تبلیغات
سیناپس - مطالب نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ
پنجشنبه 31 خرداد 1397

دیوید سداریس ( نگاهی به آثار یک طنزنویس )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- خردادماه 97 منتشر شده!





نگاهی به آثارِ یک طنز‌نویس

دیوید سداریس


پیام رنجبران

 

 

ویژگی‌ای که برای یک داستانِ کوتاه خوب می‌شمارند این است که با هر داستانی که پیش از آن نوشته شده متفاوت باشد! اثرِ به رشته‌ی تحریر درآمده چه از لحاظ فُرم و ساختار چه از لحاظ درونمایه با آثار پیشینِ خود متمایز باشد. (این خصیصه معمولاً در کشور ما ضعفِ یک داستان محسوب می‌شود، چرا که با تازه مخالفیم) شخصاً به آثاری علاقمندم که حاصل کشف و شهودِ نویسنده باشد و برآمده از انفجارهای درونی و دغدغه‌ها و همچنین مسائلی که در زند‌گی برای او پیش آمده و طومار جانش را بهم پیچیده و به درد آورده است. اساساً ذات هنر بر پایه‌ی اعتراض شکل می‌گیرد و این اعتراض از خویشتنِ هنرمند آغاز می‌گردد تا فضایی که پیرامون‌‌اش را دربرگرفته اعم از خانواده یا جامعه و سپس اعتراض به همه چیز. دغدغه‌ و مسائل حل‌ ناشده‌ای مغزِ هنرمند را قلقک می‌دهد و آن‌را به خارش می‌اندازد آنقدر که تا توسط اثرش ابرازش ندارد یا اگر نویسنده باشد تا ننویسدش آرام نخواهد شد و به طور مداوم، یقینِ انسان‌ها به هر چیزی در آثارِ هنری به چالش و تردید یا به هجو کشانیده می‌شود. بدین روال گاهی نمی‌توان حتی قالب برخی از آثار را پیدا کرد و به دقت گفت در کدام رسته قابلیت تعریف و طبقه‌بندی پیدا می‌کنند، درست مثل نوشته‌های «دیوید سداریس» طنزنویسِ قهّارِ آمریکایی که اگر از چند نوشته‌ی او که بطور واضح داستان‌کوتاه هستند بگذریم، باقی‌شان نوشته‌هایی‌ست که صرفاً از دغدغه‌های نویسنده پرده برمی‌دارد. سوألات و چالش‌ها و مسائلی که برخی‌شان از کودکی در روح و روان او رخنه کرده‌اند و همان‌جا لولیده‌اند. روح و روانِ بعضی از آدم‌ها طیِ زندگی‌شان دچار تصادفاتی شده، مثلاً یکی با موتور‌سیکلت، یکی با سواری، دیگری با تراکتور، یک‌ نفر هم هجده‌چرخ از رویش رد شده و حالا آن بهت و شدت تصادف در نویسندگان به رشته‌ی کلمات مبدل گشته! اصلاً بسیاری از نویسندگان بعدِ این برخوردها نویسنده شده‌اند و شاید پیش از آن هیچ تصمیمی برای نویسنده شدن نداشته‌اند! و البته «دیوید سداریس» جزو آن دسته‌ است که با هجده‌چرخ تصادف کرده و محصول آن تصادم به قول «گوگول» اَبرنویسنده‌ی روس که درباره‌ی بهترین نوشته‌های طنز می‌گوید:«خنده‌ی مرئی آمیخته به گریه‌ی نامرئی» است و بدین‌سان یکی از عالی‌ترین شکل‌های طنز‌پردازی به وجود آمده. گیرا، جذاب، مفرح، عمیق، منتقدانه و متفکرانه و به شدت خنده‌دار با موضوعاتی از قبیل مسائل و مشکلات خانوادگی، درگیری‌های انواع و اقسام شغل‌ها، تحصیلات، مصرف مواد مخدر، فرهنگ یونانی و همچنین خاطرات بزرگ شدن نویسنده در خانواده‌ای از طبقه‌ی متوسط در حومه‌ی شهر. این وجهِ به شدت خنده‌دار بودن در همه‌ی کتاب‌های «دیوید سداریس» که گذرِ این نگارنده بدان‌ها افتاده وجود دارد! کتاب‌هایی از جمله، «مادربزرگت رو از اینجا ببر»، «بالاخره یه روز قشنگ حرف می‌زنم»، «بیا با جغدها درباره‌ی دیابت تحقیق کنیم». اما مورد دیگری درباره‌ی «سداریس» وجود دارد، هر خواننده‌ای اولین کتابی که از سداریس بخواند بهترین اثری‌ست که از او خوانده است! یعنی وقتی خواننده برای نخستین بار با اثری از ایشان مواجه می‌شود حالا فرق نمی‌کند کدام باشد، و با چنین گونه‌ی ویژه‌ای از تاز‌گی و کیفیت بالای طنازی در آن اثر مواجه می‌گردد شگفت‌زده خواهد شد و همچنین حتماً می‌خندد آن هم به شدت، ولی چنانچه به سراغ باقیِ آثار او برود به لذت و حظی که نخستین بار برده است دست نمی‌یابد چرا که در یک نگاه کلی، در آثار سداریس نوعی از تکرار وجود دارد که ممکن است کسل‌کننده باشد. به هر تقدیر پیشنهاد می‌کنم چنانچه خواستید به سراغ سداریس بروید با «مادربزرگت رو از اینجا ببر» آغاز بفرمایید. داستانی در این مجموعه هست با عنوان «طاعون تیک» و ماجرای پسربچه‌ی دانش‌آموزی ا‌ست که تیک‌های عجیب غریبی دارد، مثلاً به هر چیزی که گذرش می‌افتد از صندوق پست تا پریز برق، می‌بایست آن‌را بلیسد تا ذهنش آرام و قرار بگیرد. این داستان فوق‌العاده خنده‌دار و البته دردناک است و قطعاً به همین واسطه «دیوید سداریس» را هیچ‌گاه فراموش نخواهید کرد؛ این شما و این «دیوید سداریس».

 

 




پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد آثار دیوید سداریس ، معرفی آثار دیوید سداریس ، نقد بالاخره یه روز قشنگ حرف می‌زنم ، نقد مادربزرگت رو از اینجا ببر ، نقد بیا با جغدها درباره‌ی دیابت تحقیق کنیم ، طنز گوگول سداریس ، کتابهایی که باید بخوانیم ،

چهارشنبه 2 خرداد 1397

رمان: گهواره گربه (دروغ‌های واقعی )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ- اردیبهشت 97 منتشر شده!









رمان: گهواره‌ گربه 

 نویسنده: کورت وونگات جونیور 

 مترجم: مهتاب کلانتری، منصوره وفایی 

 نشر: ثالث

 

دروغ‌های واقعی


پیام رنجبران

 

«اسماعیل خطابم کنید»! این نخستین جمله‌ی آغازین رمان جاودانه‌ی «موبی‌ دیک» است؛ شاید باید بگوییم معروف‌ترین شروع روایت در میان شاهکارهای ادبی جهان که شنیدنش موجب برانگیخته شدن احساسات همه‌ی علاقمندان حرفه‌ای جهان ادبیات و احترام قلبی و ستایش حماسی‌شان به یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ یعنی «هرمان ملویل» می‌گردد. حتا احتمال دارد وقتی می‌شنوند:«اسماعیل خطابم کنید» مو به تن‌شان سیخ شود! حالا وقتی با شروع رمانی مواجه می‌گردند که این‌گونه آغاز می‌شود:«جونا صدایم کنید! پدر و مادرم صدایم می‌کردند: جونا، یا چیزی توی همین مایه‌ها» شاید چندبار دیگر عبارات را مرور کنند، اول به‌خاطر اینکه مطمئن شوند که آیا نویسنده‌اش به خود اجازه‌ی شوخی و تمسخر «هرمان ملویل» بزرگ را داده است؟ دوم اینکه، آماده شوند برای این‌که بدانند تا کجا پیش رفته است؟ سوم، به احتمال قوی خنده‌شان خواهد گرفت و با علاقه به خواندن اثر ادامه می‌دهند، چرا که این آغاز رمان «گهواره‌ گربه» است و نویسنده‌ی آن کسی نیست جز «کورت وونگات جونیور» یکی دیگر از نویسندگان بزرگ جهان ادبیات و همچنین از دوست‌داشتنی‌ترین و پرطرفدارترین‌ها که این طنازی‌ها جزوی جدانشدنی از آثار او هستند و البته در حالت کلی از سیاه‌ترین طنازی‌هایی دیده شده؛ زیرا «کورت» نویسنده‌ای منتقد است علیه اقتدار! چه سیاست‌های سیاست‌چی‌های کشورش آمریکا، چه رویایی مشهور به «رویای آمریکایی»، چه هر شکل و نوعی از نظام‌های اقتدارگرا و دیکتاتوری که جان انسان‌ها برای‌شان پشیزی اهمیت ندارد و هر آن ممکن است بلاهت بیماروارشان کره‌ی زمین را بهمراه‌ همه‌ی انسان‌های روی آن به ورطه‌ی اضمحلال و نابودی بکشانند؛ او وقتی خبرنگاری درباره‌ی طنز سیاهش می‌پرسد می‌گوید:«خنده می‌تواند واکنشی باشد به ناکامی‌ها، درست مثل گریه. خنده هیچ مشکلی را حل نمی‌کند، همان‌طور که گریه. خنده یا گریه کاری است که انسان انجام می‌دهد وقتی هیچ‌کاری از دستش برنمی‌آید...» با وجود این سرخوردگی که منشایی جز جنگ‌های عجیب و غریب جهانی و بخصوص انفجار بمب اتمی در ژاپن ندارد که سایه‌‌ی سنگین‌اش بر اذهان بسیاری از نویسندگان آمریکا بعد از جنگ می‌افتد، و با وجود اینکه تا بوده اکثر نویسندگان، روشنفکران، شاعران واقعی نسبت به وضعیت برزخی جهان و سراشیبی به مقصد دوزخی که همه در آن افتاده‌ایم هشدار داده‌اند و هماره نادیده گرفته شده‌اند و جنون و بیماری روان‌نژندانه و همه‌گیر انواع و اقسام جنگ‌ها همچنان در زندگی انسان بحران ایجاد می‌کند و موجب مصبیت و مصائب است، اما «کورت» معتقد است همچنان می‌بایست هشدار داد و نهایت سعی خود را برای جلوگیری از فجایع بیشتر به کار بست؛ او هنرمندان و آثار هنری را به مثابه‌ی گونه‌ای از «سیستم‌های هشداردهنده» می‌داند که می‌بایست برای جلوگیری از نابودی و به فلاکت افتادن سلسله‌ی انسان به هشدارهایی که می‌دهند توجه نمود. «کورت» که در طبقه‌بندی به‌خاطر فرم ساختار‌های روایی‌اش، زبان هجوآمیز، ارجاعاتش به سایر آثار هنری یا هنرمندان و نقدشان و البته محتوای آثارش که می‌توانیم آن‌را علیه تمام کلان‌روایت‌ها بدانیم، یعنی روایت‌های بزرگی مانند مسیحیت، علم‌گرایی، مارکسیست، کمونیسم، رویای آمریکایی که داعیه‌ی نجات انسان داشتند اما به شوخی دردناکی مبدل شدند و همچنین به چالش‌ کشانیدن سیر خطی تاریخ در زمره‌ی نویسندگان «پست‌مدرن» قرار می‌گیرد. نویسندگانی که با خلق جهانی فانتزی، تخیلی، تصنعی و جعلی که سعی بر واقعی نشان‌دادنش دارند و البته نشانگان این جهان به دقت برگرفته و بازنموده‌ی همین جهان واقعیت واقعی پیرامون‌ ماست و بدان اشاره دارد، و سپس با تمسخرش ما را با یک دروغ بزرگ مواجه می‌کنند! دروغ‌های بزرگی که برای استثمار انسان ساخته و پرداخته شده، و چه از کلان‌روایت‌ها پرفراوان شنیده‌ایم و چه امروز، همچنان و هر لحظه به‌طور مدام از طریق رسانه‌ها می‌شنویم، دروغ‌هایی که جملگی مزورانه شکل واقعیت و صداقت به خود می‌گیرند و علی‌الخصوص از زبان سیاست‌چی‌هایی شنیده می‌شود که انگل‌وار از خون انسان‌ها می‌مکند و تغذیه می‌کنند، لیک شمایل منجی به خود گرفته‌اند. «جونا» راوی داستان وقتی جوان‌تر بوده قصد داشته کتابی بنویسد با عنوان: «روزی که دنیا پایان یافت»؛ کتابی که قرار بوده «مستند باشد» و «گزارش کارهایی» که «کله گنده‌های آمریکا روز پرتاب اولین بمب اتمی روی هیروشیمای ژاپن انجام دادند» زین‌رو گذرش به دانشمندی می‌افتد که یکی از پدران بمب اتم بوده و خانواده‌‌اش؛ دانشمندی که حالا مرده است اما میراث شومی به نام یخ 9 نیز از خود به جا گذارده است. «جونا» در پی تحقیقاتش و طی سلسله‌ی وقایع بامزه‌ای از جزیره‌ی «سن‌لورنزو»واقع در دریای کارئیب سردرمی‌آورد. آنجا با آیین «باکونونیسم» آشنا می‌شود که بر «فوما» یا دروغ‌‌های بی‌ضرر بنا شده و به وجودآورنده‌ و سرحلقه‌اش فردی‌ست به اسم «باکونون» که نامش یادآور و شوخی دیگری است با «میخائیل باکونین» آنارشیست انقلابی روس...



 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان گهواره گربه ، نقد رمان گهواره گربه کورت وونگات جونیور ، نقد رمان گهواره گربه کرت ونه‌گات جونیور ، رمان پست مدرن گهواره گربه ، رمان نقد رویای آمریکایی ، علیه مارکسیسم کمونیسم ، کتابهایی که باید بخوانیم ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ- فروردین 97 منتشر شده!






مجموعه داستان: امان‌نامه‌ی شب

 نویسنده: علی اردلانی

 نشر نگاه

 

«لطفِ شب»

 

پیام رنجبران

 

نویسنده‌ی نویسنده‌ای به وقوع پیوسته! رخدادی به مثابه‌ی شانس یا اقبال، یا رویدادی به مثابه‌ی پنجره‌ای از حیات و زندگی که به روی مرگ گشوده می‌گردد، مرگی که دیری‌ست ادبیات‌‌ داستانی‌مان را در برگرفته و ما را بر مزار قصه‌های‌‌مان نشانیده؛ پس می‌بایست بنویسم چیزی به مثابه‌ی معجزه حادث شده؛ نویسنده‌ی نویسنده‌ای معجزه شده است. هر چند آن‌که از زندگی‌، از زندگی ما برآید، اگر دیده‌ باشد و زیسته، خود شاهدی است بر مرگ و شارح مردگی‌مان، لیک نویسنده‌ای صادقانه - صداقتی که ویژگی هر نویسنده‌ی نویسنده‌ای است- خبر از زندگی‌مان می‌دهد، زندگی‌ای که چشم در چشم‌‌اش انداختن، پنجه در پنجه‌اش افکندن دل می‌خواهد؛‌ زین‌رو مجموعه داستان «امان‌نامه‌ی شب» اثری نیست که مناسبتی با یک‌نفس خواندن داشته باشد -چه نفس بریده می‌شود، چه نفس تنگ می‌شود- «امان‌نامه‌ی شب» واقعه‌ای است در جدی، ادبیاتی جدی که با یک‌بار خواندن تمام نمی‌شود، اثری برآمده و برای زندگی، روایاتی که می‌بایست زیست تا ژرفنای‌شان دریافت، طنز تلخ و گزنده، اندوه‌، عمق‌ و تفکرشان را. «علی اردلانی» متولد سال 1360 است اما روح داستانهایش هزار ساله می‌ماند، روحی سحرآمیز و اساطیری لابه‌لای کلماتش قدم می‌زند، غالب کارکترهایش برآمده از کهن‌الگوهای جمعی و البته فردی اوست- مضامین و کارکترهایی به شدت درونی شده- که با زبانی حماسی و اسطوره‌ای به شرح ماجرای‌شان می‌پردازند یا پراخته می‌شود، از این لحاظ زبان و نثر وزین و سهمگین‌اش بی‌آنکه در دام کهنه بیفتد حق مطلب را آن‌طور که سزاوار محتواست به جا می‌آورد؛ در این اثنا خواننده‌ با جملاتی بغایت زیبا و خوش‌آهنگ که گاه سربه شاعرانگی می‌زند مواجه خواهد شد که مفهوم هرکدام‌شان می‌تواند یک «رمان» باشد؛ معتقدم این مجموعه‌ی متشکل از هفت داستان قادر است مورد انواع و اقسام خوانش‌ها اعم از اسطوره‌شناسی، روانکاوانه، سیاسی و اجتماعی قرار بگیرد که در این مجال اندک نمی‌گنجد اما چنانچه به چند ویژگی‌ اصلی‌‌ داستان‌ها اشاره‌ای داشته باشم: مهم‌ترین‌‌شان قصه‌‌ است! به عبارت دیگر اصلی‌ترین ویژگی ادبیات داستانی که هر خواننده‌ای انتظارش را دارد؛ مولفه‌ای که موجب گیرایی و جذابیت این مجموعه است و خواننده پس از اتمام هر اثر درمی‌یابد داستانی خوانده و بر جهانی وارد شده و هر چند ممکن است خارج نشود، چرا که به زعم من این روایات بنا به قدرت بالای پرداخت‌، انسجام، شخصیت‌های به یادماندنی و البته شیوه‌ی ساختارشان تا مدت‌ها در ذهن به حیات‌شان ادامه می‌دهند. بعدی تنوع قصه‌هاست! داستان به داستان از جهانی به جهان دیگری گام می‌نهیم با شروع‌هایی به مثابه‌ی قلاب که از نقاط قوت همه‌ی داستان‌های مجموعه است، مثلاً «اندوه اسماعیل» بدین‌گونه آغاز می‌شود:«آقا اسماعیل وسط کویر اسباب‌بازی‌فروشی باز کرد» فکرش را بکن! آقا اسماعیل رفته وسط برهوتی که سگ‌ پر نمی‌زند اسباب‌بازی‌فروشی باز کرده! یا داستان «هوری‌ لار» بدین‌سان:«حبیب می‌دانستی درختی هست که روز اول زمستان سیب می‌دهد؟». نقل است نویسنده‌ی خوب، نویسنده‌ای است که نسبت به شخصیت‌های داستانی‌اش بی‌رحم باشد! و البته بی‌رحم‌ترین‌شان اینگونه‌اند که طوری کارکترهایی دوست‌داشتنی، عزیز و معصوم خلق می‌کنند که همذات‌پنداری خواننده را جلب نمایند و سپس جلوی دیده‌گانت پرپرشان می‌کنند. «علی اردلانی» در این زمینه گوی سبقت از همگان ربوده! می‌خواهم از مظلوم‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین کارکترها یعنی «آقا بیژن» که لاک‌پشتی خانگی است و تنها رفیق‌ پسربچه‌ی کوچولویی به نام «قلی»‌ بگویم، دوآینه، دو همدم، دو همدرد، دو همز‌بان، دو لهیده، دو تنها، دو خسته، شخصاً «اردلانی» را بابت بلایی که به سر «آقا بیژن» در داستان «قلی و حریری از گلابتون» می‌آید نخواهم بخشید! جهان داستان‌های «علی اردلانی» مخوف، وهم‌آلود، مرموز و حالا به این‌ها بیافزاییم حاوی تصاویری به شدت شاعرانه و زنده‌اند، آنقدر که گویی کلمات مقابل دیده‌گانت نفس می‌کشند و بدین تصاویر جان می‌بخشند؛ قصه‌های متفاوتی که یک کارگردان شعوری می‌داند چه منبع توانمندی برای سینماست و علی‌رغم تنوع، وحدتی ضمنی بهم می‌تند‌شان، وحدتی ملموس به نام «انسان». روایت آدمیانی که غریبه نیستند، درست که در جهان داستان به سر می‌برند اما تک‌تک‌شان نمود‌های واقعی و بیرونی دارند، در زندگی‌مان، فضای پیرامون‌مان، جامعه‌ی امروزمان. مابین این هفت داستان انتخاب یکی دشوار است، اما بعضی داستان‌ها را ترجیح می‌دهی هیچ‌وقت نخوانده بودی‌، اصلا دلت می‌خواهد خودت را زده بودی به چپ‌ترین کوچه‌ها‌ که این داستان هیچ‌گاه بر سر راهت قرار نمی‌گرفت، دلت می‌خواهد فراموشش کنی، اما گریزی نیست، خوانده‌ای، حالا هست، همه‌جا هست، در ازدحام و خلوت همراه توست، و شباهنگام درست در همان لحظات که گمان می‌بری تمام شده، از سقف اتاقت شروع می‌شود، از زیر در چون دود به داخل می‌خزد، قصه‌ی مهیب «امان‌نامه‌ی شب» که نام مجموعه نیز هست، قصه‌ی مردمانی خوشحال که می‌خندند و می‌خندند و خوشبخت‌اند به لطف شب در «امان شب».

 



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)




ادامه مطلب

برچسب ها: نقد مجموعه داستان امان‌نامه‌ی شب ، مجموعه داستان ایرانی امان‌نامه‌ی شب ، امان‌نامه‌ی شب علی اردلانی ، داستان روانکاوانه فلسفی ایرانی ، نقد داستان امان‌نامه‌ی شب ، بهترین مجموعه داستان ایرانی ، کتابهایی که باید بخوانیم ،

سه شنبه 4 اردیبهشت 1397

رمان: مسیح باز مصلوب (هنوز مثل امروز)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- فروردین 97 منتشر شده!




رمان: مسیح باز مصلوب

 نویسنده: نیکوس کازانتزاکیس 

 مترجم: محمد قاضی   

 

هنوز مثل امروز

 

پیام رنجبران



گوش فرا بده! گوش فرا بده! این ندای «هل من ناصر ینصرنی» است که قرن‌ها، سال‌ها، ماه‌هاست، هر روز و هرلحظه به شکلی‌ به کلمه درمی‌آید و صدا می‌گردد و هربار «لبیک»‌اش همان است که بود و همچنان هست، یک‌بار بر فراز جلجتا به صلیب‌ کشانیده، دگر بار «زکریا» می‌شود و در میان درخت اره، گاه فرقش در محراب شکافته، گاه تنش در دشت سوزانی قطعه‌قطعه می‌گردد و لبان تشنه‌اش لهیده، گاه «یحیی» و در زندان کشته، گاه «منصور» و «اناالحق‌»‌اش به دار آویخته و تنش‌ مثله و خاکسترش بر آب، گاه «شیخ اشراق» و از پشت‌بام به زیر انداخته، گاه «عین‌القضات» و پوست تنش کنده و جسدش در بوریایی آلوده به نفت سوزانیده؛ براستی انسان را چه می‌شود؟ گوش فرا بده، این ندای «هل من ناصر ینصرنی» است که هر روز و هر لحظه، از شفق تا فلق در گوش تاریخ می‌پیچد:«کجاست یاری دهنده‌ای که مرا یاری دهد» و تنها کافی‌ست هم‌اکنون به پیرامونت نگاهی بیندازی تا دریابی همچنان همانان که غریبه نیستند، «ما»یی که مدام داعیه‌ی یاری «یار» دارند، همانان‌اند که به محض شنیدن ندایش یا خاموشی‌شان محتاط به گوشه‌ای دور از مهلکه می‌لغزد، یا خود به مسلخ می‌برندش و شگفتا که تا بوده چنین بوده فرجام حکومت بلاهت، ترس و طمع بر اذهان انسان! تا آن‌جا که فیلسوف «فردریش هگل» می‌گوید:«تنها چیزی که از تاریخ فرا می‌گیریم این است که هرگز نمی‌توان چیزی از آن آموخت» تا جایی که «نیکوس کازانتزاکیس» نویسنده‌ی رمان «مسیح باز مصلوب» می‌نگارد:«قریب به دو هزار سال از تولد تو می‌گذرد و در این مدت یک روز نبوده است که تو را به صلیب نکشند. پس تو کی به دنیا می‌آیی که دیگر به صلیبت نکشند و جاویدان در میان ما زندگی کنی؟». نه، نه، گمان مبرم چنین تمنا و آرزویی بدین سادگی‌ها و روالی که پیش می‌رویم میسر شود آخر «مانولیوس» قهرمان شوریده‌ی داستان «مسیح باز مصلوب» نیز می‌گوید:«این دنیا دنیای ظالم و تبهکاری است، آقا! نیکان از گرسنگی می‌میرند و بدان بیش از حد می‌خورند و می‌نوشند و بی‌آنکه ایمان و استحقاق داشته باشند حکومت می‌کنند» و می‌بایست اذعان داشت: همچنان، همچنان، همچنان. رمان «مسیح باز مصلوب» سال 1948 به رشته‌ی تحریر درآمده است، اعتراف می‌کنم قبل از خواندن این اثر 632 صفحه‌ای با دیدن تعداد صفحاتش، و البته توجه به سال نگارشش که گمان می‌بردم شاید کهنگی دچارش شده باشد خود را برای جدال با بی‌حوصلگی و کلافگی حین خوانش مهیا کرده بودم، اما به واقع بعد از خواندن نیم صفحه‌ی نخست آن، آنقدر تاثیرگذار و گیرا بود که بدون اینکه بدانم چه بر زمان گذشت کل اثر تمام شد! می‌خواهم بگویم به هیچ عنوان انتظار نداشتم «مسیح باز مصلوب» آقای «نیکوس کازانتزاکیس» تا این اندازه جذاب باشد طوری که از آثار فوق‌العاده‌ای که همین سال‌ها نگاشته و روانه‌ی بازار شده و از نقاط قوت‌شان جذابیت‌شان بوده مثلا -رمان «جزء از کل»- چیزی کم ندارد؛ اثر کاملاً تر و تازه و زنده به حیات خویش ادامه داده و گمان می‌برم تا سال‌های سال بعد نیز چنین حی بماند. شاید هم راز این ماندگاری به نویسنده‌اش برمی‌گردد، مردی که قصه‌هایش برآمده از شنیده‌ها نیست بلکه زاییده تجارب زیسته‌ی فراوان اوست، حاصل چشم در چشم شدن مستقیم‌اش با زندگی، آفریده‌ی آن سرگذشتی که بر سرخودش نیز گذشته است؛ قصه‌ی اهالی روستایی که تصمیم می‌گیرند در جشن احیای مسیح نمایشی ترتیب بدهند و آن‌را -شبیه تعزیه‌های خودمان- گرامی بدارند. بدین‌سان نقش‌ها مابین اهالی ده بنا به برخی خصوصیات تقسیم می‌گردد، یکی «یعقوب حواری»، دیگری «پطروس حواری»، «یحیی تعمید‌دهنده»، «مریم مجدلیه» و «یهودا»، همچنین «مسیح» را «مانولیوس» جوانی چوپان و خوش‌سیما عهده‌دار می‌شود که البته در روستایی یونانی که «آقا» دارد چرا که مستعمره‌ی عثمانی است، ارباب و ریش‌سفیدان خنثا و کلیسا و کشیش و خدام ریاکار و منحرف و فاسد و ملت مقدس‌مآب دارد، انگار هر کدام از نقش‌های به مثابه‌ی تلنگری بر بازیگرانش وارد می‌شود و ناگزیر همه‌‌شان از حالت بازی و نمایش صرف خارج گشته و هر کدام آنقدر در نقش خود فرو می‌روند که همه‌ی قضایا جدی می‌شود، و اینک در چنین جایی چه بر سر «مسیح»، بر سر «حق»، بر سر «عدالت»، چه بر سر «انسان» می‌آید؟ «نیکوس کانتزاکیس» نویسنده‌ی اثر که رمان مشهور «زوربای یونانی» را نیز در کارنامه‌ی خود دارد، متولد سال 1883 یونان بعد از مرگش سال 1957 وقتی تابوتش را از سوئیس به یونان آوردند، هیچ کلیسایی حاضر نشد بپذیردش و به ناچار جنازه به «مورگ» سپرده شد، یعنی به محلی که جسد اشخاص مجهول‌الهویه را در آن می‌گذارند!

 

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان مسیح باز مصلوب ، مسیح باز مصلوب نیکوس کازانتزاکیس ، پیشنهاد رمان مسیح باز مصلوب ، مسیح باز مصلوب هنوز مثل امروز ، بینامتنیت مسیح باز مصلوب ، نقد فیلم کشتن گوزن مقدس ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ- اسفند 96 منتشر شده!



گرنیکا ( پابلو پیکاسو)




 رقابت در هنر مدرن، دوستی، خیانت و پیشرفت

نویسنده: سباستین اسمی

مترجم: سارا حسینی‌معینی

نشر: کتاب کوله‌پشتی


همسفران


پیام رنجبران



«آرتور شوپنهاور» فیلسوف بدبینی است، بدبین‌ترین فیلسوفی که تا بحال گام به عرصه‌ی اندیشه نهاده، نظرات تلخی نسبت به زندگی دارد، مثلاً می‌گوید:«زندگی اساساً فلاکت‌بار و کشمکشی بیهوده است» یا می‌نویسد:«زندگی نه تنها فلاکت‌بار، بلکه‌ بی‌معناست» با این‌حال نمی‌توان بسادگی از دیدگاه‌اش گذشت چرا که خواه ناخواه جهانی که دربرمان گرفته و اغلب تا حدّ خفه‌گی در خود می‌فشاردمان، مجبورمان می‌کند که به فضای پیرامون‌مان بنگریم- و البته به یاد شوپنهاور بیافتیم- آخر آنچه بیشتر به چشم می‌‌آید رنج است تا آسودگی، رنجِ بودن و رنجِ زندگی که به اَشکال متفاوت بروز می‌کند، جنگ و بیماری و چه و چه...؛ حتا در بهترین شرایط که به خیال خودمان همه‌چیز سرجای خودش قرار دارد همچنان میل سرکشی درونِ‌ ما به هیچ روی خیال سکوت و خاموشی ندارد، مدام حرف می‌زند، طرح انواع و اقسام تمایلات و خواهش‌ و تمناها درمی‌اندازد، همیشه از آنچه هست و دارد ناراضی است و گمان نبرم عاقبت چیزی بجوید که پاسخی دائمی بر خواسته‌های مکررش باشد. شوپنهاور در فلسفه‌اش این میل و نیروی محرک را در مفهومی با عنوان «اراده» توضیح می‌دهد. بر اساس نظر او، اراده درونی‌ترین ذات عالم است که فعالیت‌های ما و تمام پدیده‌های مشهود را هدایت و ترغیب و ماهیت‌شان را تعیین می‌کند، وجودی که بدون هیچ تأمل یا کنترل آگاهانه‌ای، همواره نیاز و میل به چیزهای مختلف دارد؛ و لازم به گفتن نیست همین نیاز و تمایلِ طماع به طور ممتد و مداوم ایجاد رنج می‌کند. اما در لابه‌لای فلسفه‌ی شوپنهاور رگه‌ای از خوش‌بینی نیز دیده می‌شود، خوش‌بینی‌ای که به هنر ختم می‌شود. پاسخی که این فیلسوف برای رهایی و خلاصی از رنج زندگی و بودن دارد در عین حالیکه همچنان سعی می‌نماید مواضع خودش را حفظ کند هنر است:«زندگی هرگز زیبا نیست، به جز تصاویری از آن که در هنر یا شعر تجلی یافته‌اند». در این نقطه گونه‌ای امر متعالی متجلی می‌گردد، چیزی معادل امر والای کانتی، یعنی لحظاتی که آدمی در ساحت چیزی بسیار بزرگتر از خودش ناگزیر دچار حالتی می‌شود که برای لحظاتی خودش را فراموش می‌نماید، خودش که منشا تمامی تمایلات و خواسته‌های پایان‌ناپذیر است. بدین‌سان وقتی خودی در کار نیست و آدمی به‌سان «هیچ» است، متعاقباً سکوتی درونی در او برقرار می‌گردد و حاصل‌اش دمی آرامش و آسودگی‌ست. تو گویی فرکانسی از زیبایی‌های عظیم آثار هنری ساطع می‌شود که وقتی انسان‌ها در مجاورتش قرار می‌گیرند در آن کشیده و با آن یکی می‌شوند و همین درهم‌تنیدگی موجب گونه‌ای عروج روحانی در آدمی می‌گردد، دقایقی که چنانچه فرد درست در همان فضای تاثیر سر برگرداند و به دنیا و جدل‌های زندگی نگاهی بیندازد، آنچه می‌بیند آنقدر کوچک به نظر می‌آید که حتا در نظرش مضحک جلوه می‌کند. به این می‌ماند روی سیاره‌ی دیگری بایستی و آنگاه به زمین بنگری. اما این سیاره‌ها، این جهان‌های دیگر حاصل خلاقیت هنرمندانی‌ست که از قضا خودشان مانند همه‌ی انسان‌ها درگیر زندگی‌اند و آن‌ها نیز برای رهایی از چنگال‌اش چیزی جز آن جهان و سفر بدان‌جا نمی‌شناسند، همان دقایقی که حین زایش اثرشان با آن یکی می‌شوند و در واقع به سرزمینی جز این جایی که هستیم سفر می‌کنند، و سپس ارمغانی که با خود می‌آورند یا نشانی که از سفرشان می‌دهند همان «هنر» است. هنرمندان در این مسیر پرپیچ و خم همسفرانی از سنخ خودشان نیز دارند، کتاب «رقابت در هنر مدرن، دوستی خیانت و پیشرفت» شرح حال این همسفران است که در کنار هم به بزرگترین سفرها رفته‌اند. همسفرانی نابغه و بزرگترین سفرها به جهان نقاشی. تقریباً همه‌ی بزرگانِِ عالی‌رتبه‌ی بازه‌ی زمانی 1860 الی 1950 در کتاب حضور دارند، بزرگترین نقاشانی که همین نفس حضورشان در یک اثر موجب جذابیت و گیرایی است، و البته قصه‌‌‌هاشان در کنار یکدیگر دوبه‌دو به شیواترین و هیجان‌انگیزترین شکل ممکن به قلم‌ »سباستین اسمی» برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر برای نقد هنری سال 2008 بیان می‌شود. هشت نقاش، «لوسین فروید و فرانسیس بیکن» « ادوارد مانه و ادگار دگا»، «پیکاسو و هانری ماتیس»، «ویلم دکونینگ و جکسون پولاک» هستند. نویسنده درباره‌ی اثرش می‌گوید:«عنوان کتاب، رقابت در هنر مدرن است، ولی منظور رقابت بین دشمنان قسم‌خورده، رقیبان سرسخت، کینه‌توز و لجبازی نیست که برای حاکمیت هنری و جهانی مبارزه می‌کنند تا پیروز شوند. در عوض کتابی است درباره‌ی تسلیم شدن، دوستی و تاثیرپذیر بودن و درباره‌ی توانمندی‌ها و احساسات این هنرمندان در زمینه‌ی حرفه‌ای‌شان». شوپنهاور بدبین‌ترین فیلسوف است، با این‌حال خوش‌بینانه‌ترین نظراتش در باب اهمیت هنر است و سفر به این جهان، حالا فرض کن همسفرانت نوابغ باشند، به گمانم بد نخواهد گذشت.




پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)





ادامه مطلب

برچسب ها: کتاب: رقابت در هنر مدرن دوستی خیانت و پیشرفت ، نقد کتاب: رقابت در هنر مدرن دوستی خیانت و پیشرفت ، بیوگرافی سباستین اسمی ، لوسین فروید فرانسیس بیکن ، ادوارد مانه ادگار دگا ، پیکاسو هانری ماتیس ، ویلم دکونینگ جکسون پولاک ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ی صدبرگ - اسفند 96 منتشر شده!







پتر هاندکه



فروشنده‌ی دوره‌گرد

نویسنده: پتر هاندکه

مترجم: آرزو اقبالی

نشر: جهان نو

*

 

 یک یاد و یک رمان!

 

پیام رنجبران

 

قبلِ این‌که درباره‌ی «پتر هاندکه» و رمان‌ شگفت‌انگیز «فروشنده‌ی دوره‌گرد» چیزی بگویم، ناگزیر به دو نام در ادبیات داستانی ایران اشاره‌ای می‌نمایم که به زعم من فرسنگ‌ها با دیگر بزرگان این عرصه فاصله دارند، عالیجنابان «صادق هدایت» و «بیژن نجدی»؛ با اینکه نخستین ‌داستان‌های کوتاه فارسی به قلم «محمدعلی جمال‌زاده» به رشته‌ی تحریر درآمد، اما بی‌گمان آن‌که به داستان‌کوتاه و ادبیات داستانی‌مان به معنای واقعی جان و رنگ تازه‌ای بخشید «صادق هدایت» بود؛ سال‌ها بعد، این «بیژن نجدی» است که ادبیات داستانی‌مان را چندین گام جلوتر می‌برد، نمی‌خواهم زحمات سایر بزرگان این عرصه را بیقدر بدانم، اما بعد از صادق هدایت او که رنگ‌و‌بوی دیگری به ادبیات می‌دهد، نوشتارش با هر چه پیش‌تر نوشته و خوانده شده متفاوت است، کسی نیست جز بیژن نجدی با فرمی بدیع و ساختاری آوانگارد در آثارش. نجدی شاعر هم بود ولی افسوس اجل فرصت کافی در اختیارش نگذاشت و مرگ زودهنگام‌اش ادبیات داستانی‌مان را از آنچه می‌توانست بیشتر داشته باشیم محروم نمود. نجدی تا وقتی در قید حیات بود فقط یک مجموعه داستانش به‌چاپ رسید «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند». مجموعه‌ داستان‌های «دوباره از همان خیابان‌ها» و «داستان‌های ناتمام» پس از مرگ ایشان با نظارت همسر محترم‌شان منتشر شد. اما در مجموعه‌ «داستان‌های ناتمام» همان‌طور که از عنوانش پیداست، آثاری گردآوری شده‌ که اغلب ناتمام مانده‌اند، پرداخت‌شان تمام نشده یا به حالت نهایی نرسیده‌‌اند. مابین این نوشته‌ها، داستانی وجود دارد به نام ((A+B که تاریخ نگارشش به اواخر دهه چهل برمی‌گردد و متاسفانه صفحه‌ی اول و صفحات آخرش طی سال‌های طولانی که بین دوستان نویسنده دست‌به‌دست می‌گشته گم شده است. سبک نجدی ویژگی‌های منحصر بفردی دارد، مولفه‌هایی که پرداختن به‌ آن در این مجال کوتاه نمی‌گنجد، اما داستان‌هایش مملو از لحظات و تصاویر به شدت شاعرانه، آشنازدایی‌ها، برعکس نمودن روابط علت و معلولی، عدم‌قطعیت و مرکزگریزی، جاندارپنداری اشیا، بازی‌ها زبانی فوق‌العاده زیبا و بهره‌بردن از انواع و اقسام پارادوکس‌های زبانی‌ست؛ داستان ((A+B اتفاق مهمی است، اثری که با گذشت این همه سال آنقدر تازه مانده که گمان می‌بری همین دیروز یا فردا نوشته شده؛ یکی از درخشان‌ترین داستان‌های کوتاه ایرانی. مرادم از بیان همه‌ی این حرف‌ها این بود که حین مطالعه‌ی رمان «فروشنده‌ی دوره‌گرد» نوشته‌ی یکی از بزرگترین نویسندگان صاحب‌سبک آلمانی زبان «پتر هاندکه» مدام به یاد بیژن نجدی می‌افتادم و بخصوص این اثرش. تو گویی این دو نویسنده‌ی بزرگ به نیمه‌های یک سیب می‌مانند، طوری که اگر هاندکه می‌خواست فارسی بنویسد به نجدی می‌مانست و برعکس، از بسکه ویژگی‌های نوشتاری مشابه‌ای دارند. قطعاتی در داستان ((A+B نجدی وجود دارد که در آن اتفاق عجیبی می‌افتد، یکباره زبان نویسنده و ساختار متن دگرگون می‌شود و خواننده وارد جهان شگفت و غریبی می‌شود. یک دگردیسی و مرکزگریزی بزرگ اتفاق می‌افتد، می‌خوانیم:«اما ناگهان، شباهت به هر چیز دیگر از بین رفت و در انتهای نگاه من با شکل و اندازه‌های شناخته شده...//باقی ماند...و من// لگد خورده و...خشمگین...// بستند..// جنازه‌ای به آخرین بقعه..» یا « دستی که به آیینه‌ سیلی می‌زند// با همه چیز در اطراف اردوگاه//البته//البته// زیرا اشیا پس‌مانده و رنجیده//البته// پنج حس طویل و خسته‌ی من// این محبوبه‌ی بی‌عدالتی// ما می‌دانستیم که بیماری‌های ناشناخته‌ای با باد می‌آید» انگار بمبی در هسته‌ی مرکزی داستان منفجر شده و جملات به این سو و آن سو پرتاب می‌شود، همه چیز زیر و زبر می‌گردد و هیچ نقطه‌ی ثقلی پیدا نمی‌کنی که بتوانی روی آن دوام بیاوری. می‌خواهم بگویم رمان «فروشنده‌ی دوره‌گرد» نیز به این قطعات داستان ((A+B می‌ماند اما نه به این غلظت. جالب اینجاست نویسنده در ابتدای هر فصل این رمان که در ژانر جنایی نگاشته شده اما قواعد بازی را بهم زده به زیباترین و روشن‌ترین وجه ممکن دقیقاً ذکر می‌کند قرار است کجا برویم و با چه چیزهایی روبرو شویم، ولی به محض اینکه خواننده گام به داستان می‌نهد وارد جهانی به شدت مهیج، ناشناخته و پر از تعلیق و معما می‌گردد، تا جایی که هر لحظه ذهنش توسط جملات آقای «هاندکه» به همه‌سو پرتاب می‌شود. در این اثنا ممکن است خواننده گاهی اوقات به خاطر بازیگوشی‌های نویسنده کلافه و یا حتا عصبانی شود اما درست در همین لحظات «هاندکه» اندکی در باغ سبز نشان می‌دهد، گره‌گشایی می‌کند و از همه مهم‌تر بوسیله‌ی نثری بی‌اندازه زیبا خواننده را ناگزیر با خود همراه می‌نماید طوری که دلت نمی‌خواهد از اثر و لذت مطالعه‌‌ی متن دل بکنی. وقتی پای زبان به میان کشیده می‌شود و این مولفه یکی از عناصر مهم گیرایی «فروشنده‌ی دوره‌گرد» محسوب می‌شود، نقش مترجم برای ما به مراتب از نویسنده‌‌اش بیشتر می‌گردد، نقش ارزشمندی که بانو «آرزو اقبالی» مترجم این اثر به شایستگی عهده ‌داشته‌اند. 

 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان فروشنده ی دوره گرد ، نقد رمان فروشنده‌ی دوره‌گرد ، معرفی رمان فروشنده‌ی دوره‌گرد ، مقایسه داستان (A+B) بیژن نجدی فروشنده‌ی دوره‌گرد پتر هاندکه ، سبک بیژن نجدی پتر هاندکه ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ، ادبیات اقلیت پتر هاندکه ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ بهمن 96 منتشر شده!











رمان : او بازگشته است 

نویسنده: تیمور ورمش 

  مترجم: مهشید میرمعزی/ انتشارات نگاه


پیشوا زنده است!


پیام رنجبران

 

هر از گاهی بحث ساختگی بودن ماجرای خودکشی «آدولف هیتلر» رهبر آلمان «نازی» در رسانه‌ها داغ می‌شود، بعضی هم می‌گویند او هنوز زنده است؛ مدتی پیش سازمان اطلاعات- جاسوسی ایالات متحده‌ی آمریکا «سیا» نیز با مجوز «دونالد ترامپ» سندی مبنی بر خودکشی نکردن «پیشوا» و گریختن‌اش- پس از تصرف برلین توسط ارتش سرخ شوروی- منتشر کرد و به این اخبار که همچنان دنبال‌کنندگان زیادی دارد سوی دیگری بخشید. کاری به زنده بودن یا نبودن «آدولف هیتلر» ندارم چه با وجود انتشار این اسناد هنوز نمی‌توان درباره‌ی سرنوشت او با قطعیت نظر داد، اما می‌خواهم بگویم به طور یقین «او بازگشته است» ولی در رمانی نوشته‌ی «تیمور ورمش» به همین نام. قصه‌ی جذاب، طنازانه و گزنده‌ای که راوی آن دیکتاتور اعظم «آدولف هیتلر» است، و آغازش ساعات اولیه‌ی بعدازظهر وسط یک پارک در «برلینِ» مدرنِ امروز و بیدار شدن ناگهانی‌اش صحیح و سالم پس از چندین‌دهه. این نخستین رمانی‌ست که «تیمور ورمش» به رشته‌ی تحریر درآورده، و البته در زمان انتشارش سال 2012 با اقبال عمومی و استقبال فراوانی مواجه گشته، ‌طوری که اثر فقط در آلمان یک‌میلیون نسخه و همچنین بیش از سیصدهزار نسخه‌ی الکترونیکی و صوتی فروش داشت، و حق ترجمه‌ی کتاب به 38 زبان داده شده است. نویسنده‌ی رمان «او بازگشته است» آقای «تیمور ورمش» در سال 1967 در نورنبرگ آلمان متولد شده، مادرش آلمانی و پدرش تباری مجاری داشت. او که با نگاشتن همین اثر یکباره به شهرتی جهانی دست یافته در دانشگاه «ارلانگن» سیاست و تاریخ خواند، و سپس به عنوان روزنامه‌نگار مشغول به کار شد. تا سال 2001 برای نشریات «ابندسایتونگ» و «اکسپرس» شهر «کلن» مطلب می‌نوشت و بعدتر برای نشریات زیادی کار کرده است، تا سال 2009 به عنوان «سایه نویس» یعنی نویسنده‌ با اسم مستعار چهارکتاب منتشر کرد و کتاب‌های دیگر او در حال آماده شدن است. به نظرم می‌رسد ایده‌ی جالب همین کتاب، یعنی بازگشت «آدولف هیتلر» در قوت گرفتن، حواشی و البته ایده‌پردازی‌های پرسروصدا برای جذب خواننده و بیننده در رسانه‌های این سال‌های بعد از انتشار رمان بی‌تاثیر نبوده است. جدای اینکه چنین اخباری برای مصرف و سرگرمی آدم‌ها همیشه جذابیت‌های منحصر به فردی دارد، بد نیست گوشه چشمی به علاقه‌ی فراوان و نقش پررنگ مردم در ساخت و پرداخت دیکتاتورها نیز داشته باشیم؛ تو گویی انسان‌ها به طرز عجیبی علاقمند‌ند یک نفر را بیابند و سپس به دیکتاتورش مبدل کنند و چنانچه در لابه‌لای تراوشاتِ سلایق و علایق‌ حاکم مربوطه که غالباً حول محور جنگ‌افروزی، حذف و تصفیه می‌چرخد کشته نشوند یا به قتل نرسند اخبار صعود تا نزولش دنبال نمایند؛ تاریخ هم پس از سقوط‌ دستگاه‌ دیکتاتوری که همیشه بی‌بروبرگرد حادث می‌شود، حین پرداختن به بزنگاه‌ها و بررسی سیر وقایع آن به علت اینکه طبق روال مالوف و ناگزیر چنین زمام‌دارانی که هماره افتضاحات و فجایع بزرگی به بار می‌آورند طوری یک‌سویه علیه‌شان شروع به «مونولوگ» می‌نماید انگار فقط دیکتاتور یا در نهایت عده‌ای دوروبرش مقصر بوده‌اند و آنچنان نقشی شامل حال مردم نمی‌شود. یکی از محورهای اصلی‌ی رمان «او بازگشته است» پرداختن به چنین مضمونی‌ست و اکران چگونگی‌اش. وقتی ساختاری تک‌حزبی که به هیچ‌عنوان صدایی جز صدای خودش نمی‌شنود و بها نمی‌دهد، به عنوان مثال همین حزب «نازی»، که از ایدئولوژ‌ی‌های کلی‌اش نابودی و انهدام سایر حزب‌هاست - شما بخوانید خفه‌کردن سایر صداها- با تمرکز قدرت در یک دولت و تاکید ورزیدن بر یک حزب واحد وارد کارزار می‌شود، بی‌گمان مردمان کثیری نیز بوده‌اند که حال خودآگاه، ناخودآگاه، یا شاید هم حواس‌پرت و بی‌تجربه گردشان حلقه زده‌‌اند. «آدولف هیتلر» در رمان «او بازگشته است» درآمده و می‌گوید:«پیشوا بدون ملت خود، هیچ نیست. البته پیشوا بدون ملت خود هم چیزی هست، ولی بعد کسی نمی‌بیند که او کیست. این موضوع را می‌توان برای هر آدمی با یک شعور سالم قابل درک کرد، زیرا درست مثل این می‌ماند که موتسارت را در جایی نشاند و بعد به او پیانو نداد». «تئودور آدورنو» فیلسوف آلمانی بعد از رویدادهای ننگین جنگ جهانی دوم و آنچه بر جان «انسان» رفت می‌نویسد:«اتفاق افتاد و می‌تواند دوباره اتفاق بیفتد. حرف اصلی ما این است» و این‌جا نقطه‌ای‌ست که هنر و ادبیات برای رعایت «انسان» به کلمه درمی‌آید، به ظهور می‌رسد، برای یادآوری، برای تقویت حافظه‌ی تاریخی آدم‌ها، علیه فراموشی، برای ممانعت و پیشگیری از پیش آمدن فجایع دیگر، چرا که چنانچه آدمی از اندکی سلامت روحی و روانی برخوردار باشد، با نگاهی به سرگذشت «انسان»هایی که به چنگ دیکتاتوری‌ها به خاک و خون کشیده شده‌اند دچار غبن و تاسف می‌شود، اما می‌بایست بدانیم:«اشتباهات برای متاسف شدن نیستند، بل‌که برای تکرار نشدن هستند».

 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ (حکومت اوباش) (اینجا)

 

مرگ کسب و کار من است (اینجا)

 

 

 

ادامه‌ی مطلب- (آشویتس)

 



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان او بازگشته است ، نقد رمان ببین کی برگشته ، هیتلر زنده است ، پیشوا زنده است ، نقد رمان آکواریومهای پیونگ یانگ ، نقد مرگ کسب و کار من است ، بیوگرافی تیمور ورمش ،

تعداد کل صفحات: 5 1 2 3 4 5