این نوشته‌ام، مهر 98 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!


درباره‌ی «هرمان هسه»

به بهانه‌ی رمان «گرگ بیابان»

ترجمه: کیکاوس جهانداری

*

روایتگر زندگیِ باطنی

پیام رنجبران

«هرمان هسه» نویسنده‌ی شگفت‌انگیزی است که دو «زندگی‌نامه» دارد! یکی از این زندگی‌نامه‌ها مانند دیگر مردمان در زمان تقویمی و توالیِ زنجیره‌وار تاریخ قابل تعریف است و از اینرو می‌توانیم درباره‌اش بگوییم: وی سال 1877 در آلمان متولد شد، از طریق کتابخانه‌ی پدربزرگش با جهان کتاب‌ها و ادبیات آشنا شد، توسط پدر و مادرش که در هندوستان مبلغان مذهبی بودند با تفکرات فلسفی هند و جهان‌بینی شرق درآمیخت؛ در پانزده‌ سالگی به دلیل روحیه‌‌ی حساس و شکننده‌اش و در اعتراض به نابرابری‌های جامعه و تضادهای درونی‌‌‌ که با پدر و مادرش داشت، از مدرسه‌ی کلیسایی «ماول‌برون» گریخت و بعدتر دچارِ آنچنان افسردگیِ حادی شد که خانواده‌اش گمان می‌بردند «جن‌زده» شده، به همین خاطر او را تحت‌نظر یک «جن‌گیر مدرن»(!) گذاشتند که سرانجامش اقدام به خودکشی «هرمان»‌ جوان بود؛ سپس او را به آسایشگاه مخصوص بچه‌های ناتوان ذهنی سپردند. آن‌ها تقریبا هر گونه حدسی درباره‌ی احوالات او می‌زدند جز این‌که این فرد یک نابغه است. بعدها وقتی «هرمان» از چنگ این قضایا جان سالم به در بُرد به شغل‌های مختلفی از قبیل ساعت‌سازی، باغبانی و کتاب‌فروشی پرداخت. او نقاشی می‌کشید و شعر می‌سرود تا به این نتیجه رسید که فقط می‌باید «نویسنده» باشد. در نهایت وی که به سبب مشکلات سیاسی مجبور به مهاجرت از کشورش آلمان به سوئیس شده بود در سال 1946، به‌خاطر «قدرت اعجاب‌انگیز نویسندگی، شکوفایی اندیشه و شجاعت ژرف در بیان اندیشه‌های انسان‌مدارانه و سبک عالی نگارش» موفق به دریافت جایزه‌ی «نوبل» ادبیات شد. «هرمان هسه» نویسنده‌ای است که به‌راستی می‌باید او را در زمره نویسندگانی قرار داد که با تمام وجود دغدغه‌ی رعایت حقوق «انسان» را داشت و همچنین در جهت حل مشکلات فکری و بحران‌هایی چون «پوچی» و فقدان معنا که وبالِ گردنِ زندگی انسان معاصر است جهد و کوشش فراوان کرد. اما زندگی‌نامه‌ی دیگر او در ظرف زمان تقویمی و یومیه نمی‌گنجد و خبر از یک زندگی عمیق درونی می‌دهد که برای شرح آن فقط باید واقعیت زمان و مکان دیگری را مفروض گرفت. اگر زمان تقویمی، زمان جسم است و بر حسب کمیت پایه‌گذاری شده است، این زمان، زمانی انفسی(روانی) است. زمانی کیفی که در آن گذشته و حال و آینده در یک نقطه با هم تلاقی می‌کنند. در اینجا رخدادها می‌توانند جای خود را تغییر بدهند. بر این اساس آدم‌هایی که در زمان‌های تاریخی متفاوت از هم زندگی می‌کرده‌اند، می‌توانند به ملاقات هم بروند. این افراد که بیشترشان، از برجسته‌ترین انسان‌هایی هستند که تا به حال گام به عرصه وجود نهاده‌اند، توالی زمانی را می‌شکنند و با یکدیگر دیدار می‌کنند. «هرمان هسه» داستانی دارد با عنوان «سلوک به سوی صبح» که از منظر کارشناسان و منتقدان خودزندگی‌نامه‌‌اش تلقی می‌شود که او در آن اثر به این سوی متفاوت از زندگی‌اش پرداخته است. روایتی که شرح سلوک درونی‌‌ اوست و توصیف جلساتی که در آن‌ها حضور به هم می‌رسانده است. جلساتی که جالب اینجاست بزرگانی چون زرتشت، افلاطون، لائوتسه و موتسارت و...نیز در آن شرکت جسته و به ملاقات دیگر اعضا می‌آیند. باری بدین‌سان ما با نویسنده‌ای روبرو هستیم که علاوه بر شناخت دقیق واقعیتِ واقعی زندگی، درک حوادث و مسیر تاریخ معاصرش-از جمله پیش‌بینی‌ جنگ‌ بزرگ جهانی دوم- و همچنین فهم وضع و حال انسان‌های پیرامونش، به درک «عالم خیال» نیز جهت اندیشیدن مجهز است. البته لازم به ذکر است منظور از این «خیال» آن نیست که اغلب آنرا مترادف با توهم و موهومات می‌گیرند، بلکه ساحت واسطه‌ای است میان «عالم عقلی محض» و «عالم مادی». همان عالمی که به نوعی می‌توانیم آن‌را معادل با «اقلیم هشتم» سهروردی یا «عالم مُثل» افلاطونی بخوانیم. ساحتی که به گفته‌ی «ابن عربی» «مراتب فروتر و مراتب برتر عالم به هم می‌رسند» و فهم آن به «خودشناسی» و در نهایت «خداشناسی» منتهی می‌شود. اما حالا که می‌گوییم «خود»، پای ضمایر «خودآگاه و ناخودآگاه» نیز به ماجرا کشیده می‌شود و در پی‌‌اش متفکر برجسته‌ی دیگری یعنی «کارل گوستاو یونگ»، چرا که می‌توانیم به نوعی این ساحت را مرادف با همان الگوهای «ضمیر ناخودآگاه فردی و جمعی» او بگیریم؛ و ناگفته پیداست هر چه فرد درباره‌ی ضمایر خویش و لایه‌های ذهنی‌اش از قبیل «خودآگاه و ناخودآگاه» بیشتر بداند، بالطبع نسبت به «خود» شناخت بیشتری به دست می‌آورد و در پی‌اش با زندگی به نحو بهتری مواجه می‌شود. اما آنچه رفت در واقع «کلید درک» داستان‌های «هرمان هسه» این نویسنده‌ی شاخص آلمانی است و این‌که در داستان‌هایش چه اتفاقاتی و در کجا و در چه موقعیتی در حال رخ دادن است: یعنی با در نظر گرفتن «عالم خیال» و شیوه‌های خیال‌ورزی، غوطه خوردن در سطوح متفاوت آگاهی و نفوذ در عمق ضمیر ناخودآگاه آدمی.

«هرمان هسه» نویسنده‌ای است که خواننده‌اش را با «زندگی باطنی» آدمی و دیگر جنبه‌ها و ابعاد قدرتمند وجودی‌ انسان آشنا می‌سازد. اما یکی از مهم‌ترین آثار این نویسنده رمان «گرگ بیابان» است که در سال 1926 به رشته تحریر درآمده است. از آن سنخ آثاری که همانند دیگر نوشته‌های «هسه»، مشمول گذشت زمان نمی‌شود و درست مانند اندیشه‌های جاری و ساری نویسنده‌اش در طول تاریخ حرکت می‌کند و همیشه تازه است. شخصیت اصلی این رمان که مردی پنجاه ساله به اسم «هاری هالر» ملقب به «گرگ بیابان» است، یکی از جالب‌ترین شخصیت‌های داستانی و البته پیچیده‌ترین‌های آن‌هاست. او فردی است که با خودش، زندگی‌اش و هر چه که او را در برگرفته از جمله جامعه‌ی پیرامونش مشکل دارد. مردی که درباره‌ی او در داستان آمده است:«رنج‌کش بود، مردی که عمیقاً و علی‌الدوام رنج می‌برد...بیماری این مرد رنج‌کش ناشی از علل طبیعی و بدنی نیست، بلکه معلول آنست که استعدادهای سرشار او با قوایش هم‌آهنگی ندارد...هالر در عالم رنج کشیدن از نوابغ است»(ص 47). مردی که نیمی انسان است و نیمی گرگ و این دو نیمه مدام با هم در حال مجادله‌اند؛ از سویی رو به عالم بزرگ و لایزال دارد و از سوی دیگر خودش و فضای پیرامونش مدام او را در هم می‌کوبد و می‌شکند. اما به این منوال «هاری» آنقدر رنج می‌برد که راه دیگری جز خودکشی به ذهنش نمی‌رسد و درست در همان وقتی که برای انجام این کار به سمت خانه‌اش می‌رود در میکده‌ای،‌ زنی به نام «هرمینه» با او شروع به گفت‌وگو می‌کند. «هرمینه» از تمامی چم و خم‌های «هاری» مطلع است و همین‌طور از رنجی که می‌برد. او «هاری» را به همراه خودش به هزارتوی‌های درونی‌ِ «هاری» و عمیق‌ترین لایه‌های ذهنی‌اش می‌برد. «هاری» می‌بایست چیزهایی را به چشم خود ببیند! به باور من «هرمینه» همان «سوفیای جاویدان» و خردمندی است که اغلب در داستان‌هایی ظاهر می‌شود که شخصیت اصلی دست به سفری درونی و کشف و شهود می‌زند؛ همین‌طور در متون کهن و اساطیری، روایات عرفانی و مکاشفه‌های عرفا این شخصیت که به نوعی همان «آنیما»ی «یونگ» است، دیده می‌شود. «هرمان هسه» درباره‌ی داستان‌هایش می‌گوید:«تمام این داستان‌ها مربوط به خود من بودند، بازتابی از راهی که در پیش گرفته بودم، از رویاها و آرزوهای پنهانم و از رنج تلخم». می‌خواهم بگویم راهکارهایی که «هرمینه» در اختیار «هاری» برای ادامه‌ی حیات می‌گذارد در واقع از زبان «هسه» برای «گرگ‌های بیابان» بیان می‌شود. مسیری که می‌باید طی کنند تا نیمه‌ی انسانی و نیمه‌ی گرگی‌شان در آن ساحت متعالی که اضداد برطرف می‌شوند به اتحاد برسد. او برای این طی طریق که در رابطه‌ی مستقیم با زندگی نیز هست سفارش‌هایی می‌کند از جمله این‌که در عین حالیکه زندگی جدی گرفته می‌شود نباید از نگاه شوخ غافل شد و از آن مهم‌تر اهتمام به «خندیدن»! و به نحوی بر این مساله تاکید دارد که آدمی به یاد آن فیلسوف خنده‌زن یعنی «فردریش نیچه» می‌افتد که می‌گوید:«آن‌که بر فرازِ بلندترین کوه رفته باشد، خنده می‌زند بر همه‌ی نمایش‌های غمناک و جدی بودن‌های غمناک». آیا «هاری هالر» ملقب به «گرگ بیابان» در این مسیر پیروز می‌شود؟ پایان‌بندی این رمان جزو نقاط عطف داستان است!



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نگاهی به «سلوک به سوی صبح» هرمان هسه(اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان گرگ بیابان ، نقد رمان گرگ بیابان هرمان هسه ، هرمان هسه روایتگر زندگی باطنی ، زمان انفسی ، عالم خیال ، اقلیم هشتم سهروردی ، زندگی نامه هرمان هسه ،



چهره‌ مرد هنرمند در جوانی

 نویسنده: جیمز جویس

 ترجمه: منوچهر بدیعی/ نشر: نیلوفر

*

«خودزندگی‌نامه در قالب رمان»

پیام رنجبران

هر گاه نام «جیمز جویس» را می‌شنوم یا جایی به آن برخورد می‌کنم که این مورد بارها لابه‌لای کتاب‌هایی که درباره‌ی ادبیات نوشته شده‌اند پیش می‌آید- شما کمتر کتابی درباره‌ی ادبیات و داستان‌نویسی مدرن خواهید جست که به نحوی در آن نام «جویس» به چشم نخورد- به سرعت نام «ساموئل بکت» نیز در ذهنم حاضر می‌شود. انگار اسامی این دو نویسنده در خاطرم به هم تنیده شده‌اند؛ اما «ساموئل بکت» برای من، مابین رمان‌نویسان جایگاهی دارد که هیچ نویسنده‌ی دیگری بدان دست نخواهد یافت؛ چرا که از منظر من او رمان‌نویسی را چه به لحاظ نوآوری در فرم و چه به لحاظ خلق شگفتی‌ها در راستای اندیشه‌هایش به منتهای درجه‌‌ی خود رسانده است. تصور این‌که بعد از «ساموئل بکت» رمان‌نویسی قرار است به چه بداعتی در فرم خود دست یازد، بسی دشوار است. ولی قضیه وقتی شکل هولناکی به خود می‌گیرد که ما بدانیم همین جناب «ساموئل بکت» هنگامی که «جیمز جویس» را ملاقات می‌کرده مقابل او به زانوی ادب می‌نشسته است!(حالا نه این‌که برود جلوی او زانو بزند، شنیده‌ها حاکی از این است که آنها روی دو صندلی روبروی یکدیگر می‌نشسته‌اند و به زبان «سکوت» با یکدیگر مشغول گفت‌وگو می‌شده‌اند؛ به هر تقدیر) این دیدارها آنقدر روی «بکت» تاثیرگذار بوده که او سال‌ها هر چه می‌نوشته زیر سایه‌‌ی «جویس» بوده است تا اینکه تلاش‌ بی‌وقفه‌ای انجام داده تا عاقبت توانسته از زیر این سایه‌ی سنگین برهد. اما یکی از وجوه مشترک مابین این دو نویسنده‌ی ایرلندی که یکی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات است یعنی «بکت» و دیگری که تاثیرش بر جهان ادبیات تا همیشه ماندگار می‌ماند، نثر ویژه و خاص آنان است. زبان نفیس و شگفت‌انگیزی که هر دو نویسنده آن را در بالاترین سطوح ظرفیت‌های زبانی به مرحله اجرا درآورده‌اند. اصلا به گونه‌ای که می‌توانیم آثارشان را بخوانیم حتی بدون این‌که کاری داشته باشیم در رمان چه خبر است و فقط از ترکیب کلمات و نحوه‌ی چیدمان‌شان لذت فراوانی ببریم. می‌خواهم بگویم اگر زبان این دو نویسنده را از آثارشان بگیریم، آنچه که مشغول مطالعه‌ی آن هستیم نمی‌دانم چه می‌تواند باشد اما هر چه هست، نه آنقدرها «بکت» است و نه «جویس». اینجاست که جایگاه مترجم آثارشان آشکار می‌شود و سهم عمده‌ای که در شناساندن چنین نویسندگان ممتازی به خوانندگان به عهده دارند. وقتی به سراغ «چهره‌ مرد هنرمند در جوانی» می‌رویم- حتی با وجود این‌که می‌دانیم جناب «منوچهر بدیعی» چه مترجم کاربلد و نایابی است- اما وقتی به یاد می‌آوریم «جویس» با 13 زبان آشنایی داشته و به سه زبان ایتالیایی و فرانسوی و انگلیسی مسلط بوده است، از بازی‌های زبانی‌اش که بگذریم وقتی بدانیم او به سبب احاطه‌اش به بسیاری از متن‌های کهن، اساطیری و کتاب‌های مقدس ارجاعات فراوانی به این آثار دارد، به نحوی که چنانچه در ترجمه‌ی اثر، این ارجاعات و روابط به درستی درک نشود ممکن است متن را گنگ و غیرقابل فهم یا حاوی معانیِ باژگونی بگرداند، وقتی بدانیم آثار او در اقصی نقاط جهان همیشه مترجمان فراوانی را به چالش فرا می‌خواند، ممکن است پیش از مطالعه‌ کمی دچار دلهره شویم و حتی با ناامیدی به سراغ اثر برویم. اما واقعیت این‌که اولین چیزی که در همان صفحات نخستین خوانش این رمان توجه ما را به خود جلب می‌کند، ترجمه‌ی درخشان آن است! نفسی به راحتی می‌کشیم و سپس لذت مطالعه‌ی متن آغاز می‌شود. ترجمه‌ی جناب «منوچهر بدیعی» از رمان «چهره‌ مرد هنرمند در جوانی» کاری است کارستان. ترجمه‌ا‌ی بی‌نهایت ارزشمند و ماندگار از یک شاهکارِ جاودان جهان ادبیات!

 «جیمز آگوستین جویس» سال 1882 در دوبلین ایرلند متولد می‌شود. وی پس از طی دوران کودکی و در جوانی به دلیل تضاد اندیشه‌هایش با دون‌مایگی و ابتذال حاکم بر فرهنگ مردم کشورش مجبور به تبعیدی خودخواسته از زادگاهش می‌شود. او از بنیان‌گذاران سبک «جریان سیال ذهن» در ادبیات است. رمان «چهره‌ مرد هنرمند در جوانی» به نوعی «خودزندگی‌نامه‌» این نویسنده محسوب می‌شود. شخصیت اصلی داستان یعنی «استیون ددالوس» در واقع همان «جیمز جویس» است که روایت زندگی و سیر تحول فکری‌ از کودکی تا جوانی‌اش برای ما بازگو می‌شود. نام «ددالوس» در افسانه‌های آتنی به معنای مخترع، مبتکر، مجسمه‌ساز، معمار و «صنعتگر زیرک» آمده است که در هزارتویی خودساخته گیر می‌افتد و سپس با ساخت بال و پری از آنجا می‌گریزد و به سیسیل پرواز می‌کند و همان‌جا به کار خلاقه‌ خود می‌پردازد. وجه تشابه این سرگذشت با زندگی «جویس» به باور این نگارنده در اینجاست که گویی وقتی افکار جویس نیز در کشور زادگاهش به تنگ می‌آید، برای او به مثابه‌ی هرازتویی درمی‌آید که در آن گیر می‌افتد و در نتیجه برای پرداختن به ماموریت ادبی‌اش دست به تبعیدی خودخواسته و مهاجرت می‌زند.

اما ماجرای رمان که توسط جریان پیوسته‌ی افکار «استیون ددالوس» برای ما تعریف می‌شود، آنقدر زیبا به رشته‌ی تحریر درآمده که فقط دلت می‌خواهد این آوای سحرآمیز ادامه داشته باشد و ادامه داشته باشد و تو بشنوی و بشنوی. تصاویر و کلماتی آنقدر زنده و مسحورکننده‌‌ که گویی به طرز اسرارآمیزی روی صفحات کاغذ به حرکت درمی‌آیند، با «استیون» همراهت می‌کنند و تو را به اندیشه وا می‌دارند؛ ماجرای زندگی استیون، داستان تضاد و تقابل ایدئولوژی تحمیل شده‌ توسط دستگاه‌های قدرت است به آدمی با آنچه به واقع در سر او می‌گذرد و سیر تحول فکری‌اش؛ و اما از نکات بسیار حائز اهمیت این روایت، زبان آن است که آنقدر نرم و آهسته و نامحسوس از زبانی کودکانه به نوجوانانه و سپس جوانی شاعر درمی‌آید که تو لحظه‌ای به خود می‌آیی که این کودک بزرگ شده است. به این می‌ماند که در دنیای واقعی ناگهان چشمت به کودکی بیفتد که او را زیاد می‌بینی و به خوبی می‌شناسی‌اش‌ اما همین شناخت و دیدن موجب شده که رشد و بالندگی‌اش را نبینی و یکباره این مساله را دریابی و با خودت می‌گویی:«این بچه چقدر بزرگ شده است». و آیا وقتی از «جیمز جویس» حرفی به میان آورده می‌شود باز هم می‌باید از عشق او به کلمات گفت؟ شاید این بند از رمان نشانی از همه‌ی آنچه در این‌باره می‌خواهیم بگوییم باشد:«چه زیبا و غم‌انگیز بود این سرود! چه زیبا بود کلمه‌ها آنجا که می‌گفت مرا در گورستان قدیم به خاک بسپار! رعشه‌ای از سراسر بدنش گذشت. چه غم‌انگیز و چه زیبا. دلش می‌خواست آرام گریه کند اما نه به خاطر خودش: به خاطر کلمه‌ها، که آن‌قدر زیبا و غم‌انگیز، مانند موسیقی بودند»(ص 38).«استیون ددالوس» شخصیتی فراموش‌ناشدنی در جهان ادبیات است درست مانند خالقش «جیمز جویس» که نامش تا همیشه بر این سپهر، درخشنده و تابناک باقی خواهد ماند.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)




ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان چهره مرد هنرمند در جوانی ، نقد چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی ، چهره مرد هنرمند در جوانی جیمز جویس ، منوچهر بدیعی ، جیمز جویس ساموئل بکت ، زبان و نثر جیمز جویس ، نقد فیلم دستکش طلایی 2019 ،



رمان: ناامیدی

 نویسنده: ولادیمیر ناباکوف

 مترجم: خجسته کیهان

 نشر: کتابسرای تندیس

*

داستانی جنایی با رگه‌هایی از «سوررئالیسم»

پیام رنجبران

«ولادیمیر ناباکوف» نیاز به معرفی چندانی نزد دوستداران ادبیات و سینما ندارد. رمان‌هایی مانند «خنده در تاریکی» و همچنین اقتباس‌های سینمایی از مشهورترین اثرش «لولیتا» آن هم توسط کارگردان‌های نامداری چون «استنلی کوبریک» جایگاه او را برای همیشه در اذهان علاقه‌مندان به این عرصه‌های هنری تثبیت کرده است. آثار او با مضامین روانشناسانه و در بیشتر موارد مابین دو سطح واقعیت و خیال غوطه می‌خورد، به‌ نحوی که گاه تشخیص این‌که روایت در کدام سطح پیش می‌رود برای خواننده‌اش دشوار می‌شود، اما این عنصر «ابهام» آنقدر با ظرافت شکل می‌گیرد که بر جذابیت آثارش می‌افزاید. «ولادیمیر ناباکوف» سال 1899 در روسیه و در خانواده‌ای سرشناس و فرهنگی به دنیا آمد. خیلی زود به سه زبان روسی، فرانسوی و انگلیسی مسلط شد و بعدها در کنار آثاری که به زبان روسی نوشته بود، نثرِ انگلیسی‌اش نیز جزو نثرهای شاخص قرار گرفت. «ناباکوف» به ‌همراه خانواده‌اش بعد از «انقلاب فوریه 1917» روسیه مجبور به ترک سرزمین مادری شد و شاید همین مهاجرت ناخواسته‌ یکی از دلایل نفرت همیشگی‌اش از «کارل مارکس» است که در مجموعه آثارش کمابیش به چشم می‌خورد. انقلابی که به اصطلاح زیر عنوان فلسفه‌ی «مارکس» اتفاق افتاده بود.

«ناباکوف» با «لولیتا» به شهرت جهانی دست یافت و رتبه‌ی این رمان هم اکنون مابین 100 رمان برتر «کتابخانه‌ مدرن آمریکا» چهارم است، در عین حالیکه دیگر آثار این نویسنده‌ نیز در نوع خود هم حائز اهمیت‌اند و هم خواندنی. «ناامیدی» هفتمین رمانی است که او به رشته‌ تحریر درآورده است؛ اثری که ابتدا به زبان روسی نگاشته شد و بعدها توسط خودِ نویسنده به زبان انگیسی ترجمه و دوباره بازنویسی شد و در اختیار خوانندگان قرار گرفت؛ داستانی که ایده‌ی پدید آمدنش جریان «همزاد» است؛ پیدا شدن سر و کله‌ی یک نفر دیگر به لحاظ شکل و شمایل درست شبیه خود فرد در زندگی‌اش. موضوعی که نویسندگان بزرگ دیگری چون «فیودور داستایوفسکی» در رمانی با همین عنوان، همچنین «خورخه لوئیس بورخس» در داستانِ کوتاه «آن دیگری» نیز بدان پرداخته‌ و آثار برجسته‌ای آفریده‌اند. رویهمرفته ظاهر شدن شخصیتِ «همزاد» در داستان‌ها نمودی از شخصیتِ در «سایه مانده»‌ی پرسونای اصلی داستان است. نمود و شمایلی از «خودِ» مغفول مانده، آرزو شده، گاه خودی واقعی‌تر و یا سرکوب‌شده‌ی شخصیت اصلی داستان که در اعماق ضمیر ناخودآگاهش شکل گرفته و یا بدان ‌جا پس رانده شده و حالا بنا به دلایلی از جمله‌ شرایط محیطی که پیرامون شخصیت اصلی به وجود آمده است، ظاهر می‌شود. «خود»ی که شخصیت اصلی داستان گاه با او به گفت‌وگو می‌نشیند و به حرف‌هایش گوش می‌سپارد، گاه مابین‌شان آنقدر تضاد و تفاوت وجود دارد که به تخاصم و درگیری ختم می‌شود، گاه با یکدیگر هم‌نظر شده و در راستای انجام کاری توافق و مصالحه می‌کنند که همه‌ی این‌ها در کنار هم یک داستان را پدید می‌آورد؛ همچنین شخصیت «همزاد» در داستان‌ها، تداعی‌کننده‌ی همان «خود»ی است که در زندگی واقعی نیز برای شناخت خویش می‌باید با آن مواجه شد؛ همان «خود»ی که گاه ریشه‌ی تمامی ناهنجاری‌های روحی و روانی و رفتاری آدمی به او برمی‌گردد و برای بازگشت به زندگی طبیعی می‌باید بر آن چیره گشت یا به مصالحه رسید. «خودِ» نادیده انگاشته شده‌ای که در وجود همه‌ی آدم‌ها هست و برای شناخت خویش هیچ راه گریزی از او نیست. اما این «همزاد» که روی دیگر و چهره‌ی واقعی شخصیت اصلی رمان «ناامیدی» یعنی «هرمان کالویچ» است، در دستان هنرمند «ولادیمیر ناباکوف» به داستانی خواندنی مبدل شده است. داستانی که حول محور عناصری چون «معما» و «ابهام» تا انتهای ماجرا می‌چرخد و بدین طریق خواننده را با خود همراه می‌کند. راوی که همان شخصیت اصلی داستان «هرمان کالویچ» است، راوی نامعتبری است که در همان بادی امر می‌گوید که از دروغ گفتن هیچ ابایی ندارد و آن را در واقع از «ویژگی‌های اصلی» خود و سبک نگارشش می‌داند، چرا که او در حال نگارش داستان روبرو شدنش با «همزاد»ش و اتفاقاتی که بعدتر می‌افتد، برای ما است. داستانی جنایی با رگه‌هایی از «سوررئالیسم» که بدین وسیله نویسنده ما را بهمراه خود به اعماق ذهن «هرمان کالویچ» فرو می‌برد و البته فرصت ارزیابی و حدس و گمانه‌زدن درباره‌ی چگونگی وقوع حوادث را در اختیارمان می‌گذارد. روایتی که بعضی از بخش‌هایش مرا به یاد فیلم کارگردان دانمارکی «لارس فون‌تریه» می‌انداخت و شاهکار متاخرش یعنی «خانه‌ای که جک ساخت»(2018). آن قسمت‌ها که راویِ داستانِ «ناامیدی» حین گوشه و کنایه‌ زدن به جنایی‌نویسان بزرگ تاریخ ادبیات چون «فیودور داستایوفسکی» از شیوه‌ی جنایت به مثابه‌ی یک اثر هنری یاد می‌کند:«حالا بیایید درباره‌ی جنایت صحبت کنیم، جنایت به عنوان یک هنر»(ص115). «اشتباه پیش‌کسوتان بی‌شمار من این بود که بیش‌تر به خود قتل توجه می‌کردند، و در نتیجه گمان می‌کردند از میان بردن همه‌ی ردپاها از همه چیز مهم‌تر است، در حالی که طبیعی‌ترین راهی که به همان اقدام یعنی قتل منتهی می‌شود، تنها یکی از حلقه‌های زنجیر است، یک مسئله‌ی جزئی، خطی در یک کتاب که به‌ طور منطقی باید برآمده از مطلب قبلی باشد، زیرا ذات هر هنری چنین است. اگر اقدام از پیش طراحی شده به درستی اجرا شود، نیروی هنر خلاق چنان است که اگر هم جانی روز بعد خود را تسلیم کند، کسی حرفش را باور نخواهد کرد، چون حقیقتی که به خودی خود در هنر خلاق وجود دارد فراتر از واقعیت‌های زندگی قرار دارد»(ص 116). کوتاه سخن اینکه: هیچ بعید نیست یکی از منابع الهام «لارس فون‌تریه» برای خلق آخرین اثرش و پردازش شخصیت «جک» که یک قاتل زنجیره‌ای است و آن‌ نگاه زیبایی‌شناسانه‌ی این شخصیت به جنایت، همین رمان «ناامیدی» باشد. این رمان سال 1938 توسط «ولادیمیر ناباکوف» به رشته تحریر درآمده و به‌راستی که طی این سال‌ها به مدد ساختار زنده، نحوه‌ی چیدمان وقایع روایت و نگاه دیگرگونش به موضوع «همزاد» هیچ از تازگی‌اش کاسته نشده و همچنان خواندنی است. داستانی که به باور من، «ناباکوف» توسط آن و در زیر متنش مانند دیگر بزرگان عرصه‌ی ادبیات و اندیشه‌ورزی بعد از سال‌‌ها کند و کاو در روانِ آدمی، در نهایت بر آن پند بزرگی تاکید می‌ورزد که قرن‌ها پیش بر سر در معبد «دلفی» حک شده:«خودت را بشناس».

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان ناامیدی ، رمان ناامیدی ولادیمیر ناباکوف ، خجسته کیهان ، همزاد ، شخصیت همزاد داستان نویسی ، لولیتا ، خانه ای که جک ساخت ،



رمان: عنکبوت

نویسنده: هانری تروایا

 ترجمه: پرویز شهدی

 نشر: کتاب پارسه

*

روایت مواجهه‌ی آدم‌های سطحی با هم

 

پیام رنجبران

طرح روی جلد رمان «عنکبوت» همخوانی بسیاری با شخصیت اول این داستان دارد. هاله‌ی کم‌رنگی که تصویر مردی را شکل داده که برخاسته از کتاب‌هاست؛ گویی این کتاب‌ها منجر به شکل گرفتن سایه‌ی بی‌حالی شده که به آنی زدوده یا به تلنگری فروپاشیده خواهد شد. حس نگریستن به آن، به این می‌ماند که به یک حباب می‌نگریم. انگار ریشه‌های شخصیت و افکار این مرد به‌جای زندگی، برخاسته از مفاهیم کتاب‌هاست، ریشه‌هایی که البته محکم نیست و مفاهیمی که در او نهادینه نشده‌ است. این مرد «ژرار فونسک» نام دارد. پرسونای اصلی رمان «عنکبوت» و مرد جوانی که پشت نقاب عبارات قصار کتاب‌هایی که خوانده، شخصیت اصلی خودش را پنهان می‌کند. او خود را فردی نشان می‌دهد که نیست: قدرتمند اما در واقع ضعیف. بی‌نیاز اما به شدت محتاج به توجه و ابراز علاقه‌ی اعضای خانواده‌اش. متفکر و عمیق اما گیرافتاده در سطح. اصلاً به باور من داستان این رمان، روایت مواجهه‌ی سطح است با سطح. روایت مواجهه‌ی آدم‌های سطحی با هم، روایت آدم‌هایی که در سطح زندگی می‌لولند، ولی تقابلی که در عمیق اتفاق می‌افتد؛ یعنی ما توسط داستانی که به خوبی ساخته و پرداخته شده است به عمق و درون این آدم‌ها نفوذ می‌کنیم و به ریشه‌ها و عواملی می‌پردازیم که در نهایت این آدم‌ها برآمده از آن‌ها هستند. چرا «ژرار» اینگونه است؟ دلیل این وابستگی بیمارگونه‌ی او به خانواده‌اش چیست؟ آیا فقط خود مقصر است یا خانواده‌اش نیز دخیل‌اند؟ اساساً موضع ما نسبت به این آدم‌هایی که دورش را گرفته‌اند، چیست؟ چه نظری درباره‌ی آن‌ها داریم؟ قضاوتی که نویسنده‌ی داستان به عهده‌ی خودمان گذاشته است. او فقط بر قصه‌اش تمرکز می‌کند. زندگی این آدم‌ها و چند و چون‌شان را توسط یک ساختار منسجم روایی نشان‌مان می‌دهد. روایتی که در وهله‌ی نخست خواننده‌اش را گیر می‌اندازد و برای او جذاب است؛ سپس به خودش که می‌آید به درون داستان کشانده و شاهد ماجرا شده و در پی‌اش روابط مابین شخصیت‌های داستان را ارزیابی می‌کند. خواننده درباره‌ی آن‌ها و روابط‌شان و موقعیت‌هایی که تقابل میان آن‌ها برمی‌سازد، می‌اندیشد. رمان «عنکبوت» نوشته‌ی «هانری تروایا» نویسنده‌ی روس‌تبار فرانسوی است. این اثر در سال 1938 به رشته تحریر درآمده و همان سال مهم‌ترین جایزه‌ی ادبی فرانسه، گنکور را به خود اختصاص داده است. «هانری تروایا»(1911- 2007) نویسنده‌ی پرکار و یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های ادبی فرانسه به حساب می‌آید. کارنامه‌ی او افزون بر این‌که پرتعداد است -و شامل بیش از یک‌صد کتاب داستانی و غیر داستانی می‌شود- مملو از آثار درخشان است. او علاوه بر شهرتش بابت رمان‌هایی که می‌نوشت، در زمره‌ی مورخان و شرح‌حال‌نویسان شاخص نیز قرار می‌گیرد. فرزند خانواده‌‌ای ارمنی که بعد از انقلاب اکتبر از روسیه می‌گریزند و بعد از مدتی اقامت در ترکیه و اتریش به فرانسه پناهنده می‌شود. «تروایا» با این‌که آثارش را به زبان فرانسه می‌نوشت اما عمده‌ی کتاب‌هایش و موضوعات آن‌ها درباره‌ی روسیه است. همچنین شرح‌حال‌هایی که او بر زندگی افرادی چون، «لف تالستوی»، «آنتوان چخوف»، «الکساندر دوما» و «ایوان تورگینف» نوشته از قابل توجه‌ترین و درخشان‌ترین آثاری است که درباره‌ی این غول‌های ادبیات روسیه و جهان به رشته‌ تحریر درآمده است. رمان «عنکبوت» توسط آقای «پرویز شهدی» به زبان فارسی برگردان شده است. ترجمه‌‌‌ی درخور ستایشی که شایسته‌ی این اثر ادبی است. روایتی که هر چه پیش می‌رود همانند پوست پیاز لایه‌های آن برچیده می‌شود و به همین منوال ما نیز از زوایای دیگری به زندگی آدم‌های داستان می‌نگریم. نظرات «ژرار» را درباره‌ی دیگر آدم‌ها و سبک زندگی‌شان می‌شنویم- زندگی آدم‌هایی با خوشی‌های مبتذل، از پیش‌تعیین شده، انگار یکی را گذاشته‌اند و از مابقی کپی گرفته‌اند- بد هم نمی‌گوید! تازه او فردی است که خودش را به گمان خویش از معرکه‌ بیرون کشیده و به آن‌ها و زندگی‌‌های پوچ‌شان می‌نگرد و مورد تمسخرشان قرار می‌دهد. او به خود می‌بالد که بلد است بر وسوسه‌های دنیای مادی چیره شود. «فقط زندگی درونی و معنوی» برایش دارای اهمیت است و «غنی‌سازی مغرورانه‌اش از طریق مطالعه، اندیشیدن و تامل کردن»(ص 25) اما هر چه به فرجام داستان نزدیک می‌شویم، به ویژه وقتی با آن پایان‌بندیِ قابل توجه‌ و عاقبت «ژرار» روبرو می‌شویم، توجه‌مان علاوه بر دیگر موضوعات به این مساله نیز جلب می‌شود؛ یعنی نظرات دوپهلویی نسبت به او پیدا می‌کنیم. آیا باید به این زندگی تن داد یا می‌‌باید کناره گرفت و فقط به جهان مفاهیم عالی و کتاب‌های والا پناه برد؟ به راستی کدام روش صحیح‌تر است و به کار می‌آید؟ باری، شاید در نهایت به این نتیجه برسیم که می‌بایست کتاب خواند اما مفاهیم درون کتاب‌ها را باید زندگی کرد، نه با آن مفاهیم زندگی.

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان عنکبوت ، نقد رمان عنکبوت هانری تروایا ، هانری تروایا ، عنکبوت هانری تروایا ، عنکبوت پرویز شهدی ، روایت آدم های سطحی ، گفت و گو با مرد گنجه ای ،

این متن، تیر ماه 98 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!

رمان: ابرابله  

نویسنده: ارلند لو 

 مترجم: شقایق قندهاری 

 نشر ثالث

*

بازگشت به زندگی!

پیام رنجبران


«ژیل دلوز» در کتاب «نیچه و فلسفه» در شرح آرای نیچه، «هیچ‌انگاران» را به دو دسته‌ی کلی تقسیم می‌کند؛ نخستین دسته، آنانی هستند که به نام ارزش‌های برین و جهان فرامحسوس زندگی را انکار می‌کنند و خوارش می‌دارند که بدین‌سان زندگی ارزشی هم‌ترازِ «نیستی» می‌یابد. یعنی به عنوان مثال بنا به باورشان چون آدمی قرار است بعد از مرگ به آن دنیا منتقل شود و سپس در آن‌جا به زندگی جاودان ادامه دهد، پس زندگی در این دنیای فانی‌‌ ارزشی ندارد و هر چه هست در آن دنیای دیگر خلاصه می‌شود؛ اینگونه به نحوی زندگی معنا و مفهومی نزد آنان جز نیستی ندارد. دسته‌ی دوم، جماعتی که علاوه بر نفی «ایده‌ی جهان فرامحسوس با تمامی اَشکالش اعم از خدا، ذات، خیر و حقیقت» دست به نفی همه‌ی ارزش‌ها می‌زنند و در پی‌اش زندگی را نیز خوار می‌دارند؛ یعنی از نفی جهان فرامحسوس و ارزش‌های برین می‌آغازند و سپس همه‌ی ارزش‌ها را نفی می‌کنند؛ آن‌ها نیز معنایی برای زندگی در این دنیا نمی‌یابند و به زعم‌شان این دنیا عاری از هر هدف و ارزشی است که در نهایت، فرجام این نظرگاه هم به «بیزاری از زندگی» ختم می‌شود. چرا که وقتی هیچ معنا و ارزشی وجود نداشته باشد زندگی هم فاقد اهمیت می‌شود. البته ناگفته نماند، هر دو دسته‌ی مذکور در واقع دو روی یک سکه‌اند. اما «نیچه» برای حل این مشکل از ما می‌خواهد توسط «اراده معطوف به قدرت» به زندگی «آری» بگوییم! که شرح و چگونگیِ این پیشنهاد مفید و به‌راستی کاربردی در این مجال اندک نمی‌گنجد. اما آنچه رفت، یعنی مساله‌ی «بی‌معنایی»، نیافتن هدف و مفهومی برای زندگی، مشکلی است که برای شخصیت اصلی رمان «ابرابله» نوشته‌ی «ارلند لو» نویسنده‌ی نروژی پیش می‌آید. او جوانی 25 ساله است که شب تولدش ناگهان همه چیز معنایش را نزد او از دست می‌دهد. فردا صبح هم وقتی از خواب بیدار می‌شود ابتدا به دانشگاه رفته و از ادامه تحصیل انصراف می‌دهد و بعد ارتباطش را با جهان پیرامونش و سایر آد‌م‌ها قطع می‌کند. دیگر برای روزنامه‌اش چیزی نمی‌نویسد، کتاب‌هایش را می‌فروشد و حق اشتراک تلفن، روزنامه و اتاق اجاره‌ایش را لغو می‌کند و سپس به خانه‌ی برادرش می‌رود که در سفر است و آن‌جا با خود خلوت می‌کند. مختصر این‌که، به موجودیت زندگی قبلی‌اش خاتمه می‌بخشد؛ و اینک می‌خواهد ایراد کار را بجوید و مجدد از نو آغاز کند. او به مرور درمی‌یابد برای ادامه زندگی نیاز به شور و شوق دارد. اشتیاق کودکانه‌ای که در بخش‌هایی از روایت به‌صورت مرثیه‌ای برای روزگار خوش کودکی نیز خود را بروز می‌دهد. رویهمرفته «ابرابله» داستان جذابی دارد که این به پردازش جالب توجه شخصیت اصلی آن برمی‌گردد. شخصیت بامزه‌ای که در پی‌اش رگه‌هایی از طنز نیز وارد داستان می‌شود و در برخی موقعیت‌ها واقعاً خنده‌دار است. به ویژه وقتی او نیاز به «چکش‌کاری» پیدا می‌کند؛ دلخوشی‌هایی که برای گذراندن این دوره خاصِ زندگی‌اش و مشکل «بی‌معنایی‌»اش برای خود پیدا کرده است. بی‌معنایی‌ای که راوی داستان‌مان را جزو دسته‌ی دومی قرار می‌دهد که شرح‌ آن رفت:«وقتی عالم هستی ناپایدار است، آدم احساس می‌کند که هستی‌اش بی‌معنی است. اصلاً برای چه باید کاری انجام بدهم؟»(ص 113). اما نکته‌ای که می‌خواهم به آن اشاره کنم این است که نویسنده‌ی این رمان نروژی است. نروژ هم به لحاظ شادترین کشورها در رتبه‌ی سوم قرار دارد. توجه کردن به دغدغه‌های نویسنده و راوی داستان در نوع خود جالب است. می‌خواهم بگویم، دچار شدن به «هیچ‌انگاری» جهان اول و سوم نمی‌شناسد. آدمی در هر مختصات جغرافیایی ممکن است بدان فروغلتد. اما وجه تمایزی وجود دارد. چرا که در برخی از کشورها انسان‌ها از فرط بدبختی و فلاکت دچار پوچی می‌شوند و زندگی جذابیت‌‌اش را برای آن‌ها از دست می‌دهد و در برخی کشورها و به ‌طور اخص در مورد راوی داستان که فردی بسیار «معمولی» هم هست-یعنی یک شهروند عادی- مساله به شکل دیگری بروز کرده است. او در کشوری زندگی می‌کند که در حالت نرمال هیچ مشکلی برای ادامه حیات به شادترین شیوه‌ی ممکن ندارد. شاهد این مدعا را می‌توانیم چه در این رمان و چه در بیشتر رمان‌های امروزِ دیگر نویسندگان نروژی، در جنس دغدغه‌هاشان ببینیم. دغدغه‌هایی که در قیاس با دغدغه‌های مردم کشوری که اکثرشان از هر لحاظ تحت شدیدترین فشارهای روحی و روانی‌اند، بیشتر به شوخی می‌ماند. حال بازگشت به زندگی برای کدام فرد ساده‌تر است؟ با توجه به این‌که ما درباره‌ی افراد عادی صحبت می‌کنیم و نه ابرانسان‌ها یا آدم‌هایی با اراده‌های آنچنانی. پاسخ شاید بدیهی به نظر برسد اما در واقعیت ماجرا به شکل دیگری رقم می‌خورد؛ به قیمت زندگی یک انسان.

 

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان ابرابله ، نقد رمان ابر ابله ، ابرابله ارلند لو ، نیچه و فلسفه ژیل دلوز ، هیچ انگاران ، نیهیلیست ، نگاهی به رمان ابرابله ارلند لو ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ خرداد 98 منتشر شده!


رمان: زائر افسون شده  

نویسنده: نیکالای لسکوف 

 مترجم: حمیدرضا آتش‌برآب 

 نشر ماهی

*

قصه‌ی ایوان

پیام رنجبران

نزدیک به 150 سال از نگاشتن «زائر افسون شده» می‌گذرد اما وقتی شروع به خواندن آن می‌کنیم از این همه تازگی حیرت‌زده می‌شویم. ذره‌ای غبار کهنگی بر سر و روی آن ننشسته است. تو گویی این قصه همین دیروز به رشته‌ی تحریر درآمده است. داستانی که در همان ابتدای امر خواننده‌ی خود را با دو ماجرای جذاب گیر می‌اندازد. یکی درباره‌ی کشیش دائم‌الخمری که برای آرامش روح افرادی که خودکشی کرده‌اند، دعا می‌کند و دیگری قصه‌ی رام کردن یک «اسب هار» و سپس هلاکت آن، که از زبان «فلیاگین» قهرمان این داستان تعریف می‌شود. موقعیت‌ها و ماجراهایی که آنقدر جذاب و بامزه نقل می‌شوند که بعد از شنیدن‌شان دیگر مشکل بتوان داستان را رها کرد. روایت 50 سال از زندگی مردی به نام «فلیاگین» که از زبان او حین سفری دریایی برای مسافران کشتی حکایت می‌شود. قصه‌هایی پی‌درپی که هر کدام ماجراهایی جداگانه دارند و به بخش‌هایی از زندگی او می‌پردازند و هر چه پیش می‌رویم بر گیرایی‌شان افزوده می‌شود و در پایان دست در دست هم سرگذشت فراموش‌ناشدنی «فلیاگین» را می‌آفرینند. دلایل چندی می‌توان برای جذابیت این روایت برشمرد اما به راستی تعبیر «والتر بنیامین» منتقد و زیبایی‌شناس برجسته‌ی مارکسیست در مقاله‌اش «قصه‌گو» که در پایان این کتاب نیز آمده، یکی از بهترین توضیحات درباره‌ی علل تاثیرگذاری چنین آثاری است:«قصه چیزی‌ست متفاوت. قصه خودش را مصرف نمی‌کند. قصه قدرت خود را نگاه می‌دارد و در خود می‌فشرد و می‌تواند تا پس از گذشت زمانی طولانی آن را آزاد سازد.» و به واقع تمامی نکات مذکور در مورد «زائر افسون شده» صدق می‌کند و این اثر نمودگار یک قصه‌ به معنای واقعی کلمه است. قصه‌ای که توش و توان خود را طی گذشت زمان حفظ می‌کند و بیراه نیست اگر بگوییم هر چه از زمان نگاشته شدن آن می‌گذرد بر قدرت سحرآمیزی که در خود فشرده ساخته، افزوده می‌شود. «زائر افسون شده» نخستین اثر «نیکالای لسکوف» است که توسط آقای «حمیدرضا آتش‌برآب» به زبان فارسی ترجمه شده است. ترجمه‌ای که مانند دیگر آثار این مترجم و همچنین با در نظر گرفتن زبان ادبی شاخص «لسکوف» درخشان است. زبانی بکر و واژه‌ساز و آنقدر منحصر به فرد که «ماکسیم گورکی» بزرگ او را استاد زبان روسی خود می‌خواند. از نکاتی که درباره‌ی سبک نوشتاری «نیکالای لسکوف» بسیار به چشم می‌آید این است که شخصیت‌های داستان‌های او درست به زبان طبقه‌‌ی خود و سرشت‌شان سخن می‌گویند. این آشنایی فراوان با زبان مردم و نحوه‌ی سخن‌ گفتن آن‌ها به دلیل مسافر‌ت‌های کاری «لسکوف» در سطح کشور و ارتباط مستقیمش با مردم حاصل شده است. خودِ لسکوف درباره‌ی زبان شخصیت‌هایش می‌گوید:«در داستان‌های من، کشیش‌ها به سبکِ روحانیون، هیچ‌انگاران با زبان نیهیلیست‌ها، دهقانان با گویش دهاتی خود، نوکیسه‌ها و دلقک‌ها با ادا و اصول جماعت خود، خرده‌بورژوها به سبک خاص خود، و نجیب‌زادگان با لحن و تلفظ ویژه‌ی خود...همه‌ی این‌ها برای من به زبان خاص خودشان حرف می‌زنند نه به زبان ادیبان». «نیکالای لسکوف» در چهارم فوریه سال 1831، در خانواده‌ای متوسط در یکی از روستاهای روسیه متولد شد. پدرش کارمند دادگستری بود. او به مدت پنج سال در مدرسه‌‌ی متوسطه تحصیل می‌کند اما با مرگ پدر-و آتش‌سوزی‌هایی که دارایی‌های خانوادگی‌شان را از بین می‌‌برد- بخت ادامه‌ی تحصیل را از دست می‌دهد؛ او بعدها وقتی ابتدا به عنوان کارمند دبیرخانه بخش جنایی و سپس معاون بخش بازرسی «کیف» مشغول به کار می‌شود، تحصیلاتش را به اتمام می‌رساند. «والتر بنیامین» درباره‌ی او می‌گوید:«لسکوف هم با مکان‌ها و هم با زمان‌های دور آشنا و مانوس بود. او عضو کلیسای ارتدوکس یونانی و فردی با علایق اصیل دینی بود، اما در خصومت خود با بوروکراسی کلیسایی هم به همین اندازه صادق بود؛ رابطه‌اش با مقامات و مناصب دنیوی هم بهتر از این نبود و از این‌رو عمر مناصب اداری‌اش دوام چندانی نداشت. از همه‌ی مناصبی که اختیار کرد، یکی بیش از بقیه دوام آورد و آن نمایندگی روسی یک شرکت بزرگ انگلیسی بود که از قرار، بیشتر برای نویسندگی‌اش سودمند افتاد. او در این حرفه به سراسر روسیه سفر کرد». «زائر افسون شده» از برجسته‌ترین آثار لسکوف است. داستانی که از فرم روایی «قصه» پیروی می‌کند. قصه‌ها آنچنان درگیر نظام سببی و علت و معلولی در بیان رویدادهای‌ خود نیستند. اتفاقات در آن‌ها یکباره و تا حدی تصادفی رخ می‌دهد و شخصیت‌ها و قهرمانان داستان را به این سو و آن سو می‌کشاند. شکل‌شان اغلب ساده و ساختارشان نقلی و روایتی است و زبان آن‌ها نزدیک به گفتار و محاوره عامه مردم. هدف از قصه‌گویی علاوه بر سرگرم کردن خواننده و ایجاد کشش و بیدار کردن حس کنجکاوی‌ او، ترویج اصول انسانی و برابری و برادری و عدالت اجتماعی است. قصه‌ها تعریف می‌شوند تا چون آینه‌ای در مقابل دیدگان مردمان قرار گرفته و آن‌ها را به خود بشناسانند. قصه‌ها معمولاً شیرین‌ هستند و این شیرینی و حلاوت که گاه با طنز تلخی نیز همراه می‌شود در جای‌جای داستان زندگی «فلیاگین» قهرمانِ «زائر افسون شده» حضور دارد. «همین که به دنیا آمدم مادرم فوت شد و هیچ خاطره‌ای از او برایم نمانده است. من فرزند نذر کرده‌ی او بودم، به این معنی که چون او مدت‌ها بچه‌دار نمی‌شد، دایم با التماس مرا از خداوند می‌طلبید و همین‌که التماسش مستجاب شد و مرا زایید، مرد. چرا که من با کله‌‌ای بی‌اندازه بزرگ متولد شدم تا جایی که به‌جای ایوان فلیاگین مرا به شکلی خودمانی «ایوان کله» صدا می‌زدند» (ص 38). باری! قصه‌ی ایوان بدین‌سان آغاز می‌شود اما راه درازی پیش رو مانده است. قصه‌ی رعیت دوست‌داشتنی و ساده‌دلی که در این سفر ما را با خود همراه می‌کند و در کنارش گذرمان به کجاها که نمی‌افتد و با چه رویدادهایی که روبرو نمی‌شویم. گاهی به سادگی‌اش می‌خندیم، گاهی نگرانش می‌شویم، گاهی از شیطنت‌ها و بلاهایی که به سر این و آن می‌آورد دلمان خنک می‌شود؛ به همراه او در استپ‌های روسیه گیر تاتارها می‌افتیم، در خانه‌ی اربابی سر به هوا ساکن می‌شویم، به همراهش در خیال و واقعیت غوطه می‌خوریم، وقتی مسحور زیبایی‌ها می‌شود و از آن برایمان می‌گوید با جان و دل به حرف‌هایش گوش می‌دهیم، و به او می‌نگریم که چگونه در جستجوی رستگاری در هنگامه‌ی جنگ به دل رودخانه می‌زند اما به طرز شگفتی زیر بارش گلوله‌ها از آن عبور می‌کند و زنده می‌ماند، وقتی به صومعه پناهیده می‌شود و در سردابه‌ها به سر می‌برد به فکر فرو می‌رویم و در خاتمه‌، قصه‌ی ایوان فلیاگین، این «زائر افسون شده» و نام خالقش «نیکالای لسکوف» را به خاطر می‌سپاریم.

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


نقد کتاب دختر تحصیلکرده(اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان زائر افسون شده ، زائر افسون شدن نیکالای لسکوف ، زائر افسون شده حمیدرضا آتش برآب ، بیوگرافی نیکالای لسکوف ، زندگی نامه نیکالای لسکوف ، ماکسیم گورکی ، مقاله قصه گو والتر بنیامین ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ اردیبهشت 98 منتشر شده!



«یک رمانک لمپن» روبرتو بولانیو

درنگی کوتاه

پیام رنجبران


بانو «ایزابل آلنده» نویسنده‌ی رمان «خانه ارواح» او را «مرد نفرت‌انگیزی می‌خواند که حتی مرگ جذابش نمی‌کند»؛ البته می‌توان به این حجم از نفرت متراکم «آلنده» حق داد چرا که آن مرد عادت داشت او و برخی دیگر از نویسند‌گان را بدجوری دست بیندازد و به آن‌ها بپرد، مثلاً به آلنده می‌گفت:«مبتذل‌نویسی است که در حوزه‌ای از ادبیات کار می‌کند که از کیچ آغاز می‌شود و به ادبیات آبگوشتی ختم می‌شود!» یا «گابریل گارسیا مارکز» صاحب رمان «صد سال تنهایی» را نویسنده‌ای می‌دانست «که عشق حرف زدن با رئیس‌جمهورها و اسقف‌ها را دارد». اما از قضا این مرد که از منظر این نویسندگان نفرت‌انگیز به نظر می‌رسد از آن سنخ نویسندگانی است که هیچ‌گاه خواننده‌ی آثارش را دست‌خالی رهسپار نمی‌کند و همیشه چیزی در چنته دارد؛ قصه‌ای گیرا، حضور احساسات انسانی، موقعیت‌ها و فضا و تصاویر تاثیرگذاری که هر کدام‌شان به فراخور، کم و زیاد در همه‌ی آثارش یافت می‌شود و اگر بخواهم رنگی برای آن انتخاب کنم خاکستری است. یک خاکستریِ سایه‌گون که در خاطر خواننده‌اش ماندگار می‌ماند. همه‌ی این‌ها درباره‌ی «روبرتو بولانیو» نویسنده‌ و شاعر عاصی شیلیایی متولد 1953 است که خیلی هم زود در 49 سالگی بار سفر را بست و رفت و نمی‌دانم آیا نظر آلنده بعد از مرگ زودهنگام او تغییر کرد یا نه؟ به هر تقدیر «یک رُمانک لمپن» اثری کوتاه، جالب توجه و دوست‌داشتنی از اوست و ماجرای دختر جوانی به نام «بیانکا» که بعد از تصادف پدر و مادرش و مرگ‌ آن‌ها به‌همراه برادر کوچکترش زندگی می‌کند و پس از این واقعه یعنی مرگ پدر و مادرش «می‌تواند در تاریکی ببیند». اما این توانایی که به مثابه‌ی یک استعاره در داستان عمل می‌کند نشانی از واقعیت در خود دارد، بدین معنا که ممکن است تو حتی توانایی دید در تاریکی را داشته باشی اما این دلیل نمی‌شود که وقتی گام به زندگی می‌گذاری و با موانع و هزارتوهای تاریکش مواجه می‌شوی حین پیدا کردن مسیر، سرت به در و دیوار نخورد. کما این‌که برای بیانکا هم که بعد از مرگ پدر و مادرش دچار پریشانی، پوچی و سرگشته‌حالی شده است به گونه‌ای که گویی برای گریز از واقعیت، از تنِ خود فاصله گرفته و آن را در مواجهه با زندگی سپر بلا کرده نیز رخ می‌دهد. باری! جُستن خویشتنِ خویش‌ و پیدا کردن مسیر آن در زندگی زمان می‌برد و از راه و کوره‌راه‌های بسیار می‌گذرد. «یک رمانک لمپن» را خانم «مریم اسماعیل‌پور» و آقای «وحید علیزاده‌رزازی» به زبان فارسی برگردانده‌اند.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


نقد رمان طریق بسمل شدن (اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد یک رمانک لمپن ، یک رمانک لمپن روبرتو بولانیو ، نگاهی به یک رمانک لمپن ، ایزابل آلنده روبروتو بولانیو ، گابریل گارسیا مارکز روبرتو بولانیو ، روبرتو بولانیو ، فهرست پیشنهادی کتاب و رمان ،

تعداد کل صفحات: 9 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic