سه شنبه 4 اردیبهشت 1397

رمان: مسیح باز مصلوب (هنوز مثل امروز)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- فروردین 97 منتشر شده!




رمان: مسیح باز مصلوب

 نویسنده: نیکوس کازانتزاکیس 

 مترجم: محمد قاضی   

 

هنوز مثل امروز

 

پیام رنجبران



گوش فرا بده! گوش فرا بده! این ندای «هل من ناصر ینصرنی» است که قرن‌ها، سال‌ها، ماه‌هاست، هر روز و هرلحظه به شکلی‌ به کلمه درمی‌آید و صدا می‌گردد و هربار «لبیک»‌اش همان است که بود و همچنان هست، یک‌بار بر فراز جلجتا به صلیب‌ کشانیده، دگر بار «زکریا» می‌شود و در میان درخت اره، گاه فرقش در محراب شکافته، گاه تنش در دشت سوزانی قطعه‌قطعه می‌گردد و لبان تشنه‌اش لهیده، گاه «یحیی» و در زندان کشته، گاه «منصور» و «اناالحق‌»‌اش به دار آویخته و تنش‌ مثله و خاکسترش بر آب، گاه «شیخ اشراق» و از پشت‌بام به زیر انداخته، گاه «عین‌القضات» و پوست تنش کنده و جسدش در بوریایی آلوده به نفت سوزانیده؛ براستی انسان را چه می‌شود؟ گوش فرا بده، این ندای «هل من ناصر ینصرنی» است که هر روز و هر لحظه، از شفق تا فلق در گوش تاریخ می‌پیچد:«کجاست یاری دهنده‌ای که مرا یاری دهد» و تنها کافی‌ست هم‌اکنون به پیرامونت نگاهی بیندازی تا دریابی همچنان همانان که غریبه نیستند، «ما»یی که مدام داعیه‌ی یاری «یار» دارند، همانان‌اند که به محض شنیدن ندایش یا خاموشی‌شان محتاط به گوشه‌ای دور از مهلکه می‌لغزد، یا خود به مسلخ می‌برندش و شگفتا که تا بوده چنین بوده فرجام حکومت بلاهت، ترس و طمع بر اذهان انسان! تا آن‌جا که فیلسوف «فردریش هگل» می‌گوید:«تنها چیزی که از تاریخ فرا می‌گیریم این است که هرگز نمی‌توان چیزی از آن آموخت» تا جایی که «نیکوس کازانتزاکیس» نویسنده‌ی رمان «مسیح باز مصلوب» می‌نگارد:«قریب به دو هزار سال از تولد تو می‌گذرد و در این مدت یک روز نبوده است که تو را به صلیب نکشند. پس تو کی به دنیا می‌آیی که دیگر به صلیبت نکشند و جاویدان در میان ما زندگی کنی؟». نه، نه، گمان مبرم چنین تمنا و آرزویی بدین سادگی‌ها و روالی که پیش می‌رویم میسر شود آخر «مانولیوس» قهرمان شوریده‌ی داستان «مسیح باز مصلوب» نیز می‌گوید:«این دنیا دنیای ظالم و تبهکاری است، آقا! نیکان از گرسنگی می‌میرند و بدان بیش از حد می‌خورند و می‌نوشند و بی‌آنکه ایمان و استحقاق داشته باشند حکومت می‌کنند» و می‌بایست اذعان داشت: همچنان، همچنان، همچنان. رمان «مسیح باز مصلوب» سال 1948 به رشته‌ی تحریر درآمده است، اعتراف می‌کنم قبل از خواندن این اثر 632 صفحه‌ای با دیدن تعداد صفحاتش، و البته توجه به سال نگارشش که گمان می‌بردم شاید کهنگی دچارش شده باشد خود را برای جدال با بی‌حوصلگی و کلافگی حین خوانش مهیا کرده بودم، اما به واقع بعد از خواندن نیم صفحه‌ی نخست آن، آنقدر تاثیرگذار و گیرا بود که بدون اینکه بدانم چه بر زمان گذشت کل اثر تمام شد! می‌خواهم بگویم به هیچ عنوان انتظار نداشتم «مسیح باز مصلوب» آقای «نیکوس کازانتزاکیس» تا این اندازه جذاب باشد طوری که از آثار فوق‌العاده‌ای که همین سال‌ها نگاشته و روانه‌ی بازار شده و از نقاط قوت‌شان جذابیت‌شان بوده مثلا -رمان «جزء از کل»- چیزی کم ندارد؛ اثر کاملاً تر و تازه و زنده به حیات خویش ادامه داده و گمان می‌برم تا سال‌های سال بعد نیز چنین حی بماند. شاید هم راز این ماندگاری به نویسنده‌اش برمی‌گردد، مردی که قصه‌هایش برآمده از شنیده‌ها نیست بلکه زاییده تجارب زیسته‌ی فراوان اوست، حاصل چشم در چشم شدن مستقیم‌اش با زندگی، آفریده‌ی آن سرگذشتی که بر سرخودش نیز گذشته است؛ قصه‌ی اهالی روستایی که تصمیم می‌گیرند در جشن احیای مسیح نمایشی ترتیب بدهند و آن‌را -شبیه تعزیه‌های خودمان- گرامی بدارند. بدین‌سان نقش‌ها مابین اهالی ده بنا به برخی خصوصیات تقسیم می‌گردد، یکی «یعقوب حواری»، دیگری «پطروس حواری»، «یحیی تعمید‌دهنده»، «مریم مجدلیه» و «یهودا»، همچنین «مسیح» را «مانولیوس» جوانی چوپان و خوش‌سیما عهده‌دار می‌شود که البته در روستایی یونانی که «آقا» دارد چرا که مستعمره‌ی عثمانی است، ارباب و ریش‌سفیدان خنثا و کلیسا و کشیش و خدام ریاکار و منحرف و فاسد و ملت مقدس‌مآب دارد، انگار هر کدام از نقش‌های به مثابه‌ی تلنگری بر بازیگرانش وارد می‌شود و ناگزیر همه‌‌شان از حالت بازی و نمایش صرف خارج گشته و هر کدام آنقدر در نقش خود فرو می‌روند که همه‌ی قضایا جدی می‌شود، و اینک در چنین جایی چه بر سر «مسیح»، بر سر «حق»، بر سر «عدالت»، چه بر سر «انسان» می‌آید؟ «نیکوس کانتزاکیس» نویسنده‌ی اثر که رمان مشهور «زوربای یونانی» را نیز در کارنامه‌ی خود دارد، متولد سال 1883 یونان بعد از مرگش سال 1957 وقتی تابوتش را از سوئیس به یونان آوردند، هیچ کلیسایی حاضر نشد بپذیردش و به ناچار جنازه به «مورگ» سپرده شد، یعنی به محلی که جسد اشخاص مجهول‌الهویه را در آن می‌گذارند!

 

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان مسیح باز مصلوب ، مسیح باز مصلوب نیکوس کازانتزاکیس ، پیشنهاد رمان مسیح باز مصلوب ، مسیح باز مصلوب هنوز مثل امروز ، بینامتنیت مسیح باز مصلوب ، نقد فیلم کشتن گوزن مقدس ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ- اسفند 96 منتشر شده!



گرنیکا ( پابلو پیکاسو)




 رقابت در هنر مدرن، دوستی، خیانت و پیشرفت

نویسنده: سباستین اسمی

مترجم: سارا حسینی‌معینی

نشر: کتاب کوله‌پشتی


همسفران


پیام رنجبران



«آرتور شوپنهاور» فیلسوف بدبینی است، بدبین‌ترین فیلسوفی که تا بحال گام به عرصه‌ی اندیشه نهاده، نظرات تلخی نسبت به زندگی دارد، مثلاً می‌گوید:«زندگی اساساً فلاکت‌بار و کشمکشی بیهوده است» یا می‌نویسد:«زندگی نه تنها فلاکت‌بار، بلکه‌ بی‌معناست» با این‌حال نمی‌توان بسادگی از دیدگاه‌اش گذشت چرا که خواه ناخواه جهانی که دربرمان گرفته و اغلب تا حدّ خفه‌گی در خود می‌فشاردمان، مجبورمان می‌کند که به فضای پیرامون‌مان بنگریم- و البته به یاد شوپنهاور بیافتیم- آخر آنچه بیشتر به چشم می‌‌آید رنج است تا آسودگی، رنجِ بودن و رنجِ زندگی که به اَشکال متفاوت بروز می‌کند، جنگ و بیماری و چه و چه...؛ حتا در بهترین شرایط که به خیال خودمان همه‌چیز سرجای خودش قرار دارد همچنان میل سرکشی درونِ‌ ما به هیچ روی خیال سکوت و خاموشی ندارد، مدام حرف می‌زند، طرح انواع و اقسام تمایلات و خواهش‌ و تمناها درمی‌اندازد، همیشه از آنچه هست و دارد ناراضی است و گمان نبرم عاقبت چیزی بجوید که پاسخی دائمی بر خواسته‌های مکررش باشد. شوپنهاور در فلسفه‌اش این میل و نیروی محرک را در مفهومی با عنوان «اراده» توضیح می‌دهد. بر اساس نظر او، اراده درونی‌ترین ذات عالم است که فعالیت‌های ما و تمام پدیده‌های مشهود را هدایت و ترغیب و ماهیت‌شان را تعیین می‌کند، وجودی که بدون هیچ تأمل یا کنترل آگاهانه‌ای، همواره نیاز و میل به چیزهای مختلف دارد؛ و لازم به گفتن نیست همین نیاز و تمایلِ طماع به طور ممتد و مداوم ایجاد رنج می‌کند. اما در لابه‌لای فلسفه‌ی شوپنهاور رگه‌ای از خوش‌بینی نیز دیده می‌شود، خوش‌بینی‌ای که به هنر ختم می‌شود. پاسخی که این فیلسوف برای رهایی و خلاصی از رنج زندگی و بودن دارد در عین حالیکه همچنان سعی می‌نماید مواضع خودش را حفظ کند هنر است:«زندگی هرگز زیبا نیست، به جز تصاویری از آن که در هنر یا شعر تجلی یافته‌اند». در این نقطه گونه‌ای امر متعالی متجلی می‌گردد، چیزی معادل امر والای کانتی، یعنی لحظاتی که آدمی در ساحت چیزی بسیار بزرگتر از خودش ناگزیر دچار حالتی می‌شود که برای لحظاتی خودش را فراموش می‌نماید، خودش که منشا تمامی تمایلات و خواسته‌های پایان‌ناپذیر است. بدین‌سان وقتی خودی در کار نیست و آدمی به‌سان «هیچ» است، متعاقباً سکوتی درونی در او برقرار می‌گردد و حاصل‌اش دمی آرامش و آسودگی‌ست. تو گویی فرکانسی از زیبایی‌های عظیم آثار هنری ساطع می‌شود که وقتی انسان‌ها در مجاورتش قرار می‌گیرند در آن کشیده و با آن یکی می‌شوند و همین درهم‌تنیدگی موجب گونه‌ای عروج روحانی در آدمی می‌گردد، دقایقی که چنانچه فرد درست در همان فضای تاثیر سر برگرداند و به دنیا و جدل‌های زندگی نگاهی بیندازد، آنچه می‌بیند آنقدر کوچک به نظر می‌آید که حتا در نظرش مضحک جلوه می‌کند. به این می‌ماند روی سیاره‌ی دیگری بایستی و آنگاه به زمین بنگری. اما این سیاره‌ها، این جهان‌های دیگر حاصل خلاقیت هنرمندانی‌ست که از قضا خودشان مانند همه‌ی انسان‌ها درگیر زندگی‌اند و آن‌ها نیز برای رهایی از چنگال‌اش چیزی جز آن جهان و سفر بدان‌جا نمی‌شناسند، همان دقایقی که حین زایش اثرشان با آن یکی می‌شوند و در واقع به سرزمینی جز این جایی که هستیم سفر می‌کنند، و سپس ارمغانی که با خود می‌آورند یا نشانی که از سفرشان می‌دهند همان «هنر» است. هنرمندان در این مسیر پرپیچ و خم همسفرانی از سنخ خودشان نیز دارند، کتاب «رقابت در هنر مدرن، دوستی خیانت و پیشرفت» شرح حال این همسفران است که در کنار هم به بزرگترین سفرها رفته‌اند. همسفرانی نابغه و بزرگترین سفرها به جهان نقاشی. تقریباً همه‌ی بزرگانِِ عالی‌رتبه‌ی بازه‌ی زمانی 1860 الی 1950 در کتاب حضور دارند، بزرگترین نقاشانی که همین نفس حضورشان در یک اثر موجب جذابیت و گیرایی است، و البته قصه‌‌‌هاشان در کنار یکدیگر دوبه‌دو به شیواترین و هیجان‌انگیزترین شکل ممکن به قلم‌ »سباستین اسمی» برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر برای نقد هنری سال 2008 بیان می‌شود. هشت نقاش، «لوسین فروید و فرانسیس بیکن» « ادوارد مانه و ادگار دگا»، «پیکاسو و هانری ماتیس»، «ویلم دکونینگ و جکسون پولاک» هستند. نویسنده درباره‌ی اثرش می‌گوید:«عنوان کتاب، رقابت در هنر مدرن است، ولی منظور رقابت بین دشمنان قسم‌خورده، رقیبان سرسخت، کینه‌توز و لجبازی نیست که برای حاکمیت هنری و جهانی مبارزه می‌کنند تا پیروز شوند. در عوض کتابی است درباره‌ی تسلیم شدن، دوستی و تاثیرپذیر بودن و درباره‌ی توانمندی‌ها و احساسات این هنرمندان در زمینه‌ی حرفه‌ای‌شان». شوپنهاور بدبین‌ترین فیلسوف است، با این‌حال خوش‌بینانه‌ترین نظراتش در باب اهمیت هنر است و سفر به این جهان، حالا فرض کن همسفرانت نوابغ باشند، به گمانم بد نخواهد گذشت.




پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)





ادامه مطلب

برچسب ها: کتاب: رقابت در هنر مدرن دوستی خیانت و پیشرفت ، نقد کتاب: رقابت در هنر مدرن دوستی خیانت و پیشرفت ، بیوگرافی سباستین اسمی ، لوسین فروید فرانسیس بیکن ، ادوارد مانه ادگار دگا ، پیکاسو هانری ماتیس ، ویلم دکونینگ جکسون پولاک ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ی صدبرگ - اسفند 96 منتشر شده!







پتر هاندکه



فروشنده‌ی دوره‌گرد

نویسنده: پتر هاندکه

مترجم: آرزو اقبالی

نشر: جهان نو

*

 

 یک یاد و یک رمان!

 

پیام رنجبران

 

قبلِ این‌که درباره‌ی «پتر هاندکه» و رمان‌ شگفت‌انگیز «فروشنده‌ی دوره‌گرد» چیزی بگویم، ناگزیر به دو نام در ادبیات داستانی ایران اشاره‌ای می‌نمایم که به زعم من فرسنگ‌ها با دیگر بزرگان این عرصه فاصله دارند، عالیجنابان «صادق هدایت» و «بیژن نجدی»؛ با اینکه نخستین ‌داستان‌های کوتاه فارسی به قلم «محمدعلی جمال‌زاده» به رشته‌ی تحریر درآمد، اما بی‌گمان آن‌که به داستان‌کوتاه و ادبیات داستانی‌مان به معنای واقعی جان و رنگ تازه‌ای بخشید «صادق هدایت» بود؛ سال‌ها بعد، این «بیژن نجدی» است که ادبیات داستانی‌مان را چندین گام جلوتر می‌برد، نمی‌خواهم زحمات سایر بزرگان این عرصه را بیقدر بدانم، اما بعد از صادق هدایت او که رنگ‌و‌بوی دیگری به ادبیات می‌دهد، نوشتارش با هر چه پیش‌تر نوشته و خوانده شده متفاوت است، کسی نیست جز بیژن نجدی با فرمی بدیع و ساختاری آوانگارد در آثارش. نجدی شاعر هم بود ولی افسوس اجل فرصت کافی در اختیارش نگذاشت و مرگ زودهنگام‌اش ادبیات داستانی‌مان را از آنچه می‌توانست بیشتر داشته باشیم محروم نمود. نجدی تا وقتی در قید حیات بود فقط یک مجموعه داستانش به‌چاپ رسید «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند». مجموعه‌ داستان‌های «دوباره از همان خیابان‌ها» و «داستان‌های ناتمام» پس از مرگ ایشان با نظارت همسر محترم‌شان منتشر شد. اما در مجموعه‌ «داستان‌های ناتمام» همان‌طور که از عنوانش پیداست، آثاری گردآوری شده‌ که اغلب ناتمام مانده‌اند، پرداخت‌شان تمام نشده یا به حالت نهایی نرسیده‌‌اند. مابین این نوشته‌ها، داستانی وجود دارد به نام ((A+B که تاریخ نگارشش به اواخر دهه چهل برمی‌گردد و متاسفانه صفحه‌ی اول و صفحات آخرش طی سال‌های طولانی که بین دوستان نویسنده دست‌به‌دست می‌گشته گم شده است. سبک نجدی ویژگی‌های منحصر بفردی دارد، مولفه‌هایی که پرداختن به‌ آن در این مجال کوتاه نمی‌گنجد، اما داستان‌هایش مملو از لحظات و تصاویر به شدت شاعرانه، آشنازدایی‌ها، برعکس نمودن روابط علت و معلولی، عدم‌قطعیت و مرکزگریزی، جاندارپنداری اشیا، بازی‌ها زبانی فوق‌العاده زیبا و بهره‌بردن از انواع و اقسام پارادوکس‌های زبانی‌ست؛ داستان ((A+B اتفاق مهمی است، اثری که با گذشت این همه سال آنقدر تازه مانده که گمان می‌بری همین دیروز یا فردا نوشته شده؛ یکی از درخشان‌ترین داستان‌های کوتاه ایرانی. مرادم از بیان همه‌ی این حرف‌ها این بود که حین مطالعه‌ی رمان «فروشنده‌ی دوره‌گرد» نوشته‌ی یکی از بزرگترین نویسندگان صاحب‌سبک آلمانی زبان «پتر هاندکه» مدام به یاد بیژن نجدی می‌افتادم و بخصوص این اثرش. تو گویی این دو نویسنده‌ی بزرگ به نیمه‌های یک سیب می‌مانند، طوری که اگر هاندکه می‌خواست فارسی بنویسد به نجدی می‌مانست و برعکس، از بسکه ویژگی‌های نوشتاری مشابه‌ای دارند. قطعاتی در داستان ((A+B نجدی وجود دارد که در آن اتفاق عجیبی می‌افتد، یکباره زبان نویسنده و ساختار متن دگرگون می‌شود و خواننده وارد جهان شگفت و غریبی می‌شود. یک دگردیسی و مرکزگریزی بزرگ اتفاق می‌افتد، می‌خوانیم:«اما ناگهان، شباهت به هر چیز دیگر از بین رفت و در انتهای نگاه من با شکل و اندازه‌های شناخته شده...//باقی ماند...و من// لگد خورده و...خشمگین...// بستند..// جنازه‌ای به آخرین بقعه..» یا « دستی که به آیینه‌ سیلی می‌زند// با همه چیز در اطراف اردوگاه//البته//البته// زیرا اشیا پس‌مانده و رنجیده//البته// پنج حس طویل و خسته‌ی من// این محبوبه‌ی بی‌عدالتی// ما می‌دانستیم که بیماری‌های ناشناخته‌ای با باد می‌آید» انگار بمبی در هسته‌ی مرکزی داستان منفجر شده و جملات به این سو و آن سو پرتاب می‌شود، همه چیز زیر و زبر می‌گردد و هیچ نقطه‌ی ثقلی پیدا نمی‌کنی که بتوانی روی آن دوام بیاوری. می‌خواهم بگویم رمان «فروشنده‌ی دوره‌گرد» نیز به این قطعات داستان ((A+B می‌ماند اما نه به این غلظت. جالب اینجاست نویسنده در ابتدای هر فصل این رمان که در ژانر جنایی نگاشته شده اما قواعد بازی را بهم زده به زیباترین و روشن‌ترین وجه ممکن دقیقاً ذکر می‌کند قرار است کجا برویم و با چه چیزهایی روبرو شویم، ولی به محض اینکه خواننده گام به داستان می‌نهد وارد جهانی به شدت مهیج، ناشناخته و پر از تعلیق و معما می‌گردد، تا جایی که هر لحظه ذهنش توسط جملات آقای «هاندکه» به همه‌سو پرتاب می‌شود. در این اثنا ممکن است خواننده گاهی اوقات به خاطر بازیگوشی‌های نویسنده کلافه و یا حتا عصبانی شود اما درست در همین لحظات «هاندکه» اندکی در باغ سبز نشان می‌دهد، گره‌گشایی می‌کند و از همه مهم‌تر بوسیله‌ی نثری بی‌اندازه زیبا خواننده را ناگزیر با خود همراه می‌نماید طوری که دلت نمی‌خواهد از اثر و لذت مطالعه‌‌ی متن دل بکنی. وقتی پای زبان به میان کشیده می‌شود و این مولفه یکی از عناصر مهم گیرایی «فروشنده‌ی دوره‌گرد» محسوب می‌شود، نقش مترجم برای ما به مراتب از نویسنده‌‌اش بیشتر می‌گردد، نقش ارزشمندی که بانو «آرزو اقبالی» مترجم این اثر به شایستگی عهده ‌داشته‌اند. 

 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان فروشنده ی دوره گرد ، نقد رمان فروشنده‌ی دوره‌گرد ، معرفی رمان فروشنده‌ی دوره‌گرد ، مقایسه داستان (A+B) بیژن نجدی فروشنده‌ی دوره‌گرد پتر هاندکه ، سبک بیژن نجدی پتر هاندکه ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، ادبیات اقلیت پتر هاندکه ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ بهمن 96 منتشر شده!











رمان : او بازگشته است 

نویسنده: تیمور ورمش 

  مترجم: مهشید میرمعزی/ انتشارات نگاه


پیشوا زنده است!


پیام رنجبران

 

هر از گاهی بحث ساختگی بودن ماجرای خودکشی «آدولف هیتلر» رهبر آلمان «نازی» در رسانه‌ها داغ می‌شود، بعضی هم می‌گویند او هنوز زنده است؛ مدتی پیش سازمان اطلاعات- جاسوسی ایالات متحده‌ی آمریکا «سیا» نیز با مجوز «دونالد ترامپ» سندی مبنی بر خودکشی نکردن «پیشوا» و گریختن‌اش- پس از تصرف برلین توسط ارتش سرخ شوروی- منتشر کرد و به این اخبار که همچنان دنبال‌کنندگان زیادی دارد سوی دیگری بخشید. کاری به زنده بودن یا نبودن «آدولف هیتلر» ندارم چه با وجود انتشار این اسناد هنوز نمی‌توان درباره‌ی سرنوشت او با قطعیت نظر داد، اما می‌خواهم بگویم به طور یقین «او بازگشته است» ولی در رمانی نوشته‌ی «تیمور ورمش» به همین نام. قصه‌ی جذاب، طنازانه و گزنده‌ای که راوی آن دیکتاتور اعظم «آدولف هیتلر» است، و آغازش ساعات اولیه‌ی بعدازظهر وسط یک پارک در «برلینِ» مدرنِ امروز و بیدار شدن ناگهانی‌اش صحیح و سالم پس از چندین‌دهه. این نخستین رمانی‌ست که «تیمور ورمش» به رشته‌ی تحریر درآورده، و البته در زمان انتشارش سال 2012 با اقبال عمومی و استقبال فراوانی مواجه گشته، ‌طوری که اثر فقط در آلمان یک‌میلیون نسخه و همچنین بیش از سیصدهزار نسخه‌ی الکترونیکی و صوتی فروش داشت، و حق ترجمه‌ی کتاب به 38 زبان داده شده است. نویسنده‌ی رمان «او بازگشته است» آقای «تیمور ورمش» در سال 1967 در نورنبرگ آلمان متولد شده، مادرش آلمانی و پدرش تباری مجاری داشت. او که با نگاشتن همین اثر یکباره به شهرتی جهانی دست یافته در دانشگاه «ارلانگن» سیاست و تاریخ خواند، و سپس به عنوان روزنامه‌نگار مشغول به کار شد. تا سال 2001 برای نشریات «ابندسایتونگ» و «اکسپرس» شهر «کلن» مطلب می‌نوشت و بعدتر برای نشریات زیادی کار کرده است، تا سال 2009 به عنوان «سایه نویس» یعنی نویسنده‌ با اسم مستعار چهارکتاب منتشر کرد و کتاب‌های دیگر او در حال آماده شدن است. به نظرم می‌رسد ایده‌ی جالب همین کتاب، یعنی بازگشت «آدولف هیتلر» در قوت گرفتن، حواشی و البته ایده‌پردازی‌های پرسروصدا برای جذب خواننده و بیننده در رسانه‌های این سال‌های بعد از انتشار رمان بی‌تاثیر نبوده است. جدای اینکه چنین اخباری برای مصرف و سرگرمی آدم‌ها همیشه جذابیت‌های منحصر به فردی دارد، بد نیست گوشه چشمی به علاقه‌ی فراوان و نقش پررنگ مردم در ساخت و پرداخت دیکتاتورها نیز داشته باشیم؛ تو گویی انسان‌ها به طرز عجیبی علاقمند‌ند یک نفر را بیابند و سپس به دیکتاتورش مبدل کنند و چنانچه در لابه‌لای تراوشاتِ سلایق و علایق‌ حاکم مربوطه که غالباً حول محور جنگ‌افروزی، حذف و تصفیه می‌چرخد کشته نشوند یا به قتل نرسند اخبار صعود تا نزولش دنبال نمایند؛ تاریخ هم پس از سقوط‌ دستگاه‌ دیکتاتوری که همیشه بی‌بروبرگرد حادث می‌شود، حین پرداختن به بزنگاه‌ها و بررسی سیر وقایع آن به علت اینکه طبق روال مالوف و ناگزیر چنین زمام‌دارانی که هماره افتضاحات و فجایع بزرگی به بار می‌آورند طوری یک‌سویه علیه‌شان شروع به «مونولوگ» می‌نماید انگار فقط دیکتاتور یا در نهایت عده‌ای دوروبرش مقصر بوده‌اند و آنچنان نقشی شامل حال مردم نمی‌شود. یکی از محورهای اصلی‌ی رمان «او بازگشته است» پرداختن به چنین مضمونی‌ست و اکران چگونگی‌اش. وقتی ساختاری تک‌حزبی که به هیچ‌عنوان صدایی جز صدای خودش نمی‌شنود و بها نمی‌دهد، به عنوان مثال همین حزب «نازی»، که از ایدئولوژ‌ی‌های کلی‌اش نابودی و انهدام سایر حزب‌هاست - شما بخوانید خفه‌کردن سایر صداها- با تمرکز قدرت در یک دولت و تاکید ورزیدن بر یک حزب واحد وارد کارزار می‌شود، بی‌گمان مردمان کثیری نیز بوده‌اند که حال خودآگاه، ناخودآگاه، یا شاید هم حواس‌پرت و بی‌تجربه گردشان حلقه زده‌‌اند. «آدولف هیتلر» در رمان «او بازگشته است» درآمده و می‌گوید:«پیشوا بدون ملت خود، هیچ نیست. البته پیشوا بدون ملت خود هم چیزی هست، ولی بعد کسی نمی‌بیند که او کیست. این موضوع را می‌توان برای هر آدمی با یک شعور سالم قابل درک کرد، زیرا درست مثل این می‌ماند که موتسارت را در جایی نشاند و بعد به او پیانو نداد». «تئودور آدورنو» فیلسوف آلمانی بعد از رویدادهای ننگین جنگ جهانی دوم و آنچه بر جان «انسان» رفت می‌نویسد:«اتفاق افتاد و می‌تواند دوباره اتفاق بیفتد. حرف اصلی ما این است» و این‌جا نقطه‌ای‌ست که هنر و ادبیات برای رعایت «انسان» به کلمه درمی‌آید، به ظهور می‌رسد، برای یادآوری، برای تقویت حافظه‌ی تاریخی آدم‌ها، علیه فراموشی، برای ممانعت و پیشگیری از پیش آمدن فجایع دیگر، چرا که چنانچه آدمی از اندکی سلامت روحی و روانی برخوردار باشد، با نگاهی به سرگذشت «انسان»هایی که به چنگ دیکتاتوری‌ها به خاک و خون کشیده شده‌اند دچار غبن و تاسف می‌شود، اما می‌بایست بدانیم:«اشتباهات برای متاسف شدن نیستند، بل‌که برای تکرار نشدن هستند».

 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ (حکومت اوباش) (اینجا)

 

مرگ کسب و کار من است (اینجا)

 

 

 

ادامه‌ی مطلب- (آشویتس)

 



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان او بازگشته است ، نقد رمان ببین کی برگشته ، هیتلر زنده است ، پیشوا زنده است ، نقد رمان آکواریومهای پیونگ یانگ ، نقد مرگ کسب و کار من است ، بیوگرافی تیمور ورمش ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- بهمن 96 منتشر شده!






کیم فیلبی




یک جاسوس میان دوستان- کیم فیلبی و خیانت بزرگ

نویسنده: بن مک‌اینتایر

مترجم: علی هادی

کتاب کوله‌پشتی

رازِ انگلیسی

 

پیام رنجبران

 

 

قرن بیستم بستر حوادث بزرگ است؛ بزرگ‌ترین اکتشافات، بزرگ‌ترین ایدئولوژی‌ها، انقلاب‌ها، دیکتاتوری‌ها، جنگ‌ها، جاسوسی‌ها و بزرگ‌ترین جاسوسان که البته بزرگ‌ترین‌ و بدنام‌ترین‌شان تا به امروز کسی نیست جز «کیم فیلبی» دانشجوی نخبه‌ی دانشگاه کمبریج، متولد سال 1912 انگستان، مردی که همیشه خودش را «بی‌چون و چرا انگلیسی می‌داند» اما بعدها بر اینکه شوروی موطن اوست تاکید می‌ورزد. موجودی کارکشته که سه‌دهه یکی از تاثیرگذارترین ماموران و سپس رئوس‌ هرم «ضدجاسوسی» آژانس اطلاعاتی انگلستان است ولی بزرگترین تقابلات کشورش در آستانه‌ی پیروزی بر «کا.گ.ب» سازمان اطلاعات شوروی را مبدل به شکست‌های خفت‌آور و یک تراژدی مخفی و رذیلانه می‌نماید! چرا که این مرد پرجذبه‌ی انگلیسی، مهم‌ترین جاسوس شوروی در انگلستان است و به‌طور پنهانی عمیقاً دلبسته‌‌ی حزب کمونیست. کتاب «یک جاسوس در میان دوستان- کیم فیلبی و خیانت بزرگ» نوشته‌ی «بن مک‌اینتایر» داستان واقعی‌ی این جاسوس دوجانبه، به سیر رویدادهای مهم زندگی‌ خصوصی و حرفه‌ای‌اش می‌پردازد. مترجم کتاب آقای «علی هادی» در مقدمه‌ی اثر می‌نویسد:«کتاب سراسر بر مبنای حقایق و منابع موثق نگاشته شده است؛ با این حال، مک اینتایر با تبحر و سابقه‌ای که در تألیف رمان‌های جاسوسی دارد، با رویکردی داستان‌گونه و گاه طعنه‌آلود به توصیف ساختار دو آژانس اطلاعاتی بریتانیا، ام‌آی5 و ام‌آی 6، و در کل بررسی فضای سیاسی و اجتماعی انگلستان و اروپا در طول جنگ‌جهانی دوم و پس از آن پرداخته است. علاوه بر راز بزرگ فیلبی که در طول داستان و با ظرافت قلم نویسنده به تدریج و لایه‌به‌لایه افشا می‌شود، صفحاتی از تاریخ معاصر اروپا در خلال این حوادث ورق می‌خورد». بدین‌سان یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های «نیویورک تایمز» شکل می‌گیرد، و شاید گفتن‌اش خالی از لطف نباشد در لابه‌لای ماجراهای کتاب، مأموران دیگری که بعدها شهرت‌شان در زمینه‌ی ادبیات داستانی و سینما بر حرفه‌ی جاسوسی‌شان پیشی گرفته و منجر به ماندگاری‌شان تا همیشه در خاطر تمام مردم دنیا می‌گردد نیز حضور دارند، یعنی «ایان فلمینگ» خالق مشهور داستان‌های «جیمز باند» مأمور «007»، یا «گراهام گرین» نویسنده‌ی فیلم‌نامه و رمان فراموش‌ناشدنی «مرد سوم». لیکن از چند زاویه می‌توان به کتاب «جاسوسی میان دوستان» نگاه کرد؛ می‌توان مسحور سطح بالای هوشمندی «کیم فیلبی» شد و جایگاه‌اش را در حد یک نابغه‌ ارتقا داد، ازش افسانه‌ای ساخت و شگفت‌زده شد، که البته ممکن است؛ فردی که بتواند با موفقیت چیزی بالغ به سی‌سال یکی از عظیم‌ترین دستگاه‌های جاسوسی جهان را بازی دهد قطعاً یک آدم‌فروش یا خبرچین دم‌دستی نیست، یا فردی که در به دست آوردن موقعیت‌اش هیچ نقش و دخالتی نداشته و صرفاً به دلایلی از جمله دست‌روزگار در یک پست حساس مشغول است یا به اطلاعات محرنامه‌ی کشوری دسترسی دارد و سپس به شنیع‌ترین نوع خیانت یعنی خیانت به وطن مبادرت می‌ورزد. اما حین مطالعه‌ی این کتاب و درست در لحظاتی که آدمی مقهور ماجراهای جذاب و هیجان‌انگیز اثر شده، چنانچه ازش فاصله بگیرد و آن‌را در حالت کلی مورد مداقه و تامل قرار دهد، ماجراها طور دیگری نیز به چشم می‌آیند، چیزی درست مانند یک بازی بچگانه، اما بازی‌ای که پیامدهایش به بی‌خطری بازی‌های کودکانه‌ نیست. انگار این آدم‌ها و زمام‌داران‌شان فقط عدد سن‌وسال‌شان افزایش یافته اما همچنان در اتمسفر کودکی‌شان جا مانده‌اند و به بچه‌های نابالغی می‌مانند که حالا سال‌هاست از شلوغ‌بازی‌های ایام مدرسه‌ و بازی‌های دزد و پلیس‌شان گذشته لکن هنوز به بلوغ نرسیده‌اند؛ آنچه اینجا به چشم می‌آید چیزی نیست جز موجوداتی که به واقع دچار توهم، فقدان سلامت عقل و بیماری‌های روان‌پریشانه‌‌ای هستند که عواقب درمان نشدن اختلالات روحی‌‌شان استثمار ملل، و بروز جنگ‌های بزرگ است و متعاقباً قتل‌عام تعداد بی‌شماری از آدم‌های بی‌گناه و مردم عادی که علتی جز دسیسه‌های آنان، بازی‌های‌ به ظاهر هیجان‌انگیز، و طبع لذت‌جوی‌ خودشان و رؤسای‌شان ندارد. زمام‌دارانی که دنیای امروز هرلحظه توسط همین طبع لذت‌جوی بیمارگونه‌شان به جنگ کشانیده شده یا مورد تهدید است؛ مثلاً به چهره‌ی آن مرد منحوس «صدام حسین» در لحظاتی که فرمان حمله به کشورمان و تحمیل جنگی درازمدت می‌دهد دقت کنید، یا به نوازش شدن موشک‌های هسته‌ای به دست رهبر کره‌ی شمالی، به چهره‌‌ی مسخ و خنده‌های مالیخولیایی‌اش که به خنده‌های کارکتر روان‌پریش «جک نیکلسون» در فیلم «درخشش» می‌ماند، انگار هنوز هیچ‌کس او را در جریان نگذاشته‌ که این‌ ادوات اسباب‌بازی‌های دردانه‌ی بابا نیست، ببینید در حالیکه همه‌ی ماهیچه‌های صورت‌اش به وجد آمده چگونه با لذتی بیمارگونه به پیکر منحوسِ موشک‌هایش دست نوازش می‌کشد! اصلا بعید نیست یک‌شب به سرش بزند و تکمه‌ای بفشارد و متعاقباً زندگی میلیون‌ها انسان سیاه شود. لکن هنوز بزرگ‌ترین قاتلان و جانیان تاریخ شانس بالایی برای قدیس شدن دارند، هنوز هستند متوهمانی که «هیتلر» را منجی می‌دانند.

 


 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

 

کتاب: انقلاب هانا آرنت (خوانش یک واژه) (اینجا)

 

کتاب: آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ (حکومت اوباش) (اینجا)

 

درباره‌ی شاعری رمان‌نویس (چارلز بوکوفسکی) (اینجا)



برچسب ها: یک جاسوس میان دوستان - کیم فیلبی و خیانت بزرگ ، یک جاسوس میان دوستان کیم فیلبی و خیانت بزرگ ، نقد کتاب یک جاسوس میان دوستان ، بن مک اینتایر ، نقد یک جاسوس میان دوستان کیم فیلبی و خیانت بزرگ ، نقد کتاب انقلاب هانا آرنت ، نقد آکواریوم های پیونگ یانگ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ دی‌ماه- 96 منتشر شده!



رمان: کلاه رئیس‌جمهور

نویسنده: آنتوان لورین

مترجم: رویا درخشان

 کتاب کوله‌پشتی / 1396

 

کلاه تا کلاه


پیام رنجبران

 


وارهانیدن انرژی‌های درون فردی و «ایمان به خود»، پیام محتوا‌یی و محور معنایی‌ای حجم عظیمی از آثار و تولیدات سرگرمی و هنری غرب در دهه‌های گذشته را تشکیل می‌دهد. به ندرت می‌توان فیلم، رمان، داستان کوتاه، ترانه، شعر یا آهنگی  یافت که برای ملت چنین پیامی در زیرمتن و تاروپود خود نداشته و برآن تاکید نورزیده باشد. برای نیل بدین مقصود، بطور مدام به همه‌ی طیف‌های جامعه‌شان و علی‌الخصوص نوجوانان و جوانان با انتشار کلید‌های شورانگیز، انرژی‌بخش و ابراز عباراتی مثل:«نترس»، «چیزی برای ترسیدن وجود ندارد»، «تو می‌توانی» با تلقین و تزریق حس اعتماد به نفس و کم‌رنگ کردن و از بین بردن ترس و هراس‌های ذهنی- که مانع خلاقیت، شادی، آرامش، و آزاد شدن نیروهای عظیم درونی‌ست- فردفردشان را به قیام علیه خویش تشویق می‌کنند تا دریابند فاصله‌ی میان توانستن تا نتواستن، فاصله‌ی میان‌ آنان با تحقق رویا و آرزوهای‌شان، فاصله‌ی مابین جامعه‌ای منفعل و مرده تا شکل ایده‌آل و پویایش، فاصله و مانعی جز خودشان، ناامیدی و اوهام‌ و ترس‌های بی‌موردشان نیست، که در صورت چیرگی بر آن می‌توانند به آنچه در زندگی دوست می‌دارند برسند یا در صورت فقدان بسازندش. در اکثر آثارشان که شامل گستره‌ی بسیار وسیعی‌ست، کارکتر داستان با بحران یا مشکلی به ظاهر سخت و لاینحل روبروست، سپس برای غلبه به آن مجبور می‌شود یا درمی‌یابد که می‌بایست به جست‌وجوی «خود» برود، و پس از طی طریق و سفر «خودیابی» و شناخت نیروهای درونی‌اش به آن بحران یا مشکل غلبه می‌نماید؛ قهرمان داستان متوجه می‌شود که راه‌حل بسیاری از مشکلات و سختی‌ها و گذر از موانع صعب در وجود خودش نهفته است، که با باور به «خویشتن خویش» و مدد جستن از «خودواقعی»اش می‌تواند از پس همه‌‌شان برآید. بدین‌سان آدمی به پویایی، مسئولیت‌‌پذیری و خلاقیت فردی نزدیک می‌شود و با پی بردن به پتانسیل درونی‌اش و کارهایی که با شناخت خویش برای خودش از دست‌اش برمی‌آید دچار خودآگاهی می‌گردد و به دلیل این‌که جامعه از همین افرادی که با هم ارتباط تنگاتنگی دارند تشکیل شده، بطور ناخودآگاه در راستای پیشبرد و رسانیدن‌اش به اهداف‌ و آنچه مطلوب نظر است عمل می‌کند؛ در این شیوه منفعت هم شامل فرد شده و هم جامعه، و هم کار سیاست‌گذاران و متولیان فرهنگی آسان می‌شود، چرا که در صرف هزینه‌های فراوان مادی و معنوی صرفه‌جویی می‌گردد. ناگفته نماند خاستگاه چنین اندیشه‌های‌ درون‌نگرانه‌ای شرق است و آسیا و البته معدودند کشورهایی که در این مختصات به چنین مهمی نائل گشته باشند؛ از رشد چشمگیر در همه‌ی زمینه‌های کشورهایی مثل ژاپن که چنین جریانی در افراد درونی شده و یاد گرفته‌اند با «قلب‌شان بیندیشند» که بگذریم، لیک چنین تفکری پس از چرخیدن دور کره‌ی زمین و بازیابی‌ و پروراندنش توسط هنرمندان غرب اینک به مثابه‌ی امری نو به چشم ما می‌رسد، از بسکه از فرهنگ خودمان خبری در دست نداریم. رمان «کلاه رئیس جمهور» نوشته‌ی «آنتوان لورین» فرانسوی با ترجمه‌ی عالی بانو «رویا درخشان» چنین نوشتاری‌ست. ماجرای چهار فرد که با ورود «کلاه» رئیس جمهور فقید فرانسه «فرانسوا میتران» به زندگی‌شان متحول می‌شوند. یکی کارمندی دون‌پایه است، دیگری زنی که قدرت پایان دادن به رابطه‌ای بی‌عاقبت را ندارد، آن یکی عطرسازی است که سال‌هاست چشمه‌ی خلاقیت‌اش خشکیده و کارش به روانپزشک افتاده، و آخری اشراف‌زاده‌‌ای است گیرافتاده در روزمرگی‌های زندگی بورژوازی. «کلاه رئیس جمهور» به منزله‌ی جرقه‌ای است. به مثابه‌ی استعاره‌ای که می‌خواهد به ما تلنگری بزند این کلاه آن کلاهی که می‌شناسیم نیست؛ یعنی نیاز نیست برای توانستن، برای تغییر دادن خویش، برای آنچه دل‌مان می‌خواهد باشیم و متعاقبا تغییر جامعه‌‌‌ و آنچه دل‌مان می‌خواهد باشد به دنبال کلاه رئیس جمهور فقید فرانسه بگردیم؛ حتماً نیاز نیست چیزی از بیرون، دستی از خارج به مدد‌مان بیاید، بل‌که کافی‌ست مجدداً به خودمان و کارهایی که از دستِ‌ خودمان برای خودمان برمی‌آید بنگریم، هر چند عوامل بیرونی در ما به شدت تاثیرگذار هستند ولی چنانچه بخواهیم زندگی‌مان را تغییر دهیم نخست می‌بایست این انفجارها از درون‌مان آغاز شود که بی‌گمان ره به بیرون خواهد جست، و ناخودآگاه هر آنچه در پیرامون‌مان نیز باشد، و هر آنچه دربرمان گرفته است تحت شعاع قرار خواهد داد.

 



 عکس: نویسنده آنتوان لورین

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

پای صحبت ارواح (درباره‌ی میچ آلبوم) (اینجا)


سرپیچی از نظم ( موریس بلانشو) (اینجا)

 



برچسب ها: نقد رمان کلاه رئیس جمهور ، معرفی رمان کلاه رئیس جمهور ، نقد کلاه رئیس جمهور آنتوان لورین ، آنتوان لورین نویسنده ، سرپیچی از نظم موریس بلانشو ، معرفی مجموعه آثار میچ آلبوم ، فرانسو میتران کلاه رئیس جمهور ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ی صدبرگ- دی‌ ماه 96 منتشر شده!








درباره‌ی شاعری رمان‌نویس


به رنگ آسفالت


پیام رنجبران

 

کافی‌ست به زندگی متفکرین و نویسندگان بزرگ نگاهی بیندازیم تا دلیلِ جنس نگاه‌‌شان‌ به جهانِ پیرامون‌ و سنخ افکارشان را دریابیم. چه در میان قصه‌نویسان و چه حتا فلاسفه‌ای که برحسب فیلسوف بودن‌شان، سعی داشته‌اند برای طرح و مقبول افتادن نظرات‌‌شان تا می‌توانند از اظهارات احساسی فاصله بگیرند، اما به هر تقدیر رخدادهای سرنوشت‌شان، و فهرست نوع عواطفی که در جان‌شان برانگیخته شده در بهم‌رسانیدن چارچوب نظرگاه‌شان موثر بوده. به دیگر سخن اندیشه‌های‌شان برآمده و زاییده‌ی زندگی‌ایست که از سرگذرانیده‌اند. تلخی، حلاوت یا نفرت‌اش. بدین طریق ما می‌توانیم حتا دلیل برخی دیدگاه‌های تند یا بدبینانه‌شان را دریابیم. مثلاً آن نگاه غضبناک «فردریش نیچه» نسبت به زنان بی‌گمان عارضه‌ی حوادث عاشقانه‌ی اوست با «لو سالومه» و سرخوردگی‌اش. به همین دلیل وقتی تمام آثار این فیلسوف را مطالعه می‌نماییم مشاهده‌ می‌کنیم مثلاً در آن کتاب دیگرش سعی بر این داشته تا نگاه‌‌اش را تعدیل نماید و دست به ستایش‌ زنان زده. اینک درمی‌یابیم آن جملات خشمگین زن‌ستیزانه‌اش رو به مخاطب‌‌اش یعنی «لو سالومه» بوده برای این‌که حرص‌اش را دربیاورد و سپس آن جملات ستایش‌آمیزِ دیگرش درباره‌ی زنان، عقیده‌‌ی واقعی‌تر اوست. یا فیلسوفی که به بدبینانه‌ترین نگاه به زندگی مشهور است، مردی که «مطلقاً تنها بود و کمترین دوستی نداشت و فاصله‌ی میان یک و هیچ لایتناهی‌ست» یعنی «آرتور شوپنهاور» که به هرکجای جهانش بنگری جز رنج، درد و الم چیزی نخواهی یافت. درگیری‌های پی‌در‌پی‌ نوجوانی‌اش با پدری که چندی بعد خودش را از پنجره بیرون می‌اندازد و می‌ترکد، بی‌مهری عجیب و غریب مادر نسبت به «آرتور» و در نهایت رانده‌شدنش از سوی مادر، سالیان دراز جدی نگرفتن آثارش از سوی مردم و جماعت دانشگاهی تا جایی که یک‌بار به او خبر می‌دهند کتاب‌هایش را به‌جای کاغذ باطله فروخته‌اند؛ قاعدتاً همه‌ی این موارد در کنار هم منجر به دیدگاهی به لطافت گلبرگ‌ نسبت به جهان در وجود فیلسوف نمی‌گردد. «من از سرنوشت انسان چه می‌دانم؟ در مورد کلم بیشتر می‌توانم برایتان حرف بزنم!» بله درست حدس زدید، عالیجناب «ساموئل بکت» و آن جهان هولناک «بکتی‌»اش که پس از فجایع جنگ‌جهانی دوم شکل می‌گیرد. جهانی که گام نهادن در آن توسط فردی‌ست به نام «تو» و مبدل شدنت به آن «دیگری» علتی جز فروغلتیدن در جهان سوپر «ابزورد» ساموئل بکت ندارد؛ مردی که زندگی‌اش مرگ را زیسته. «داستایفسکی» یا «لوئی فردینان سلین» که جای خودشان دارند. اینان درست به همین دلیل متفکرند، چراکه بقولی:«اندوهگین‌اند، و اندوه عمق دارد، و تفکر در عمیق اتفاق می‌افتد». زین‌سبب آن‌چه چنین اندیشه‌ورزانی توسط آثارشان که عالی‌ترین فرآورده‌های ذهن بشری‌ست در اختیار آدمی قرار می‌دهند عظیم‌ترین و دقیق‌ترین منابع مطالعه است برای واکاوی و شناخت موجود ناشناخته‌ای به نام «انسان» و جهان پیرامون‌اش. از رنجی که برده‌اند می‌گویند و ما انسان را بیشتر می‌شناسیم. حالا فکرش را بکن، صورت‌اش در نوجوانی به دلیل آکنه نابود شده.  بیست‌ساله نشده که پدرش بعد از خواندن نوشته‌هاش، او را با لگد از خانه‌ بیرون می‌اندازد. عمری خانه‌به‌دوشی، هم‌نشینی با انواع‌و‌اقسام آدم‌های مطرود کف اسفالتِ خیابان، دست زدن به عجیب‌ترین شغل‌ها برای اینکه از پس اجاره‌ی چرک‌ترین اتاق‌ها در ارزان‌ترین مسافرخانه‌ها برآید، تا مشغول شدنش در پست‌خانه، و البته که تا پنجاه‌سالگی هم هیچ‌کس آدم حسابش نکرده. عاقبت ناشری از او می‌خواهد در قبال ماهیانه فقط صددلار در خانه بنشیند و رمان بنویسد؛ خودش می‌گوید:«دو راه داشتم، در اداره‌ی پست بمانم و دیوانه شوم، یا بنویسم و گرسنگی بکشم. تصمیم گرفتم گرسنگی بکشم» اما حتا بعد از شهرتش هم منتقدان بزرگ آمریکا او را هیچ‌گاه به حساب نیاورده‌اند؛ ولی او کسی نیست جز «چارلز بوکوفسکی» مشهور به «ملک‌الشعرای فرودستان آمریکا». بدین‌سان فرم و جهان آثارش گونه‌ای‌ از دهن‌کجی‌ست! چه به نظریه‌پردازان «فکل‌کرواتی» ادبی، چه به «ژن‌های خوب» متوهم «موفق‌پندار» چه به ‌شبه‌هنرمندان جعلی‌ای که تا به حال دست‌شان به زندگی نخورده، از تنها چیزی که خبر ندارند مکافات‌ و مشکلات و بدبختی‌های مردم است اما خودشان را دغدغه‌مند جا می‌زنند، مردم‌نماهای بنجلی که شاید مشت‌شان پیش همه باز نشود ولی چنانچه تو از نزدیک زندگی را لمس کرده باشی آنچه نسبت به‌ ژست‌های مبتذل‌شان معطوف می‌داری چیزی نیست جز ریش‌خند. جهان «بوکوفسکی» از نقطه‌ای آغاز می‌شود که تو هر چه خوانده‌ای و می‌دانی را می‌بایست دور بریزی، آخر خستگی‌ات تا بی‌نهایت خسته است، وجودت لهیده زیر آوار جهان، گلویت در آستانه‌ی دریده شدن توسط نیام زندگی‌ست‌. از این نقطه به بعد دیگر مهم نیست سایرین چه پندت داده‌اند، چه گفته‌اند، چه اندیشیده‌اند، بل‌که اگر جان به در بری، آنچه تو می‌گویی و به ذهنت می‌رسد فلسفه‌ی توست، اندیشه‌ی توست، شیوه و دیدگاه‌ات نسبت به جهان و زندگی‌ست. شک نکن! آنچه تو می‌گویی درست است.

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

دو شعر از «چارلز بوکوفسکی» (اینجا)


به بهانه‌ی رمان «دمیان» نوشته‌ی «هرمان هسه»


برچسب ها: بیوگرافی چارلز بوکوفسکی ، به رنگ آسفالت چارلز بوکوفسکی ، شاعر رمان نویس بوکوفسکی ، بیوگرافی چارلز بوکفسکی ، نیچه بکت بوکوفسکی ، نیچه شوپنهاور بوکوفسکی ، نگاهی به آثار چارلز بوکوفسکی ،

تعداد کل صفحات: 5 1 2 3 4 5