این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ آذر 98 منتشر شده!

اختراع انزوا

 نویسنده: پل استر

 مترجم: بابک تبرایی

 نشر افق

*

حضور همیشگی مرگ

پیام رنجبران

شروع «اختراع انزوا» با مرگ است. با حضور بی‌چون و چرای آن. به مثابه‌ی یک تلنگر، شاید هم چونان ضربه‌ی ناگهانی یک پُتک. طوری آغاز می‌شود که تکان‌مان می‌دهد. یکباره به یادمان می‌آورد حضور همیشگی مرگ را. همان که دائم به انکارش می‌پردازیم. همان‌که متبحرانه مدام فراموشش می‌کنیم. طوری شبانه‌روزمان را می‌گذرانیم تو گویی او نیست. انگار تا ابد قرار است همین‌طور بگذرانیم. انگار قرار است همیشه زنده باشیم. اما واقعیت این است که او حضور دارد. از قضا بغل دست‌مان ایستاده. گاه نابهنگام رخ می‌نماید درست مانند شروع «اختراع انزوا» و کلاف یک زندگی را در هم می‌پیچد. گاهی هم نم‌نم و آهسته حضورش را به اکران می‌گذارد. سرعت خودنمایی و دست به کار شدنش آنقدر مهم نیست؛ امروز و فردایش یا نحوه‌ی ظهورش؛ بلکه خودش در مرکز اهمیت قرار دارد. آن واقعه‌ای که مرگ می‌خوانیم‌اش و هنگامی که گوشه ‌چشمی بدان داشته باشیم، حتی اگر ذره‌ای بدان آگاه باشیم؛ بی‌گمان شیوه‌ی زندگی‌مان متحول خواهد شد. ممکن است دست به خیلی کارها بزنیم و ممکن است دست از خیلی کارها برداریم. اما هر اتفاقی برایمان بیفتد یک مساله به خوبی نزد ما روشن می‌شود و آن ارزش «زندگی»‌ست؛ ارزش «انسان»، ارزش «خود» و ارزش «دیگری»؛ قدرشان دانسته می‌شود و شاید آن‌وقت با تمام وجود هر لحظه‌مان را زندگی کنیم. خود زندگی کنیم و به دیگری هم اجازه‌ی زندگی دهیم. به زندگی از عمق وجود «آری» می‌گوییم و آنگاه در پی‌اش به هر چیزی، به هر کسی که جلوی جریان زندگی را می‌گیرد «نه» خواهیم گفت.

«اختراع انزوا» کتاب عجیبی است. نخستین اثر منتشر شده‌ی «پل استر» نویسنده‌ی آمریکایی که در همان بدو انتشار هم توجه همگان را به او جلب می‌کند. نویسنده‌‌ای که بعدها مشهورترین اثر خود یعنی «سه گانه‌ نیویورک» را می‌نویسد و البته کارنامه‌ی پرباری دارد که شامل رمان‌های مشهور دیگر، داستان‌های کوتاه، فیلمنامه و همچنین شعر هم می‌شود. اما تو گویی ریشه‌ی تمام این آثار در همین کتاب «اختراع انزوا» قرار دارد. روایتی که به نوعی «خودزندگی‌نامه»‌ی «پل استر» محسوب می‌شود اما بیشتر حاکی از تاثری بزرگ است. تاثیری که نویسنده از مرگ پدرش گرفته است. پدری که زندگی‌اش برای او معما و پرسش بزرگی بوده است و این حالت معماوار، رازآلود و ناشناخته بر تمام شخصیت‌های داستانی «استر» و شیوه‌ی روایت‌گویی‌اش سایه انداخته است. «استر» از شناخت پدر در همین کتاب «اختراع انزوا» می‌آغازد، بعد به خود می‌رسد و سپس این جستجو برای درک هویت به تمامی داستان‌های او سرایت می‌کند؛ به نحوی که می‌توانیم «پل استر» را نویسنده‌ای در جستجوی هویت آدمی بخوانیم. جوینده‌ی هویت انسان معاصر.

اما چنانچه از کنار این موضوعات بگذریم به باور من، «اختراع انزوا» احساسی‌ترین نوشته‌‌ی «پل استر» است. نویسنده‌ای که در همه‌ی آثارش به هاله‌ای یک‌دست خاکستری می‌ماند. نوشته‌هایی که گویی با پرگار و گونیا به دقت ترسیم‌شان کرده است. جلوی فوران هر گونه احساس و هیجانی گرفته شده است. انگار برای هر بخش اندازه‌ی مقرری از احساسات کنار گذاشته و به همان میزان هم مصرف می‌کند. نه زیاد و نه کم. درست به همان مقداری که در نظر گرفته استفاده می‌شود. این‌ کار را آنقدر خودآگاه و با دقت انجام می‌دهد، و از جایی که اغلب او را در زمره‌ نویسندگان به اصطلاح «پست‌مدرن» طبقه‌بندی می‌کنند، برای درک این شیوه‌ی داستان‌گویی می‌توان جابجا به «استر» ارجاع داد؛ چرا که اصول و قواعد این شیوه‌ی داستان‌گویی را به دقت رعایت می‌کند و متعاقبا خواننده نیز به سادگی می‌تواند آن‌ها را در داستان‌هایش بیابد و از چند و چون‌شان باخبر شود. اما در «اختراع انزوا» ما با احساسات نویسنده مواجه می‌شویم و این احساسات بیقرار اوست که قصه‌ را پیش می‌برد. حال به کجا؟ سرنخ آن به دست احساسات نویسنده‌ای است که از مرگ پدر متاثر شده و اینک می‌خواهد او را بشناسد. می‌خواهد ثبتش کند. می‌خواهد توسط کلمات در کنارش داشته باشدش تا همیشه بماند. پدری که درباره‌اش می‌نویسد:«همسری نداشت، خانواده‌ای در کار نبود که به او متکی باشند، هیچ‌کس نبود که غیاب پدرم در زندگی‌اش تغییری ایجاد کند. شوک کوتاهی شاید، برای تک و توک دوستانی که اندیشیدن به مرگ هوس‌‌باز به اندازه‌ی فقدان دوست تکان‌شان می‌داد، و عزاداریِ کوتاه مدتی در پی‌اش، و بعد هیچ. آخر سر، طوری می‌شد که انگار او اصلاً هیچ‌وقت زنده نبوده است.» پدری که «حتی پیش از مرگش هم غایب بود، و خیلی وقت پیش، نزدیک‌ترین آدم‌ها به او آموخته بودند که غیبتش را بپذیرند و آن را مانند خصیصه‌ای بنیادی از وجود او تلقی کنند. حالا که درگذشته بود، هضم این حقیقت برای جهان سخت نبود که او برای همیشه رفته است. ماهیت زندگی‌اش جهان را برای این مرگ آماده کرده بود-می‌شد گفت که این زندگی پیشاپیش نوعی مرگ است-و اگر زمانی به یاد آورده می‌شد، چون خاطره‌ای مبهم بود، نه بیش از آن»(ص 9). اما چرا پدر این‌گونه است؟ «عاری از دلبستگی به هر چیز و کس و عقیده‌ای، ناتوان یا بی‌علاقه به آشکار کردن خود تحت هر شرایطی، توانسته بود فاصله‌اش را با زندگی حفظ کند و از غرق شدن در سیر امور بپرهیزد.» مردی که در نهایت دچار انزوایی شده که اینک توجه پسر را جلب کرده است. باری! می‌باید به گذشته‌ی او برگردیم. «استر» هم همین کار را می‌کند. این رجوع را تصادفی نشان می‌دهد اما به گذشته‌ی او بازمی‌گردد. چرا که آدمی برآمده از گذشته خویش است. برآیند سرگذشتی که از سر گذرانده است. حوادث و رویدادهایی که در گذشته برای او رخ داده و بر زندگی امروزش تاثیر می‌گذارد. اما مابین این رخدادها، حوادث تلخی وجود دارد که از گذشته‌ی او به آینده‌اش می‌آیند؛ آوار می‌‌شوند در لحظه‌های امروزش. جراحات دردناکی که خاطرش را خراشیده‌اند و تا همیشه در برش می‌گیرند، حتی اگر گمان برد که آنها را فراموش کرده اما همچنان حاضرند و بر ضمیر ناخودآگاهش سیطره دارند؛ این جراحات تلخ کلید درک رفتارهای امروز او هستند. به دیگر سخن، وقتی ما به زندگی آدم‌ها نگاه می‌کنیم، گاهی متعجب از برخی رفتارهاشان با خودمان می‌گوییم:«این چرا این‌طوریه؟». اما هنگامی که از گذشته‌ی آنها آگاه می‌شویم، می‌توانیم دلیل رفتارشان را بهتر درک کنیم. «پل استر» هم همین کار را می‌کند. اما «اختراع انزوا» به دو بخش تقسیم می‌شود. بخش اول بیشتر حول محور پدر می‌گردد و بخش دوم پای پسر به ماجرا کشانده می‌شود؛ یعنی خود «استر» که با نام مستعار «الف» در داستان حضور پیدا می‌کند. مردی که حالا می‌خواهد به ماهیت انزوا پی ببرد. ‌آنرا در پدر دیده است، در خودش جسته است- تو گویی که خود معلول این انزواست- و حال دست به یادآوری می‌زند. در هزارتوی حافظه‌اش چرخ می‌زند و این ‌کار را طوری انجام می‌دهد که انگار هر چه در ذهنش در این‌ رابطه وجود دارد بر صفحه منتقل می‌کند. او به سراغ دیگران نیز می‌رود. دیگرانی که چه در واقعیت و چه در دنیای داستانی منزوی بوده‌اند یا آن‌را آزموده‌اند. یک موسیقی‌دان گمنام، شاعر بزرگ آلمان «هولدرلین»، «پدر ژپتو» در ماجراهای «پینوکیو» وقتی در دل آن نهنگ غول پیکر گیر می‌افتد؛ بعد به دنبال ردپای انزوا به سراغ نقاشی‌ها می‌رود، از «زن ‌آبی‌پوش» تا «اتاق خواب» «ونسان ونگوگ»؛ استر برای درک و ثبت پدر دست به جستجو می‌زند و این تکاپو را به روایت درمی‌آورد. روایتی که آنقدر احساس در آن نهفته است که خواننده را با خود همراه کند؛ تا هزارتوهای حافظه‌اش؛ تا کشف انزوا.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد کتاب اختراع انزوا ، آثار پل استر ، حضور همیشگی مرگ ، نقد و بررسی کتاب اختراع انزوا ، هزارتوهای حافظه ، پل استر پست مدرن ، احساسی ترین نوشته پل استر ،

این نوشته، دی ماه 98 اینجا در ماهنامه صدبرگ منتشر شده! 

شنل پاره

 نینا بربروا

ترجمه: فاطمه ولیانی

پیام رنجبران

دو خواهر! یکی کوچک و دیگری بزرگ‌تر است! برادری که تیرباران شده. پدری در آستانه‌ی جنون و مادری که در درمانگاهی خلوت و سرد در پتربورگ مرده است. خواهر کوچک‌تر که یازده ساله است شب‌ها حین خواب از فرط سرما و تنهایی زانوان خواهر بزرگ‌تر را بغل گرفته و با آن‌ها درددل می‌کند. حرف‌هایش را به آن‌ زانوان تکیده می‌گوید و خواهر بزرگتر معتقد است آن دیگری هنوز آنقدر بزرگ نشده که طاقت حرف‌های او را داشته باشد. بفهمدشان. بعد هم می‌گذارد و می‌رود با مردی که می‌خواهد کارگردان تئاتر شود. قصه‌ای کوتاه و مختصر. انگار نویسنده فقط می‌خواسته از دست حرف‌های خود خلاص شود. آنچه او را آزرده و می‌آزارد. پس در عین ایجاز آن‌ها را فقط نشانه‌‌گذاری کرده است. نشانه‌هایی که کروکیِ یک زندگی را ترسیم می‌کنند. زندگی‌ای که از سر گذرانده است. کوتاه‌ نگاشته و گویی انتظار داشته خواننده خود جاهای خالی داستان را پُر کند؛ اما آنچنان با مهارت این‌کار را به انجام رسانده، آنقدر تصویرگرِ زبردست این زندگی بوده که جاهای ناگفته و سپید در صفحه، چونان نهری در ذهن خواننده جاری می‌شوند و خود را نمایان می‌سازند. دردهایی که به کلمه درنیامده‌اند. بغض‌هایی که در گلو مانده‌اند. «شنل پاره» رمان بسیار کوتاه، گیرا و غم‌آلودی است به قلم «نینا بربروا» نویسنده‌ی روس که طی سال‌‌های 41- 42 در پاریس نوشته شده. وقتی نویسنده در تبعید بوده. تبعیدی که دور دنیا می‌چرخاندش و تا آخر عمر هم طول می‌کشد. اثری که نمی‌توان آنرا از زندگی نویسنده‌اش جدا دانست. هر چند که زندگی‌نامه نیست اما این «نینا بربروا»‌ست که در آن سخن می‌گوید:«ما بلایای بسیاری از سر گذرانده بودیم. از هیچ‌چیز نمی‌هراسیدیم و مصیب‌های دیگری نیز در پیش داشتیم. دعاها را فراموش کرده بودیم. زندگی امیدها را از ما ستانده بود. دعاها و امیدها از میانمان رخت بربسته بودند. بی‌بازگشت. تو بارها پاهای کوچکت را در این شنل کهنه پوشاندی. من بارها خود را زیر چین‌های آن پنهان کردم تا برای سرگرم کردنت «چایلد هرولد» گذشته‌ها را اجرا کنم. به من بگو، آیا با همین شنل نبود که یوسف در راه مصر، تن مریم و عیسی را پوشاند؟».


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: رمان شنل پاره ، نگاهی به رمان کوتاه شنل پاره ، نینا بربروا ، ادبیات روسیه ، رمان کوتاه ، کتابهایی که باید بخوانیم ، داستان نیمه بلند ،

این نوشته، دی ماه 98 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!

حمام‌ها و آدم‌ها

میخاییل زوشنکو

ترجمه:آبتین گلکار

پیام رنجبران

برای مردم می‌نویسد. او شاهد تیزبین و راستگوی احوالات‌‌ آنان است. مابین‌شان نفس می‌کشد. از حال و روزشان مطلع است. تعارف هم ندارد. آنچه می‌نویسد تجربه‌ی زیست اوست. با گوشت و پوست درکش کرده. اهل تزویر و ‌ژست‌های دروغین مردمی بودن نیست. اگر بخواهیم در یک گزاره تعریفش کنیم باید بگوییم:«زوشنکو نویسنده‌ی بسیار شرافتمندی است». مردی که برای مردمش در جبهه‌های نبرد جنگیده و حتی چشمانش در همان کارزار آسیب دیده. در برهه‌ای می‌زیسته که بزرگترین انقلاب‌ها‌ در کشورش به وقوع پیوسته اما همیشه و تا پایان در آن‌سویی ایستاده که مردم آن‌جا بوده‌اند؛ آنجا که باید می‌بوده. بیخود نیست که آنقدر در روسیه دوستش می‌داشتند و خوانندگانش فراوان بوده. در همه جا حضور داشته و به هیچ‌جا تعلق نداشته. خود را درگیر حزب و حزب‌بازی‌ها هم نکرده است. درست مانند همه‌ی آنانی که اندیشه را می‌فهمند و دریافته‌اند تفکر در هیچ چارچوبی محصور نمی‌شود. آن هم در دوره‌‌ای که ایدئولوژی ویترین یک نویسنده بوده و ضامن تعهد و شهرتش و می‌باید آن‌را به دقت در آثارش ترسیم می‌کرده. اصلا او با همان زبان طنازش درباره‌ی خود می‌گوید:«من از دید اعضای حزب‌ها آدم متعهدی نیستم. باشد...من نه کمونیستم، نه اِس‌اِر، نه سلطنت‌طلب؛ فقط یک آدم روس هستم. تازه شعور سیاسی هم ندارم...من نسبت به هیچ‌کس احساس نفرت ندارم. این همان «ایدئولوژی دقیق» من است». اما به‌راستی که او بهتر از بسیاری از هم‌عصرانش مفهوم ایدئولوژی را فهمیده و شعور سیاسی‌ شاخص‌تری داشته. به همین سبب درست به هدف زده و همان هنگام سراغ پیامدهای ایدئولوژی در جامعه و نقد آن رفته. شاید او بهتر از همه می‌دانسته که فاجعه‌ی هر ایدئولوژی این است که در نهایت «همان چیزی است که سرکوبش می‌کند»؛ برای مثال و به‌قول «اسلاونکا دراکولیچ»:«فقر» در کمونیسم. به بیان دیگر هر ایدئولوژی وقتی می‌خواهد چیزی را از میان بردارد، خود بعد از مدتی به همان چیز مبدل می‌شود. بابت همین «زوشنکو» در مجموعه‌ی طنز داستانی‌ «حمام‌ها و آدم‌ها» به‌سراغ آدم‌های معمولی‌ای رفته که فقط قصد زندگی ساده‌ای دارند اما از پس آن‌هم برنمی‌آیند. فقر و تباهی که از تبعات ایدئولوژی حاکم است گریبان همه‌شان را گرفته. «زوشنکو» در این داستان‌های درخشان مخاطب را می‌خنداند، حتی در بعضی‌شان به قهقهه می‌اندازد اما آنچه در زیر متن آن جاری‌ست: اشک است. بیخود نیست که او را با «نیکلای گوگول» مقایسه می‌کنند؛ همان طناز بزرگ جهان ادبیات که می‌گفت:«طنز واقعی یعنی خنده‌ی مرئی آمیخته به گریه‌ی نامرئی».

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس) 


ادامه مطلب

برچسب ها: نگاهی به حمام ها و آدم ها ، میخاییل زوشنکو ، آبتین گلکار ، مجموعه داستان کوتاه ، نیکلای گوگول ، کتابهایی که باید بخوانیم ، ادبیات روسیه ،

این نوشته‌ام، آبان 98 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!

رمان: سگ‌های سیاه

 نویسنده: ایان مک‌یوئن

 مترجم: امیر حسین مهدی‌زاده

*

داستانی برای امروز

پیام رنجبران

«ایان مک‌یوئن» مجموعه داستانی دارد با عنوان «گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای» که نخستین اثر منتشر شده‌ی اوست! داستان‌های تکان‌دهنده‌ای که نشان می‌دهند نویسند‌ه‌شان تا چه ابعاد حیرت‌انگیزی توانسته به روان انسان و درونیات او نزدیک شود. آثاری‌ که بعد از خواند‌ن‌شان تا مدت‌ها همراه خواننده باقی می‌مانند و فراموش کردن‌شان کار دشواری است. قصه‌ی آدم‌های رنجور، پرس شده و آنانی که سلسله اعصاب‌شان فروپاشیده؛ آدم‌هایی که از جامعه‌شان آسیب دیده‌اند و در چرخه‌ای معیوب به همان جامعه خسارت وارد می‌کنند. قصه‌هایی آسیب‌شناسانه و مفید به فایده که خواننده را ناگزیر به تامل وا می‌دارد. داستان‌هایی که آرام‌آرام به درون ذهنیت آدمی نفوذ کرده و سپس تا دیر زمانی در اعماق‌ آن به حیات خود ادامه می‌دهند. دیر زمانی که تاثیرِ داستان‌ها موجب می‌شود به آن‌ها بیندیشیم! این مجموعه داستان همان سال انتشارش، 1975 برنده‌ی جایزه «سامرست موام» شده و در پی‌اش نویسنده‌ی توانمندی به جهان ادبیات گام می‌نهد که با «انسان»، «جامعه»‌ی پیرامونش، «دغدغه‌هایش» و «آنچه او را می‌آزارد» به خوبی آشناست. به باور من «گفت‌و‌گو با مرد گنجه‌ای» اوج درخشش «ایان مک‌یوئن» در نحوه‌ی قصه‌گویی است، در عین حالیکه دامنه‌ی آثار این نویسنده گستره‌ وسیعی دارد و شامل رمان و فیلمنامه نیز می‌شود و جوایز زیادی هم به خود اختصاص داده است؛ رمان «تاوان» که بر اساس آن سال 2007 فیلمی با همین عنوان ساخته شده از مهم‌ترین آن‌هاست؛ همچنین رمان «آمستردام» که سال 1998 برنده‌ی جایزه‌ی «من بوکر» شد.

«ایان مک‌یوئن» متولد 1948 انگلستان است. مادرش بعد از این‌که شوهر اولش در جنگ‌جهانی اول کشته شد با «دیوید مک‌یوئن» ازدواج می‌کند. «ایان» کودکی‌اش را در جنوب شرقی آسیا، آلمان و شمال آفریقا می‌گذراند. در دوازده سالگی به همراه خانواده‌ به انگلستان بازمی‌گردد. سال 1970 از دانشگاه «ساسکس» مدرک کارشناسی ادبیات انگلیسی و بعدتر کارشناسی ارشد را از دانشگاه «ایست انگلیا» می‌گیرد. مدتی در یونیورسیتی کالج  لندن مشغول به تدریس ادبیات انگلیسی می‌شود و سپس همان دانشگاه به او دکترای افتخاری می‌دهد. «تایمز» وی را در فهرست 50 نویسنده‌ی برتر انگلیس از سال 1945 به بعد قرار داده و روزنامه‌ی «دیلی تلگراف» در فهرست 100 فرد تاثیرگذار در فرهنگ بریتانیا جایگاه 19 را به او اختصاص داده است.

 اما رمان «سگ‌های سیاه» که سال 1992 منتشر شده و همان سال نامزد جایزه‌ی «من بوکر» نیز بوده یکی دیگر از آثار قابل تامل «مک‌یوئن» است. رمانی با محوریت سه شخصیت اصلی در کانون آن. داستانی که گویی آینه‌ای است از آدم‌هایی که امروز مدام می‌بینیم و تقابل افکار و عقاید و ایده‌هاشان با هم؛ داستانی که متعلق به امروز است. «جرمی» راوی داستان مردی است که به هیچ چیز باور ندارد:«من هیچ تعلقی نداشتم، به هیچ چیز باور نداشتم. مسئله این نبود که شکاک بودم، یا خود را به شکاکیت مفید یک کنجکاوی عقلانی مجهز کرده بودم، یا آن‌که همه‌ی استدلال ها را از همه‌ی جوانب می‌دیدم؛ نه، به واقع هیچ علت معتبری، هیچ قاعده‌ی ثابتی، هیچ انگاره‌ی بنیادینی نبود که بتوانم با آن همراه شوم، هیچ موجود برتری که بتوانم مومنانه، شورمندانه، یا در سکوت مدعی وجودش شوم.»(ص 20) «جرمی» که در کودکی پدر و مادرش را از دست داده همیشه بیش از آنکه با دوستانش وقت بگذارند در کنار پدر و مادر آن‌ها به سر می‌برد و از این‌رو بعد از ازدواج نسبت به پدر و مادر همسرش نیز علاقه‌ی زیادی پیدا می‌کند و توجه‌اش به آن‌ها جلب می‌شود و بعد هم تصمیم می‌گیرد زندگی‌نامه‌‌شان را بنویسد؛ یعنی شرح حال دیگر شخصیت‌های اصلی داستان، زن و شوهری با نام‌های «جون» و «برنارد». زوجی که در ابتدای آشنایی و ازدواج هر دو کمونیست بوده‌اند اما بعد از ورشکستگی کمونیسم، فجایعِ به بار آمده و همچنین وقایع، شکاف‌ها و تضادهای غیرقابل توجیهی که مشاهده کرده‌اند، از حزب جدا شده‌اند. اما نحوه‌ی دگرگونی اندیشه‌هاشان یکسان نبوده است. «برنارد» همچنان به دیدگاه ماده‌گرایانه‌اش وابسته می‌ماند و با داشتن نظرگاهی «بیرون»ی در جهت اصلاح جامعه‌ تلاش می‌کند، ولی «جون» بعد از یک اتفاق روحانی که به دلیل دیدن «سگ‌های سیاه»یی برای او رخ می‌دهد بنیان اندیشه‌هایش تغییر می‌یابد و سمت و سوی «درونی» و «معنوی» می‌گیرد. «جون متقاعد شده بود شیطان و خدا وجود دارند، و حتم داشت که هیچ‌ یک با کمونیسم سازگار نیست»(ص 172). حالا سال‌هاست که این زن و شوهر به دلیل اختلاف عقیده جدا از هم زندگی‌ می‌کنند و «جرمی» علاوه بر بیان دیدگاه و اندیشه‌های‌ آن دو، به عشقِ عمیقی که میان‌شان وجود دارد اما پیامدش دوری بوده نیز می‌پردازد. ولی آنچه در این روایت بیش از همه چیز به چشم می‌آید بی‌طرفی راوی داستان نسبت به بیان عقاید «جون» و «برنارد» است. شاید در برخی از بخش‌های داستان، دیدگاه‌‌شان را مورد واکاوی قرار بدهد اما این به گونه‌ای نیست که در جریان ابراز افکار طرفین خللی وارد کند. بدین‌سان فرصت ارزیابی و اندیشیدن به خواننده‌ی داستان محول شده است. دیگر این‌که، نویسنده افزون بر طرح پرسش‌ها، راهکارها و نتیجه‌گیری‌هایی نیز در اختیار قرار می‌دهد که همگی‌شان قابل تامل هستند؛ همچنین در این میان رشته افکاری بیان می‌شود که هر کدام در جای خود بسیار برجسته‌اند که شاید سهم «جون» از ابراز آن‌ها بیشتر باشد، از جمله:«وقتی من نتوانستم با پدر بچه‌هایم، مردی که دوستش داشتم و هنوز زنش هستم یک اجتماع ساده را بسازم، چرا باید از میلیون‌ها غریبه با منافع متضاد انتظار داشته باشم با هم کنار بیایند؟»(ص 53). یا در اواخر داستان که می‌گوید:«می‌توانم ببینم که فکر می‌کنی من یک خل و چل خشکه مقدسم. مهم نیست. این چیزی است که من می‌دانم. در نهایت کل آن‌چه می‌شود رویش کار کرد طبیعت انسان است یا دل آدمی، یا روح، یا خودآگاهی- اسمش را هر چه می‌خواهی بگذار. این باید توسعه و تعالی پیدا کند وگرنه بدبختی ما پایانی نخواهد داشت. کشف کوچک من این بود که چنین تغییری ممکن است، در توان ما هست. بی ‌انقلابی در زندگی درونی، گرچه آرام، طرح‌های بزرگ ما بی‌ارزش است. اگر بالاخره می‌خواهیم در صلح باشیم باید روی خودمان کار کنیم. نمی‌گویم حتماً می‌شود. امکان زیادی دارد که نشود. می‌گویم این تنها بخت ماست. اگر اتفاق بیفتد، که شاید نسل‌ها طول بکشد، خیری که از آن جاری می‌شود جوامع ما را به گونه‌ای برنامه‌ریزی نشده و پیش‌بینی ناپذیر شکل خواهد داد، که تحت کنترل انحصاری هیچ گروهی از آدمیان یا مجموعه‌ای از عقاید نخواهد بود...»(ص 174). باری! هر چه روایت را پی می‌گیریم گویی قطعات یک پازل در کنار هم چیده می‌شود و همچنین درمی‌یابیم «شیطانی» که «جون» از آن نام می‌برد بیش از آن‌که نمودی بیرونی داشته باشد، درونِ آدمی خفته است که هر از گاهی پرده از خویش برمی‌دارد و زندگی انسان‌ها را بر این کره‌ی خاکی به مخاطره می‌اندازد. شیطانی که به صورت استعاری در این داستان به شکل «سگ‌های سیاه»یی درآمده است. این رمان به ترجمه‌ی «امیر حسین مهدی‌زاده» به زبان پارسی برگردان شده است.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان سگ‌های سیاه ، درباره رمان سگ‌های سیاه ، سگ‌های سیاه ایان مک یوئن ، گفت و گو با مرد گنجه ای ، نقد رمان سگ های سیاه ، ایان مک یوون ، شیطان خدا کمونیسم ،

این نوشته‌ام، مهر 98 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!


درباره‌ی «هرمان هسه»

به بهانه‌ی رمان «گرگ بیابان»

ترجمه: کیکاوس جهانداری

*

روایتگر زندگیِ باطنی

پیام رنجبران

«هرمان هسه» نویسنده‌ی شگفت‌انگیزی است که دو «زندگی‌نامه» دارد! یکی از این زندگی‌نامه‌ها مانند دیگر مردمان در زمان تقویمی و توالیِ زنجیره‌وار تاریخ قابل تعریف است و از اینرو می‌توانیم درباره‌اش بگوییم: وی سال 1877 در آلمان متولد شد، از طریق کتابخانه‌ی پدربزرگش با جهان کتاب‌ها و ادبیات آشنا شد، توسط پدر و مادرش که در هندوستان مبلغان مذهبی بودند با تفکرات فلسفی هند و جهان‌بینی شرق درآمیخت؛ در پانزده‌ سالگی به دلیل روحیه‌‌ی حساس و شکننده‌اش و در اعتراض به نابرابری‌های جامعه و تضادهای درونی‌‌‌ که با پدر و مادرش داشت، از مدرسه‌ی کلیسایی «ماول‌برون» گریخت و بعدتر دچارِ آنچنان افسردگیِ حادی شد که خانواده‌اش گمان می‌بردند «جن‌زده» شده، به همین خاطر او را تحت‌نظر یک «جن‌گیر مدرن»(!) گذاشتند که سرانجامش اقدام به خودکشی «هرمان»‌ جوان بود؛ سپس او را به آسایشگاه مخصوص بچه‌های ناتوان ذهنی سپردند. آن‌ها تقریبا هر گونه حدسی درباره‌ی احوالات او می‌زدند جز این‌که این فرد یک نابغه است. بعدها وقتی «هرمان» از چنگ این قضایا جان سالم به در بُرد به شغل‌های مختلفی از قبیل ساعت‌سازی، باغبانی و کتاب‌فروشی پرداخت. او نقاشی می‌کشید و شعر می‌سرود تا به این نتیجه رسید که فقط می‌باید «نویسنده» باشد. در نهایت وی که به سبب مشکلات سیاسی مجبور به مهاجرت از کشورش آلمان به سوئیس شده بود در سال 1946، به‌خاطر «قدرت اعجاب‌انگیز نویسندگی، شکوفایی اندیشه و شجاعت ژرف در بیان اندیشه‌های انسان‌مدارانه و سبک عالی نگارش» موفق به دریافت جایزه‌ی «نوبل» ادبیات شد. «هرمان هسه» نویسنده‌ای است که به‌راستی می‌باید او را در زمره نویسندگانی قرار داد که با تمام وجود دغدغه‌ی رعایت حقوق «انسان» را داشت و همچنین در جهت حل مشکلات فکری و بحران‌هایی چون «پوچی» و فقدان معنا که وبالِ گردنِ زندگی انسان معاصر است جهد و کوشش فراوان کرد. اما زندگی‌نامه‌ی دیگر او در ظرف زمان تقویمی و یومیه نمی‌گنجد و خبر از یک زندگی عمیق درونی می‌دهد که برای شرح آن فقط باید واقعیت زمان و مکان دیگری را مفروض گرفت. اگر زمان تقویمی، زمان جسم است و بر حسب کمیت پایه‌گذاری شده است، این زمان، زمانی انفسی(روانی) است. زمانی کیفی که در آن گذشته و حال و آینده در یک نقطه با هم تلاقی می‌کنند. در اینجا رخدادها می‌توانند جای خود را تغییر بدهند. بر این اساس آدم‌هایی که در زمان‌های تاریخی متفاوت از هم زندگی می‌کرده‌اند، می‌توانند به ملاقات هم بروند. این افراد که بیشترشان، از برجسته‌ترین انسان‌هایی هستند که تا به حال گام به عرصه وجود نهاده‌اند، توالی زمانی را می‌شکنند و با یکدیگر دیدار می‌کنند. «هرمان هسه» داستانی دارد با عنوان «سلوک به سوی صبح» که از منظر کارشناسان و منتقدان خودزندگی‌نامه‌‌اش تلقی می‌شود که او در آن اثر به این سوی متفاوت از زندگی‌اش پرداخته است. روایتی که شرح سلوک درونی‌‌ اوست و توصیف جلساتی که در آن‌ها حضور به هم می‌رسانده است. جلساتی که جالب اینجاست بزرگانی چون زرتشت، افلاطون، لائوتسه و موتسارت و...نیز در آن شرکت جسته و به ملاقات دیگر اعضا می‌آیند. باری بدین‌سان ما با نویسنده‌ای روبرو هستیم که علاوه بر شناخت دقیق واقعیتِ واقعی زندگی، درک حوادث و مسیر تاریخ معاصرش-از جمله پیش‌بینی‌ جنگ‌ بزرگ جهانی دوم- و همچنین فهم وضع و حال انسان‌های پیرامونش، به درک «عالم خیال» نیز جهت اندیشیدن مجهز است. البته لازم به ذکر است منظور از این «خیال» آن نیست که اغلب آنرا مترادف با توهم و موهومات می‌گیرند، بلکه ساحت واسطه‌ای است میان «عالم عقلی محض» و «عالم مادی». همان عالمی که به نوعی می‌توانیم آن‌را معادل با «اقلیم هشتم» سهروردی یا «عالم مُثل» افلاطونی بخوانیم. ساحتی که به گفته‌ی «ابن عربی» «مراتب فروتر و مراتب برتر عالم به هم می‌رسند» و فهم آن به «خودشناسی» و در نهایت «خداشناسی» منتهی می‌شود. اما حالا که می‌گوییم «خود»، پای ضمایر «خودآگاه و ناخودآگاه» نیز به ماجرا کشیده می‌شود و در پی‌‌اش متفکر برجسته‌ی دیگری یعنی «کارل گوستاو یونگ»، چرا که می‌توانیم به نوعی این ساحت را مرادف با همان الگوهای «ضمیر ناخودآگاه فردی و جمعی» او بگیریم؛ و ناگفته پیداست هر چه فرد درباره‌ی ضمایر خویش و لایه‌های ذهنی‌اش از قبیل «خودآگاه و ناخودآگاه» بیشتر بداند، بالطبع نسبت به «خود» شناخت بیشتری به دست می‌آورد و در پی‌اش با زندگی به نحو بهتری مواجه می‌شود. اما آنچه رفت در واقع «کلید درک» داستان‌های «هرمان هسه» این نویسنده‌ی شاخص آلمانی است و این‌که در داستان‌هایش چه اتفاقاتی و در کجا و در چه موقعیتی در حال رخ دادن است: یعنی با در نظر گرفتن «عالم خیال» و شیوه‌های خیال‌ورزی، غوطه خوردن در سطوح متفاوت آگاهی و نفوذ در عمق ضمیر ناخودآگاه آدمی.

«هرمان هسه» نویسنده‌ای است که خواننده‌اش را با «زندگی باطنی» آدمی و دیگر جنبه‌ها و ابعاد قدرتمند وجودی‌ انسان آشنا می‌سازد. اما یکی از مهم‌ترین آثار این نویسنده رمان «گرگ بیابان» است که در سال 1926 به رشته تحریر درآمده است. از آن سنخ آثاری که همانند دیگر نوشته‌های «هسه»، مشمول گذشت زمان نمی‌شود و درست مانند اندیشه‌های جاری و ساری نویسنده‌اش در طول تاریخ حرکت می‌کند و همیشه تازه است. شخصیت اصلی این رمان که مردی پنجاه ساله به اسم «هاری هالر» ملقب به «گرگ بیابان» است، یکی از جالب‌ترین شخصیت‌های داستانی و البته پیچیده‌ترین‌های آن‌هاست. او فردی است که با خودش، زندگی‌اش و هر چه که او را در برگرفته از جمله جامعه‌ی پیرامونش مشکل دارد. مردی که درباره‌ی او در داستان آمده است:«رنج‌کش بود، مردی که عمیقاً و علی‌الدوام رنج می‌برد...بیماری این مرد رنج‌کش ناشی از علل طبیعی و بدنی نیست، بلکه معلول آنست که استعدادهای سرشار او با قوایش هم‌آهنگی ندارد...هالر در عالم رنج کشیدن از نوابغ است»(ص 47). مردی که نیمی انسان است و نیمی گرگ و این دو نیمه مدام با هم در حال مجادله‌اند؛ از سویی رو به عالم بزرگ و لایزال دارد و از سوی دیگر خودش و فضای پیرامونش مدام او را در هم می‌کوبد و می‌شکند. اما به این منوال «هاری» آنقدر رنج می‌برد که راه دیگری جز خودکشی به ذهنش نمی‌رسد و درست در همان وقتی که برای انجام این کار به سمت خانه‌اش می‌رود در میکده‌ای،‌ زنی به نام «هرمینه» با او شروع به گفت‌وگو می‌کند. «هرمینه» از تمامی چم و خم‌های «هاری» مطلع است و همین‌طور از رنجی که می‌برد. او «هاری» را به همراه خودش به هزارتوی‌های درونی‌ِ «هاری» و عمیق‌ترین لایه‌های ذهنی‌اش می‌برد. «هاری» می‌بایست چیزهایی را به چشم خود ببیند! به باور من «هرمینه» همان «سوفیای جاویدان» و خردمندی است که اغلب در داستان‌هایی ظاهر می‌شود که شخصیت اصلی دست به سفری درونی و کشف و شهود می‌زند؛ همین‌طور در متون کهن و اساطیری، روایات عرفانی و مکاشفه‌های عرفا این شخصیت که به نوعی همان «آنیما»ی «یونگ» است، دیده می‌شود. «هرمان هسه» درباره‌ی داستان‌هایش می‌گوید:«تمام این داستان‌ها مربوط به خود من بودند، بازتابی از راهی که در پیش گرفته بودم، از رویاها و آرزوهای پنهانم و از رنج تلخم». می‌خواهم بگویم راهکارهایی که «هرمینه» در اختیار «هاری» برای ادامه‌ی حیات می‌گذارد در واقع از زبان «هسه» برای «گرگ‌های بیابان» بیان می‌شود. مسیری که می‌باید طی کنند تا نیمه‌ی انسانی و نیمه‌ی گرگی‌شان در آن ساحت متعالی که اضداد برطرف می‌شوند به اتحاد برسد. او برای این طی طریق که در رابطه‌ی مستقیم با زندگی نیز هست سفارش‌هایی می‌کند از جمله این‌که در عین حالیکه زندگی جدی گرفته می‌شود نباید از نگاه شوخ غافل شد و از آن مهم‌تر اهتمام به «خندیدن»! و به نحوی بر این مساله تاکید دارد که آدمی به یاد آن فیلسوف خنده‌زن یعنی «فردریش نیچه» می‌افتد که می‌گوید:«آن‌که بر فرازِ بلندترین کوه رفته باشد، خنده می‌زند بر همه‌ی نمایش‌های غمناک و جدی بودن‌های غمناک». آیا «هاری هالر» ملقب به «گرگ بیابان» در این مسیر پیروز می‌شود؟ پایان‌بندی این رمان جزو نقاط عطف داستان است!



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نگاهی به «سلوک به سوی صبح» هرمان هسه(اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان گرگ بیابان ، نقد رمان گرگ بیابان هرمان هسه ، هرمان هسه روایتگر زندگی باطنی ، زمان انفسی ، عالم خیال ، اقلیم هشتم سهروردی ، زندگی نامه هرمان هسه ،



چهره‌ مرد هنرمند در جوانی

 نویسنده: جیمز جویس

 ترجمه: منوچهر بدیعی/ نشر: نیلوفر

*

«خودزندگی‌نامه در قالب رمان»

پیام رنجبران

هر گاه نام «جیمز جویس» را می‌شنوم یا جایی به آن برخورد می‌کنم که این مورد بارها لابه‌لای کتاب‌هایی که درباره‌ی ادبیات نوشته شده‌اند پیش می‌آید- شما کمتر کتابی درباره‌ی ادبیات و داستان‌نویسی مدرن خواهید جست که به نحوی در آن نام «جویس» به چشم نخورد- به سرعت نام «ساموئل بکت» نیز در ذهنم حاضر می‌شود. انگار اسامی این دو نویسنده در خاطرم به هم تنیده شده‌اند؛ اما «ساموئل بکت» برای من، مابین رمان‌نویسان جایگاهی دارد که هیچ نویسنده‌ی دیگری بدان دست نخواهد یافت؛ چرا که از منظر من او رمان‌نویسی را چه به لحاظ نوآوری در فرم و چه به لحاظ خلق شگفتی‌ها در راستای اندیشه‌هایش به منتهای درجه‌‌ی خود رسانده است. تصور این‌که بعد از «ساموئل بکت» رمان‌نویسی قرار است به چه بداعتی در فرم خود دست یازد، بسی دشوار است. ولی قضیه وقتی شکل هولناکی به خود می‌گیرد که ما بدانیم همین جناب «ساموئل بکت» هنگامی که «جیمز جویس» را ملاقات می‌کرده مقابل او به زانوی ادب می‌نشسته است!(حالا نه این‌که برود جلوی او زانو بزند، شنیده‌ها حاکی از این است که آنها روی دو صندلی روبروی یکدیگر می‌نشسته‌اند و به زبان «سکوت» با یکدیگر مشغول گفت‌وگو می‌شده‌اند؛ به هر تقدیر) این دیدارها آنقدر روی «بکت» تاثیرگذار بوده که او سال‌ها هر چه می‌نوشته زیر سایه‌‌ی «جویس» بوده است تا اینکه تلاش‌ بی‌وقفه‌ای انجام داده تا عاقبت توانسته از زیر این سایه‌ی سنگین برهد. اما یکی از وجوه مشترک مابین این دو نویسنده‌ی ایرلندی که یکی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات است یعنی «بکت» و دیگری که تاثیرش بر جهان ادبیات تا همیشه ماندگار می‌ماند، نثر ویژه و خاص آنان است. زبان نفیس و شگفت‌انگیزی که هر دو نویسنده آن را در بالاترین سطوح ظرفیت‌های زبانی به مرحله اجرا درآورده‌اند. اصلا به گونه‌ای که می‌توانیم آثارشان را بخوانیم حتی بدون این‌که کاری داشته باشیم در رمان چه خبر است و فقط از ترکیب کلمات و نحوه‌ی چیدمان‌شان لذت فراوانی ببریم. می‌خواهم بگویم اگر زبان این دو نویسنده را از آثارشان بگیریم، آنچه که مشغول مطالعه‌ی آن هستیم نمی‌دانم چه می‌تواند باشد اما هر چه هست، نه آنقدرها «بکت» است و نه «جویس». اینجاست که جایگاه مترجم آثارشان آشکار می‌شود و سهم عمده‌ای که در شناساندن چنین نویسندگان ممتازی به خوانندگان به عهده دارند. وقتی به سراغ «چهره‌ مرد هنرمند در جوانی» می‌رویم- حتی با وجود این‌که می‌دانیم جناب «منوچهر بدیعی» چه مترجم کاربلد و نایابی است- اما وقتی به یاد می‌آوریم «جویس» با 13 زبان آشنایی داشته و به سه زبان ایتالیایی و فرانسوی و انگلیسی مسلط بوده است، از بازی‌های زبانی‌اش که بگذریم وقتی بدانیم او به سبب احاطه‌اش به بسیاری از متن‌های کهن، اساطیری و کتاب‌های مقدس ارجاعات فراوانی به این آثار دارد، به نحوی که چنانچه در ترجمه‌ی اثر، این ارجاعات و روابط به درستی درک نشود ممکن است متن را گنگ و غیرقابل فهم یا حاوی معانیِ باژگونی بگرداند، وقتی بدانیم آثار او در اقصی نقاط جهان همیشه مترجمان فراوانی را به چالش فرا می‌خواند، ممکن است پیش از مطالعه‌ کمی دچار دلهره شویم و حتی با ناامیدی به سراغ اثر برویم. اما واقعیت این‌که اولین چیزی که در همان صفحات نخستین خوانش این رمان توجه ما را به خود جلب می‌کند، ترجمه‌ی درخشان آن است! نفسی به راحتی می‌کشیم و سپس لذت مطالعه‌ی متن آغاز می‌شود. ترجمه‌ی جناب «منوچهر بدیعی» از رمان «چهره‌ مرد هنرمند در جوانی» کاری است کارستان. ترجمه‌ا‌ی بی‌نهایت ارزشمند و ماندگار از یک شاهکارِ جاودان جهان ادبیات!

 «جیمز آگوستین جویس» سال 1882 در دوبلین ایرلند متولد می‌شود. وی پس از طی دوران کودکی و در جوانی به دلیل تضاد اندیشه‌هایش با دون‌مایگی و ابتذال حاکم بر فرهنگ مردم کشورش مجبور به تبعیدی خودخواسته از زادگاهش می‌شود. او از بنیان‌گذاران سبک «جریان سیال ذهن» در ادبیات است. رمان «چهره‌ مرد هنرمند در جوانی» به نوعی «خودزندگی‌نامه‌» این نویسنده محسوب می‌شود. شخصیت اصلی داستان یعنی «استیون ددالوس» در واقع همان «جیمز جویس» است که روایت زندگی و سیر تحول فکری‌ از کودکی تا جوانی‌اش برای ما بازگو می‌شود. نام «ددالوس» در افسانه‌های آتنی به معنای مخترع، مبتکر، مجسمه‌ساز، معمار و «صنعتگر زیرک» آمده است که در هزارتویی خودساخته گیر می‌افتد و سپس با ساخت بال و پری از آنجا می‌گریزد و به سیسیل پرواز می‌کند و همان‌جا به کار خلاقه‌ خود می‌پردازد. وجه تشابه این سرگذشت با زندگی «جویس» به باور این نگارنده در اینجاست که گویی وقتی افکار جویس نیز در کشور زادگاهش به تنگ می‌آید، برای او به مثابه‌ی هرازتویی درمی‌آید که در آن گیر می‌افتد و در نتیجه برای پرداختن به ماموریت ادبی‌اش دست به تبعیدی خودخواسته و مهاجرت می‌زند.

اما ماجرای رمان که توسط جریان پیوسته‌ی افکار «استیون ددالوس» برای ما تعریف می‌شود، آنقدر زیبا به رشته‌ی تحریر درآمده که فقط دلت می‌خواهد این آوای سحرآمیز ادامه داشته باشد و ادامه داشته باشد و تو بشنوی و بشنوی. تصاویر و کلماتی آنقدر زنده و مسحورکننده‌‌ که گویی به طرز اسرارآمیزی روی صفحات کاغذ به حرکت درمی‌آیند، با «استیون» همراهت می‌کنند و تو را به اندیشه وا می‌دارند؛ ماجرای زندگی استیون، داستان تضاد و تقابل ایدئولوژی تحمیل شده‌ توسط دستگاه‌های قدرت است به آدمی با آنچه به واقع در سر او می‌گذرد و سیر تحول فکری‌اش؛ و اما از نکات بسیار حائز اهمیت این روایت، زبان آن است که آنقدر نرم و آهسته و نامحسوس از زبانی کودکانه به نوجوانانه و سپس جوانی شاعر درمی‌آید که تو لحظه‌ای به خود می‌آیی که این کودک بزرگ شده است. به این می‌ماند که در دنیای واقعی ناگهان چشمت به کودکی بیفتد که او را زیاد می‌بینی و به خوبی می‌شناسی‌اش‌ اما همین شناخت و دیدن موجب شده که رشد و بالندگی‌اش را نبینی و یکباره این مساله را دریابی و با خودت می‌گویی:«این بچه چقدر بزرگ شده است». و آیا وقتی از «جیمز جویس» حرفی به میان آورده می‌شود باز هم می‌باید از عشق او به کلمات گفت؟ شاید این بند از رمان نشانی از همه‌ی آنچه در این‌باره می‌خواهیم بگوییم باشد:«چه زیبا و غم‌انگیز بود این سرود! چه زیبا بود کلمه‌ها آنجا که می‌گفت مرا در گورستان قدیم به خاک بسپار! رعشه‌ای از سراسر بدنش گذشت. چه غم‌انگیز و چه زیبا. دلش می‌خواست آرام گریه کند اما نه به خاطر خودش: به خاطر کلمه‌ها، که آن‌قدر زیبا و غم‌انگیز، مانند موسیقی بودند»(ص 38).«استیون ددالوس» شخصیتی فراموش‌ناشدنی در جهان ادبیات است درست مانند خالقش «جیمز جویس» که نامش تا همیشه بر این سپهر، درخشنده و تابناک باقی خواهد ماند.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)




ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان چهره مرد هنرمند در جوانی ، نقد چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی ، چهره مرد هنرمند در جوانی جیمز جویس ، منوچهر بدیعی ، جیمز جویس ساموئل بکت ، زبان و نثر جیمز جویس ، نقد فیلم دستکش طلایی 2019 ،



رمان: ناامیدی

 نویسنده: ولادیمیر ناباکوف

 مترجم: خجسته کیهان

 نشر: کتابسرای تندیس

*

داستانی جنایی با رگه‌هایی از «سوررئالیسم»

پیام رنجبران

«ولادیمیر ناباکوف» نیاز به معرفی چندانی نزد دوستداران ادبیات و سینما ندارد. رمان‌هایی مانند «خنده در تاریکی» و همچنین اقتباس‌های سینمایی از مشهورترین اثرش «لولیتا» آن هم توسط کارگردان‌های نامداری چون «استنلی کوبریک» جایگاه او را برای همیشه در اذهان علاقه‌مندان به این عرصه‌های هنری تثبیت کرده است. آثار او با مضامین روانشناسانه و در بیشتر موارد مابین دو سطح واقعیت و خیال غوطه می‌خورد، به‌ نحوی که گاه تشخیص این‌که روایت در کدام سطح پیش می‌رود برای خواننده‌اش دشوار می‌شود، اما این عنصر «ابهام» آنقدر با ظرافت شکل می‌گیرد که بر جذابیت آثارش می‌افزاید. «ولادیمیر ناباکوف» سال 1899 در روسیه و در خانواده‌ای سرشناس و فرهنگی به دنیا آمد. خیلی زود به سه زبان روسی، فرانسوی و انگلیسی مسلط شد و بعدها در کنار آثاری که به زبان روسی نوشته بود، نثرِ انگلیسی‌اش نیز جزو نثرهای شاخص قرار گرفت. «ناباکوف» به ‌همراه خانواده‌اش بعد از «انقلاب فوریه 1917» روسیه مجبور به ترک سرزمین مادری شد و شاید همین مهاجرت ناخواسته‌ یکی از دلایل نفرت همیشگی‌اش از «کارل مارکس» است که در مجموعه آثارش کمابیش به چشم می‌خورد. انقلابی که به اصطلاح زیر عنوان فلسفه‌ی «مارکس» اتفاق افتاده بود.

«ناباکوف» با «لولیتا» به شهرت جهانی دست یافت و رتبه‌ی این رمان هم اکنون مابین 100 رمان برتر «کتابخانه‌ مدرن آمریکا» چهارم است، در عین حالیکه دیگر آثار این نویسنده‌ نیز در نوع خود هم حائز اهمیت‌اند و هم خواندنی. «ناامیدی» هفتمین رمانی است که او به رشته‌ تحریر درآورده است؛ اثری که ابتدا به زبان روسی نگاشته شد و بعدها توسط خودِ نویسنده به زبان انگیسی ترجمه و دوباره بازنویسی شد و در اختیار خوانندگان قرار گرفت؛ داستانی که ایده‌ی پدید آمدنش جریان «همزاد» است؛ پیدا شدن سر و کله‌ی یک نفر دیگر به لحاظ شکل و شمایل درست شبیه خود فرد در زندگی‌اش. موضوعی که نویسندگان بزرگ دیگری چون «فیودور داستایوفسکی» در رمانی با همین عنوان، همچنین «خورخه لوئیس بورخس» در داستانِ کوتاه «آن دیگری» نیز بدان پرداخته‌ و آثار برجسته‌ای آفریده‌اند. رویهمرفته ظاهر شدن شخصیتِ «همزاد» در داستان‌ها نمودی از شخصیتِ در «سایه مانده»‌ی پرسونای اصلی داستان است. نمود و شمایلی از «خودِ» مغفول مانده، آرزو شده، گاه خودی واقعی‌تر و یا سرکوب‌شده‌ی شخصیت اصلی داستان که در اعماق ضمیر ناخودآگاهش شکل گرفته و یا بدان ‌جا پس رانده شده و حالا بنا به دلایلی از جمله‌ شرایط محیطی که پیرامون شخصیت اصلی به وجود آمده است، ظاهر می‌شود. «خود»ی که شخصیت اصلی داستان گاه با او به گفت‌وگو می‌نشیند و به حرف‌هایش گوش می‌سپارد، گاه مابین‌شان آنقدر تضاد و تفاوت وجود دارد که به تخاصم و درگیری ختم می‌شود، گاه با یکدیگر هم‌نظر شده و در راستای انجام کاری توافق و مصالحه می‌کنند که همه‌ی این‌ها در کنار هم یک داستان را پدید می‌آورد؛ همچنین شخصیت «همزاد» در داستان‌ها، تداعی‌کننده‌ی همان «خود»ی است که در زندگی واقعی نیز برای شناخت خویش می‌باید با آن مواجه شد؛ همان «خود»ی که گاه ریشه‌ی تمامی ناهنجاری‌های روحی و روانی و رفتاری آدمی به او برمی‌گردد و برای بازگشت به زندگی طبیعی می‌باید بر آن چیره گشت یا به مصالحه رسید. «خودِ» نادیده انگاشته شده‌ای که در وجود همه‌ی آدم‌ها هست و برای شناخت خویش هیچ راه گریزی از او نیست. اما این «همزاد» که روی دیگر و چهره‌ی واقعی شخصیت اصلی رمان «ناامیدی» یعنی «هرمان کالویچ» است، در دستان هنرمند «ولادیمیر ناباکوف» به داستانی خواندنی مبدل شده است. داستانی که حول محور عناصری چون «معما» و «ابهام» تا انتهای ماجرا می‌چرخد و بدین طریق خواننده را با خود همراه می‌کند. راوی که همان شخصیت اصلی داستان «هرمان کالویچ» است، راوی نامعتبری است که در همان بادی امر می‌گوید که از دروغ گفتن هیچ ابایی ندارد و آن را در واقع از «ویژگی‌های اصلی» خود و سبک نگارشش می‌داند، چرا که او در حال نگارش داستان روبرو شدنش با «همزاد»ش و اتفاقاتی که بعدتر می‌افتد، برای ما است. داستانی جنایی با رگه‌هایی از «سوررئالیسم» که بدین وسیله نویسنده ما را بهمراه خود به اعماق ذهن «هرمان کالویچ» فرو می‌برد و البته فرصت ارزیابی و حدس و گمانه‌زدن درباره‌ی چگونگی وقوع حوادث را در اختیارمان می‌گذارد. روایتی که بعضی از بخش‌هایش مرا به یاد فیلم کارگردان دانمارکی «لارس فون‌تریه» می‌انداخت و شاهکار متاخرش یعنی «خانه‌ای که جک ساخت»(2018). آن قسمت‌ها که راویِ داستانِ «ناامیدی» حین گوشه و کنایه‌ زدن به جنایی‌نویسان بزرگ تاریخ ادبیات چون «فیودور داستایوفسکی» از شیوه‌ی جنایت به مثابه‌ی یک اثر هنری یاد می‌کند:«حالا بیایید درباره‌ی جنایت صحبت کنیم، جنایت به عنوان یک هنر»(ص115). «اشتباه پیش‌کسوتان بی‌شمار من این بود که بیش‌تر به خود قتل توجه می‌کردند، و در نتیجه گمان می‌کردند از میان بردن همه‌ی ردپاها از همه چیز مهم‌تر است، در حالی که طبیعی‌ترین راهی که به همان اقدام یعنی قتل منتهی می‌شود، تنها یکی از حلقه‌های زنجیر است، یک مسئله‌ی جزئی، خطی در یک کتاب که به‌ طور منطقی باید برآمده از مطلب قبلی باشد، زیرا ذات هر هنری چنین است. اگر اقدام از پیش طراحی شده به درستی اجرا شود، نیروی هنر خلاق چنان است که اگر هم جانی روز بعد خود را تسلیم کند، کسی حرفش را باور نخواهد کرد، چون حقیقتی که به خودی خود در هنر خلاق وجود دارد فراتر از واقعیت‌های زندگی قرار دارد»(ص 116). کوتاه سخن اینکه: هیچ بعید نیست یکی از منابع الهام «لارس فون‌تریه» برای خلق آخرین اثرش و پردازش شخصیت «جک» که یک قاتل زنجیره‌ای است و آن‌ نگاه زیبایی‌شناسانه‌ی این شخصیت به جنایت، همین رمان «ناامیدی» باشد. این رمان سال 1938 توسط «ولادیمیر ناباکوف» به رشته تحریر درآمده و به‌راستی که طی این سال‌ها به مدد ساختار زنده، نحوه‌ی چیدمان وقایع روایت و نگاه دیگرگونش به موضوع «همزاد» هیچ از تازگی‌اش کاسته نشده و همچنان خواندنی است. داستانی که به باور من، «ناباکوف» توسط آن و در زیر متنش مانند دیگر بزرگان عرصه‌ی ادبیات و اندیشه‌ورزی بعد از سال‌‌ها کند و کاو در روانِ آدمی، در نهایت بر آن پند بزرگی تاکید می‌ورزد که قرن‌ها پیش بر سر در معبد «دلفی» حک شده:«خودت را بشناس».

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان ناامیدی ، رمان ناامیدی ولادیمیر ناباکوف ، خجسته کیهان ، همزاد ، شخصیت همزاد داستان نویسی ، لولیتا ، خانه ای که جک ساخت ،

تعداد کل صفحات: 9 1 2 3 4 5 6 7 ...
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو