تبلیغات
سیناپس - مطالب نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ دی‌ماه- 96 منتشر شده!



رمان: کلاه رئیس‌جمهور

نویسنده: آنتوان لورین

مترجم: رویا درخشان

 کتاب کوله‌پشتی / 1396

 

کلاه تا کلاه


پیام رنجبران

 


وارهانیدن انرژی‌های درون فردی و «ایمان به خود»، پیام محتوا‌یی و محور معنایی‌ای حجم عظیمی از آثار و تولیدات سرگرمی و هنری غرب در دهه‌های گذشته را تشکیل می‌دهد. به ندرت می‌توان فیلم، رمان، داستان کوتاه، ترانه، شعر یا آهنگی  یافت که برای ملت چنین پیامی در زیرمتن و تاروپود خود نداشته و برآن تاکید نورزیده باشد. برای نیل بدین مقصود، بطور مدام به همه‌ی طیف‌های جامعه‌شان و علی‌الخصوص نوجوانان و جوانان با انتشار کلید‌های شورانگیز، انرژی‌بخش و ابراز عباراتی مثل:«نترس»، «چیزی برای ترسیدن وجود ندارد»، «تو می‌توانی» با تلقین و تزریق حس اعتماد به نفس و کم‌رنگ کردن و از بین بردن ترس و هراس‌های ذهنی- که مانع خلاقیت، شادی، آرامش، و آزاد شدن نیروهای عظیم درونی‌ست- فردفردشان را به قیام علیه خویش تشویق می‌کنند تا دریابند فاصله‌ی میان توانستن تا نتواستن، فاصله‌ی میان‌ آنان با تحقق رویا و آرزوهای‌شان، فاصله‌ی مابین جامعه‌ای منفعل و مرده تا شکل ایده‌آل و پویایش، فاصله و مانعی جز خودشان، ناامیدی و اوهام‌ و ترس‌های بی‌موردشان نیست، که در صورت چیرگی بر آن می‌توانند به آنچه در زندگی دوست می‌دارند برسند یا در صورت فقدان بسازندش. در اکثر آثارشان که شامل گستره‌ی بسیار وسیعی‌ست، کارکتر داستان با بحران یا مشکلی به ظاهر سخت و لاینحل روبروست، سپس برای غلبه به آن مجبور می‌شود یا درمی‌یابد که می‌بایست به جست‌وجوی «خود» برود، و پس از طی طریق و سفر «خودیابی» و شناخت نیروهای درونی‌اش به آن بحران یا مشکل غلبه می‌نماید؛ قهرمان داستان متوجه می‌شود که راه‌حل بسیاری از مشکلات و سختی‌ها و گذر از موانع صعب در وجود خودش نهفته است، که با باور به «خویشتن خویش» و مدد جستن از «خودواقعی»اش می‌تواند از پس همه‌‌شان برآید. بدین‌سان آدمی به پویایی، مسئولیت‌‌پذیری و خلاقیت فردی نزدیک می‌شود و با پی بردن به پتانسیل درونی‌اش و کارهایی که با شناخت خویش برای خودش از دست‌اش برمی‌آید دچار خودآگاهی می‌گردد و به دلیل این‌که جامعه از همین افرادی که با هم ارتباط تنگاتنگی دارند تشکیل شده، بطور ناخودآگاه در راستای پیشبرد و رسانیدن‌اش به اهداف‌ و آنچه مطلوب نظر است عمل می‌کند؛ در این شیوه منفعت هم شامل فرد شده و هم جامعه، و هم کار سیاست‌گذاران و متولیان فرهنگی آسان می‌شود، چرا که در صرف هزینه‌های فراوان مادی و معنوی صرفه‌جویی می‌گردد. ناگفته نماند خاستگاه چنین اندیشه‌های‌ درون‌نگرانه‌ای شرق است و آسیا و البته معدودند کشورهایی که در این مختصات به چنین مهمی نائل گشته باشند؛ از رشد چشمگیر در همه‌ی زمینه‌های کشورهایی مثل ژاپن که چنین جریانی در افراد درونی شده و یاد گرفته‌اند با «قلب‌شان بیندیشند» که بگذریم، لیک چنین تفکری پس از چرخیدن دور کره‌ی زمین و بازیابی‌ و پروراندنش توسط هنرمندان غرب اینک به مثابه‌ی امری نو به چشم ما می‌رسد، از بسکه از فرهنگ خودمان خبری در دست نداریم. رمان «کلاه رئیس جمهور» نوشته‌ی «آنتوان لورین» فرانسوی با ترجمه‌ی عالی بانو «رویا درخشان» چنین نوشتاری‌ست. ماجرای چهار فرد که با ورود «کلاه» رئیس جمهور فقید فرانسه «فرانسوا میتران» به زندگی‌شان متحول می‌شوند. یکی کارمندی دون‌پایه است، دیگری زنی که قدرت پایان دادن به رابطه‌ای بی‌عاقبت را ندارد، آن یکی عطرسازی است که سال‌هاست چشمه‌ی خلاقیت‌اش خشکیده و کارش به روانپزشک افتاده، و آخری اشراف‌زاده‌‌ای است گیرافتاده در روزمرگی‌های زندگی بورژوازی. «کلاه رئیس جمهور» به منزله‌ی جرقه‌ای است. به مثابه‌ی استعاره‌ای که می‌خواهد به ما تلنگری بزند این کلاه آن کلاهی که می‌شناسیم نیست؛ یعنی نیاز نیست برای توانستن، برای تغییر دادن خویش، برای آنچه دل‌مان می‌خواهد باشیم و متعاقبا تغییر جامعه‌‌‌ و آنچه دل‌مان می‌خواهد باشد به دنبال کلاه رئیس جمهور فقید فرانسه بگردیم؛ حتماً نیاز نیست چیزی از بیرون، دستی از خارج به مدد‌مان بیاید، بل‌که کافی‌ست مجدداً به خودمان و کارهایی که از دستِ‌ خودمان برای خودمان برمی‌آید بنگریم، هر چند عوامل بیرونی در ما به شدت تاثیرگذار هستند ولی چنانچه بخواهیم زندگی‌مان را تغییر دهیم نخست می‌بایست این انفجارها از درون‌مان آغاز شود که بی‌گمان ره به بیرون خواهد جست، و ناخودآگاه هر آنچه در پیرامون‌مان نیز باشد، و هر آنچه دربرمان گرفته است تحت شعاع قرار خواهد داد.

 



 عکس: نویسنده آنتوان لورین

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

پای صحبت ارواح (درباره‌ی میچ آلبوم) (اینجا)


سرپیچی از نظم ( موریس بلانشو) (اینجا)

 



برچسب ها: نقد رمان کلاه رئیس جمهور ، معرفی رمان کلاه رئیس جمهور ، نقد کلاه رئیس جمهور آنتوان لورین ، آنتوان لورین نویسنده ، سرپیچی از نظم موریس بلانشو ، معرفی مجموعه آثار میچ آلبوم ، فرانسو میتران کلاه رئیس جمهور ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ی صدبرگ- دی‌ ماه 96 منتشر شده!








درباره‌ی شاعری رمان‌نویس


به رنگ آسفالت


پیام رنجبران

 

کافی‌ست به زندگی متفکرین و نویسندگان بزرگ نگاهی بیندازیم تا دلیلِ جنس نگاه‌‌شان‌ به جهانِ پیرامون‌ و سنخ افکارشان را دریابیم. چه در میان قصه‌نویسان و چه حتا فلاسفه‌ای که برحسب فیلسوف بودن‌شان، سعی داشته‌اند برای طرح و مقبول افتادن نظرات‌‌شان تا می‌توانند از اظهارات احساسی فاصله بگیرند، اما به هر تقدیر رخدادهای سرنوشت‌شان، و فهرست نوع عواطفی که در جان‌شان برانگیخته شده در بهم‌رسانیدن چارچوب نظرگاه‌شان موثر بوده. به دیگر سخن اندیشه‌های‌شان برآمده و زاییده‌ی زندگی‌ایست که از سرگذرانیده‌اند. تلخی، حلاوت یا نفرت‌اش. بدین طریق ما می‌توانیم حتا دلیل برخی دیدگاه‌های تند یا بدبینانه‌شان را دریابیم. مثلاً آن نگاه غضبناک «فردریش نیچه» نسبت به زنان بی‌گمان عارضه‌ی حوادث عاشقانه‌ی اوست با «لو سالومه» و سرخوردگی‌اش. به همین دلیل وقتی تمام آثار این فیلسوف را مطالعه می‌نماییم مشاهده‌ می‌کنیم مثلاً در آن کتاب دیگرش سعی بر این داشته تا نگاه‌‌اش را تعدیل نماید و دست به ستایش‌ زنان زده. اینک درمی‌یابیم آن جملات خشمگین زن‌ستیزانه‌اش رو به مخاطب‌‌اش یعنی «لو سالومه» بوده برای این‌که حرص‌اش را دربیاورد و سپس آن جملات ستایش‌آمیزِ دیگرش درباره‌ی زنان، عقیده‌‌ی واقعی‌تر اوست. یا فیلسوفی که به بدبینانه‌ترین نگاه به زندگی مشهور است، مردی که «مطلقاً تنها بود و کمترین دوستی نداشت و فاصله‌ی میان یک و هیچ لایتناهی‌ست» یعنی «آرتور شوپنهاور» که به هرکجای جهانش بنگری جز رنج، درد و الم چیزی نخواهی یافت. درگیری‌های پی‌در‌پی‌ نوجوانی‌اش با پدری که چندی بعد خودش را از پنجره بیرون می‌اندازد و می‌ترکد، بی‌مهری عجیب و غریب مادر نسبت به «آرتور» و در نهایت رانده‌شدنش از سوی مادر، سالیان دراز جدی نگرفتن آثارش از سوی مردم و جماعت دانشگاهی تا جایی که یک‌بار به او خبر می‌دهند کتاب‌هایش را به‌جای کاغذ باطله فروخته‌اند؛ قاعدتاً همه‌ی این موارد در کنار هم منجر به دیدگاهی به لطافت گلبرگ‌ نسبت به جهان در وجود فیلسوف نمی‌گردد. «من از سرنوشت انسان چه می‌دانم؟ در مورد کلم بیشتر می‌توانم برایتان حرف بزنم!» بله درست حدس زدید، عالیجناب «ساموئل بکت» و آن جهان هولناک «بکتی‌»اش که پس از فجایع جنگ‌جهانی دوم شکل می‌گیرد. جهانی که گام نهادن در آن توسط فردی‌ست به نام «تو» و مبدل شدنت به آن «دیگری» علتی جز فروغلتیدن در جهان سوپر «ابزورد» ساموئل بکت ندارد؛ مردی که زندگی‌اش مرگ را زیسته. «داستایفسکی» یا «لوئی فردینان سلین» که جای خودشان دارند. اینان درست به همین دلیل متفکرند، چراکه بقولی:«اندوهگین‌اند، و اندوه عمق دارد، و تفکر در عمیق اتفاق می‌افتد». زین‌سبب آن‌چه چنین اندیشه‌ورزانی توسط آثارشان که عالی‌ترین فرآورده‌های ذهن بشری‌ست در اختیار آدمی قرار می‌دهند عظیم‌ترین و دقیق‌ترین منابع مطالعه است برای واکاوی و شناخت موجود ناشناخته‌ای به نام «انسان» و جهان پیرامون‌اش. از رنجی که برده‌اند می‌گویند و ما انسان را بیشتر می‌شناسیم. حالا فکرش را بکن، صورت‌اش در نوجوانی به دلیل آکنه نابود شده.  بیست‌ساله نشده که پدرش بعد از خواندن نوشته‌هاش، او را با لگد از خانه‌ بیرون می‌اندازد. عمری خانه‌به‌دوشی، هم‌نشینی با انواع‌و‌اقسام آدم‌های مطرود کف اسفالتِ خیابان، دست زدن به عجیب‌ترین شغل‌ها برای اینکه از پس اجاره‌ی چرک‌ترین اتاق‌ها در ارزان‌ترین مسافرخانه‌ها برآید، تا مشغول شدنش در پست‌خانه، و البته که تا پنجاه‌سالگی هم هیچ‌کس آدم حسابش نکرده. عاقبت ناشری از او می‌خواهد در قبال ماهیانه فقط صددلار در خانه بنشیند و رمان بنویسد؛ خودش می‌گوید:«دو راه داشتم، در اداره‌ی پست بمانم و دیوانه شوم، یا بنویسم و گرسنگی بکشم. تصمیم گرفتم گرسنگی بکشم» اما حتا بعد از شهرتش هم منتقدان بزرگ آمریکا او را هیچ‌گاه به حساب نیاورده‌اند؛ ولی او کسی نیست جز «چارلز بوکوفسکی» مشهور به «ملک‌الشعرای فرودستان آمریکا». بدین‌سان فرم و جهان آثارش گونه‌ای‌ از دهن‌کجی‌ست! چه به نظریه‌پردازان «فکل‌کرواتی» ادبی، چه به «ژن‌های خوب» متوهم «موفق‌پندار» چه به ‌شبه‌هنرمندان جعلی‌ای که تا به حال دست‌شان به زندگی نخورده، از تنها چیزی که خبر ندارند مکافات‌ و مشکلات و بدبختی‌های مردم است اما خودشان را دغدغه‌مند جا می‌زنند، مردم‌نماهای بنجلی که شاید مشت‌شان پیش همه باز نشود ولی چنانچه تو از نزدیک زندگی را لمس کرده باشی آنچه نسبت به‌ ژست‌های مبتذل‌شان معطوف می‌داری چیزی نیست جز ریش‌خند. جهان «بوکوفسکی» از نقطه‌ای آغاز می‌شود که تو هر چه خوانده‌ای و می‌دانی را می‌بایست دور بریزی، آخر خستگی‌ات تا بی‌نهایت خسته است، وجودت لهیده زیر آوار جهان، گلویت در آستانه‌ی دریده شدن توسط نیام زندگی‌ست‌. از این نقطه به بعد دیگر مهم نیست سایرین چه پندت داده‌اند، چه گفته‌اند، چه اندیشیده‌اند، بل‌که اگر جان به در بری، آنچه تو می‌گویی و به ذهنت می‌رسد فلسفه‌ی توست، اندیشه‌ی توست، شیوه و دیدگاه‌ات نسبت به جهان و زندگی‌ست. شک نکن! آنچه تو می‌گویی درست است.

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

دو شعر از «چارلز بوکوفسکی» (اینجا)


به بهانه‌ی رمان «دمیان» نوشته‌ی «هرمان هسه»


برچسب ها: بیوگرافی چارلز بوکوفسکی ، به رنگ آسفالت چارلز بوکوفسکی ، شاعر رمان نویس بوکوفسکی ، بیوگرافی چارلز بوکفسکی ، نیچه بکت بوکوفسکی ، نیچه شوپنهاور بوکوفسکی ، نگاهی به آثار چارلز بوکوفسکی ،

چهارشنبه 27 دی 1396

رمان: هدیه هومبولت (مصائبِ شاعر)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،







رمان: هدیه‌ی هومبولت

نویسنده: سال بلو

مترجم: سهیل سمّی/ نشر ققنوس

 

مصائبِ شاعر

 

پیام رنجبران

 

دوجور نویسنده وجود دارد، نویسنده‌ای که می‌نویسد والا مغزش می‌ترکد، و نویسنده‌ای که می‌نویسد بعد مغزش می‌ترکد، «سال بلو» برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات 1976 نویسنده‌ای از نوع اول است؛ وقتی شروع به خواندن رمان قطور «هدیه هومبولت» ترجمه‌ی درخشان «سهیل سمّی» می‌کنیم اولین چیزی که تحت‌تاثیرمان قرار می‌دهد سیلاب واژگان متنوع، حجم عظیم موضوعات و مقولات، نظرات پی‌درپی راوی، دیدگاه‌های عالمان جهان اندیشه‌ورزی، و توسن سرکش افکار نویسنده است که به هر سو می‌دود و سر از همه جا درمی‌آورد. آدمی از خودش می‌پرسد این همه موضوع، این همه توصیفات کم‌نظیر، این همه سبک‌وسنگین نمودن اندیشه‌های سترگ، این همه روایات گیرای پی‌در‌پی، و این همه کارکتر جورواجور که در قصه ظاهر می‌شوند و «سال بلو» در ذهنیت همه‌شان رسوخ کرده و مورد واکاوی‌شان قرار می‌دهد چطور در مغز یک نفر می‌گنجد و نویسنده با چنین کله‌ی پرسروصدایی چگونه توانسته تا 89 سالگی عمر کند و اینجاست که به خودت می‌گویی چنانچه نمی‌نوشت‌شان احتمالاً مغزش منهدم می‌شد و بدان سن نمی‌رسید. «بلو» در یکی از مصاحبه‌هایش که شاید دلیلی باشد بر آنچه ذکر شد درباره‌ی خودش می‌گوید:«...حجم قضاوتی که برعهده‌ی انسان است بستگی به قدرت دریافت مشاهده کننده دارد و اگر شخص قدرت دریافت زیادی داشته باشد تعداد عقایدی که باید ابراز کند وحشتناک است...». رمان «هدیه هومبولت» قصه‌ی رفاقت شاعری شوریده‌حال و دوست‌‌داشتنی به نام «هومبولت فلایشر» است با راوی داستان «چارلی سیترین» که یک تاریخ‌دان و زندگی‌نامه‌نویس است. روایت از نقطه‌ای آغاز می‌شود که زندگی «چارلی» روبه اضمحلال است و «هومبولت» نیز در فقر و انزوا مرده. یکی از ویژگی‌های داستان‌های «سال‌ بلو» این است که معمولاً روایت از جایی آغاز می‌شود که زندگی قهرمانش دچار مخاطره گشته و روبه نابودی است. بدین‌سان ما شاهدیم چه بلایی قرار است به سر «چارلی» بیاید و هم از مصائب شاعر یعنی «هومبولت» باخبر می‌شویم. این رمان که جایزه‌ی پولیتزر سال 1975 را نیز برای نویسنده‌اش به ارمغان آورده اثری دوگانه‌سوز است؛ می‌خواهم بگویم «سال بلو» در اکثر آثارش به نظام‌سرمایه‌داری و جنبه‌های گوناگون جامعه‌ی آمریکا می‌تازد. در این اثر ممکن نیست فرد یا موقعیتی بیابید که مسئله‌ی «پول» دغدغه‌ یا خاستگاهش نباشد. تمام جدل‌ها حول محور جریان پول می‌چرخد و آدم‌ها به هر شیوه‌ای که بلدند از همدیگر پول درمی‌آورند. «هومبولت» که خیلی زودتر به دلیل وحشت از بی‌پولی و فشار «شعرهای نانوشته در ذهنش» به سرش زده و در نهایت نتوانسته آنچه شود که می‌توانسته باشد و عاقبت هم در فقر مرده؛ «چارلی» هم روزگاری ثروتمند بوده اما حالا که سنش بالا رفته و در سراشیبی زندگی‌ افتاده به دلیل دغدغه‌های مالی و فشارهایی که از هر سو به تنگش آورده فاصله‌ای تا دیوانگی ندارد؛ در این حیص و بیص به «حکمت اشراق» علاقمند شده و «ودیعه‌های الهی» که در وجود آدمی است و مابین این دو مشغله‌اش یعنی «پول» و «اشراق» مانند آونگی غوط می‌خورد. اما «سال بلو» علاوه بر اینکه به سازوکار و روح زندگی آمریکایی می‌تازد لکن هیچ‌گاه زیاده‌روی نمی‌کند و احساسات و عواطف عمیق قدرشناسی‌اش نیز نثارشان می‌نماید. رمان «هدیه هومبولت» در تعادلی درونی و بیرونی به سر می‌برد و آنچه واقعاً هست به نمایش کشانیده می‌شود. «سال بلو» قصد نداشته بطور واضح و روشن از راهکارهای شخصی‌اش برای پریشانی‌های امروزِ بشر مدرن پرده بردارد، و این قضاوت و راه‌جویی را به عهده‌ی خواننده‌ی داستان گذارده و خودش در کشمکش میان این دو موضوع یعنی «پول» و «زندگی بر اساس توجه به مکنونات روحانی و گنج‌های درونی» انسان نوعی تعادل برقرار کرده. او صرفاً به نشان‌دادن تعارضات زندگی برحسب چنین تمایلاتی بسنده کرده. درست که آمریکایی‌ها تمامی ملاک‌های‌شان، حتا معیارهای زیبایی‌شناختی‌شان بر اساس میزان درآمد و ظرفیت‌اش برای پول‌سازی خلاصه شده اما کار ارزشمند را بخوبی می‌شناسند و قدرش می‌دانند و انگار در زیرمتن و لایه‌های درونی ذهن نویسنده پیشنهادی بدین‌سان برای زیستن در جامعه‌ی مدرن آمریکایی آرمیده باشد که او با تایید ادامه‌ دادن همین مسیر رقابتی که بی‌گمان رشد چشمگیری در همه‌ی زمینه‌ها برای‌شان به ارمغان آورده ولی یک زندگی درونی و مراتب درونگری بر اساس توجهات معنوی و خودشناسی قدرتمند نیز در نظر می‌گیرد. افکار «سال بلو» که به شدت تحت‌تاثیر اندیشه‌های اشراقی فیلسوف آلمانی «رودولف اشتاینر» قرار دارد و ما در جای‌جای این رمان چنین اشاراتی را می‌بینیم، به «فردیت» انسان در همین جامعه‌ی مدرن بدون نفی یکی به نفع دیگری بها می‌دهد؛ او برای فردیت آدم‌ها ارزش فراوانی قائل است و می‌خواهد انسان‌ها در جامعه‌ی پرشتاب امروز حتا با وجود تمامی قیل‌و‌قال‌ها و عوامل حواس‌پرتی‌های بیرونی بدون غافل ماندن از زندگی‌ درونی و طرق خودشناسی‌ در کنار همدیگر به خوشی بسازند.

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

درباره‌ی رمان «تیمبوکتو» و نویسنده‌اش «پل اُستر» (اینجا)


زندگی داستانی ای.جی.فیکری (اینجا)



برچسب ها: نقد رمان هدیه هومبولت ، نقد هدیه هومبولت ، بیوگرافی سال بلو ، نقد معرفی رمان هدیه هومبولت ، زندگی داستانی ای جی فیکری نقد ، رودولف اشتاینر اشراق ، نقد معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ آذر 96 منتشر شده!








پای صحبت ارواح


درباره‌ی «میچ آلبوم»


 پیام رنجبران


«میچ آلبوم» رابطه‌ی خوبی با جهان ارواح دارد؛ اغلب در کوچه‌پس‌کوچه‌های داستان‌هایش ارواح پرسه می‌زنند یا زنده‌گان به جهان‌شان سرک می‌کشند. من چهار رمان از مجموعه آثار این نویسنده‌ی آمریکایی خوانده‌ام و حداقل در این کتاب‌ها با چنین معاشرتی روبرو شده‌ام. مثلاً رمان «برای یک روز بیشتر» قصه‌ی «چارلی» مرد فلک‌زده‌ای است که با روح مادرش دیدار می‌کند، رمان «پنج نفری که در بهشت به ملاقاتت می‌آیند» ماجرای پیرمردی به نام «ادی» است که در روز تولدش حین نجات جان دختربچه‌ای غزل خداحافظی می‌خواند و سپس روایت به وقایع جهان بعد مرگ کشانیده می‌شود و دیدار با آدم‌هایی که پیش‌تر در زندگی‌اش بوده‌اند، رمان «سه‌شنبه‌ها با موری» کمی با دو مورد قبلی فرق دارد، چرا که «موری» استاد پیر «میچ» هنوز روح نشده اما دچار بیماری مهلکی است که به مرور اعصاب بدنش تحلیل می‌رود و ملاقات‌‌اش با «میچ» در روزهای سه‌شنبه در واقع هفته‌های آخر زندگی پیرمرد است و پیش از رهسپار شدن به آن دنیا؛ در رمان شکوهمند «تارهای جادویی فرانکی پرستو» قضیه فرق دارد! روایت درست از نقطه‌ای آغاز می‌شود که «فرانکی پرستو» نابغه‌ی گیتاریست در تابوت خوابیده و سپس به هوای سردرآوردن از چگونگی مرگ‌اش، مرور زندگی اوست تا آن مکان؛ ولی این کتاب که از قضا آخرین اثر «میچ آلبوم» در سال 2015 است با تمامی آثار پیشین او به لحاظ کمیت و کیفیت تفاوت‌های عمده‌ای دارد؛ علاوه بر اینکه نویسنده هر چه از مهارت‌های نوشتن و قصه‌گویی و رمان‌نویسی می‌دانسته با اکران «تارهای جادویی فرانکی پرستو» در مقیاس عظیمی که یادآور رمان‌های بزرگ تاریخ ادبیات است سلحشورانه به رخ کشانیده، همچنین راوی اصلی قصه‌ی «فرانکی» به نوعی روح دیگری است، روحی در معنای دیگری یعنی روح عالیجناب «موسیقی»؛ انگار  ایشان روی ابرها در ساحت متعالی‌اش نشسته و از آن بالاها به زمین نظاره می‌کند و ماجرای «فرانکی» و البته سایر فرزندانش که همگی از جمله بزرگان نام‌آشنای تاریخ موسیقی هستند را تعریف می‌کند؛ «موسیقی» می‌گوید چطور فرزندانش، هرکدام‌شان لحظه‌ی تولد با یک‌دست چنین استعدادی را مابین سایر ذوق‌های هنری انتخاب نمود‌ه‌اند و جالب اینجاست وقتی نوبت به «بتهوون» بزرگ می‌رسد می‌گوید: این فرزندم با دو دست از من استعداد برداشت. «تارهای جادویی فرانکی پرستو» رمان بی‌اندازه گیرا و جذابی است اما در یک نگاه کلی، سایر آثار «میچ آلبوم» دست‌کمی از یکدیگر ندارند تا جایی که می‌توان ادعا کرد او نویسنده‌ای است که هیچ‌گاه بد نمی‌نویسد و هر خواننده‌ای با هر سلیقه‌ی مشکل‌پسندی و هر اعتقادی چنانچه با یکی از نوشته‌هایش مواجه گردد بی‌گمان به باقی تالیفات او رجوع خواهد کرد، چرا که جهان‌های داستان پر از ارواح‌‌اش، واقعی‌ترین جهان‌های داستانی‌ است، از بسکه برآمده از بطن زندگی‌اند، اشعار و ترانه‌هایی هستند برای گرامی‌داشت لحظه‌لحظه‌ی زندگی، آنقدر که می‌توانیم بگوییم داستان‌های «میچ آلبوم» خود زندگی‌اند. کتاب‌های او هرکدام به تلنگری می‌مانند برای قدردانستن زندگی این دنیا. ارواح داستان‌های او نه کلاه‌بردارند و نه واعظان مرگ و نه حضورشان در لابه‌لای قصه‌ها عامل حواس‌پرتی و نه قصد دارند نگاه خواننده را سوی جهانی که چشمی ندیده معطوف بدارند، بلکه با دستان نوازشگرشان آدمی را به تنها جهانی که حالا می‌تواند لمس نماید و برای بهبود زندگی خود و دیگران کاری از دستش برمی‌آید هدایت می‌گردانند. آقای «میچ آلبوم» متولد سال 1958 آمریکا، نویسنده، روزنامه‌نگار، آهنگساز، نمایشنامه‌نویس و گوینده رادیو و تلویزیون، خود از منتقدین سرسخت نظام سرمایه‌داری و جوامع مصرف‌گرای مدرن است که این بخش نیز از وجوه آثار اوست، و بدین‌سان خیلی مراقب بوده که در رسته‌ی نوشته‌های روحیه‌بخش که این‌روزها ویترین کتاب‌فروشی‌ها را پر کرده قرار نگیرد و کالایی برای تخدیر ننویسد؛ منظورم همان کتاب‌های مخدر «مثبت‌اندیشی» یا «موفقیت‌محور» که با زبان حیله‌گرشان هدفی جز ساخت بردگان مدرن برای جان‌کندن زیر یوغ نظام‌های سرمایه‌داری ندارند- یک خنده‌ی خمیردندانی روی جلد و تیترهایی مثل: رازهای خوشبختی، اعتماد به نفس در چند روز، ده‌روش برای امید به زندگی، کلید ثروت- و این سنخ توهمات و همچنین با ترسیم افق زندگی‌ای به زعم خودشان شاد و موفق که صرفاً در به چنگ‌آوردن کالاهای نوتر بازار تعریف شده، ارتباط‌ آدمی را با واقعیت قطع می‌کنند؛ برخلاف این سنخ آثار، نوشته‌های الهام‌بخش «میچ آلبوم» در عین حالیکه جان تازه‌ای به خواننده می‌بخشد به واقعیت خیانت نمی‌کند؛ او زندگی را با وجود همه‌ی دردها و زخم‌ها، تلخی و شیرینی‌، ممکن و ناممکن‌هایش به نمایش می‌کشاند، چرا که خوب دانسته برای بهبود و قدرداشت چیزی، نخست می‌بایست ارتباط فرد با آن چیز، با واقعیت واقعی‌اش برقرار باشد؛ به دیگر سخن، زندگی را آنگونه که هست ببیند.

 

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


این متن درباره‌ی «تارهای جادویی فرانکی پرستو» نیست

 

کتابخانه‌ی سیناپس(نقد و معرفی رمان)

 


برچسب ها: بیوگرافی میچ آلبوم ، زندگینامه میچ البوم نویسنده آمریکایی ، نقد مجموعه آثار میچ آلبوم ، بررسی مجموعه آثار میچ البوم ، نقد سه شنبه ها با موری ، تارهای جادویی فرانکی پرستو ، نقد معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ- آبان 96 منتشر شده!










رمان: به امید دیدار در آن دنیا

نویسنده: پی‌یر لومتر

مترجم: مهستی بحرینی

*

کاسبانِ جنگ


پیام رنجبران

 

 در رمان «به امید دیدار در آن دنیا» همه‌چیز با جنجال و تنش آغاز می‌شود، سپس انفجار‌های دم‌به‌دم، بعد شصت‌صفحه‌ی ابتدایی‌اش‌ بی‌اندازه نفس‌گیر می‌شود. بوی دود، باروت، درد، خون، تیر و ترکش در سرآدمی می‌پیچد. ضجه‌ی تن‌های قطعه‌قطعه‌شده، مویه‌ی صورت‌های لهیده، فغان دست‌های بی‌تن، تن‌های بی‌دست در جانِ آدمی فریاد می‌شود. آنگاه روند صعودی تعلیق‌‌های گوناگون‌اش تا انتهای پانصد‌صفحه‌ای رمان، تا انفجار‌های نهایی پله‌پله بالا می‌رود. داستان پس از اتمام جنگ‌ به دوران بعد و بازماندگانش کشانیده می‌شود؛ سپس آنقدر باهیجان کشنده‌ای توسط روایتی تمام و کمال اعصاب، عواطف و احساسات‌ خواننده تحت‌فشار قرار می‌‌گیرد که ممکن است در فصل‌های آخر، چشمان‌‌‌تان به سرعت روی کلمات بدود، از روی جملات بپرد، تا هرچه‌زودتر از خاتمه‌ی داستان، و عاقبت کارکترهای داستان مطلع شوید. روح پلید «کاسبان جنگ» عریان می‌گردد. آن نیرنگ‌اندازان رنگ‌به‌رنگ که آوردگاه دفاع از کشور چه حین جنگ، و چه بعدش، برای‌شان نان‌دانی می‌شود. آنگاه به یاد همان سربازانی که زیرخروارها خاک، زیرخروارها فراموشی مدفون می‌گردند، همانانی که اجسادشان یافت می‌شود یا نمی‌شود، همان غیورانی که به عشق دفاع از مام‌وطن به جبهه‌های تقابل با دژخیمان می‌شتابند، همان قهرمانانی که مرده و زنده‌شان همآره توسط مزوران محل کسب می‌شود، اجازه‌ی نفس‌کشیدن از آدمی سلب می‌شود. روایت در نخستین سطرش این‌گونه آغاز می‌گردد:«آن‌هایی که گمان می‌کردند جنگ به زودی به پایان می‌رسد مدت‌ها بود همگی مرده بودند، و درست به سبب جنگ مرده بودند»، آنگاه یکی از تاثیر‌گذارترین آثار ادبی جهان در قرن حاضر با مضمون جنگ شکل می‌گیرد. نویسنده‌ی رمان «به امید دیدار در آن دنیا» آقای «پی‌یر لومتر» متولد سال 1951 فرانسه و بابت نگارش همین رمان موفق به دریافت جایزه‌ی گنکور سال 2013 شده. او وقتی در دوران جوانی از مقابل ساختمانی که برای یادبود جنگ ساخته شده می‌گذشته با دیدن مراسم بسیار خلوتی که برای گرامیداشت جوانان کشته شده در جنگ‌جهانی اول فقط با حضور چندنفر برگزار می‌شده آنقدر غمگین می‌شود که با خودش عهد می‌بندد برای پاسداشت آنان حتماً اثری به رشته‌ی تحریر درآورد و رمان «به امید دیدار در آن دنیا» وفای به آن خاطره‌ی غمین است. ادای احترامی که نویسنده‌اش پس از بیست‌و‌دوبار بازنویسی رمان درمی‌یابد: حالا آن چیزی شده است که می‌خواهد و رضایت‌اش جلب می‌گردد، یعنی اثری که «همه چیز در آن باشد» و انصافاً حق دارد. بیست‌و‌دوبار بازنویسی وسواس‌گونه؛ این جلادادن طاقت‌فرسا وقتی بیشتر موجب حیرت است که ما بدانیم پیش از نگارش همین رمان، «پی‌یر لومتر» سابقه‌ی 46 سال مطالعه‌ی مستمر، 16 سال آموزش ادبیات، و نگارش شش رمان جنایی، و یک سه‌گانه‌ را در پرونده‌ی کاری دارد. اما «لومتر» وقتی در بیست‌سالگی نخستین رمان‌اش را می‌نویسد از سوی تمامی ناشران پس زده می‌شود. واقعه‌ای که اغلب برای بزرگترین و ماندگارترین نویسندگان تاریخ ادبیات رخ می‌دهد. سرخوردگی و فقدان اعتماد به نفسی که موجب می‌شود تا سالیان طولانی چیزی ننویسد- یا حداقل عرضه نکند- تا اینکه در میانه‌ی سال 2000 به اصرار همسرش دست‌نوشته‌ای را برای ناشران می‌فرستد، ناشرانی که مجدداً همه‌ی آن‌ها به او جواب منفی می‌دهند، تا اینکه یکی از آنان نظرش عوض شده و نسبت به چاپ اثر اقدام می‌کند که همین انتشار و کسب جایزه‌ی اول رمان فستیوال کنیاک، آغازی دیرهنگام اما شروعی قدرتمند می‌گردد برای نویسنده‌ای که سال 2013 با نگارش رمان «به امید دیدار در آن دنیا» و برنده شدن در مهم‌ترین رقابت جایزه‌ی ادبی فرانسه در همان سال، از اوج سبک و شیوه‌ی سهمگین، میخکوب‌کننده، مفرح و حیرت‌آور مخصوص به خودش در رمان‌نویسی پرده‌برداری نماید. چیزی تا اعلان آتش‌بس و خاتمه‌ی جنگ‌جهانی اول باقی نمانده. نیروهای فرانسه و آلمان در پشت خاکریزهای‌شان ترجیح می‌دهند کاری به کار هم نداشته باشند تا این چندروز باقی‌مانده بدون کشتار اضافه بگذرد. اما منافع ستوان «دولنی-پرادل» با این سکوت موافق نیست و می‌خواهد با فتح ارتفاع 113 اعتباری برای خود در دوران پس از جنگ کسب کند. او به دونفر از نیروهایش می‌سپارد که برای تحت‌نظر قراردادن آلمانی‌ها به مواضع‌شان نزدیک شوند؛ ولی در همین اثنا، ماموران شناسنایی‌اش را پنهانی با گلوله هدف قرار می‌دهد و با جار و جنجال قتل‌شان را به گردن آلمانی‌ها می‌اندازد:«پست‌فطرت‌ها! بُش‌ها همیشه همین‌طورند. چه جماعت رذلی! وحشی‌ها...». بدین طریق خون فرانسوی‌ها به جوش می‌آید و تحت‌فرمان او به آلمانی‌ها حمله می‌کنند. در بحبوحه‌ی یورش یکی از رزمندگان به نام «آلبر» به ماجرا پی‌ می‌برد. اما ستوان «پرادل» او را در گودالی می‌اندازد و با انفجار نارنجک زیرخروارها خاک مدفونش می‌کند. «ادوارد» وقتی برای جلوگیری از زنده‌بگور شدن «آلبر» به کمک‌اش می‌شتابد ترکش خمپاره نیمی از صورتش را با خود می‌برد...

 

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس) 


درباره‌ی «زندگی داستانی ای جی فیکری» نوشته‌ی «گابریل زوین» (اینجا)

 

 



برچسب ها: نقد رمان به امید دیدار در آن دنیا ، بررسی رمان به امید دیدار در آن دنیا ، به امید دیدار در آن دنیا مهستی بحرینی ، کاسبان جنگ ، بیوگرافی Pierre Lemaitre ، برنده جایزه گنکور 2013 ، نقد معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- آبان 96 منتشر شده!






گابریل زوین



رمان

زندگی داستانی ای.جی. فیکری

نویسنده: گابریل زوین / مترجم: لیلا کرد

نشر: کوله‌پشتی

*


این یک کتاب است!


پیام رنجبران


 

بحث اطمینان است؛ آخر تجربه ثابت کرده پرسش سختی‌ست: وقتی یک‌نفر که ارتباط چندانی با مطالعه ندارد یا کلاً طی زندگی‌اش از جهان کتاب و کتاب‌خوانی بی‌خبر مانده ازت می‌پرسد کتابی به من معرفی کن تا بخوانم با سوأل سختی مواجه شده‌ای. کتاب پیشنهادی‌ به مثابه‌ی آدرسی برای شرکت او در یک میهمانی‌ بزرگ است. میهمانی‌ای که در آن دریچه‌ای به جهان دیگری گشوده می‌شود! جهان شگفت‌انگیزی که به راه‌رفتن روی رنگین‌کمان می‌ماند؛ میهمانی‌ای که هرچه تعداد مدعوین‌اش فزونی یابد بی‌گمان دنیا جای بهتری می‌گردد. شاید اگر بتوانی آدرس درست بدهی، او به جریان کتاب‌خوانی علاقمند شود، متعاقباً خانواده‌ و همچنین فرزندانش، و این یعنی یک نسل. یک‌فرد که ممکن است یک نسل باشد قرار است از دنیایی ملال‌آور، دم‌دستی، با سرگرمی‌ها و علایق به شدت سطحی و مبتذل گام به درون جهانی پویا به وسعت کهکشان‌ها بگذارد. قرار است از چیزهایی باخبر گردد که پیش‌تر هیچ نمی‌دانسته؛ به مرور از قضایایی باخبر گردد که پیش‌تر خیال می‌کرده می‌دانسته و به صحت عقایدش ایمان داشته اما نم‌نم درمی‌یابد که هیچ از هیچ نمی‌دانسته! به ندانستن می‌رسد که نخستین گام برای قدم نهادن در جهان دانستن است. جهانی که حتا دردها، غم‌ها و اندوهش اصیل است و در نتیجه به شدت لذت‌بخش، طوری که در مقام قیاس با هیچ‌لذتی برابری نمی‌کند. پس آن آدرسی که می‌دهی چنین حکمی دارد! بهتر است سرراست باشد و مسیری باصفا، لبریز از عواطف و احساسات انسانی تا خواننده بابت انسان بودنش خوشحال شود و از این‌که می‌تواند انسان‌تر باشد خوشحال‌تر گردد؛ یعنی صبح فردا که از خواب بیدار شد دل‌اش بخواهد سایر انسان‌ها را نیز بیشتر دوست بدارد، و غم و شادی‌های‌شان را جزوی از زندگی خودش بداند. معدود‌اند کتاب‌هایی که بااطمینان و خیال راحت بگویی برای همه‌ی سلیقه‌ها نوشته شده‌اند. چه برای حرفه‌ای‌هایِ «کرم‌ِکتاب»، چه برای آماتورها، و چه برای آنانی که صرفاً دل‌شان می‌خواهد چندروزی افکارشان با خواندن یک رمان آرام شود و دمی از تشویش و نگرانی و قیل‌و‌قال‌های مداوم دنیای روزمره رهایی یابد. رمان «زندگی داستانی ای.جی. فیکری» نوشته‌ی بانو «گابریل زوین» چنین کتابی‌ست. قصه‌ی مرد سی‌و‌نه‌ساله‌ی بدعنقی به نام «ای.جی» که صاحب کتابفروشی جزیره‌ی «آلیس» ا‌ست و در طبقه‌ی بالای کتاب‌فروشی زندگی‌ می‌کند اما پس از مرگ همسرش «نیک» نمی‌داند چگونه به آن ادامه دهد. شاید بدش نمی‌آید به طرز نسبتاً محترمانه‌ای کلک‌اش کنده شود. اما با ورود «مایا» دختربچه‌ بی‌سرپرست دوساله‌ای به زندگی‌اش که با زبان کودکانه‌اش به او می‌گوید:«دوستت دارم» و همچنین «آملیا» دختری که نماینده‌ی فروش انتشارات است جرقه‌های امید در وجودش شعله‌ور می‌گردد. درباره‌ی این رمان چه واژه‌‌ای می‌توان گفت که توصیف دقیق‌اش باشد؟! «زنده». بله، رمان «زندگی داستانی ای. جی. فیکری» پدیده‌‌ای «زنده»‌ است. هنوز چندصفحه از آن بیشتر نخوانده‌ای که با خودت می‌گویی:« نه! این فقط چندصفحه کاغذ بی‌جان و یک عطف نیست» بلکه درمی‌یابی با موجود زنده‌ای آشنا شده‌ای که مقابل چشمان‌ات نفس می‌کشد و با زبان داستان با تو به گفت‌وگو نشسته. معمولاً آثاری حاوی چنین ویژگی‌ای هستند که توسط نیروی آفرینشگریِ «دیونیسوسی» نویسنده شکل گرفته‌اند. یعنی نویسنده در جایگاه خالق‌اش از روح خود مابین کلمات دمیده است و آنچه آفریده پدیده‌ی شاعرانه‌ی زنده‌ای‌ست و جان هنرمند در حالت ناخودآگاه هنری به کلمه درآمده. این سبک آثار اغلب ساختارشکن هستند و جلوه‌ی پنهان لکن اصیلی از دهلیزهای روح انسانی را فاش می‌نمایند. اما این رمان به شدت تکنیکی، آگاهانه، موجز و مدام یادآور قصه‌ها و کتاب‌هایی‌ست که پیش‌تر خوانده‌ای و برای رسیدن به این منظور و همچنین تحت‌تاثیر قرار دادن احساساتت و زنده‌گرداندن حال‌و‌هواهایی که پیش‌ترها نیز با سایر کتاب‌ها آزموده‌ای حتا تعمداً در داستان دست به کلیشه می‌زند. چرا که نویسنده بدین‌سان می‌خواهد بگوید: تو در حال خواندن یک «کتاب» هستی، این لذتی که می‌بری به خاطر همنشین شدن با کتاب است و کتاب‌هایی که پیش‌تر خوانده‌ای؛ و این گونه‌ای از پاسداشت و ارج‌نهادن به جریان کتاب و کتاب‌خوانی است. رمان‌هایی که محصول صرف نگارش‌های تکنیکی هستند اغلب خودنمایانه یا نوشته‌هایی خشک‌ند، طوری که حس می‌کنی با چدن مواجه شده‌ای. اما «زندگی داستانی...» این‌گونه نیست! چرا؟! کافی‌ست به بیوگرافی نویسنده‌‌اش نگاهی بیندازیم. بانو «گابریل زوین» سال 1977 از والدینی علاقمند به «کتاب» متولد شده. او دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی ادبیات انگلیسی و آمریکایی از دانشگاه هاروارد است. از چهارده‌سالگی آغاز به نوشتن کرده و کارکتر «مایا» که به شدت شیفته‌ی کتاب‌خوانی‌ و داستان‌نویسی است برگرفته از دوران کودکی خودش است، یعنی موجودی که کتاب و کتاب‌خوانی از اوان کودکی با وجودش عجین گشته! «زوین» وقتی درباره‌ی عشق به کتاب می‌نویسد در واقع قسمتی از روح خود را منعکس می‌نماید، آن‌هم به سادگی.

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

«تیمبوکتو» و درباره‌ی «پُل استر» و غیره...(اینجا)

 

«تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» نوشته‌ی «آنتونی دوئر» (اینجا)

 

نقد سمینار یونگ درباره‌ی زرتشت نیچه (اینجا)

 

شب‌نوشت‌های پیام رنجبران (اینجا)


برچسب ها: نقد رمان زندگی داستانی ای جی فیکری ، معرفی رمان زندگی داستانی ای.جی.فیکری ، نقد معرفی زندگی داستانانی ای جی فیکری ، پیشنهاد رمان زندگی داستانی ای جی فیکری ، زندگی داستانی ای.جی.فیکری لیلا کرد ، رمانهایی که باید بخوانیم ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ی صدبرگ- مهرماه 96 منتشر شده!

رمان: دلبند

نویسنده: تونی موریسون

 مترجم: شریندخت دقیقیان

 ناشر: جهان نو

*

روحِ متفاوت

پیام رنجبران


بانو «تونی موریسون» نویسنده‌ی سیاهپوست رمان «دلبند» و برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات سال 1993،  حین گرفتن جایزه‌ی حلقه منتقدان آمریکا به پاس یک عمر دستاور هنری گفت:« زمانی که کتابهایم چاپ شدند، روی قفسه مخصوص نویسندگان سیاهپوست قرار گرفتند، نه در کنار دیگر آثار ادبیات داستانی». شاید فاصله‌ی مابینِ آن قفسه‌های کتاب زیاد نبوده اما در کشوری که برده‌داری رکنی اساسی از نظامش بوده این فاصله به اندازه‌ی چندین‌قرن سرکوب، شکنجه، خفقان، طاقت و بردباری‌ست. « تونی موریسون» آفریقایی‌تبار و برای رسانیدن فریادِ برده‌گان سیاهپوست به گوش جهانیان که پدربزرگش نیز از همان برد‌ه‌گان بوده، مسیری طولانی طی نموده‌؛ اینک او یکی از غول‌های ادبیات معاصر آمریکاست، و تقریباً تمامی جوایز ادبی معتبر دنیا را به خود اختصاص داده، و نخستین زن سیاهپوستی است که کرسی‌ای در دانشگاه پرینستون دارد و همچنین اولین زن سیاهپوست آمریکایی‌ست که به دریافت جایزه‌ی نوبل نائل شده. وجه تمایز موسیقی و ادبیات سیاهپوستان آمریکا با سایر، در گونه‌ای از رنج یا به دیگر سخن، زایشی درداگین از گونه‌ای رنج است‌ که وزن‌اش به فشردگی‌ی بغضی سنگین می‌ماند که فقط شبیه به حال‌و‌هوای خودشان و مختص به این نوع موسیقی یا ادبیات است و البته نمی‌توان از تاثیر فراوانش بر ساحت هنر ناب، علی‌الخصوص در حوزه‌ی موسیقی چشم‌پوشی کرد؛ بغضی که وقتی مبدل به آوا می‌گردد، صدای زنان و مردانی‌ست که در جست‌وجوی ترکیبی مناسب، رمز یا کلیدی برای بیان رنج‌های‌شان، گرداگرد هم آنقدر صدای یکدیگر را می‌قاپند تا کمر کلمات شکسته شود، تا به ورای واژگان پل بزنند، تا در خلسه‌ای روحانی به سنخی از هارمونی دست یازند، که وقتی هماهنگ می‌شوند، آوازشان به موجی از صدا با چنان دامنه‌ی وسیعی تبدیل می‌شود که اعتراضش تا اعماق ژرف آب‌ها راه می‌جوید، از دامنه‌ی کوه‌ها بالا می‌رود تا ندایش به آسمان داغ و خاموش، در پی عدالت چنگ بیندازد. بدین‌سان ادبیات سیاهپوستان آمریکا نیز، آیینه‌ای‌ست تمام‌رخ، شاعرانه، صریح و بی‌پیرایه که وقتی به کلمه درمی‌آید، مانند نوت‌های موسیقی‌شان در پس شکل ظاهری واژگان، هاله‌ا‌ی دردآلود از سرگذشت قرن‌ها تبعیض نژادی، بی‌عدالتی، ستم و تحقیر مویه می‌کند. رمان «دلبند» برنده‌ی جایزه‌ی ادبی پولیتزر 1988- ماجرای تاثیر‌گذار و عجیبی دارد! اغلبِ قصه‌هایی که به روایت‌ رنج انسان‌ها تحت فشار سیطره‌ی نظام‌های قدرت می‌پردازند برای تاکید بر وجه واقعی‌بودن قصه‌شان، و جلب همدلی خواننده، جهت تعریف ماجراهای‌شان از الگوهای واقع‌گرایی در داستان‌گویی بهره می‌برند و بر آن پافشاری می‌نمایند؛ سعی می‌شود قصه، شکل تخیل و خیال به خود نگیرد، بدین لحاظ پردازش موقعیت‌ها و شخصیت‌های داستان در بستری از واقعیت‌های ملموس، عینی و روزمره شکل می‌گیرد. اما الگوی روایت رمان «دلبند» وارد حوزه‌ی نوع دیگری از «رئالیسم» یعنی «جادویی‌»اش می‌شود. رمان با چنین جمله‌ای آغاز می‌گردد:« 124 کینه جو بود» و «124» اسم کلبه‌ای‌ست که باقیمانده‌ی خانواده‌ای در آن زندگی- در واقع مردگی!- می‌کنند. ماجرای داستان حول و حوش روایت دردناک یک برده‌ی زن به‌نام «ست» می‌چرخد که بهمراه دخترش ساکن «124» هستند، پسرانش پا بفرار گذاشته‌اند زیرا یک «روح» در آنجا رفت‌و‌آمد دارد . اساساً «رئالیسم جادویی» اعتراضی‌ست به غلبه‌ی فرهنگ بیگانه، تکنولوژی تحمیلی و حاکمیت عقلی که جایی برای تخیل و اسطوره باقی نمی‌گذارد و محملی‌ست برای بیان اسطوره‌های بومی، عقاید و سنن ابتدایی و بازگشت به باورهای خودی. اما همان‌طور که در سطور بالاتر درباره‌ی فضای متمایز هنر سیاهپوستان به عرض رساندم، آنچه در ادبیات‌شان ویژگی‌ها و رنگ «رئالیسم جادویی» به خود می‌گیرد نیز متفاوت است . برای لمس جنس این تمایزات می‌بایست به خاستگاه‌شان رجوع کنیم و به آن لحظات دردآگین آغازین‌، چیزی مشابه زایشِ موسیقی‌شان حین کارهای طاقت‌فرسا زیرشلاق اربابان، یا شباهنگام که برده‌گان در بدترین مکان‌ها به یکدیگر غل‌و‌زنجیر می‌شدند، برای طاقت آوردن زخم‌های روحی، روانی و جسمی‌شان، و شکنجه‌ای که تار و پود وجودشان را بهم لولانده، به موسیقی پناهیده و ندایی از درون‌شان صدا می‌شده. می‌خواهم بگویم: زمانی که روح آنان به دلیل مشقت‌ها- مثلاً طبق قانون نامرئی میان‌شان، آنان نمی‌بایست به اعضای خانواده‌شان دل‌ می‌بسته‌اند زیرا هر آن ممکن بود ارباب تصمیم به فروش همان عضو خانواده بگیرد- به درون خود، و تصورات‌شان رانده می‌شدند، در تمنای جهانی که در آن ظلمی نباشد. اما مگر درون در امان مانده؟! این‌گونه سنخ دیگری از «رئالیسم جادویی» خلق می‌شود. تصورات دردناک. درست مانند لحظاتی که روح، روان و کالبد از شدت رنج بهم می‌پیچد طوری که مرز درونِ دردآگین آدمی با دنیای بیرون، یعنی واقعیت شکنجه‌وار زندگی‌‌ محو می‌شود؛ هر آنچه از درون می‌جوشد و هر آنچه از بیرون به درون‌ فرومی‌ریزد در یک واژه خلاصه می‌گردد:«درد». بدین‌سان روحِ «دلبند»، روح سرگشته‌ی خانه‌ی «124»، با تمامی ارواح سرگردان تصور شده متفاوت است.

 

 




درباره‌ی «جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد» نوشته‌ی «سوتلانا الکسویچ» (اینجاست)


کتابخانه‌ی سیناپس «نقد و بررسی چهارده رمان» (اینجاست)

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد رمان دلبند تونی موریسون ، نقد و بررسی رمان دلبند ، نگاهی به ادبیات سیاهپوستان ، نگاهی به موسیقی و ادبیات سیاهپوستان ، نقد و معرفی رمان دلبند تونی موریسون ، نقد و معرفی رمان دلبند ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4