جمعه 16 بهمن 1394

تراژدیِ خواستن!

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،

نقد و تحلیل فیلم نامه (Drive-2011). پیام رنجبران

                     

Drive-2011
کارگردان
نیکولاس ویندینگ رفن
بازیگران
رایان گاسلینگ Rayan gosling
کری مولیگان Carey hannah mulligan
برایان کرنستن Bryan cranston
اسکار آیزاک Oscar isaac
نویسنده : حسین امینی( بر اساس اقتباسی از رمان جیمز سالیس)
موسیقی
آنجلو بادالامنتی

هر قهرمان در آغاز فیلم زندگی کم و بیش متعادلی دارد.حادثه‌ای واقع می شود.در زندگیش چنگ انداخته،هدفی شکل می گیرد.انگیزه‌ای.خواسته‌ای.نیازی دراماتیک.مسیر تغییر می کند.کاراکتر می‌ماند یک مسیر که می‌بایست طی شود.برای رسیدن به هدف.خدآگاه یا ناخدآگاه. اهداف و انگیز‌ه‌هایی است، که واضح است.در منظر نظر است.اینها را بیننده می‌بیند.تماشایشان می‌کند.در خدآگاه قهرمان است و خودِ بیننده.اما یک چیزهایی پنهانی است.انگار رازی است میان قهرمان و بیننده‌اش. گاهی کم و گاهی زیاد.گاهی فقط شخصیت می داند در سرش چه می‌گذرد.معما ! باید کشف شود...گاهی بیننده بهتر می داندش.می شناسدش.قهرمان داستان را از خودش بهتر می شناسد.شخصیتش را.افکار نهانش را.آروزهای سرکوب شده ی قهرمان که در ناخدآگاهش مانده.نیازهایش را.خواسته‌اش.حتا اگر به زبانشان نیاورد.نگاهی هویدا می‌کند،هر آنچه را می‌باید بدانیم. «راندن» مسیر است.مقصد نیست.قهرمان این داستان فقط می خواهد براند.خسته است.گم شده.چیزی از او نمی‌دانیم.یه روز پیدایش شده، یه روز هم...!در آغاز او را می بینیم که می‌راند.شخصیتش را.برای فراری دادن تبهکاران از مهلکه.درپنج دقیقه‌ای که خود را در اختیارشان می گذارد.اما این فقط یک کنش است.قلابِ یک تنش.و کمترین چیزی که از گذشته اش می دانیم.همین قدر کفایت می‌کند.با یک معرفی تنیده در کشمکش،به «آنی» انگار او را سالهاست،می شناسیم.کارکردهای موسیقی و آشنا زدایی از صحنه‌های تکراری تعقیب و گریز در این فیلم بی نظیر است.غافلگیری.تازه و نو.انگار بار نخستی است چنین چیزی می بینیم. و آشنازدایی از صحنه مگر چیزی غیر این است؟! برای گیر انداختن بیننده.که میخکوبش کند.بنشیند تماشا کند.دنبال کند.عاقبت چه می‌شود؟!قهرمان بی نام و نشان.نام ندارد.راننده صدایش می‌کنند.قهرمانِ «راندن» به منزل دیگری نقل مکان می‌کند.جایی تازه‌تر.خلاف را کنار می‌گذارد.بعدتر می فهمیم.پاک شده و طاهر.این بار بدل کار شده.نقاب روی چهره می ‌گذارد.درونش غوغاست.چیزه دیگری می گوید.می‌خواهد.در ساختمان جدید با زنی آشنا می‌شود.همان نگاه اول، ناخدآگاه قهرمان روی دایره ریخته می‌شود.نیاز ناخدآگاهش به عشق.به آرامش.یک جرقه.جریانی که الهام بخش باشد برایش.یاری شود.همراهی برای سفر.این سفر.سفرِ رفتن.مانع ها، ایجاد می‌شود.زن،شوهری دارد که در زندان است.پیدایش می شود.در نقطه‌ی عطف اول.شوهرِ بدهکاری که اگر قرضش را به تبهکاران ندهد، زن و بچه ‌اش را به کشتن خواهد داد.همان زن را.همان جرقه‌ی تازه‌ی زندگی قهرمان داستان را.درام شکل می‌گیرد.او تصمیم می‌گیرد در یک سرقت با شوهر زن همکاری کند.همان پنج دقیقه که خودش را در اختیار می‌گذارد. اما این بار پنج دقیقه، طولانی است.فاصله ای به اندازه‌ی یک عمر زندگی. یک عمر جدایی میان آنچه می‌خواهد و آنچه اتفاق می‌افتد.و یک عمری که پشت سر گذاشته و حالا...! قهرمان در هچل می افتد. خاصیت درام است.هر چه پیشتر می‌رویم اوضاع وخیم‌تر می‌شود.بحران به نهایت می رسد.شوهر زن در سرقت کشته می شود.این بار جای نیروی متخاصم و متضاد عوض می‌شود.نیرویی که رحم ندارد.سرکرده‌های باندی که راحت می کشند.قتل آدمها برایشان ساده است.بیننده نمی‌خواهد قهرمانش بمیرد.قهرمان هم البته.می زند به سیم آخر.او دو چهره دارد.یکی همان عقربی است که روی کاپشنش نشسته.یکی دیگر...! بیننده با او همذات پنداری کرده است. می داند که رئوف است.حتا با نشانی از عقرب.شخصیت پردازی حاوی بُعد می‌شود.صورتش سرد و دهانش کم صحبت. ولی رئوف است.جنون او این بار برای دفاع است.هیولای درونش رو می شود.برای دفاع از عشق.از فرزند او.و غوطه وری تمامیت این فیلم در صدا و موسیقی. از جیر جیر کردن دست کشهای چرمی او حین انتظار برای بازگشت شوهر زن.تا تلفیقش با چهره‌ی او.با نور و شب.وسعت شهر.این صدای موسیقی،کارکردش دوگانه است.مثل خودِ راننده.دوگانه است.مثل تدوین فیلم.کارگردانیش.اثری که در ژانری ساخته شده که اولیش کارکردش سرگرمی است،حالا به هنر طعنه می زند.بی ادا و اصول.بی حاشیه.مثل سکانس آسانسور. چرخش از صحنه‌ای رمانتیک به نهایت خشونت.تلفیقش.و موسیقی.این فیلم یک غافلگیری است در فُرم.انتظارات باژگون می شود.مثل بازیگرانش.رایان گاسلینگ(راننده) عالیست.نقش را فهمیده.اکتهایش را.نگاهش را.همه حساب شده.کری مولیگان(آیرین)، آن چیزی نیست که از او می‌شناسیم.حتا اسکار آیزاک اینجا خوب است.کسی را نمی توان بجایش فرض کرد.همه خوبند.و انتخاب بازیگری صحیح.وکارگردان اثری ماندنی خلق کرده. و فیلم نویس ایرانی او، حسین امینی.لحن و روایت را درآورده.پخته شده.حسین امینی «راندن» را عالی نوشته. راندن را همان سال که آمده بود، دیدم.خوشم آمده بود.و اینبار باز هم...فیلمی که گیراییش در بازبینی هم سرجای خودش باشد.آن هم در این ژانر نئونوآر.فیلم درستی است.کارگردان نیکولاس ویندینگ رفن، فیلم را یک ادای احترام به شاهکارِ «راننده تاکسی» مارتین اسکورسیزی می‌داند. با آن عجایب بازیگری رابرت دنیرو.و چه ادای احترامِ درستی...

توضیح:

حسین امینی فیلم نویس ایرانی - انگلیسی نامزد اسکار و بفتا در سال 1997

drive 2011 برنده ی جایزه کارگردانی در جشنواره کن

نقد و تحلیل فیلم نامه (drive-2011) . پیام رنجبران


برچسب ها: نقد و تحلیل فیلم نامه drive 2011 ، نقد و بررسی فیلم رانندگی ، رایان گاسلینگ drive ، حسین امینی فیلم نامه نویس ، drive برنده جایزه جشنواره کن ، کری مولیگان ، نیکولاس ویندینگ رفن ،

چهارشنبه 14 بهمن 1394

افسانه/تام هاردی

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،

نقد و تحلیل فیلم نامه (legend-2015) . پیام رنجبران

                                         

legend
کارگردان 
برایان هلگلند
بازیگران
تام هاردی
امیلی برونینگ
سال انتشار: 2015

از اساتید فیلم نامه نویسی،نظریه‌‌های دو نام با اندکی تفاوت در وفاداری به ساختار سه پرده‌ای فیلم نامه بسیار به هم شبیه هستند،سیلد فیلد و لیندا سیگر. مباحث تئوریک لیندا سیگر تکرار تئوری سیلد فیلد است و عقیده‌اش مبنی بر اینکه هر فیلم نامه از پنج قسمت اصلی تشکیل شده است:داستان،شخصیت‌ها،تم،تصاویر و دیالوگ‌ها.سیلد فیلد هم که متعقد بر نظام سه پرده ای فیلم نامه است بدین فرم که، هر فیلم نامه از سه پرده‌ی آغاز و میانه و پایان(ارسطویی) تشکیل شده است.و شامل دو نقطه‌ی عطف نیز هستند. که نقطه ی عطف اول پرده ی نخست را به دوم. و نقطه‌ی عطف دوم ،پرده ی میانه را به پرده ی پایانی متصل می‌کند.این تئوری موافقان و مخالفان خودش را دارد.منتقدان معتقدند که این ساختار علاوه بر مکانیکی کردن فیلم نامه، باعث محدودیت آن می شود.به نظر شخصیم این ساختار توانایی توضیح و توجیه بسیاری از آثار را ندارد.اما تئوری الیور شوته که او هم از معتقدان به ساختار فیلم‌نامه با الگویی مشابه سیگر و فیلد است جالب توجه و قابلیت درگیر شدن با طیف وسیعی‌تری از آثار سینمایی را دارد.الگوی پیشنهادی شوته از سه پرده تشکیل شده.پرده ی اول توسط گام حادثه‌ی محرک به دو نیم پرده تقسیم می شود و در پایان پرده نقطه‌ی عطف به وقوع می پیوندد.پرده ی دوم با نقطه ی میانی به دو نیم پرده تقسیم می شود که به نقطه ی عطف دوم منتهی شده و پرده ی سوم نیز توسط نقطه‌ی اوج به دو نیم پرده تقسیم می شود.این مدل از هشت سکانس تشکیل می شود.شخصن برای تحلیل فرم ساختاری فیلم نامه از تلفیق این الگو و تئوریهای رابرت مک کی استفاده می‌کنم.به نظرم ترکیب اینها باز هم طیف بیشتری از آثار را می‌تواند در بر گیرد.

فیلم افسانه با نریشن(صدای روی تصویر) فرانسیس (امیلی برونینگ) آغاز می شود.تازگیها انگار این قاعده‌ی معرفی شخصیت‌ها و اطلاع دادن به بیننده به عهده ‌ی نریشن گذاشته شده طوری که اپیدمی شده و اکثر فیلم‌هایی که می‌بینم اینگونه آغاز می شوند. که این جریان ایراد بزرگی است.کنار اینکه کلن عیبی است برای شانه خالی کردن فیلم نویس اطلاع دادن از زبان تصویر،اکثر آنها نه دراماتیزه‌اند و نه روی تصویر می‌نشینند.از اینرو نمی توانند بعنوان قلاب برای گیرانداختن بیننده در آغاز اثر کار کنند. اما نقش آفرینی تام هاردی در نقش برادران دوقلوی کری شروع نسبتن جالبی است.نریشن فرانسیس داستان را در ادامه نیز نقل می‌کند.الهام از ماجرای واقعی رجی و رنی کری برادران دوقلوی گنگستری که در اواخر 1950 و دهه‌ی 1960 بر لندن بصورت زیرزمینی حکومت کردند.پس از معرفی شخصیت‌ها تا پایان پرده ی اول اتفاق مهمی که حادثه‌ی محرک قوی‌ی شود، نداریم.شاید بتوان از آشنایی رجی با فرانسیس یا درگیری برادران کری با یک گروه گنگستری دیگر، بعنوان حادثه‌ی محرک اسم برد.که پس از دستگیری گروه رقیب و از هم پاشیدن آنها نیروی متخاصم فیلم نامه هم تا اینجا متلاشی می‌شود.اما هدف(نیاز دراماتیک) و انگیزه‌ی برادران مشخص است.برادران رنی قصدشان تصرف شهر لندن است.حادثه‌ی محرک نخستین حادثه‌ی مهمی است که در داستان روی می‌دهد،علت اولیه و اصلی تمام حوادث بعدی است.در این فیلم هدف(انگیزه) پیش از حادثه‌ی محرک مشخص شده است و از جایی که حادثه‌ی محرک در مقایسه با هدف آنقدر قدرتمند نیست،توازن اثر بهم خورده و سطح کشمکش کاسته می‌ شود.و پس از نقطه ی عطف اول داستان می بایست به سمت مشکلات افزاینده و ایجاد موانع بر سر راه قهرمان پیش برود، لیکن - قرارداد بستن برادران کری با گروه مافیایی ایتالیایی - باز هم نیروی مخالفی برای ایجاد مانع روبروی قهرمان نیست.و همه‌ی کشمکش ها خلاصه شده به دیوانگی‌های «رنی» برادر خل وضع رجی، نق زدنهای فرانسیس برای دعوت رجی به راه راست برای ادامه‌ی زندگی و کمی مزاحمت یک افسر پلیس.و این مقدار کشمکش برای یک فیلم در این ژانر نه جالب و نه کافی است.رجی در اواسط پرده ی دوم ازدواج می‌کند که این را می‌توان نقطه‌ی میانی پرده نامید. و اما از اینجا به بعد فیلم بیشتر شبیه ملودرام می‌شود.و ما شاهد خودنابودی فرانسیس با پناه بردن به مصرف قرص هستیم.و همچنین نمی‌توان از شباهت ریتم و همچنین شکل المانهای داستان به فیلم‌های اسکورسیزی و کاپولا چشم پوشی کرد، وشخصن حین دیدن این ادامه برای فیلم،این جمله به ذهنم رسید: باز این جریان تکراری!...فرانسیس که از زندگی با رجی خسته شده او را در نقطه‌ی عطف پرده‌ی دوم ترک می‌کند.در سینما کلیشه چیزه بدی نیست.در صورتی که از آن آشنا‌زدایی شود. طوری که بیننده در نگاه اول متوجه‌ی شباهت ماجرا با چیزهایی که تا بحال دیده است، نشود.والا که تکرار صرف است و آزار دهنده.در پرده ی سوم! به دلیل دوپاره شدن نقطه‌ی اوج داستان به خودکشی فرانسیس و ارتکاب قتل  یکی از نوچه‌های رجی توسط خودش،و همین طور فاصله ای که میان زمان نمایش این دو افتاده است،باز هم از شدت اوج ماجرا کاسته شده است.البته قصد کارگردان ابتدا نشان دادن فروپاشی رجی از لحاظ درونی و روانی بوده و سپس بروز آن بشکل حادثه‌‌ای بیرونی، اما به دلیل فقدان نیروی متخاصم و تقابل آن با قهرمان داستان بصورت ممتدد در تمامیت فیلم، این حربه کارساز نشده است. اما، به همان اندازه که بازیگر نقش فرانسیس(امیلی برونینگ) بازیگریِ زنان جوان سینمای خودمان را تداعی می‌کند آنقدر افتضاح است.نقش آفرینی تام هاردی بجای هردو برادر دوقلوی کری جالب توجه و فیلم را از کسالت آور شدن نجات داده است.تام هاردی تبدیل به بازیگری شده که توانایی بازی در اکثر نقش‌ها و ژانرها را بخوبی به رخ می‌کشد.

نقد و تحلیل فیلم نامه (legend-2015) . پیام رنجبران


برچسب ها: نقد و تحلیل فیلم نامه legend ، نقد فیلم legend ، بازی تام هاردی در دونقش ، تئوری الیور شوته ، ساختار سه پرده ای فیلم نامه ، سیلد فیلد ،

دوشنبه 12 بهمن 1394

نقد و تحلیل فیلم نامه (Ex- mashina) . پیام رنجبران

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،

آدم بی شخصیت، ربات با شخصیت!

                   

نقد و تحلیل فیلم نامه Ex-machina

کارگردان

 الکس گارلندalexander garland

بازیگران

اسکار آیزاک oscar isaac

دامنهال گلیسون  damhnall gleeson

آلیسیا ویکاندر alicaia vikander

سال انتشار : 2015 - 108 دقیقه

اکس ماشینا ایده‌اش همانی است که چالش و دغدغه‌ی ذهن بشری است،خلق موجودی که قابلیت های آدمی را داشته باشد و سپس مسائلی که ممکن است پیش بیاید یا نیاید.از پنیوکو گرفته تا بلید وانر ریدلی اسکات تا «او» تا...ایده همین است،و هر نویسنده روایت خودش را تعریف کرده است.اکس ماشینا هم سعی خودش را کرده که شبیه نباشد و چیزه تازه‌ای باشد.فیلم روایت خطی و سرراستی دارد و کارگردان انگار میخواسته این فیلم آزمونی برای بیننده‌اش شود برای حس همذات‌پنداری با یک ربات که البته درنیامده!و اکس ماشینا بشدت در شخصیت پردازیش ناقص و ضعیف است،در نتیجه ابتر و نارسا،از این لحاظ مسحوره جلوه های ویژه و فنی فیلم شدن و دنبال هرگونه تفسیر مضمونی و فلسفی و پسامدرن و روانکاوانه‌ای در اثر گشتن،تحمیلی و بی ربط است و خوانش ذهنی منتقد که اغلب اشتباه و روح کارگردان هم از آن بی‌خبر.پس یکراست می‌رویم سراغ فیلم‌نامه:

برنامه نویس جوانی کالب اسمیت(دومنهال گلیسون) از طریق آزمونی که ناتال بیتمن(اسکار آیزاک) مدیرعامل بزرگترین موتور جستجوگر جهان برگزار کرده انتخاب می شود و بعنوان جایزه به ویلای دورافتاده ی او دعوت شده تا یک هفته‌ای را با هم سپری کنند،اما در واقع قصد ناتال آزمودن میزان هوش رباتی(*آزمون تورینگ) است به نام ایوا(آلیشیا ویکاندر)...فیلم فصل بندی شده است به هفت قسمت که در هر جلسه، هسته‌ی مرکزی ملاقات کالب است با ایوا. ابتدا از لحظه‌ی برنده شدن کالب آغاز می‌شود و اطلاعات فیلم بصورت کلامی منتقل می شود تا رسیدن به ویلا.

جلسه‌ی اول:

شخصیت‌پردازی ناتال بیتمن، چیزی است شبیه کاپیتان نمو در هشت هزار فرسنگ زیر دریا که با موجودات ساخته‌ی دست خودش(اختراعاتش) در انزوا زندگی می‌کند.ناتال الکلی است،ورزش می‌کند و کارگردان نهایت سعی خودش را کرده است که این شخصیت دارای بُعد شود که علاوه بر اینکه موفق نشده گاهی ماجرا مضحک است.اول اینکه این شخصیت دانشمند نابغه‌ای که دیوانه شده است و مواد یا الکل مصرف می‌کند، آنقدر تکرار شده که بیننده به مجرد دیدنش خواهد گفت: وای باز این آدم!!..در پایان جلسه‌ی اول، ما هنوز با شخصیت کالب آشنا نشده‌ایم و با اغماض به ادامه ی فیلم چشم می‌دوزیم که البته، شخصیتی که ساخته می شود چیزی نیست که باید باشد و در یک کلمه: ابلهانه است.

جلسه ی دوم:

ایوا روبه کالب(دومنهال گلیسون) می‌گوید: من هیچی از تو نمی دونم! و این اساس دوستی نیست. این دقیقن انتظاری است که ما از فیلم نامه داریم. و کالب چیزهایی از گذشته خودش بیان می‌کند، مثل اینکه پدر و مادرش در تصادف رانندگی کشته شده اند و او برنامه نویسی است که در شرکت ناتال بیتمن کار می‌کند و ...تقریبن همه‌ی اطلاعات بصورت کلامی منتقل می شود که فیلم بدون هیچ کشمکشی است. البته نباید کتمان کرد که خوده کارگردان هم به دنبال پیچ دادن قصه نیست، لیکن در اینحال باید برای برقراری ارتباط میان بیننده و فیلم بسراغ ساختن شخصیت‌های قوی! و تاثیرگذار و عمیق رفت که بجز تاحدی در مورد خود ربات یعنی ایوا در سایر کاراکترها چنین چیزی وجود ندارد، و در ادامه ی فیلم خسارت زیادی به اثر وارد می شود. در این جلسه ایوا به کالب میگوید که به ناتال اعتماد نکن و او دروغ گوست. که در این قسمت به دلیل اینکه کاراکتر بر سر دوراهی قرار می‌گیرد و میان اعتماد به یک ماشین یا انسان می‌ماند، تعلیق و معما ایجاد شده است. اما دیری نمی پاید و با ضعف شخصیت‌پردازی همه چیز فرو می‌ریزد.

جلسه ی سوم:

چیزه قابل ذکری ندارد بجز یکسری پرت و پلا در مورد نقاشی جکسون پولاک و الهام و هوش برتر. و البته یک احسنت برای خوده کارگردان که سعی نکرده مضامین عجیبی در فیلمش بگنجاند، و حتا چندین بار از زبان ناتال می‌شنویم که پیچیده نگاه نکن. ساده ببین.

جلسه‌ی چهارم:

بین ایوا و کالب رابطه‌ای احساسی رخ داده است.ناتال نقاشی‌ی که ایوا از چهره‌ی کالب کشیده است را پاره می‌کند.و اینجا نقطه ی فروپاشی فیلم‌نامه است به دلیل اینکه شخصیت کالب به عنوان یک برنامه نویس با استعداد و باهوش در سطح یک آدم ابله پایین می‌آید. از این لحاظ که او، فردی است که با این جریانات زندگی می‌کند و بدون «هیچ پیش زمینه‌ای» در فیلم نامه تحت تاثیر احساسات یک ربات قرار گرفته است. و نتوانسته است فاصله‌ی خودش را با او حفظ کند. پس از اینجا به بعد باید منتظر نابود شدن شخصیت پردازی کالب باشیم. لازم به ذکر است، این ارتباط می‌توانست شکل بگیرد ولی با پیش زمینه و کاشتی که بتوان از آن برداشت کرد. در پرده ی پایانی فیلم کالب از خودش میگوید که تنها بوده است و دوست دختری نداشته که اینها هم تاثیر گذار نیست و در واقع جریان کاملن مضحک می شود.

جلسه ی پنجم:

اینجا مشکل شخصیت‌پردازی به نهایتش می‌رسد.ناتال میگوید که قصد نابود کردن ایوا را دارد برای ساخت رباتی کامل‌تر.کالب بهم می‌ریزد و قصد کمک به ایوا را دارد. و در زمانی که ناتال مشروب نوشیده از مستی او استفاده کرده سری به فیلم‌هایی که او برداشته می‌زند. او شاهد نابودی(شاید بشود گفت شکنجه) ربات های دیگری می شود که پیشترها به دست ناتال اتفاق افتاده!...کارگردان الکس گارلند در این نقطه انتظار همذات‌پنداری با آن ربات‌ها را از بیننده دارد. که چیزه عجیبی است. بدون یک شخصیت پردازی صحیح در مورد انسانها، حالا انتظار تحت تاثیر قرار گرفتن بیننده از شکنجه‌ی ربات‌هایی است که هیچ شناختی از آنها وجود ندارد.اصلن آنها کی هستند؟!!...و اینکه با پیش‌آگاهی که از ربات ها در سایر فیلم ها وجود دارد، حتا ممکن است از نابودی آنها خوشحال بشویم! و این بهم ریختن کالب و گیج زدن‌های ناتال  و گاف‌های او بعنوان یک دانشمند نابغه آنقدر سطحی می شود که...

جلسه‌ی ششم:

!!!!!!!!!!

کالب تصمیم می‌گیرد که به ناتال مشروب زیادی بخوراند تا از گیجی او استفاده کند و ایوا را نجات بدهد!...بقولی: من دیگه حرفی ندارم! این تصمیم برای ایجاد کشمکش و تعلیق آنقدر پیش‌پا افتاده است،که حتا نویسنده و فیلم سازهای کشور ما هم ممکن از آن استفاده نکنند!...کالب از خوردن مشروب سرباز می زند و بعدتر متوجه ‌می شویم که در لحظاتی که برق قطع و وصل می‌شده است او با کار گذاشتن دوربینی از تصمیم کالب مطلع شده .چیزی که باید بعنوان یکی از نقاط عطف فیلم نامه در اواسط ماجرا و یا زودتر اتفاق می‌افتاد.و در نهایت امر با کمی مرور فیلم در ذهن این نتیجه حاصل می شود که شخصیت‌های اکس ماشینا از پایین‌ترین ضریب هوشی هم برخوردار نیستند.و اصلن چرا فیلم...؟!

جلسه‌ی هفتم:

بماند!

فیلم اکس ماشینا بجز قدمی روبه جلو برنداشته و اثره ضعیفی است، ولی تماشای ربات باشخصیت ایوا شاید سرگرم کننده باشد.

نقد و تحلیل فیلم نامه (ex-machina). پیام رنجبران


برچسب ها: نقد و تحلیل فیلم نامه Ex-machina ، اسکار آیزاک oscar isaac ، نقد و بررسی ex machina ، الکس گارلند alexander garland ، نقد فیلم ex machina ، ربات در سینما ، دامنهال گیلسون damhnall gleeson ،

یادداشتی بر فیلم مستند قلمروی کارتل (cartel land). پیام رنجبران

                     

قلمروی کارتل (cartel land)
کارگردان
Matthew Heinemen
سال انتشار: 2015
ژانر/ اکشن/دارم

قلمروی کارتل روایت غریبی است،مستندِ داستانی قلمروی کارتل،روایت قلمروی آدمی است روی زمین.روایت جرم.روایت جرم سازمان یافته.داستان امید است به تغییر ذات آدمی.امیدی محتوم.روایت دل بستن به پایان جنایت.دکتر «خوزه میرلس» پزشک جراحی است که در ایالتی به نام میچوآکان مکزیک برای نجات مردم و برقراری آرامش در شهر، هدایت گروهی از شهروندان را برای مبارزه با کارتل‌های مواد مخدر و جنایت، بعهده می‌گیرد.روایت بصورت موازی تلاش فرد دیگری را در مرز ایالت متحده با مکزیک برای مبارزه با جنایت و کارتل‌ها دنبال می کند.قلمروی کارتل روایت تلاش آدمی است برای تغییر! یکی در فضای پیرامونش بدون خود، دیگری ابتدا از خود آغاز کرده تا به محیط رسیده است، ولی در نهایت...؟!

یکی از جذاب ترین موارد در مطالعات سینمای مستند،مناسبات پیچیده‌ی موجود میان مقولات فیلم داستانی،فیلم غیر داستانی و سینمای مستند، و نحوه‌ی درهم تنیدن آن‌هاست.عقل سلیم می گوید هرنوع کاربرد روایت یا نمایشی ساختن رویداد،کم و بیش معادل داستان سرایی است و سندیت فیلم مستندی که به این تمهیدات متوسل شده باشد را به شدت کاهش می دهد، اما اساس و مفهوم مستند،تفسیر تماشاگر از فیلم است،یعنی چیزی که دای واگان آن را «واکنش مستند» می‌نامد.کارگردان قلمروی کارتل با مواد خام مستند،درامی داستانی خلق کرده است،که در خوش‌بینانه‌ترین فرض ممکن،با یک فیلم سینمایی انتقال موضوع و این حس ممکن نیست.اما می بایست این نکته را مد نظر داشت، که او از تمهیدات سینمایی برای ساخت فرم بهره برده،که قدرت تاثیرگذاری این فیلم مدیون چیدمانی است که توسط همین مواد خام مستند اتفاق افتاده است.درام هولناک و موثری خلق شده.و این یعنی قصه!  

یادداشتی بر فیلم مستند قلمروی کارتل (cartel land). پیام رنجبران


برچسب ها: نقد مستند cartel land ، مستند برتر 2015 ، یادداستی بر قلمروی کارتل ، matthew heinemen ، نقد و تحلیل فیلم نامه ، مستند داستانی قلمروی کارتل ، مستند درام ،

استنفورد، زندان یا دانشگاه؟!

                


(The Stanford Prison Experiment)

کارگردان: کیل  پاتریک آلوارز

محصول سال 2015- آمریکا

روایت این فیلم برگرفته از واقعیت است، و آنقدر تکان‌دهنده و جذاب که تنها نیازش این بوده که فیلم‌ساز خرابش نکند. نکته‌ای که فیلم‌ساز‌های کشور ما در آن متبحرند، نابود کردن ایده‌های جذاب واقعی!...خوشبختانه اکثرشان کتاب نخوانند؛ و از بسیاری حوادث تاریخی و واقعی که در این کشور افتاده کاملاً بی‌خبر...

زندگی خودش یک داستان است. روایتی سیال‌ذهن و غیرخطی، و پر از زمان‌های مرده و بی‌خاصیت و غیردراماتیک که در فیلم می‌بایست قلم گرفته شود. به همین دلیل پای «پی‌رنگ» به عنوان سازکاری برای تعریف قصه، به میان کشیده می‌شود، تا مثلاً در این فیلم، زمان یک داستان(آزمایش) در پیش فرضِ دوهفته‌ای در یک پی‌رنگ دوساعته چکیده شود. اینجا سینماست.کسی حال و حوصله‌ی فلسفیدن و پیام‌های قلمبه‌سلمبه در قالب غیرداستانی ندارد. جای این حرف‌ها توی کتابخانه‌هاست. این فیلم وفادار به واقعیت است، لکن برای تعریف ماجرای‌اش از الگوی «روایت چندقهرمانی» بهره برده است: یعنی درامی درباره‌ی چندشخصیت که همگی در دنیای داستانی واحد زندگی می‌کنند.نام دیگرِ این الگو «درام چنددیدگاهی» است. بدین منوال که شخصیت‌ها به واسطه‌ی یک «حادثه‌ی محرک» واحد کنار هم جمع می‌شوند. واکنش شخصیت‌ها به این حادثه‌ی محرک، می‌تواند فردی و مختص بخودشان باشد، اما سفر فیزیکی آنها مشترک و وزن دراماتیک‌شان یکسان است. در این فیلم، استاد روانشناسی دانشگاه استنفورد «دکتر فیلیپ زیمباردو» آزمایشی طراحی می‌کند که طی آن 24 جوان بعنوان زندانی و زندانبان در یک زندان ساختگی در زیرزمین دانشگاه نگهداری می شوند.[ در واقعیت این تعداد از بین 75 نفر که به آگهی زیمباردو در روزنامه پاسخ مثبت داده بودند؛ انتخاب شده‌اند.این تعداد از لحاظ روانی سالم بوده‌اند]. پی‌رنگ فیلم از الگویی کلاسیک و همچنین در بعضی فواصل از قواعد (درام زندان) پیروی می‌کند؛ در قالبی که هر چند لحظه یکبار سیکل روایت دچار فراز و نشیب می‌شود. فیلم عناصر جذابیت را برای بیننده در خود دارد، بهره‌گیری از مولفه‌های برانگیختنِ کنجکاوی تماشاگر در ساختارِ فیلم : از جمله تعلیق(دلهره) و معما. یعنی، بیننده به اندازه‌ی زندانیان و زندانبانان و روانپزشکان از اطلاعات فیلم باخبر است(تعلیق و معما)، شانه به شانه با آنان همراه می‌شود.سطوح کشمکش در شخصیت‌ها درونی و بیرونی، و فیلم‌ساز در موقعیت‌های بحرانی به برخی از کارکترهای داستان، بیشتر نزدیک می‌شود و آن‌ها را واکاوی و بررسی می‌کند، و همچنین تحولات روحی و روانی‌شان را در هر سه دسته‌ی زندانی و زندانبان و آزمایش‌کنندگان مورد مداقه قرار می‌دهد. موسیقی فیلم روی روایت نشسته و گاهن هماهنگ با تکانه های دروبین، جهت افزایش و انتقال هیجان و دلهره در بزنگاه‌ها استفاده شده است. روایتِ فیلمی که درست پی‌ریزی شود، بی‌شک معنی را نیز به دنبال خواهد داشت.یعنی خواه ناخواه محتوا تولید می‌کند. نیاز به چپاندن زوریِ چیزی در اثر نیست. این فیلم حاوی معانی ضمنی و تلویحی زیادی‌ست، که قابلیت بسط‌دادن و مرتبط نمودن‌اش با آدم‌های واقعی جامعه‌ی امروز وجود دارد. موقعیت قرار گرفتن در جایگاهِ قدرت آزمون سنگینی‌ست که موجبِ بروز ذات اصلی فرد به سطوح عینی می‌شود! یعنی وقتی آدم‌ها در مقام قدرت قرار می‌گیرند می‌فهمیم چه جانوارانی هستند! مثلاً در این فیلم، جوان‌هایی که تا چندروز قبل‌اش، شِمای مهربانی و سادگی بودند، وقتی درچنین موقعیتی به آزمایش گذارده شدند، حاصل‌اش تبدیل‌شان بود به چیزی شبیه شکنجه‌گرانِ فاشیستِ فیلمِ «سالو 120 روز» پازولینی....فیلم «آزمایش زندان استنفورد» و فیلم‌های از این سنخ، معمولن مخاطبین خودشان را دارند(روانپزشکان و دانشجویان و علاقمندان به روانشناسی)، اما با رعایت قواعد و اصولِ روایت و قصه‌گویی، طیف بیشتری از بینندگان را با خود درگیر و همراه می‌‌نمایند. این فیلم ارزش تماشا دارد. 

(The Stanford Prison Experiment). پیام رنجبران


برچسب ها: The Stanford Prison Experiment ، نقد و تحلیل فیلم نامه آزمایش زندان استنفورد ، روایت چنددیدگاهی ، کیل پاتریک آلوارز ، فیلم های روانشناسی ، شکنجه و آزار زندانیان ، آزمایش زندان دانشگاه استنفورد ،

برایت پیش آمده با همه ی سلولهای احساست محبوبی را بخواهی و با تمام توانت از او بگریزی؟ منتظر بشماری ثانیه های هرشب را که مبادا بیاید! غرق تمنای گفتگوی تنت با تنش باشی ولی سکوت کنی.خودت مانع باشی برای وصال از هراس آوار گذشته ات که فرو می ریزد در لحظه های امروزت. این حدیث مکرر هرشب من است.هزار باره بخود رسیدن تا هزار باره کیش خود شدن که مات بمانم به لمبر حلقه های دود سیگار روی بخیه های خونین لبان دوخته‌ی مردی که در پرتره نمی شناسمش.ولی گویی در شمارش این ثانیه های گنگ مشترکیم.انگار که همه ی این رویاها در پس نِی نِی چشمان میشی رنگ او هم می سوزد. جغرافیای اتاقهای خانه حول محور این تقابل نگاه آنقدر می چرخد تا سیاره ای مجهول شود در کهکشان راه نامعلوم که در این دایره ی بن بست چاره ای بجز طره ی گیسوان آبی رنگ تو ندارد. آبی رنگی که وجود ندارد جز در خیالم.خودی که هست و تویی که نیست! خودی که اگر نباشد تویی که هست می شوی!

بُرشی از داستان کوتاه : «و امشب هم...». از قلم این نگارنده: پیام رنجبران.

                      

 Before I Go to Sleep

کارگردان

روان جافه

بازیگران

نیکول کیدمن Nicole Mary Kidman

کالین فرث Colin Andrew Firth

مارک استرانگ Mark Strong

سال انتشار : (2014 ) - 92 دقیقه

حادثه‌‌ی غریبی است خاطرات! یک وقت می‌خواهی از دستشان خلاص شوی،دَمی دیگر زجه می‌زنی برای تداعی.گاهی دلت می‌خواهد سیلابی هرآنچه هست و نیست را با خود ببرد،دَمی دیگر به تخته شکسته های روی آب چنگ می‌زنی؛شکسته خاطراتی که حلاوت یک بودن را،یک حضور ناچیز را،کنار آن که می‌خواسته‌ای و حالا به هر دلیلی نیست، مزمزه کنی،حادثه‌ی غریبی است این خاطرات...

قبل از اینکه بخوابم، فیلم ابتری است.(داستان زنی که هرروز بیدار می‌شود و همه چیز را فراموش کرده است)...با فیلم‌نامه‌ای پر از حفره،اقتباس ناموفقی از یک رمان به همین نام نوشته‌ی «اس.جی.واتسون»...ایده کلیشه‌ای مهلک است،بازی با خاطرات.با بودن یا نبودنت.با خودت.طرح همان سوال قدیمی:«من کیستم؟!».می‌گویم کلیشه نه به معنای بارِ منفی کلمه،که همه‌ی داستان‌ها گفته شده.آنچه می‌ماند:«آشنازدایی است».اینجا تفاوت‌ها آشکار می‌شود.نویسنده می‌بایست چیزی بنویسید،قصه‌ای ساز کند که بیننده را مجذوب کند.پیش‌شناخت او را نسبت به هر آنچه دیده،دگرگون.ایده‌ی مهلکی است بازی با خاطرات.بازی با فراموشی.با خلا. غوطه‌وری در خلسه.بار عاطفی می ‌خواهد.شناخت دقیق ساز و کار ذهن آدمی.درد می‌خواهد.تعلیق و معما.که طرح شود همان سوال قدیمی:«من کیستم؟!».راستی مگر فرقی هم می‌کند؟!...شاید و فقط شاید، همه‌ی این قصه‌ها برای ریختن ترسمان است،ترس از ندانستن.ترس از گم‌شدن.ترس از هزار سوال بی‌جواب.پیش از اینکه بخوابم: ایراد دارد. در نحوه‌ی معرفی شخصیت‌ها. در طرح سوال.پاسخ که پیشکش!...دروغ می‌گوید.اطلاعات غلط می دهد برای رسیدن به مضمونی اینچنین:«آنچه را می‌بینی،باور نداشته باش».اما ابتر است.سینما فریفتن بیننده نیست.سینما صداقت می‌خواهد.دروغ‌گو باشی دستت رو می‌شود.مشکلاتش در پی‌ریزی منطقِ سببی روایت،حتا جای تحلیل نمی‌دهد.از تکرار‌هایی در ریتم زندگی کیسی( نیکول کیدمن) بهره برده،اما ناکارآمد.کنش‌ها طوری واقع می‌شوند که انگار زن تنها مشکلی که ندارد،فراموشی است.حاذق است و هشیار.ریتم ایراد دارد.زمان نمایش بر زمان پیرنگ نمی‌نشیند و بازی‌های بد از دو بازیگر اسکاری.فقط لکنت بازی کالین فرث،لکنت زبان «سخنرانی پادشاه» را تداعی می‌کند.نیاز به حادثه‌ای نیست، «قبل از اینکه بخوابم» فراموش می‌شود.

اما،ایده‌ی فراموشی باز هم هست.جواب می دهد.بازی با خاطرات.با ساختاری بهتر.تازه‌تر.منسجم‌تر.چیدمانی بی نقص‌تر.و باز هم خلق خواهد شد،اتفاقی نوتر...برای اتمام خاطره‌ی امشب،یادی بنویسم از آثاری با همین ترس.بزرگترین ترس بشر.خودبیگانگی و خودفراموشی: یادآوری (کریستوفر نولان). عشق (میشاییل هانکه). درخشش ابدی یک ذهن پاک(میشل گوندری).دفترچه یادداشت(نیک کاساوتیس).خلسه(دنی بویل). هنوز آلیس(ریچارد گلتزر).

نگاهی به فیلم قبل از اینکه بخوابم ( Before I Go to Sleep). پیام رنجبران


برچسب ها: نقد و تحلیل فیلم نامه ، Before I Go to Sleep ، قبل از اینکه بخوابم نقد ، کالین فرث Colin Andrew Firth ، کارگردان روان جافه ، فیلم های فراموشی ، فیلم در مورد آلزایمر ،

نقد و تحلیل فیلم نامه (Sicario) . پیام رنجبران
                                         
                                                             
                                                           

(SICARIO)
کارگردان
Dneis villeneuve 
بازیگران
Emily blunt امیلی بلانت
Benicio del toro بنیسیو دل تورو
Josh brolin جاش برولین
نویسنده
Taylor sheridan
سال انتشار: 2015 / 120 دقیقه


بنیسیو دل توروی اسکاریِ نقش مکمل فیلم قاچاق! دل توروی (21 گرم) ایناریتو، وقتی توی زندان روبه کشیش با انگشت به سرش اشاره کرد و با لحنِ عصبی خاصِ خودش گفت:«اینجا جهنمه!». دل توروی نقشِ معتاد فیلم (چیزهایی که در آتش از دست می‌دهیم) وقتی روبه آن دختر کوچولو که نصفه شب حین دزدیدن نقره‌جات مچش را گرفت و با لحن پر از تحقیر و صدای خش‌دار و کشِ‌دار گفت:«okeeeey». دل‌توروی مظنونین همیشگی و شهرگناه و چگورا !...بماند. برای نقد و تحلیل فیلم نامه sicario منظرم ژانر است.ژانر فیلم sicario  اکشن - ماجرایی/ جنایی[ که زیرژانر جنایی آن : معمایی/کارآگاهی(نقطه‌ی دید کارآگاه،پلیس)است.زیرژانرهای جنایی عمدتن بر مبنای پاسخی که به این پرسش داده می‌شود از هم متمایز می‌شوند: جرم از چشم چه کسی دیده می‌شود؟].

ژانر تعریف وسیعی دارد،که جدای از نشانه و موتیف‌های جدایی‌ناپذیرش،لیکن یکی از مهم‌ترین وجوه این نوع درام: واکنشی است که در مخاطب برمی‌انگیزد! و از نقطه ی دید نویسنده،کار درون ژانر یا نوعی خاص از ساختار داستانی به این معناست که برخی از قواعد و دستورالعمل‌ها می‌بایست،رعایت شود. اکشن/ماجرایی، این ژانر غالبن خصایصی را از ژانرهای دیگر نظیر سینمای جنگی و درام سیاسی وام می‌گیرد و از آنها به عنوان زمینه‌ای برای اَعمال قهرمانی استفاده می‌کند.در این ژانر،شخصیت‌ها در جوی از هیجان و تعلیق،درگیر وقایع خطرناک می‌شوند.فیلم های اکشن/ماجرایی معمولن فقط برای سرگرمی نوشته می شوند، اما این عرصه کاملن مناسب برای ارضای مهم‌ترین انگیزه‌های ما برای دیدن آثار سینمایی،برای تجربه‌ی غیرمستقیم حوادث و ماجراجویی و دست و پنجه نرم کردن با مرگ و در نهایت پیروزی خیر بر شر. فیلم های ماجرایی و اکشن معمولن در یک ژانر قرار می‌گیرند اما گاهن خیلی با هم فرق دارند.یعنی ویژگیهای مشترکی دارند و در برخی موارد متضاد.بصورت موردی فیلم نامه sicario ، را با ذکر ویژگیهایی از هردو ژانر،از موضع ژانر اکشن نگاه می‌کنیم:

1- داستان اکشن در دوران معاصر و جاهایی شبیه به دنیای عادی ما می‌گذرد:[داستان sicario از آریزونا آغاز می شود و امیلی بلانت و گروهش ماموران اف بی آی هستند که به قرارگاه جنایتکاران حمله می‌برند]. در فیلم ‌های ژانر ماجرایی داستان معمولن در دوره‌های تاریخی و مکان‌های عجیب و غریب اتفاق می‌افتد.

2- قهرمان اکشن، ناخواسته در موقعیتی قرار می گیرد که باید از آن بگریزد.[امیلی بلانت، ابتدا تمایل چندانی برای کار با گروه مرزی ندارد، و حتا آنها را نمی شناسد و موقعیت‌های دیگری در فیلم ...]. قهرمان فیلم‌های ماجرایی، قدرت‌های ویژه دارند و یا ممکن است آنها را در طول سفر به دست بیاورند. و جست و جوی قهرمان با یک کشمکش عمده‌ی جهانی (مثل انقلاب،جنگ،یا فاجعه) در ارتباط است: موردی که در این فیلم به این شدت نیست و قضیه منجی بودن از گونه ی مسیح‌وار نیست.

3- قهرمان اکشن به کسی نیاز ندارد که خطرات سفر را به او یادآوری کند.از خطرات آگاه و از ابراز ترس و بی میلی ابایی ندارد[ امیلی بلانت یک مامور پلیس است و برای ماموریت نیاز به دانستن خطرش ندارد]

4- سفر قهرمان اکشن معمولن پیامد‌های جهانی ندارد، در عوض ممکن است قهرمان علاوه بر سفر بیرونی، سفر درونی نیز داشته باشد.[اتفاقاتی از قبیل رابطه‌ای ناگهانی با یک خائن،صحبت در مورد وضعیت‌های ظاهری امیلی بلانت، و همچنین در چند نما قاب‌های بسته‌ای که کارگردان از صورت او گرفته، که تحولات روحی او را نشان دهد و موارد دیگر...]. که البته در هردو ژانر بصورت خیلی عمیق به روابط،صمیمی و عشقی پرداخته نمی شود. روابط سطحی و در جهت تنفس یا پیشبرد داستان است.

5- قهرمان اکشن لزومن قدرت‌های خرق عادت و ویژه ندارد. [میلی بلانت یک مامور پلیس، زن، با اغلب ویژگی‌های شکنندگی اوست، بهم می‌ریزد،گریه می‌کند و ...]. و همچنین در این ژانر زمان بر علیه قهرمانان کار می‌کند که حتا در یک دیالوگ به دل‌تورو در اداره ی پلیس گفته می شود:«زمان بر علیه توست! تا سه روز دیگه هیچکس جایی که امروز هست،نیست» تا این حد نشانه‌ها رعایت شده 

و جاهایی که داستان سمت جنایی/معمایی رفته است: از دید پلیس ماجرا تعریف می‌شود. معما دارد،هدف به دام انداختن گروهی جانی و تبهکار است. در فیلم، حتا طعنه‌ای به تریلر هم زده می شود، جایی که مشخص می‌شود،هدف بنیسیو دل‌تورو انتقام گرفتن، به دلیل قتل خانواده‌اش در گذشته نیز هست.فیلم‌های امروز از تلفیق ژانرها ساخته می‌شوند،ژانرها غالبن برای هماهنگی با درونمایه،غنیتر کردن شخصیت‌ها و تغییر دادن حال و هوا و حس فیلم با هم ترکیب می شوند. که این شیوه در sicario  چنانچه از تمایل کارگردان برای برداشت، بعضی از کادرهای زینتی یا بقولی هنری با اغماض بگذریم، اثری منسجم ساخته شده است(نماهایی مثل: لحظه های پیش از ورود به تونل، رعد و برقی که در پس زمینه‌ی حرکت مرسدس بنز تبهکار زده می‌شود، نشاندن آن موسیقی محزون روی صورت مهاجرینی که در مرز روی زمین نشانده شده‌اند، گویی دنیس ویلینیوو بدش نمی‌آمده ناخنکی به ساخت مفاهیم و مضامین آنچنانی بزند 

بصورت گذرا به نقاط دیگری از فیلم اشاره می‌کنم:

1- قلاب و شروع ماجرا با تصویر در عین کنش،خوب کار شده، سریعن بیننده با دیدن جنازه‌های توی در و دیوار مقره جنایتکاران به نوعی با یک قبرستان ایستاده روبرو می شود و با یک انفجار، بیننده حساب کار دستش می‌آید که با بد دشمنی طرف است.

2- در اثر نشانه‌های تصویری هم در جهت شخصیت پردازی و هم در جهت نشانه‌های ژانر بسیار بجاست.مثل: دمپایی پای جاش برولین،زردی جای سیگار مرد قاچاقچی،تیک عصبی دست بنیسیتو دل تور در هواپیما،نورپردازی،بازی با نور چراغ‌گردانهای پشت سر فردی که در اتومبیل توسط بنیسیتو و جاش برولین بازجویی می شود، بابت هیجان و دلهره توی داستان کار می کند.کلاه‌های کابویی پلیس های تگزاسی،جسدهای آویزان از زیر پل در لحظه ی ورود به شهر خوارز و معرفی اینگونه‌ی آنجا، و بریده‌ی روزنامه‌ها با عکس دختران گمشده بر دیوار، که همه‌ی اینها بصورت ناخدآگاه بیننده را جذب و حس تعلیق و دلهره را منتقل می‌کند.

3-موسیقی خیلی خوب و همچنین افکت‌های صوتی و استفاده از صدا در جهت پیشبرد ماجرا، و همچنین ایجاد هیجان و حزن و دلهره...و همچنین دیالوگ‌هایی که به اثر نشست:«تو گرگ نیستی!...اینجا دیگه سرزمین گرگ‌هاست». Sicario فیلمی است که رضایت مخاطبش را جلب می‌کند.

توضیح:از تعریف ماجرا و قصه‌ی فیلم در نقدهایم پرهیز می کنم، شاید یک خط...و همچنین لو دادن پایان فیلم.این تعمد بابت آلرژی‌ی است که نسبت به نوشته ‌هایی دارم، که به اسم نقد، فقط به تعریف ماجرا و قصه می پردازند.


نقد و تحلیل فیلم نامه (sicario) . پیام رنجبران


برچسب ها: نقد و تحلیل فیلم نامه ، نقد فیلم sicario ، بنچیو دل تور benicio del toro ، تعریف ژانر ، ژانر اکشن - ماجرایی ، ژانر جنایی معمایی کاراگاهی ، امیلی بلانت emily blunt ،

تعداد کل صفحات: 9 ... 5 6 7 8 9
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic