دوشنبه 8 شهریور 1395

نه ماهی نه گربه! (یادداشت فیلم)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،

یادداشتی بر فیلم «ماهی و گربه» ساخته شهرام مکری

نه ماهی نه گربه!

همین ابتدای نوشته تکلیفم را با ماهی و گربه روشن کنم؛این فیلم را دوست داشتم.البته این دوست داشتن هیچ ارتباطی به فرم و سکانس‌پلان یا جوسازی‌های عجیب و غریب که آن را تا حد فیلمی شگفت‌انگیز بالا می‌برند، ندارد.آنچه مسلم است اکثر افرادی که بشدت تحت تاثیر شیوه‌ی روایی یا فرم این فیلم قرار گرفته‌اند، بهتر است نسبت به سلیقه سینماییشان تجدید نظر کنند و فیلم‌های بیشتری ببینند.اما ماهی و گربه از سر این سینما خیلی خیلی زیاد است.منظورم سینمای ایران است.مجموعه‌ فیلم‌ها در سینمای ما به دو سه دسته تقسیم می شوند: یا لوده بازی و رقص و آواز مردهای تپل! و مضامین خیانت یا یکسری تصاویر بی سر و ته که نشان دهنده‌‌ی آدمهایی است که در فقر و بدبختی و کثافت زندگی می‌کنند و کارگردان عنوانش را می‌گذارد دغدغه‌ی مردم و جامعه و بدین منوال زیر پوشش گرفتاری‌های قشر ضعیف و آسیب‌های اجتماعی داعیه‌ی مردم دوستی و هنرمند مردمی را علم می‌کند.ماهی و گربه هیچ کدام این‌ها نیست.ماهی و گربه پر از اشکالات ریز و درشت است.ماهی و گربه، نه ماهی است نه گربه.ماهی و گربه بازیگرانش افتضاح‌اند.موقعیت‌ها به شدت تصنعی و مضحک از آب درآمده.فیلم‌برداری کلاری بزرگ حاصلش سردرد است.ماهی و گربه در پایان‌بندی،می بایست از جایی که شروع می‌شد به همان نقطه بازمی‌گشت!(یا در موقعیت مکانی دقیقا مشابه) آن‌وقت می‌توانستیم بگوییم کارگردان آن نقاشی معروف موریس اشر را فهمیده است(رسانه جدید).ولی یکباره فیلمساز یاد فیلم‌های کارگردان‌های بزرگ سینمای مدرن می‌افتد،مثل کارهای آنجلو پولس،که ناگهان موسیقی وارد ماجرا می‌شود! ولی آن ورود کجا و این کجا.کارکردش در منطق روایی آن کجا و این کجا.اما ماهی و گربه ساختارشکن است.در این سینما حرف تازه‌ای است.می‌تواند پیش قراول باشد.می‌تواند شهامت و جسارت فیلم‌ساختن بدهد.می‌تواند نحوه‌ی پرداختن به ایده‌ها را تغییر بدهد.می‌تواند راه تازه‌ای باشد...


پیام رنجبران


برچسب ها: نقد و بررسی فیلم ماهی و گربه ، نگاهی به ماهی و گربه شهرام مکری ، یادداشتی بر فیلم ماهی و گربه ، نه ماهی نه گربه! شهرام مکری ، فیلم ماهی و گربه! نقد ، نگاهی به فرم ماهی و گربه ،


  

گذری بر آثار فیلم‌ساز ایرانی

شکایت صنف‌ خون‌آشامان از عطاران!

پایانِ فیلم آغازِ فیلم‌ساز شد.رضا سقوط کرد.در صندوق عقب پیکان عهدبوق گیر افتاد،و ته دره سقوط کرد-ته دنیا-همان حین مطمئن بود که«همه چی درست میشه».پایان انتظار و استیصال و بیگانگی یک وامانده.این پایان‌ نامتعارف فیلم«خوابم می‌آد»،سقوط رضا قهرمان فیلم،شروع عطاران فیلم‌ساز بود و نگاه متمایزش.

 قواعد و اسلوب وام‌گرفته‌ی فیلم‌سازی در کلیت سینمای کشور ما دچار استحاله و تغییر و دگردیسی شده است.فیلم‌ساز تا جایی خود را ملزم به عدم یا رعایت اصول و تکنیک‌های موثر و حتی پیش‌پاافتاده می‌داند که:«دلش می‌خواهد» و می‌داند.چنانچه محصول این فرآیند دلبخواهانه و اکتشافات اثری تاثیرگذار در جهت ابداع زبان و نگاهی تازه باشد،قابل ستایش است-زبان سینما دستوری از پیش تعیین‌شده نیست-لکن بجز انگشت‌شماری اغلب،آثاری با کمترین میزان تاثیرگذاری و مسئولیت هنری و الکن هستند.آثاری که در واقعیت و منطق باورپذیری در جهان داستان‌شان لنگ می‌زنند و همچنین یافتن مابه‌ازا در واقعیت بیرونی‌شان تقریبا ناممکن است.فیلم‌هایی که در این ماجرای گسست و ناپروردگی و تشابه و کهنگی موضع بهم می‌روند.بدین منوال،آن روی سکه،معیار سنجش و نقد همین آثار نیز اغلب اوقات توسط میزان و ترازی است که در این استحاله عقب نمانده.میزان‌های ناشناخته.به عنوان مثال،بن‌مایه و دیدگاه‌ بیشتر همین آثار سینمایی پیش از رسیدن به مرحله‌ی واکاوی و بررسی به واسطه‌ی شکل معیوب‌شان با واژه‌ی مجهولِ «فُرم»درهم‌کوبیده و از هستی ساقط می‌شوند.واژه‌ای که از فرط استعمال سطحی نیز در «این سینما»،مجهول‌الهویه شده و بار معنایش تخلیه.«فُرم» تیپِ مرموز داستان‌های جنایی نقدهاست که پیش از دیدن فیلم،چشم‌بسته تصمیمش را برای قتل گرفته است.صبغه‌ی «فُرم» یا «شکل» و چگونگی مناسبتش با محتوا از دیرزمان موضوع بحث‌کننده و دریافت‌کننده اثر هنری بوده است.از تلقی افلاطون از هنر به عنوان تقلید و دربرابرش نظر ارسطو که اهمیت سازمان‌دهنده‌ی شکل نسبت به«مصالح هنری»را گوشزد می‌کند.لکن این مهم نیز وجه مطلوب و کاربردی حائز اهمیت و مفیدش را در جهت رشد و اعتلای فیلم‌ساز و هنرمند و در نهایت سینمای کشور از دست داده است.اگر نگوییم آثار دچار پس‌رفت ولی درجا زده و بی‌اثر می‌شوند،نوشتار و نقد بی‌خطر.در این دور تسلسل با صبغه‌ی تاریخی‌یِ قانون و قاعده‌گریزی ایرانی نیازهای اصلی جامعه برای پرداخت به فرهنگ و اندیشه و زبان تعامل و امیدوار به سوی مرمّت و سازندگی و آفرینش مغفول می‌ماند،یعنی مصالح(به معنی گسترده کلام)که به هنرمند ایده(اندیشه‌ی)هنری می‌دهد.شکل و محتوا دوجنبه‌ی چیز یا امر واحدند،دو جزئی که در تکوین شیء(فیلم)نقش وجوددهنده ولی متفاوت دارند.انرژی و انگیزه‌‌(موضوعی)برای تبدیل اثر به پدیده‌‌ای زنده با حس بخردانه‌‌ی هنرمند از مصالح تأمین می‌شود.منبع تغذیه و الهام و تأمین مصالح فیلم‌ساز چیست؟! و کجاست؟! این محل یعنی شکاف میان هنرمند و مردم‌ و حتی با خودش دقیقا مرکز گسست فیلم‌ها و فروپاشیِ تولیدات در سینما و ادبیات شتاب‌زده‌ی ماست.آثاری که شباهتی به آدم‌ها و مسائل جامعه ندارند،و بجز تکرارشان،شباهت به هیچی ندارند،حتی بخودشان.شاید بیراه نباشد که بجای پرداخت صرف به معلول(فیلم‌ها)نگاهی به علت یعنی ذهنیت فیلم‌سازان بیاندازیم.با گذری به آثار ساخته‌ی عطاران چیزی که وجه‌تمایز کارش را به رخ می‌کشد،خوشبختانه وجود بالقوه‌ی ایده‌ و نگاه دیگری است،علی‌الخصوص فیلم دومش«رد کارپت»که از سنخ حرف‌هایی‌ست که متنفریم! و نمی‌خواهیم بشنویم.رضا قهرمان فیلم آیینه‌ی تمام‌نمایی‌ست از خلقیات نه همه‌،اما قشر غالب جامعه‌ی ایرانیمان.فردی آویزان که در سینمای کشور هیچی نیست به جشنواره‌ی کن سفر می‌کند تا فیلم‌نامه‌هایش را به دست وودی‌آلن و اسپیلبرگ برساند.انسان‌ها وقتی طاقتِ دیدن یا پذیرش واقعیت خودشان را ندارند به خیال و رویاسازی پناه می‌برند،که این امر شاید بظاهر مهم تلقی نشود،اما تبعات بی چون و چرایی مانند:حقیقت‌گریزی و پنهان‌کاری،ظاهرسازی،قهرمان‌پروری،خودمحوری،همه‌چیزدانی،فرصت‌طلبی،جوزدگی‌و‌احساسی‌بودن،توهم‌توطئه،مسئولیت‌ناپذیری،قانون‌گریزی،نارضایتی،ماست‌مالی،حسادت و بسیاری عوارض دیگر را در پی دارد.صفاتی که هرکدام به‌تنهایی می‌تواند عاملی مسدودکننده باشد در کلیت روند رو به رشد یک جامعه بسمت و سوی تعالی و پیشرفت.عطاران با انعکاس تجربه‌ی زیست و عینی لابلای مردم -خود یا ناخودآگاه- موفق به ترسیم شمایی آشنا شده است.این تجربه در مدیومی دیگر نیز وجود دارد.با گذری به چند‌کتاب که با زبان بسیار ساده و مفیدی نوشته شده و می‌توان بینشان فصول مشترک را مشاهده کرد(جامعه‌شناسی خودمانی،حسن نراقی/جامعه‌شناسی نخبه‌کشی،علی رضاقلی/چرا عقب مانده‌ایم؟،علی محمدایزدی/ما چگونه ما شدیم؟صادق زیباکلام).«رد کارپت» فیلم ساده‌ای‌ست که با زبان ویژه و خودمانی عطاران نگاه ممتازش را آشکار می‌کند.نگارنده‌ی این سطور منکر کاستی و اهمال در جهان‌داستان یا نشان‌دادن هزارباره و نخ‌نمای همراه بردن شلنگ برای قضای‌حاجت در سفر به ممالک‌کفر نیست.انگار فیلم‌ساز خودش دربندِ همان خلقیات و مشکلاتی که در اثرش نشان داده باقی می‌ماند.مولف و اثر یکی می‌شود.تواناییِ مشاهده‌ی تاثرات بلاواسطه‌اش در او مختل می‌شود،از اینرو خودش در مضمون اثرش گیر افتاده و با کم‌کاری و شتاب‌زدگی انسجام فیلم را از بین می‌برد.این اختلال در آخرین فیلمش شدت بیشتری می‌یابد.او با روایت دراکولایی که گرفتار اعتیاد شده و همچنین نشان‌دادن«شهر تخدیر شده»ای که در آن بزرگ و کوچک و خرد و کلان و هرکسی که در تصویر دیده می‌شود تمامی حواسش با اعتیاد به شبکه‌های مجازی یا موادمخدر مشغول شده است،خلاقیت فراوانش در طرح ایده و نگاه را می‌نمایاند.عطاران به چالش کشیدن قواعد مرسوم دراماتیک و تثبیت سبک سرخوشانه‌‌اش را در دستور کار قرار می‌دهد.گونه‌ای از سینمای رندانه و سربه‌هوا و هیچ‌انگار که با بی‌منطقی قصد بنیانش می‌کند.از بی‌نظمی و بی منطقی محض به نظم و منطق رسیدن در کل سازه‌ی نویی از روایت‌گویی نیست.عطاران تقریبا از هرچه که خوشش می‌آمده و انگار به آن دلبستگی‌خاطری داشته یا به آن معترض است تا جایی که ممکن بوده در فیلم گنجانده.«دراکولا»ضربه‌ی اصلی را از نیمه‌ی خودآگاه ذهنیت فیلم‌ساز می‌خورد که می‌بایست ارتباطی هرچندنامرئی میان قطعات اثرش برقرار می‌کرده است.یعنی فیلم تبدیل شده به انبوهی از نشانه‌‌ها و اشارات هرچنددقیق ولی وجودشان در بافت کلی فیلم سرشته نشده و در ساخت معانی فرامتن نقشی بازی نکرده(کتاب بیشعوری و کافکا در کرانه و بچه‌دراکولای لال و داعش و...)موجب آشفتگی نامطلوب شده است.


پیام رنجبران / نقد و بررسی فیلم دراکولا و ردکارپت


برچسب ها: نقد فیلم ردکارپت ، نقد فیلم دراکولا عطاران ، جامعه شناسی ردکارپت عطاران ، نقد معرفی رمان سیناپس ، فرم و متحوا چیست ، نگاهی به فیلمهای رضا عطاران ، کافکا در کرانه رضا عطاران ،

یکشنبه 26 اردیبهشت 1395

نقد و تحلیل فیلم «اژدها وارد می شود!» . مانی حقیقی

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،


A Dragon Arrives
اژدها وارد می شود!
کارگردان 
مانی حقیقی

دوره‌ی عجیبی ست،شاید همیشه اینگونه بوده- سیرک‌های تصویری،غایت ابتذال- به هرحال،در زمانه‌ای که سینمای ایران شوخیِ دلقک‌مآبانه‌ی بی‌مزه‌ای ست،و حتا دیگر ردی از معدود فیلم‌هایِ «فیلم» باقی نمانده؛«اژدها وارد می‌شود»....

در سینمای بی‌تصویر /بی‌رنگ/ بی‌بو/بی‌صدا/بی‌خاصیتِ ایران «اژدها وارد می‌شود»، فیلم:حاوی تصویر- کادر- سینمایی ست،رنگ و صدا و نوایی،فیلم‌ هوای تازه‌ای ست...

خبری از بازیگرانِ سیرک‌های همیشگی نیست، نه نخ‌نماییِ حضورِ تکراری عطاران و اطوارهای رجبی یا زن‌نماییِ عبدی یا ژست‌های شبه ستارگانِ چشم‌آبی نیست،در تیتراژ نشانی از لوده‌ها نیست،جای شکری باقیست...

ساختار روایت- تکه تکه شده،زمان و مکان دستخوش اغتشاش و بهم‌ریختگی مطلوبی می‌شود- فرم روایی درستی اتخاذ شده،چیزی جز این نمی‌بایست باشد یا فرض کرد.خرده‌پیرنگ در فحوای خود اعتراض است، اعتراض به پیرنگ‌خطی،و در سطحی دیگر،اعتراض به کلان‌روایت‌های عظیم(فراروایات) - امثالِ مارکسیست یا مسیحیت و ... تا تاریخ، به ثبات و یقین و حقانیتشان- که داعیه‌ی نجات بشر را داشتند،ادعایی منحط.فیلم قرائت و واسازیِ فیلم‌سازی‌ست از تاریخ، زیرسوال بردنِ خطیِ تاریخ،صداقت تاریخ،امکان دست‌یابی به حقیقت تاریخ.اعتراض به دروغ‌های تاریخ.به تصنعش،به ساختگی بودنش.تاریخ دروغی بیش نیست،ساخته‌ی تخیل تاریخ‌نگاران،افسانه‌ای که قابلیت ساخت دارد...

«اژدها وارد می‌شود» وانموده‌ای است از واقعیت.از ناپایداری و عدم واقعیت.تردید و شک به واقعیت.در اثر هیچ چیزی ناشی از یقین نیست.فرم سورئال نیست اما از مولفه‌های آن به درستی بهره مند شده،برای مغشوش کردن واقعیت،برای رسیدن به تردید. به نااستواری واقعیت.هیچ چیز واقعی نیست.عناصر سوررئال از زیرمجموعه‌های آثار پسامدرن محسوب می‌شوند.شکاندن روایت و کاربرد مولفه‌های نااستواری واقعیت،کارکرد مضمونی پیدا کرده‌اند،صحیح استفاده شده‌اند...

فیلم با فُرم مستند‌گونه سعی در تلقیح و دادن توهم واقعیت به تماشاگر دارد،(با حضور حجاریان و زیباکلام و جهانگیری و بانو گلستان)که این قصه واقعی ست، اما چنین نیست!...ارتباط بینامتنی با فرم‌ِ فیلم‌های آرشیویِ راجع به حوادث تاریخی.راجع به آدم‌هایی که انگار صحت اعمال یا هویت آنها در رسانه‌ ساخته می‌شود،آدم‌هایی که از زبان دیگری ساخته می‌شوند،اما در واقعیت، آیا چنین بوده؟!...اطمینانی نیست،همان‌گونه که در فیلم هیچ چیزی واقعی نبود،پای «ابهام» داخل ماجرا می‌شود، ابهامی که لازمه‌ی این فرم است،می‌توانست بیشتر باشد...

ماجرایی بیان می‌شود،در عین بهم‌ریختگی ماجرایی تعریف می‌شود- روایت در روایت و به هم‌ریختگی و شکست زمان و خطِ‌پی‌رنگ آثارِ این چنینی،دلیل موجه‌ای بر ندانم‌کاری و آشفتگی نیست،آنچه که حماقت و ندانستگی سازنده است لیکن جای روایتِ درست در بیشتر آثار شبه این‌چنینی قالب می‌شود-اما این فیلم قصه‌ای دارد که می‌توانست حتا بیشتر و بیشتر خطِ ماجرای آن را بهم‌ریخت تا جایی که دنبال کردنش از سوی تماشاگر ناممکن شود،از ملزومات این فُرم است،اما: باز هم قصه می‌بایست تعریف شود،«اژدها» قصه‌ی چفت و محکم خودش را ارائه کرده...

حضور زیبا کلام و حجاریان طنز بامزه‌ای بود.هجویه‌ای بر قامت روشنفکران.هجویه‌ای بر عقل‌گرایی و روشن‌گری.علاوه بر این صحه گذاردن به مستندات جعلیِ فیلم، برای ایجاد و تقویتِ توهم واقعیت،بابت رسانیدن تماشاگر به تردید، به فکر!!...لحنِ جفنگ و طنازانه از مولفه‌های این‌چنین روایاتی‌ست...

ارجاع و ارتباط بینامتنی به آثار یا متونی که پیشتر نوشته یا ساخته شده!...«ملکوت» بهرام صادقی با آن فضای وهم‌آلودش و مشابهتِ مضمون و لحن و اتمسفرش به همین اثر، «خشت و آیینه»‌ی ابراهیم گلستان و موضوع کودکی جامانده و بی‌صاحب.ارجاع بینامتنی می‌بایست بابتِ انتقال فحوا از یک اثر به دیگری باشد،کارکردی در جهت نشانه‌سازی و تداعی‌های کاربردی. اژدها بخوبی به آثار پیشین سرک می‌کشد...

آدمها توی این دست روایات تکثیر می‌شوند. «خود» و مساله‌ی خود، مساله‌ی اصلیِ پسامدرن است.کیوان حداد(صدابردار) حس می‌کند؛با مقتول داخل کشتی یکی بوده...شخصیت‌های اصلیِ توی فیلم،در لحظاتی خودشان را به شکل تجسد می‌بینند...

بومی‌گری و فرهنگِ بومی از دیگر مولفه‌هاست.لباس و مراسم و موسیقی بومی در فیلم دیده و شنیده می‌شود و سرجای خودش، در روایت صحیح استفاده شده...

شخصیتِ آن صدای مردانه زیر هیئت زنانه - لباس بومی زنانه- مشخص نشد کی بود؟!...یا جریان شتری که اینور و آنور می‌رود.نیازی نیست!..این‌ سوالات می‌تواند بی‌جواب بماند. نه آنقدر که فیلم گنگ و بی سر و ته جلوه کند. پیشتر ذکر کردم، که ابهام از ملزومات این دست آثار است، حتا می‌توانست بیشتر باشد، که ای کاش می‌بود و فیلم درست در لحظه‌ی اشاره به سکوت در نوار کاست - در اواخر فیلم و جایی که دستیاران کارگردان برای پیگیری موضوع رفته‌اند- کات می‌خورد و تمام می‌شد...زیادی توضیح داده شد،صحنه‌های مهم آخر فیلم بهتر می‌بود در جایی دیگر نشان داده می‌شدند...

به زعم نگارنده‌ی این سطور، اژدهای این فیلم زیاد نمادگرایانه نیست، آنقدر صریح و سهل و ساده به مضامین اشاره می‌کند که برای دریافت معانی، تماشاگر دچار تاویلات عجیب یا تفسیرهای دور از متن نمی‌شود.اگر بشود اشکال از متن فیلم نیست، از نگاه اشتباهی به اثر است.نشانه‌های موجود در ساختار خودِ اثر حاوی معانی صریح‌اند که تماشاگر معنادار را حول یک محور اصلیِ معنا می‌چرخاند، اندکی تمایزِ برداشت زاینده‌ی زیبایی‌ست.پس از زد و خوردی میان پرتغال و انگلیس! توی یک کشتی پرتغالی روی خاکی جن‌زده از وصلت یک مارکسیست-لنینیست با دختری که از سنت روی برتافته کودکی متولد می‌شود که پدرخوانده‌ی آن کودک که گویا و تنها دایه‌ی مهربان و دلسوز و عاشق است- در جنگ‌ کشته می‌شود- چه قصه‌ی صریح و آشنایی... 


پیام رنجبران . نقد و تحلیل «اژدها وارد می شود!»


برچسب ها: نقد فیلم اژدها وارد می شود ، نقد حقیقی اژدها وارد می شود ، امیر جدیدی همایون غنی زاده ، نقد فیلم A Dragon Arrives مانی حقیقی ، نشانه های پسامدرن اژدها وارد می شود ، نقد و تحلیل فیلم نامه اژدها وارد می شود ، هومن بهمنش اژدها ،

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395

نگاهی به فیلم The Danish Girl (دختر دانمارکی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،


The Danish Girl
کارگردان : تام هوپر
فیلم نامه نویس: لوسیندا کوکسون
برپایه دختردانمارکی اثر دیوید ابرشوف
بازیگران
ادی ردمین
آلیسیا ویکاندر
سباستین کخ
مدت : 120 دقیقه
انتشار: 2015

زیباییِ درون


باید اعتراف کنم، پیش از دیدنِ فیلم «دختر دانمارکی» هیچ اطلاعی از زندگی‌نامه‌ی یک «زنِ» جسور یعنی «لیلی البه» نداشتم، و احساس می‌کنم این بی‌خبری موجب تعجب بیشترم حین تماشای فیلم شد، و البته افتضاح بودن اکثرِ فیلم‌های امسال که به طرز هولناکی بد بودند نیز مزید علت بود؛ از این‌رو اصلا انتظار دیدن یک فیلم خوب را نداشتم. فیلمی که فقط در یک بخش برنده‌ی جایزه‌ی اسکار یعنی بازیگر نقشِ مکمل زن: «آلیسیا ویکاندر» برای بازی در نقش «گردا وگنر» بود. شاید باید ممنونِ آکادمی اسکار بود که حداقل لابلای تخس کردن جوایزشان یکی را به این فیلم تعلق داده‌اند تا این اثر انسانی در سطح جهانی بیشتر دیده شود والا که بی‌شک بازیِ «ادی ردماین»(برنده‌ی اسکار بازیگری برای فیلم «تئوری همه چیز») در نقش لیلی البه نیز شایسته‌ی دریافت این جایزه بوده است.

فیلم زندگی‌نامه‌ی «لیلی البه» فردی تراجنسی است که طبق آمار ثبت شده، نخستین کسی بوده که باشهامت، در جستجوی خودش، تن به جراحی برای تغییر جنسیت داده است. اما، فیلم ورای این مضمون، می‌تواند مورد خوانش‌های متفاوتی از جمله فلسفی یا روانشناختی یا علمی واقع شود. علمی که چهره‌ی درستش به دست آخرین پزشک روایت، در تقابل با خرافه‌ها یا حماقت بشری در پیش فرض‌های ساختگی ذهنش از قبح قرار گرفته است. اثر علاوه بر نمایش موفق زندگی لیلی با بازی فوق‌العاده‌ی ادی ردماین که چیزی بسیار متفاوت از دلقک‌بازی‌های مردانی است که در سینما نقش زنان را بازی کرده‌اند که نمونه‌های معمولش در سینمای خودمان کم نیست، با پرداخت و یک کارگردانیِ(تام هوپر: پیش‌تر آثار مطلوبی چون سخنرانی پادشاه و بینوایان را از او دیده‌ایم)درست و درمان پا به قلمروی معانی ضمنی-تلویحی زیادی می‌گذارد، بطوری که می‌توان به صراحت اعلام کرد: مضمون فیلم درباره‌ی «خودِ» گمشده است. خودی که زیر خروارها نقاب پنهان شده، نقاب‌های تحمیلی اجتماع تا خویش... و اما تعجبِ دومم بابت خواندن نقدهای ایرانی‌زده‌ی خودمان بود، نقدهای دیمیتیسمیِ بدون رویکرد و تعریفِ صرف ماجرا و سپس بیانِ نقص‌های عجیب در فیلم و اغلب بی ذکر دلیل، که البته دیگر برایم عجیب نیست ،مثلا: انتظار منتقد بابتِ انطباق صد در صد فیلم با منبع اقتباس. لازم به ذکر است، و به نظر می‌رسد پیش از نوشتن درباره‌ی یک فیلم کمترین دانستن‌ها از فرآیند اقتباس نیاز باشد. امتیازِ یک اثرِ اقتباسی- جدای از ناممکن بودن این انتظار- به هیچ عنوان به منزله‌ی به تصویر کشیدنِ مو به موی یک کتاب یا زندگی‌نامه نیست، بررسی خودِ اثر سینمایی به عنوان یک متن تصویریِ خلق‌شده و مجزا مورد توجه قرار می‌گیرد، در عین حالیکه، انتقال معنا و فحوای زندگی‌ی شخصیتِ مد نظر یا رمان مورد اقتباس کفایت می‌کند، که این مولفه‌ی مهم در فیلم «دختر دانمارکی» به خوبی رعایت شده است. فیلم از لحظه‌ای وارد زندگی لیلی می شود که بحران سرکوب‌شده‌ی درونی-روانی او در حال بروز و برون‌ریزی است، و با بیان پیش‌داستان(شناسنامه‌ی کارکتر)‌ و جراحت‌های آن، حین روند رو به جلوی اثر، به خوبی شخصیتِ لیلی بازنمایی می‌شود. فیلم با چیدمانِ درست روایی موجب به تصویر کشیده شدن قصه‌ی زندگیِ «گردا وگنر» همسرِ لیلی نیز می‌شود که شاید بتوان گفت، این فیلم می‌تواند روایتی از زندگی شگفت‌انگیز و زیباییِ درونیِ یک زنِ بزرگ دیگر نیز باشد، هم‌پاییِ یک همسر.


نگاهی به فیلم «دختر دانمارکی». پیام رنجبران


برچسب ها: نقد و بررسی فیلم the danish girl 2015 ، نقد و تحلیل فیلم دختر دانمارکی ، دختر دانمارکی ادی ردمین ، برنده اسکار آلیسیا ویکاندر ، نگاهی به دختر دانمارکی ، تام هوپر دختر دانمارکی ، نقد the danish girl تام هوپر ،

دوشنبه 13 اردیبهشت 1395

نقد و بررسی فیلم (carol) کارول

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،

                           

carol
کارگردان : تاد هینز
فیلم نویس: فیلیس فیگی
بازیگران
کیت بلانشت
رونی مارا
کایل چندلر
موسیقی : کارتر برول
مدت : 118 دقیقه
محصول : 2015 آمریکا-انگلیس

عشق ناممنوعه!


«کارول» درباره‌ی عشق است، شاید این روزها دیگر نشود به اصطلاح گفت:عشق ممنوعه، اما درباره‌ی عشق ممنوعه است. آثار امروزی بر پیش‌آگاهی تماشاگرشان که اغلب تحت تاثیر رسانه‌ها هستند حساب ویژه‌ای باز می‌کنند. کارول فیلمی بیان‌گر است، اساسن برای تلقیح حرف خودش ساخته شده. وجه تمایزش با آثار مشابه‌‌اش، در استفاده نکردن از جذابیت یا مسحور نمودنِِ بیننده با صحنه‌های معمول و کش و قوس‌های جنسیِ این سنخ آثار است. یعنی بیننده، پیش شناختی از موضوع این فیلم دارد، اکثرشان انتظار اثری برانگیزاننده‌ و حتا برهنه دارند، اما، با فیلمی روبرو است که کمترین صحنه‌های جنسی را داشته، علاوه بر این، فیلمی است تعمدن با ریتمی کُند برای تمرکز بیشتر بر عواطف انسانی که این‌ها خیلی خوب است، کارگردان نمی‌گذارد موضوع اصلی و نظرگاهش نسبت به آن مخدوش شود. او علاوه بر پایین آوردن تنش‌ و کنش‌های معمول و حوادث و آشنایی‌ عجیب غریب این دست آثار، صرفاً در جهتِ قیاس برآمده؛ منظورم این است، با قرار دادن عشق میان دو زن! در کنار سایر آثار و عاشقانه‌ها، معادله‌ی عشقی با هر گرایشی را یکسان کرده و یکی دانسته. واضح‌تر اینکه، در بسیاری از آثاری که طرفین عشق، زن و مرد هستند،ممکن است تماشاگر از موقعیت یک آشناییِ خیلی معمولی یا بارها دیده شده‌ تعجب نکند! یا واکنشی منفی هم نشان ندهد و برحسبِ انتظارش تماشا کرده و سپس ادامه‌ی ماجرا را دنبال کند. اما، اغلب در آثاری که طرفین عشق هم‌جنس هستند،آلاف الوف فیلم‌ها بیشتر است. کارگردان با خنثی کردن همه‌ی این مولفه‌ها(آلاف الوف‌ها)، و ایجاد رابطه‌ی بینامتنی با موقعیت‌های سایر فیلم‌های دیده شده توسط تماشاگر و خلافِ آن انتظار رفتار کردن، ابتدا فرصت نگاه کردن بدون حواشی و عواملِ حواس‌پرتی را به تماشاگر خود عرضه داشته و سپس گرایش‌های عشقی را در یک میزان برابر قرار داده است، یعنی این با آن، هر دو یکی است(عشق میان هم‌جنس یا جنس مخالف)، و اینگونه با لحنی نرم و آهسته،موجب نگاه و قضاوتِ ناخدآگاه متعادل بیننده به رابطه‌ی عاطفی میان آنها شده و در نهایت،فرهنگ مواجه شدنِ بی غرض و مرض را نمایش می‌دهد. فیلم از موسیقی در جهت انتقال حس و حال و فضای موقعیت‌ها و همچنین استفاده از توان بازیگریِ بالای کیت بلانشت نهایت بهره را برده است. اما، با تمام این تفاسیر، کارول آنقدرها فیلم خاصی نیست. یعنی با توجه به نامزدی این فیلم در شش بخشِ جایزه‌ی اسکار و آنقدر که تحویلش گرفتند، کارول فیلمی بسیار معمولی‌ست که به هیچ‌عنوان قابل قیاس با عاشقانه‌های مطرح سینما نیست، و از لکنت در روابط سببی و منطقی فیلم بشدت رنج می‌برد. از جمله، این‌که دلایل کافی برای نارضایتی کیت بلانشت از روابطش با شوهرش، و همچنین سردی یا اختلال روابط ترز با دیگران در اختیار قرار نمی‌دهد، حتی اگر خوش‌بینانه به موضوع نگاه کنیم، و برای دلیل، به همان خنثی کردن روابط با سایرین و هم‌ارز و هم‌سطح قرار دادن نگاه آن‌ها به مرد و زن رجوع کنیم، باز هم، فیلم کفایت لازم را ندارد، و شاید مابینِ فیلم‌های به شدت افتضاح امسال توانست خودی نشان بدهد.

 


 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

نقد و بررسی فیلم کارول (carol) 


برچسب ها: نقد و تحلیل فیلم carol 2015 ، نقد و بررسی فیلم کارول 2015 ، کیت بلانشت کارول ، رونی مارا کیت بلانشت ، نقد فیلم کارول تاد هیتز ، corol کیت بلانشت ، رونی مارا کایل چندلر ،

یکشنبه 12 اردیبهشت 1395

نقد و بررسی فیلم 2006 candy

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،

                 

کارگردان
نیل آرمفیلد
بازیگران
هیث لجر
ابی کورنیش
انتشار
2006


«کندی» تکلیف‌اش با خودش روشن نیست با کلی شخصیت‌های ناکارآمد و زائد که موضوع فیلم مانند یک آونگ مابینِ اعتیاد و عشق غوط می‌خورد و البته از پسِ هر دو نیز برنمی‌آید. به مجرد اینکه متوجه می‌شویم موضوع فیلمی راجعبه «اعتیاد» است، سریعاً بسیاری از موقعیت‌ها و بحران‌های مربوط به آن در ذهن تماشاگر تداعی می‌شود، چرا که هر بیننده‌ای حداقل چندین فیلم درباره‌ی این جریان دیده است؛ از سریال‌ و فیلم‌های آب دوغ خیاری خودمان گرفته تا آنوری‌ها، انگار نذری است که هر کارگردان یا نویسنده‌ای یکبار به این قضیه بپردازد و اغلب اوقات و در بیشتر مواقع عجیب و غریب و ناقص . بجای اینکه فیلم یا اثری که خلق می‌شود،(شاید) مفید به فایده واقع شود در جهت بهبود حال افرادی که با این بحران در زندگی واقعی درگیرند، خودِ این آثار، و اغلب‌شان به دلیلِ صحنه‌های عریان مصرف مواد، محرکی می‌شوند برای نشئه‌بازی و مصرف دراگ یا تحریک معتادینِ عزیز و محترممان که مدتی‌ست به قولی پاک شده‌اند.(بزرگوارِ معتادی که در زمانِ پاکی، وقتی فیلم سنتوریِ داریوش مهرجویی را دیده بود، به دلیلِ مشاهده‌ی خون‌بازی و سرنگ و فلان و بهمان در فیلم، تحریک شده و دچارِ وسوسه‌ی مصرف مواد شده بود! شاید حرفم عجیب یا فرافکنی به نظر برسد، ولی اعتیاد تزریقی شوخی سرش نمی‌شود!) این قسم از ایراد‌ها و اشکالات در«کندی» کم‌‌تر دیده می‌شود.کارگردان تعمداً پیرنگ‌برتر(محوریت داستان) یا خط اصلیِ ماجرای فیلم را کم‌رنگ کرده، برای پرداختن بیشتر به شخصیت‌ها در جهت انتقال حس و حالِ فضا با ساخت موقعیت‌های تاثیر‌گذار، اما ناموفق است! یعنی صرفاً، با ساختنِ موقعیت‌‌های تکراری که پیشتر بارها و بار در سایر آثار دیده‌ایم و بدون آشنازدایی، مدام تماشاگر را بدون هیچ گونه کاشتی در فیلم‌نامه از یک موقعیت به موقعیت دیگری پرتاب می‌کند. موقعیت‌ها و بحران و تنش‌های مزبور، مشابه‌ِ سایر آثار همه آشنا هستند؛ این گونه‌ای از خدعه و کلک در سینماست، منظور اینکه صرفا با ساختنِ صحنه‌هایی که بی‌شک با احساسات تماشاگر بازی می‌کند، اما بدون پرداخت درست و صحیح در ساختار خودِ اثر، فیلم باسمه‌ای و تصنعی می‌شود و تاثیراتش، یک تاثیرِ معنادارِ واقعی نیست. همین حالا که من بگویم: فیلم راجعبه زوج جوان عاشقی‌ست که معتاد هستند، خواننده‌ی این سطور خودش براحتی حدس خواهد زد که در فیلم چه اتفاقاتی برای آن‌ها افتاده است: خماری و بی‌پولی و خودفروشی و البته که درست حدس زده!...اما کارگردان در برخی از صحنه‌ها با تلفیق موسیقی و پرداختِ شاعرانه‌ی تصاویر، گاهی در جهت انتقال حس و حال موفق عمل می‌کند، لیک دیری نمی‌پاید و به دلیل فیلم‌نامه‌ی ضعیف، در میانه‌ی راه لنگ می‌زند. هنرپیشه‌ی نقش زن، مرا به یاد بازیگران زن سینمای خودمان می‌اندازد که -جدای نابلدیِ بالفطره‌شان در درآوردن نقش‌ها- به شدت مراقب بود که حین بازی زیاد به صورتش فشار نیاورد که نکند در تصویر بد بیافتد!!!...و اینکه چهره‌ و فیزیک بدنی آن‌ها با کلی مصرف مواد و داشتن اعتیاد ثابت است و تغییر نمی‌کند، نه ضعفی و نه انحطاطی، چهره‌پرداز فقط به ژولیده کردن موهای‌شان راضی بوده. با همه‌ی تفاسیر گفته شده، «کندی» شانس حضور «هیث لجر» فقید را دارد، بازیگری که در همین فیلم نشان بزرگ بودن خودش را به رخ می‌کشد، از این لحاظ «کندی» برای یکبار دیدن قابل تحمل است.  



نقد و بررسی فیلم کندی (candy) . پیام رنجبران
وبلاگ سیناپس


برچسب ها: نقد و بررسی فیلم condy 2006 ، نقد و تحلیل فیلم candy 2006 ، هیث لجر candy 2006 ، نقد و بررسی فیلم candy ، آبی کورنیش هیث لجر ، نیل آرمفیلد candy ، نیل آرمفیلد ،

سه شنبه 17 فروردین 1395

فیلم ابد و یک روز (بیچاره سگ)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،


بیچاره سگ!


به دعوت دوست بزرگواری که خدایش همیشه سلامت بداردش، روزه‌ی چندساله‌ شکاندیم تا پای‌مان به سینمای ایران و چشمان‌مان به نحوستِ شمایلِ فیلم‌فارسی و وقت‌مان به هیئت ناموزون این جنازه تبه شود. مطلوبِ ماجرا که فقط مشایعت رفیق‌مان بود در سانس یازده شب، والا که دانستنِ تلخیِ کثافتِ توهمِ فرهنگِ هنریِ چندهزارساله‌ی بی‌بار که ردپای فرافکن و خرفت و بی‌فکرش تا دنیا دنیا دست از سر زبان و نوشتار و نیمچه شلنگ تخته انداختن‌های ابترمان به اسم هنر برنمی‌دارد، دور از ذهنی نبود! فرمودند:کارگردان این فیلم جوان است، پس پیش از انعقاد کلام، صمیمانه برای مسیر پیش روی‌شان کمال، آرزو دارم و نه دلخوشی به حماقت داورانی که حکم جوایزشان، حکایت همان سکه دادن به منزله‌ی پاداش آن پیر بود به انگولک شدنش توسط جوانکی تا بار بعدی او سرش را به تیغِ انگول کردن حاکم از شانه بدهد؛ داوران جشنواره‌های هنری این مرز و بوم سال‌هاست، احمق‌ترین‌اند. و البته با اغماض بر تعمد کارگردان به -اسکی- کردن روی فضولات چندسال گذشته‌ی نیمچه شبه چیزی به اسم: -کارگردان- هایی که کوس بدنامیِ حماقت و شبه فقر و مکافات‌زدگی این  ملت نان‌دانی شبه منورالفکری‌شان شده برای قشر از خود متشکر و بعد آنوری‌ها...که چه ژستِ کثیفی است جانورانی که خودشان -در زندگی عمومی و خصوصی و کاری- باعثِ نابودیِ این نیمچه‌فرهنگ‌مان بوده‌اند و هستند و خواهند بود، اما خودشان را له‌له‌‌ی دلسوز‌تر از مادر نشان می‌دهند... «ابد و یک‌روز» پتانسیل نقدِ جدی ندارد، به دلیل اینکه تبدیل به اثر(چیزی) نشده است، و ماهیتش درهم و برهمی تصاویر مونتاژ شده‌ای است که گویا همه ی- تدارکات تا اتاق تدوین کله‌ی نامبارک‌شان بدجوری داغِ همان بنگ و خرده شیشه‌های دست‌به‌دست شده در فیلم است آنقدر که علیل‌بودن منطق این فیلم غیرقابل بررسی‌ست. اما تعجب بیشترم بابت نوشته شدن نقد‌های «تفسیریِ!!» آنانی‌ست که داعیه‌ و عربده‌های فُرم شناسی‌شان گوش‌مان را چندسالی‌ست کر کرده!... و هنوز نمی‌دانند (بخوانید: مابین فرمالیست و ساخت‌گرایی مرددند) رویکرد فرم (ساختارگرا) در صورت ابتریِ اثر در این بافتار! کارِ منتقد را به تاویل و تفسیر و نشانه‌سازی و نشانه‌شناسی نخواهد کشاند و در همان ابتدا: سلام و السلام و نامه تمام است، و اگر حرفی است ابتدا بررسی «چگونه گفتن» است و توازن و تقابل دوتایی و انسجام نظام و پیداکردن الگوی درونی و بیرونی فرم فیلم است و نه تفسیرهای عجیب!...مورد بعدی، چسباندن مارک «جنبش ناتورالیسمی» به این اثر است!...نمیدانم، چه اجباری است وقتی حتا قادر به فهمیدن و تطبیق یک اثر با جنبش یا -مکتبی نیستیم آیا حتمن می‌بایست: لیچار ببافیم!؟...یا صرفن برای توجیهِ نقد‌های محتوازده‌ای‌ که در -دی ان ای- منتقد‌های‌مان هم رسوب کرده، به هر «ایسمی» چنگ بزنیم؟ و قسمت مضحکش این است: از ناتورالیسم می‌گویند و سپس در تناقض با مفهوم ناتورال! خودشان نماد می‌سازند، یعنی آنچه که در مفهوم ناتورالیسم نیست! (توضیح این بماند برای مجالی دیگر،و مگر پرداخت به جزییات دقیق از مولفه‌های این ادعا نیست،این اثر که عقیم است در ساخت و پرداخت کوچکترین جزییاتی؛ بقول مرحوم علی حاتمی: همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید، اینجا منتقد و فیلم‌ساز دال و مدلول‌اند) سرگیجه‌ی این مونتاژبازی نه به رئال رسیده نه ناتورال....

و اما از جایی که ادعای بد بودن بر هر چیزی بدون ذکر دلیل عادت دیرینه‌ای است در نقد و برای ادامه ندادن چنین روالی،چند دلیل و سوال بی پاسخ که قطعن فقط جزویی از نواقص این تصاویر بود و در ذهنم مانده است را در ذیل ذکر می‌کنم:

فاجعه بارترین‌شان که سازه‌ی فیلم بودن اثر را از هم پاشانده:

1-فقدان پیش داستان برای آدمهای توی تصاویر(پیشینه و چرای اینگونه بودن‌شان). هیچ کدام‌شان را نمی‌شناسیم. شخصیت شدن که پیشکش! به تیپ هم نرسیده‌اند. فقط تعدادی شبه کاریکاتوره روحوضی!

2- همین «چرا»‌ی بی پاسخ، چرایی است که آوارش روی اثر باعث نابودیش شده، از جمله اینکه: دیالوگ‌ها همه زورکی در دهان آدم‌ چپانده شده و موقعیت‌ها همه‌ ساختگی و تصنعی است.

3-سطح کشمکش به شکل ملال‌آور و منفی در یک ریتم و سیکلِ بشدت ثابت در یک سطح باقی می‌ماند. نه نزول و نه صعود. بی‌فراز و نشیب. نتیجه‌ی این یکنواختی: خستگی و جداشدن تماشاگر از اثر است برای تنفس اجباری توسط خودش. مثلن: درست در موقعیت‌‌هایی که تماشاگر قرار بوده با بدبختی آدمهای توی تصاویر «همذات‌پنداری» داشته باشد و برای‌شان دل بسوزاند، صدای خندیدن تماشاگران توی سالن می‌پیچید.( قر دادن و رقصِ فیلم‌فارسی که همان مولفه‌ی کاباره و کافه‌های قدیمی و جزو جداناشدنی به اصطلاح فیلم‌سازی گذشته‌ی و امروزِ ماست، هم دردی دوا نمی‌کند)

4-مغشوش بودن تداوم منطقیِ زمانیِ تصاویر(تفهیم درستِ گذشت زمان)( بازگشت پسرک کوچک -نوید- به خانه و نبودنش طی زمان زیادی از فیلم)

5- این خانه -مکان- کجاست؟(نماد!!!؟؟...شوخیتان گرفته یا چیزی از نمادسازی و نشانه‌سازی از بیخ نمی‌دانید؟)

‌6-این همه شخصیت اضافه برای چیست؟

7-نقش آن خواهر (شهناز) و پسر غولتشنش که با زخمی کردن صورتش لاتیش را پر کرده بود در داستان چه بود؟!!...اصلن چرا؟!

8- چرا اهالی محل آدرس یک عملیِ بی‌خطرِ به درد نخور را به ماموران ندادند؟!نکند از چنین مگسی ترسیدند؟!(مثلن قصد تعلیق و هیجان داشته‌اند با اسلومیشن،مضحک است).

9- آن یارو - به دردنخور- چطوری از بازداشت آزاد شد؟!!...بی بخار چطوری از کمپ اجباری فرار کرده بود؟!

10- پای این همه مواد چگونه به آن خانه باز می‌شد و یا شده بود؟!(مگر ساقیِ خرده‌پای بدبختی نبود؟)

11- آن خواهر فداکار - با بازیِ تومخی‌اش- چگونه از دست افغان‌ها خلاص شد؟...اصلن چرا رفت؟...چرا برگشت؟(قبلن ها این چیزها را لابلای تصاویر نشان می‌دادند در سینما !...چیزِ تازه‌ای به اسم سینما اختراع کرده‌اند؟)

12- پسرک فیلم(نوید) که قرار بوده نقش استعداد تلف شده را در این خانه بازی کند،در موقعیت‌هایی که می‌بایست باشد، نیست، کجاست؟! و اصلن چرا؟!...بخصوص در بزنگاه آخر، که کلن رفت و نیامد کرده بود (در محاسبه‌ی زمانی برای اصلاح موی سر پسرک و توپ‌بازی‌ای که ما ندیده‌ایم، چقدر زمان کنار گذاشته‌اند که نصف فیلم و تنش‌های(ماسکه‌ای) در نبودِ او گذشت!).

13- این همه وراجی و به زعم خودشان لن‌ترانی و چپ و راست شعار و پیام‌های تهوع‌آور مستقیم روی تصاویر موج می‌زند،چرا به جای‌اش کمی نحوه‌ی تقسیم اطلاعات این شبه داستان را سروسامان نداده‌اند؟! (پیش داستان.منطق.دلایل)...والا به اطلاعات کلامی هم که ضعیف‌ترین نوع اطلاع‌دهی به تماشاگر است هم راضی می‌بودیم. البته این یکی پاسخی دارد.ابتدایی‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین قواعد داستان‌گویی چیزی است، که آموختنش برای شبه روایان این مرز و بوم سالهاست و از نطفه -جیز- شده و اساسن به ندانستنش می‌نازنن، چه در داستان کوتاه و چه در رمان و چه در سینما و فرآیند فیلم‌سازی‌. احتمالن فکر می‌کنند مادرزادی این‌چیزها را می‌دانند.(همه چیز را با همه چیز اشتباه می‌گیرند،سوال‌های منطقیِ  بی‌جواب‌مانده‌ی، یک دنیای داستانی را گویا با ابهام  توجیه‌پذیر داستان های خرده‌پیرنگ. احتمالن نامش را ابهام هنری هم می‌گذارند. مضحک است)

14- اساسن، این تصاویر که دریک قابِ رسانه‌ی ویدیویی هم جمع می‌شد!...چه نیاز به پرده است و سینما؟!...نکند دلتان به تنها نمای باز جلوی کمپ خوش شده؟! یا بسرتان زده که در جهت مضمون تصویر گرفته‌اید؟...این جریان اطواریِ دوربین روی دست و حال ‌بهم‌زن و بی‌ربط در یک- مکان- و فضای آپارتمانی و خانه دیگر در فیلم فارسی ریشه کن نخواهد شد.جیغ جیغِ بی وقفه‌ی خیمه‌شب بازی و روحوضی آدمهای توی تصویر یک طرف، این دوربین یک طرف: سردرد!(موسیقی کو؟!!).(نکته مثبت: باشخصیت بودن کلیِ معادی است.که همه جا و در همه فیلم‌ها همراهش بوده و در چه نقشی هم بازی بکند برایش تفاوتی ندارد.کلن آدم مودب و باشخصیتی است).

15- این چه دیدگاه کثیفی است به افغان‌ها؟!...مثلن اگر قرارشان بر این باشد که پایان خوش بسازند،ناموسشان را به آلمانی و فرانسوی می‌سپرند؟قطعن برای بوجودآوردندگان این تصاویر و -داورانی که به اینها جایزه می‌دهند-همین است....یا نکند،بسرشان زده از افغان‌های محترم،بهترند؟!...سازندگان این تصاویر که خودشان،خودشان را سگ خوانده‌اند!...دیگر این اطوارهای شوونیمسی شان را کجای دلمان بگذاریم؟!...بیچاره سگ!

 



برچسب ها: نقد و بررسی فیلم ابد و یک روز ، نقد و تحلیل ابد و یک روز ، ابد و یک روز ، نگاهی به فیلم ابد و یک روز ، پیمان معادی ابد و یک روز ، بیچاره سگ ابد و یک روز ، نقد و بررسی فیلم پیام رنجبران ،

تعداد کل صفحات: 9 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic