چهارشنبه 21 تیر 1396

درنگی بر ترجمه‌های پیمان خاکسار

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- خرداد 96 منتشر شده!





مجسمه «ایگنیشس» قهرمان فراموش‌ناشدنیِ رمان «اتحادیه ابلهان»

 «نیواورلئان»


پیمان خاکسار

مترجم رمان «جزء از کل»

*

درنگی بر ترجمه‌های «پیمان خاکسار»

 

«حسِ خردمندانه و خرد حسی شده»


پیام رنجبران

 

پیمان خاکسار دیوانه‌شناس درجه یکی‌ست! با نگاهی گذرا به مجموعه آثار این مترجم حاذق و توانا و پویای کشورمان، درمی‌یابیم «خاکسار» با فراست و درایت قابل توجهی، نوعی از جنون آمیخته به خرد را در آثار نویسندگان دنیا می‌پوید و شناسایی می‌نماید، و بدین‌الگو آثاری که به قلم او به زبان فارسی برگردان شده، مجموعه‌ای از عالی‌ترین، گیراترین و جذاب‌ترین نویسش‌های هنری‌ست! یعنی آثاری که مملو از نبوغ جنون‌آمیز طیفی از هنرمندان است که به تاثیرگذارترین وجه ممکن، به عنصر «حس خردمندانه و خرد حسی شده» یعنی «هنر» در سبک نوشتارشان دست یازیده‌‌اند. قامت کوتاه این نوشتار، مجالِ تحلیل شافی و وافی ارتباط میان جنون و شیدایی و خرد در آثار هنری نیست،‌ که حاصل به هم آمیختن‌ و تنیدن‌‌شان، منجر به گشودن دریچه‌های نبوغ‌آمیز تازه و دیگری به ساحت اندیشه آدمی می‌شود؛ اما دست‌آورد و نقش «خاکسار» در معرفی مهم‌ترین نویسندگان بینشور دنیا که اکثرشان پیش از این در کشور ما گمنام بوده‌اند- و ترجمه موفق‌شان رونق و شور دیگری به بازار کتاب و کتاب‌خوانی بخشیده- قابل ملاحظه و توجه و تقدیر است.  این ویژگی حائز نکته مهم دیگری‌ست؛ واقع این‌که با وجود تمام مشکلات و انسداد‌های جریان چاپ و نشر کتاب در کشور ما که خود نقش عدیده‌ای در جاماندن و درجازدن لایه‌های فکری و فرهنگی و آفرینش‌های هنری ما از سطوح برتر و آنچه می‌بایست باشد دارد، اما با تأمل و البته پویش و تکاپوی هوشمندانه بیشتر از سوی مترجمان، می‌توان نویسندگان بسیار مهمی را یافت که حال بر حسب شرایط و خطوط قرمز اغلب مجهول و نامرئی‌مان، علاوه بر این‌که آثارشان اجازه نشر و ارائه به ویترین فکری و ذوقی عام مردم را می‌جوید، همچنین موجب ارتقا و جلای سازه‌های اندیشه‌ورزی و سبک‌های نویسندگی شده و بازار کتاب را نیز از رکود هولناک‌اش می‌رهاند، و از همه مهم‌تر این‌که آثار چنین نویسندگان صاحب ذوق و عمیقی جداً ارزش خوانده شدن، دارد. دایره اسامی نویسندگانی که شما گاهاً از زبان اکثر خوانندگان جدی یا ژستی کتاب‌ها می‌شنوی، اغلب تکراری، و محدود شده به نام‌هایی که شخصاً دیگر به‌شان آلرژی پیدا کرده‌ام، از قبیل «آلبر کامو»،«فرانتس کافکا»،«سلینجر»،«چخوف»،«همینگوی»،«کارور»،«سارتر» و به تازگی هم «هاروکی موراکامی» نیز به این جمع پیوسته! اگر از تاثیر نام‌های خوش‌آهنگ و خوش‌‌کلاس‌شان بگذریم که نقش بسزایی در به خاطر و حافظه ماندن افرادی دارد، که شاید تصادفاً جایی به این اسامی برخورد کرده‌اند، لکن اوضاع حتا در جمع‌ کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای نیز آن‌‌چنان تفاوت شایانی با سایر ندارد! انگار جهان ادبیات جز اینان فاقدِ نگارنده‌گانِ دیگری‌ست از بسکه خلاصه شده‌ایم به این اسامی؛ بی‌گمان علاوه بر وجود چنین نویسندگانی که به خصوص برای علاقه‌مندان به جریان‌های سبکی و مکتبی و نویسندگی خوانش آثارشان واجب است، اما جاهای خالی فراوانی نیز برای بسیاری از دیگر خوانندگان هنوز پر نشده! یعنی خوانندگانی که علاوه بر پیگیری جریان‌های اندیشه‌ورزی و فکری، وجه سرگرمی و جذابیت و تازگی آثار نیز در جذب‌شان به جریان کتاب‌خوانی ملزم است.  می‌خواهم بگویم هنوز بسیاری از نویسندگان متبحر و متفکر و جذاب دنیا هستند که ما روح‌‌مان هم از وجودشان خبر ندارد و شک نکنید، که این فقدان برای مجهز نمودن افکار جامعه‌ای جوان یک ضایعه محسوب می‌شود. بعضی از این نویسندگان که شخصاً برای بار نخست در آثار ترجمه شده‌ی «پیمان خاکسار» با آن‌ها روبرو شدم، برخی‌شان جزو بهترین نوشتارهای ادبیات داستانی‌ست که در تمام عمرم خوانده‌ام! از قبیل رمان فراموش‌ناشدنی و داستان غریب «اتحادیه ابلهان» نوشته «جان کندی تول» با کارکتر به یاد ماندنی‌اش «ایگنیشس»، رمان شگفت‌انگیز «جزء از کل» و «ریگ روان» نوشته «استیو تولتز» که جان و روح تازه‌ای به ادبیات داستانی قرن حاضر دمیده، مجموعه داستان «پسر عیسا» نوشته «دنیس جانسون» که از مهم‌ترین مجموعه‌های داستانی کل تاریح ادبی آمریکاست، مجموعه داستان «ترانه برف خاموش» نوشته «هیوبرت سلبی جونز»‌ که در کارنامه‌اش فیلم‌نامه ماندگار«مرثیه‌ برای یک رویا» ساخته «دارن آرنوفسکی» وجود دارد، و در وصف این نویسنده باید از واژه‌های آموزاننده و حیرت‌انگیز بهره برد، سه مجلد از مجموعه داستان‌های «دیوید سداریس» یکی از قهارترین طنز‌نویسان زنده حال حاضر دنیا، که خواننده حین ریسه‌رفتن در رج‌رج نوشته‌های‌اش با جنس خنده عالی و معنادار یعنی به قول گوگول«خنده مرئی آمیخته به گریه نامرئی»مواجه می‌شود، همچنین آثار چشم‌گیری مانند رمان «برادران سیترز» نوشته «پاتریک دوویت»،«سومین پلیس» نوشته «فلن اوبراین»، «شاگرد قصاب» به قلم «پاتریک مک‌کیب» و دیگر آثاری...که همه این‌ نویسندگان،علاوه بر این‌که از مهم‌ترین مولفین جهان ادبیات هستند،با ترجمه شایسته و بعضاً بسیار عالی «خاکسار» برای نخستین باری‌ست که به فارسی برگردان و معرفی شده‌اند!

 

 

پی‌نگار:

لینک تعدادی از آثار «پیمان خاکسار» که در همین وبلاگ نقد و معرفی شده!

رمان «جزء از کل»؛ اینجاست!

رمان «برادران سیسترز»؛ اینجاست!

رمان «شاگرد قصاب»؛ اینجاست!

مجموعه داستان «پسر عیسا»؛ اینجاست!

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد آثار پیمان خاکسار ، بررسی ترجمه های پیمان خاکسار ، نقد ترجمه رمان جز از کل ، بررسی مجموعه آثار پیمان خاکسار ، نقد ترجمه پیمان خاکسار ، نقد ترجمه ریگ روان ، معرفی رمان پیام رنجبران ،

سه شنبه 6 تیر 1396

رمان: میعاد در سپیده دم (تمنای شعله)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- خرداد 96 منتشر شده!







«رومن گاری»



رمان: میعاد در سپیده دم

نویسنده: رومن گاری

مترجم: مهدی غبرائی

نشر:کتابسرای تندیس

 *


«تمنای شعله»


پیام رنجبران



نمی‌خواهم چشم بسته غیب بگویم! اما وجه تمایز و تفاوت آدم‌‌ها در طریقه زندگی و حوادثی‌ست که طی سلسله مراتب عمرشان از سر گذارنیده‌ و به چشم دیده‌اند؛ جنس و سنخ‌، ضرب و زور، شدت و حدت آن حادثه‌هاست که مرز معنادار یا بی‌معنا بودن آدم‌ها را خط‌کشی و تعیین می‌نماید. نمی‌دانم تا حالا به چشمان انسان‌های پیرامون‌تان چشم دوخته‌اید؟ آن دریچه‌های مرموز و گشوده به بروز و جلوه هستی‌شان! لابد پی برده‌اید چشمان‌شان چقدر با یکدیگر فرق دارد! بعضی‌ها به جای کلماتی که از زبان برمی‌آید، چشمان‌شان مسلط و نافذ و برانگیزاننده حرف می‌زند- خاموشی زبان، غلیان جان، آوای نگاه- نیازی به کاربرد کلمات با زبان نیست، انگار امواجی که از چشمان‌شان ساطع می‌شود، سلطان بلامنازع سرزمین واژه‌ها‌ست؛ نیازی به کلمات ندارند، نگاه‌شان واژگانی می‌شود،که از پس نی‌نی چشمان‌شان خبر از پنهانی‌ترین دهلیزهای قلب‌شان می‌دهد، آوایی‌ست که فریاد می‌زند، کلمات نگاه‌شان تکه‌تکه بهم می‌آمیزند و جمله‌ای یکپارچه می‌شوند،و این جمله‌ نشانی می‌دهد از همه حرف‌ها و رازهای ناگفته‌ و بغض‌های به گلو مانده‌شان، از غربت‌هاشان،دلتنگی‌شان، غم‌هاشان...چشمان آدم‌ها با یکدیگر فرق دارد، بعضی‌‌ چشمان‌شان سال‌ها در خاطرت می‌ماند، نقش‌اش در تو باقی می‌ماند، انگار چیزی از پس آن دیدگان می‌تابد که حالاحالا، خیال ندارد دست از سرت بردارد! طیفی از انرژی‌ای ملموس و نایاب، و شاید نوری که بسیاری از دیگران صاحبش نیستند. اخگری که گاهی تشعشاتش تو را ذوب می‌کند، آذرخشی که هستی‌ات را زیر و زبر می‌نماید؛ قضیه نویسندگان نیز این‌چنین است، یعنی وجه تمایز و تفارق‌شان با هم. کافی‌ست به زندگی‌نامه‌های‌شان نگاهی بیندازید! ارتباط مستقیمی وجود دارد مابین اصالت و بافتار نوشتارشان با زندگی‌ای که از سر کذارنیده‌اند! با دردها، غم‌ها، افسوس‌ها، حسرت‌ها، آرزوها، وصال و وداع‌ها، و جراحاتی که سینه روح‌شان را خراشیده؛ سرنوشتی که برشان واقع شده؛ نه! نمی‌خواهم چشم بسته غیب بگویم! می‌خواهم از انرژی‌ای بگویم که برآمده از جان‌شان، برگرفته‌ از واقعیت زندگی‌شان، اینک مابین کلمات‌شان، یعنی در فاصله سفید مابین واژه‌ها بر صفحات کاغذ فرو می‌ریزد و ماندگار می‌ماند، چیزی درست شبیه به همان امواجی که از چشم انسان‌ها در تو حک می‌شود. می‌خواهم بگویم این ارتباط زیادی به ساختار نوشتار، تکنیک یا سبک‌شان ندارد، این هرم جان آنان است که مابین واژه‌ها به جا مانده، و سپس حین خوانش در تو نیز می‌غلد و جاوید می‌ماند؛ همین وجه تمایز این نویسنده با آن دیگری‌ست! کتاب‌شان را که می‌گشایی و چشم‌ات که به صفحه می‌افتد، انگار حجم همان انرژی پرشور مذکور، همان سیلان برانگیزاننده، قامت اندیشه و عواطف و احساساتت را درگیر می‌نماید و می‌خماند، آن‌چنان که مشتاقانه و بی‌تاب، تا کلمه‌ به کلمه جام‌ جان‌شان را ننوشی، نمی‌توانی قد راست کنی، بعد هم که مدت‌ها جاری در بطن رگ‌ و پی و مفاصل روح و روان‌ات به حیات خویش ادامه می‌دهند، و حتا شاید تا ابد؛ باری، نمی‌توانی فراموش‌شان کنی. «رومن گاری» نگارنده «میعاد در سپیدم» با آن چشمان طعنه‌زن که انگار خلایی عظیم با جرقه‌ای شوخ از افزون نگریستن به واقعیت مهیب و هولناک انسان‌ها در قعرش موج می‌زند، و تنها نویسنده‌ای که با دو نام مستعار به دریافت جایزه گنکور نائل شده، یعنی جایزه‌ای که فقط یکبار اجازه تعلق گرفتن به هر نویسنده‌ای را دارد، از همان سنخ آدم‌ها و نویسندگان است که پیشتر به عرضه رسانیدم! فراموش‌ناشدنی‌هایی که آثارشان به واقع مکتبی آموزشی برای فراگرفتن قواعد بازی عجیب و غریب و روانی زندگی‌ست. «میعاد در سپیده دم» یک اتوبیوگرافی از زندگی پرفراز و نشیب و خاص «رومن گاری» و البته عاشقانه‌ای دیوانه‌وار میان اوست و شخصیت دیگر این شیدایی‌ی اسطوره‌ای، یعنی مادرش «نینا» که اگر بگویم نیروی‌محرکه و شعله پیشبرنده این روایت و تمام زندگی «گاری»‌ست سخن به اغراق نگفته‌ام؛ شرح بند ناف دراماتیکی که حتا مرگ قدرت بریدن‌اش ندارد! مادری روس‌تبار، رویایی، دست‌تنها، اما شجاع، و خستگی‌ناپذیر که با وقوف به عشق و زندگی و همچنین علاقه بی‌حد و حصرش به ادبیات، «رومن» را به مثابه جمیع قهرمانان رمان‌های کلاسیک و نویسندگان مورد علاقه‌اش در قرن نوزدهم می‌بیند، و براساس همین آروز آینده‌ فرزند را ترسیم می‌نماید،و با وقف تمامیت خود، همه توش‌وتوان‌ تربیتی‌اش را برای رسانیدن فرزند به چنین جایگاهی بر بلندی‌های ادبیات و سیاست و سعادت به کار می‌بندد، طوری که «رومن» برای جبران ایثارها و برآوردن انتظارات مادر، به قول خودش هیچ راهی به جز «قهرمان دنیا» شدن ندارد! و انصافاً اگر گذری بر دستاوردهای زندگی او بیندازیم، انگار کار انجام نداده ندارد، از بمباران مواضع نیروهای آلمان نازی در خلال جنگ‌جهانی دوم، قهرمان تنیس‌روی میز، دیپلمات ارشد کنسول‌گری فرانسه و نویسنده‌ای که اکثر نوشته‌های‌اش، جزو آثار مطلوب و ماندگار جهان ادبیات است؛ شاید خلا چشمان «رومن» از دوری این مادر است، و جرقه‌های‌‌اش، تمنای میعاد و دیدار.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

فهرست ارزش‌گذاری شده یکصد و چند رمان خواندنی؛ اینجا


نقد و معرفی رمان «نام گل سرخ» نوشته «اومبرتو اکو»؛ اینجا


برچسب ها: نقد و معرفی رمان میعاد در سپیده دم ، نقد و تحلیل رمان میعاد در سپیده دم ، نقد میعاد در سپیده دم رومن گاری ، میعاد در سپیده دم مهدی غبرائی ، نقد و پیشنهاد کتاب وبلاگ سیناپس ، رمان رومن گاری میعاد در سپیده دم ، رومن گاری نقد و معرفی وبلاگ سیناپس ،

شنبه 20 خرداد 1396

رمان: جزء از کل (ناممکن!)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،

این‌ نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ-اردیبهشت 96 منتشر شده!

«استیو تولتز»


رمان: جزء از کل

نویسنده: استیو تولتز

مترجم: پیمان خاکسار

نشر: جهان نو

*

ناممکن!


پیام رنجبران

 

 

چه کسانی می‌گویند: ایرانی‌ها در کار تیمی موفق نیستند!؟ اتفاقاً در گونه‌ی خودشان بی‌نظیرند، و شاید بی‌همتا؛ به راستی می‌بایست سپاسگزار ناشران، نویسندگان و مترجمان و دست‌اندرکاران فرآیند تولید کتاب و محتوا و آگاهی باشیم، آنانی که دوشادوش هم، با همدلی توانسته‌اند، شمارگان چاپ برخی کتاب‌ها را حتا به پانصدجلد بکاهند! قید ملت را از کتاب و مطالعه آثار درست‌و‌درمان قدیم و جدید به دلیل عدم عرضه این سنخ آثار با کیفیت مطلوب بزنند، عاملی که همچنین منجر به تنزل سطح ذائقه‌ عمومی شده، تا اندازه‌ای که قهرمانان‌ افکارشان، راویان کتاب‌های شبه‌روانشناسی مبتذل، عرفان‌های آپارتمانی یا عاشقانه‌های شبه‌زرد است؛ و بدین‌سان همه در کنارهم، به فرهنگ این سرزمین خدمت می‌کنند! و همچنین در اثنای این پروژه وفاق ملی، نباید غافل بمانیم از نگاه پرلطف و مساعد مسئولانی که اغلب، علیرغم «بی‌ربطی»‌شان به حوزه کتاب- و اساساً جریان مطالعه- اما مشغول در جایگاه‌های «با‌ربط» به این حوزه، همه تلاششان را با جان و دل برای ارتقای این تنزل به کار بسته‌اند. آری، بی‌گمان می‌بایست، این بزرگوران، چنین شیوه‌ فاخر، مفید و پربار کار و فعالیت‌شان را برای تحلیل و الگوگیری و بسط و نمط و گسترش، در اختیار سایر ملل دنیا بنهند، یعنی کشورهایی که متاسفانه و ناباورانه امروز شاهدیم، رشد و تعالی ساحت فرهنگ، درک و شعور و آگاهی فردی و جمعی‌‌‌شان به مرز بحرانی بالاتر از سطح مطلوب یا بعضاً عالی رسیده‌، که جناب سعدی سفارش فرموده‌اند:«بنی‌آدم اعضای یکدیگرند». خیر! این حرف‌ها، اعتراض‌ها و ناله‌های همیشگی و کلیشه‌ایی یک علاقمند به حوزه کتاب و کتاب‌خوانی نیست، بلکه گونه‌ای از اظهار تشکر و اعلان سپاس است! چرا که با تمام شرح گفته شده، در این بلبشو، وقتی با اثری هوشمند مانند رمان «جزء از کل» نوشته «استیو تولتز» نویسنده جوان استرالیایی مواجه می‌شوی، و مدام حین خوانش و همچنین اتمام کتاب، شگفت‌زده ملاج‌ات را می‌خارانی و با خودت می‌گویی:«نه! ممکن نیست» که نویسنده‌ای در بیست‌ونه سالگی قادر به خلق چنین اثر قطور، عظیم، انرژیک، آگاهانه و یکتایی در ادبیات قرن بشود، و سپس با ترجمه «پیمان خاکسار» در فاصله زمانی کوتاه، نسبت به آثار سایر نویسندگان خوب دنیا که بعد از دهه‌ها به دستمان می‌رسد و البته غالباً نمی‌رسد، در اختیار کتاب‌دوستان ایرانی قرار گرفته و همچنین به شدت مورد استقبال واقع شود! از اینرو، دچار فعل و انفعالات عجیب و غریبی در مخ‌ات می‌شوی، طوری که دلت ذوق‌زده می‌خواهد، دوره بیوفتد و از همه بزرگوارانی که کرامت‌شان موجب شده این کتاب روی میزت باشد به روش خودش تشکر کند! پس هنوز بارقه‌هایی از امید وجود دارد که چنانچه اثری عمیق و باشعور بر ویترین کتاب‌فروشی‌ها عرضه شود، نگاه اقبال عمومی را به خود معطوف بدارد. البته این رمان ممکن است از پسِ سلیقه خوانندگانی که دنبال جریانات به اصطلاح ژستی‌ای روشنفکری اما به شدت کسل‌کننده و پرملال هستند، برنیاید! یعنی علاقمندان به آثار نویسندگانی، که بعد از خوانش‌شان به سرت می‌زند به اولین طناب ضخیمی که دستت رسید، آنرا دورِ حلق‌ات گره بزنی! آثاری که نویسندگان‌اش در فرجام نوشتارشان پیشنهادی جز «الفاتحه» ندارند، از بسکه در لایه‌های سطحی زندگی مانده‌اند، که در ادبیات معاصر خودمان هم کم ازشان نداریم، یعنی نوشته‌هایی برآمده از قلم‌هایی که دیدگاه و افکار و اندیشه‌ و جهان‌بینی‌شان به مردم و از همه مهم‌تر نسبت به زندگی در حد «پیف‌پیف» کردن‌‌های تصنعی مانده. «استیو تولتز» به زعم نگارنده‌ی این سطور، واله و شیدای‌ست طناز که از بطن زندگی برآمده، یعنی برخلاف گروه منورالفکر مذکور، اما خارج از زمان و مکان ایستاده؛ «تولتز» در صفحه 356 کتاب، اندیشه‌ها و دیدگاه سنخ دیگری از نویسندگان، چون «دی.اچ.لارنس»،«برنارد شاو»، «یتس» و حتا «نیچه»‌ای که تاثیر فلسفه‌اش بر او را نمی‌توان نادیده گرفت، به بوته نقد می‌کشاند؛ یعنی «نیچه‌«ای که علیه گله می‌تازد، اما همزمان به آدمی و زندگی عشق می‌ورزد. «جزء از کل» چه در شکل ظاهری‌ قصه‌اش، چه در لایه‌های زیرمتن فکری‌اش‌- شخم‌زدن تمام‌عیار تضادها و ناسازه‌ها و تناقض‌های عمیق روح و روان بشر‌ی‌ست- که بی‌گمان جای این شیار‌ها در ذهنیت خواننده سال‌ها به یادگار خواهد ماند؛ بدین‌سان «استیو تولتز» به عمیق‌ترین لایه‌های به قول خودش این «اقامت مضحک» یعنی زندگی نفوذکرده و سپس توأمان با آمیختن‌ جهان‌بینی‌اش به دیدگاهی «اشراقی» توانسته از مسائل دست‌وپاگیر «بودن» عبور کرده و سپس از بیرونِ قائله به شکل ظاهری‌‌اش چشم بدوزد! و پیشنهاد کاملاً هنرمندانه و غیرمستقیم‌اش با خلق روایتی بی‌اندازه جذاب و گیرا، چیزی نیست جز: پویایی! و قدر دانستن لحظه‌به‌لحظه همین «اقامت مضحک!» در دنیا، و می‌نویسد:«لازم نیست مردم گریز باشید!...». «تولتز» نابغه خوش‌فکری‌ست که در موقعیتی بحرانی و برای نجات جان یکی از شخصیت‌های اصلی داستان‌اش، به احترام رمان‌ «سفر به انتهای‌ شب» نوشته «لوئی فردینان سلین» کلاه از سر برمی‌دارد! یعنی در ستایش یکی دیگر از کارشناسان زندگی و انسان‌شناسی. 

 



نقد و معرفی رمان «سفر به انتهای شب» نوشته «لوئی فردینان سلین»؛ اینجاست!

نقد و معرفی رمان «نام گل سرخ» نوشته «اومبرتو اکو»؛ اینجاست!

فهرست ارزش‌گذاری شده‌ی یکصد و چند رمان، اینجاست!

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، نقد و معرفی رمان جزء از کل ، پیشنهاد کتاب جزء از کل ، معرفی آثار پیمان خاکسار ، بیوگرافی استیو تولتز ، نقد کتاب پیام رنجبران ، نقد و تحلیل رمان جزء از کل ،

پنجشنبه 11 خرداد 1396

رمان: سفر به انتهای شب (شکسته در شب!)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،

این نوشته‌ام، اینجا در ماهنامه صدبرگ-اردیبهشت 96 منتشر شده!


«سفر به انتهای شب»

«لوئی فردینان سلین»


رمان: سفر به انتهای شب

نویسنده: لوئی فردینان سلین

مترجم:فرهاد غبرائی

نشر:جامی

*

«شکسته در شب!»

پیام رنجبران


چه اندک‌اند نویسندگانی که آینه‌ای بی‌زنگار می‌شوند برای انعکاس زنگار‌های روح آدمی!  لحظاتی که روح توازن‌اش را از دست می‌هد و بعد در بلبشوی آرزوهای مبهم حل می‌شود. چه اندک‌اند نویسندگانی مانند «لوئی فردینان سلین» که به تاوان عریان نمودن صادقانه شرارت‌های پوچ و ماهیت آدمی به مثابه‌ آنچه واقعاً هست، طرد می‌شوند، خُرد می‌شوند، بارها می‌میرند و زنده می‌شوند، لکن تو گویی در قراردادی که با رنج و درد خویش بسته‌اند، برای انعکاس دقیق واقعیت واقعی انسان، آن‌گونه که هست، و سپس برای جست‌و‌جو، برای یافتن مفر و چاره، تکاپو برای خودآگاهی و به خودآمدن، برای خلاص‌شدن از خوی شررورز آدمی، یا شاید به تعادل رسانیدن‌اش، تا لحظه‌‌ای که نفس می‌کشند، می‌نویسند جملاتی را که جوهر تک‌تک کلمات‌ آن آمیخته به خون‌شان است. یعنی شاید تنها کاری که از دست‌ نویسنده برمی‌آید، بابت سد شدن در برابر جنون پدیده‌ ارگانیک زنده‌ای با نام «انسان» که وجه تمایزش با سایر موجودات در این خلاصه شده: او موجودی‌ست که علاقه وافری به خلق و آفرینش شیوه‌های بدیعِ هم‌کشی دارد؛ چنین نویسندگانی که نیشتر تیز نقدشان از خویشتن خویش می‌آغازد تا به دیگران رسد- می‌شکنند در نوشتارشان- عریان و رها و هنجارشکن- تا بنویسند به مثابه تعهدی عمیق به جوامع بشری، به سلسله انسان، به شکل فریاد و اعتراض، با جملاتی کوبنده و بی‌رحم و عمیق و هولناک از بسکه واقعی‌اند، که آهای آدم‌ها: انگار دسته‌جمعی به سرمان زده است! یا شاید به راستی این‌گونه‌اییم و فقط ازش بی‌خبریم، یا شاید بوده‌اییم و بارها در موقعیت‌ها نشان داده‌ایم و همچنان بروز می‌دهیم چهره‌ واقعی خود را؛ آهای آدم‌ها نکند: این زهرخندی که می‌نویسم و چنین دردآلود و ناامیدکننده و پر از نکبت و تباهی‌ست، تلخی حقیقتِ محضی باشد حاصل زیستن‌ام لابه‌لای شما! باری، اگر تجربه زیستن و گیرافتادن در موقعیت‌های بحرانی زندگی را داشته باشیم، حین خوانش این رمان، شاید به صحت همین نتایج برسیم و نه چیز دیگری. هم‌گام شدن با «لوئی فردینان سلین» در نخستین رمان‌اش یعنی «سفر به انتهای شب» که به جرأت می‌توان این اثر را از بزرگترین آثار ادبیات قرن بیستم دانست، به راستی سفری‌ست به انتهای شب در مواجهه با روح و روان بشریت، در اقصا نقاط جغرافیایی دنیا، از جمله فرانسه، آفریقا تا آمریکا، آنقدر که ممکن است خواننده با خودش بگوید:«انگاردیگر جایی برای زندگی نمانده!». سفری ماجراجویانه، طنازانه، ترساننده، هیجان‌انگیز و انگار به منزله گریز، از هر آن‌جایی که بَرش نشسته‌ای، آن‌سان که «فردینان باردامو» کارکتر اصلی رمان نیز می‌گوید:«مرضم این است که از همه جا فرار کنم». این گریختن نخست از بحبوحه جنگ جهانی اول شروع می‌شود:«در سال 1914، همه از تتمه حقیقتی که باقی مانده بود، خجالت می‌کشیدند...همه و همه یک مشت اشباح نفرت‌آور بودند». اما قصه‌ گریختن به مثابه میل به زندگی! یعنی این ضدقهرمان، یک اختلاف عمده با سایر شرکت‌کنندگان در جنون همگانی جنگ دارد، «فردینان» می‌خواهد زنده بماند، حرف‌های‌اش نخست اعتراضی‌ست علیه مرگ، در ستایش زندگی علیه مردگی، علیه موجی که توسط اکثریت غالب با داعیه و شعار حقنه‌شده «وطن پرستی» از سوی نظام قدرت به راه افتاده بابت هم‌کشی! و سپس نتایجی که حین سفر می‌گیرد، از کشمکش‌های این اکثریت غالب که همیشه در «های و هوی»‌های اتمسفر و جو ناآگاهانه خودشان گیر می‌افتند و خودشان و دیگران را دچار نابودی می‌کنند:« برای آدم‌های بیچاره دو راه برای مردن هست، یا در اثر بی‌اعتنایی مطلق همنوعان در زمان صلح، یا در زمان شوق آدم‌کشی همین همنوعان در زمان جنگ». در نگاه اول ممکن است «سفر به انتهای شب» فقط یک بیانیه مفصل ضدجنگ قلمداد بشود، اما واقع این‌که، پرداختن به جنگ نیروی محرکه روایت، و فقط یکی از مولفه‌هایی‌ست که «سلین» مواد خام‌ آن را از تجارب واقعی‌اش از جنگ‌جهانی اول فراهم و منعکس کرده‌! و سپس آن را دستمایه‌ای برای پرداختن معناگرا به موضوع مهم‌تری، یا سرمنشأ جنگ‌ها یعنی موجودیت پرتناقض و پرتضاد و چندپاره و آشفته و طماع و حریص آدمی نموده است! جالب این‌که رمان، مورد ستایش و تأیید فراوان دیگر نویسندگان بزرگی قرار گرفت، که آنان نیز، آثارشان به طرز حیرت‌آوری برآمده از جان‌شان، و منطبق بر زندگی واقعی و چهره اصلی انسان است، از جمله «هنری میلر» که ردپا و تأثیرات «سلین» در نوشته‌های‌اش چه از لحاظ تکنیک و چه از لحاظ جهان‌بینی قابل مشاهده است، و همچنین «چارلز بوکوفسکی» که رمان «سفر در انتهای شب» را بهترین کتاب نوشته شده در «دو هزار سال اخیر» خوانده است! می‌خواهم بگویم:« به دریا رفته می‌داند مصیب‌های طوفان را». همچنین یادی داشته باشیم، از «فرهاد غبرائی» مترجم فقید این اثر، که برگردان محکم و استوارش از نثر سنگین  و خاص «سلین» دفتری ماندگار از خود به یادگار گذارده است.

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

ارزش‌گذاری و فهرستی از رمان‌های جذاب و خواندنی: اینجا بخوانید


نقد رمانِ «نادیا» نوشته مرشدِ سوررئالیسم «آندره برتون»، اینجا بخوانید


برچسب ها: نقد رمان سفر به انتهای شب ، نقد و تحلیل سفر به انتهای شب سلین ، نقد و معرفی رمان سلین ، فرهاد غبرائی سلین ، نقد و معرفی آثار خواندنی جهان ، لوئی فردینان سلین سفر به انتهای شب ، نقد لوئی فردینان سلین ،

سه شنبه 26 اردیبهشت 1396

رمان:برادران سیسترز (نقد و معرفی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،





رمان:برادران سیسترز (نقد و معرفی)

نویسنده:پاتریک دوویت

مترجم: پیمان خاکسار

نشر: چشمه


*

«برادران سیسترز!»


پیام رنجبران


«ایلای» مردی‌ست که مسواک می‌زند و به نظافت دهان و دندان‌اش و بوی نعنایی آن مقید است، به حقوق حیوانات احترام می‌گذارد و حیات‌شان برای‌اش اهمیت دارد، از ضعیف‌کشی بیزار است و به خدمتکاران انعام می‌دهد، و همچنین برای آب شدن چربی‌های اضافه شکم‌ و تناسب اندام‌اش از رژیم‌های لاغری پیروی می‌نماید؛ خیر! من درباره‌ یک «جنتلمن» صحبت نمی‌کنم، «ایلای» کابوی‌ست در غرب‌وحشی! او یک قاتل حرفه‌ای‌ست! برآمده از رمان «برادران سیسترز» نوشته «پاتریک دوویت» نویسنده جوان کانادایی به ترجمه«پیمان خاکسار». روایت این رمان شرح سفر «ایلای» به همراه برادرش «چارلی» برای انجام کاری‌ست که بابت‌اش پول می‌گیرند یعنی قتل. این‌که نویسنده‌ای تصمیم بگیرد، توان‌اش را در سال «2011» برای تعریف ماجرایی در ژانر «وسترن» به کار بندد، حاکی از یقین و اطمینان او به استحکام و گیرایی روایت‌اش است و البته قدرت اجرای‌اش؛ داستانی که به نظر نمی‌رسد حتا خواننده‌ای که شاید با صدها نمونه از این سنخ ماجراها روبرو شده، بتواند با خوانش چند صفحه‌‌اش، دست از سر کتاب بردارد. این مسحور شدن از اعجاز قصه‌گویی و شخصیت‌پردازی‌ محکم و صحیح مهیا می‌شود و محصول‌اش تأثیرگذاری‌ ناگزیر است‌ بر خواننده: هم لحظه‌ای، یعنی حین خوانش اثر و هم دامنه‌دار و طولانی مدت، در ذهنیت و روان او. نویسنده برای تعریف داستان غمگین اما بسیار خنده‌دارش، از تلفیق الگوی روایت‌‌گویی «پی‌رنگ سفر» و تکنیک شخصیت‌پردازی «داستان‌های دورفیق» بهره برده. الگوی «پی‌رنگ سفر» ساختاری اسطوره‌ای مبتنی بر تئوری «سفر قهرمان» است. هدف این سفر، شناخت خویش و سفر فرآیند بالغ شدن قهرمان است. اما قهرمان در این داستان کیست؟ استفاده از استراتژی «داستان‌های دورفیق» که در این رمان دو برادر «ایلای و چارلی» هستند، دو رویکرد متفاوت به زندگی و دو مجموعه استعداد را به نمایش می‌گذارد. رفیق قهرمان در این سنخ داستان‌ها، به نوعی روی دیگر قهرمان، و از بسیاری جهات مهم شبیه به او، اما در عین حال متفاوت است. در «برادران سیسترز» ما روایت را از زبان قهرمان اصلی یعنی «ایلای» می‌شنویم، اما «ایلای و چارلی» در واقع یک نفر- یک قهرمان- هستند که به دو نیمه تقسیم شده‌اند و بدین‌سان هر کدام‌ در موقعیت‌هایی که طی این سفر با آن مواجه می‌شوند، وجوه مختلف یک روان را به نمایش می‌گذارند و گام به این سفر ماجراجویانه و خطیر می‌نهند یا بهتر است بگویم:مجبور می‌شوند! چرا که ما طی همراهی آن‌ها در سفرشان با شخصیت‌هاشان به خوبی آشنا و همذات‌پنداری می‌کنیم، و همچنین از گذشته‌شان و جراحات و خاطرات تلخ‌شان باخبر، و متوجه می‌شویم: اینان در واقع خودشان قربانی‌ خشونت‌هایی هستند که اولین خاستگاه آن: محیط! یعنی دعواهای خانوادگی و درگیری‌های پدر با مادرشان بوده، که یکبار منجر به شکستن دست و نقص عضو مادر شده و «چارلی» به همین دلیل روی پدر «ششلول» کشیده است. دامنه خشونت آن‌ها که بعد‌تر گستره‌اش محله، شهر و کشور را در بر‌می‌گیرد، تا جایی که مبدل به قاتلین افسانه‌ای و مشهور «برادران سیسترز» می‌شوند، نخستین خاستگاه‌اش خانواده بوده. بدین‌سان،«ایلای» نیز با داشتن اخلاقیات دیگرگون و حال‌وهوای فیلسوف‌مآبانه و شاید متفاوت با یک قاتل حرفه‌ای، به طور ناخودآگاه و اتوماتیک، برای یاری رسانیدن به برادر بزرگترش «چارلی»، پای‌اش از کودکی به این سفر و ماجرای اسفناک خشونت کشیده شده! و البته مدام از زبان‌اش می‌شنویم، که علاقه‌اش بیشتر به «بقالی»ست تا «آدم کشی». احتمالاً هر خواننده‌ای متوجه وجوه تشابه این روایت اسطوره‌ای به عرض رسانیده، با زندگی و دنیای پیرامون امروز شده است. برخی از روانکاوان، اسطوره را مانیفست روان تعریف می‌کنند که روان انسان توسط آن، این امکان را می‌یابد تا درباره خودش سخن بگوید و خویشتن خویش را افشا نماید. رفتار انسان، بیان سمبلیک نیاز ناخودآگاه، تضادها، ترس‌ها و آرزوهای سرکوب‌شده‌ای‌ست که در حقایق تاریخ زندگی‌اش پنهان شده. می‌خواهم بگویم، شاید ریشه همه رفتار و اعمال ناهنجار و نواقص اخلاقی امروز یک فرد، به نوعی به فضا و گذشته‌ای برمی‌گردد که از سر گذرانده‌ یا در آن رشد یافته‌ است؛ اما تا کجا؟! چنانچه او در شرایط نامطلوب و نامساعد خانواده یا جامعه تربیت شده باشد، تا کجا اجازه دارد به رویه مضر خود ادامه دهد؟! آیا نمی‌بایست در نقطه‌ای توسط خود فرد متوقف شود؟ یا می‌بایست برای شانه‌خالی کردن از خویش، مدام کاسه‌کوزه همه نواقص شخصی را بر سر دلایل خانوادگی و فضای جامعه شکاند؟! بی‌گمان چاره‌ای جز «آگاهی» نیست، و شاید یکی از وظایف داستان‌گویی همین باشد، تا با خلق موقعیت‌های دراماتیک- بدون نیاز به تجربه‌های‌واقعی با پرداخت هزینه‌های گزاف یا اغلب جبران‌ناپذیرش در دنیای‌واقعی- خواننده را با طرح این‌ سوأل‌ها، به مواجهه با «خود» کشانیده و بدین‌روال به «خودآگاهی» راهنمایی نماید؛ درست شبیه سفر «برادران سیسترز». انگار یکی از وظایف ادبیات همین باشد: شناخت خود! برای چیرگی بر خود.

 

 


برچسب ها: نقد و بررسی رمان ، نقد و معرفی رمان برادران سیسترز ، نقد و تحلیل رمان برادران سیسترز ، نقد رمان پیام رنجبران ، برادران سیسترز پیمان خاکسار ، برادران سیسترز ژانر وسترن ، نقد و تحلیل کتاب برادران سیسترز ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2