌نماید. ماجرای «نومبکو» دختری سیاه‌پوست اهلِ آفریقای جنوبی که در یکی از حلبی‌آباد‌های پرت و دورافتاده‌ی حاشیه‌ی شهرش متولد شده؛ او به وظیفه‌ی خطیر حمل بشکه‌های فاضلاب مشغول است لیکن با در نظر گرفتن شانس و تقدیر و از جایی که ذاتاً دختر باهوش و نخبه‌ای‌ است خیلی زود مدارج ترقی را می‌پیماید و می‌تواند در چهارده‌سالگی رئیس بخش خودش بشود، با این‌حال روزی از خود می‌پرسد «من اینجا چیکار می‌کنم؟» و البته بوی آن محیط در ایجاد این سوال بی‌تاثیر نیست؛ به هر تقدیر او پس از ترک آن مرکز بر حسب حوادث و کش‌وقوس‌هایی از جمله اینکه چون یک‌ سفید‌پوست بی‌اندازه ابله و الکلی توسط اتومبیل‌اش او را در پیاده‌رو زیر می‌گیرد به گذارندن هفت سال پیش‌خدمتی نزد همان راننده‌ در مقری که بعدها درمی‌یابیم مرکز آزمایشات هسته‌ای آفریقاست و آن مرد سفید‌پوست رئیس‌ آن‌جاست محکوم می‌شود؛ باری او توسط یک مست در پیاده‌رو زیر گرفته شده و در نهایت مجرم شناخته می‌شود چرا که دولت آفریقای جنوبی در آن سال‌ها «آپارتاید» یعنی نژادپرست است:«ورود سیاه‌پوست به ساحل دریا ممنوع» و این حرف‌ها. تا اینجای کار و البته در ادامه نیز ما با یک اثر داستانی مواجه‌ایم که بسیار مطلوب و به شیوه‌ی مقبولی گیرا نوشته شده و از پس اولین انتظاری که از چنین آثاری می‌رود یعنی خنداندن خواننده‌اش برمی‌آید و موفق عمل می‌کند! بعد از ورود «نومبکو» به مقر آزمایشات هسته‌ای، آفریقای جنوبی سعی در ساختن بمب اتمی دارد- ناگفته نماند بعضی از وقایع و اکثر کارکترهای این رمان (آدم‌های سیاسی‌اش) برگرفته از رویدادها و شخصیت‌های واقعی و از این لحاظ تاریخی‌ست مثلاً همین اقدام دولت آفریقا برای ساخت بمب اتمی و سپس معدوم نمودن‌شان در دوره‌ی اصلاحات- مختصر این‌که به دلیل بلاهتِ بی‌اندازه‌ی رئیس مرکز به‌جای شش بمب اتمی، هفت‌تا درست می‌شود و یکی اضافه می‌آید و وارد ماجرای این روایت شده و بین چند کشور دست به دست می‌گردد! اما موردی را که می‌خواهم بر شرح این رمان بیافزایم و به نوعی مضمون اثر نیز می‌تواند باشد از اینجا آغاز می‌شود، یعنی با ورود همین بمب اتمی سرگردان به جهان داستان! درست که بنا به فرم و ساختار داستان‌های طنز ما با جهانی اغراق‌آمیز، منطقِ فکاهی، هر کی هر کی، و به شدت مضحک برای خنداندن مواجه‌ایم اما چنانچه با دقت بیشتری به آن بنگریم تفاوت چندانی با جهانِ پیرامون‌مان ندارد تا حدی که جهان واقعی ما بیشتر ابلهانه به نظر می‌رسد. بمب‌های اتمی برای قدرت‌نمایی و عرض‌اندام در دست مشتی سیاست‌مدار بُنجل و کله‌پوک می‌چرخد که اختلالات شعوری و بیماری‌های روان‌پریشانه‌ی جوامع بشری محسوب می‌شوند. بمب‌هایی که همین‌حالا تعدادشان برای نابودی کره‌ی زمین کفایت می‌نماید و چنانچه هر کدام از این سیاست‌چی‌ها که جایگاه اصلی‌شان دارالمجانین است، توهمات‌شان حادتر شود و رفتار و سکنات کشور مقابل را تحریک‌آمیز و دشمنانه بپندارند و چندتا از این بمب‌ها را در شهرهای آن کشور‌ها بترکانند، آدم‌ها دیگر هیچ‌گاه آدم‌های سابق نخواهند شد! به گمانم اینان هنوز نمی‌دانند خودشان ویروس‌ها و دشمنان اصلی انسان هستند و قربانیان‌شان همیشه مردمان واقعی است که قصدی جز زندگی مسالمت‌آمیز در کنار هم ندارند. تفاوتی مابین کارکتر‌های شکلک‌گونه‌ی رمان با شخصیت‌های واقعی در جهان واقعی دیده نمی‌شود و چه ضمانتی وجود دارد آنچه رفت به وقوع نپیوندد؟ رمان «بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش می‌شد» به ترجمه‌ی آقای «حسین تهرانی» دومین اثر «یوناس یوناسون» است. او سال 1961 در سوئد به دنیا آمده و مشاغل دیگری از جمله روزنامه‌نگاری، مشاور رسانه‌ای و تهیه‌کننده‌ی تلویزیونی نیز داشته که در همه‌ی آنها موفق بوده و همچنین تاکنون شش‌ میلیون نسخه از کتاب‌هایش به فروش رفته است. نخستین رمانش «پیرمرد صد‌ساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد» به 35 زبان ترجمه شده و موفقیت‌ها و جوایز فراوانی نصیب‌اش نموده است. اثری که در ابتدا پنج ناشر آن‌را مناسب انتشار نمی‌دانستند.

 

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

 


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان بی‌سوادی که حساب و کتاب سرش می‌شد ، کتابهای یوناس یوناسون ، کتاب جدید یوناس یوناسون ، آپارتاید مذهبی ، آپارتاید جنسیتی ، لیست کتابهایی که باید بخوانیم ، صد کتابی که باید بخوانیم ،

تعداد کل صفحات: 9 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic