این متن اینجا، ماهنامه «جهان کتاب» فرودین-خرداد 99 منتشر شده!


کتاب: عاشقانه‌های مردانه

(از هزاره‌های قبل از میلاد تا امروز)

نویسندگان: مجموعه شعرا

 گردآوری و ترجمه: فریده حسن‌زاده

نشر:زرین اندیشمند/ سال انتشار: 1398

*

 «مسئله‌ی عشق»

پیام رنجبران

«عاشقانه‌های مردانه» یک گردهمایی باشکوه عاشقانه است. 86 شاعر از مطرح‌ترین و بعضی بزرگترین شعرای مرد تاریخ، از هزاره‌های پیش از میلاد تا امروز در این مجموعه گرد هم آمده‌اند و ما شاهد سروده‌های آنانیم. همان‌طور که از عنوان کتاب و عکس روی جلد آن پیداست این سروده‌ها بیشتر شامل اشعاری عاشقانه ا‌ست؛ گرچه فقط به عاشقانه‌هایی که شاعران برای محبوبه‌ها‌شان سروده‌اند خلاصه نمی‌شود و این عشق بسط یافته به عاشقانه‌هایی شاخص برای وطن، خدا، خانواده، فرزند، آزادی، شعر، گل‌ها، عشق و حتی مرگ! همچنین در خلال این اشعار، عاشقانه‌هایی هست برای محبوبه‌ای اما گویی او فقط بهانه‌ای بوده و در واقع واکنش‌های شاعر است نسبت به وضعیت اجتماعی و سیاسی جهان پیرامونش؛ افزون بر این‌ها شرح جداگانه و گیرایی هم بر زندگی هر یک از شاعران نگاشته شده است. بدین‌سان گلچین ارزنده‌ای به قلم بانو «فریده حسن‌زاده» با ترجمه‌های همیشه درخشانش گرد آمده درباره‌ی یکی از پیچیده‌ترین احساسات آدمی یعنی «عشق»؛ واژه‌‌ای که وقتی وارد فرهنگ لغات شاخه‌های مختلف اندیشه‌ور می‌شود تعریف و تفسیرهای فراوان بخود می‌گیرد.

فیلسوفان هر یک نظرات‌شان را درباره‌ی عشق به انحای گوناگون نقل کرده و آن را به انواع مختلفی نیز تقسیم‌ می‌کنند. برای مثال «آرتور شوپنهاور» شور و شیداییِ مابین عشاق و جاذبه‌ای که آ‌ن‌ها را به سوی هم می‌کشاند صرفا برآمده از اراده‌ی کور طبیعت برای ادامه‌ی بقا می‌داند؛ الگویی که کار عاشقی را برای گریز از این چارچوب به مخمصه می‌افکند. «فردریش نیچه» چون همیشه حول محور موضوع می‌چرخد و از زوایای مختلفی بدان می‌نگرد؛ اندیشه‌هایی که شاید در نگاه نخست حتی با هم تناقض داشته باشند اما در نهایت عشقی والا و آفریننده‌ را ستایش می‌کند که از زاد و رودش «ابرانسان» به بار نشیند. دانشمندان علوم طبیعی عشق را بیشتر ناشی از فعل و انفعلات شیمیایی مغز می‌دانند. نیز روان‌شناسان که هر یک بر حسب رویکرد و نظرگاه‌شان نسبت به روان انسان، تعریف‌های متفاوتی برای عشق و منشاء آن ارائه کرده‌اند. مختصر این‌که آنقدر تعریف‌های عشق و چند و چونش پُر شمار است که آدمی مبهوت می‌ماند که به‌راستی تعریف آن چیست؟ اما آنچه از منظر این نگارنده مابین تمام این آرا فصل مشترکی به نظر می‌رسد همان اتفاق رای بر سر «احساس» است؛ و برخی موضوعات هم فقط توسط احساس بهتر فهمیده می‌شوند و نه چیز دیگری. و چه کسانی از شاعران به احساس نزدیک‌تر؟ از آن مهم‌تر به عشق؟ تا جایی که اگر شاعران را خود، فرزندان عشق بخوانیم و آفریننده‌اش سخن به گزاف نگفته‌ایم. از اینرو سروده‌هاشان که به نوعی زبان اسرارآمیز عشق است که به کلمه درآمده و همچنین تفسیر آن، بسی جای شنودن دارد. آن هم برخی شاعران که اشعارشان به‌راستی دروازه‌هایی‌اند گشوده به جهان دیگری و به قولی «حتی دلبستگی‌های شخصی‌شان جوهره‌ی والای جهانی بخود گرفته است». اما بنگریم بر سطرهایی از لابه‌لای بعضی اشعار مجموعه که در حالت کلی مسئله درباره‌ی «عشق» است؛ «غزلِ غزل‌های سلیمان» سروده‌ی «سلیمان ابن داوود» قرن دهم پیش از میلاد:«و به راستی که عشق/ خداوندِ جهان است». «رابرت برتِن» (1576-1640):«وصف قلم از عشق/ به نورِ شمعی می‌ماند در آفتاب». «جرج هربرت» (1593-1633):«وطن نمی‌شناسد زبان عشق/ به زبانِ نگاه سخن می‌گوید/ در هر گوشه و کنارِ این جهان». «تئودور رتکو»(1908-1963):«به خودم آورد/ عشق!». «شاسلاو میلوش»(1911-2004):«عشق یعنی بیاموزی به خود بنگری/ همانگونه که به چیزهای دیگر/ زیرا هیچ فرقی نیست میانِ تو و چیزهای بسیارِ دیگر». «خایمه سابینس» (1926-1999):«عشق، گرانبهاترین سکوت است/ مرددترین، تحمل‌ناپذیرترین». «سامول هی‌زو» (1926-):«قدرت/ جانشینِ حقیری‌ست برای عشق». «مایکل. آر. بِرچ» (1958-):«چیست عشق جز رهیدن از دست‌های موذیِ مرگ».

همیشه مطالعه‌ی زندگی‌نامه‌‌ی نویسندگان و شاعران جذابیت‌های نهفته فراوانی در خود دارد. در این گلچین ادبی نیز شرحی اجمالی اما مفید و گیرا بر زندگی‌ این شعرا نگاشته شده و رویدادهایی که بر شعرشان تاثیر بسزایی گذاشته و اصلا برای بعضی علت برانگیزاننده‌ای بوده که موجب بیداری جانِ شاعرشان شده است. بخش‌های مربوط به زندگی‌نامه‌ی شعرا و مرتبط ساختن رخدادها و نقاط عطف زندگی‌شان با اشعاری که سروده‌اند از دیگر مناظرِ چشمگیر «عاشقانه‌های مردانه»‌ست تا حدی که گویی افزون بر شعر در حال مطالعه‌ی داستان‌های کوتاه جذابی نیز هستیم. شخصا هر کجا ردی از «چارلز بیکاوسکی» ملک‌الشعرا و صدای فرودستان آمریکا بیابم بی‌معطلی آن را می‌خوانم که در این مجموعه علاوه بر گزیده‌ای از اشعار جذابش، به شرح حالش نیز پرداخته شده و البته شاعران دیگری از جمله «آدام زاگایوسکی» متولد 1945 لهستان با آن آرای قابل تامل و نکات جالب توجه‌ای که درباره‌ی شعر می‌گوید:«شعر در نقش ادبیات و زبان، لایه‌ای از جهان را کشف می‌کند که در واقعیت به چشم نمی‌آید، و با این کشف موجب تغییر و تحولی در زندگی ما می‌شود و نگاه و حضور ما را وسعت می‌بخشد. می‌خواهم بگویم نمی‌شود شعر را بیهوده انگاشت زیرا قدرت احیای زندگی را در این جهانِ هلاکتبار به غایت داراست حتی اگر آمار و ارقام هیچ نشانی از فعالیت آن را بازگو نکنند»(ص 467). اما از فراموش‌ناشدنی‌ترین زندگی‌نامه‌ها در همین مجموعه می‌توان یاد کرد از «میلکوش رادنوتی» (1909-1944) شاعر مجار که به دست فاشیست‌ها به قتل رسید و اشعارش بعد از مرگ در جیب پالتوش در گوری دست جمعی یافت شد و بعدها جزو نقاط اوج شعر مجارستان قرار گرفت؛ او که در مطلع آخرین شعرش برای همسرش سروده است:«از ژرفاهای درون/ سکوتی هراسناک می‌پیچد در گوشم/ که رها می‌کند ضجه‌ام را در گلو/ اما نیست هیچ فریادرسی». دیگری شرح زندگی «جان کلر» شاعر انگلیسی است (1793-1834) که به گمانم آن هم هیچ‌گاه از خاطر خواننده محو نخواهد شد. مردی که به وصال یار خود نرسید، ضربه‌ی روحی هولناکی بدو وارد شد، شعرهایش پیچ و قوس‌های فراوانی بخود دید، امروز دیوان اشعارش همچنان پرفروش است اما او خود رویمرفته بیست‌وهشت سال از زندگی‌اش، یعنی از نقطه‌ای تا پایان عمر را در تیمارستان سپری کرد، از فقر و نداری نوشته‌هایش را با درآمیختن آب باران با رنگ‌های گیاهی می‌نوشت اما در نهایت اشعاری سرود که نام خود و محبوبه‌اش «ماری» را در تمامی منظومه‌های عاشقانه در قرون بعد به یادگار گذاشت. مردی که می‌سراید:«چه خاموش عشق ورزیده‌ام به تو همه‌ی عمر/ بی‌اشارتی، نگاهی یا آهی حتی./ چه می‌دانستی چگونه معنا داده‌ای همه‌ی عمر/ به هر چهره‌ی زیبا که دیده‌ام/ به هر صدای دلنواز که شنیده‌ام/ و به هر شادیِ روینده که در بهاران چشیده‌ام/ چه می‌دانستی شیرین‌تر از جان بوده‌ای برایم همه‌ی عمر/ ای جانمایه‌یِ تلخِ سروده‌هایم.»

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 


ادامه مطلب

برچسب ها: معرفی کتاب عاشقانه های مردانه ، مساله عشق ، فریده حسن زاده ، اشعار جان کلر ، اشعار آدام زاگایوسکی ، غزل غزل‌های سلیمان ، مروری بر کتاب عاشقانه‌های مردانه (از هزاره‌های قبل از میلاد تا امروز) ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ اسفند 98 منتشر شده!

 کتاب 

«بلاگا دیمیتروا، شاعر ملی بلغارستان»

مترجم: فریده حسن‌زداه (مصطفوی)

نشر: علمی

*

گریز از یکبار مصرف بودن

پیام رنجبران

وقتی با اشعار بانو «بلاگا دیمیتروا» روبرو می‌شویم این سوال برای‌ ما پیش می‌آید که او دقیقا کجا ایستاده است؟ این اشعار چگونه سروده شده‌اند؟ اشعاری که در تار و پودشان رشته‌های حریر لطیف‌ترین نوع احساسات با سترگ‌ترین جنس اندیشه‌ها در هم تنیده شده‌اند؛ به تعادلی غریب دست یازیده‌اند بدان‌سان که نمی‌توان از هم جداشان کرد. ترکیب شگفتی که در توصیف آن فقط واژه‌ی «هنر» رهنماست. این اشعار هر یک به تنهایی نمونه‌های بی ‌بدیل آثار نابِ هنری‌اند. قطعاتی که هر کدام دست خواننده را گرفته و بر فراز آسمانی به پرواز درمی‌آورند که راه جُستن بدان‌‌ تنها به یاری شعر ممکن است. شاعر به واژگانش روحی بخشیده که گویی از لابه‌لای‌شان پرتوهایی تابیده می‌شود که حاوی طول موج ویژه‌ای است. طول موجی که وقتی خواننده‌ی خوش‌ذوق، ناگزیر با آن به هم‌پوشانی دست می‌یابد وارد فضایی می‌شود که شاعر در آن نفس کشیده است! فضایی به‌ گستردگی اقیانوس و بلندای آسمان. بدین‌سان شعر آن هم از نوع عالی‌اش فضای وسیع‌تری به ذهن می‌بخشد؛ دریچه‌های تازه‌ای در ذهن می‌گشاید که شاید پیش از این مکدر بوده‌اند و بدین‌ منوال بر وسعتش بیش از پیش می‌افزاید. اینجا شعر با تاثیر گذاشتن بر احساسات و به وجد آوردن عواطف انسانی، اندیشه آفریده و زاویه‌ دیدِ دیگرگونی در اختیار می‌گذارد. بانو «بلاگا دیمیتروا» جایی ایستاده در قلب هنر؛ آنجا که هر واژه‌ای برای توضیحش ناتمام است و اشعارش از عمیق‌ترین لایه‌های ذهنی‌اش چونان چشمه‌ای می‌جوشد، جایی که تضادها خاتمه یافته و هر چه هست، شعورِ والاست. اما در گام بعد جابجا می‌باید به سراغ مترجم این اشعار رفت؛ آن ‌هم وقتی می‌دانیم ترجمه شعر چه کار دشوار و چه بسا ناممکنی است؛ اما به‌راستی بانو «فریده حسن‌زاده» در ترجمه‌ی این اشعار کارشان ستایش‌برانگیز بوده است. طوری که حین مطالعه اصلا احساس نمی‌کنیم در حال خواندن اشعاری هستیم که نخست به پارسی سروده نشده‌اند. ترجمه‌ی هنرمندانه‌ی بانو «فریده حسن‌زاده» هیچ کم از کار شاعر ندارد. آن‌هم یکی از بزرگ‌ترین شاعران معاصر جهان ادبیات.

«بلاگا دیمیتروا» متولد 1922 بلغارستان است. زاده در کشوری که چون سرزمین ما نسبت دیرینه‌ای با شعر دارد. او ملقب به «شاعر ملی بلغارستان» است و افزون بر شعر، رمان‌نویس و همچنین مترجم نیز بوده و کارنامه‌ی اشعار پر بارش مضمون‌های مختلفی را در بر می‌گیرد؛ عاشقانه، اجتماعی، فلسفی و سپاسی که در همین مجموعه‌ که به انتخاب مترجم گردآوری شده، نمونه‌های برجسته و بسیار ارزشمندی به دیده می‌آید. قطعاتی که نه به بهانه‌ی گریز از «یکبار مصرف بودن» دست به ترفندهای ناجور زده‌اند و نه از سوی دیگر، در دام سادگی به مفهوم مبتذل و سطحی‌‌نگرانه‌اش افتاده‌اند. از این‌رو اشعاری‌ هستند خواندنی که بارها می‌توان خواندشان و هر بار لذت دو چندان برد. در اینباره بهتر آن‌که از یکی از اشعار همین مجموعه نشانی بیاورم با عنوان «هنرِ شعر»(ص144) که می‌سراید:«هر شعرت را چنان بنویس/گویی آخرین نوشته‌ی توست./ در این قرنِ آکنده از رادیواکتیو/ آمیخته به تروریسم./ و پرواز با سرعتِ مافوق‌ِ صوت،/ مرگ در ناگهانِ هولناکی از راه می‌رسد./ هر یک از کلماتت را چنان به کاغذ بسپار/ گویی آخرین وصیت تو پیش از اعدام است/ پیام کوتاهی کنده شده بر دیوارِ زندان./ حق دروغ گفتن نداری،/ حقِ بازی‌های ظریفِ لفظی./ هیچ فرصتی باقی نمانده/ برای جبران اشتباهت./ هر شعرت را/ بی‌پروا بنویس، بی‌ذره‌ای ترحم، با خون-/ چنان که گویی آخرین نوشته‌ی توست.» و پایان این قطعه چه یادآور آن گفته‌ی فیلسوفِ شاعر «فردریش نیچه» است:«از نوشته‌ها همه تنها دوستار آن‌ام که با خون خود نوشته باشند، با خون بنویس تا بدانی خون جان است»(چنین گفت زرتشت، ص 52، آشوری).

کتاب «بلاگا دیمیتروا، شاعر ملی بلغارستان» در پنج فصل گردآوری شده با عنوان‌های «عشق»، «لالایی برای مادرم»، «هنرِ شعر»، «آزادی» و «توازن ستاره» که هر کدام بخشی از زندگی‌ این شاعر بزرگ را نیز به اکران می‌گذارد. اشعاری که به قول «جان آپایدایک» نویسنده‌ی مشهور آمریکایی «نفس‌بر، کنایه‌آمیز و سرسختانه شخصی»‌ هستند که شاید همین شخصی بودن‌شان به معنای درست کلمه، بدان‌ها ویژگی‌‌های جهان‌شمول بخشیده است. انتخاب یکی از این فصل‌ها درست مانند برگزیدن یکی از اشعارِ مجموعه بسی دشوار است، آنقدر که زیباییِ‌ همگی‌ مانعی‌ست برای انتخاب. اما به باور من، بخش «لالایی برای مادرم» از زیباترین، تاثیرگذارترین و عاطفی‌ترین اشعاری است که شاعری برای مادر خود سروده است. قطعات جاودانه‌ای که از «بلاگا دیمیتروا» به یادگار خواهند ماند. وی سال 2003 چشم از جهان فرو بست اما آثارش همچنان به حیات خود ادامه می‌دهند. شاعری که درباره‌ی خود سرود:«خفته بر ساحل/ با نیزه‌های خورشید در تنم/ پرومته‌ای را می‌مانم/ که از خدایان شجاعانه ربود/ آتش را که نه،/ کلمه را».

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)




ادامه مطلب

برچسب ها: کتاب بلاگا دیمیتروا شاعر ملی بلغارستان ، شاعر ملی بلغارستان ، فریده حسن زاده ، اشعار بلاگا دیمیتروا ، کتابهایی که باید بخوانیم ، هنر شعر ، لالایی برای مادرم ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ بهمن 98 منتشر شده!

کتاب: گفتگو با کافکا

نویسنده: گوستاو یانوش

مترجم: فرامرز بهزاد

نشر خوارزمی

*

درس‌هایی برای زندگی

پیام رنجبران

دشوار است. درباره‌ی «کافکا» نوشتن دشوار است. درباره‌ی «کافکا» و همانندانِ او نوشتن بسی دشوار است. درباره‌ی این بیکرانگی شعور. مگر می‌توان اقیانوس را در یک قاب محصور کرد؟ یا در چند واژه شرحش داد؟ همیشه بسیار به‌جا می‌ماند. بسیار حرف‌های ناگفته. کلماتی که وقتی بدان‌ها می‌رسند، وقت توصیف گویی راه گم می‌کنند، در خود می‌خمند و می‌شکنند. اینطور نیست که یکی از آثارشان را به دست گرفت، یا کتابی درباره‌شان خواند و موضوع را فیصله یافته قلمداد کرد و درباره‌شان سخن گفت. نیاز به زمان دارد. نیاز به این دارد که به مرور بدان‌ها نزدیک شد. دریافته‌شان. آن‌ها را اندیشید. اجازه داد هسته‌ای از آن‌ها در ذهن شکل بگیرد. هسته‌ای به نام «کافکا». این اصالت عظیم. دریچه‌ی اصیلی رو به زندگی که اگر بتوان از آن به بیرون نگریست، دنیا شکل دیگری در منظر آدمی به خود می‌گیرد. «کافکا» و مانندانِ به او راهنمایند. مشعل‌هایی که به مسیر انسانیت نور می‌تابانند. گرچه هیچ‌گاه خود زیر بار این نسبت نمی‌روند. حداقل درباره‌ی او که چنین است. وقتی رهنما‌یش می‌خوانند دستانش را از شرم جلوی دیدگان خود می‌گیرد. این مرد خجول که مدام از ضعف و زوال خود می‌‌گوید. مردی که مدام از خود می‌گریزد تا دوباره به خود بگریزد. به اعماق درونش پناهیده شود. حقیقت را تنها راه‌گشا می‌داند اما به‌غایت از آن می‌هراسد. خودش می‌گوید:«شاید به همین علت است که هیچ‌نوشته‌ای را نمی‌توانم به آخر برسانم. از حقیقت وحشت دارم. ولی مگر راه دیگری هم هست؟»(ص 198). زیر بار حقیقت خرد می‌شود اما می‌نویسد و می‌نویسد و همان حین نوشته‌هایش را اباطیل می‌خواند. از خود می‌راندشان. شاید اگر «ماکس برود» دوست نزدیکش نبود تا منجی آن نوشته‌ها شود، جهان ادبیات هیچ‌گاه «کافکا» نداشت. کافکایی که آنقدر جهان داستانی‌اش خودویژه و شگفت است. مردی که نوشته‌هایش را خصوصی می‌داند، قصه‌ی رنج‌ها، دردها، ضعف‌ها، درماندگی‌ها و شکست‌هایش اما به جرات می‌توان گفت جزو جهان‌شمول‌ترین نوشته‌های یک ادیب است. داستان‌هایی که از عمق درون راه به بیرون می‌جویند. جهان پیرامون توسط نویسنده درک شده و سپس در درونش نهادینه شده و با عمیق‌ترین لایه‌های ذهنی‌اش آمیخته و آنگاه به شکل کلمات و داستان بیان شده است. جهانی که حتی عینی‌ترین موقعیت‌های آن به رویا یا کابوسی نابهنگام می‌ماند. انگار ضمیر ناخودآگاهت با تو به سخن درآمده است.

شناخت «کافکا» دشوار است. کمتر نویسنده‌ای در جهان ادبیات سراغ داریم که تا بدین حد نوشته‌هایش مورد نقد و بررسی قرار گرفته باشد و جالب این‌که هنوز هم این تفحص و غور در آثارش ادامه دارد و البته همچنان جذاب است؛ و یکی از جذاب‌ترین اسنادی که می‌تواند ما را به این جهان شعور و آگاهی نزدیک کند، کتاب فوق‌العاده‌ی «گفتگو با کافکا»ست. کتابی که تمامی ندارد. هر بار که به سراغش برویم حرف تازه‌ای از آن به گوش می‌رسد. تمامی صفحات آن حاوی نکات تامل‌برانگیزی است که علاوه بر این‌که ما را هر چه بیشتر با شخصیت «کافکا» آشنا می‌سازد، درس‌هایی هستند برای زندگی؛ آموختن از معلمی بزرگ به نام کافکا؛ آموزگاری که آدمی از عمق اندیشه‌ی او حیرت‌زده می‌شود. از این‌که این‌گونه با دقت به جهان پیرامون خود می‌نگرد. از کنار هیچ‌ مساله‌ای به سادگی نمی‌گذرد و درباره‌ی هر موضوعی به نحو بسیار جالب‌توجه‌ای اظهار نظر می‌کند و از آن مهم‌تر این‌که «کافکا» با واژه‌ی «نمی‌دانم» به خوبی آشناست. بارها پیش می‌آید که در مقابل مساله‌ای اظهار ندانستن می‌کند و می‌گوید «نمی‌دانم» یا من هنوز این موضوع را نفهمیده‌ام!

کتاب «گفتگو با کافکا» حاصل گفتگوهای «گوستاو یانوش» با «فرانتس کافکا» است در زمانی که «یانوش» جوانی 17 ساله و از عمر چهل‌ساله‌ی «کافکا» نیز چهار سال باقی مانده بوده است. «یانوش» سال 1920 توسط پدرش با «کافکا» که در موسسه‌ی بیمه‌ی سوانح کارگری همکار بوده آشنا می‌شود. این آشنایی ملاقات‌هایی را در پی می‌آورد و این دیدارها منجر به اثر شگرفی می‌شود که چهل سال بعد منتشر شده و سندیت آن توسط «ماکس برود» دوست نزدیک کافکا به تایید رسیده است. اثری که جدای از تمامی جذابیت‌هایی که مختص شخصیت کافکاست، خود نیز به بهترین وجه ممکن به رشته‌ی تحریر درآمده به گونه‌ای که آنرا به اثری بسیار خواندنی مبدل کرده است. این اثر را وقتی پهلوی سایر نوشته‌های کافکا می‌گذاریم و در کنار هم بدان‌ها می‌نگریم آنوقت با جهان مردی آشنا می‌شویم که تمامی ندارد. مرد حقوق‌دانی که سال‌ها پشت میز اداره‌ای سر کرد، همیشه خود را دست کم می‌گرفت، اما تاثیری که بر جهان ادبیات گذاشت جایگاه یگانه‌ای بدو بخشیده است. 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: کتاب گفتگو با کافکا ، گوستاو یانوش ، فرانتس کافکا ، درس هایی برای زندگی ، نگاهی به کتاب بسیار زیبای گفتگو با کافکا ، حقیقت فرانتس کافکا ،

این نوشته‌ام، دی ماه 98 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!

کتاب: در کمال خونسردی

 نویسنده:  ترومن کاپوتی

 ترجمه: پریوش شهامت

*

ماجرای قتل عام یک خانواده

 پیام رنجبران

رمان خواندن تجربه‌ کردن یک زندگی‌ست بدون پرداخت بهایی. هر انسانی فقط می‌تواند یکبار زندگی کند اما طی این دوره در موقعیت‌های دشوار بسیاری قرار می‌گیرد که می‌باید تصیم مناسبی برگزیند ولی چون تجربه‌‌ای در آن‌باره نداشته و با پیامدهای آنچه می‌اندیشد یا قصد انجامش دارد آشنا نیست، درمی‌ماند یا به مسیری گام می‌نهد که مقصدی جز تباهی ندارد. و این البته فقط یکی از محاسن مطالعه‌ی رمان است که اگر در این مقیاس آن را بسنجیم که آدمی توسط مطالعه‌ داستان‌ها و مواجهه با ده‌ها و صدها شخصیتِ مختلف داستانی و آنچه از سر گذارنده‌اند می‌تواند هزاران بار زندگی کند و تجربه بیندوزد ارزش فراوان خود را نمایان می‌سازد. رمان‌نویسان با خلق جهانی اغلب خیالی، دست به شبیه‌سازی دنیای واقعی زده و بدین وسیله داستان‌هاشان پُلی می‌شود مابین خیال و واقعیت. داستان‌ها ما را برای مواجهه با زندگی و دنیای واقعی توسط آنچه به ما می‌آموزند تجهیز می‌کنند. داستان‌های شگفت‌انگیزی که از تخیل بی‌حد و حصر نویسندگان زاییده می‌شوند و گاه آنقدر تکان‌ دهنده‌‌اند که تا مدت‌ها در ذهن‌مان حضور داشته و بر رفتار‌مان تاثیر می‌گذارند. ما از خواندن آن‌ها حیرت‌زده می‌شویم و گاهی هم چنانچه شاهد داستان دردآوری باشیم خود را این‌گونه تسلی می‌دهیم که آنچه با آن روبرو هستیم صرفا یک داستان است و نه چیز دیگری! حال اگر نویسنده‌ای علاوه بر بهره بردن از قدرت داستان‌گویی ما را یک‌ راست با واقعیت عریان روبرو کند چه؟ این‌ کاری است که «ترومن کاپوتی» نویسنده‌ی آمریکایی سال‌ها آرزوی انجامش را داشت- واقع‌گرایی محض در داستان‌گویی- و سرانجام به وسیله‌ی رمان-مستند «در کمال خونسردی» بدان دست یافت. اثری گیرا و تکان‌دهنده، پیشگام در این عرصه و یکی از بزرگترین شاهکارهای ادبی جهان. لیکن اثری که نگاشتن آن شش سال به طول انجامید و آنقدر فشار روحی و روانی به نویسنده‌اش وارد کرد که بعد از خاتمه‌ی آن به‌رغم شهرت فراوانی که برایش به ارمغان آورد، موجب شد او تا آخر عمر هیچ کتاب دیگری را به پایان نرساند. ماجرای نوشته شدن این کتاب و آنچه بر نویسنده‌اش حین نگارش آن می‌گذرد خود قصه‌ی مفصلی است که از چشم سینماگران نیز دور نمانده و آنرا در فیلمی با عنوان «کاپوتی» (2005) با بازی حیرت‌آور «فیلیپ هافمن» فقید به نمایش درآورده‌اند. 

«ترومن کاپوتی» برای نگاشتن «در کمال خونسردی» به سراغ موضوع حساسیت‌برانگیز و پر مناقشه‌ای می‌رود. قضیه‌ی قتل‌عام خانواده‌ی «کلاتر»ها در سال 1959 در هالکم ایالت کانزاس آمریکا. خانواده‌ای که همه‌ی اهالی شهر و اطرافیانشان از آن‌ها به نیکی یاد می‌کنند، به گونه‌ای که هیچ‌کس باور نمی‌کند کسی بخواهد آن‌ها را بکشد. اما این اتفاق توسط «دیک هیکاک» و «پری اسمیت» افتاده است! اما به چه دلیلی؟ در وهله‌ی نخست هیچ علت خاصی بیان نمی‌شود جز این‌که آن‌ها به خاطر چهل، پنجاه دلار به قتل رسیده‌اند که همین امر موجب افزایش عصبانیت مردم می‌شود. قاتلان می‌باید هر چه سریعتر به چوبه‌ دار آویخته شوند! اما «کاپوتی» از ابتدای ماجرا در آنجا حضور دارد؛ یعنی به محض این‌که از قضیه مطلع می‌شود درمی‌یابد که ‌باید در این‌باره کتابی بنویسد و البته که از زاویه‌ی دیگری به موضوع نگاه می‌کند. او توسط کتابش چند و چون این ماجرای ناراحت‌کننده را به اطلاع عموم می‌رساند. برای انجام اینکار می‌توان گفت هر چیزی که به نحوی به این ماجرا مرتبط است وارد داستان می‌شود تا موضوع به خوبی روشن گشته و هر کس نقش خود را در این قضیه پیدا کند. منظور از هر کس تمام افراد یک جامعه و نهادها هستند. از خانواده، مدرسه، مردم شهر تا کلیسا؛ و از همه مهم‌تر این‌که او به سراغ گذشته‌ی قاتلان می‌رود. به راستی برای آن‌ها چه اتفاقی افتاده؟ چه عواملی موجب شده آنان افراد یک خانواده را به قتل برسانند، آن‌ هم «در کمال خونسردی». چه عاملی باعث شده «پری اسمیت» یکی از قاتلان بگوید:«کلاترها باید تقاص بقیه را پس می‌دادند»(ص 395). در عین حالیکه می‌داند و بدان گواهی می‌دهد که آن‌ها هیچ آزاری به او نرسانده‌اند:«آن‌ها هرگز مثل آدم‌های دیگر اذیتی به من نکردند. مثل آدم‌هایی که در تمام عمر مرا اذیت کرده بودند»(ص 395). باری! کم‌کم قطعات یک پازل در روایت کامل می‌شود وقتی ما از چند و چون روحیات و روان شخصیت‌ها کاملا باخبر می‌شویم و بدین‌سان زنگ خطری به صدا درمی‌آید. هشداری که توجه خواننده و جامعه را به مسئولیتی که نسبت به خود و اعضایش دارد جلب می‌کند. وظیفه و مسئولیت مهمی که به عهده دارد و این‌که چه به سادگی ممکن است بی‌توجهی به برخی از رفتارها و انتخاب‌هایش، خود و دیگران را به ورطه‌ نابودی کشاند.


 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد و معرفی کتاب در کمال خونسردی ، نقد در کمال خونسردی ترومن کاپوتی ، رمان مستند ، ماجرای قتل عام خانواده کلاتر ، فیلم کاپوتی 2005 ، کتابهایی که باید بخوانیم ، چرا رمان می خوانیم ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ آذر 98 منتشر شده!

اختراع انزوا

 نویسنده: پل استر

 مترجم: بابک تبرایی

 نشر افق

*

حضور همیشگی مرگ

پیام رنجبران

شروع «اختراع انزوا» با مرگ است. با حضور بی‌چون و چرای آن. به مثابه‌ی یک تلنگر، شاید هم چونان ضربه‌ی ناگهانی یک پُتک. طوری آغاز می‌شود که تکان‌مان می‌دهد. یکباره به یادمان می‌آورد حضور همیشگی مرگ را. همان که دائم به انکارش می‌پردازیم. همان‌که متبحرانه مدام فراموشش می‌کنیم. طوری شبانه‌روزمان را می‌گذرانیم تو گویی او نیست. انگار تا ابد قرار است همین‌طور بگذرانیم. انگار قرار است همیشه زنده باشیم. اما واقعیت این است که او حضور دارد. از قضا بغل دست‌مان ایستاده. گاه نابهنگام رخ می‌نماید درست مانند شروع «اختراع انزوا» و کلاف یک زندگی را در هم می‌پیچد. گاهی هم نم‌نم و آهسته حضورش را به اکران می‌گذارد. سرعت خودنمایی و دست به کار شدنش آنقدر مهم نیست؛ امروز و فردایش یا نحوه‌ی ظهورش؛ بلکه خودش در مرکز اهمیت قرار دارد. آن واقعه‌ای که مرگ می‌خوانیم‌اش و هنگامی که گوشه ‌چشمی بدان داشته باشیم، حتی اگر ذره‌ای بدان آگاه باشیم؛ بی‌گمان شیوه‌ی زندگی‌مان متحول خواهد شد. ممکن است دست به خیلی کارها بزنیم و ممکن است دست از خیلی کارها برداریم. اما هر اتفاقی برایمان بیفتد یک مساله به خوبی نزد ما روشن می‌شود و آن ارزش «زندگی»‌ست؛ ارزش «انسان»، ارزش «خود» و ارزش «دیگری»؛ قدرشان دانسته می‌شود و شاید آن‌وقت با تمام وجود هر لحظه‌مان را زندگی کنیم. خود زندگی کنیم و به دیگری هم اجازه‌ی زندگی دهیم. به زندگی از عمق وجود «آری» می‌گوییم و آنگاه در پی‌اش به هر چیزی، به هر کسی که جلوی جریان زندگی را می‌گیرد «نه» خواهیم گفت.

«اختراع انزوا» کتاب عجیبی است. نخستین اثر منتشر شده‌ی «پل استر» نویسنده‌ی آمریکایی که در همان بدو انتشار هم توجه همگان را به او جلب می‌کند. نویسنده‌‌ای که بعدها مشهورترین اثر خود یعنی «سه گانه‌ نیویورک» را می‌نویسد و البته کارنامه‌ی پرباری دارد که شامل رمان‌های مشهور دیگر، داستان‌های کوتاه، فیلمنامه و همچنین شعر هم می‌شود. اما تو گویی ریشه‌ی تمام این آثار در همین کتاب «اختراع انزوا» قرار دارد. روایتی که به نوعی «خودزندگی‌نامه»‌ی «پل استر» محسوب می‌شود اما بیشتر حاکی از تاثری بزرگ است. تاثیری که نویسنده از مرگ پدرش گرفته است. پدری که زندگی‌اش برای او معما و پرسش بزرگی بوده است و این حالت معماوار، رازآلود و ناشناخته بر تمام شخصیت‌های داستانی «استر» و شیوه‌ی روایت‌گویی‌اش سایه انداخته است. «استر» از شناخت پدر در همین کتاب «اختراع انزوا» می‌آغازد، بعد به خود می‌رسد و سپس این جستجو برای درک هویت به تمامی داستان‌های او سرایت می‌کند؛ به نحوی که می‌توانیم «پل استر» را نویسنده‌ای در جستجوی هویت آدمی بخوانیم. جوینده‌ی هویت انسان معاصر.

اما چنانچه از کنار این موضوعات بگذریم به باور من، «اختراع انزوا» احساسی‌ترین نوشته‌‌ی «پل استر» است. نویسنده‌ای که در همه‌ی آثارش به هاله‌ای یک‌دست خاکستری می‌ماند. نوشته‌هایی که گویی با پرگار و گونیا به دقت ترسیم‌شان کرده است. جلوی فوران هر گونه احساس و هیجانی گرفته شده است. انگار برای هر بخش اندازه‌ی مقرری از احساسات کنار گذاشته و به همان میزان هم مصرف می‌کند. نه زیاد و نه کم. درست به همان مقداری که در نظر گرفته استفاده می‌شود. این‌ کار را آنقدر خودآگاه و با دقت انجام می‌دهد، و از جایی که اغلب او را در زمره‌ نویسندگان به اصطلاح «پست‌مدرن» طبقه‌بندی می‌کنند، برای درک این شیوه‌ی داستان‌گویی می‌توان جابجا به «استر» ارجاع داد؛ چرا که اصول و قواعد این شیوه‌ی داستان‌گویی را به دقت رعایت می‌کند و متعاقبا خواننده نیز به سادگی می‌تواند آن‌ها را در داستان‌هایش بیابد و از چند و چون‌شان باخبر شود. اما در «اختراع انزوا» ما با احساسات نویسنده مواجه می‌شویم و این احساسات بیقرار اوست که قصه‌ را پیش می‌برد. حال به کجا؟ سرنخ آن به دست احساسات نویسنده‌ای است که از مرگ پدر متاثر شده و اینک می‌خواهد او را بشناسد. می‌خواهد ثبتش کند. می‌خواهد توسط کلمات در کنارش داشته باشدش تا همیشه بماند. پدری که درباره‌اش می‌نویسد:«همسری نداشت، خانواده‌ای در کار نبود که به او متکی باشند، هیچ‌کس نبود که غیاب پدرم در زندگی‌اش تغییری ایجاد کند. شوک کوتاهی شاید، برای تک و توک دوستانی که اندیشیدن به مرگ هوس‌‌باز به اندازه‌ی فقدان دوست تکان‌شان می‌داد، و عزاداریِ کوتاه مدتی در پی‌اش، و بعد هیچ. آخر سر، طوری می‌شد که انگار او اصلاً هیچ‌وقت زنده نبوده است.» پدری که «حتی پیش از مرگش هم غایب بود، و خیلی وقت پیش، نزدیک‌ترین آدم‌ها به او آموخته بودند که غیبتش را بپذیرند و آن را مانند خصیصه‌ای بنیادی از وجود او تلقی کنند. حالا که درگذشته بود، هضم این حقیقت برای جهان سخت نبود که او برای همیشه رفته است. ماهیت زندگی‌اش جهان را برای این مرگ آماده کرده بود-می‌شد گفت که این زندگی پیشاپیش نوعی مرگ است-و اگر زمانی به یاد آورده می‌شد، چون خاطره‌ای مبهم بود، نه بیش از آن»(ص 9). اما چرا پدر این‌گونه است؟ «عاری از دلبستگی به هر چیز و کس و عقیده‌ای، ناتوان یا بی‌علاقه به آشکار کردن خود تحت هر شرایطی، توانسته بود فاصله‌اش را با زندگی حفظ کند و از غرق شدن در سیر امور بپرهیزد.» مردی که در نهایت دچار انزوایی شده که اینک توجه پسر را جلب کرده است. باری! می‌باید به گذشته‌ی او برگردیم. «استر» هم همین کار را می‌کند. این رجوع را تصادفی نشان می‌دهد اما به گذشته‌ی او بازمی‌گردد. چرا که آدمی برآمده از گذشته خویش است. برآیند سرگذشتی که از سر گذرانده است. حوادث و رویدادهایی که در گذشته برای او رخ داده و بر زندگی امروزش تاثیر می‌گذارد. اما مابین این رخدادها، حوادث تلخی وجود دارد که از گذشته‌ی او به آینده‌اش می‌آیند؛ آوار می‌‌شوند در لحظه‌های امروزش. جراحات دردناکی که خاطرش را خراشیده‌اند و تا همیشه در برش می‌گیرند، حتی اگر گمان برد که آنها را فراموش کرده اما همچنان حاضرند و بر ضمیر ناخودآگاهش سیطره دارند؛ این جراحات تلخ کلید درک رفتارهای امروز او هستند. به دیگر سخن، وقتی ما به زندگی آدم‌ها نگاه می‌کنیم، گاهی متعجب از برخی رفتارهاشان با خودمان می‌گوییم:«این چرا این‌طوریه؟». اما هنگامی که از گذشته‌ی آنها آگاه می‌شویم، می‌توانیم دلیل رفتارشان را بهتر درک کنیم. «پل استر» هم همین کار را می‌کند. اما «اختراع انزوا» به دو بخش تقسیم می‌شود. بخش اول بیشتر حول محور پدر می‌گردد و بخش دوم پای پسر به ماجرا کشانده می‌شود؛ یعنی خود «استر» که با نام مستعار «الف» در داستان حضور پیدا می‌کند. مردی که حالا می‌خواهد به ماهیت انزوا پی ببرد. ‌آنرا در پدر دیده است، در خودش جسته است- تو گویی که خود معلول این انزواست- و حال دست به یادآوری می‌زند. در هزارتوی حافظه‌اش چرخ می‌زند و این ‌کار را طوری انجام می‌دهد که انگار هر چه در ذهنش در این‌ رابطه وجود دارد بر صفحه منتقل می‌کند. او به سراغ دیگران نیز می‌رود. دیگرانی که چه در واقعیت و چه در دنیای داستانی منزوی بوده‌اند یا آن‌را آزموده‌اند. یک موسیقی‌دان گمنام، شاعر بزرگ آلمان «هولدرلین»، «پدر ژپتو» در ماجراهای «پینوکیو» وقتی در دل آن نهنگ غول پیکر گیر می‌افتد؛ بعد به دنبال ردپای انزوا به سراغ نقاشی‌ها می‌رود، از «زن ‌آبی‌پوش» تا «اتاق خواب» «ونسان ونگوگ»؛ استر برای درک و ثبت پدر دست به جستجو می‌زند و این تکاپو را به روایت درمی‌آورد. روایتی که آنقدر احساس در آن نهفته است که خواننده را با خود همراه کند؛ تا هزارتوهای حافظه‌اش؛ تا کشف انزوا.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد کتاب اختراع انزوا ، آثار پل استر ، حضور همیشگی مرگ ، نقد و بررسی کتاب اختراع انزوا ، هزارتوهای حافظه ، پل استر پست مدرن ، احساسی ترین نوشته پل استر ،

این نوشته، دی ماه 98 اینجا در ماهنامه صدبرگ منتشر شده! 

شنل پاره

 نینا بربروا

ترجمه: فاطمه ولیانی

پیام رنجبران

دو خواهر! یکی کوچک و دیگری بزرگ‌تر است! برادری که تیرباران شده. پدری در آستانه‌ی جنون و مادری که در درمانگاهی خلوت و سرد در پتربورگ مرده است. خواهر کوچک‌تر که یازده ساله است شب‌ها حین خواب از فرط سرما و تنهایی زانوان خواهر بزرگ‌تر را بغل گرفته و با آن‌ها درددل می‌کند. حرف‌هایش را به آن‌ زانوان تکیده می‌گوید و خواهر بزرگتر معتقد است آن دیگری هنوز آنقدر بزرگ نشده که طاقت حرف‌های او را داشته باشد. بفهمدشان. بعد هم می‌گذارد و می‌رود با مردی که می‌خواهد کارگردان تئاتر شود. قصه‌ای کوتاه و مختصر. انگار نویسنده فقط می‌خواسته از دست حرف‌های خود خلاص شود. آنچه او را آزرده و می‌آزارد. پس در عین ایجاز آن‌ها را فقط نشانه‌‌گذاری کرده است. نشانه‌هایی که کروکیِ یک زندگی را ترسیم می‌کنند. زندگی‌ای که از سر گذرانده است. کوتاه‌ نگاشته و گویی انتظار داشته خواننده خود جاهای خالی داستان را پُر کند؛ اما آنچنان با مهارت این‌کار را به انجام رسانده، آنقدر تصویرگرِ زبردست این زندگی بوده که جاهای ناگفته و سپید در صفحه، چونان نهری در ذهن خواننده جاری می‌شوند و خود را نمایان می‌سازند. دردهایی که به کلمه درنیامده‌اند. بغض‌هایی که در گلو مانده‌اند. «شنل پاره» رمان بسیار کوتاه، گیرا و غم‌آلودی است به قلم «نینا بربروا» نویسنده‌ی روس که طی سال‌‌های 41- 42 در پاریس نوشته شده. وقتی نویسنده در تبعید بوده. تبعیدی که دور دنیا می‌چرخاندش و تا آخر عمر هم طول می‌کشد. اثری که نمی‌توان آنرا از زندگی نویسنده‌اش جدا دانست. هر چند که زندگی‌نامه نیست اما این «نینا بربروا»‌ست که در آن سخن می‌گوید:«ما بلایای بسیاری از سر گذرانده بودیم. از هیچ‌چیز نمی‌هراسیدیم و مصیب‌های دیگری نیز در پیش داشتیم. دعاها را فراموش کرده بودیم. زندگی امیدها را از ما ستانده بود. دعاها و امیدها از میانمان رخت بربسته بودند. بی‌بازگشت. تو بارها پاهای کوچکت را در این شنل کهنه پوشاندی. من بارها خود را زیر چین‌های آن پنهان کردم تا برای سرگرم کردنت «چایلد هرولد» گذشته‌ها را اجرا کنم. به من بگو، آیا با همین شنل نبود که یوسف در راه مصر، تن مریم و عیسی را پوشاند؟».


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: رمان شنل پاره ، نگاهی به رمان کوتاه شنل پاره ، نینا بربروا ، ادبیات روسیه ، رمان کوتاه ، کتابهایی که باید بخوانیم ، داستان نیمه بلند ،

این نوشته، دی ماه 98 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!

حمام‌ها و آدم‌ها

میخاییل زوشنکو

ترجمه:آبتین گلکار

پیام رنجبران

برای مردم می‌نویسد. او شاهد تیزبین و راستگوی احوالات‌‌ آنان است. مابین‌شان نفس می‌کشد. از حال و روزشان مطلع است. تعارف هم ندارد. آنچه می‌نویسد تجربه‌ی زیست اوست. با گوشت و پوست درکش کرده. اهل تزویر و ‌ژست‌های دروغین مردمی بودن نیست. اگر بخواهیم در یک گزاره تعریفش کنیم باید بگوییم:«زوشنکو نویسنده‌ی بسیار شرافتمندی است». مردی که برای مردمش در جبهه‌های نبرد جنگیده و حتی چشمانش در همان کارزار آسیب دیده. در برهه‌ای می‌زیسته که بزرگترین انقلاب‌ها‌ در کشورش به وقوع پیوسته اما همیشه و تا پایان در آن‌سویی ایستاده که مردم آن‌جا بوده‌اند؛ آنجا که باید می‌بوده. بیخود نیست که آنقدر در روسیه دوستش می‌داشتند و خوانندگانش فراوان بوده. در همه جا حضور داشته و به هیچ‌جا تعلق نداشته. خود را درگیر حزب و حزب‌بازی‌ها هم نکرده است. درست مانند همه‌ی آنانی که اندیشه را می‌فهمند و دریافته‌اند تفکر در هیچ چارچوبی محصور نمی‌شود. آن هم در دوره‌‌ای که ایدئولوژی ویترین یک نویسنده بوده و ضامن تعهد و شهرتش و می‌باید آن‌را به دقت در آثارش ترسیم می‌کرده. اصلا او با همان زبان طنازش درباره‌ی خود می‌گوید:«من از دید اعضای حزب‌ها آدم متعهدی نیستم. باشد...من نه کمونیستم، نه اِس‌اِر، نه سلطنت‌طلب؛ فقط یک آدم روس هستم. تازه شعور سیاسی هم ندارم...من نسبت به هیچ‌کس احساس نفرت ندارم. این همان «ایدئولوژی دقیق» من است». اما به‌راستی که او بهتر از بسیاری از هم‌عصرانش مفهوم ایدئولوژی را فهمیده و شعور سیاسی‌ شاخص‌تری داشته. به همین سبب درست به هدف زده و همان هنگام سراغ پیامدهای ایدئولوژی در جامعه و نقد آن رفته. شاید او بهتر از همه می‌دانسته که فاجعه‌ی هر ایدئولوژی این است که در نهایت «همان چیزی است که سرکوبش می‌کند»؛ برای مثال و به‌قول «اسلاونکا دراکولیچ»:«فقر» در کمونیسم. به بیان دیگر هر ایدئولوژی وقتی می‌خواهد چیزی را از میان بردارد، خود بعد از مدتی به همان چیز مبدل می‌شود. بابت همین «زوشنکو» در مجموعه‌ی طنز داستانی‌ «حمام‌ها و آدم‌ها» به‌سراغ آدم‌های معمولی‌ای رفته که فقط قصد زندگی ساده‌ای دارند اما از پس آن‌هم برنمی‌آیند. فقر و تباهی که از تبعات ایدئولوژی حاکم است گریبان همه‌شان را گرفته. «زوشنکو» در این داستان‌های درخشان مخاطب را می‌خنداند، حتی در بعضی‌شان به قهقهه می‌اندازد اما آنچه در زیر متن آن جاری‌ست: اشک است. بیخود نیست که او را با «نیکلای گوگول» مقایسه می‌کنند؛ همان طناز بزرگ جهان ادبیات که می‌گفت:«طنز واقعی یعنی خنده‌ی مرئی آمیخته به گریه‌ی نامرئی».

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس) 


ادامه مطلب

برچسب ها: نگاهی به حمام ها و آدم ها ، میخاییل زوشنکو ، آبتین گلکار ، مجموعه داستان کوتاه ، نیکلای گوگول ، کتابهایی که باید بخوانیم ، ادبیات روسیه ،

تعداد کل صفحات: 10 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات