جمعه 4 اسفند 1396

نه با جنگ نه بر جنگ ( تنگه ابوقریب )

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،





یادداشتِ فیلم

 

یکی چون پیش‌تر!


 پیام رنجبران

 

«تنگه‌ی ابوقریب» فیلمی‌ست نه با جنگ نه بر جنگ، اثری خنثا که چنانچه شرح آغازین فیلم را در تیتراژش از آن بگیری و فرضاً به فردی خارجی یا یک نفر که از قضایای جنگ ایران- عراق مطلع نیست نشان دهی چیزی از چند و چون ماجراها درنخواهد یافت! این‌جا کجاست؟ این آدم‌ها کی هستند و موضوع مناقشه بر سر چیست؟! اثری بدون فیلمنامه که از عوارض‌اش این‌که تمامی ‌‌شخصیت‌های فیلم در حد تیپ باقی می‌مانند، و البته برای تماشاگران و علاقمندان سینمای دفاع مقدس به شدت تکراری‌اند. چه آدم‌های فیلم و چه اتمسفرش با وجود اینکه سعی شده با توسل به جلوه‌‌‌های ویژه و نما به نمای دیگر آثار سینمای جنگ جهان به‌ روز رسانی شود اما جز اندکی رنگ و لعاب ظاهری، کلیت‌اش در حد و اندازه‌ و رونوشتی از آثار دهه‌ی شصت و شاید هم عقب‌تر مانده است، چرا که دیگر مانند آثار آن زمان با توجه به حال و هوای حماسی آن دوران، نه حسی برمی‌انگیزاند و نه تاثیری بر تماشاگر می‌گذارد. اما اشکال کار کجاست؟ فیلم «تنگه‌ی ابوقریب» صرفاً به توصیف و شرح یک موقعیت پرداخته که به دلیل ضعف، یا به دیگر زبان فقدان فیلمنامه‌ از پس این مهم برنیامده، زیرا در چنین آثاری که خط روایی و پیرنگ داستانی پررنگی ندارند، بار دراماتیک فیلم بر دوش شخصیت‌ها می‌افتد، هر کدام از کارکترها خود به جهان و داستان گیرایی مبدل می‌شوند و البته انعکاسی دقیق از انسان‌های واقعی‌اند در واقعیت زندگی، از اینرو برای تاثیرگذاری می‌بایست بر شخصیت‌های اثر تمرکز و تکیه کرد و وجوه شخصیتی‌‌شان را در همه‌ی ابعاد انسانی ساخت و پرداخت و گستراند، و از جایی که چنین تمهیدی برای کارکترهای فیلم «تنگه‌ی ابوقریب» در نظر گرفته نشده است، همان‌طور که در سطور بالا گفتم، همه‌‌‌شان در سطح تیپ باقی می‌مانند و بدون زندگی‌ و لایه‌های درونی و خط روایی عاطفی. انگار فقط فیلمی ساخته شده است که ساخته شده باشد و بدین‌سان وقتی اثری خنثاست تمامی صحنه‌های بقولی دلخراش فیلم صرفاً در حد تاثیری لحظه‌ای و گذرا عمل می‌کنند، درست مانند این‌که هر آدمی از مشاهده‌ی قطع شدن یک دست مقابل دیدگانش آزرده می‌شود اما در سینما چنانچه این تصویر در جهت تأمل و تعمق، هدفمند نگردد، بار معنایی به خود نمی‌گیرد و چنانچه نگوییم خدعه است ولی در حد یک لحظه باقی می‌ماند، و بعد از تماشای فیلم هنوز سالن سینما را ترک نکرده‌ایم به دست فراموشی سپرده خواهد شد. مابین آثار آقای «بهرام توکلی» سازنده‌ی فیلم «تنگه‌ی ابوقریب»، جز فیلم «من دیه‌گو مارادونا نیستم» که چند دقیقه‌ی خیلی خوب دارد، سایر آثارشان به شدت از فقدان قصه و انسجام رنج می‌برد که در نهایت منجر به فروپاشی کلیت اثر می‌شود، و همچنین ایشان مابین تقلید از سبک فیلم‌های اروپایی و هالیوودی همچنان بر دوراهی مانده‌اند، گاهی آهنگ و رفتار دوربین‌شان مثل آثار هالیوودی تند می‌شود و گاهی شبیه به آثار اروپایی کند و آرام و سعی به بستن قاب‌های شاعرانه و پرمفهوم، اما بدون هدف و تعمق لازم، و درست به همین دلیل درنمی‌آید و تصنعی می‌شود. واقع این‌که به عنوان یک تماشاگر بسیار دوست می‌داشتم فیلم «تنگه‌ی ابوقریب» فیلم بی‌نظیری باشد چرا که سال‌هاست اثر شایسته‌ای درباره‌ی دفاع مقدس ساخته نشده، اما متاسفانه چنین نبود و «تنگه‌ی ابوقریب» تکراری‌ست بر مکررات.



پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


نقد رمان «به امید دیدار در آن دنیا» (اینجا)



برچسب ها: نقد فیلم تنگه ابوقریب ، نه با جنگ نه بر جنگ ، جواد عزتی تنگه ابوقریب ، بهرام توکلی تنگه ابوقریب ، نقد آثار بهرام توکلی ، شخصیت پردازی تنگه ابوقریب ، نقد فیلمنامه تنگه ابوقریب ،

نویسنده و کارگردان: دیمین شزل

بازیگران: اما استون- رایان گاسلینگ- جی.کی.سیمونز

موسیقی: جاستین هورویتز / تدوین: تام کراس

تاریخ انتشار: 2016/ مدت زمان: 128 دقیقه


یادداشتی بر فیلم «lala land» به کارگردانی «دیمین شزل»-(2016)

 

«لالالند» سینمایی‌ست بدون سینما! این فیلم سومین اثر کارگردانِ «32» ساله‌ی فیلمِ بسیار تحسین شده‌ی «شلاق- wiplash»(2014) «دیمین شزل» است، که این بار نیز در ساخت فیلمی با اتمسفر و فضاهایی انرژیک و بدیع و تازه‌تر موفق عمل کرده است. «لالالند» که ماجرای آشنایی و سپس دلباختگی‌یِ مابینِ دختری علاقمندِ به بازیگری «میا» (اما استون) و یک پیانیستِ موسیقی‌ِ «جَز» به نام سباستین(رایان گسلینگ) است، علاوه بر رعایت و به کاربستنِ همه‌ی مولفه‌های سینمای بفروش و پاپ‌کورنی، همچنین در کنارش خاطرِ تماشاگر سخت‌گیر و با احتیاط بگوییم «خاص» را نیز راضی نگه می‌دارد، و با به چالش کشاندن و بازی با قرارداد‌ها و قواعدِ ژانر فیلمِ موزیکال، و همچنین دستکاریِ روالِ مرسومِ سینمای هالیوود در پایان‌بندهای خوش- حتا ممکن است در انتهای فیلم مخاطب خود را غافلگیر و شگفت‌زده نماید. یکی از محاسن و نقاطِ قوتِ کارگردانِ فیلمِ «لالالند» تسلط بر ریتم و تمپوی فیلم‌های‌اش است که بی‌گمان این درک و تشخیص دقیقِ اندازه‌ها، وامدار و برگرفته از فهمِ بالای موسیقیایی‌ِ اوست! «شزل» کارگردانی‌ست که به خوبی می‌داند یک صحنه چطور و در چه لحظه‌ و چه موقعیت و میزانسنی آغاز می‌شود، دوربین کجا می‌بایست باشد، قرار است چه اتفاقاتی در صحنه‌اش با چه شیوه و شکلی بیفتد، و همچنین دقیقاً می‌داند در چه لحظه‌ای صحنه به پایان رسیده، که در غایت، همه‌ی این‌ها به خلقِ اثری متناسب و منسجم و تأثیرگذار ختم می‌شود. به گمان من «دیمین شزل» به گونه‌ای همزیستی‌یِ هنری و هم‌زبانی مشترک و درک متقابل با تدوین‌گر آثارش «تام کراس» هم رسیده است. «تام کراس» تدوین‌گر فیلم «شلاق- wiplash» نیز بوده و بابت تدوین چشمگیر و موفق‌ این فیلم به دریافت جایزه‌ی اسکار نائل شده! چنانچه این دو فیلم (لالالند و شلاق) را از این زاویه نیز مشاهده و قیاس و توجه کنیم، این وجه مذکور، یعنی بده بستان و تقابلِ موفقِ عناصرِ کارگردانی و تدوین رخ می‌نماید.

 «لالالند» سینمایی‌ست بدون سینما ! شاید این جمله‌ی من اصلاً درست نباشد، اما می‌خواهم بگویم در کنارِ سینمای بفروش با همه‌ی مولفه‌ها و تعاریف‌اش: «دیمین شزل» با مهارت و خلاقیت‌اش در آشنازدایی از صحنه‌ها و موقعیت‌های فیلم‌های عامه‌پسند و همین‌طور موزیکال سینمای آمریکا، علاوه بر آفرینش صحنه‌های بدیع و تازه‌تر، موفق به درهم‌آمیختگی ژانر‌های واقع‌گرا(رئالِ اجتماعی) و موزیکال شده و حتا به زعم من، به سبکی از تعریف ماجرای فیلم‌‌اش به شیوه‌ی‌ تلطیف شده‌ «سیّال ذهن» ادبی دست یازیده است. یعنی این‌که: انتظار ما معمولاً از ژانر موزیکال که بسیار به شیوه‌ی روایت در اُپرا نزدیک می‌باشد، دیدن و شنیدنِ ماجرا و روایت توسط ترانه و شعر و آواز و ساز و رقص و فلان و بهمان است، و اغلب شاید هم تا حدی تصنعی! و البته که انتظاری هم به غیر این اغراق و غلونمایی نداریم. اما «دیمین شزل» با همان حربه‌ و توانایی‌اش در قرار دادن صحیحِ جایگاه دوربین و تعیین دقیقِ زوایای دید و همچنین ظرافت و تسلط بر شیوه‌ی آغاز و پایان صحنه‌های‌اش در این اثر موزیکال- علی‌الخصوص منظورم مابینِ صحنه‌های رقص و آواز و رویا‌گون- با فضای واقع‌گرا خطِ تمایزی کشیده است، بدین سان که انگار ما با نفوذ به دیدگاه ذهنی کارکترهای اصلی(بازیگران) این صحنه‌های رقص و آواز را از منظرِ ذهنی‌ی‌ِ آن‌ها مشاهده می‌نماییم(گویی این تصاویر احساسات، رویاها و تمناها و هیجانات شخصیت‌های اصلی‌ست که بدین شکل به نمایش درآمده)، در حالیکه شاید واقعیت چیزِ دیگری‌ست و انگار مخالفِ آنچه می‌بینیم به شکلِ دیگری جریان دارد و شاید حتا به نظر می‌رسد زندگی واقعی روی پرده، به همان حلاوت و شیرینی و آسانی و پرواز در دنیای خیال و رویا نباشد! که این کنایه و اشاره‌ای‌ست به «واقعیتِ واقعی» یا همین زندگی‌ که همه‌ی ما را دربرگرفته- گاهاً حین تماشا به یادِ فیلمِ درام‌موزیکال و شاهکارِ «رقصنده در تاریکی»(2000) ساخته‌ی «لارس فون‌تریر» می‌افتادم؛ بدین سان، پایان‌بندی‌ِ نابهنگام و غافلگیرانه‌ی فیلم نیز، به شدت تأثیرگذار و همچنین در راستای منطقِ بنیان نهاده شده کارگردان در فُرم روایت‌گویی و ساختارِ فیلم‌اش به صحت و دقت و درستی قرار گرفته! و سوأل سببی‌یِ انتهایی فیلم نیز، به سبک و سیاق الگوهای خرده‌پی‌رنگ(به اصطلاح مدرن)، در ذهنیت تماشاگر مورد مداقه و بررسی واقع می‌شود و حتا ممکن است مدت‌ها در خاطرِ بیننده‌ به حیات‌اش ادامه بدهد و همچنان باقی بماند، و در نهایت تماشاگر به تداعی خاطرات‌ و اطلاعات‌اش از زندگی شخصی خود، برای پاسخ به علّتِ این فرجام رجوع نماید.  

 

پیام رنجبران


برچسب ها: نقد و بررسی فیلم lala land ، نقد و بررسی اسکار لا لا لند 2016 ، ریتم و تمپو دیمین شزل ، نقد تدوین تام کراس la la land ، نقد و تحلیل la lal land رایان گاسلینگ ، رایان گاسلینگ اما استون نقد la la land ، دیمین شزل تام کراس تدوین کارگردانی سینما ،

یکشنبه 9 آبان 1395

نگاهی به فیلم فروشنده اصغر فرهادی

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،

فیلم: فروشنده

نویسنده و کارگردان: اصغر فرهادی


بازیگران: شهاب حسینی / ترانه علیدوستی 

موسیقی: ستار اورکی

فیلم‌برداری: حسین جعفریان

تدوین: هایده صفی یاری

تاریخ انتشار: 10 شهریور 95

زمان: 125 دقیقه

..........


آشنایی با اصول جهان‌ داستان‌های سینمایی محل بحث درباره روایت «فروشنده» را از جستجوی دلیل برای وجود «جوراب» یا جاماندن «تلفن همراه» و «سوئیچ وانت» در خانه و چگونگی «ورود و فرار» شاید غیرمنطقی «فرد متعرض» را، به محور دیگری از بحث منتقل می‌کند. اگر تمامیت فیلم مورد مداقه قرار بگیرد، برای همه این سوال‌ها پاسخ قانع‌کننده‌ای در بطن و صورت اثر وجود دارد که از قرار به هیچ وجه غیرمنطقی نیست! حتا از منظر روایت‌گویی سینما می‌توانیم «ورود و فرار» فرد متعرض را با توجه به شرایطش یک «مک گافین» هیچکاکی بدانیم که تمام ساختار داستان بر آن بنا نهاده می‌شود، چرا که اصلا موضوع اهم فیلم این شخص نیست؛ و از منظر روانشناختی زنان، علت مراجعه نکردن «رعنا» به پلیس نیز توجیهی کاملا علمی-رفتاری دارد. در ضمن بازهم یادمان باشد که این:«یک فیلم است!» اما هنوز هم برای یک فیلم‌بین حرفه‌ای انگار قانع‌کننده به نظر نمی‌رسد و ممکن است حضور و ردپای بیش از اندازه کارگردان را باعث تصنعی شدن قطعاتی از اثر بداند! اما اختلال این فیلم در کجاست؟!

چنانچه به ریتم پیشروی داستان و تنظیم زمان‌های نمایشی آن دقت کنیم، شاید آن اختلال نمایان شود. همه حوادث داستان، بعد از تعرض به «رعنا» تا پیداکردن «مغازه نان فانتزی» و «صاحب وانت» توسط «عماد» طی پنج روز اتفاق می‌افتد. «عماد» دو روز بعد با«صاحب وانت» تماس می‌گیرد و همان روز او را به محل قرار می‌کشد! اما وقتی که جای او فرد متعرض اصلی به آنجا می‌آید، «عماد» در توضیح ماجرا برای او، زمانِ وقوع تعرض را «تقریباً دوهفته» پیش اعلام می‌کند! بدین سان، زنجیره‌ی زمانِ نمایشی در فیلم گسیخته و یک حلقه گُم می‌شود. روند شمارش روزهای پس از حادثه و همچنین حسِ گذشت زمان دراماتیک داستان با شمارش شب‌های اجرای تئاتر قابل جست و جو و درک است. و بدین منوال، در نیمه‌ی نخست فیلم این حس با پرداخت دقیق به جزییات و گذشت زمان ریتمِ ثابتی داشته و حتا این حس منتقل می‌شود که انگار زمان ساکن است یا کِش می‌آید، ولی یکباره ما دچار یک جهش زمانی می‌شویم که قابل درک نیست، یعنی این پرش زمانیِ ناگهانی و جهش (بدون هیچ اعلان یا شگردی برای نمایشش)، ریتم فیلم را بهم می‌زند، و این سوال را برای ما پیش خواهد آورد: چه اتفاقاتی در این فاصله زمانی حادث شده است و بر سر شخصیت‌ها چه رفته است؟! که ناشی از این نکته است که «حس گذشت زمان» درست منتقل نشده است و سکته‌ای را در لایه‌های زیرین اثر به وجود آورده که البته از عوارض این اشکال فنی در کارگردانی و ریتم نامناسب و تلقیح نادرست گذشت زمان، آسیب به شخصیت‌پردازی فیلم است، به گونه‌ای که سیر تحول شخصیت‌های داستان و به خصوص «رعنا» زیاد به چشم نمی‌آید و همچنین این اختلال به شکل دیگری بر ناخدآگاه و ذهنیت تماشاگر تاثیر گذاشته و نمایان می‌شود، که حس می‌کند چیزی در داستان درست کار نمی‌کند.

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد و بررسی فیلم فروشنده ، نقد و بررسی فروشنده پیام رنجبران ، نقد و تحلیل فیلم نامه فروشنده ، اختلال در فیلم اصغر فرهادی ، اشکالات فیلم فروشنده فرهادی ، ریتم اشتباه فروشنده فرهادی ، بررسی و تحلیل فیلم فروشنده اصغر فرهادی ،


فیلم son of saul ( پسر شائول)
کارگردان: لاسلو نمس
بازیگران: گیزا روریک 
و
دوربین!
فیلمبرداری: ماتیاس اردلی
محصول: 2015 / مجارستان

......

(یادداشت فیلم: پسر شائول)

«پسر شائول» نمونه‌ی بارز دگمه‌ای است که برایش کُت دوخته‌اند! با این وجه تمایز که دگمه‌ی مذکور، نه در ساختار روایت، که ایده‌ای است در شکل ظاهری فیلم، و به‌طور اخص و دقیق‌تر، شیوه‌ی فیلم‌برداری‌اش. یعنی، فیلم ساز «لاسلو نِمِس» یکباره‌ این جرقه در ذهنش زده که چطور است دوربین کلاً ، کاراکتر اصلی فیلم را همراهی کند و از نشان دادن سایر فضاها خودداری کنم، بیگمان این شیوه هم تا یک سوم ابتدایی فیلم جواب می‌دهد! و همین‌طور جهت انتقال حس و حالی پر از رعب و وحشت و استرس، با نهایت بهره بردن از مهم‌ترین عناصر روایت‌گویی سینما، یعنی «خساست در نشان دادن» و «خودداری از دادن اطلاعات» به تماشاگر، که جزو ارکان مهم در الگوهای به خصوص کلاسیک سینما است، و انتقال این اِلمان به شگرد فیلم‌برداری، کارگردان گام‌های بلندی برای خلق یک اثر سینمایی برجسته برمی دارد و در همان یک‌سوم ابتدایی موفق عمل می‌کند، لیکن مانند فیلم‌سازان خودمان، مهم‌ترین سازوکار ساختار فیلم را به گوشه‌ی دیگر می‌راند، شما بخوانید نابود می‌کند، یعنی، روایت گویی صحیح و سالم را. بدین سان، موضوع گم می‌شود، دلایل و علت‌ها مغفول می‌ماند، و چیزی عاید سوال های بی‌پاسخ بیننده نمی‌شود. روایت فیلم، برخاسته از بطن ماجرای هولوکاست و کوره‌های آدم سوزی است، در این مابین یکی از مرده ‌سوزهای مجار-یهودی به سرش می‌زند که جنازه‌ی پسربچه‌ای را طبق آیین و روال یهودیت به خاک بسپارد. حالا چه دلیلی برای این‌کار دارد؟! مشخص نمی‌شود. از سویی دیگر جریان فرار از اردوگاه نیز مطرح می‌شود، اینجاست که می‌گویم اصلاً معلوم نیست در فیلم چه خبر است؟! تقریباً هیچ نشانه‌ای با نشانه‌ی دیگر همخوانی و هم‌پوشانی ندارد. اگر قهرمان ناگهان فاز انسانیتش بالا زده و حاوی چنین احساسات و فازی است، چگونه این فجایع را دوام می‌آورد؟! اگر این‌قدر روحیه‌اش حساس تشریف دارد که در آن هیری ویری و نسل‌کشی دلش برای جنازه‌ی یک پسربچه می ‌سوزد! چگونه تا به حال دوام آورده است؟! اگر قصدش زنده‌ ماندن است و این را نوعی مبارزه می‌داند؟! پس چرا در ماجراهای فرار اینقدر سهل‌انگار است؟!( گم کردن کیسه)...اصلاً چرا دلش برای جنازه‌ی پسربچه سوخت؟! در منطق این داستان، دلسوزی او بر پایه‌ی چه دلایلی گذارده شده است؟! این شخصیت که در داستان به کل ناشناس است، نه می‌دانیم کیست، نه می‌دانیم جریانش چیست؟! اگر یکی مثل سایرین است، بر چه علتی یکباره دچار تحول می‌شود؟! چگونه دلش برای آن‌همه بی‌گناهِ دیگر نمی‌سوزد؟! پیدا کردن پاسخ برای این سوال‌ها قاعدتاً ما را بر تفصیل و تفسیرهای هرمنوتیک‌واری وا می‌دارد، برون متنی و اغلب درباره‌ی چیزها و معناسازی‌هایی بحث می‌کنیم که در متن تصویری ( فیلم: پسر شائول) کمترین نشانی از گفته‌های ما وجود ندارد! که به زعم نگارنده، این نقطه‌ی ضعف یک فیلم است. در پایان‌بندی داستان هم که کارگردان معلوم نیست، طبق کدام منطق، انگار فاز خیال‌گونه به فیلم می‌دهد! بدین‌سان که کل فیلم و این‌همه بگیر و ببند جهت روایت هولوکاست توسط خود فیلم‌ساز زیر سوال می‌رود و اینگونه قلمداد می‌شود که کل این ماجراها در خیال اوست...نه هیچ‌کدام این‌ها نیست! فیلم شیوه‌ای به نسبت آشنازدا در برداشت‌های تصویری‌اش جهت همذات‌پنداری با کاراکتر دارد، و باقی اثر، به شدت فیلمی «بیان گر» است که گزارش ماوقعش  بر شانه‌های روایت سنگینی می‌کند و از فیلم بیرون می‌افتد؛ و تلاش قهرمان جهت خاکسپاری آن جنازه، بیشتر به یک ژست فوق‌العاده ابلهانه  تبدیل می‌شود تا داعیه‌ای جهت بزرگداشت انسانیت!!

 

پیام رنجبران


برچسب ها: نقد و بررسی فیلم پسر شائول ، نقد و بررسی فیلم Son of Saul ، یادداشت فیلم پسر شائول ، نقد Son of Saul لاسلو نمش ، نقد فیلم های کن Son of Saul ، لاسلو نمس نقد فیلم Son of Saul ، یادداشت فیلم پیام رنجبران Son of Saul ،

سه شنبه 9 شهریور 1395

یادداشتی بر فیلم «THE TRUST» با بازی نیکلاس کیج

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،

                           
نام فیلم : The Trust
ژانر : جنایی | مهیج
محصول : 2016 آمریکا


 THE TRUST فیلمِ مهمی نیست! با ریتمی کند و کلافه و حوصله سربر آغاز می‌شود و این اتمسفر تا اواسط کار کِش می‌آید، تا اینجا شاید فقط بازی نیکلاس کیج مجابمان کند که به تماشایش ادامه دهیم، ظواهر اثر شکل و ریخت فیلمی تجاری را بازی می‌کند! با این وجه تمایز که موضوعش پیدا نیست و در پرداخت شخصیت‌ها و پی‌رنگ‌های ماجرا چنانچه دقیق شویم ضعف‌های اساسی دارد، ولی اگر تماشاگر همه‌ی این نواقص را تحمل کند به مرور دلایل ساخت فیلم خودش را نشان می‌دهد تا حدی که به سینمای منتقدانه و مستقل آمریکایی نزدیک می‌شود. ماجرای دو پلیس که طرح و نقشه و قصدشان نفوذ به یک گاو صندوق است، باقیش را لو نمی‌دهم بلکه میزان و تنها وجه جذابیت و لذتش برای تماشاگری که فیلم را ندیده باقی بماند.

این دست آثار با فرمی روانکاوانه، تمرکزشان بر بخش سایه‌ و ناخدآگاهِ روان آدمی ‌ست(نفوذ به گاو‌صندوق) و از این زاویه به مداقه گذارده و بررسی می‌شود: روبرو شدن انسان با این نیمه و قسمت پنهان و نادیده و مغفول مانده، جایی از روان که داعیه‌ی شناخت و اشراف کامل بر آن، ادعایی محال و ناپذیرفتنی و ناممکن است. لیکن در موقعیت‌های متفاوت و بحران‌های تصمیم‌گیری این سایه‌ی هزارتویِ پیچ در پیچ رویش را هویدا می‌کند- در شرایطی که حتا خودِ فرد ممکن است از تصمیمی که می‌گیرد متعجب و شوکه یا شگفت‌زده شود-پتانسیل و عمقِ فیلم آنقدر هست که تماشاگر را در این فرآیند با خودش مواجه کند، ذهنش همذات و این‌همان و همراه با کاراکترهای اثر، خویش را در موقعیت و شرایط تصمیم‌گیری بیابد، و مابین عقل و احساس و خیر و شر و حاصل انتخاب به چالش کشیده شود.کارگردان از پیش‌آشنایی و اطلاعات برون‌متنی بیننده نهایت بهره را برده است و با آشنازدایی از چیزها و صحنه‌هایی که پیشترها به دفعات فراوان دیده‌ایم در سایر آثار دیده‌ایم تا حدی در ایجاد تعلیق و معما و تنش موفق عمل می‌کند. به نظر می‌رسد تا همین‌مقدار هم بتواند رضایت بیننده را بابت وقتی که پای این فیلم صرف کرده به دست بیاورد.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 


برچسب ها: نیکلاس کیج آخرین فیلم ، نقد فیلم The Trust ، فیلم The Trust نیکلاس کیج ، یادداشتی بر فیلم The Trust ، بررسی فیلم ژانر جنایی اکشن ، فیلم های 2016 نیکلاس کیج ، فیلم The Trust فیلم پلیسی ،


فیلم: دوازده مرد خشمگین

کارگردان: سیدنی لومت

هنوز هم سینمای کلاسیک جواب می‌دهد.هنوز هم می‌توانی یک روز را برای دیدن «دوازده مرد خشمگین» سیدنی لومت صرف کنی و شگفت‌زده بشوی و لذت ببری! سینمایی در معنای اصلی سینما. سینمایی روایت‌گو،آن‌هم از جنس کلاسیکش! که  نخست تماشاگر را در قصه‌اش غرق می‌کند و سپس افکارش را به چالش می‌کشد و آن‌وقت بر ناخود‌آگاهش تاثیر می‌گذارد.«دوازده مرد خشمگین» تجربه‌ی ناب دیدن سینماست و مهارت کارگردانی به بزرگی «لومت». همه‌ی اتفاقات فیلم در یک لوکیشن حادث می‌شود.جایی که هیئت ژوری یک دادگاه می‌بایست برای حکم اعدام جوانی 18 ساله تصمیم بگیرند.گروهی که همه‌ی دوازده‌نفرشان با اعدام جوانک موافقند،به جز یک نفر!...می‌توان حدس زد که در پس این قصه قرار است آدمها را ببینیم.نمود واقعی آدم‌ها را با همه‌ی خوب و بدشان.اصالت و نشان دادن چهره‌ی اصلی آدم‌ها با سینمایی جذاب و نفس‌گیر.اینجاست که سینما با جهانش، انسان را معنا می‌کند.فیلم به هیچ عنوان زمان ندارد،یعنی تاریخ انقضاء.از آن دست فیلم‌هاییست که دیروز جواب داده و امروز و برای آیندگان هم باقی می‌ماند. و نکته‌ی شگفت دیگر،اداره کردن یک فیلم در یک لوکیشن با بهترین وجه تصویربرداری و پیشبردن روایت توسط کارگردان است، طوری که تماشاگر از دیدنش خسته نمی‌شود،فقط لذت می‌برد.

پیام رنجبران


برچسب ها: یادداشتی بر فیلم دوازده مرد خشمگین ، نقد فیلم دوازده مرد خشمگین ، سیدنی لومت نقد فیلم ، سیدنی لومت هنری فوندا ، هنری فوندا دوازده مرد خشمگین ، فیلم های تک لوکیشن ، سینمای کلاسیک سیدنی لومت ،

دوشنبه 8 شهریور 1395

یادداشتی بر فیلم «The Beaver»

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،

         

فیلم The Beaver

کارگردان: جودی فاستر


 سگ آبی!

واقعِ مطلب این‌که گاهی می‌بایست بگذری! بروی پیِ کارت! سرت را بیاندازی پایین و انگار نه انگار که بوده‌ای، خیال کنی نه گذشته‌ای داری و نه آینده‌ای و نه این‌حال را، خودت و زندگی را با تمام آدمهای توی آن بگذاری و بگذری،یا از خودت فاصله بگیری، بشوی یکی دیگر، آدمی که در یک متری تو ایستاده،آن‌وقت خودت را ببینی،اصلن شاید اینطور بهتر بتوانی مشاهده‌گر خودت باشی،خودت با همه‌ی دار و ندارت! و همه‌ی دردهایت،آرام می‌شوی،مُسکنِ قوی‌ی ست!...این مضمون روایت فیلم «سگ آبی» در نیمه‌ی نخستش است. مردی که تبدیل به سگ آبی می شود،برای ادامه‌ی حیات،برای طاقت آوردن زیر فشار افسردگی...

تا کجا می‌توانی این وضعیت را ادامه بدهی؟! تا کجا می‌توانی خودت نباشی؟ فاصله بگیری و قصدت این باشد که یکی دیگر باشی،حتا اگر نخواهی، خودت خودش را با خودت می‌برد!یا خودت می‌آید با  تمام دردهایش توی خودت می‌ریزد،طاقت هم که نداری،اینجا بر علیه خودت می‌شوی،قصد خود می‌کنی،شاید خودت را خلاص کنی،یعنی چنگ می‌زنی،به اولین فکرهایی که بسرت می‌زند جامه عمل می‌پوشانی،حتا اگر این فکر جنون باشد،جنون محض...این نیمه‌ی دوم فیلم «سگ آبی» ست...

فیلم پی‌رنگ جاندار و محکمی ندارد،پی‌رنگ اصلی تضعیف شده تا کارگردان «جودی فاستر!!!» تمرکزش را بگذارد روی شخصیت‌پردازیِ -والتر بلک- با بازی همیشه مقتدر «مِل گیبسون». با این‌حال، فیلم طاقت سینما را ندارد،در بهترین حالت ممکن می‌تواند یک فیلم تلویزیونی خیلی خوب باشد، و نه بیشتر.حفره‌های فیلم‌نامه و شخصیت‌پردازی از جمله نداشتن پیش‌داستان و عدم و ندادنِ اطلاعات کافی نسبت به شخصیت‌های داستان به اثر ضربه می‌زند،شاید تنها وجه تمایزش با سایر آثار معمولی، ایده‌ی سگ آبی باشد و نشان دادن دوشخصیتی شدن کاراکتر داستان با یک عروسک! لیکن کفایت نمی‌کند،یعنی آنقدر جذاب نیست که نقاط ضعف اثر را در حد و طولِ سینما بپوشاند،فیلم از افسردگی می‌گوید اما چیزی از آن نشان نمی‌دهد،همان که گفتم،در بهترین حالت ممکن اثری تلویزیونی ست که ارزش دیدن دارد،و پتانسیل تأمل و تعمق،برای چند دقیقه‌ای...

 

پیام رنجبران



برچسب ها: نقد و بررس فیلم The Beaver ، نقد فیلم سگ آبی ، سگ آبی مل گیبسون ، نقد فیلم سگ آبی جودی فاستر ، جودی فاستر مل گیبسون ، یادداشتی بر فیلم سگ آبی ،

تعداد کل صفحات: 9 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic