سه شنبه 9 مهر 1398

نقد فیلم The Golden Glove (دستکش طلایی)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،


The Golden Glove

فیلم: دستکش طلایی

کارگردان: فاتح آکین

محصول 2019 آلمان

***

گذشته‌ی هونکا

پیام رنجبران

«دستکش طلایی» آخرین ساخته‌ی «فاتح آکین» بر اساس یک ماجرای واقعی و داستان یک قاتل زنجیره‌ای است به نام «فریتز هونکا» که در دهه‌ی هفتاد آلمان می‌گذرد. این فیلم ترکیب عجیب و غریبی است از المان‌هایی چون «پوچیِ» حاکم بر سینمای «روی اندرسون» فیلمساز شاخص سوئدی و روابط منجمدِ مابین آدم‌ها و لحن و طنز نیش‌دارش و همین‌طور قاب‌هایی که سینمای او را به یاد می‌آورد؛ همچنین با گوشه ‌چشمی به سینمای اکسپرسیونیسم آلمان، به‌ویژه در «دفرمه» کردن و از ریخت‌ انداختن کارکترهای داستان که «آکین» به این منظور به‌طرز بسیار جالب‌ توجه‌ای از نقاشی‌های «لوسین فروید» نیز الهام گرفته است؛ در این راستا او بدن‌های برهنه‌ای را نشان می‌دهد که زیر پوست و توده‌های گوشت‌شان هیچ نشانی از حضور روح و روان وجود ندارد؛ و در نهایت امر با از آنِ خود کردن این مولفه‌ها و در کنار هم چیدن‌شان به نحو مطلوب، اثر قابل تامل و خاصی فراهم آورده است.

«دستکش طلایی» فیلمی تکان‌دهنده و دلخراش است که شوخی سرش نمی‌شود! اثری که هیچ نشانی از موضوعات و گفتمان‌های غالب و سیاست‌های روز در آن وجود ندارد؛ پارامترهایی که اغلب موجب می‌شود یک فیلم که حتی به لحاظ سینمایی کاملا بی‌ارزش است، مورد ستایش قرار بگیرد؛ از این‌رو نادیده انگاشتن و بی‌توجه‌ای کردن منتقدانی که سرگرم این حوزه‌اند، نسبت به این فیلم و حتی از سر جنگ درآمدن با آن، دور از انتظار نیست. منتقدانی که موضوعات و ایدئولوژی مطرح شده در اثر برای‌شان به مراتب بر کیفیت سینمایی‌اش ارجحیت دارد؛ برای مثال امتیاز این فیلم در وبسایت «متاکریتیک» 28 است. مدعی نیستم که این فیلم، اثری تمام و کمال و بی‌اشکال است، اما این امتیاز در مورد آن واقعا بی‌انصافی است. گرچه مدت‌هاست امتیازهای این وبسایت از بسکه در جهت سیاست‌های روز و گفتمان‌های غالب پیش می‌رود دیگر قابل اعتنا نیست. این رفتار در مورد شاهکار متاخر «لارس فون‌تریه»، «خانه‌ای که جک ساخت» نیز به نوعی دیگر پیش گرفته شد ولی با این تفاوت که «فون‌تریه» در آن فیلم و توسط همان اثر با همه‌ی این منتقدان تسویه حساب جانانه‌ای کرده، از این‌رو واکنش‌های آن‌ها بیشتر قابل درک است. البته شخصیت اصلی فیلم «دستکش طلایی» بر خلاف «جک» در «خانه‌ای...»، کارکتر پیچیده‌ای نیست، افزون بر این در آنجا «فون‌تریه» برای دست انداختن آن دسته از روانکاوان و روانشناسان که با گاردهای همیشه از پیش تعیین ‌شده‌ای به سراغ آثار می‌آیند، آگاهانه کدهای اشتباهی را نیز به کار گرفته بود-آنهایی که به قولِ «ویتگنشتاین» انسان را به یک نظریه تقلیل می‌دهند-و صرفاً در جهت تایید آرای خودشان آنچه را که می‌خواهند از اثر بیرون می‌کشند(که بسیاری نیز در دامِ فون‌تریه افتاده‌اند). اما «فریتز هونکا» کارکتری است که از قضا باب دندان روانکاوانی است که قصد تشخیص بیماری دارند البته با این مشکل که اغلب بعد از به‌وقوع پیوستن حوادث تلخ دست به تحلیل آن شخصیت می‌زنند و فلان و بهمان مورد را از علائم بیماری فرد و علت وقوع جنایت می‌دانند، اما قبل از آن اگر شبانه‌روز با فرد مذکور سر کنند، چیزی از درونیات او درنمی‌یابند. بوی گندی که در این فیلم می‌پیچد بیش از آن‌که از لاشه‌های گندیده‌ای که توسط «هونکا» در خانه‌اش پنهان شده یا از رفتارهای او باشد، برخاسته از کراهت جامعه‌ و آدمیزادگان پیرامون اوست. آدم‌هایی که یک فرد را به دلایلی از جمله «فرم چهره»‌اش به گوشه‌ی انزوا طرد می‌کنند. بی‌گمان هیچ‌کدام از رفتارهای سایر آدم‌ها دلیل قانع‌کننده‌ای در اختیار یک فرد برای انجام جنایت قرار نمی‌دهد، و کارگردان نیز قصد توجیه این قتل‌ها را نداشته و از «هونکا» صرفا به عنوان یک نشانه برای رساندن پیامش استفاده کرده است.(گرچه ما مد نظر داریم که همه‌ی افراد شبیه هم نیستند و در موقعیت‌های طردشدگی واکنش‌های متفاوتی از سوی‌شان رقم می‌خورد کما اینکه بارها اتفاق افتاده است). «فریتز هونکا» یادآور شخصیت‌های مجموعه داستان «گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای» نوشته‌ی «ایان مک‌یوون» نیز هست. در آنجا هم شخصیت‌هایی وجود داشت که طرد شده، در حسرت مهروزی دیگران، و یا مورد آزار قرار گرفته بودند و از اینرو به عکس‌العمل متقابل دست می‌زدند.(دلایلی که «هونکا» را به قتل وا می‌دارد، علت‌هایی اسرارآمیز یا دور از نظر نیست). این طرد شدگی و تحقیر مداوم منجر به این می‌شود که به مرور حس همدلی در این افراد از میان برود و قدرت درک شرایط، موقعیت و فهم احساسات طرف مقابل را از دست بدهند و در نهایت منجر به کینه‌ای عمیق به شکل یک توده‌ی دردناک در وجودشان بشود. کینه‌ای که وقتی وارد عمل می‌شود رفتارهای هولناک مربوط به خود را به اکران می‌گذارد. او صرفا قصد کشتن ندارد. حتی هدفش در بادی امر انتقام نیست. او مبارز می‌طلبد تا به قول «هایدگر»:«با بی‌ارج کردن موضوع کینه‌جویی خود نسبت به آنچه بدین‌سان او را حقیر و زار کرده است احساس برتری کند؛ بدین‌سان حرمت خود را اعاده می‌کند. تنها حرمتی که ظاهراً شایسته‌ی آن است. زیرا آنکه انتقام می‌جوید از آن دل‌آزرده شده است که ناکام شده و آزار دیده است». بدین‌سان وقتی در اواسط داستان «هونکا» توسط همکارش کمی تحویل گرفته می‌شود نمی‌تواند رفتار او را درک کند! چرا که ما پیش‌تر دیده‌ایم وقتی «هونکا» در میکده‌ی «دستکش طلایی» قصد داشت «دیگری» را به خود دعوت کند، پیرزن روسپی به او می‌گوید:«من حتی حاضر نیستم روی تو ادرار کنم». فیلم‌های اروپایی اغلب عنصر «پیش‌داستان» شخصیت‌های داستانی‌شان را زیاد جدی نمی‌گیرند و این‌ شخصیت‌‌ها معمولا فاقد آن هستند؛ فقدان گذشته‌ای که موجب می‌شود ما شخصیت داستان را بهتر بشناسیم. در این فیلم هم کارگردان آنقدرها روی این عنصر متمرکز نمی‌شود و گویا علاوه بر این‌که نمی‌خواسته توجه تماشاگر جز به صراحت حرفی که می‌خواهد بزند به چیز دیگری جلب شود، خیلی گذرا فقط به این‌ها بسنده می‌کند که «هونکا» فرزند خانواده‌ی شلوغ و نابسامانی بوده، پدرش کمونیست بوده و در اردوگاه‌های کار اجباری کشته شده است؛ سپس ما به نوعی طی داستان و توسط همان رفتارهایی که در میکده با «هونکا» انجام می‌شود شناختی نسبی از او به دست می‌آوریم و می‌توانیم پیشینه‌اش را حدس بزنیم که حتی ممکن است کفایت کند. ولی کارگردان در همین راستا حربه هوشمندانه‌ و حرکت موثر دیگری به دست داده که بسیار جالب‌ توجه است و آن ساخت یک شخصیت فرعی است که به لحاظ چهره‌ شباهت بسیاری به «هونکا» دارد. تو گویی که او نوجوانیِ «هونکا» است که در فیلم پرسه می‌زند. همان نوجوانی که توسط جامعه‌اش مورد تحقیر و خشونت قرار گرفته است. کما اینکه می‌بینیم آن افسر در توالت میکده‌ چه رفتاری با او انجام می‌دهد. این گذشته‌ی «هونکا» است که ما حالا شاهدِ امروزش هستیم.

 


 

پی‌نگار:

امتیاز فیلم در زمان نوشتن این متن ذکر شده است!

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم The Golden Glove ، نقد فیلم دستکش طلایی 2019 ، قاتل سریالی فریتز هونکا ، فاتح آکین ، فیلم دستکش طلایی نقد ، انتقام مارتین هایدگر ، خانه‌ای که جک ساخت لارس فون‌تریه ،

پنجشنبه 22 فروردین 1398

نقد فیلم معجزه در سلول شماره‌ هفت (Miracle in cell no. 7)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،



Miracle in cell no. 7

فیلم: معجزه در سلول شماره‌ی 7

کارگردان: لی هوآن- کیونگ

محصول 2013 کره جنوبی

یادداشت کوتاه

پیام رنجبران

اگر در ادبیات خاستگاه «رئالیسم جادویی» را آمریکای لاتین بدانیم و نویسندگانی چون مارکز، بورخس و خوان رولفو...، و چنانچه در سینما نیز بخواهیم برای آن گونه‌ای قائل باشیم این جایگاه و گونه‌ متعلق به سینمای شرق آسیاست که البته به سبک خودشان پرورده می‌شود. سینمایی ظریف، شاعرانه، زیبا، غمگین و به شدت انسانی که گویی قصه‌هایش از عمیق‌ترین لایه‌های درونی ذهن و دهلیزهای جان آفرینندگانش برمی‌خیزد؛ سینمایی که به طرز تاثیرگذار و حیرت‌آوری واقعیت تلخ را با نوعی فانتزی، افسانه‌حالی و خیال‌ورزی طوری به هم می‌آمیزد و در هم می‌تند که جدایی‌ناپذیر می‌نماید و فقط مختص این جغرافیاست. انگار یک نفر بیرون از حوزه‌ی واقعیتِ طاقت‌ فرسا نشسته، اما به آن چشم دوخته و در همان حین مشغول رویابافی است و ما شاهد جهان آرزوهای این تماشاگر هستیم.‌ سینمایی که به واقعیت باج نمی‌دهد و از قضا آن را کاملا جدی می‌گیرد اما جایگاه خیال را نیز فراموش نمی‌کند و طوری به این کار اقدام می‌نماید که شدت واقعیت و ناگزیری‌اش ده‌ها برابر می‌گردد. فیلم «معجزه در سلول شماره‌ی 7» چنین اثری‌ست! فیلمی که از ما می‌خواهد منطق‌های خشک‌مان را گوشه‌ای بنهیم و به تماشای آن بپردازیم و جهانی را که بنا نهاده باور کنیم و البته جهت این درخواست اصراری نمی‌ورزد بلکه با قصه‌ای به شدت انسانی و زیبا طوری دل می‌رباید که ناخودآگاه مجذوب آن می‌شویم و چنانچه از نظرگاه رئالیسم جادویی به آن بنگریم این اثر بی‌گمان بر تارک قلب‌مان حک خواهد شد و ماندگار می‌ماند.




«معجزه در سلول شماره‌ی 7» یک عاشقانه‌ی شاد و بامزه اما به‌غایت اندوهگینِ پدر/ دختری است. پدری که رابطه‌ی عاطفی عمیقی با دختر کوچولو و دوست‌داشتنی‌اش دارد و آنقدر ژرف که واژه‌ی عشق در توصیفش رنگ می‌بازد. اما او که دچار نوعی معلولیت ذهنی است بر حسب حادثه‌ای به آدم‌ربایی، کودک‌آزاری و قتل متهم شده و به زندان می‌افتد و سپس به اعدام محکوم می‌شود. با ورودش به زندان ابتدا هم‌بندان و رئیس زندان به خاطر جرمی که مرتکب شده و برای آن‌ها نیز تحمل‌ناپذیر است حسابی خدمتش می‌رسند اما به مرور زمان متوجه‌ می‌شوند ماجرا چیز دیگری‌ست و این فرد آدمی نیست که چنین جنایتی از او برآید؛ او در زندان مدام بهانه‌ی دخترش را می‌گیرد و برایش دلتنگی می‌کند که بر اساس اتفاقات و روش بامزه‌ای زندانیان، دختر کوچولوی او را به داخل زندان می‌‌آورند و حالا از اینجا به بعد دخترک در کنار پدر و سایر زندانیان در سلول آن‌ها زندگی می‌کند. بعدتر پرونده‌ی پدر وارد مراحل اجرایی می‌شود و غیره و غیره اما آنچه بیشتر به چشم می‌آید و شایسته‌ی توجه است این‌که گویی در این زندان روابط دیگری حاکم است به گونه‌ای که احساس می‌کنی گویی این‌جا، بُرشی جدافتاده از دنیاست- قطعه‌ای امن‌تر از دنیای بیرون- یعنی همان جایی که به عرض رسانیدم: انگار در خیال و آرزوهای تماشاگری اتفاق می‌افتد و ما شاهد آن هستیم. جایی که خارج از همه‌ی قاعده و قوانین، ما فقط با وجوه انسانی آدم‌ها مواجه می‌شویم. اما همان‌طور که ناگزیر در زندگی واقعی و در فرجام، همیشه پای واقعیت به ماجرا باز خواهد شد اینجا نیز مستثنی نیست. گویی تماشاگرِ خیال‌پردازمان به خوبی با واقعیت آشناست؛ واقعیتی که ناگزیر است و بی‌رحم! در جایی از داستان و هنگامی که پدر را برای اعدام می‌برند یاد صحنه‌های پایانی شاهکار «لارس‌ فون‌تریه» یعنی «رقصنده‌ در تاریکی» افتاده بودم؛ تکان‌دهنده، تاثربرانگیز‌ و به یادماندنی؛ «معجزه در سلول شماره‌ی 7» اثری‌ست به شدت زیبا که ارزش تماشا دارد و بعد از دیدن آن به سادگی فراموش نخواهد شد.

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نقد فیلم مربع برنده نخل طلای کن 2017


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم معجزه در سلول شماره 7 ، نقد فیلم معجزه در سلول شماره هفت ، نقد فیلم Miracle in Cell No. 7 ، نقد فیلم کره ای معجزه در سلول شماره هفت ، Lee Hwan kyung Miracle in Cell No. 7 ، لی هوآن کیونگ معجزه در سلول شماره هفت 2013 ، miracle in cell no. 7 film analysis ،


فیلم‌هایی که به آن‌ها اشاره می‌شود بیشتر از منظر سرگرمی مورد توجه‌ام واقع شده‌اند،  نه این‌که این آثار فاقد ارزش هنری باشند، کما این‌که برخی‌شان از لحاظ هنری و ارزش‌های زیبایی‌شناسی نیز درخور ستایش‌اند، و همین‌طور وقتی فرم و محتوای اثری به یک همزیستی مشترک دست یابند بی‌گمان به اتفاقی هنری نیز منتج خواهد شد، با این‌حال در مورد این آثار بیشتر وجه سرگرم‌کننده‌‌ی آن‌ها را مد نظر داشته‌ام؛ و دیگر این‌که این لیست، فهرست جامعی درباره‌ی فیلم‌های سرگرم‌کننده‌ چند سال اخیر نیست و چنین قصدی هم نداشته‌ام و صرفاً آثاری هستند که آن‌ها را بعد از تماشای فیلم‌های فایلی که در آرشیوم «درهم» نامیده‌ام، جدا کرده‌ام. 



1- RAW  / خام (ژولیا دوکورنو) (2017)

این فیلم وقتی به نمایش درآمد سروصدایی به راه انداخت؛ گفته می‌شد تعدادی از تماشاگران حین دیدن آن حال‌شان بهم خورده و از این‌رو گویا یک آمبولانس جلوی سینماها آماده بوده تا آن‌ها را به سرعت به بیمارستان برساند. واقعیت این‌که جدا از این جریانات رسانه‌ای «خام» ساخته‌ی خانم «ژولیا دوکورنو» جزو آثاری است که ارزش تماشا دارد. فیلم علاوه بر فاکتورهای که آن را به اثری هنری نیز مبدل کرده است آنچه شخصا مرا بیشتر تحت تاثیر قرار داد، شناخت عمیق خانم دوکورنو، این کارگردان جوان فرانسوی از موجودی به نام «انسان» است. دیگر این‌که فیلم از ما می‌خواهد رها باشیم! انسان را همان‌گونه که هست بپذیریم و آن را الکی به صفات و فضایل عجیب و غریب در مایه‌های گل سر سبد آفرینش مزین نکنیم! خام فیلمی به شدت رادیکال است و همان‌طور که کارگردان جلوی غلیان احساساتش را با قراردادهای ساختگی نگرفته است متعاقباً چنین حس و نگاهی نیز در فیلم جریان دارد، اما نکته‌ی اصلی اینجاست که فیلم در کنار این بی‌قید و بند بودن، تزریق روحیه‌ی اعتراضی، تابوشکنی، گسلاندن خویش از تمام هنجارهای اجتماعی، ما را با عواقب رفتارهای خودمان نیز مواجه می‌کند، به دیگر سخن تو می‌توانی هر طوری که دلت بخواهد باشی اما این دل خواستن تا جایی می‌تواند پیش برود که به دیگری آسیب وارد نکنی، اما نکته‌ی اصلی فیلم خام هم اینجاست: طرز مواجهه‌ی درست و مدبرانه با انسان‌هایی که بر خلاف دیگران ذات‌شان را بروز می‌دهند و از این‌رو متفاوت قلمداد می‌شوند! 


  

2- Baby driver / بچه راننده (ادگار رایت) (2017)

هر آنچه از یک فیلم سرگرم‌کننده می‌خواهیم، همه‌ی آن یک‌جا در این فیلم ریخته شده است، در این راستا «بچه راننده» یک فیلم همه چیز تمام محسوب می‌گردد! این فیلم که در ژانر اکشن جنایی ساخته شده است به هیچ‌وجه در این چهارچوب خلاصه نمی‌شود و دست به تلفیق ژانر می‌زند و پر از موسیقی و حرکت و ارجاعات سینمایی و یادآور آثار دیگری از جمله «درایو» یا «بانی وکلاید» است؛ مختصر این‌که «بیبی درایور» جزو آن دسته از آثاری است که اگر در سینما به تماشای آن نشسته باشید و کار واجبی هم برای‌تان پیش بیاید نمی‌توانید از جای‌تان تکان بخورید و اگر هم در خانه باشید به گمان زیاد کار واجب‌تان یاد‌تان می‌رود!


 

3- Life / حیات (دنیل اسپینوزا) (2017)

درست است ماجرای این فیلم هم مانند سایر هم‌خانواده‌‌های علمی- تخیلی‌اش که عده‌ای فضانورد با موجود ناشناخته‌ای در سفری فضایی مواجه می‌شوند‌ از همان روند و قضایا و حوادث پیروی می‌کند، اما با فرمتی به روز شده با حضور یک بیگانه‌ی جدیدِ هولناک و نفرت‌انگیز که شوخی سرش نمی‌شود و یک کارگردانی درست و حسابی که تعلیق فراوانی در فیلم تزریق کرده است تا جایی که نفس تماشاگر را در سینه بند می‌آورد. حیات جزو فیلم‌هایی است که شخصا در ژانر علمی- تخیلی از دیدن آن به شدت لذت بردم و در خاطرم خواهد ماند.




4- Lawless / بی قانون (جان هیلکات) (2012)

و اما آقای «تام هاردی»! باید اعتراف کنم آن اوایل از هر فیلمی که تام هاردی در آن بود فرار می‌کردم چرا که آنقدر از طرز بازی‌اش بدم می‌آمد که موجب می‌شد قید تماشای آن فیلم را بزنم اما حالا می‌توانم درباره‌اش بگویم هر فیلمی را که بازی می‌کند حتما می‌بینم حتی اگر کلیت آن فیلم هیچ اهمیتی برایم نداشته باشد، نفس حضور هاردی در آن برایم کفایت می‌کند. بازی این مرد فوق‌العاده شده و رشد چشمگیرش در چند سال اخیر او را به هنرپیشه‌ای درجه‌ یک مبدل کرده است؛ در فیلم بی‌قانون ما شاهد یکی از همان هنرنمایی برجسته‌ی او هستیم که این البته فقط یک سوی قضیه است چرا که بی‌قانون خود به تنهایی آنقدر مولفه‌های درخشان دارد که حضور تام هاردی و بازی او فقط یکی از محاسن اثر است. ماجرای فیلم که بر اساس یک داستان واقعی‌ست به دورانی برمی‌گردد که فروش مشروبات الکی در آمریکا ممنوع می‌شود و البته که برادران باندورانت این مساله را نمی‌پذیرند و باقی قضایا...این فیلم هم جزو آثاری‌ست که اگر می‌خواهید دو ساعت سرجای‌تان میخکوب شوید کاملاً انتخاب مناسبی است.




5- همچنین این فیلم‌ها‌‌ هم جزو کارهایی هستند که از دیدن آن لذت خواهید برد: Moneyball (مانیبال) (2011) با بازی «برد پیت» یک زندگی‌نامه‌ی واقعی و درام ورزشی است که البته شباهتی به درام‌های ورزشی‌ با آن کش و قوس‌های معمول‌شان که تا بحال دیده‌اید ندارد! این فیلم درباره‌ی یک مرد بازنده است و نحوه‌ی سر و کله زدنش با زندگی! دیگری فیلم Gifted (بااستعداد) (2017): ماجرای دختربچه‌ی نابغه‌ای که ریاضی می‌داند و مادرش را که او نیز از نوابغ ریاضی بوده است از دست داده. بااستعداد فیلمی است لطیف، زیبا، آرام اما تاثربرانگیز و مملو از نکاتی که تماشاگر را به چالش می‌کشد! آن صحنه و حرف‌هایی که مادربزرگ دخترک در دادگاه در دفاع جانانه از شیوه‌ی تربیتی‌اش و حفاظت از مغزهایی که به‌سان رادیواکتیو کمیابند عنوان می‌کند به‌یاد ماندنی است.




6- نوبتی هم که باشد نوبت فیلم‌های کمدی است: Logan Lucky «لوگان خوش‌شانس» (2017) به کارگردانی «استیون سودربرگ» در ژانر کمدی- سرقت با حضور جمعی از بازیگرانی چون «دنیل کریگ» و «آدام درایور» که به ویژه بازی دومی، یعنی آدام درایور که در این فیلم یک دستش هم مصنوعی است با آن قیافه‌ی متعجبش عالی‌ست! به خصوص در بخشی از فیلم که یک دستگاه مکنده دست او را می‌بلعد، این صحنه قابلیت چندبار دیدن و خندیدن را دارد وقتی همان حین به قیافه‌ی آدام درایور لعنتی دقت می‌کنیم! The disaster Artist «هنرمند فاجعه»(2017) از دیگر فیلم‌های کمدی که ماجرای واقعی خلق بدترین فیلم تاریخ سینما با نام «اتاق» است که اگر طول موج این فیلم را بگیرید یکی از بامزه‌ترین فیلم‌های کمدی این چند سال اخیر را شاهد خواهید بود.  


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: فهرست فیلم‌های سرگرم‌کننده و جذاب ، نقد فیلم Raw 2017 ، Baby driver ادگار رایت ، Life دنیل اسپینوزا 2017 ، Logan Lucky لوگان خوش‌شانس ، Lawless جان هیلکات 2012 ، معرفی فیلمهای هیجانی ،




«معاون» آدام مک‌کی

«کریستین بیل» در مراسم گلدن‌گلوب گفته بود که برای بازی در نقش «دیک چِینی» معاون سابق ریاست جمهوری ایالات متحده و- به قول فیلسماز و البته به درستی- یکی از مرموزترین سیاستمداران دنیا از شیطان الهام گرفته است! حالا منبع الهامش هر چه که بوده اما در فیلم «معاون» ما شاهد یکی از بهترین نقش‌آفرینی‌های «کریستین بیل» هستیم! چیزی معادل واژه‌ی: شگفت‌انگیز. حتی اگر فیلم را فقط به‌خاطر هنرنمایی بیل تماشا کنیم این اثر ارزش دیدن دارد!


«هرگز می‌توانی مرا ببخشی؟» ماریل هلر

«لی اسرائیل» نویسنده‌ای که زندگی‌نامه می‌نوشت! این فیلم درباره‌ی اوست و شاید ماجرای زندگی خودش از همه‌ی زندگی‌نامه‌هایی که نوشته جالب‌ توجه‌تر باشد. فیلم نیز در کل دلپذیر و قابل تامل است اما بازی خانم «ملیسا مک‌کارتی» از نقاط قوت آن بوده تا حدی که فرض کردن این فیلم بدون حضور او دشوار است. 



«نخستین انسان» دیمین شزل

شخصا یکی از بهترین فیلم‌هایی بود که امسال دیدم! داستان زندگیِ جناب «نیل آرمسترانگ» و انقلابی‌ترین و عظیم‌ترین جهش‌های علمی تاریخ بشر یعنی سفر به کره‌ی ماه؛ «دیمین شزل» که اثر تحسین‌برانگیزِ «Whiplash» را نیز در کارنامه دارد پیش‌تر ثابت کرده چم و خم کارش را بلد است و نبض تماشاگران در دستان اوست و از پس میخکوب کردن‌شان برمی‌آید. حالا فکرش را بکن! ما در جریان موفقیت این سفر هستیم و می‌دانیم آپولو 11 به کره‌ی ماه رفته و برگشته است، اما شزل طوری متبحرانه تعلیق و تپش را در این فیلم تزریق کرده که نفس آدمی در سینه‌ بند می‌آید. نیل آرمسترانگ عبارت مشهوری دارد، او وقتی روی ماه پا گذاشت گفت:«این گامی کوچک برای یک انسان و جهشی بزرگ برای بشریت است» و دیمین شزل نیز در نشان دادن این مهم توسط سینما، گام بزرگ و موفقیت‌آمیزی برداشته است.



«بر دروازه ابدیت» جولیان اشنابل

ون‌گوگ! ون‌گوگ! ون‌گوگ عزیز و دوست‌داشتنی! این فیلم درباره‌ی سال‌های آخر زندگی اوست و افسوس، اثری‌‌ست که دلم می‌خواست آن را ندیده بودم! شاید به‌خاطر علاقه‌ام به ون‌گوگ نگاهم به قضیه زیادی شخصی‌ است، اما به باور من کارگردان هیچی از ون‌گوگ نفهمیده، دوم در انتخاب بازیگرانش اشتباه کرده، «ویلم دفو» بازیگر قدرتمندی است اما هر چیزی می‌تواند باشد الا ونسان ون‌گوک! ولی افتضاح اصلی حضور «اسکار آیزاک» در نقش «پل گوگن» است که نمی‌داند با آن سبیل مبتذل روی صورتش چه بکند، بازیگری که جز در فیلم «درون لوین دیویس» که باید آن نموره بازی را نیز به پای «برادران کوئن» نوشت همیشه به چشم من بد، باسمه‌ای و غیرقابل تحمل است، بازی‌اش در نقش «پل گوگن» نابودم کرد! داستان فیلم نیز با وجود این‌که زندگی ون‌گوگ و آثارش پر از ایده‌های جورواجور است کشش لازم را ندارد و البته آنچه بیشتر توی ذوق می‌زند این‌که کارگردان سعی داشته با قاب‌بندی و تصویربرداری‌های به زعم خودش مسحور‌کننده و نقاشی‌گونه ما را به ون‌گوگ نزدیک کند! این بزرگترین اشتباه گارگردانی است که سایر عناصر سینما را در رقابت با نقاشی کنار می‌گذارد و به سراغ این قاب‌بندی‌ها می‌رود آن هم در کورس با آثار ون‌گوگ! خب حدس زدن نتیجه‌ی کار دشوار نیست. اما با همه‌ی این تفاسیر در بخشی از فیلم یک کشیش به سراغ ون‌گوگ می‌رود تا با او صحبت کند، این موقعیت و گفت‌وگوی آن‌ دو از هر لحاظ بسیار درخشان و تاثیرگذار و مرهمی بر زخم‌هایی که کارگردان زده است. 




«حماسه‌ کولی» برایان سینگر

 یک ایفای نقش درست و حسابی و بسیار زیبا توسط «رامی ملک» در نقش جناب «فردی مرکوری» و یک فیلم جذاب از کارگردان «مظنونین همیشگی» درباره‌‌‌ی او و گروه افسانه‌ای «کوئین». در همان اولین صحنه‌ای که ابتدای فیلم «رامی ملک» با بازیگر نقش مادر صحبت می‌کند خنده‌ام گرفت و گفتم این لعنتی خودِ «فردی» است و از فیلم خوشم آمد. جای خوشحالی است که نیاکان و اجداد پارسی‌تبار و زرتشتی «فردی مرکوری»(فرخ) بعد از ورود مسلمانان به ایران برای گریز از آزار و اذیت‌شان دست به مهاجرت زده‌اند وگرنه ممکن بود جهان موسیقی یکی از اعجوبه‌های خودش را به چشم نبیند. فیلم نقاط برجسته و درخشان کم ندارد اما بازسازیِ اجرای شگفت‌انگیز استادیوم ومبلی گروه «کوئین» که در ذهن دوستداران موسیقی راک حضوری همیشگی دارد از درخشان‌ترین بخش‌های فیلم است.

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)






ادامه مطلب

برچسب ها: نگاهی به فیلم‌های‌ بیوگرافی سال 2018 ، نگاهی به چند فیلم بیوگرافی 2018 ، فیلمهای بیوگرافی سال 2018 ، رامی ملک حماسه کولی ، کریستین بیل معاون ، ملیسا مک کارتی هرگز می‌توانی مرا ببخشی؟ ، نخستین انسان دیمین شزل ،



Burning

سوزاندن (2018)

کارگردان: لی چانگ- دونگ

بر اساس داستان کوتاه انبارسوزی

نوشته‌ی هاروکی موراکامی

*

تعامل و تقابل دو جهان

پیام رنجبران

1

شخصیت‌های داستان‌های «هاروکی موراکامی» اغلب درباره‌ی چیزی حرف می‌زنند تا چیز دیگری را پنهان کنند؛ گویی آن‌ها به موضوع اصلی در ذهن‌شان خیره می‌شوند و همان لحظه آن را به زبان استعاره و تشبیه برمی‌گردانند و سپس درباره‌ی آن سخن می‌گویند؛ از این رو دیالوگ‌های‌شان عجیب و یا حتی گاهی وقت‌ها بی‌ربط به نظر می‌رسد؛ همچنین رفتار و حرکات‌شان نیز بدین منوال است! انگار رفتارشان که اغلب روان‌پریشانه، عاصی، وامانده، مرموز و غیرقابل درک به نظر می‌رسد معلولِ چیزی‌ست که در لایه‌های عمیق ذهن‌شان لانه کرده است. کشف یا حدس و گمانه‌زدن درباره‌ی آن عاملِ اصلی، بیشتر به عهده‌ی خواننده گذارده می‌شود؛ بدین‌سان چیستی و چرایی سیر داستان‌‌ها و رخدادهای‌شان در هاله‌ای از ابهام پوشانیده می‌شود. می‌توان گفت موراکامی در معماری چنین داستان‌هایی کاملا منحصر به فرد است؛ تمام موارد مذکور با جذابیتی مرعوب‌کننده‌ و سحرآمیز ارائه می‌شود، همین‌طور او جزو نویسندگانی است که بهترین دیالوگ‌ها را می‌نویسد! به ویژه وقتی موقعیتی را می‌آفریند که اولین برخوردی است که شخصیت‌های داستان در آن با همدیگر آشنا می‌شوند یا یکدیگر را بعد از مدت‌ها پیدا می‌کنند- این برخوردها اغلب به‌صورت کاملاً تصادفی در خیابان، کافه یا یک مهمانی رخ می‌دهد- و سپس نویسنده فضایی آرام در اختیارشان می‌گذارد تا آن‌ها با هم شروع به صحبت کنند. اما این فضا و اتمسفری که به نظر آرام می‌رسد درست به مثابه‌ی دیالوگ‌ها و رفتارها خبر از چیزی پنهانی می‌دهد. داستان‌های موراکامی در سطح روبنایی‌شان به‌سان تالابی آرام‌ و حتی ساکن‌اند اما چیزی هیولاوش در زیرمتن‌شان به آهستگی مشغول نشو و نماست، هیولا یا عنصری که تشعشعات حضورش را حس می‌کنیم اما خودش را نمی‌توانیم ببینیم که این مسحورکننده است و حیرت‌زا. افزون بر این‌ در شرح حال اکثر کارکترهای داستان‌های موراکامی شاید بهترین عبارتی که می‌توان گفت جملات آغازین رمان بوف کور جناب هدایت است:«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد». این زخم‌ها معمولاً به گذشته‌های دورشان برمی‌گردد، رویدادهایی که باز هم گاهی به شدت ساده و پیش‌پا افتاده‌‌اند یا بدین شکل نشان داده می‌شوند اما طی گذشت زمان وجودشان را آزرده و جویده و آن شخصیت را به ویرانی کامل رسانیده و اصلا او را به موجود دیگری مبدل کرده است. سپس شخصیت‌ها در پی علت گشته‌اند یا می‌گردند! یعنی می‌خواهند دلیل این بلا و یا حداقل معنایش را بفهمند! و این تکاپو آن‌ها را به مرور به طرح سوال‌های بنیادی و هستی‌شناسانه و سپس جست‌وجو برای یافتن پاسخ وامی‌دارد که قاعدتاً جوابی نجسته‌اند، نمی‌جویند یا به آن بی‌معنایی مرموز و آزارنده پی می‌برند؛ بدین‌ روال ما با شخصیت‌های مواجه می‌شویم که رنجور، وامانده یا عاصی‌اند و یا نسبت به جهان پیرامون‌شان کاملا بی‌حس شده‌اند.




2

(هشدار! خطر اسپویل)

فیلم «سوزاندن» که بر اساس داستان کوتاه «انبارسوزی» موراکامی ساخته شده به نوعی رمزگشایی کردن از این داستان است. حال به تعامل فیلم‌نامه با این داستان و جهان موراکامی نگاهی داشته باشیم. داستان «انبارسوزی» به‌سان سایر آثار موراکامی با همان ابهام مرموز که البته وجه تاثیرگذار و همیشگی آثار اوست به پایان می‌رسد و اجازه می‌دهد خواننده با آن راز درگیر شود ولی «سوزاندن» چنین نیست. این فیلم از سایر عناصر داستان‌های موراکامی نیز استفاده کرده، به عنوان مثال پای ثابت اکثر داستان‌های او گربه‌ها هستند که این‌بار در داستان «انبارسوزی» حضور ندارند اما کارگردان آن را وارد فیلم کرده و از قضا یکی از سرنخ‌های اصلی‌ست برای پی بردن به این مساله که در فیلم چه اتفاقی افتاده. گربه‌ای که در ابتدای فیلم به‌سان رویدادهای مرموز آثار موراکامی نامرئی است اما درست در لحظه‌ای که خود را نشان می‌دهد و «جونگ‌سو» نامش را صدا می‌زند و او به سمتش می‌آید تمامی سوالات داستان فیلم و این‌که چه به سر دختر آمده است پاسخ داده می‌شود؛ گرچه در کل چیزی هم برای کشف باقی نمانده است؛ البته نباید انتظار داشت داستانی را که فیلمساز اقتباس می‌کند درست مانند نسخه‌ی اصلی درآورد کما این‌که «لی‌ چانگ-دونگ» نیز چنین نکرده است! «جونگ‌سو» در داستان موراکامی متاهل است و این‌جا نیست و شکل رابطه‌اش با دختر و همین‌طور پایان‌بندی اثر کاملا با نسخه‌ی اصلی متفاوت است. اما به باور من کارگردان «لی ‌چانگ- دونگ» در فیلمِ خود علیرغم سعی بر خلق اثری با ساختاری معماگونه و شرکت فعال تماشاگر در ترسیم داستان در ذهن خود توسط حدس و گمان، تقریبا چیزی برای کشف باقی نگذارده و حتی شاید در همان اواسط فیلم قصه را لو می‌دهد، منظورم وقتی است که «جونگ‌سو» به همراه «هانه‌می» به خانه‌ی «بن» می‌روند و جونگ‌سو کشوهای دستشویی او را باز می‌کند و با لوازم آرایش و خرده‌ریزهای زنانه‌ مواجه می‌شود! چنانچه یک فیلم هم درباره‌ی قاتل‌های زنجیره‌ای دیده و یا در این‌باره مطلع باشید که برخی‌شان یادگاری‌هایی از قربانیان‌شان نگه می‌دارند، جای حدس دیگری برای‌تان باقی نمی‌ماند، مگر این‌که «بن» مردی «زنانه‌پوش» باشد که به محض این‌که دختر فیلم غیبش می‌زند کار این حدس تمام است. همین‌طور گویی کارگردان می‌خواهد حتماً خیال‌مان راحت شود که ماجرا را دریافته‌ایم ساعت مچی دختر را در اواخر فیلم در همان کشویی می‌گذارد که آقای «بن» خرده‌ریزها را جمع می‌کند، بعد «بن» مشغول به آرایش دختر دیگری است که مطمئن شویم آن لوازم آرایش به‌ چه کار می‌آید و غیره و غیره...فیلسماز از عدم‌قطعیت جهان موراکامی به آن اندازه وام گرفته که ما به این سوال مشغول شویم آیا همه‌ی این وقایع رمانی است که جونگ‌سو مشغول نگارش آن است یا خیر؟ که در هر دو صورت تفاوتی نمی‌کند؛ گرچه شخصاً معتقدم چنین است. یعنی ما شاهد ماجراهای رمانی هستیم که جونگ‌سو آن را می‌نویسد کما اینکه در اواخر فیلم و پیش از پایان‌بندی او را حین نگارشش می‌بینیم. بازیِ بازیگر نقش دختر فیلم «هانه‌می» به ویژه در سکانس‌های نخستین افتضاح است، هر چند رفته‌رفته بهتر می‌شود اما خیال‌مان را راحت می‌کند فقط باید به تماشای بازی بازیگرانِ نقشِ «جونگ‌سو» و «بن» بنشینیم که انصافا هر دو عالی هستند. در نهایت چنانچه فیلم را با پیش‌داوری و در مقام قیاس با آثار موراکامی به تماشا نشسته و به دنبال آن کیف باشیم شاید جز کارکتر جونگ‌سو که توسط بازیگرش به‌خوبی درک و اجرا شده و ما را به یاد شخصیت‌های داستان‌های موراکامی می‌اندازد و همچنین فضا و اتمسفری که در برخی لحظاتِ فیلم با موسیقی جَز و امبینت همراه شده حال و هوایی نیابیم و متعاقباَ لذتی در کار نباشد! ولی اگر فیلم «سوزاندن» را فقط به عنوان فیلم «سوزاندن» ساخته‌ی «لی چانگ- دونگ» ببینیم، تماشای آن خالی لطف از نیست.

 

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نقد فیلم ورود (2016)(بیگانگان و بازگشت جاودان) (اینجا)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد و بررسی فیلم Burning ، نقد و بررسی فیلم burning 2018 ، نقد فیلم سوزاندن 2018 ، نقد فیلم سوختن 2018 ، نقد فیلم سوزاندن لی چانگ دونگ ، فیلم سوزاندن داستان انبارسوزی موراکامی ، فیلم سوختن لی چانگ دونگ هاروکی موراکامی ،



Arrival

ورود (2016)

کارگردان: دنی ویلنوو

*

بیگانگان و بازگشت جاودان


پیام رنجبران

1

زبان ابزاری است برای ارتباط مابین آدم‌ها، ابزاری که با وجود همه‌ی‌ ایهام و ابهام و سوتفاهم و اختلال‌هایی که در رسانیدن مفهوم در خود دارد اما تنها وسیله‌ای است که در نهایت می‌تواند منجر به پیوند و اتحاد میان انسان‌ها شود، یعنی اگر امیدی به صلح جهانی وجود داشته باشد این مهم فقط از طریق زبان، گفت‌و‌گو و نائل شدن به یک زبان همدلانه برای درک احساسات درونی مشترک ممکن است.

2

(هشدار! خطر اسپویل در این بند)

دکتر «لوییز بنکس» با نقش‌آفرینی «امی آدامز» یک پرفسور زبان‌شناس است! ما در ابتدای فیلم شاهد هستیم که او دخترش را به دلیل سرطان از دست می‌دهد، اما واقعیت چیز دیگری است، بر اساس فرضیه‌ی «ساپیر-وورف» همان‌طور که در فیلم نیز به آن اشاره می‌شود، چنانچه در یک زبان بیگانه غرق شوید، می‌توانید دوباره ذهن‌تان را برنامه‌ریزی کنید و همچنین تلقی‌تان از جهان تغییر خواهد کرد! با ورود بیگانگان به زمین، دکتر «لوییز» پس از کندوکاو فراوان(غرق شدن) و جست‌وجو برای فهم زبان‌ بیگانگان- و بعد از درک آن- توانایی اندیشیدن توسط زبان‌‌شان را به دست می‌آورد و حتی به آن زبان خواب می‌بیند، از این لحاظ ذهنش می‌تواند همانند آن موجودات شروع به کار ‌کند، و این در واقع همان هدیه‌ای است که بیگانگان برای زمین آورده‌اند، چرا که آن‌ها طور دیگری زمان را درک می‌کنند، به نحوی که می‌توانند آینده را ببینند، به همین خاطر است که می‌گویند:«حالا ما به شما کمک می‌کنیم تا سه هزار سال بعد ما از شما کمک بگیریم». بدین‌سان تمام وقایع مربوط به مرگ دخترِ دکتر لوییز، در واقع اتفاقاتی است که قرار است در آینده برای او بیفتد! با همکار فیزیکدانش ازدواج کند و صاحب فرزندی شود، و سپس او را از دست بدهد...دکتر لوییز می‌تواند آینده را بنگرد، او درمی‌یابد که حتی کتابی درباره‌ی زبان بیگانگان و تفسیرش نوشته است و همچنین در گیرودار ورود بیگانگان به زمین و هنگامی که نیروهای ارتش قصد حمله به آن‌ها را دارند به رهبر چین چه و چه‌ها گفته است، شماره تلفن رهبر چین را در «زمان آینده» می‌بیند و حفظ کرده و در «زمان حال» با او تماس گرفته و جلوی یک جنگ بزرگ را می‌گیرد.


3

اما چنانچه در آموزه‌ی «بازگشت جاودان» نیچه دست ببریم یا به نوعی آن‌ را برعکس کنیم به مضمون این فیلم خواهیم رسید. نیچه معتقد است گذشته بارها برای‌مان تکرار می‌شود، درست مثل یک دایره! او در کتاب «چنین گفت زرتشت» می‌گوید:«حقیقت همه کژ وکوژ است. زمان خود دایره‌ای‌ست» در این نظرگاه، منظور این است که ما می‌بایست طوری زندگی کنیم که حاضر باشیم تکرار مجددش را بپذیریم، یعنی چنانچه قرار باشد هزار بارِ دیگر همین زندگی‌مان را زندگی کنیم با اشتیاق و رضایت کامل بپذیریمش. نیچه می‌گوید، گذشته‌ات هر بار و هر لحظه به سراغ تو می‌آید و چنانچه از آن ناراضی هستی، می‌بایست همین حالا دست به‌کار شوی و زندگی‌ات را آن‌گونه که می‌ستایی بسازی؛ یعنی ابتدا گذشته‌ای را که داشته‌ای کاملاً بپذیری و سپس با «اراده‌ی معطوف به قدرت» بر خود، زمان و زندگی چیره گردی. حالا ماجرای دکتر لوییز درست برعکس است، او می‌تواند آینده‌ی زندگی‌‌اش را ببیند اما در کنار لحظات شیرینی که خواهد داشت اتفاق بسیار تلخی‌ را نیز می‌پذیرد که قرار است برای او بیفتد، حتی با این وجود که می‌تواند سرنوشتش را تغییر دهد، کما اینکه جلوی یک جنگ بزرگ را می‌گیرد. بدین‌سان فیلم در واقع می‌خواهد بگوید گاهی اوقات حظ بردن از همان لحظات لذت‌بخش شاید کوتاه به رنجی که می‌بریم می‌ارزد و در نهایت زندگی‌ را آن‌گونه که هست بپذیریم. البته شایان ذکر این‌که، می‌بایست شیوه و کارکرد این نظرگاه را تمیز داد؛ دکتر «آگاهانه» آنچه را که می‌بیند می‌پذیرد و این پذیرش از روی ضعف، بلاهت یا انفعال‌های صوفی‌مآبانه نیست.

4

‌برخی نویسندگان و پژوهشگران مانند «اریک فون دانیکن» معتقدند که در گذشته‌های خیلی دور فرازمینی‌ها و بیگانگان به این سیاره آمده‌اند و خاستگاه ادیان و دانش انسانی در واقع به آن‌ها برمی‌گردد! البته تا به امروز مدارک و سندی که قضاوت علمی را پشت سر نهاده باشد در این باره ارائه نشده و قضیه در حد یک فرضیه باقی مانده است! فیلم چنین ماجرایی را نیز در ذهن تداعی می‌کند؛ بیگانگان که حالا با هدیه‌ای برای بشر آمده‌اند و سپس می‌گویند که سه هزار سال دیگر مجدد بازمی‌گردند؛ از کنار این مسائل که بگذریم ولی جهت شناخت درست مفاهیم رجوع به خاستگاه‌ها-مثلاً اسطوره‌شناسی- بهترین و روشنگرانه‌ترین روش محسوب می‌شود تا ما در بهتر درک کردن موضوعات دچار اشتباه و خطا نشویم. 

5

فیلم «ورود» اثری است ستایش‌برانگیز و عمیق که جای بحث فراوانی به ویژه در زمینه‌ی زبان‌ و اندیشه و پیوندشان دارد؛ کارگردان «دنی ویلنوو» آنچه را که می‌خواسته و در ذهن داشته به بهترین وجه ممکن به اجرا درآورده است، اثری به‌غایت زیبا و لذت‌بخش که ارزش تماشا دارد.

 

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


نقد فیلم 2017  The square(اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد و بررسی فیلم Arrival ، نقد و تحلیل فیلم 2016 Arrival ، نقد فیلم Arrival نیچه بازگشت جاودان ، نقد فیلم Arrival دنی ویلنوو ، فرضیه‌ ساپیر وورف فیلم Arrival ، Denis villeneuve Arrival 2016 ، نقد فیلم ورود 2016 امی آدامز ،



«دیوید کراننبرگ» فیلمسازی است که در آثارش نگاه‌های مختلف و اندیشه‌های متفاوتی عرضه‌ می‌کند؛ کارگردانی که همیشه قصه‌گویی در کانون توجه‌اش قرار دارد و همچنین مجموعه‌ فیلم‌هایش طیف بسیار متنوعی از قصه‌ها و ژانرهاست: از ماورا‌طبیعی تا علمی- تخیلی، جنایی- معمایی تا روانشناسانه و ترسناک و اکران انواع و اقسام قصه‌ و ژانر و تلفیق‌شان با هم! آنقدر متنوع که این سوال برایت پیدا می‌شود در حالت کلی بافتار اندیشه و ذهنیت کراننبرگ در چه فضایی به سر می‌برد؟ زیرا او به همان مهارت که جهان داستانی در «سطح واقعیت» خلق می‌کند به همان خبرگی داستانی در «سطح خیال» و ماوراطبیعی می‌آفریند؛ کارگردانی که در یک چهارچوب طبقه‌بندی و محدود نمی‌شود و در عین حال انگار فقط می‌خواهد قصه‌ تعریف کند، همین و بس.‌ شاید برخی از فیلم‌های اولیه‌اش‌ در ژانر‌ علمی‌-تخیلی‌ با توجه به زرق و برق و ماجراهای عجیب و غریب فیلم‌هایی که امروزه در این سنخ ساخته می‌شود کمی رنگ و بوی کهنگی به خود گرفته باشد اما اصلاً بعید نیست بیننده با در نظر گرفتن عمق و بنیه‌ی فکری‌ هر اثر و جذابیت روایت‌ها با تماشای به ویژه یکی از فیلم‌های متاخر او، آنقدر کنجکاو شده و تحت‌تاثیر قرار بگیرد که به تمامی آثارش از قدیم و جدید سرک بکشد و سپس با قصه‌ها و ایده‌هایی مواجه گردد که به باور من بعدها منبع الهام آثار بسیار جذاب و تاثیرگذاری در سینما شده‌اند، طوری که می‌توان کراننبرگ را در کنار پیشگام بودنش به نوعی پیشگوی آینده‌ی دنیای پست‌مدرنی قلمداد کرد که امروزه چه در فیلم‌ها و چه در واقعیت شاهد آن هستیم. ناگفته نماند او رابطه‌ی بسیار خوبی با جهان ادبیات نیز دارد، تریلر «کازموپلیس»(2012) بر اساس رمانی از «دان دلیلو» و همچنین «مگس» اقتباسی است از یکی از داستان‌های «جرج لانگلان» و نسخه‌ی بازسازی شده‌ای که پیش‌ترها «کورت نریمان» ساخته و همچنین قصه و اتمسفری که کراننبرگ به وجود آورده یادآور شاهکار «فرانتس کافکا» یعنی «مسخ» نیز هست، البته از نوع سینمایی‌اش.



«مگس» در سال 1986 ساخته شده و همان‌ ماجرای قدیمی فرانکشتاینی و دانشمند دیوانه است اما کراننبرگ آنقدر متبحرانه با دستکاری قصه و ژانر فیلم را درست پرداخته که کاری از دست کلیشه و کهنگی برنمی‌آید و اثر‌ با قدرت تمام پیش چشمان‌مان عرض اندام می‌کند. فیلمی که مخاطب حین تماشای آن متوجه گذشت زمان نشده و تعلیق و هیجان را تجربه خواهد کرد. اما چنانچه تا به‌حال از این کارگردان هیچ فیلمی تماشا نکرده‌اید برای شروع پیشنهادم به این ترتیب است: 1- قول‌های شرقی(2007) 2- سابقه‌ خشونت (2005) 3- مگس (1986) 4- نقشه‌های ستارگان سینما (2014) و البته از تماشای باقی آثارش نیز پشیمان نمی‌شوید...

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)




ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم مگس دیوید کراننبرگ ، یادداشت کوتاه سینمای دیوید کراننبرگ ، نگاهی به سینمای دیوید کراننبرگ ، the fly David Paul Cronenberg ، فیلم مگس ۱۹۸۶ ، قول های شرقی دیوید کراننبرگ ، سابقه خشونت دیوید کراننبرگ ،

تعداد کل صفحات: 9 1 2 3 4 5 6 7 ...