این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ - مرداد 96 منتشر شده!






«آرتور شوپنهاور»



رمان: درمان شوپنهاور

نویسنده:اروین یالوم

مترجم:حمید طوفانی، زهرا حسینیان


*

تجارت درد!


پیام رنجبران


دورش حلقه می‌زنند و نامربوط‌ترین جمله ممکن‌ را به «معتاد» می‌گویند:«تو اراده نداری، والا ترک می‌کردی»، معتاد هم هاج‌واج به اشک‌های شکسته در چشمان مظلوم خانواده‌اش مات می‌ماند و خونش به جوش آمده و تصمیم‌اش را می‌گیرد:«اراده دارم!» بعدش هم محفل را مُزیّن به چندقسم حماسی به جان عزیزان حاضر می‌کند و مابین شوق‌ذوق‌شان، قول می‌دهد فردا صبح با «اراده» فرد سلامتی شود! فردا از خواب پانشده اولین کارش، زدوبند برای تهیه و مصرف است، و نشئگی‌اش که دماغ‌اش را خاراند تازه یادش می‌افتد: می‌خواسته «با اراده ترک کند!» پس چه شد؟! واقع این‌که نه فرد معتاد مقصر است و نه درخواست خانواده‌اش نابجا، و لازم به ذکر است اتفاقاً او صاحبِ «اراده»‌ی قدرتمندی‌ست اما جهت مصرف مواد و خودویرانی‌اش، یعنی «اراده علیه خودش»، چیزی مشابه خودکشی نهنگ‌ها، آیا تا بحال کسی از نهنگ‌ها پرسیده چرا به خشکی می‌زنند؟! چه اراده‌ای جبرِ این هلاک می‌شود؟ همه‌ی ما در کشور معتاد‌خیزمان در هر خانواده‌ای به نوعی شاهدی بوده‌ایم بر آنچه گفته شد و مبرهن دانسته‌ایم، قضیه پیچیده‌تر و هولناک‌تر از این حرف‌هاست، عارضه‌ی تنها بیماری سخنگوی مکشوف؛ یعنی «بیماری اعتیاد» تنها مرضی‌ست که زبان وسوسه دارد و با بیمار، جهتِ نحوه‌ی ارضای درخواست‌های اجباری‌اش حرف می‌زند و «علیه زندگی‌اش» چاه می‌کند! حالا شما فرض بفرمایید، فرد معتادی که در چرخه‌ی وسوسه و اجباری بغایت اجباری، با تمام تلاش‌های ناکام پیِ رهایی از بند، عاجزانه وامانده و زندگی‌اش غیرقابل اداره شده، فردای همان روز موعود از خواب برخیزد و به جای مصرف مواد «فلسفه شوپنهاور» بخواند و حالش خوب شود! من درباره یک اثر فانتزی یا فکاهی صحبت نمی‌کنم بلکه از رمان «درمان شوپنهاور» نوشته «اروین یالوم» روانپزشک هستی‌گرای مشهور، سخن به میان می‌آورم که داعیه‌ داستان‌اش واقع‌گرا-آموزشی است، اما نتیجه به خیالات پرداخت نشده انسان نابالغی‌ می‌ماند که هنوز تکلیف‌اش با خودش هم روشن نشده! و ماجرای مذکور شرح حال یکی از کارکترهای اصلی رمان است به نام «فیلیپ» که گرفتار اعتیاد جنسی‌ست و صرفاً با خوانش فلسفه شوپنهاور درمان شده! نمی‌خواهم بگویم چنین چیزی ممکن نیست، بلکه به عرض می‌رسانم چنانچه این امر اتفاق بیفتد آن‌فرد اصلاً «معتاد» نبوده یا نویسنده‌اش نسبت به بیماری اعتیاد و راه‌ کنترل- و نه علاج، چرا که تا اکنون برای این درد علاجی کشف نشده- و بهبودی‌اش شناخت ندارد! رمان «درمان شوپنهاور» در آغاز قصه روان‌‌پزشکی است که حین روان‌درمانی یک گروه، متوجه بیماری سرطان و مرگ قریب‌الوقوع‌اش می‌شود! نویسنده ابتدا می‌خواسته با نمایش نحوه مواجهه این روانپزشک با «مرگ» برای افرادی که در چنین بحرانی قرار دارند، کتاب آرام‌بخشی به رشته تحریر درآورد، اما گویا خودش متوجه کوتاه‌بودن قامت افکارش، جهت پرداختن به چنین مهمی می‌شود و از این‌رو با چرخشی ناموزون به موضوع «فیلیپ» می‌پردازد و مضمون مرگ به حاشیه رفته و فرجامِ عجولانه‌ای برای آن روانپزشک رقم می‌زند. خوشبختانه امروزه راه تازه‌ای برای بهبودی به «رایگان» در اختیار معتادان قرار دارد، پیوستن به «انجمن معتادان گمنام» و «قدم‌های دوازده‌گانه»شان، و زاویه پنهان‌کار «یالوم» به این فرآیند، در جهت تبلیغ گروه‌درمانی همه فن‌حریف اما تخیلی خودش (برنامه مخدوش با اهدافی نامعلوم) سوألات زیاد، و پاسخ‌های ناقص و ناامید‌کننده‌‌تری به ذهن متبادر می‌کند. اما برنامه معتادان گمنام چه می‌کند؟ تمسک به مسیر «خودآگاهی!» توسط قواعد روشن و کاربردی که موجب می‌شود نیرویی مافوق «اراده»‌ی بیمار در او، و در زندگی‌اش جاری شود، و طی این فرآیند، معتادان در حال بهبودی می‌توانند برای ادامه مسیر، علاوه بر رعایت اصول برنامه‌شان، از دین، مذهب، فلسفه یا هر آیینی که از بدو کودکی‌شان بدان خو گرفته‌اند بهره جویند، یعنی بطن این برنامه، نه فرقه‌سازی‌ست، نه شگرد‌های نوین‌تر کلاه‌برداری از رنج انسان‌ها، آنچه که به عنوان مثال افراد «کتاب‌سازی» چون «یالوم» در تجارت درد به منصه ظهور می‌رسانند. جانِ فلسفه‌ی شوپنهاور با واژه «اراده» عجین شده! البته با مفهوم عمومی اراده توفیر دارد؛ شوپنهاور به نوعی تمامیت نیروی بی‌تاب حیات، غریزه و در فلسفه متقدم‌اش «شی‌ فی ‌نفسه» را نیز «اراده» می‌پنداشت که با سماجت به این کشف اصرار می‌ورزید، اما در بلوغ فکری‌اش به خطای خود پی برد- نه واضح و به صراحت، اما اصلاح کرد اراده «شی‌ فی‌ نفسه» نیست. «کانت» شناخت «شی‌ فی ‌نفسه» را به دلیل «حجاب خرد» برای انسان ناممکن می‌دانست! شوپنهاور در ابتدا به درستی دریافت:«راهی از درون آدمی به سوی آن سرشت واقعی و درونی چیزها بر ما گشوده می‌شود» ولی با «الهی و خیر ندانستن» و «شیطانی» خواندنش، فلسفه‌اش دچار تناقض شد؛ به گمان‌ام، چیزی نهانی «ورای» همان «اراده شرور»شوپنهاور که «واقعیت ماقبل» نهایی‌ست می‌نازد، چیزی در مقصد «خودآگاهی» هست، که مسیرش از نردبام سلوک «خودشناسی» پله می‌گیرد، شاید ما معمولی‌ها به «او» نرسیم، اما حداقل ارمغان این‌ پویش، سکوت ذهن و آرامش درونی‌ست، حضور در خویشتن خویش، که پیش‌ترها فرمود: من عرف نفسه فقد عرف ربه!

 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 



نقد رمان «تسلی‌ناپذیر» نوشته «ایشی گورو»، اینجا

ضمیمیه‌ای بر «تسلی‌ناپذیر» ( خواب، رویا و تعبیرات)، اینجا

نقد رمان «مثل هیچ‌کس» نوشته «دلفین دوویگان»، اینجا 


برچسب ها: نقد و معرفی رمان درمان شوپنهاور ، نگاهی نقادانه به درمان شوپنهاور ، نقد درمان شوپنهاور اروین یالوم ، اراده آرتور شوپنهاور ، اراده اعتیاد درمان شوپنهاور ، اراده انجمن معتادان گمنام ، معتاد کیست؟ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ-مرداد 96 منتشر شده!



« ایشی گورو »


رمان: تسلی‌ناپذیر

نویسنده: ایشی گورو

مترجم: سهیل سمّی

انتشارات: ققنوس

*


گشوده بر رویا!


پیام رنجبران



تجربه‌ی غریبی‌ست خوانشِ رمانِ «تسلی‌ناپذیر» نوشته «ایشی گورو» نویسنده‌ی ژاپنی‌تبار ساکن انگلستان؛ به خوابْ در بیداری می‌ماند! برایت پیش‌آمده صبحی از خواب برخاسته باشی، اما هنوز جو و اتمسفرِ جهانِ رویاها در تو باقی مانده باشد، بعد همان حین که می‌خواهی نخستین چایت را بنوشی، نگاهت به بخارِ محوی که روی لیوان می‌لمد خیره بماند، انگار منتظری آن آدم پیش از خوابت به خودت برگردد، نکند در خواب با یکی دیگر عوض شده‌ای؟ انگار هنوز بهتی بر وجودت حاکم است، حواس‌ات بی‌حواس شده، گویی به چیزی می‌اندیشی، به چیزی که نمی‌دانی چیست؟ شاید به خواب‌هایی که دیده‌ای، اما چیزی یادت نمی‌آید، فقط می‌دانی رویایی دیده‌ای، زمانی شکانده‌ای، جایی بوده‌ای، مکانی غریب اما آشنا، انگار پرسه‌زنان در کوچه‌پس‌کوچه‌های جهان خواب و رویا ماجراها دیده‌ای، وقایعی که هر چقدر با خودت کلنجار می‌روی مشروح‌اش به خاطرت نمی‌آید، اما حس‌اش با تو مانده است، هنوز در تو جاری‌ست، حسی غریب که اغلب به کلمه درنمی‌آید! حالا فرض کن، تو گام بر هزارتوی تالارهای ناخودآگاه انسانِ دیگری بگذاری، نه اینکه خودت رویا ببینی، بلکه عامدانه قدم به خواب فرد دیگری بنهی تا رویاهای او را مشاهده کنی، یا یکی دیگر خواب تو را ببیند، مکیده شوی در جهان رویاهایش، سرشت درونی‌اش، تمایلات‌اش، عقده‌های سرکوفته‌اش، کاستی‌های‌ روحی‌ و روانی‌اش، آنچه دلش می‌خواسته در زندگی‌اش واقع شود اما نشده، حسرت و بغض‌هایش، آرزو و دلتنگی‌هایش، خاطرات‌ زخمی‌اش، و البته کابوس‌های هولناک‌اش، همان‌طور که پیش‌ترها برای تو هم پیش آمده، در مهلکه‌ی کابوس‌های خودت معلق شده باشی، دستت به جایی بند نباشد، فریاد می‌زنی، مدد می‌جویی، به هوا می‌پری، به زمین کوبیده می‌شوی، تکاپو می‌کنی و در راهروهای تودرتویی که نمی‌دانی به کجا مفر دارند می‌دوی، نفس‌ات می‌گیرد، حالت خفگی داری، مویه‌کنان در خویش می‌زاری، فریاد می‌زنی، دیگران را به دادِ خود می‌خوانی، به درودیوارهای کابوس‌هایت چنگ می‌زنی، ناگهان زیرپایت خالی می‌شود، سقوط می‌کنی، ضجه‌زنان کمک می‌جویی، اما نه! صدایت صدا نمی‌شود و در گلویت می‌شکند و می‌تپد، به گوش نمی‌رسد، نخواهد رسید، تو به عمق ناخودآگاه‌ات، بطن ضمیرپنهان‌ات فروغلتیده‌ای؛ باری، خوانش رمان «تسلی‌ناپذیر» کمابیش چنین تجربه‌ای‌ست، و منطق داستان، منطبق به قواعد حاکم بر سرزمین ضمیرناخودآگاه و آسمان رویاهاست، و انعکاس رویاهای آن دیگری یعنی «رایدر» کارکتر اصلی رمان. به همین دلیل، مدت زمان گفت‌و‌گویش با «گوستاو» در آسانسور هتل، در آغاز روایت، آنقدر کش می‌آید که تو مسحور و متحیر چند صفحه خوانده باشی و هنوز به طبقه‌ی مقصد نرسیده‌ای، متعجب می‌پرسی تا به کی باید در این آسانسور بمانی؟ اینجا چه خبر است؟ از این‌رو «رایدر» پیانیست شهیری که برای سروسامان دادن به اوضاعی نابسامان، وارد شهری بی‌نام در ناکجاآبادی از اروپایی فرضی شده، همه چیزدان است، هم راوی اول شخص است، و هم ذهنیت سایر انسان‌ها را می‌خواند، افکارشان در او حلول می‌نماید، در مکان‌هایی وارد می‌شود که قاعدتاً بر حسب تکنیک‌های متداول داستان‌گویی نباید باشد. نمی‌تواند باشد. اما هست. مگر تو در رویا اینگونه‌ نیستی؟ مگر گاهی بدون اینکه کلامی منعقد شده باشد درنمی‌یابی که در خیال آدم‌های خوابت چه می‌گذرد؟! چه آشی برایت پخته‌اند اما علّتِ‌ حیل‌شان را نمی‌دانی، فقط می‌هراسی و می‌گریزی به ناکجا..به ناکجا...به ناکجاتر، مگر ناگهان جابجایی‌های مکانی نداری؟ عجله داری به سر کارت برسی اما خودت را در خانه‌ی کودکی‌ات می‌یابی، با فردی قدم می‌زنی، شاید با عشق دوران شیدایی‌ات، همو که جایی در جاده‌های زندگی گم‌اش کردی، اما یکباره خودت را با افراد دیگری در جمعی می‌یابی که ممکن است همه‌شان آشنا بزنند اما ندانی کیستند؟ نام‌شان چیست؟ یا به خاطرت می‌ریزد- ای بابا- هم‌شاگردی سی‌سال پیش من اینجا چه می‌کند؟ چه وقت به اینجایی که نمی‌دانم کجاست آمده، یا چه هنگام من به این ناکجا آمدم که خودم نفهمیدم؟! حالا اگر موارد مذکور به ظریف‌ترین و ماهرانه‌ترین شکل ممکن، گیرا و منسجم، طوری برایت اکران شود که تو گمان نبری با لایه‌های جهانِ رویاهای برآمده از ضمیرناخودآگاه «رایدر» مواجه شده‌ای، آنقدر حوادث عجیب عادی جلوه‌گر ‌شود، آنقدر آهسته مرزهای الگوهای روایی واقع‌گرا شکانده شود که مدام انتظار داشته باشی وقایع شبیه به معیارهای «واقعیت واقعی» یعنی آنچه در فضای پیرامون زندگی‌ات می‌گذرد اتفاق بیفتد، اما مدام در پیچ‌وخم‌های روایت به طرز ناباورانه‌ای غوطه‌ور شوی، در تعلیق‌اش معلق بمانی، بارها آنچه انتظار داری حادث نشود، تا حدی که دائماً از خودت بپرسی من اینجا چه می‌کنم؟ قرار نبود اینگونه شود! اصلاً چرا این رمان 736 صفحه‌ای را می‌خوانم؟ چرا نویسنده‌اش اینقدر با اعصاب‌ام بازی می‌کند؟ و باز هم نتوانی ازش دل ببری، و درست مانند رویایی نابهنگام که تو را در بر گرفته، گریزی ناگریز باشد، آنگاه می‌خواهم بگویم: با «ایشی گورو» نویسنده‌ای از تبار بزرگان به ترجمه «سهیل سمّی»، مترجم زبردست و نایاب‌مان طرف حساب شده‌ایم. 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

ضمیمه‌ای بر نقدِ رمان «تسلی‌ناپذیر» (خواب ، رویا و تعبیرات)


نقد: سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه؛ اینجاست


برچسب ها: نقد و معرفی رمان تسلی ناپذیر ، درنگی بر رمان تسلی ناپذیر ، تحلیل ساختار رمان تسلی ناپذیر ، بررسی تسلی ناپذیر ایشی گورو ، خواب رویا ضمیر ناخودآگاه رمان ، تسلی ناپذیر سهیل سمی ، تسلی ناپذیر وبلاگ سیناپس ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- تیرماه 96 منتشر شده!

جناب «سیاوس جمادی» مترجم اثر ماندگارِ «هستی و زمان» مارتین هایدگر




«این یک پیپ نیست»

نقاشی: خیانت تصویر / رنه مگریت



کتاب: نقاش‌ها همیشه پول دوست داشته‌اند

مترجم: لیلی گلستان

ناشر: مرکز

*


رنگ و پول!


پیام رنجبران


همین ابتدای نوشتار تکلیف‌ام‌ را با خودم روشن کنم، به هنرمند فقیر علاقه‌ای ندارم! پای فقر به زندگی هنرمند که باز می‌شود دردهای توصیف‌ناپذیر، خسران، آسیب‌ها و ماجراهای نامطلوبِ فراوانی گریبان خودش و متعاقباً جامعه‌اش را خواهد فشرد؛ البته پیشتر، می‌بایست هنرمند را تعریف کنیم که در قامتِ کوتاه این نوشته نمی‌گنجد و مدلول‌اش را به ذهن خواننده‌ای می‌سپاریم که احتمالاً فرقِ مابینِ رهایی از هر قیدوبند برای آفرینش اثر هنری را با مجیز‌گویی حکام زور و ثروت به جای هنر می‌داند- چه ما این‌روزها با پدیده‌های نوین‌تری روبروایم که جزو هنرسازان سفارشی نیز محسوب نمی‌شوند و هیچ رابطه‌ای میانِ آنچه بعنوان مثال «شعر» می‌خوانند با شعر، حتا از قسم سفارشی‌اش وجود ندارد، از بسکه به آنچه «شعر» نموده‌اند معتقد نیستند- حالا ممکن است شما بفرمایید وضوح واضحات می‌گویی؟! هیچ‌کس از فقر خوشش نمی‌آید؛ مشابه این پرسش وقتی چشمم به عنوانِ کتابِ «نقاش‌ها همیشه پول دوست داشته‌اند» افتاد برای من پیش آمد! پس برای دریافتن پاسخ، به جای واژه‌ی «نقاش‌ها» سایر قشر و صنوف را گذاردم:سیاست‌بازان، مختلسان، سارقان، دریوزگان، بنگاه‌داران، پاچه‌خواران، زمین‌خواران، رانت‌خواران، پزشکان، کارچاق‌کن‌ها، وکلا، دلالانِ داروی ناصرخسرو، قاچاقچیان، و با کمال تعجب متوجه شدم که اینان نیز «همیشه پول دوست داشته‌‌اند» لیک برای اطمینانِ بیشتر، حرفه‌های دیگری نیز آزمودم: صرافان، قصابان، چلنگران، معلمان، ورزشکاران- چه آنانی که قهرمان‌اند و چه آنانی که پس از خاتمه دوران مدال‌آوری می‌پندارند در پست‌های حساسی که هیچ از آن نمی‌دانند به مردم خدمت کنند- راستش را بخواهید دریافتم نتیجه تفاوت چندانی نمی‌کند؛ اگر از کنار اسامی چندی افراد استثنائی که معرف حضور همگان هستند بگذریم، فعالیت‌ها صرفاً «محض رضای خدا» به وقوع نمی‌پیوندد. بلی، من هم با شما موافقم، آدمی دلش می‌خواهد صاحبانِ بعضی عناوین یا مشاغل همیشه مراقب و متعهد به تقدس، سهمِ اعتماد، ارج و شمایلِ ارزشمند حرفه‌شان نزد مردم باشند و بمانند! و من هم درست مثل شما افراد بیشماری چون دلاوران مرزبان، نگهبانان محیط‌زیست یا معلمان عزیزمان و...می‌شناسم، که در عین قوت لایموت‌شان همچنان وفادار به وجدان و با دل و جان مشغول خدمت به آب و خاک و فرزندان این مرزوبوم هستند، و بیش قال تفصیل نمی‌دهم...پیش از خوانش کتاب می‌دانستم هنرمندان تا وقتی علائم حیات در آنان دیده می‌شود، و همچنین «نقاشان» که مولف اثر «جودیت بن هامو‌-هوئه» بدیشان پرداخته پاره‌ای از گونه‌های زنده انسانی‌اند، و ناگزیر برای ادامه زندگی و رفع احتیاجات اولیه‌شان نیازمند «پول» هستند، و مولف نیز با انتخاب سیزده‌ نمونه از نقاشان «بزرگ» که شامل دوران رنسانس تا مدرن می‌شود، به نحوه و شیوه «پول» پیدا‌کردن‌شان با ایده‌ای آشنازدایانه و اسطوره‌زدا نگریسته است. پول و هنر! اغلب برای هنرمندان پارادوکس نامقبولی می‌سازد. واقع‌اینکه در بیشتر موارد، هنرمند پس از مدتی، انگار تبدیل به ساختاری دوزیست می‌شود که هم می‌بایست «هنر برای هنر» یا «هنر به دلخواه خودش» بیافریند که غالباً تا پذیرا‌ شدنش از سوی جامعه جان به سر می‌کند- به دلایلی از جمله مواجه‌اش با انواع و اقسام بی‌عدالتی‌های پل‌های ارتباطی، نادیده‌گرفتن‌ و باندبازی‌‌ها، فقدان آگاهی و دانش کافی برای شناخت هنر فردی و آوانگارد، به خصوص در کشوری‌هایی مثل ما که اکثر هنرسازان در تولیدات شبیه‌سازی و معمولی‌سازی مشغول‌اند و فردیت برنمی‌تابند- بدین‌سان قدردانستن آثارش مدت‌ها طول می‌کشد و البته بیشترشان در فرجامِ دیری تکاپو با کلمه «متاسفم» آشنا می‌شوند، و احتمالاً لابه‌لای چنین قضایایی، تن به قضای هنر بازار‌ی و «کیچ‌« می‌دهند! و تمام این‌ها آمیخته بهم، موجبِ راه افتادن جریان‌های عجیب و غریب و روان‌نژندی در جان هنرمند می‌گردد. راستش را بخواهید در اکثر موارد جذابی که در کتاب گزیده شده، این در و آن در زدن نقاشان، شیطنت‌ در فروش آثارشان، حرص و طمع‌های بی‌خطرشان نسبت به بعضی صنوف برای جامعه، عقده‌های فروخورده‌ برخی‌شان مثل پسرک فقیر بریتانیایی دیروز و مردمیلیون‌دلاری هنر امروز «دمین هرست»، نقاش «خیانتِ ‌تصویر» یعنی «رنه مگریت»، دیوانه‌بازی‌های نوآورانه «پاپِ هنرِ پاپ» «اندی وارهول»، یا حتا «پیکاسو» که بقولی چک‌های پولی‌اش را نقد نمی‌کرده‌اند چرا که قیمت امضایش از وجه چک بیشتر می‌ارزیده، اما همین آدم وقتی به خانه‌اش می‌رسیده، پیش از پرسیدن حال‌و‌احوال فرزندان، مضطرب سراغ پول‌های‌اش را از همسرش می‌گرفته و ساعتی به شماردن‌شان می‌گذرانده، خنده‌ام می‌گرفت و نسبت به حجم عظیم هنر، خلاقیت، شعور، تنوع و اعجابی که برای‌مان ماندگار گذارده‌اند، تمایلات‌شان بیشتر شیرین‌کاری به نظرم می‌آمد تا آزمندی! کتاب «نقاش‌ها همیشه پول دوست داشته‌اند» مجموعه روایات، و دریچه‌ای‌ست دیگرگون، طناز و تازه به دنیای نقاشان، که سادگی‌اش می‌تواند مدخل و سرآغازی باشد برای آشنایی هر چه بیشتر و گام نهادن خوانندگان در تالار جهان هنرمندان؛ این اثر به قلم شیوای بانوی عزیز هنر و ادبیات‌مان «لیلی گلستان» به زبان فارسی ترجمه شده است.

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

درنگی بر ترجمه‌های پیمان خاکسار؛ اینجا

نقد و تحلیل رمان «مدار رأس السرطان» نوشته «هنری میلر»؛ اینجا

نقد و تحلیل رمان «نام گل سرخ» نوشته «امبرتو اکو»؛ اینجا

 

 



برچسب ها: نقاشها همیشه پول دوست داشته اند ، لیلی گلستان نقاشها پول ، هنر پول کیچ ، خیانت تصویر رنه مگریت ، شارلاتان پیکاسو پول ، پاپ هنر پاپ اندی وارهول ، نقد و معرفی رمان وبلاگ سیناپس ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ-تیرماه 96 منتشر شده!


جناب «سیاوش جمادی» مترجم اثرِ ماندگارِ «هستی و زمان» (مارتین هایدگر)


    

فردریش ویلهلم نیچه


کارل گوستاو یونگ

کتاب: سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه

مترجم: سپیده حبیب

نشر قطره

 *


عرفان یا فلسفه؟ مسئله این است؟



پیام رنجبران



«نیچه» کیست؟ «زرتشت»‌‌اش کیست؟ نیچه عارف بود یا فیلسوف؟ نکند شاعر بود؟ آن خنیاگری که می‌خواند:«با خون خود بنویس تا بدانی خون جان است» آن‌که در پسِ واژگانِ سهمگین و هولناک‌اش، در ورایِ توفانِ توفنده‌ی کلمات‌اش به مثابه‌ی پُتک، گردابی به شکلِ لغات، از فرطِ شیدایی، نعره‌زنان هلهله و غوغا به پا می‌کند کیست؟ او که قلم از نیامِ شعور و فراآگاهی برمی‌کشد و خشمگین‌تر از خشم، دلاورانه و جسورانه هر آنچه بود و هست را از دمِ تیغِ نقد می‌گذراند، سره از ناسره می‌گشاید، فرو می‌ریزاند و می‌شکند و می‌خماند و می‌کوبد همه‌ی معابد کهنه و متروک را، تا ریشه‌های تازگی دوانیده شود و جوانه‌هاش بشکفند، پی بریزد بر مغاک‌های پوچیدگی تا بسازد عمارتی رفیع بهر آیندگان، تا تبارِ آدمی برفرازش سر به آسمان بساید؛ او که در اقلیمِ دردآگینِ حضورِ خویش، جوارِ تنهاییِ مذاب‌تر از تنهایی‌اش، بر ضریح و ساحتِ زایشِ ایده‌های‌اش، شکنجه‌وار تاروپود روان‌ِ گداخته‌اش از هم می‌گسلد و می‌پاشد، تا از ‌آذرخش شهود و بصیرت، رهاوردی نو تقدیم بدارد به زندگیِ آدمیان، چکامه‌ی این‌جهانی و شادی‌‌فزای زندگانی بسراید- تا آب زند راه را- تا خوشامد بگوید به فرزندِ انسانِ آینده، به «ابرانسان»؛ «نیچه» این جمع اضداد کیست؟ بر سر او چه گذشتی سرگذشت شده؟ اصلاً چرا می‌بایست کتاب «سمینار یونگ درباره زرتشت نیچه» خواند؟ به چه کارمان می‌آید؟ چه زخمی مرهم می‌شود و چه دردی دوا؟ چه پیوستی مابین خوانش این طومار بهم‌پیچیده‌‌ی نقد و شهود، با زندگی امروز «من»، «تو» و «ما» وجود دارد؟ کتاب گزارش سمینارهایی‌ست که به بهانه شناختن «زرتشت» به کندوکاو، نقد و جراحی موشکافانه روح و روان خالق‌اش «فردریش ویلهلم نیچه» پرداخته و حول این محور می‌چرخد -اما نه مختص شده به این موضوع، که اثر چشم‌اندازی‌ست به اقیانوس خود و ناخودآگاهِ بشریت- و مابین سال‌های 1934-1939 توسط جمعی از نخبگان، اما به رهبری یکی دیگر از غول‌های اندیشه و روانشناختی‌، یعنی «کارل گوستاو یونگ» که بی‌گمان مشابه‌‌اش، در تاریخ بینشوری و انسان‌شناسی اگر نگوییم نیست، اما به جرئت انگشت‌شمار است، برگزار شده!  آرا و افکار «نیچه» به دلیل بافتار ضدساختار و معنا‌گریزی که او برای ابراز‌شان اتخاذ نموده‌ یا اگر بخواهم به استناد همین کتاب بگویم «منتخب شده» و البته این فرمِ گریز از الگوپذیری‌اش، منطبق بر محتوای مفاهیم فکری‌اش نیز هست، همیشه محل بحث و جدل‌های دراماتیکی مابین عالی‌فکران بوده. این ماجرا به کشور ما که می‌رسد، شکل بامزه‌‌تری بخود می‌گیرد- جدای شبه‌اخلاق‌گرایان بی‌اخلاقی که درک‌ِ حقیرشان، تقلایِ عبثی‌ست برای چپاندن افکار «نیچه» در چهارچوب غرایز زمینی فرومایگان و آن‌چنان مضحک‌ که ارزش پرداختن به‌شان وجود ندارد- این محل مناقشه، به زبانی دیگر، اغلب مصادره به مطلوب می‌شود، برای تقابل دو جبهه! دسته‌ای‌ که مصرانه «نیچه» را خرقه‌پوشی شوریده‌حال می‌گمانند، و خاکریزِ دیگری از منورالفکرین که به زعم خودشان، سنگ تعقل به سینه می‌زنند و انگار برحسب تسویه‌حساب‌های تاریخی-ایرانی با جریانات صوفی‌گرایانه یا عارفانه، تلاش‌شان معطوف به این‌ مقصود شده که نیچه را فیلسوفِ صرف جا نمایند، و با استغاثه‌ای زیرجلی، تشابهات سازه‌های فکری نیچه با جریانات عرفانی را صوری بخوانند- صرفاً وامدار حماسه‌پردازی‌های تراژیک یونانی بدانندش- که قائله ختم به عرفان نشود؛ بدین‌سان طبقِ روالِ معمول و مرسومِ پرداختن به موضوعات در کشورمان، پرتقال‌فروش گم می‌شود و صورت مسئله فراموش! یعنی بطن ماجرا و آن‌چه قرار است مفید به فایده افتد! به زعم نگارنده‌ی این سطور، چه بخواهیم چه نخواهیم، بر اساسِ ساختمانِ آثار، فضا و اتمسفر شاعرانه، نحوه‌ی چیدمان افکار و فرمِ انفجاریِ بروزشان در نوشتار- آن‌سان که مرزِ میانِ زبانِ ادبیات و فلسفه برداشته می‌شود- شتاب‌ در ثبت درون‌یافت‌ها علی‌الخصوص در مهم‌ترین اثرش «چنین گفت زرتشت»، و همچنین نقد صاحب اندیشه‌ی برجسته‌ای چون «یونگ» بر شیوه‌ی اندیشه‌ورزی‌ِ «نیچه» و تبیین‌اش که در همین اثرِ مذکور شاهدی‌ست بر این مدعا، «نیچه» اندیشه‌‌آفرینی‌ شهودگراست! یعنی نه این و نه آن، بل همه است. حال جدل بر سر چیست؟! مگر تمامیت عرفان و فلسفه‌ی اصیل آبشخوری جز اقیانوسِ شهودِ متعالی دارد؟! فریاد «نیچه» قدر دانستنِ لحظه‌به‌لحظه‌ی منزلتِ زندگی‌ست؛ بی‌باکانه بر سودای تعقل می‌تازد نه به لحاظ این‌که عارف بنماید! چالاکانه سینه مدعیان و داعیه‌های آن‌جهانی را می‌درد، نه به دلیل این‌که خود را فیلسوفی با اندیشه‌های خشک عرضه نماید. «نیچه» شهودگراست، یعنی سخن‌اش ورای این ماجراهاست؛ و برای لمس قضایا، مفتاحی جز شناوری در اقیانوس «شهود» نیست، در خرد والا‌ و شور متعالی‌‌‌‌اش؛ و «یونگ» برای هویدا نمودن چنین فرزانگی، ترسیم کرانه‌های‌ بی‌کرانش، بر اساس استدلال‌های معنادار، یافته‌های قابل پذیرش و ملموس، با ذکر دلایل روانشناختی موجه برای افکار منعطف و معنادار، برگرفته از عمیق‌ترین وجوه ناخودآگاه انسان، اعم از کهن‌الگوها، و غوطه‌وری در «خودِ‌» آدمی با گستردگی حیرت‌انگیزش، به چنین اقدامی همت موفق گمارده، که در نوع خود کم‌نظیر، و شاید بی‌نظیر است؛ «یونگ» نیز نابغه‌ی شهودگرایی‌ست که در تشریح رج‌رج درون‌یافت‌های نیچه در «چنین گفت زرتشت»‌اش، کتابی بغایت دشوار و سخت‌فهم، با گذر بر شریان‌های «خودشناسی» به زبانی بسیار همه فهم و ساده، مدام نشان از مفاهیم به شدت کاربردی برای زندگی‌مان می‌دهد، با تاکید ورزیدن بر تنها معیار شخصی‌اش:«من در صورتی یک عقیده را درست یا حقیقی می‌نامم که مفید باشد».

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

درنگی بر ترجمه‌های پیمان خاکسار؛ اینجا

فهرست ارزش‌گذاری شده‌ی یکصد و چندجلد رمان و کتاب خواندنی



برچسب ها: سمینار یونگ درباره زرتشت نیچه ، نقد سمینار یونگ درباره زرتشت نیچه ، زرتشت نیچه کیست ، نقد و معرفی رمان سیناپس ، یونگ نیچه شهودگرایی ، عرفان یا فلسفه نیچه ، فلسفه عرفان تصوف نیچه ،

چهارشنبه 21 تیر 1396

درنگی بر ترجمه‌های پیمان خاکسار

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- خرداد 96 منتشر شده!





مجسمه «ایگنیشس» قهرمان فراموش‌ناشدنیِ رمان «اتحادیه ابلهان»

 «نیواورلئان»


پیمان خاکسار

مترجم رمان «جزء از کل»

*

درنگی بر ترجمه‌های «پیمان خاکسار»

 

«حسِ خردمندانه و خرد حسی شده»


پیام رنجبران

 

پیمان خاکسار دیوانه‌شناس درجه یکی‌ست! با نگاهی گذرا به مجموعه آثار این مترجم حاذق و توانا و پویای کشورمان، درمی‌یابیم «خاکسار» با فراست و درایت قابل توجهی، نوعی از جنون آمیخته به خرد را در آثار نویسندگان دنیا می‌پوید و شناسایی می‌نماید، و بدین‌الگو آثاری که به قلم او به زبان فارسی برگردان شده، مجموعه‌ای از عالی‌ترین، گیراترین و جذاب‌ترین نویسش‌های هنری‌ست! یعنی آثاری که مملو از نبوغ جنون‌آمیز طیفی از هنرمندان است که به تاثیرگذارترین وجه ممکن، به عنصر «حس خردمندانه و خرد حسی شده» یعنی «هنر» در سبک نوشتارشان دست یازیده‌‌اند. قامت کوتاه این نوشتار، مجالِ تحلیل شافی و وافی ارتباط میان جنون و شیدایی و خرد در آثار هنری نیست،‌ که حاصل به هم آمیختن‌ و تنیدن‌‌شان، منجر به گشودن دریچه‌های نبوغ‌آمیز تازه و دیگری به ساحت اندیشه آدمی می‌شود؛ اما دست‌آورد و نقش «خاکسار» در معرفی مهم‌ترین نویسندگان بینشور دنیا که اکثرشان پیش از این در کشور ما گمنام بوده‌اند- و ترجمه موفق‌شان رونق و شور دیگری به بازار کتاب و کتاب‌خوانی بخشیده- قابل ملاحظه و توجه و تقدیر است.  این ویژگی حائز نکته مهم دیگری‌ست؛ واقع این‌که با وجود تمام مشکلات و انسداد‌های جریان چاپ و نشر کتاب در کشور ما که خود نقش عدیده‌ای در جاماندن و درجازدن لایه‌های فکری و فرهنگی و آفرینش‌های هنری ما از سطوح برتر و آنچه می‌بایست باشد دارد، اما با تأمل و البته پویش و تکاپوی هوشمندانه بیشتر از سوی مترجمان، می‌توان نویسندگان بسیار مهمی را یافت که حال بر حسب شرایط و خطوط قرمز اغلب مجهول و نامرئی‌مان، علاوه بر این‌که آثارشان اجازه نشر و ارائه به ویترین فکری و ذوقی عام مردم را می‌جوید، همچنین موجب ارتقا و جلای سازه‌های اندیشه‌ورزی و سبک‌های نویسندگی شده و بازار کتاب را نیز از رکود هولناک‌اش می‌رهاند، و از همه مهم‌تر این‌که آثار چنین نویسندگان صاحب ذوق و عمیقی جداً ارزش خوانده شدن، دارد. دایره اسامی نویسندگانی که شما گاهاً از زبان اکثر خوانندگان جدی یا ژستی کتاب‌ها می‌شنوی، اغلب تکراری، و محدود شده به نام‌هایی که شخصاً دیگر به‌شان آلرژی پیدا کرده‌ام، از قبیل «آلبر کامو»،«فرانتس کافکا»،«سلینجر»،«چخوف»،«همینگوی»،«کارور»،«سارتر» و به تازگی هم «هاروکی موراکامی» نیز به این جمع پیوسته! اگر از تاثیر نام‌های خوش‌آهنگ و خوش‌‌کلاس‌شان بگذریم که نقش بسزایی در به خاطر و حافظه ماندن افرادی دارد، که شاید تصادفاً جایی به این اسامی برخورد کرده‌اند، لکن اوضاع حتا در جمع‌ کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای نیز آن‌‌چنان تفاوت شایانی با سایر ندارد! انگار جهان ادبیات جز اینان فاقدِ نگارنده‌گانِ دیگری‌ست از بسکه خلاصه شده‌ایم به این اسامی؛ بی‌گمان علاوه بر وجود چنین نویسندگانی که به خصوص برای علاقه‌مندان به جریان‌های سبکی و مکتبی و نویسندگی خوانش آثارشان واجب است، اما جاهای خالی فراوانی نیز برای بسیاری از دیگر خوانندگان هنوز پر نشده! یعنی خوانندگانی که علاوه بر پیگیری جریان‌های اندیشه‌ورزی و فکری، وجه سرگرمی و جذابیت و تازگی آثار نیز در جذب‌شان به جریان کتاب‌خوانی ملزم است.  می‌خواهم بگویم هنوز بسیاری از نویسندگان متبحر و متفکر و جذاب دنیا هستند که ما روح‌‌مان هم از وجودشان خبر ندارد و شک نکنید، که این فقدان برای مجهز نمودن افکار جامعه‌ای جوان یک ضایعه محسوب می‌شود. بعضی از این نویسندگان که شخصاً برای بار نخست در آثار ترجمه شده‌ی «پیمان خاکسار» با آن‌ها روبرو شدم، برخی‌شان جزو بهترین نوشتارهای ادبیات داستانی‌ست که در تمام عمرم خوانده‌ام! از قبیل رمان فراموش‌ناشدنی و داستان غریب «اتحادیه ابلهان» نوشته «جان کندی تول» با کارکتر به یاد ماندنی‌اش «ایگنیشس»، رمان شگفت‌انگیز «جزء از کل» و «ریگ روان» نوشته «استیو تولتز» که جان و روح تازه‌ای به ادبیات داستانی قرن حاضر دمیده، مجموعه داستان «پسر عیسا» نوشته «دنیس جانسون» که از مهم‌ترین مجموعه‌های داستانی کل تاریح ادبی آمریکاست، مجموعه داستان «ترانه برف خاموش» نوشته «هیوبرت سلبی جونز»‌ که در کارنامه‌اش فیلم‌نامه ماندگار«مرثیه‌ برای یک رویا» ساخته «دارن آرنوفسکی» وجود دارد، و در وصف این نویسنده باید از واژه‌های آموزاننده و حیرت‌انگیز بهره برد، سه مجلد از مجموعه داستان‌های «دیوید سداریس» یکی از قهارترین طنز‌نویسان زنده حال حاضر دنیا، که خواننده حین ریسه‌رفتن در رج‌رج نوشته‌های‌اش با جنس خنده عالی و معنادار یعنی به قول گوگول«خنده مرئی آمیخته به گریه نامرئی»مواجه می‌شود، همچنین آثار چشم‌گیری مانند رمان «برادران سیترز» نوشته «پاتریک دوویت»،«سومین پلیس» نوشته «فلن اوبراین»، «شاگرد قصاب» به قلم «پاتریک مک‌کیب» و دیگر آثاری...که همه این‌ نویسندگان،علاوه بر این‌که از مهم‌ترین مولفین جهان ادبیات هستند،با ترجمه شایسته و بعضاً بسیار عالی «خاکسار» برای نخستین باری‌ست که به فارسی برگردان و معرفی شده‌اند!

 

 

پی‌نگار:

لینک تعدادی از آثار «پیمان خاکسار» که در همین وبلاگ نقد و معرفی شده!

رمان «جزء از کل»؛ اینجاست!

رمان «برادران سیسترز»؛ اینجاست!

رمان «شاگرد قصاب»؛ اینجاست!

مجموعه داستان «پسر عیسا»؛ اینجاست!

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد آثار پیمان خاکسار ، بررسی ترجمه های پیمان خاکسار ، نقد ترجمه رمان جز از کل ، بررسی مجموعه آثار پیمان خاکسار ، نقد ترجمه پیمان خاکسار ، نقد ترجمه ریگ روان ، معرفی رمان پیام رنجبران ،

سه شنبه 6 تیر 1396

رمان: میعاد در سپیده دم (تمنای شعله)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- خرداد 96 منتشر شده!







«رومن گاری»



رمان: میعاد در سپیده دم

نویسنده: رومن گاری

مترجم: مهدی غبرائی

نشر:کتابسرای تندیس

 *


«تمنای شعله»


پیام رنجبران



نمی‌خواهم چشم بسته غیب بگویم! اما وجه تمایز و تفاوت آدم‌‌ها در طریقه زندگی و حوادثی‌ست که طی سلسله مراتب عمرشان از سر گذارنیده‌ و به چشم دیده‌اند؛ جنس و سنخ‌، ضرب و زور، شدت و حدت آن حادثه‌هاست که مرز معنادار یا بی‌معنا بودن آدم‌ها را خط‌کشی و تعیین می‌نماید. نمی‌دانم تا حالا به چشمان انسان‌های پیرامون‌تان چشم دوخته‌اید؟ آن دریچه‌های مرموز و گشوده به بروز و جلوه هستی‌شان! لابد پی برده‌اید چشمان‌شان چقدر با یکدیگر فرق دارد! بعضی‌ها به جای کلماتی که از زبان برمی‌آید، چشمان‌شان مسلط و نافذ و برانگیزاننده حرف می‌زند- خاموشی زبان، غلیان جان، آوای نگاه- نیازی به کاربرد کلمات با زبان نیست، انگار امواجی که از چشمان‌شان ساطع می‌شود، سلطان بلامنازع سرزمین واژه‌ها‌ست؛ نیازی به کلمات ندارند، نگاه‌شان واژگانی می‌شود،که از پس نی‌نی چشمان‌شان خبر از پنهانی‌ترین دهلیزهای قلب‌شان می‌دهد، آوایی‌ست که فریاد می‌زند، کلمات نگاه‌شان تکه‌تکه بهم می‌آمیزند و جمله‌ای یکپارچه می‌شوند،و این جمله‌ نشانی می‌دهد از همه حرف‌ها و رازهای ناگفته‌ و بغض‌های به گلو مانده‌شان، از غربت‌هاشان،دلتنگی‌شان، غم‌هاشان...چشمان آدم‌ها با یکدیگر فرق دارد، بعضی‌‌ چشمان‌شان سال‌ها در خاطرت می‌ماند، نقش‌اش در تو باقی می‌ماند، انگار چیزی از پس آن دیدگان می‌تابد که حالاحالا، خیال ندارد دست از سرت بردارد! طیفی از انرژی‌ای ملموس و نایاب، و شاید نوری که بسیاری از دیگران صاحبش نیستند. اخگری که گاهی تشعشاتش تو را ذوب می‌کند، آذرخشی که هستی‌ات را زیر و زبر می‌نماید؛ قضیه نویسندگان نیز این‌چنین است، یعنی وجه تمایز و تفارق‌شان با هم. کافی‌ست به زندگی‌نامه‌های‌شان نگاهی بیندازید! ارتباط مستقیمی وجود دارد مابین اصالت و بافتار نوشتارشان با زندگی‌ای که از سر کذارنیده‌اند! با دردها، غم‌ها، افسوس‌ها، حسرت‌ها، آرزوها، وصال و وداع‌ها، و جراحاتی که سینه روح‌شان را خراشیده؛ سرنوشتی که برشان واقع شده؛ نه! نمی‌خواهم چشم بسته غیب بگویم! می‌خواهم از انرژی‌ای بگویم که برآمده از جان‌شان، برگرفته‌ از واقعیت زندگی‌شان، اینک مابین کلمات‌شان، یعنی در فاصله سفید مابین واژه‌ها بر صفحات کاغذ فرو می‌ریزد و ماندگار می‌ماند، چیزی درست شبیه به همان امواجی که از چشم انسان‌ها در تو حک می‌شود. می‌خواهم بگویم این ارتباط زیادی به ساختار نوشتار، تکنیک یا سبک‌شان ندارد، این هرم جان آنان است که مابین واژه‌ها به جا مانده، و سپس حین خوانش در تو نیز می‌غلد و جاوید می‌ماند؛ همین وجه تمایز این نویسنده با آن دیگری‌ست! کتاب‌شان را که می‌گشایی و چشم‌ات که به صفحه می‌افتد، انگار حجم همان انرژی پرشور مذکور، همان سیلان برانگیزاننده، قامت اندیشه و عواطف و احساساتت را درگیر می‌نماید و می‌خماند، آن‌چنان که مشتاقانه و بی‌تاب، تا کلمه‌ به کلمه جام‌ جان‌شان را ننوشی، نمی‌توانی قد راست کنی، بعد هم که مدت‌ها جاری در بطن رگ‌ و پی و مفاصل روح و روان‌ات به حیات خویش ادامه می‌دهند، و حتا شاید تا ابد؛ باری، نمی‌توانی فراموش‌شان کنی. «رومن گاری» نگارنده «میعاد در سپیدم» با آن چشمان طعنه‌زن که انگار خلایی عظیم با جرقه‌ای شوخ از افزون نگریستن به واقعیت مهیب و هولناک انسان‌ها در قعرش موج می‌زند، و تنها نویسنده‌ای که با دو نام مستعار به دریافت جایزه گنکور نائل شده، یعنی جایزه‌ای که فقط یکبار اجازه تعلق گرفتن به هر نویسنده‌ای را دارد، از همان سنخ آدم‌ها و نویسندگان است که پیشتر به عرضه رسانیدم! فراموش‌ناشدنی‌هایی که آثارشان به واقع مکتبی آموزشی برای فراگرفتن قواعد بازی عجیب و غریب و روانی زندگی‌ست. «میعاد در سپیده دم» یک اتوبیوگرافی از زندگی پرفراز و نشیب و خاص «رومن گاری» و البته عاشقانه‌ای دیوانه‌وار میان اوست و شخصیت دیگر این شیدایی‌ی اسطوره‌ای، یعنی مادرش «نینا» که اگر بگویم نیروی‌محرکه و شعله پیشبرنده این روایت و تمام زندگی «گاری»‌ست سخن به اغراق نگفته‌ام؛ شرح بند ناف دراماتیکی که حتا مرگ قدرت بریدن‌اش ندارد! مادری روس‌تبار، رویایی، دست‌تنها، اما شجاع، و خستگی‌ناپذیر که با وقوف به عشق و زندگی و همچنین علاقه بی‌حد و حصرش به ادبیات، «رومن» را به مثابه جمیع قهرمانان رمان‌های کلاسیک و نویسندگان مورد علاقه‌اش در قرن نوزدهم می‌بیند، و براساس همین آروز آینده‌ فرزند را ترسیم می‌نماید،و با وقف تمامیت خود، همه توش‌وتوان‌ تربیتی‌اش را برای رسانیدن فرزند به چنین جایگاهی بر بلندی‌های ادبیات و سیاست و سعادت به کار می‌بندد، طوری که «رومن» برای جبران ایثارها و برآوردن انتظارات مادر، به قول خودش هیچ راهی به جز «قهرمان دنیا» شدن ندارد! و انصافاً اگر گذری بر دستاوردهای زندگی او بیندازیم، انگار کار انجام نداده ندارد، از بمباران مواضع نیروهای آلمان نازی در خلال جنگ‌جهانی دوم، قهرمان تنیس‌روی میز، دیپلمات ارشد کنسول‌گری فرانسه و نویسنده‌ای که اکثر نوشته‌های‌اش، جزو آثار مطلوب و ماندگار جهان ادبیات است؛ شاید خلا چشمان «رومن» از دوری این مادر است، و جرقه‌های‌‌اش، تمنای میعاد و دیدار.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

فهرست ارزش‌گذاری شده یکصد و چند رمان خواندنی؛ اینجا


نقد و معرفی رمان «نام گل سرخ» نوشته «اومبرتو اکو»؛ اینجا


برچسب ها: نقد و معرفی رمان میعاد در سپیده دم ، نقد و تحلیل رمان میعاد در سپیده دم ، نقد میعاد در سپیده دم رومن گاری ، میعاد در سپیده دم مهدی غبرائی ، نقد و پیشنهاد کتاب وبلاگ سیناپس ، رمان رومن گاری میعاد در سپیده دم ، رومن گاری نقد و معرفی وبلاگ سیناپس ،

شنبه 20 خرداد 1396

رمان: جزء از کل (ناممکن!)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ ،

این‌ نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ-اردیبهشت 96 منتشر شده!

«استیو تولتز»


رمان: جزء از کل

نویسنده: استیو تولتز

مترجم: پیمان خاکسار

نشر: جهان نو

*

ناممکن!


پیام رنجبران

 

 

چه کسانی می‌گویند: ایرانی‌ها در کار تیمی موفق نیستند!؟ اتفاقاً در گونه‌ی خودشان بی‌نظیرند، و شاید بی‌همتا؛ به راستی می‌بایست سپاسگزار ناشران، نویسندگان و مترجمان و دست‌اندرکاران فرآیند تولید کتاب و محتوا و آگاهی باشیم، آنانی که دوشادوش هم، با همدلی توانسته‌اند، شمارگان چاپ برخی کتاب‌ها را حتا به پانصدجلد بکاهند! قید ملت را از کتاب و مطالعه آثار درست‌و‌درمان قدیم و جدید به دلیل عدم عرضه این سنخ آثار با کیفیت مطلوب بزنند، عاملی که همچنین منجر به تنزل سطح ذائقه‌ عمومی شده، تا اندازه‌ای که قهرمانان‌ افکارشان، راویان کتاب‌های شبه‌روانشناسی مبتذل، عرفان‌های آپارتمانی یا عاشقانه‌های شبه‌زرد است؛ و بدین‌سان همه در کنارهم، به فرهنگ این سرزمین خدمت می‌کنند! و همچنین در اثنای این پروژه وفاق ملی، نباید غافل بمانیم از نگاه پرلطف و مساعد مسئولانی که اغلب، علیرغم «بی‌ربطی»‌شان به حوزه کتاب- و اساساً جریان مطالعه- اما مشغول در جایگاه‌های «با‌ربط» به این حوزه، همه تلاششان را با جان و دل برای ارتقای این تنزل به کار بسته‌اند. آری، بی‌گمان می‌بایست، این بزرگوران، چنین شیوه‌ فاخر، مفید و پربار کار و فعالیت‌شان را برای تحلیل و الگوگیری و بسط و نمط و گسترش، در اختیار سایر ملل دنیا بنهند، یعنی کشورهایی که متاسفانه و ناباورانه امروز شاهدیم، رشد و تعالی ساحت فرهنگ، درک و شعور و آگاهی فردی و جمعی‌‌‌شان به مرز بحرانی بالاتر از سطح مطلوب یا بعضاً عالی رسیده‌، که جناب سعدی سفارش فرموده‌اند:«بنی‌آدم اعضای یکدیگرند». خیر! این حرف‌ها، اعتراض‌ها و ناله‌های همیشگی و کلیشه‌ایی یک علاقمند به حوزه کتاب و کتاب‌خوانی نیست، بلکه گونه‌ای از اظهار تشکر و اعلان سپاس است! چرا که با تمام شرح گفته شده، در این بلبشو، وقتی با اثری هوشمند مانند رمان «جزء از کل» نوشته «استیو تولتز» نویسنده جوان استرالیایی مواجه می‌شوی، و مدام حین خوانش و همچنین اتمام کتاب، شگفت‌زده ملاج‌ات را می‌خارانی و با خودت می‌گویی:«نه! ممکن نیست» که نویسنده‌ای در بیست‌ونه سالگی قادر به خلق چنین اثر قطور، عظیم، انرژیک، آگاهانه و یکتایی در ادبیات قرن بشود، و سپس با ترجمه «پیمان خاکسار» در فاصله زمانی کوتاه، نسبت به آثار سایر نویسندگان خوب دنیا که بعد از دهه‌ها به دستمان می‌رسد و البته غالباً نمی‌رسد، در اختیار کتاب‌دوستان ایرانی قرار گرفته و همچنین به شدت مورد استقبال واقع شود! از اینرو، دچار فعل و انفعالات عجیب و غریبی در مخ‌ات می‌شوی، طوری که دلت ذوق‌زده می‌خواهد، دوره بیوفتد و از همه بزرگوارانی که کرامت‌شان موجب شده این کتاب روی میزت باشد به روش خودش تشکر کند! پس هنوز بارقه‌هایی از امید وجود دارد که چنانچه اثری عمیق و باشعور بر ویترین کتاب‌فروشی‌ها عرضه شود، نگاه اقبال عمومی را به خود معطوف بدارد. البته این رمان ممکن است از پسِ سلیقه خوانندگانی که دنبال جریانات به اصطلاح ژستی‌ای روشنفکری اما به شدت کسل‌کننده و پرملال هستند، برنیاید! یعنی علاقمندان به آثار نویسندگانی، که بعد از خوانش‌شان به سرت می‌زند به اولین طناب ضخیمی که دستت رسید، آنرا دورِ حلق‌ات گره بزنی! آثاری که نویسندگان‌اش در فرجام نوشتارشان پیشنهادی جز «الفاتحه» ندارند، از بسکه در لایه‌های سطحی زندگی مانده‌اند، که در ادبیات معاصر خودمان هم کم ازشان نداریم، یعنی نوشته‌هایی برآمده از قلم‌هایی که دیدگاه و افکار و اندیشه‌ و جهان‌بینی‌شان به مردم و از همه مهم‌تر نسبت به زندگی در حد «پیف‌پیف» کردن‌‌های تصنعی مانده. «استیو تولتز» به زعم نگارنده‌ی این سطور، واله و شیدای‌ست طناز که از بطن زندگی برآمده، یعنی برخلاف گروه منورالفکر مذکور، اما خارج از زمان و مکان ایستاده؛ «تولتز» در صفحه 356 کتاب، اندیشه‌ها و دیدگاه سنخ دیگری از نویسندگان، چون «دی.اچ.لارنس»،«برنارد شاو»، «یتس» و حتا «نیچه»‌ای که تاثیر فلسفه‌اش بر او را نمی‌توان نادیده گرفت، به بوته نقد می‌کشاند؛ یعنی «نیچه‌«ای که علیه گله می‌تازد، اما همزمان به آدمی و زندگی عشق می‌ورزد. «جزء از کل» چه در شکل ظاهری‌ قصه‌اش، چه در لایه‌های زیرمتن فکری‌اش‌- شخم‌زدن تمام‌عیار تضادها و ناسازه‌ها و تناقض‌های عمیق روح و روان بشر‌ی‌ست- که بی‌گمان جای این شیار‌ها در ذهنیت خواننده سال‌ها به یادگار خواهد ماند؛ بدین‌سان «استیو تولتز» به عمیق‌ترین لایه‌های به قول خودش این «اقامت مضحک» یعنی زندگی نفوذکرده و سپس توأمان با آمیختن‌ جهان‌بینی‌اش به دیدگاهی «اشراقی» توانسته از مسائل دست‌وپاگیر «بودن» عبور کرده و سپس از بیرونِ قائله به شکل ظاهری‌‌اش چشم بدوزد! و پیشنهاد کاملاً هنرمندانه و غیرمستقیم‌اش با خلق روایتی بی‌اندازه جذاب و گیرا، چیزی نیست جز: پویایی! و قدر دانستن لحظه‌به‌لحظه همین «اقامت مضحک!» در دنیا، و می‌نویسد:«لازم نیست مردم گریز باشید!...». «تولتز» نابغه خوش‌فکری‌ست که در موقعیتی بحرانی و برای نجات جان یکی از شخصیت‌های اصلی داستان‌اش، به احترام رمان‌ «سفر به انتهای‌ شب» نوشته «لوئی فردینان سلین» کلاه از سر برمی‌دارد! یعنی در ستایش یکی دیگر از کارشناسان زندگی و انسان‌شناسی. 

 



نقد و معرفی رمان «سفر به انتهای شب» نوشته «لوئی فردینان سلین»؛ اینجاست!

نقد و معرفی رمان «نام گل سرخ» نوشته «اومبرتو اکو»؛ اینجاست!

فهرست ارزش‌گذاری شده‌ی یکصد و چند رمان، اینجاست!

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد و معرفی رمان ، نقد و معرفی رمان جزء از کل ، پیشنهاد کتاب جزء از کل ، معرفی آثار پیمان خاکسار ، بیوگرافی استیو تولتز ، نقد کتاب پیام رنجبران ، نقد و تحلیل رمان جزء از کل ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2