این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ی صدبرگ- مهرماه 96 منتشر شده!

رمان: دلبند

نویسنده: تونی موریسون

 مترجم: شریندخت دقیقیان

 ناشر: جهان نو

*

روحِ متفاوت

پیام رنجبران


بانو «تونی موریسون» نویسنده‌ی سیاهپوست رمان «دلبند» و برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات سال 1993،  حین گرفتن جایزه‌ی حلقه منتقدان آمریکا به پاس یک عمر دستاور هنری گفت:« زمانی که کتابهایم چاپ شدند، روی قفسه مخصوص نویسندگان سیاهپوست قرار گرفتند، نه در کنار دیگر آثار ادبیات داستانی». شاید فاصله‌ی مابینِ آن قفسه‌های کتاب زیاد نبوده اما در کشوری که برده‌داری رکنی اساسی از نظامش بوده این فاصله به اندازه‌ی چندین‌قرن سرکوب، شکنجه، خفقان، طاقت و بردباری‌ست. « تونی موریسون» آفریقایی‌تبار و برای رسانیدن فریادِ برده‌گان سیاهپوست به گوش جهانیان که پدربزرگش نیز از همان برد‌ه‌گان بوده، مسیری طولانی طی نموده‌؛ اینک او یکی از غول‌های ادبیات معاصر آمریکاست، و تقریباً تمامی جوایز ادبی معتبر دنیا را به خود اختصاص داده، و نخستین زن سیاهپوستی است که کرسی‌ای در دانشگاه پرینستون دارد و همچنین اولین زن سیاهپوست آمریکایی‌ست که به دریافت جایزه‌ی نوبل نائل شده. وجه تمایز موسیقی و ادبیات سیاهپوستان آمریکا با سایر، در گونه‌ای از رنج یا به دیگر سخن، زایشی درداگین از گونه‌ای رنج است‌ که وزن‌اش به فشردگی‌ی بغضی سنگین می‌ماند که فقط شبیه به حال‌و‌هوای خودشان و مختص به این نوع موسیقی یا ادبیات است و البته نمی‌توان از تاثیر فراوانش بر ساحت هنر ناب، علی‌الخصوص در حوزه‌ی موسیقی چشم‌پوشی کرد؛ بغضی که وقتی مبدل به آوا می‌گردد، صدای زنان و مردانی‌ست که در جست‌وجوی ترکیبی مناسب، رمز یا کلیدی برای بیان رنج‌های‌شان، گرداگرد هم آنقدر صدای یکدیگر را می‌قاپند تا کمر کلمات شکسته شود، تا به ورای واژگان پل بزنند، تا در خلسه‌ای روحانی به سنخی از هارمونی دست یازند، که وقتی هماهنگ می‌شوند، آوازشان به موجی از صدا با چنان دامنه‌ی وسیعی تبدیل می‌شود که اعتراضش تا اعماق ژرف آب‌ها راه می‌جوید، از دامنه‌ی کوه‌ها بالا می‌رود تا ندایش به آسمان داغ و خاموش، در پی عدالت چنگ بیندازد. بدین‌سان ادبیات سیاهپوستان آمریکا نیز، آیینه‌ای‌ست تمام‌رخ، شاعرانه، صریح و بی‌پیرایه که وقتی به کلمه درمی‌آید، مانند نوت‌های موسیقی‌شان در پس شکل ظاهری واژگان، هاله‌ا‌ی دردآلود از سرگذشت قرن‌ها تبعیض نژادی، بی‌عدالتی، ستم و تحقیر مویه می‌کند. رمان «دلبند» برنده‌ی جایزه‌ی ادبی پولیتزر 1988- ماجرای تاثیر‌گذار و عجیبی دارد! اغلبِ قصه‌هایی که به روایت‌ رنج انسان‌ها تحت فشار سیطره‌ی نظام‌های قدرت می‌پردازند برای تاکید بر وجه واقعی‌بودن قصه‌شان، و جلب همدلی خواننده، جهت تعریف ماجراهای‌شان از الگوهای واقع‌گرایی در داستان‌گویی بهره می‌برند و بر آن پافشاری می‌نمایند؛ سعی می‌شود قصه، شکل تخیل و خیال به خود نگیرد، بدین لحاظ پردازش موقعیت‌ها و شخصیت‌های داستان در بستری از واقعیت‌های ملموس، عینی و روزمره شکل می‌گیرد. اما الگوی روایت رمان «دلبند» وارد حوزه‌ی نوع دیگری از «رئالیسم» یعنی «جادویی‌»اش می‌شود. رمان با چنین جمله‌ای آغاز می‌گردد:« 124 کینه جو بود» و «124» اسم کلبه‌ای‌ست که باقیمانده‌ی خانواده‌ای در آن زندگی- در واقع مردگی!- می‌کنند. ماجرای داستان حول و حوش روایت دردناک یک برده‌ی زن به‌نام «ست» می‌چرخد که بهمراه دخترش ساکن «124» هستند، پسرانش پا بفرار گذاشته‌اند زیرا یک «روح» در آنجا رفت‌و‌آمد دارد . اساساً «رئالیسم جادویی» اعتراضی‌ست به غلبه‌ی فرهنگ بیگانه، تکنولوژی تحمیلی و حاکمیت عقلی که جایی برای تخیل و اسطوره باقی نمی‌گذارد و محملی‌ست برای بیان اسطوره‌های بومی، عقاید و سنن ابتدایی و بازگشت به باورهای خودی. اما همان‌طور که در سطور بالاتر درباره‌ی فضای متمایز هنر سیاهپوستان به عرض رساندم، آنچه در ادبیات‌شان ویژگی‌ها و رنگ «رئالیسم جادویی» به خود می‌گیرد نیز متفاوت است . برای لمس جنس این تمایزات می‌بایست به خاستگاه‌شان رجوع کنیم و به آن لحظات دردآگین آغازین‌، چیزی مشابه زایشِ موسیقی‌شان حین کارهای طاقت‌فرسا زیرشلاق اربابان، یا شباهنگام که برده‌گان در بدترین مکان‌ها به یکدیگر غل‌و‌زنجیر می‌شدند، برای طاقت آوردن زخم‌های روحی، روانی و جسمی‌شان، و شکنجه‌ای که تار و پود وجودشان را بهم لولانده، به موسیقی پناهیده و ندایی از درون‌شان صدا می‌شده. می‌خواهم بگویم: زمانی که روح آنان به دلیل مشقت‌ها- مثلاً طبق قانون نامرئی میان‌شان، آنان نمی‌بایست به اعضای خانواده‌شان دل‌ می‌بسته‌اند زیرا هر آن ممکن بود ارباب تصمیم به فروش همان عضو خانواده بگیرد- به درون خود، و تصورات‌شان رانده می‌شدند، در تمنای جهانی که در آن ظلمی نباشد. اما مگر درون در امان مانده؟! این‌گونه سنخ دیگری از «رئالیسم جادویی» خلق می‌شود. تصورات دردناک. درست مانند لحظاتی که روح، روان و کالبد از شدت رنج بهم می‌پیچد طوری که مرز درونِ دردآگین آدمی با دنیای بیرون، یعنی واقعیت شکنجه‌وار زندگی‌‌ محو می‌شود؛ هر آنچه از درون می‌جوشد و هر آنچه از بیرون به درون‌ فرومی‌ریزد در یک واژه خلاصه می‌گردد:«درد». بدین‌سان روحِ «دلبند»، روح سرگشته‌ی خانه‌ی «124»، با تمامی ارواح سرگردان تصور شده متفاوت است.

 

 




درباره‌ی «جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد» نوشته‌ی «سوتلانا الکسویچ» (اینجاست)


کتابخانه‌ی سیناپس «نقد و بررسی چهارده رمان» (اینجاست)

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد رمان دلبند تونی موریسون ، نقد و بررسی رمان دلبند ، نگاهی به ادبیات سیاهپوستان ، نگاهی به موسیقی و ادبیات سیاهپوستان ، نقد و معرفی رمان دلبند تونی موریسون ، نقد و معرفی رمان دلبند ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،


 سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ

 جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد

نویسنده: سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ

مترجم: عبدالمجید احمدی/ ناشر: جهان نو

*

بعد از خاموشی!

 

پیام رنجبران


بعضی کتاب‌ها به دویدن می‌مانند، دویدن روی تارهای عصبی‌ات- نفس‌گیرند- مشابه گریختن‌اند، اما گریز به همان کتاب؛  در هر صفحه، هر لحظه به خود می‌گویی این برگِ آخری‌‌ست که خواهم خواند؛ آخر سازه‌های عاطفی بعضی کتاب‌ها به شقه‌شقه‌های امواج توفنده‌ی دریایی خروشان می‌مانند که شدّتِ ضرباتِ سهمگین‌اش‌ تمامیِ تاروپود احساسات آدمی را می‌گسلد و می‌پاشد، می‌گسلد و می‌پاشد؛ از جا می‌پراندد، حیرت‌زده، غمین، درمانده و دیوانه تاب نمی‌آوری و کتاب را به گوشه‌ای پرتاب می‌کنی، می‌گریزی، می‌گریزی، اما دمی بعد خود را درمی‌یابی که لابه‌لای صفحات همان کتاب غرقه‌ای. انگار از کتاب به خودش گریخته‌ای؛ دویده‌ای، غلتیده‌ای، چرخیده‌ای و در آن غرق شده‌ای. بعضی کتاب‌ها به دویدن در گرداب می‌مانند. «جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد» چنین کتابی‌ست. اثری شگفت‌انگیز درباره‌ی جنگ‌جهانی دوم از زاویه‌ی نگاه زنانِ روس. زاویه‌ی نگاهی متفاوت با هر آنچه تا به حال در مضمون جنگ خوانده‌ایم، چرا که این‌بار راویان ما «زنان» هستند و نه مردان. نویسنده‌ی اثر خانم «سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ» برنده‌ی جایزه‌ی سال نوبل 2015 بابت همین اثر، درباره‌اش می‌گوید:«من از احساسات ما معبد می‌سازم...از آرزوها و ناامیدی‌ها. از رویاهای‌مان». این نخستین بار در تاریخ نوبل است که نویسنده‌ای به خاطر نوشته‌هایش در ژانر مستند‌نگاری جایزه برده است. کتاب «الکسیویچ» مواجهه‌ی رخ‌به‌رخ با خاطراتِ پانصد زن است که در جنگ‌جهانی دوم شرکت داشته‌ و علیه نازی‌های متجاوز جنگیده‌اند. زنانی که در شروع جنگ اکثرشان دختربچه‌هایی شانزده‌هفده‌ساله‌ بوده‌اند. آنان در لهیبِ زبانه‌های آتش بزرگ شده‌اند؛ جنگیده‌اند، سوخته‌اند، گریسته‌اند، مرثیه‌ خوانده‌اند، جان‌گرفته‌اند، بخشیده‌اند و به اثبات رسیده‌اند و در نهایت همه با هم سرود گشته‌اند:«ما پیروز شدیم». سرودی که آهنگ‌اش پس از خاتمه‌ی جنگ دیری نمی‌پاید، و شرایط به گونه‌ای رقم می‌خورد که برخی‌ از آنان سال‌ها مجبور به سکوت می‌شوند، صدای‌شان در گلو می‌شکند و این خفگی ممتد می‌شود، چه از لحاظ فشار محدودیت‌های فرهنگی-سنتی جامعه‌ی شوروی آن‌روزگار که زنانِ جبهه‌رفته را نمی‌پذیرفته‌اند، چه از لحاظ مردان همرزم‌شان که در کورانِ جنگ‌ هوای‌‌شان را داشته‌اند اما این‌جا پشت‌شان را خالی می‌کنند، و  چه حتا وقتی «الکسیویچ» دست‌نوشته‌هایش را در سال 1978 برای مراکز نشر می‌فرستد، هیچ‌کدام‌شان حاضر به همکاری نمی‌شوند و می‌گویند:«...جنگ در آن چهره‌ای بسیار وحشتناک دارد...از ناتورالیسم پررنگی رنج می‌برد. نقش برجسته‌ و هدایت‌کننده‌ی حزب کمونیست در آن دیده نمی‌شود...». بدین‌سان کتاب تا 17 سال بعد که تغییرات ساختاری و اصلاحات در روسیه آغاز می‌شود اجازه‌ی انتشار نمی‌یابد و پس از چاپ، با تیراژ عجیب دومیلیون نسخه مورد استقبال قرار می‌گیرد، سپس به مرور زمان کامل‌تر می‌شود:«نقطه می‌گذاری و در همان آن، این نقطه تبدیل به چند نقطه می‌شود...». صفحه‌ی آخر «جنگ چهر‌ه‌ی زنانه ندارد» اتمامِ کتاب نیست، روایت همچنان درون آدمی ادامه پیدا می‌کند و به صدها سوأل درباره‌ی «چرا جنگ؟» ختم می‌شود، پرسش‌هایی که عاقبت یک‌روز می‌بایست بدان پاسخ دهیم. زن زندگی‌بخش است «مدت زیادی انسان جدیدی را در بطنش حمل می‌کند. از او مراقبت می‌کند و به دنیایش می‌آورد» حال چه اتفاقی می‌افتد که لباس جنگ می‌پوشد؟! چه بر سر او رفته است که برای عبور از پُست‌های نگهبانی اشغال‌گران آلمانی، فرزندش را نمک‌اندود می‌کند؟ در وجودش چه حادثه‌ای رخ داده تا برای این‌که توجه گشت‌های آلمانی به آن‌ها جلب نشود، نوزاد گریان‌اش را در آب فرو می‌کند و آنقدر نگاهش می‌دارد تا صدایش خاموش شود؛ لیک دامنه‌ی این سوألات صرفاً زنان را در برنمی‌گیرد، بر جانِ آدمی چه رفته است؟ نویسنده می‌گوید:«...این حقیقت دیگر در قالب فرمول کوتاه و آشنای ما پیروز شدیم جا نمی‌گیرد...» و اضافه می‌نماید:«در مورد این مسائل تا به همین امروز هزاران جلد کتاب نوشته شده! نه، من پی چیز دیگری هستم. من دنبال چیزی هستم که آن‌را دانش روح می‌نامم...مسیری که روح می‌پیماید برای من مهم‌تر از خود حادثه است! برای من آن‌قدر مهم و یا در صدر اولویت نیست که بدانم چه و چگونه اتفاقی افتاده است، بلکه دغدغه‌ و نگرانی من این است که در آن‌جا چه بر سر انسان آمده. چه چیزی را آن‌جا دیده و درک کرده؟». کتاب «جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد» مجموعه روایاتی‌ست واقعی و تکان‌دهنده که با تدوین شاهکار نویسنده‌اش، قلمی استوار به ترجمه‌‌ی شایسته‌ی آقای «عبدالمجید احمدی» از مابین هزاران مصاحبه، تحقیق و پژوهش، با وجود آدمی، با احساسات و عواطف‌اش به گفت‌وگو می‌نشیند- و آنقدر به شیوه‌ی درستی تأثیر می‌گذارد تا برای جان‌‌ انسانی به تفکر منتج شود- تا بیندیشد و بیابد معنای هستن و بودن چیست، تا جست‌و‌جوگرش کند، تا چاره‌جو شود، تا دگرگونی‌های بنیادین، تا آینده‌‌ای تازه خلق نماید، آینده‌ای بدون کشتار...

 

 

 

 

بررسی شخصیت‌پردازی در رمان‌های فردریک بکمن(مردی به نام اوه)

من از خدا می‌خواهم مرا از خدا نجات دهد (حکمت شادان)

رهنمودهایی برای نزول در دورخ (دوریس لسینگ)

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد کتاب جنگ چهره‌ی زنانه ندارد ، نقد The Unwomanly Face of War ، معرفی کتاب جنگ چهره‌ی زنانه ندارد ، زنان روس جنگ جهانی دوم ، تحلیل جنگ چهره‌ی زنانه ندارد ، نقد رمان وبلاگ سیناپس ، نوبل ادبیات سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ-شهریور 96 منتشر شده!



ا

آنتونی دوئر



رمان

 تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم

نویسنده: آنتونی دوئر

مترجم: مریم طباطباییها

برنده جایزه پولیتزر 2015

*

علیه فراموشی


پیام رنجبران


آروزی محالی‌ست؟ توقع زیادی‌ست؟ چه کاری از دست‌مان برمی‌آید؟ نقش ما در قضایا چیست؟ چرا باد سیاهی‌ها را با خود نمی‌برد؟ خستگی را خسته شدیم؛ اصلاً چرا نپرسیم «خب که چی؟» چرا باید ادامه بدهیم؟ چرا یک‌شب تمام‌اش نکنیم؟ چرا انصراف ندهیم و این سیاره‌ی دیوانه را رها نکنیم؟ چرا باید به این بازی ادامه دهیم؟ گناه نخستین چرا دست از سرمان برنمی‌دارد؟ اولین گناهْ فراموشی نبود؟ ما چه چیزی را فراموش کرده‌ایم؟ نکند آنچه که هیچ‌گاه فرا نگرفته‌ایم فراموش کرده‌ایم؟ شاید آمده‌ایم تا به خاطرش آوریم، یا شاید یاد بگیریم، اما تا کنون به طرز مهلکی وانمانده‌ایم؟ آیا هرچقدر پیش می‌رویم راه باریک‌تر نمی‌شود؟ هولناک‌تر نشده؟ آهای آدم‌ها، سوأل اصلی، مسئله‌ی حل‌ناشده‌ی حیاتی، انسداد شریان زندگی این است:«برای این‌که یکدیگر را قتل‌عام نکنیم چه باید کرد؟». ما مدعیان سلطنت شعور بر زمین هنوز چه عاجزیم در پاسخ بدین پرسش؛ با چنین داعیه‌های خرد‌ورزی، با چنان فخری که به دیگر موجودات می‌فروشیم هنوز از پس نکشتن یکدیگر برنیامده‌ایم، پاسداشتِ حقّ زندگی که سایر موجودات حداقل نسبت به هم‌نوعانشان مراعات می‌کنند؛ چه ترسناک‌‌تر شده‌ایم، چه برای‌مان عادی شده؛ هر بار گذرمان به صفحه‌ی تلویزیون، یا صفحات اخبار می‌افتد، شاهدیم بر عاقبتِ انسان! انگار پیامد زحمات خردورزی، شعور، هوش و تعقل بشریت «‌بیعاری»ست! انگار آدمیان کار دیگری ندارند، جماعتی «بیعار» بی‌وقفه مشغول قتل‌عام یکدیگر‌اند و جماعتی «بیعار» حین لنباندن صبحانه‌شان با علاقه اخبارش را تماشا می‌کنند! بی‌مرخصی، با خودشان قرارداد بسته‌اند، صبح تا شام، تا بامداد، تا صبح دیروز، و تا هزار صبح فردا پیگیر‌اند، هر لحظه به مشغولیّتِ «هم‌کشی» و «بیعاری» مشغول‌اند، به خون یکدیگر تشنه‌اند و نمی‌دانم کدامین خون رفع‌عطش خواهد کرد؟ چه‌هنگام سوت پایان این بازی هلاک زده خواهد شد؟ ای کاش لحظه‌ای دست نگه داریم، ای کاش مابین نیمه‌ها فضا عوض شود، ای کاش تاکتیک عوض شود، ای کاش جای جنگ علیه جنگ، تدبیر دیگری چاره شود! هر دو خاکریز متخاصم یاد بگیرند، ریشه‌ی حمله بخشکد تا انتقام برافتد، ای کاش «خودآگاهی» مبتنی بر «آگاهی» متعالی سفره‌ی «جنگ» بروبد. لیک چنین رهی که می‌رویم مقصدش «هیهات» است، چه‌این‌بار «انفجارهای اتمی» مرثیه‌ای‌ست بر پایانِ سلسله‌ی آدمی، انگار که هیچ‌وقت هیچ‌چیز نبوده، انگار که هیچ‌وقت نبوده‌ایم. آخر، بشر شقه‌شقه شده، عده‌ی معدودی به «خودآگاهی» رسیده‌اند و دریافته‌اند بدون قتل می‌توان زندگی‌ کرد، که جا برای همه هست، که اینان تعدادشان نسبت به جمعیت دنیا بسیار اندک است؛ اما شقه‌‌های کثیرتر، خیل عظیمی هستند که پیروان رهبران ناقص‌العقل و متوهمی‌اند، سرسپردگانی که حتا از سرمنشا محتویات سر‌شان، و موهوماتی که به‌شان القا شده خبر ندارند، بدین‌سان «ناخودآگاه» آنچه به‌شان حقنه‌شده، بی‌چون-و-چرا اجرا می‌نمایند! بازیچه‌ی رهبرانی مالیخولیایی‌‌ که شوخیِ طبیعت‌اند، اصلاً صورت مسئله هم آنقدر ساده است که به شوخی می‌ماند، اما چه شوخی‌های ناگواری؛ گناه دیروز، گناه امروز همچنان فراموشی‌ست؛ حال پرسش این است: چاره چیست؟آیا امیدی هست؟ مسلماً پاسخ به این سوالات وظیفه‌ی شخصی و گروهی‌ست، چنانچه امیدی باشد بازهم در گروی «خودآگاهی»ست، یعنی جای تن‌دادن به «نسل‌کشی»های کریه‌تر، می‌توانیم تاریکی‌های تجربه‌های شرم‌آور گذشته‌ی انسان را مجدداً با ادبیات، سینما، فلسفه و هنر مقابل دیدگان‌مان بگذاریم! تا لابه‌لای سیاهی‌ها «تمام نورهایی را که نمی‌توانیم ببینیم» را ببینیم! آن‌سان که نویسنده‌‌اش «آنتونی دوئر» با صرف ده‌سال از عمرش برای نوشتن چنین اثر باشکوه، ژرف‌ و یاددارنده‌ای همت گمارده. داستان گیرای رمان «تمام نورهایی...» برنده‌ی جایزه‌ی «پولیتزر» سال 2015 انعکاسِ دقیقِ یکی از همان تلخ‌ترین، سیاه‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین تجربه‌های نسل آدمی‌ست، یعنی وقایع جنگ‌جهانی دوم؛ ماجرای «ماری-لو» دختر نوجوان و نابینای فرانسوی که پدرش کلیدار موزه‌ی تاریخ طبیعی‌ست، و همچنین «ورنر» نوجوان نخبه‌ی آلمانی که با خواهرش «یوتا» ساکن یتیم‌خانه‌ای در آلمان‌اند، او به دلیل هوش و استعدادش در تعمیر رادیو، آرزوهایی از جمله حضور در دانشگاه‌های معتبر برلین و مبدل شدنش به «فردی خاص» در سر دارد، اما با آغاز جنگ‌جهانی دوم زندگی‌شان زیروزبر می‌شود؛ «ماری-لو» به همراه پدرش از «پاریس» به  شهر «سنت‌-لو» می‌گریزند و در این سفر تنها نیستند چرا که موزه وظیفه‌ی حفاظت الماسی افسانه‌ای به نام «دریای شعله» را به پدر سپرده:‌»کسی که سنگ را دارد تا ابد زنده خواهد ماند؛ اما تا زمانی که آن‌را داشته باشد، بدشانسی رهایش نمی‌کند». استعداد «ورنر» نیز منجر به برنده شدن در آزمونی و ناگزیر رفتن به مدرسه‌ای زیرنظر افسران بی‌رحم هیتلر می‌شود و سپس برای ردیابی فرستنده‌های نیروهای مقاومت فرانسه به این کشور اعزام می‌شود! این دو نوجوان در کوران آتشی که در حال سوزاندن شهر «سنت-لو» است با یکدیگر آشنا می‌شوند، مواجه‌ای که قبل از اینکه یکدیگر را ببیند و خودشان بدانند، پیشینه‌ای بر حسب یک ارتباط رادیویی دارد! «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» ارج نهادن قداست زندگی و علیه فراموشی‌ست.

 


 

 

اگر خدا نباشد همه‌چیز مجاز است /ضمیمه‌ای بر نقد رمانِ«تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم»


درباره‌ی «حکمت شادان» نوشته‌ی «فردریش ویلهلم نیچه» (اینجاست)

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم ، تحلیل رمان تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم ، برنده جایزه پولیتزر 2014 آنتونی دوئر ، معرفی رمان تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم ، جنگ جهانی دوم آنتونی دوئر ، نقد All the Light We Cannot See ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،





 

دو رمان از « فردریک بکمن »

«مردی به نام اوه»

«مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است»

مترجم:حسین تهرانی

*


درنگی بر شخصیت‌پردازی‌‌های فردریک بکمن


پیام رنجبران


ضرباهنگِ سه‌واژه تاروپود رمان‌های «فردریک بکمن» را به‌ هم‌ تنیده:«انسانی، انسانی، انسانی» و کلمه‌ی دیگری که بتوان توسط‌اش امواج عاطفی رمان‌هایش را توصیف کرد بازهم:«انسانی» ست. این وبلاگ‌نویس و نویسنده‌ی جوانِ سوئدی، علاوه بر آفرینشِ قصه‌هایی منسجم و جذاب، نقطه‌‌ی برجسته‌ی آثارش خلق هنرمندانه شخصیت‌های داستانی به یادماندنی‌ست! پرورش کارکترهایی که از بسکه داستانی‌اند و به معنای واقعی کلمه، متفاوت و عمیق و جزئی‌نگرانه پرداخت شده‌اند همگی‌ لابه‌لای اوراق کتاب نفس می‌کشند و زنده‌اند و انگار دیری‌ست با خواننده آشنایند. شخصیت‌های داستانی پدیده‌هایی فراواقعی هستند اما، با پرداخت دقیقِ ویژگی‌های مشترک‌شان با انسان‌های واقعی، و گنجاندن عناصری از قبیلِ امیال، احساسات، آرزوها، خاطرات، شکست و پیروزی‌ها در سرشت و طبیعت‌شان، یادآور شمایل انسان‌هایی هستند که در پیرامونِ ما، یا در زندگی‌مان حضور دارند و بدین‌سان بر واقعیت منطبق می‌شوند؛ خواننده با خیالی‌ترین شخصیت‌های داستان همدلی می‌کند، و حتا بعید نیست با دیدنِ سرگشتگی گربه‌ای درمانده که تمام دنیا پسش می‌زند، به یاد دوستی در دوران دانشجوی‌اش بیفتد؛ با شنیدن روایت مرد جان به سرشده‌ای به نام «اوه» که «اگر کسی ازش بپرسد زندگی‌اش قبلاً گونه بوده؟ پاسخ می‌دهد تا قبل از اینکه زنش پای به زندگی‌اش بگذارد اصلاً زندگی نمی‌کرده و از وقتی تنهایش گذاشت دیگر زندگی نمی‌کند» به یاد یکی از نزدیکانش یا آدم‌هایی که طی زندگی‌اش دیده بیفتد؛ گمان نبرم ردپای آشنایی با «مردی به نام اوه» در رمانی با همین عنوان هیچگاه از لوحِ خاطر خواننده‌اش زدوده شود! رمانی با کیفیت که ترجمه‌اش به سی‌زبان، و اقتباس موفق سینمایی‌اش، و تاثیرگذاری‌ آن بر خیلِ کثیری از خوانندگان و تماشاگران در سراسر دنیا، آغازی بود برای معرفی و گام‌نهادن نویسنده‌ای متبحر به تالار جهان ادبیات. اما شخصیت‌های رمان‌های «فردریک بکمن» نسبت به سایر کارکترهای معمولِ داستانی «متفاوت»تر هستند. درست که آدم‌های قصه‌هایش به شدت یادآور آدم‌های واقعی، و نکوداشت خصایص انسانی‌اند و لایه‌های عمیق درونی‌شان و متعاقباً رفتارشان، ابراز چنین ویژگی‌ها یا تمناهایی را در ذهنیت خواننده متبادر می‌نماید، طوری که انگار نویسنده در جای‌جای زیرمتن ناپیدای نوشته‌هایش یادآور می‌شود:«نگذاریم انسانیت بمیرد، بیایید همدیگر را دوست داشته باشیم»؛ اما شخصیت‌های آثار او، بازهم با دیگر کارکترهایی که تا بحال دیده‌اییم متمایز هستند. «بکمن» به لحاظ تکنیکی چه می‌کند؟ او از طریق آشنازدایی از شخصیت‌ها، و تشدید و گنجاندن جمع‌ اضداد عواطف انسانی درون کارکتر و سپس تقابل درونی‌شان باهم، و در سوی دیگر، تضادشان با موقعیت‌های جالب یا فضای محیط پیرامون فرد به چنین مهمی با موفقیت هرچه تمامتر نائل می‌شود؛ این تقابل و تضاد‌های جذابیّت با جذابیّت، موجبِ افزایش گیرایی، سرگرمی و در نتیجه تأثیرگذاری هرچه بیشتر روایت بر خواننده‌اش می‌گردد، یعنی «بکمن» از طریق چیدمان درست و به‌جای عناصر داستان‌گویی اما به سبک خودش، به قدرت داستان‌گویی و در نتیجه تأثیر حسی فحوای کلامش بر مخاطب دست می‌یازد؛ ابتدا خواننده‌اش را جذب و سپس با او سخن می‌گوید. بدین‌سان هم شخصیت‌ها یادآور انسان‌های واقعی پیرامون‌مان هستند، هم تابلویی هنری، ماندگار و آموزاننده جهت ارتقا، و گرامی‌داشت معانیِ متعالی عواطف عزیز انسانی می‌شوند. اکثر آدم‌های قصه‌های «بکمن» برخلاف آنچه نشان می‌دهند، بالقوه مهربان‌اند‌ و دل‌شان برای دیگران می‌تپد اما بر حسب حوادث ناگواری که طی زندگی برسرشان رفته یا می‌رود، روح‌شان رنجور و پرس شده، حوصله‌شان از کف رفته، و از این لحاظ احساسات واقعی‌شان را بروز نمی‌دهند، و با دیگران تندی می‌کنند یا با جامعه گلاویزند، لیکن در طول داستان با دریافت عشق و محبت ناب سایرین که گاهاً به شیوه‌‌ی بسیار شاد و خنده‌داری تحمیلی و زورکی‌ست، متحول می‌گردند! «مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است» دومین رمان «بکمن» و ماجرای «السا» دختری «هفت‌ساله است، یعنی در واقع تقریباً هشت‌ساله» که خودش «می‌داند با بقیه فرق دارد» به همین خاطر می‌بایست بند‌های کوله‌پشتی‌ مدرسه‌اش را سفت ببندد چون باید از دست جامعه‌ای که تفاوت برنمی‌تابند، مدام بگریزد! اما او نوه‌ی یک مادربزرگ است، و این را همه می‌دانند «کسی که مادربزرگ داشته باشد، انگار یک لشکر دارد»، مادربزرگ پزشکی بوده که در جوانی تمام دنیا را برای نجات جان انسان‌ها و بچه‌های کوچولو درنوردیده، اما وقتی از تراس ساختمانی که اهالی‌اش اعضای به‌یادماندنی همین داستان‌اند، برای امتحان اسلحه «پینت‌بال»اش با گلوله‌های رنگی، مردم و «بریت-ماری» زن غرغروی داستان را هدف قرار می‌دهد، لذت وافری می‌برد. او برای السا قصه‌‌‌ی «دختری که نه گفت» و شهرهای افسانه‌ای را می‌گوید، ماجراهایی که منبعِ الهامی جز واقعیت‌های زندگی گذشته مادربزرگ ندارد، چیزی درست شبیه به کلیت رمان «مادربزرگ...» و نسبت‌‌اش با وقایع زندگی امروز انسان‌ها؛ به گمان‌ام پس از خواندن آثار «فردریک بکمن» جوانه‌ای در قلب آدمی می‌روید: شاید هنوز بتوانیم یکدیگر را دوست بداریم.


 

پی‌نگار:

«فردریک بکمن» بر شخصیت «بریت-ماری» زنِ غرغروی رمان «مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است»  ادامه‌ای نوشته در رمانِ «بریت-ماری اینجا بود» و به کنکاش حس و حال و درونیات او پرداخته، که جذاب و خواندنی‌ست.

 




پیام رنجبران ( وبلاگ سیناپس )


 

نگاهی به رمان «بریت-ماری اینجا بود» نوشته «فردریک بکمن» (اینجا)


ضمیمه‌ای بر نقد رمان «تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم» نوشته «آنتونی دوئر» (اینجا)


ارزش‌گذاری یکصدوچند رمان و کتابِ پیشنهادیِ وبلاگ سیناپس


برچسب ها: بررسی شخصیت‌پردازی‌‌های فردریک بکمن ، نگاهی به شخصیت‌پردازی‌‌های فردریک بکمن ، نقد مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متأسف است ، نقد مردی به نام اوه ، تحلیل شخصیت‌پردازی‌‌های فردریک بکمن ، نگاهی به مجموعه رمان‌های فردریک بکمن ، فردریک بکمن وبلاگ سیناپس ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ - مرداد 96 منتشر شده!






«آرتور شوپنهاور»



رمان: درمان شوپنهاور

نویسنده:اروین یالوم

مترجم:حمید طوفانی، زهرا حسینیان


*

تجارت درد!


پیام رنجبران


دورش حلقه می‌زنند و نامربوط‌ترین جمله ممکن‌ را به «معتاد» می‌گویند:«تو اراده نداری، والا ترک می‌کردی»، معتاد هم هاج‌واج به اشک‌های شکسته در چشمان مظلوم خانواده‌اش مات می‌ماند و خونش به جوش آمده و تصمیم‌اش را می‌گیرد:«اراده دارم!» بعدش هم محفل را مُزیّن به چندقسم حماسی به جان عزیزان حاضر می‌کند و مابین شوق‌ذوق‌شان، قول می‌دهد فردا صبح با «اراده» فرد سلامتی شود! فردا از خواب پانشده اولین کارش، زدوبند برای تهیه و مصرف است، و نشئگی‌اش که دماغ‌اش را خاراند تازه یادش می‌افتد: می‌خواسته «با اراده ترک کند!» پس چه شد؟! واقع این‌که نه فرد معتاد مقصر است و نه درخواست خانواده‌اش نابجا، و لازم به ذکر است اتفاقاً او صاحبِ «اراده»‌ی قدرتمندی‌ست اما جهت مصرف مواد و خودویرانی‌اش، یعنی «اراده علیه خودش»، چیزی مشابه خودکشی نهنگ‌ها، آیا تا بحال کسی از نهنگ‌ها پرسیده چرا به خشکی می‌زنند؟! چه اراده‌ای جبرِ این هلاک می‌شود؟ همه‌ی ما در کشور معتاد‌خیزمان در هر خانواده‌ای به نوعی شاهدی بوده‌ایم بر آنچه گفته شد و مبرهن دانسته‌ایم، قضیه پیچیده‌تر و هولناک‌تر از این حرف‌هاست، عارضه‌ی تنها بیماری سخنگوی مکشوف؛ یعنی «بیماری اعتیاد» تنها مرضی‌ست که زبان وسوسه دارد و با بیمار، جهتِ نحوه‌ی ارضای درخواست‌های اجباری‌اش حرف می‌زند و «علیه زندگی‌اش» چاه می‌کند! حالا شما فرض بفرمایید، فرد معتادی که در چرخه‌ی وسوسه و اجباری بغایت اجباری، با تمام تلاش‌های ناکام پیِ رهایی از بند، عاجزانه وامانده و زندگی‌اش غیرقابل اداره شده، فردای همان روز موعود از خواب برخیزد و به جای مصرف مواد «فلسفه شوپنهاور» بخواند و حالش خوب شود! من درباره یک اثر فانتزی یا فکاهی صحبت نمی‌کنم بلکه از رمان «درمان شوپنهاور» نوشته «اروین یالوم» روانپزشک هستی‌گرای مشهور، سخن به میان می‌آورم که داعیه‌ داستان‌اش واقع‌گرا-آموزشی است، اما نتیجه به خیالات پرداخت نشده انسان نابالغی‌ می‌ماند که هنوز تکلیف‌اش با خودش هم روشن نشده! و ماجرای مذکور شرح حال یکی از کارکترهای اصلی رمان است به نام «فیلیپ» که گرفتار اعتیاد جنسی‌ست و صرفاً با خوانش فلسفه شوپنهاور درمان شده! نمی‌خواهم بگویم چنین چیزی ممکن نیست، بلکه به عرض می‌رسانم چنانچه این امر اتفاق بیفتد آن‌فرد اصلاً «معتاد» نبوده یا نویسنده‌اش نسبت به بیماری اعتیاد و راه‌ کنترل- و نه علاج، چرا که تا اکنون برای این درد علاجی کشف نشده- و بهبودی‌اش شناخت ندارد! رمان «درمان شوپنهاور» در آغاز قصه روان‌‌پزشکی است که حین روان‌درمانی یک گروه، متوجه بیماری سرطان و مرگ قریب‌الوقوع‌اش می‌شود! نویسنده ابتدا می‌خواسته با نمایش نحوه مواجهه این روانپزشک با «مرگ» برای افرادی که در چنین بحرانی قرار دارند، کتاب آرام‌بخشی به رشته تحریر درآورد، اما گویا خودش متوجه کوتاه‌بودن قامت افکارش، جهت پرداختن به چنین مهمی می‌شود و از این‌رو با چرخشی ناموزون به موضوع «فیلیپ» می‌پردازد و مضمون مرگ به حاشیه رفته و فرجامِ عجولانه‌ای برای آن روانپزشک رقم می‌زند. خوشبختانه امروزه راه تازه‌ای برای بهبودی به «رایگان» در اختیار معتادان قرار دارد، پیوستن به «انجمن معتادان گمنام» و «قدم‌های دوازده‌گانه»شان، و زاویه پنهان‌کار «یالوم» به این فرآیند، در جهت تبلیغ گروه‌درمانی همه فن‌حریف اما تخیلی خودش (برنامه مخدوش با اهدافی نامعلوم) سوألات زیاد، و پاسخ‌های ناقص و ناامید‌کننده‌‌تری به ذهن متبادر می‌کند. اما برنامه معتادان گمنام چه می‌کند؟ تمسک به مسیر «خودآگاهی!» توسط قواعد روشن و کاربردی که موجب می‌شود نیرویی مافوق «اراده»‌ی بیمار در او، و در زندگی‌اش جاری شود، و طی این فرآیند، معتادان در حال بهبودی می‌توانند برای ادامه مسیر، علاوه بر رعایت اصول برنامه‌شان، از دین، مذهب، فلسفه یا هر آیینی که از بدو کودکی‌شان بدان خو گرفته‌اند بهره جویند، یعنی بطن این برنامه، نه فرقه‌سازی‌ست، نه شگرد‌های نوین‌تر کلاه‌برداری از رنج انسان‌ها، آنچه که به عنوان مثال افراد «کتاب‌سازی» چون «یالوم» در تجارت درد به منصه ظهور می‌رسانند. جانِ فلسفه‌ی شوپنهاور با واژه «اراده» عجین شده! البته با مفهوم عمومی اراده توفیر دارد؛ شوپنهاور به نوعی تمامیت نیروی بی‌تاب حیات، غریزه و در فلسفه متقدم‌اش «شی‌ فی ‌نفسه» را نیز «اراده» می‌پنداشت که با سماجت به این کشف اصرار می‌ورزید، اما در بلوغ فکری‌اش به خطای خود پی برد- نه واضح و به صراحت، اما اصلاح کرد اراده «شی‌ فی‌ نفسه» نیست. «کانت» شناخت «شی‌ فی ‌نفسه» را به دلیل «حجاب خرد» برای انسان ناممکن می‌دانست! شوپنهاور در ابتدا به درستی دریافت:«راهی از درون آدمی به سوی آن سرشت واقعی و درونی چیزها بر ما گشوده می‌شود» ولی با «الهی و خیر ندانستن» و «شیطانی» خواندنش، فلسفه‌اش دچار تناقض شد؛ به گمان‌ام، چیزی نهانی «ورای» همان «اراده شرور»شوپنهاور که «واقعیت ماقبل» نهایی‌ست می‌نازد، چیزی در مقصد «خودآگاهی» هست، که مسیرش از نردبام سلوک «خودشناسی» پله می‌گیرد، شاید ما معمولی‌ها به «او» نرسیم، اما حداقل ارمغان این‌ پویش، سکوت ذهن و آرامش درونی‌ست، حضور در خویشتن خویش، که پیش‌ترها فرمود: من عرف نفسه فقد عرف ربه!

 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 



نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» نوشته «ایشی گورو»، اینجا

ضمیمیه‌ای بر «تسلی‌ناپذیر» ( خواب، رویا و تعبیرات)، اینجا

نقد رمان «مثل هیچ‌کس» نوشته «دلفین دوویگان»، اینجا 


برچسب ها: نقد و معرفی رمان درمان شوپنهاور ، نگاهی نقادانه به درمان شوپنهاور ، نقد درمان شوپنهاور اروین یالوم ، اراده آرتور شوپنهاور ، اراده اعتیاد درمان شوپنهاور ، اراده انجمن معتادان گمنام ، معتاد کیست؟ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ-مرداد 96 منتشر شده!



« ایشی گورو »


رمان: تسلی‌ناپذیر

نویسنده: ایشی گورو

مترجم: سهیل سمّی

انتشارات: ققنوس

*


گشوده بر رویا!


پیام رنجبران



تجربه‌ی غریبی‌ست خوانشِ رمانِ «تسلی‌ناپذیر» نوشته «ایشی گورو» نویسنده‌ی ژاپنی‌تبار ساکن انگلستان؛ به خوابْ در بیداری می‌ماند! برایت پیش‌آمده صبحی از خواب برخاسته باشی، اما هنوز جو و اتمسفرِ جهانِ رویاها در تو باقی مانده باشد، بعد همان حین که می‌خواهی نخستین چایت را بنوشی، نگاهت به بخارِ محوی که روی لیوان می‌لمد خیره بماند، انگار منتظری آن آدم پیش از خوابت به خودت برگردد، نکند در خواب با یکی دیگر عوض شده‌ای؟ انگار هنوز بهتی بر وجودت حاکم است، حواس‌ات بی‌حواس شده، گویی به چیزی می‌اندیشی، به چیزی که نمی‌دانی چیست؟ شاید به خواب‌هایی که دیده‌ای، اما چیزی یادت نمی‌آید، فقط می‌دانی رویایی دیده‌ای، زمانی شکانده‌ای، جایی بوده‌ای، مکانی غریب اما آشنا، انگار پرسه‌زنان در کوچه‌پس‌کوچه‌های جهان خواب و رویا ماجراها دیده‌ای، وقایعی که هر چقدر با خودت کلنجار می‌روی مشروح‌اش به خاطرت نمی‌آید، اما حس‌اش با تو مانده است، هنوز در تو جاری‌ست، حسی غریب که اغلب به کلمه درنمی‌آید! حالا فرض کن، تو گام بر هزارتوی تالارهای ناخودآگاه انسانِ دیگری بگذاری، نه اینکه خودت رویا ببینی، بلکه عامدانه قدم به خواب فرد دیگری بنهی تا رویاهای او را مشاهده کنی، یا یکی دیگر خواب تو را ببیند، مکیده شوی در جهان رویاهایش، سرشت درونی‌اش، تمایلات‌اش، عقده‌های سرکوفته‌اش، کاستی‌های‌ روحی‌ و روانی‌اش، آنچه دلش می‌خواسته در زندگی‌اش واقع شود اما نشده، حسرت و بغض‌هایش، آرزو و دلتنگی‌هایش، خاطرات‌ زخمی‌اش، و البته کابوس‌های هولناک‌اش، همان‌طور که پیش‌ترها برای تو هم پیش آمده، در مهلکه‌ی کابوس‌های خودت معلق شده باشی، دستت به جایی بند نباشد، فریاد می‌زنی، مدد می‌جویی، به هوا می‌پری، به زمین کوبیده می‌شوی، تکاپو می‌کنی و در راهروهای تودرتویی که نمی‌دانی به کجا مفر دارند می‌دوی، نفس‌ات می‌گیرد، حالت خفگی داری، مویه‌کنان در خویش می‌زاری، فریاد می‌زنی، دیگران را به دادِ خود می‌خوانی، به درودیوارهای کابوس‌هایت چنگ می‌زنی، ناگهان زیرپایت خالی می‌شود، سقوط می‌کنی، ضجه‌زنان کمک می‌جویی، اما نه! صدایت صدا نمی‌شود و در گلویت می‌شکند و می‌تپد، به گوش نمی‌رسد، نخواهد رسید، تو به عمق ناخودآگاه‌ات، بطن ضمیرپنهان‌ات فروغلتیده‌ای؛ باری، خوانش رمان «تسلی‌ناپذیر» کمابیش چنین تجربه‌ای‌ست، و منطق داستان، منطبق به قواعد حاکم بر سرزمین ضمیرناخودآگاه و آسمان رویاهاست، و انعکاس رویاهای آن دیگری یعنی «رایدر» کارکتر اصلی رمان. به همین دلیل، مدت زمان گفت‌و‌گویش با «گوستاو» در آسانسور هتل، در آغاز روایت، آنقدر کش می‌آید که تو مسحور و متحیر چند صفحه خوانده باشی و هنوز به طبقه‌ی مقصد نرسیده‌ای، متعجب می‌پرسی تا به کی باید در این آسانسور بمانی؟ اینجا چه خبر است؟ از این‌رو «رایدر» پیانیست شهیری که برای سروسامان دادن به اوضاعی نابسامان، وارد شهری بی‌نام در ناکجاآبادی از اروپایی فرضی شده، همه چیزدان است، هم راوی اول شخص است، و هم ذهنیت سایر انسان‌ها را می‌خواند، افکارشان در او حلول می‌نماید، در مکان‌هایی وارد می‌شود که قاعدتاً بر حسب تکنیک‌های متداول داستان‌گویی نباید باشد. نمی‌تواند باشد. اما هست. مگر تو در رویا اینگونه‌ نیستی؟ مگر گاهی بدون اینکه کلامی منعقد شده باشد درنمی‌یابی که در خیال آدم‌های خوابت چه می‌گذرد؟! چه آشی برایت پخته‌اند اما علّتِ‌ حیل‌شان را نمی‌دانی، فقط می‌هراسی و می‌گریزی به ناکجا..به ناکجا...به ناکجاتر، مگر ناگهان جابجایی‌های مکانی نداری؟ عجله داری به سر کارت برسی اما خودت را در خانه‌ی کودکی‌ات می‌یابی، با فردی قدم می‌زنی، شاید با عشق دوران شیدایی‌ات، همو که جایی در جاده‌های زندگی گم‌اش کردی، اما یکباره خودت را با افراد دیگری در جمعی می‌یابی که ممکن است همه‌شان آشنا بزنند اما ندانی کیستند؟ نام‌شان چیست؟ یا به خاطرت می‌ریزد- ای بابا- هم‌شاگردی سی‌سال پیش من اینجا چه می‌کند؟ چه وقت به اینجایی که نمی‌دانم کجاست آمده، یا چه هنگام من به این ناکجا آمدم که خودم نفهمیدم؟! حالا اگر موارد مذکور به ظریف‌ترین و ماهرانه‌ترین شکل ممکن، گیرا و منسجم، طوری برایت اکران شود که تو گمان نبری با لایه‌های جهانِ رویاهای برآمده از ضمیرناخودآگاه «رایدر» مواجه شده‌ای، آنقدر حوادث عجیب عادی جلوه‌گر ‌شود، آنقدر آهسته مرزهای الگوهای روایی واقع‌گرا شکانده شود که مدام انتظار داشته باشی وقایع شبیه به معیارهای «واقعیت واقعی» یعنی آنچه در فضای پیرامون زندگی‌ات می‌گذرد اتفاق بیفتد، اما مدام در پیچ‌وخم‌های روایت به طرز ناباورانه‌ای غوطه‌ور شوی، در تعلیق‌اش معلق بمانی، بارها آنچه انتظار داری حادث نشود، تا حدی که دائماً از خودت بپرسی من اینجا چه می‌کنم؟ قرار نبود اینگونه شود! اصلاً چرا این رمان 736 صفحه‌ای را می‌خوانم؟ چرا نویسنده‌اش اینقدر با اعصاب‌ام بازی می‌کند؟ و باز هم نتوانی ازش دل ببری، و درست مانند رویایی نابهنگام که تو را در بر گرفته، گریزی ناگریز باشد، آنگاه می‌خواهم بگویم: با «ایشی گورو» نویسنده‌ای از تبار بزرگان به ترجمه «سهیل سمّی»، مترجم زبردست و نایاب‌مان طرف حساب شده‌ایم. 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

ضمیمه‌ای بر نقدِ رمان «تسلی‌ناپذیر» (خواب ، رویا و تعبیرات)


نقد: سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه؛ اینجاست


برچسب ها: نقد و معرفی رمان تسلی ناپذیر ، درنگی بر رمان تسلی ناپذیر ، تحلیل ساختار رمان تسلی ناپذیر ، بررسی تسلی ناپذیر ایشی گورو ، خواب رویا ضمیر ناخودآگاه رمان ، تسلی ناپذیر سهیل سمی ، تسلی ناپذیر وبلاگ سیناپس ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- تیرماه 96 منتشر شده!

جناب «سیاوس جمادی» مترجم اثر ماندگارِ «هستی و زمان» مارتین هایدگر




«این یک پیپ نیست»

نقاشی: خیانت تصویر / رنه مگریت



کتاب: نقاش‌ها همیشه پول دوست داشته‌اند

مترجم: لیلی گلستان

ناشر: مرکز

*


رنگ و پول!


پیام رنجبران


همین ابتدای نوشتار تکلیف‌ام‌ را با خودم روشن کنم، به هنرمند فقیر علاقه‌ای ندارم! پای فقر به زندگی هنرمند که باز می‌شود دردهای توصیف‌ناپذیر، خسران، آسیب‌ها و ماجراهای نامطلوبِ فراوانی گریبان خودش و متعاقباً جامعه‌اش را خواهد فشرد؛ البته پیشتر، می‌بایست هنرمند را تعریف کنیم که در قامتِ کوتاه این نوشته نمی‌گنجد و مدلول‌اش را به ذهن خواننده‌ای می‌سپاریم که احتمالاً فرقِ مابینِ رهایی از هر قیدوبند برای آفرینش اثر هنری را با مجیز‌گویی حکام زور و ثروت به جای هنر می‌داند- چه ما این‌روزها با پدیده‌های نوین‌تری روبروایم که جزو هنرسازان سفارشی نیز محسوب نمی‌شوند و هیچ رابطه‌ای میانِ آنچه بعنوان مثال «شعر» می‌خوانند با شعر، حتا از قسم سفارشی‌اش وجود ندارد، از بسکه به آنچه «شعر» نموده‌اند معتقد نیستند- حالا ممکن است شما بفرمایید وضوح واضحات می‌گویی؟! هیچ‌کس از فقر خوشش نمی‌آید؛ مشابه این پرسش وقتی چشمم به عنوانِ کتابِ «نقاش‌ها همیشه پول دوست داشته‌اند» افتاد برای من پیش آمد! پس برای دریافتن پاسخ، به جای واژه‌ی «نقاش‌ها» سایر قشر و صنوف را گذاردم:سیاست‌بازان، مختلسان، سارقان، دریوزگان، بنگاه‌داران، پاچه‌خواران، زمین‌خواران، رانت‌خواران، پزشکان، کارچاق‌کن‌ها، وکلا، دلالانِ داروی ناصرخسرو، قاچاقچیان، و با کمال تعجب متوجه شدم که اینان نیز «همیشه پول دوست داشته‌‌اند» لیک برای اطمینانِ بیشتر، حرفه‌های دیگری نیز آزمودم: صرافان، قصابان، چلنگران، معلمان، ورزشکاران- چه آنانی که قهرمان‌اند و چه آنانی که پس از خاتمه دوران مدال‌آوری می‌پندارند در پست‌های حساسی که هیچ از آن نمی‌دانند به مردم خدمت کنند- راستش را بخواهید دریافتم نتیجه تفاوت چندانی نمی‌کند؛ اگر از کنار اسامی چندی افراد استثنائی که معرف حضور همگان هستند بگذریم، فعالیت‌ها صرفاً «محض رضای خدا» به وقوع نمی‌پیوندد. بلی، من هم با شما موافقم، آدمی دلش می‌خواهد صاحبانِ بعضی عناوین یا مشاغل همیشه مراقب و متعهد به تقدس، سهمِ اعتماد، ارج و شمایلِ ارزشمند حرفه‌شان نزد مردم باشند و بمانند! و من هم درست مثل شما افراد بیشماری چون دلاوران مرزبان، نگهبانان محیط‌زیست یا معلمان عزیزمان و...می‌شناسم، که در عین قوت لایموت‌شان همچنان وفادار به وجدان و با دل و جان مشغول خدمت به آب و خاک و فرزندان این مرزوبوم هستند، و بیش قال تفصیل نمی‌دهم...پیش از خوانش کتاب می‌دانستم هنرمندان تا وقتی علائم حیات در آنان دیده می‌شود، و همچنین «نقاشان» که مولف اثر «جودیت بن هامو‌-هوئه» بدیشان پرداخته پاره‌ای از گونه‌های زنده انسانی‌اند، و ناگزیر برای ادامه زندگی و رفع احتیاجات اولیه‌شان نیازمند «پول» هستند، و مولف نیز با انتخاب سیزده‌ نمونه از نقاشان «بزرگ» که شامل دوران رنسانس تا مدرن می‌شود، به نحوه و شیوه «پول» پیدا‌کردن‌شان با ایده‌ای آشنازدایانه و اسطوره‌زدا نگریسته است. پول و هنر! اغلب برای هنرمندان پارادوکس نامقبولی می‌سازد. واقع‌اینکه در بیشتر موارد، هنرمند پس از مدتی، انگار تبدیل به ساختاری دوزیست می‌شود که هم می‌بایست «هنر برای هنر» یا «هنر به دلخواه خودش» بیافریند که غالباً تا پذیرا‌ شدنش از سوی جامعه جان به سر می‌کند- به دلایلی از جمله مواجه‌اش با انواع و اقسام بی‌عدالتی‌های پل‌های ارتباطی، نادیده‌گرفتن‌ و باندبازی‌‌ها، فقدان آگاهی و دانش کافی برای شناخت هنر فردی و آوانگارد، به خصوص در کشوری‌هایی مثل ما که اکثر هنرسازان در تولیدات شبیه‌سازی و معمولی‌سازی مشغول‌اند و فردیت برنمی‌تابند- بدین‌سان قدردانستن آثارش مدت‌ها طول می‌کشد و البته بیشترشان در فرجامِ دیری تکاپو با کلمه «متاسفم» آشنا می‌شوند، و احتمالاً لابه‌لای چنین قضایایی، تن به قضای هنر بازار‌ی و «کیچ‌« می‌دهند! و تمام این‌ها آمیخته بهم، موجبِ راه افتادن جریان‌های عجیب و غریب و روان‌نژندی در جان هنرمند می‌گردد. راستش را بخواهید در اکثر موارد جذابی که در کتاب گزیده شده، این در و آن در زدن نقاشان، شیطنت‌ در فروش آثارشان، حرص و طمع‌های بی‌خطرشان نسبت به بعضی صنوف برای جامعه، عقده‌های فروخورده‌ برخی‌شان مثل پسرک فقیر بریتانیایی دیروز و مردمیلیون‌دلاری هنر امروز «دمین هرست»، نقاش «خیانتِ ‌تصویر» یعنی «رنه مگریت»، دیوانه‌بازی‌های نوآورانه «پاپِ هنرِ پاپ» «اندی وارهول»، یا حتا «پیکاسو» که بقولی چک‌های پولی‌اش را نقد نمی‌کرده‌اند چرا که قیمت امضایش از وجه چک بیشتر می‌ارزیده، اما همین آدم وقتی به خانه‌اش می‌رسیده، پیش از پرسیدن حال‌و‌احوال فرزندان، مضطرب سراغ پول‌های‌اش را از همسرش می‌گرفته و ساعتی به شماردن‌شان می‌گذرانده، خنده‌ام می‌گرفت و نسبت به حجم عظیم هنر، خلاقیت، شعور، تنوع و اعجابی که برای‌مان ماندگار گذارده‌اند، تمایلات‌شان بیشتر شیرین‌کاری به نظرم می‌آمد تا آزمندی! کتاب «نقاش‌ها همیشه پول دوست داشته‌اند» مجموعه روایات، و دریچه‌ای‌ست دیگرگون، طناز و تازه به دنیای نقاشان، که سادگی‌اش می‌تواند مدخل و سرآغازی باشد برای آشنایی هر چه بیشتر و گام نهادن خوانندگان در تالار جهان هنرمندان؛ این اثر به قلم شیوای بانوی عزیز هنر و ادبیات‌مان «لیلی گلستان» به زبان فارسی ترجمه شده است.

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

درنگی بر ترجمه‌های پیمان خاکسار؛ اینجا

نقد و تحلیل رمان «مدار رأس السرطان» نوشته «هنری میلر»؛ اینجا

نقد و تحلیل رمان «نام گل سرخ» نوشته «امبرتو اکو»؛ اینجا

 

 



برچسب ها: نقاشها همیشه پول دوست داشته اند ، لیلی گلستان نقاشها پول ، هنر پول کیچ ، خیانت تصویر رنه مگریت ، شارلاتان پیکاسو پول ، پاپ هنر پاپ اندی وارهول ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

تعداد کل صفحات: 3 1 2 3