«دیوید کراننبرگ» فیلمسازی است که در آثارش نگاه‌های مختلف و اندیشه‌های متفاوتی عرضه‌ می‌کند؛ کارگردانی که همیشه قصه‌گویی در کانون توجه‌اش قرار دارد و همچنین مجموعه‌ فیلم‌هایش طیف بسیار متنوعی از قصه‌ها و ژانرهاست: از ماورا‌طبیعی تا علمی- تخیلی، جنایی- معمایی تا روانشناسانه و ترسناک و اکران انواع و اقسام قصه‌ و ژانر و تلفیق‌شان با هم! آنقدر متنوع که این سوال برایت پیدا می‌شود در حالت کلی بافتار اندیشه و ذهنیت کراننبرگ در چه فضایی به سر می‌برد؟ زیرا او به همان مهارت که جهان داستانی در «سطح واقعیت» خلق می‌کند به همان خبرگی داستانی در «سطح خیال» و ماوراطبیعی می‌آفریند؛ کارگردانی که در یک چهارچوب طبقه‌بندی و محدود نمی‌شود و در عین حال انگار فقط می‌خواهد قصه‌ تعریف کند، همین و بس.‌ شاید برخی از فیلم‌های اولیه‌اش‌ در ژانر‌ علمی‌-تخیلی‌ با توجه به زرق و برق و ماجراهای عجیب و غریب فیلم‌هایی که امروزه در این سنخ ساخته می‌شود کمی رنگ و بوی کهنگی به خود گرفته باشد اما اصلاً بعید نیست بیننده با در نظر گرفتن عمق و بنیه‌ی فکری‌ هر اثر و جذابیت روایت‌ها با تماشای به ویژه یکی از فیلم‌های متاخر او، آنقدر کنجکاو شده و تحت‌تاثیر قرار بگیرد که به تمامی آثارش از قدیم و جدید سرک بکشد و سپس با قصه‌ها و ایده‌هایی مواجه گردد که به باور من بعدها منبع الهام آثار بسیار جذاب و تاثیرگذاری در سینما شده‌اند، طوری که می‌توان کراننبرگ را در کنار پیشگام بودنش به نوعی پیشگوی آینده‌ی دنیای پست‌مدرنی قلمداد کرد که امروزه چه در فیلم‌ها و چه در واقعیت شاهد آن هستیم. ناگفته نماند او رابطه‌ی بسیار خوبی با جهان ادبیات نیز دارد، تریلر «کازموپلیس»(2012) بر اساس رمانی از «دان دلیلو» و همچنین «مگس» اقتباسی است از یکی از داستان‌های «جرج لانگلان» و نسخه‌ی بازسازی شده‌ای که پیش‌ترها «کورت نریمان» ساخته و همچنین قصه و اتمسفری که کراننبرگ به وجود آورده یادآور شاهکار «فرانتس کافکا» یعنی «مسخ» نیز هست، البته از نوع سینمایی‌اش.



«مگس» در سال 1986 ساخته شده و همان‌ ماجرای قدیمی فرانکشتاینی و دانشمند دیوانه است اما کراننبرگ آنقدر متبحرانه با دستکاری قصه و ژانر فیلم را درست پرداخته که کاری از دست کلیشه و کهنگی برنمی‌آید و اثر‌ با قدرت تمام پیش چشمان‌مان عرض اندام می‌کند. فیلمی که مخاطب حین تماشای آن متوجه گذشت زمان نشده و تعلیق و هیجان را تجربه خواهد کرد. اما چنانچه تا به‌حال از این کارگردان هیچ فیلمی تماشا نکرده‌اید برای شروع پیشنهادم به این ترتیب است: 1- قول‌های شرقی(2007) 2- سابقه‌ خشونت (2005) 3- مگس (1986) 4- نقشه‌های ستارگان سینما (2014) و البته از تماشای باقی آثارش نیز پشیمان نمی‌شوید...

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)




ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم مگس دیوید کراننبرگ ، یادداشت کوتاه سینمای دیوید کراننبرگ ، نگاهی به سینمای دیوید کراننبرگ ، the fly David Paul Cronenberg ، فیلم مگس ۱۹۸۶ ، قول های شرقی دیوید کراننبرگ ، سابقه خشونت دیوید کراننبرگ ،

شنبه 6 بهمن 1397

نگاهی به فیلم جنگ سرد cold war 2018

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،



Cold War

جنگ سرد (2018)

کارگردان: پاول پاولیکوفسکی

*

ویکتور و زولا


پیام رنجبران


فقط چند دقیقه مابین اولین نمای فیلم «جنگ سرد» تا حصول زیبایی فاصله وجود دارد! وقتی «زولا» برای اولین‌ بار در آزمون استعدادیابی مقابل «ویکتور» شروع به خواندن می‌کند می‌توان نظاره‌گرش بود. تازه‌ترین ساخته‌ی «پاول پاولیکوفسکی» کارگردان لهستانی نه شاهکار است و نه فوق‌العاده اما تماشای آن تجربه‌ی لذت‌بخشی است؛ پیش‌تر از این فیلسماز اثر شاخص «ایدا» را دیده بودیم. «جنگ‌ سرد» به ماجرای عشقی پر فراز و نشیب میان ویکتور و زولا که یکی آهنگساز است و دیگری خواننده می‌پردازد. عشقی که در لهستان بعد از جنگ‌جهانی دوم و آغاز دوران جنگ سرد شکل می‌گیرد؛ لهستان در این برهه از متحدان شوروی سابق محسوب می‌شود و فضای حاکم بر آن کمونیستی است. عشق میان آن‌ دو سال‌ها به طول می‌انجامد و طی وصال و جدایی‌های پیاپی به این‌سو و آن‌سو کشانیده می‌شود و سر از برلین، یوگسلاوی و پاریس نیز درمی‌آورد. موسیقی در لحظه‌به‌لحظه‌ی این فیلم تنیده شده است. پر بیراه نیست اگر بگویم انگار راوی داستان موسیقی‌ است؛ از موسیقی فولکلور، سرود و ترانه‌های سرخ تا جَز و راک‌اندرول! در ضمن نباید نقشِ آهنگ سکوت و آوای طبیعت را به فراموشی سپرد. تو گویی هر کدام این قطعات‌‌ در برهه‌ای از زمان و مکان، حال و هوا و گوشه‌ای از چم و خم ماجرای عشق پرکش و قوس ویکتور و زولا را بیان و منتقل می‌کنند. همچین تقابل انواع موسیقی‌ها در مختصات‌های مختلف جغرافیایی، به تضاد اندیشه‌های سیاسی حاکم بر این نقاط با هم در آن دوران اشاره داشته و به طرز جالبی‌ نشانش می‌دهد. فیلم سیاه و سفید است و کنتراست بالای ‌آن انگار ستیز عشق میان شخصیت‌های داستان با ایدئولوژی‌‌های سیاسی را نشان می‌دهد که به نحوی از انحا مانعی بر سر راه‌شان می‌شود و همچنین اتمسفر نستالوژیک و ویژه‌ای به اثر بخشیده است. فضای سرد و منجمد و فشرده‌ای که تداعی کننده‌ی جهان ادبی و یادآور فضای رمان‌های نویسندگان دوران بلوک شرق است. ما در بستری کم‌رنگ از نمایش رویداد‌های تاریخی- یعنی به طور اخص به حوادث تاریخی آن دوره پرداخته نمی‌شود- اما تاثیرات عمیقش را بر زندگی آدم‌ها و به ویژه بر عشق میان ویکتور و زولا مشاهده و آن‌را دنبال می‌کنیم. پرداختن به موضوع عشق در فیلم‌ها اغلب بر حسب خصایصش ناگزیر به هیجانات و احساسات‌گرایی تن می‌دهد، اما به باور من «پاول پالیکوفسکی»، به رغم پرداختش به این موضوع ولی نظرگاه واقع‌بینانه‌ و تعریف تامل‌برانگیزی از عشق به اکران می‌گذارد؛ عشقی که بذرش ریخته و سپس جوانه زده و بعد به نهالی مبدل می‌شود، اما مسیری طولانی تا به ثمر رسیدن- یا به دیگر زبان از مرحله‌ی هیجان تا بلوغش باقی مانده- مسیری که استقامت عشق در معرض انواع و اقسام تندبادها طی سالیان درازی آزموده خواهد شد؛ در اواخر فیلم، ویکتور و زولا با اتوبوس راهی کلیسایی هستند، جایی در مسیر پای درخت تنومند و سر به فلک کشیده‌ای پیاده می‌شوند، نمای خیره‌کننده‌ای که از زیباترین‌ قاب‌های این فیلم است، انگار کارگردان می‌خواهد بدین وسیله بگوید: حالا این عشق طوری پا گرفته و سر به آسمان ساییده که دیگر به این سادگی‌ها به فنا نخواهد رفت...




پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


فهرست پیشنهادی کتاب و رمان (اینجا)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم جنگ سرد 2018 ، نقد و بررسی فیلم Cold War 2018 ، پاول پاولیکوفسکی جنگ سرد ، فیلم جنگ سرد 2018 ، cold war Paweł Aleksander Pawlikowski ، نقد فیلم جنگ سرد Paweł Pawlikowski ، نگاهی به فیلم جنگ سرد ،

پنجشنبه 27 دی 1397

نگاهی به فیلم 2018 The favourite (یورگوس لانتیموس)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،



The favourite

سوگلی

محصول سال 2018

کارگردان: یورگوس لانتیموس

یادداشت کوتاه

پیام رنجبران


«سوگلی» آخرین فیلم «یورگوس لانتیموس» در قیاس با سایر فیلم‌هایی که از او دیده‌ایم تنوعی دیگرگون به‌همراه دارد و به نوعی انگار کارگردان با فاصله‌ گرفتن از فرم‌های ویژه‌اش که تماشاگران خاصی را جلب می‌کرد، این بار می‌خواهد طیف وسیع‌تری از مخاطبان را به تماشای آثارش دعوت کند. قصه‌ی این فیلم با نگاهی به واقعیت است. سرگذشت ملکه «آن» که در قرن هجدهم بر مسند قدرت نشسته! ملکه‌ای زار و همیشه بیمار. همچنین به منازعه‌ی «سارا چرچیل/ دوشس مارلبرو» و دخترعمویش برای نزدیک شدن به راس قدرت نیز می‌پردازد. وقتی مساله‌ی قدرت مطرح می‌گردد، یکی از موتیف‌های اصلی آثار لانتیموس برگزار می‌شود. او در فیلم‌هایش به مساله‌ی قدرت در شکل‌های مختلفی پرداخته و این‌بار به قرن هجدهم رفته و دستگاه سلطنتی انگلستان. بازی‌های نقش‌های اصلی فیلم همگی‌شان فوق‌العاده‌اند. «الیویا کلمن» در نقش ملکه‌ای رو به اضمحلال بی‌نظیر بازی کرده است؛ نحوه‌ی نشان دادن این اضمحلال در اواخر فیلم توسط او حیرت‌انگیز است. نقش سارا چرچیل و دخترعمویش را نیز به ترتیب «ریچل وایس» و «اما استون» به عهده گرفته‌اند که هر دوی آن‌ها به نوبه خودشان عالی هستند. چشمان «اما استون» انگار آفریده شده برای درآوردن نقش «ابیگل هیل». کارگردان از نور طبیعی برای فیلمبرداری استفاده کرده که تضاد جالب‌ توجه‌ای با صحنه‌آرایی به وجود می‌آورد؛ باطبع وقتی به قرن هجدهم می‌رویم با آرایش صحنه‌هایی به سبک باروک مواجه می‌شویم که همخوانی و همپوشانی فراوانی با روایت و شخصیت‌های فیلم دارد. واژه‌ی «باروک» در جواهرسازی به مروارید نامنظم یا به سنگی که نامنظم تراش خورده باشد اطلاق می‌شود. باروک علاوه بر محیط بورژوازی، محافل اشرافی و مذهبی در میان دهقانان و مردم عادی نیز نفوذ داشته است. باروک درباره‌ی «شدن» و حرکت است و هنر تظاهر و تلالو بر پایه‌ی مقابله، شباهت و قرینه‌سازی‌ها. دنیایی شکوفان و متغیر، دنیای تناسخ و استحاله. بی‌ثباتی، پرواز، کم‌دوامی از نشانگانش است. این مکتب در جلوه‌گری، تصنع و تفاخر ظاهر می‌شود که به واقعیت متحرک اشاره دارد. آرایش چهره چه در مردان و چه زنان، شکل‌های غلو شده حرکت‌ و آراستگی بیش از حد لباس‌ها کوششی برای ندیدن چیزهاست آنچنان که هستند، تظاهر به آنچه نیست و مخفی کردن آنچه هست؛ در نهایت وسیله‌ای برای برافتادن یا برانداختن نقاب از چهره‌ها. تمام این چهره‌ها نشانه‌های هذیان‌آلود دنیایی هستند در حال تحول، ناپایدار و نامطمئن از هویت خود و پیوسته آماده‌ی واژگون شدن. آنچه در ظاهر به نمایش درمی‌آید با واقعیتی که در پسش نهان شده متفاوت است. در فیلم هم شاهدیم که آدم‌ها با آنچه در ظاهر به شکل غلو شده‌ای بروز پیدا می‌کنند فرق‌های عمده دارند و اساساً «منِ» باروک متغیر و جاری است. انگار استفاده از نشانگان باروک کنایه‌ای نیز داشته باشد به تغییر در فرم این فیلمِ لانتیموس که با دیگر آثارش متفاوت است. در نهایت، سوگلی فیلمی است که به نظرم تماشایش نیاز به اندکی صبوری دارد، چه برای تماشاگران و مخاطبان همیشگی لانتیموس که منتظر شگفتی دیگری از کارگردان مورد علاقه‌شان هستند، و چه برای بینندگانی که نخستین باری‌ست اثری از او می‌بینند. این صبوری که زمان زیادی به طول نمی‌انجامد به پشیمانی ختم نخواهد شد. تنش و تعلیق در فیلم نم‌نمک به ظهور می‌رسد و هر چه پیش می‌رویم سیر صعودی‌اش افزایش پیدا کرده و گویی حالا کم‌کمک اوج می‌گیرد؛ لحظه‌ی لانتیموسی در فیلم وجود دارد، منظورم آن لحظه‌ای است که ناگهان با خودت می‌گویی حالا این شد یک فیلم لانتیموسی.


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


فهرست پیشنهادی کتاب و رمان (اینجا)



ادامه مطلب

برچسب ها: نگاهی به فیلم The favourite ، نقد و بررسی فیلم 2018 The favourite ، باروک سینما ، سوگلی یورگوس لانتیموس ، سوگلی ریچل وایس ، سوگلی الیویا کلمن ، سوگلی اما استون ،



 The square

 مربع

نویسنده و کارگردان: روبن اوستلوند 

برنده نخل طلای جشنواره کن سال 2017

*

الیناسیون و نمایش


پیام رنجبران


«کریستین» توانایی عذرخواهی از پسرک فیلم را ندارد، پسرکی که به‌خاطر اشتباه کریستین به او آسیب وارد شده است. این به خودی خود موردی ندارد اما وقتی به جایگاه کریستین به عنوان مدیر سرشناس یک موزه‌ی هنرهای معاصر نگاهی می‌اندازیم ماجرا شکل دیگری پیدا می‌کند. موزه‌ای که از قضا آثار چالش‌برانگیزی را به نمایش می‌گذارد که بر اعتماد، مودت و همدلی میان انسان‌ها تاکید می‌ورزد، آثاری که علاوه بر پیشرو بودن‌شان به شدت بیانگر هستند تا جایی که مخاطب‌شان را به طور مستقیم با اثر درگیر و پیام‌شان را به او منتقل می‌کنند؛ چرا کریستین که در مجاورت با چنین هنرهای برانگیزاننده‌ای قرار دارد هیچ تاثیری از هنری که خود به جامعه ارائه می‌کند نگرفته؟ به دیگر سخن، گویی ارتباطی میان کریستین با کاری که به عنوان منادی و عرضه‌کننده‌ی فرهنگ انجام می‌دهد وجود ندارد؛ او ارتباطش را با کارش از دست داده است. اما سوال دیگری که حین تماشای فیلم پیش می‌آید این است که چرا بعد از سرقت کیف پول و تلفن همراه کریستین، او پلیس را در جریان نگذاشت و خود وارد ماجرا شد؟ انگار جای خالی یک هیجان، نیاز به پر شدن نوعی خلاء در زندگی‌اش احساس می‌شود. با این‌حال ناگفته نماند کریستین یک فرد منفعل نیز هست، او بدون این‌که خود بخواهد وارد ماجراها می‌شود، مثلاً در همان صحنه‌ی سرقت گوشی‌اش، یا پیشنهادی که کارمندش برای نوشتن نامه‌های تهدیدآمیز به او می‌دهد و می‌پذیرد. تمام موارد ذکر شده و همچنین نشانه‌هایی که ذکر خواهد شد نگارنده‌ی این سطور را به مفهوم «الیناسیون» یا «ازخودبیگانگی» می‌رساند! انگار کریستین دچار گونه‌ای ازخودبیگانگی است، فردی که ارتباطش با جهان پیرامونش قطع شده و بیشتر به شیء یا ماشین‌ می‌ماند تا آدمی؛ که این می‌تواند دلیلی باشد برای همان متاثر نشدن از هنری که عرضه می‌کند؛ ارتباط کریستین با کارش قطع شده است!

«ازخودبیگانگی» مفهومی است که پیشینه‌ی دیرینه‌ای در تفکرات اندیشمندان دارد، اما نخستین بار از سوی «هگل» مطرح شد، «فوئرباخ» به نحو چشمگیری در نقد دین بدان پرداخت و سپس «مارکس» متاثر از اندیشه‌های اسلافش این مفهوم را از ابعاد دیگر و مختلفی در نقد اجتماعی- اقتصادیِ برآمده از نظام سرمایه‌داری بسط و گسترش داد و در «دست‌نوشته‌های فلسفی-اقتصادی 1844»‌ می‌نویسد:«...بیگانگی کارگر با کار نه تنها کار را به شی‌ء بدل می‌کند و از آن یک هستی خارجی می‌سازد، بلکه باعث می‌‌شود کار مستقل و بیرون از موجودیت او هستی یابد» به دیگر سخن، در نظام سرمایه‌داری، کارگران رابطه‌ی میان کار و محصول‌شان را از دست می‌دهند، درکش نمی‌کنند و نسبت به واقعیت کاری که انجام می‌دهند بیگانه می‌شوند، یعنی ارتباط‌شان با کاری که انجام می‌دهند قطع می‌شود! و در نهایت انسان نسبت به خود، طبیعت و همنوعانش نیز بیگانه می‌گردد. به تعبیر «اریک فروم» درکتاب«فراسوی زنجیرهای پندار» از تبعات این مفهوم ذکر شده‌ی مارکس:«انسان، خود را به مثابه‌ موجودی اندیشمند، حساس و عاشق، تجربه نمی‌کند»؛ درست مثل کریستین در فیلم مربع که او نیز ارتباطش با کاری که انجام می‌دهد قطع شده و البته با جهان پیرامونش. و چنانچه به مصاحبه‌اش در ابتدای فیلم توجه کنیم به رابطه‌ی تنگاتنگ رقابت و پول و این قضایا در شیوه‌ی اداره‌ی موزه اشاره می‌کند. اما مطالبی که مارکس درباره‌ی ازخودبیگانگی می‌گوید چطور به کریستین مربوط می‌شود؟ چرا که توجه مارکس به «پرولتاریا» است که کریستین جزو این طبقه محسوب نمی‌شود. او در واقع مدیر نسبتا مرفه موزه‌ای سرشناس است که می‌توانیم در طبقه‌ی متوسطِ رو به بالا قرارش بدهیم. واقعیت این است که برخی از جامعه‌شناسان در الگوهای‌شان، جامعه را به شکل یک هرم تشبیه می‌کنند که فقرا در قاعده‌ی آن قرار دارند و هر چه رو به بالا می‌رویم، یعنی به راس هرم نزدیک می‌شویم افراد متمول‌تر می‌شوند. گرچه در این ساختار، جامعه طیف به هم پیوسته‌ی تفکیک‌ناپذیری است یعنی مرز مابین یک طبقه با طبقه‌ی دیگر مشخص و قطعی نیست، اما جایگاه کریستین جایی مابین این طبقات است، یعنی او نسبت به طبقه‌ای که از خود پایین‌تر است بورژوا محسوب می‌شود- البته بهتر این‌که او را «خرده‌بورژوا» یا نگهبان سرمایه بخوانم- اما نسبت به طبقات بالاترِ خود، چیزی جز یک «برده» نیست! کما این‌که در بی‌توجهی‌ای که در انتشار آن ویدیوی «انفجار» رخ می‌هد مدیران رده بالا و صاحبان سرمایه به سادگی او را از مقامش خلع کرده و حتی توسط بیانیه‌ای به سرعت خودشان را از پیامدهای انتشار آن ویدئو کنار کشیده و بری دانستند؛ با وجود این‌که مابین خبرنگاران فردی به این مساله اعتراض کرد و آن را تخطی از قوانین آزادی بیان دانست!

 نخستین بار مارکسیست‌ها جامعه را به طبقات متخاصمی تقسیم کردند که منازعه مابین این طبقات هیچ‌گاه به آشتی ختم نخواهد شد! در فیلم نیز می‌بینیم کریستین آن پسرک را از بالای پله‌ها هل می‌دهد و از خود می‌راند؛ و البته در ویدیویی که پس از این اتفاق برای پسرک می‌فرستد خود به درستی بر این اختلاف طبقاتی و تخاصم که نتیجه‌ی تحمیلی کردوکار نظام سرمایه‌داری است اشاره می‌کند و می‌گوید:«من از ساختمون شما و آدم‌هایی که توی یه ساختمون مثل ساختمون تو زندگی می‌کنند می‌ترسیدم...این انتظارات چیزی درباره‌ی من و جامعه‌ی ما میگه، این به سیاست و توزیع سرمایه ربط پیدا می‌کنه چون این مشکلات به تنهایی نمی‌تونن رفع بشن» و ادامه می‌دهد:«من در واقع یکی از 291 نفری که بیشتر از 50 درصد ثروت دنیا رو دارن می‌شناسم، یکی که می‌تونه همه‌ی این ماجراها رو توی یه لحظه درست کنه». البته می‌بایست حتی مقامات و رهبران بسیاری از کشورهای دنیا را نیز به کریستین اضافه کنیم، مقاماتی که آن‌ها نیز زیرمجموعه‌ها و گوش‌به‌فرمان همین 291 نفر مذکور هستند؛ به هر تقدیر این همان موردی است که در سطور پیش به عرض رسانیدم، کریستین نیز خود برده‌ و قربانی نظام سرمایه‌داری است. اینک که او «خودآگاه» می‌شود، یعنی نسبت به ایدئولوژی‌‌‌ای که آلوده‌اش کرده است آگاهی پیدا می‌کند، در فرجام فیلم دنبال پسرک می‌گردد... 

اما در این راستا به آثاری که در موزه به نمایش درمی‌آید نیز نگاهی داشته باشیم: اثر مربع:«یک جایگاهِ مقدسِ اعتماد و مهربانی است. در این محدوده همگی حقوق و مسئولیت‌های یکسان داریم» یا آن یکی که برای «وارد شدن باید تصمیم بگیرید که به مردم اعتماد دارید» یا آن بخش جالب اجرای جنگل! همگی‌‌شان آثاری هستند برانگیزاننده، اینستالیشن‌ و پرفورمنس‌هایی تاثیرگذار که البته برای جلب توجه طبقه‌ی بورژوا به نمایش درمی‌آید. فیلم مربع دست بر کارکرد پرفورمنس بدین معنا و صورت کنایه‌آمیز گذاشته است: همه چیز نمایش و «شوآف» است. آن آثار هم ابتدا برای پرکردن لحظات و سرگرمی و کسب رضایت صاحبان سرمایه ترتیب داده می‌شود (سرمایه‌داری هنر، و همه‌ی متعلقاتش را یک‌جا بلعیده و می‌بلعد) شاید به آن واکنش‌های انسانی یا عاطفی نشان ‌دهند، حتی ممکن است به‌به و چه‌چه کنند، اما واقعیت چیز دیگری‌ست، چرا که این هم جزوی از یک نمایش کلی و تبلیغات بورژوایی است که متعاقباً خیل کثیری از جامعه را نیز درگیر و وارد این نمایش می‌کند. فیلم از ما می‌خواهد ریاکاری‌ها و واکنش‌های متظاهرانه موجود در جامعه را ببینیم. جهان واقعی، و واقعیت واقعی با آنچه به نمایش درمی‌آید یا انسان‌ها بدان واکنش نشان می‌دهند بسیار متفاوت است. کما اینکه کارگردان فیلم «روبن اوستلوند» به درستی دقیقا بعد از خاتمه‌ی آن سکانس مهمانی مجلل و اجرای جنگل به آدم‌ها و خانه‌به‌دوشان و نیازمندانی که در خیابان خوابیده‌اند بُرش می‌زند. آدم‌های واقعی که در خیابان خوابیده‌اند و نیاز به کمک واقعی دارند. و گرنه در تماشاخانه‌ها و مقابل توهم واقعیت همگی ما واکنش‌های انسان‌دوستانه نشان می‌دهیم. به باور من کارگردان می‌خواهد بگوید:«همه‌ی این‌ها شوآف است». راست این است که انسان‌ها نسبت به حال و روز هم بی‌تفاوت‌اند. شاید جلوی دوربین یا به شیوه‌هایی که این روزها در شبکه‌های مجازی مُد می‌شود بسیاری خود را نگران وضعیت سایر آدم‌ها، جک و جانوران یا درختان نشان بدهند، اما این‌ها همه نمایش‌هایی متظاهرانه‌ است و نه واقعیت.

 

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


فهرست پیشنهادی کتاب و رمان (اینجا)

 



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم 2017 The square ، نقد و بررسی فیلم مربع 2017 ، نقد فیلم The square روبن اوستلوند ، Karl Marx Alienation the square film ، برنده جشنواره کن سال 2017 ، الیناسیون مارکس فیلم مربع ، کریستین ازخودبیگانگی فیلم مربع ،

سه شنبه 11 دی 1397

نقد فیلم Paterson (پترسون) جیم جارموش

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،


Paterson 

پترسون

نویسنده و کارگردان: جیم جارموش

بازیگران: آدام درایور، گلشیفته فراهانی

سال انتشار: 2016

*

در اوج سادگی


پیام رنجبران

 

فقط کارگردان‌های بزرگی مثل «جیم جارموش» می‌توانند از پس این همه سادگی در فیلم‌های‌شان برآیند. «پترسون» آخرین ساخته‌ی جارموش فیلمی به معنای واقعی کلمه ساده است. از آن دست سادگی‌هایی که چنین عباراتی از کتاب‌های مقدس را در ذهن تداعی می‌کند:«ما جهان را آفریدیم به سادگی». این سادگیِ ناب به سادگی ممکن نمی‌شود. کارگردان می‌بایست از بسیاری پیچیدگی‌ها عبور کرده باشد تا بتواند به این خلوص دست یابد. یک سادگی خالص و عمیق. ذره‌ای زوائد یا حشو در فیلم دیده نمی‌شود. همه‌ چیز به سادگی جریان دارد. حس و حال تماشای فیلم به این می‌ماند که در کنار چشمه‌ای نشسته باشی و به حرکت آرام آب چشم دوخته باشی.

«پترسون» ماجرای هفت روز از زندگی مردی به نام «پترسون» با بازی «آدام درایور» است که شعر می‌سراید اما شعرهایش را جز به همسرش به هیچ‌کس نشان نمی‌دهد یا منتشرشان نمی‌کند. او یک شاعر گمنام است که شعرهایش ساده و بی‌آلایش درست به مثابه‌ی نحوه‌ی زندگی‌اش در ذهنش جریان دارد و در فرصت‌هایی که به دست می‌آورد می‌نویسد‌شان. پترسون فردی است که در کل می توانیم درباره‌ی او بگوییم:«یک شهروند خوب!»؛ مردی نجیب که راننده‌ی اتوبوس شهری است و زندگی را به مثابه‌ی آنچه که هست پذیرفته، بی‌آنکه به دنبال پیوست و ضمیمه‌ای برایش بگردد یا دست به توصیف و تفسیر‌های عجیب و غریبی از جهان پیرامونش بزند. شعرهایش هم به همین سادگی است که این سادگی‌ مفرط‌شان به زیبایی جلوه‌گرشان می‌نماید. او در کنار همسرش «لورا» با بازی خانم «گلشیفته‌ فراهانی» به خوبی و خوشی زندگی می‌کند.

همان‌طور که از جارموش انتظار می‌رود او هربار فرم تازه‌ای برای ارائه دارد. چیزی که از تماشایش متعجب یا غرق لذت می‌شوی. پترسون از سنخ آثاری است که از پیش‌‌شناخت تماشاگر بدین نحو استفاده می‌کند: ما معمولاً انتظار بحران‌های عجیب و غریب و حوادث هولناکی را در فیلم‌ها داریم. انتظاری که سایر فیلم‌ها در ما نهادینه کرده‌اند. در پترسون از این خبرها نیست و همین بداعت و تازگی لطیف و شیرینی به فیلم بخشیده است. اما باز هم یادآور می‌شوم این بداعت فقط از دست کارگردان‌های کاربلدی مثل جارموش برمی‌آید چرا که او به جهان قصه و داستان‌گویی احاطه و تسلط کامل دارد و مثلا در همین اثر از پیش‌‌شناخت ما از سایر فیلم‌ها که به صورت عادت و کلیشه درآمده- بازی با روال و قراردادهای که بر حسب تکرار در ذهنیت‌مان خودکار و تثبیت شده‌اند- نهایت بهره را به شیوه‌ی درستی برده است؛ ابتدا یک زندگی آرام و شخصیت‌های دوست‌داشتنی را طوری به اکران گذاشته است که به دلت می‌نشیند- همذات‌پنداریت را برمی‌انگیزاند- سپس با پرداختن به جزئیات یک تعلیق و دل‌نگرانی برای حفظ و بقای این زندگی در تو به وجود می‌آورد. مثلاً در یکی از صحنه‌ها وقتی پترسون به همراه سگ‌شان مثل هر شب به پیاده‌روی می‌رود چند نفر جلوی او را می‌گیرند و در مورد دزدیده شدن سگ‌شان به او هشداری تهدید‌کننده می‌دهند. پترسون هم عادت دارد وقتی به نوشگاهی که هر شب بدان مراجعه می‌کند می‌رود سگش را جلوی در می‌گذارد. حالا تو طبق عادت منتظر هستی اتفاقی برای این سگ بیافتد. خلق چنین تعلیق‌هایی از جزئیاتی بسیار ساده است که وجوه تمایز و نقاط برجسته‌ی شیوه‌ی قصه‌گویی و هنرِ جارموش را به رخ می‌کشاند. او در واقع از «هیچ» یک داستان جذاب، شخصیت‌های دوست‌داشتنی و موقعیت‌های تاثیرگذار خلق می‌کند.

«پترسون» فیلمی است طناز و پر از لحظات شیرین و موسیقی و شعر چه به صورت کلامی و چه به شکل تصاویرِ زنده‌ای که این حس را در ذهن متبادر می‌نماید که گویی در حال تماشای شعری، بعید نیست بعد از تماشایش حال و هوای شاعری به سرتان بزند (دو قطعه‌ی «کیه کیه در می‌زنه» و «سطان قلب‌ها» هم در موسیقی متن فیلم استفاده شده)؛ همچنین این فیلم نگاهی دیگرگون به زندگی دارد آن‌هم در اوج سادگی! شاید جهانی که در آن به نمایش درمی‌آید و از آن خبر می‌دهد حداقل برای ما ایرانی‌ها که از فردای خودمان هم خبر نداریم رویایی بیش نباشد، اما اثری‌ست که گویی می‌خواهد بگوید چطور می‌شود زندگی را زندگی کنیم آن هم به سادگی.

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم Paterson جیم جارموش ، نقد فیلم پترسون 2016 ، جیم جارموش گلشیفته فراهانی ، پترسون گلشیفته فراهانی ، آدام درایور گلشیفته فراهانی ، نقد و بررسی فیلم Paterson ، نقد و بررسی Paterson جیم جارموش ،

دوشنبه 3 دی 1397

نگاهی به سریال دکتر هاوس House.m.d

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،


House

 هاوس

 واقعیت واقعی


پیام رنجبران

 

تا می‌توانم از تماشای سریال‌ها در می‌روم چون بعضی‌شان آنقدر قدرتمند و تماشایی هستند که تا به خودت می‌آیی چند روز تا یکی دو هفته گذشته است و تو فقط مشغول سریال دیدن بوده‌ای؛ از این رو تماشای سریال‌ها را به «اگه شد می‌بینم» واگذاشته‌ام! اما این «اگه شد می‌بینم» در دوره‌هایی از زندگی‌ام اتفاق افتاده که شاید هیچی جز یک سریال درست حسابی به من جواب نمی‌داده! حالا بی‌خیال این حرف‌ها یک راست می‌روم سراغ سریال «دکتر هاوس» و با وجود اینکه بعد از تماشای این سریال هنوز حیرت‌زده‌ام یا شاید مشغول فکر کردن به این که واقعا چه دیده‌ام اما می‌دانم او، یعنی «دکتر هاوس» مابین تمام آثار داستانی که خوانده‌ام یا دیده‌ام جزو چند شخصیت اول داستانی فوق‌العاده و شگفت‌انگیزم قرار گرفت. «هاوس» کارکتری فراموش‌ناشدنی است.


این سریال در 177 قسمت از نوامبر 2004 الی 2012 از شبکه‌ی فاکس در هشت فصل پخش شده و یک «درام پزشکی» است و علاوه بر اینکه لابه‌لای ماجراهای بسیار جالبش به موضوعات چالش‌برانگیزی می‌پردازد، بار اصلی کشش و جذابیتش به دوش «هاوس» است؛ یک شخصیت‌پردازی بی‌اندازه تاثیرگذار و تمام عیار که البته تاثیرگذاریش رابطه‌ی مستقیمی با قدرت بازیگری «هیو لوری» در نقش دکتر هاوس نیز دارد! یعنی به نظرم چنانچه «لوری» در درک نقشش و همچنین اجرایش دچار مشکل می‌شد این سریال به چنین شاهکاری مبدل نمی‌گشت؛ و البته بده بستان تحسین‌برانگیز سایر بازیگران با او در این نقش‌آفرینی ستایش‌برانگیز است.

هاوس، یک نابغه‌ی پزشکی است، تیمی برای تشخیص افتراقی دارد، بیمارانی که سایر پزشکان از معالجه‌شان در می‌مانند گذرشان به هاوس می‌افتد، البته او فقط به پرونده‌هایی می‌پردازد که معما داشته و همچنین برایش چالش‌برانگیز و جالب باشد. هاوس یک پایش لنگ می‌زند و درد شدیدی بابتش تحمل می‌کند و با عصا راه می‌رود و به قرص مُسکن اعتیاد دارد! جامعه‌ستیز و مردم‌گریز است، به طرز فجیعی آدم‌ها را دست می‌اندازد، جنون و نبوغش هر دو در بالاترین سطح ممکن قرار دارد که باطبع در تعریف عام چنین افرادی عجیب و غریب یا به نوعی دیوانه تعریف می‌شوند، اما نگاهی به شدت منطقی و علمی و خردگرایانه به جهان پیرامونش دارد و به هیچ وجه از اصول و قواعد خودویژه‌اش کناره نمی‌گیرد و برداشت من از شخصیت هاوس این است:«دنیا و آدم‌هایش را واقعاً به مثابه‌ی آنچه که هستند می‌بیند».

این متن نقد نیست، و فقط می‌خواهم به نکاتی که حین تماشای اثر به ذهنم می‌رسید اشاراتی کوتاه داشته باشم. یک متن شخصی.



ابتدا این‌که به شدت تحت تاثیر نبوغ نویسنده‌ی این سریال قرار گرفتم و مدام از خودم می‌پرسیدم چطور ممکن است اینقدر از «واقعیت واقعی» و موجودی به نام «انسان» بدانی اما قاطی نکنی و از همه مهم‌تر طوری بتوانی یافته‌هایت را در یک دستگاه فکری نظامند به تصویر بکشی که علاوه بر اینکه بیننده از آنچه می‌بیند حالش بهم نخورد برایش مفید واقع گردد. نویسنده‌ی سریال دکتر هاوس یک نابغه‌ی تمام عیار و جسور است. اغلب وقتی بیش از اندازه درباره‌ی واقعیت و انسان‌ها مطلع باشی آنقدر نگاهت نسبت به زندگی تیره و تار می‌گردد که حتی بعید نیست خودت را خلاص کنی، همچنین معمولاً آنچه خلق می‌کنی هولناک است و به درد بسیاری از آدم‌ها نمی‌خورد!- اما به چشم من خالق این مجموعه از این مرحله عبور کرده و وارد بُعد تازه‌ای از تعریف «انسان» و «زندگی» شده است- او نگاه بدبینش را طوری به دکتر هاوس منتقل کرده که کلیت سریال به شدت حاوی نکات مفید و کاربردی در زندگی واقعی شده است، می‌خواهم بگویم او به گونه‌ای یافته‌هایش را به طرق مفیدی دسته‌بندی کرده و از پسش برآمده که در نوع خودش بی‌نظیر است (از تاریکی روشنایی آفریده). مفاهیم و موضوعاتی که درست به شمشیر دو لبه می‌مانند! نویسنده نخست این مفاهیم را به خوبی فهمیده و درک نموده و سپس در خودش درونی‌شان کرده، به روش‌های چگونه دیدن و نحوه‌ی مواجهه با این مفاهیم اندیشیده، به روش‌ها و چگونه دیدن و نحوه‌ی مواجهه سایر انسان‌ها با این مفاهیم اندیشیده و توجه کرده، و آنگاه محصول این تفکر عمیق را در مقابل دیدگان جامعه‌اش به اکران گذاشته است. مثلاً تقابل نظرگاه خردگرایانه و متضادش (که به اشکال مختلفی از قبیل مذاهب) درمی‌آید از جمله کشمکش‌های جالب توجه در بخش‌هایی از اثر است.


اما از دیگر مضامینی که در واقع از پیام‌ها و شعارهای اصلی سریال هستند از این قرارند:«همه دروغ می‌گویند» و «آدم‌ها عوض نمی‌شوند». گزاره‌ی نخست را به قضاوت خودتان می‌سپارم، اما گزاره‌ی دوم مساله‌ای است که به شدت به آن باور دارم؛ «آدم‌ها هیچ‌گاه عوض نمی‌شوند» اما لازم است این را نیز بیفزایم چون به این هم باور دارم:«آدم‌ها ممکن است به نسخه‌ی بهتری از خودشان تبدیل بشوند!» البته به خوبی می‌دانم به هیچ عنوان ساده نیست کما اینکه در سریال نیز دکتر هاوس با تمام آن نبوغ و هوش عجیب و غریبش یکی از مشکلات اصلی‌اش برای زندگی و ارتباط با دیگران همین است! عوض شدن آدم‌ها طی مراتب و مراحل اغلب دردناکی اتفاق می‌افتد و میزان درد مکفی برای تغییر در هر فردی متفاوت است! و البته ممکن است این تغییرات که گمان برده‌ای حاصل شده در همه‌ی شرایط بر تو حکم‌فرما یا در تو حاضر نباشد! یعنی گاهی اوقات از گوش و چشم و زبانت آنچه واقعا هستی بیرون می‌زند. همچنین ممکن است مبدل به فردی بشوی که آگاهانه می‌داند که چیست یا چطور موجودی است و به همین که هست رضایت بدهد حتی اگر موجودی کاملاً مزخرف باشد. یعنی به نوعی آگاهانه دست به کارهایی می‌زند که نباید بزند. در جایی از این سریال که در اکثر بخش‌هایش به شدت خنده‌دار هم هست یکی از کارمندان دکتر هاوس می‌گوید:«هاوس الاغ است، اما خودش می‌داند که الاغ است» و اینکه فردی نسبت به این مساله اشراف داشته باشد یعنی مثلاً از «الاغ» بودن خودش خبر داشته باشد راز بزرگی در خود دارد و بسیار مهم است. اما مهم‌تر آن است که بدانیم منبع باورهای‌مان چیست و کجاست؟ و همچنین نتیجه و پیامدش چه می‌شود؟  

هاوس پزشکی است که جان آدم‌های بسیاری را نجات می‌دهد. علی‌رغم آنچه نشان می‌دهد که اهمیت حل معما برایش از جان آدم‌ها مهم‌تر است اما به واقع چنین نیست. او آنقدر در زیرمتن رفتارش با وجود تمام نفرتش انسان‌ها و همچنین واقعیت برایش اهمیت دارد که آرزو می‌کنی ای کاش گاهی اوقات کمی کوتاه می‌آمد تا خودش زندگی بهتری می‌داشت. تا می‌توانست از فرصت‌هایی که برای خوشحال بودن و زندگی کردن به او در کنار سایر انسان‌ها رو می‌آورد بهره‌مند شود. اما او چنین نیست و این افسوس عمیقی که به خاطر او دچارش می‌شوی یکی از همان آموزه‌های این سریال است و البته باید بیفزایم هاوس نمی‌تواند یا نمی‌خواهد جلوی خودش را بگیرد! واقعیت این است گاهی اوقات نمی‌شود و نباید و به قول همین سریال:«همینه که هست». هاوس از زمره آدم‌هایی است که نمی‌شود زیاد به او نزدیک شد کما این‌که فقط یک رفیق دارد. وقتی آدم‌ها به او زیادی نزدیک می‌شوند، اگر قلقش را ندانند، اگر درکش نکنند ناگزیر از زندگی‌ تا روان‌شان آسیب می‌بیند و به هاوس نیز در این ارتباط عاطفی‌اش به شدت خسارت وارد می‌شود. مقصر کیست؟ هاوس، ضمیر ناخودآگاهش یا جبری که بر سرنوشت این آدم حاکم است؟ اما این سکه روی دیگری نیز دارد. هاوس تنهاست و همه‌ی رفتارهایش در عین افراط اعلان نیاز به دیگری است. این رفتارهای دیوانه‌وار فریاد‌های اوست. گونه‌ای عشق‌ورزی. او می‌خواهد یک نفر پیدا شود و منطق تاریکش را نسبت به دیگران در هم بشکند. اما نیست. هیچ‌کس نیست. نمی‌توانند که باشند. از پسش برنمی‌آیند. خرد و خمیر می‌شوند و دلش را بدتر می‌شکنند. حتی با وجود ویلسون رفیقش، او تنهاست و این تنهایی همان است که ارسطو درباره‌اش می‌گفت که تو یا حیوانی یا خدا که چنین تنهایی! و هاوس به باور من از خدایانی است که جایگاهش مابین آدم‌ها نیست؛ خدایگانی که حتی اگر بخواهند هم نمی‌توانند چیزی جز آنچه که هستند باشند. من به هاوس احترام می‌گذارم.

نوشتم «به هاوس نیز در ارتباط عاطفی‌اش با دیگران آسیب وارد می‌شود» و به آن اضافه می‌کنم:«چون هاوس ناب‌ترین نوع احساسات را دارد». یکی از محور‌هایی که سریال روی آن مانور می‌دهد ارتباط آدم‌ها با جهان واقعی است. هاوس آدمی است که به شدت با جهان واقعی در ارتباط است و منطقی دارد که مجبورش می‌کند واقعیت را لخت و عریان ببیند. مابین هاوس و سایر آدم‌ها اختلاف عمده‌ای وجود دارد. جهان‌بینی‌اش فرق دارد، تعریف او از واقعیت با آنچه که دیگران می‌بیند متفاوت است. او می‌تواند واقعیت واقعی زندگی را به مثابه‌ی آنچه که هست ببیند و تحلیل کند. چیزی که دیگر آدم‌ها حتی برای چند لحظه هم طاقت دیدن یا شنیدنش را ندارند. اکثر آدم‌ها از هراس یک لحظه‌ دیدنِ شبه واقعیت نیز دست به گریز می‌زنند چه برسد به خود واقعیت. هاوس در خودِ واقعیت می‌غلتد و آن‌را به طرز فجیعی عریان و دقیق می‌بیند. این است که وقتی به روش خودش ابراز احساسات می‌کند، این ابراز احساسات برای سایر آدم‌ها کاملا ناشناخته است و نمی‌توانند همراهی‌اش کند. فردی که به دلیل این‌که می‌تواند واقعیت واقعی را به مثابه‌ی آنچه واقعاً هست ببیند خالص‌ترین نوع احساسات را دارد، عواطفی که ذره‌ای ابتذال به آن راه نیافته و کاملا واقعی است و به همین خاطر بیش از سایر آدم‌ها در ارتباط‌هایش دچار آسیب می‌شود. آنقدر سهمگین که او را مجبور می‌کند طوری خودش را جلوه بدهد که احساسات ندارد و بی‌توجه از کنار آدم‌ها می‌گذرد.

اما مگر می‌شود کسی که مخدر مصرف می‌کند ارتباطش با واقعیت برقرار باشد؟ قطعاً هر گونه تخدیری برای تسکین از درد واقعیت اعم از الکل و مواد مخدر یا پاسخ‌هایی که به پرسش‌های آدم‌ها در ادیان، مذاهب، نحله‌های عرفانی داده می‌شود...موجب می‌گردد ارتباط افراد با واقعیت قطع شود و در دنیای تخیلی خودشان غرق شده و با دوستان خیالی‌شان مشغول گفت و شنود باشند. اما در نظر بگیریم هاوس بعد از واقعه‌ای که برای پایش رخ می‌دهد دچار اعتیاد شده است، همچنین در دوره‌ای دوساله طی داستان مُسکن مصرف نمی‌کند! ولی اگر به زندگی‌اش توجه کنیم این مساله برای هاوس هم در برهه‌هایی رخ می‌دهد؛ این نیز یکی دیگر از نکات آموزشی این سریال است. با تمام احترامی که برای هاوس قائل هستم اما همان مشکلاتی که برای سایر افرادی که در طبقه‌بندی جزو آدم‌های معمولی‌ای تعریف می‌شوند که به مواد مخدر اعتیاد دارند به نوعی دیگر نیز برای او اتفاق می‌افتد! سخن را با یک عبارت شاید شعاری تمام کنم، عبارتی که خوب می‌دانم فاصله‌ی میان گفتن و به عمل درآوردنش چقدر سخت و دشوار است:«دلیری آن است که با واقعیتِ واقعی بدون هیچ‌گونه تخدیری مواجه شوی!». اما چه فایده‌ای دارد؟ پی بردن به راز در همین خلاصه شده است.

 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 



ادامه مطلب

برچسب ها: نگاهی به سریال دکتر هاوس ، بررسی سریال House M.D ، نقد سریال House M.D ، نقد سریال دکتر هاوس ، هیو کالم لوری دکتر هاوس ، دکتر هاوس James Hugh Calum Laurie ، سریال پزشکی روانشناسانه ،

جمعه 9 آذر 1397

نقد فیلم the tribe قبیله (2014)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،





فیلم: The tribe

کارگردان: میروسلاو اسلابوشپیتسکی

محصول: 2014 اکراین

*

درنگی کوتاه بر فیلم قبیله

پیام رنجبران

 

اساساً یکی از کارکرد‌های اصلی هنر این است که ادراک‌مان را نسبت به دنیای پیرامون‌مان تغییر می‌دهد؛ با تمرکز بر پدیده‌هایی که بی‌توجه از کنارشان می‌گذریم و قراردادن‌شان در ساختارهای زیبایی‌شناسانه نگاه‌مان را به آن ابژه جلب می‌نماید و بدین‌طریق موجب می‌گردد آن موضوع یا پدیده را بهتر و دقیق‌تر بشناسیم یا احساس کنیم! فرمالیست‌های روس برای این شگرد اصطلاح «آشنا‌زدایی» را برگزیده‌اند که می‌توان آن‌را از ارکان اصلی یک اثر هنری محسوب کرد! «ویکتور اشکلوفسکی» در این‌باره می‌گوید:«...فن هنر، ناآشنا کردن اشیا است، دشوار کردن فرم‌هاست، افزایش دشواری و مدتِ عمل ادراک است، زیرا ادراک در خودش غایتی زیبایی‌شناختی دارد و باید طولانی‌تر شود». و همچنین «کریستین تامپسن» در کتاب «شکستن حفاظ شیشه‌ای» می‌افزاید:«هنر، ادارکِ عادتی شده‌ی ما را از جهانِ روزمره، ایدئولوژی، و دیگر آثار هنری و غیره آشنازدایی می‌کند و این کار با گرفتن مصالح از این منابع و دگرگون کردنِ آن‌ها ممکن می‌شود. این دگرگون‌سازی از طریق جای دادن این مصالح در زمینه‌ی جدید و شرکت دادن آن‌ها در الگوهای فرمیِ غیرعادی انجام می‌شود». تاثیرگذاری فیلم «قبیله» برآمده از نحوه‌ی آشنازدایی فوق‌العاده‌اش نسبت به سایر فیلم‌هایی است که درباره‌ی کر و لال‌ها دیده‌ایم. فیلمی بدون هیچ دیالوگی که از زبان اشاره‌ی مخصوص ناشنوایان استفاده می‌کند. همین نحوه‌ی غریب بی‌دیالوگ بودن فیلم ما را وارد جهانی می‌نماید که کر و لال‌ها در آن زندگی می‌کنند. ایده‌ای که کارگردان در فرمش به کار برده است، فیلم را یک هیچ از همه جلو می‌اندازد. «نه دیالوگی و نه موسیقی»، شوکه کننده است! وقتی فیلم را تماشا می‌کردم با خود می‌گفتم ای کاش کارگردان برای چنین ایده‌ی بکری قصه‌ی فوق‌العاده‌‌‌ای هم ساخته و پرداخته باشد! و پس از پایانش می‌توانم بگویم قصه‌اش هم به نظرم جذاب و گیرا آمد و در بستر فرم غیرعادی‌ فیلمش جفت و جور شد. اما چرا کارگردان فیلم را کلا در سکوت محض برگذار نکرد (طوری که تماشاگر در جایگاه یک ناشنوا قرار بگیرید)؟ (ما صدای محیط را می‌شنویم) به باور من اگر چنین می‌بود: به دلیل این‌که ما با زبان اشاره آشنا نیستیم و همچنین پیش آگاهی ذهنی‌مان از صداگذاری‌ در سایر فیلم‌هایی که دیده‌ایم- اگر این فیلم به شکل یک نقص فنی برای‌مان جلوه نمی‌کرد- توجه‌مان به صورتی ناهمساز بیشتر به این مساله جلب می‌شد تا به جهانی که کارگردان قصد اکرانش را دارد.




زبان اشاره‌ی فیلم و تلاشِ ما برای فهم عباراتی که مابین بازیگران رد و بدل می‌شود و همچنین درک موقعیتی که شاهدش هستیم موجب به وجود آمدن تعلیق فراوانی در اثر شده است و ناخودآگاه ما را به دنیای ناشنوایان پرتاب می‌کند. فیلم موقعیت‌ها و صحنه‌های عجیب و غریب و در برخی موارد حیرت‌انگیزی دارد. مثلا صحنه‌ای که بچه‌ها در دبیرستان دعوا می‌کنند و دوستان‌شان در ساختمانی نیمه‌کاره پشت‌سرشان گویی ماجرا را به زبان خودشان واکاوی و قضاوت می‌کنند؛ می‌توانم این قاب را یکی از مبهوت‌کننده‌ترین قاب‌هایی بخوانم که در سینما دیده‌ام. اما درباره‌ی پایانِ فیلم اگر واژه‌ی «تکان‌دهنده» را در موردش به کار نبرم مرا فقط به سکوت وا می‌دارد.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم the tribe 2014 ، فیلم the tribe 2014 ، فیلم قبیله 2014 ، نقد فیلم قبیله 2014 ، آشنازدایی فرمالیست روس فیلم قبیله ، فیلم ناشنوایان اشاره قبیله ، فیلم زبان اشاره ناشنوایان ،

تعداد کل صفحات: 9 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic