در «کلمه» رازی بزرگ نهفته است؛ مسؤولیت در قبال پاکی آن، مسؤولیتی نمادین و معنوی است؛ «کلمه» دارای معنا و اهمیتی است نه تنها هنری، بلکه اخلاقی؛ «کلمه» مسؤولیت است، مسؤولیتی انسانی، و همچنین مسؤولیت در برابر قوم و ملت خویش؛ ما موظفیم «کلمه» را در چشم بشریت پاک نگه داریم. در «کلمه» وحدت بشر و کلیت مشکل انسانیت سرشته است، و از این‌رو هیچ‌کس مجاز نیست که امر روشنفکری و هنری را از امر سیاسی و اجتماعی مجزا کند و خویشتن را در برج عاج «فرهنگ» منزوی سازد. این کلیت راستین مساوی با کل بشریت است، و هر کس در هر مقامی که باشد دست به جنایت علیه بشریت زده است اگر بخواهد بخشی از حیات انسان یعنی سیاست، یعنی دولت را عرصه‌ی یکه‌تازی خویش قرار دهد.



 

برچیده از «نامه‌ای تاریخی» نوشته‌ی «توماس مان»

کتاب: فلسفه و جامعه و سیاست

ترجمه: عزت‌الله فولادوند

(ص 197)

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: توماس مان ، نامه ای تاریخی توماس مان ، توماس مان نازیسم ، فلسفه و جامعه و سیاست ، سیاست و فلسفه ، عزت الله فولادوند ، کتابهایی که باید بخوانیم ،

این نوشته، دی ماه 98 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!

حمام‌ها و آدم‌ها

میخاییل زوشنکو

ترجمه:آبتین گلکار

پیام رنجبران

برای مردم می‌نویسد. او شاهد تیزبین و راستگوی احوالات‌‌ آنان است. مابین‌شان نفس می‌کشد. از حال و روزشان مطلع است. تعارف هم ندارد. آنچه می‌نویسد تجربه‌ی زیست اوست. با گوشت و پوست درکش کرده. اهل تزویر و ‌ژست‌های دروغین مردمی بودن نیست. اگر بخواهیم در یک گزاره تعریفش کنیم باید بگوییم:«زوشنکو نویسنده‌ی بسیار شرافتمندی است». مردی که برای مردمش در جبهه‌های نبرد جنگیده و حتی چشمانش در همان کارزار آسیب دیده. در برهه‌ای می‌زیسته که بزرگترین انقلاب‌ها‌ در کشورش به وقوع پیوسته اما همیشه و تا پایان در آن‌سویی ایستاده که مردم آن‌جا بوده‌اند؛ آنجا که باید می‌بوده. بیخود نیست که آنقدر در روسیه دوستش می‌داشتند و خوانندگانش فراوان بوده. در همه جا حضور داشته و به هیچ‌جا تعلق نداشته. خود را درگیر حزب و حزب‌بازی‌ها هم نکرده است. درست مانند همه‌ی آنانی که اندیشه را می‌فهمند و دریافته‌اند تفکر در هیچ چارچوبی محصور نمی‌شود. آن هم در دوره‌‌ای که ایدئولوژی ویترین یک نویسنده بوده و ضامن تعهد و شهرتش و می‌باید آن‌را به دقت در آثارش ترسیم می‌کرده. اصلا او با همان زبان طنازش درباره‌ی خود می‌گوید:«من از دید اعضای حزب‌ها آدم متعهدی نیستم. باشد...من نه کمونیستم، نه اِس‌اِر، نه سلطنت‌طلب؛ فقط یک آدم روس هستم. تازه شعور سیاسی هم ندارم...من نسبت به هیچ‌کس احساس نفرت ندارم. این همان «ایدئولوژی دقیق» من است». اما به‌راستی که او بهتر از بسیاری از هم‌عصرانش مفهوم ایدئولوژی را فهمیده و شعور سیاسی‌ شاخص‌تری داشته. به همین سبب درست به هدف زده و همان هنگام سراغ پیامدهای ایدئولوژی در جامعه و نقد آن رفته. شاید او بهتر از همه می‌دانسته که فاجعه‌ی هر ایدئولوژی این است که در نهایت «همان چیزی است که سرکوبش می‌کند»؛ برای مثال و به‌قول «اسلاونکا دراکولیچ»:«فقر» در کمونیسم. به بیان دیگر هر ایدئولوژی وقتی می‌خواهد چیزی را از میان بردارد، خود بعد از مدتی به همان چیز مبدل می‌شود. بابت همین «زوشنکو» در مجموعه‌ی طنز داستانی‌ «حمام‌ها و آدم‌ها» به‌سراغ آدم‌های معمولی‌ای رفته که فقط قصد زندگی ساده‌ای دارند اما از پس آن‌هم برنمی‌آیند. فقر و تباهی که از تبعات ایدئولوژی حاکم است گریبان همه‌شان را گرفته. «زوشنکو» در این داستان‌های درخشان مخاطب را می‌خنداند، حتی در بعضی‌شان به قهقهه می‌اندازد اما آنچه در زیر متن آن جاری‌ست: اشک است. بیخود نیست که او را با «نیکلای گوگول» مقایسه می‌کنند؛ همان طناز بزرگ جهان ادبیات که می‌گفت:«طنز واقعی یعنی خنده‌ی مرئی آمیخته به گریه‌ی نامرئی».

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس) 


ادامه مطلب

برچسب ها: نگاهی به حمام ها و آدم ها ، میخاییل زوشنکو ، آبتین گلکار ، مجموعه داستان کوتاه ، نیکلای گوگول ، کتابهایی که باید بخوانیم ، ادبیات روسیه ،


صورت بغرنج طبع‌های من آواره در میان رابطه‌های چندگانه با جهان من است، وقتی که در طبیعت اطرافم، بیدارم بیدار تغییرم، و تغییر، نمای رابطه‌هایی است که صرافت مرا در حیات پیرامنم آواره می‌کند، و هر نگاه سراغ صورتی ساکن را می‌گیرد، که تولدش از آن نگاه برمی‌خیزد، و جهان من در مشاهد‌ه‌هایم حضور دیگری پیدا می‌کند، او پر از مشاهده می‌شود و مشاهده پر از تصور صورت‌هایی است که اشتیاق مرا، امید و خوف مرا، تصمیم و شعر مرا به رابطه می‌گیرد، ضمیر من صرف می‌شود، و نیتم به مصرف ارجاع و دعوت و درک از جا بلند می‌شود، وین‌گونه در تنوع اطرافم گسترده می‌شوم، با اتفاق‌های نیالوده در تنوع اطراف، من با جهان بلافصل پیرامنم آشنایم، با آن طبیعت بی‌تصرف منظوم...

 

 

هلاک عقل به وقت اندیشیدن

نوشته: یدالله رویایی

(ص 5)

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: یدالله رویایی ، هلاک عقل به وقت اندیشیدن ، شعر حجم ، پاراگراف کوتاه یدالله رویایی ، شعر حجم یدالله رویایی ، پیام رنجبران ، خیال یا واقعیت ،


اینا تصاویر یا چیزاییه که یادم میاد!

یه خونه بود با مردی که همسرش ترکش کرده بود

یه خونه پر از بوم‌های نقاشی...

همه ناتمام...

یه خونه با مردی سی‌وچندساله که اونجا تنهایی‌شو انجام می‌داد- جلوی بوم‌های سفید نقاشیش می‌نشست، موسیقی‌ گوش می‌کرد، دودِ سیگارهای سنگینی که خودش پیچیده بود یواش‌یواش هاله‌ می‌شد دور سرش...درآمیخته با طنین موسیقیِ آرام و غمین..دود سیگار...نقاشی‌های نیمه‌کاره...چند خط، چند رنگ، آغازی بر یک طرح...ولی دست آخر سفید...سفید...سفید می‌موندند بوم‌ها...فکر کنم همش همین. دیگه چیزی یادم نمیاد.

خونه بزرگ بود! حالا دیگه می‌شه گفت کلنگی شده! شاید از اولین آپارتمان‌های بزرگی که اون بالا ساخته بودند...اگه باز بود طهران رو می‌دیدی از پنجره‌هاش...اگه باز بود پنجره‌هایی که حالا چندسالی می‌شد پرده‌هاش رو گرد و غبار گرفته از بسکه بسته‌ بودند؛ پرده‌هایی که هیچ نوری ازشون عبور نمی‌کرد...خونه شبیه آپارتمان‌های شوروی سابق شده بود در اوج اختناق، اواسط جنگ سرد، دوران تصفیه، اعدام‌ها، زندان‌ها؛ بوی نمناک توتون و خاک و کاغذ به هم آمیخته شده بودن، دیوارها گُله‌به‌گُله تبله کرده...شبیه خونه‌های فیلم‌های تارکوفسکی...خالی و سرد...اینو می‌شد از بلوزهای درهم‌برهم پشمی و ضخیمی که مرد همیشه روی هم تنش می‌کرد فهمید...شوفاژ‌ها خراب شده بودن و هیچ‌کی نبود که درستشون کنه...ولی من همیشه با خودم می‌گفتم این سرما به‌خاطر خرابیِ شوفاژ‌ها نیست، انگار یه چیزی درون مرد یخ زده‌ بود...همش همین. دیگه چیزی یادم نمیاد.


اون مرد رو ترک کرده بود: همسرش! همسرش؟ یا نامزدش بود؟ چه فرقی می‌کنه؟ مهاجرت کرد، قرار بود با هم برن، اما اول دختره رفت؛ بعد هم...بعدش هم که دیگه خودت می‌دونی...

***

به نظرت این تصاویر واقعیت داشته؟ یا ذهن دست به تحریف اتفاقات زده؟ شایدم فقط یه فیلمه که چند سال پیش دیدم و حالا ذهن فکر می‌کنه خاطرات خودشه!...شبیه «شب یلدا»ست...یادته؟ اون فیلمو با هم دیدیم...و من می‌گفتم عجب زندگی باحالی داره این یارو...چه تنهایی غریب و عمیقی...و تو عصبی شدی و گفتی:«...». درست یادم نیست چی گفتی، آخه بیشتر صورتت توی اون لحظه در ذهنم مونده، اما یه چیزی تو این مایه‌ها بود:«برو ادامه بده به این تنهایی ببینم چی ازش درمیاد...

***

به اون مرد می‌گم خودتو توی آینه نگاه کن، ببین همونی که تو اون خونه بود تویی؟ ولی اگه تویی چرا پیر نشدی! یا درست شبیه اون وقت‌‌هایی، انگار تو همون فِرِم یخ بستی، یا شایدم تبدیل به همون مردی شدی که توی اون فیلم دیدی...مرد سی‌و‌چند‌ساله‌ای که ساعت‌ها جلوی بوم‌های نقاشی نیمه‌کاره میشینه...این تصاویر مربوط به حالا نیست، سال‌هاست که هست....

چندسال؟ نمی‌دونم، ده یا شاید پونزده سال.

***

می‌گم ولی اگه این حرف‌ها واقعیت داشته باشه چی؟!

آره جالبه! این داستان‌ها، اینجور مردها، این تیپ زندگی‌ها واسه خیلی‌ها که از دور می‌بینن جذاب به نظر می‌رسه، انگار یه حس روشنفکری بهشون دست میده، یا ترحم، دلسوزی، کنجکاوی، یا حالا هر چی هست؛ آدم‌ها اغلب خوششون میاد برای تفنن به این‌جور کارکترها نزدیک بشن، از زندگی‌شون سر دربیارن، اما بذار برات بگم، اینا اگه واقعیت داشته باشه: درباره‌ی توضیح‌ دقایق، زیستنِ ساعت‌ها و ماه‌ها و سال‌هاش فقط می‌تونم بگم:...

...هیچی...بگذریم.

***

حالا زیاد براش پیش میاد؛ نه اینکه قاطی دیگرون شده باشه- اینقدر که دیگه قبول کرده بهش بگن جامعه‌ستیز، مردم‌گریز یا هر اصطلاح مزخرف روانشناسیِ دیگه‌ای که به ناف این‌جور آدم‌ها می‌بندند- نه! ولی انگار قدیمی‌ها همه با هم یهوو یادشون افتاده باشه این آدم داره چیکار می‌کنه یا کجاست، مشغول چیه؛ میان سراغش، بهش تلفن می‌کنن، براش پیغام می‌ذارن، و خلاصه‌ی همه‌ی حرف‌ها هم اینه! تو چطور هنوز نرفتی؟ چطور موندی؟ چطور دووم آوردی؟

مرد هم می‌خنده و می‌گه: اگه یه زمانی هم فکر رفتن داشتم الان دیگه ندارم! من همین‌جا می‌مونم! آخه اونی که باید از اینجا بره من نیستم!


 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: رفتن یا ماندن ، خیال یا واقعیت ، مهاجرت ، شب نوشت ، تنهایی ، تارکوفسکی ، خاطرات ،

این نوشته‌ام، آبان 98 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!

رمان: سگ‌های سیاه

 نویسنده: ایان مک‌یوئن

 مترجم: امیر حسین مهدی‌زاده

*

داستانی برای امروز

پیام رنجبران

«ایان مک‌یوئن» مجموعه داستانی دارد با عنوان «گفت‌وگو با مرد گنجه‌ای» که نخستین اثر منتشر شده‌ی اوست! داستان‌های تکان‌دهنده‌ای که نشان می‌دهند نویسند‌ه‌شان تا چه ابعاد حیرت‌انگیزی توانسته به روان انسان و درونیات او نزدیک شود. آثاری‌ که بعد از خواند‌ن‌شان تا مدت‌ها همراه خواننده باقی می‌مانند و فراموش کردن‌شان کار دشواری است. قصه‌ی آدم‌های رنجور، پرس شده و آنانی که سلسله اعصاب‌شان فروپاشیده؛ آدم‌هایی که از جامعه‌شان آسیب دیده‌اند و در چرخه‌ای معیوب به همان جامعه خسارت وارد می‌کنند. قصه‌هایی آسیب‌شناسانه و مفید به فایده که خواننده را ناگزیر به تامل وا می‌دارد. داستان‌هایی که آرام‌آرام به درون ذهنیت آدمی نفوذ کرده و سپس تا دیر زمانی در اعماق‌ آن به حیات خود ادامه می‌دهند. دیر زمانی که تاثیرِ داستان‌ها موجب می‌شود به آن‌ها بیندیشیم! این مجموعه داستان همان سال انتشارش، 1975 برنده‌ی جایزه «سامرست موام» شده و در پی‌اش نویسنده‌ی توانمندی به جهان ادبیات گام می‌نهد که با «انسان»، «جامعه»‌ی پیرامونش، «دغدغه‌هایش» و «آنچه او را می‌آزارد» به خوبی آشناست. به باور من «گفت‌و‌گو با مرد گنجه‌ای» اوج درخشش «ایان مک‌یوئن» در نحوه‌ی قصه‌گویی است، در عین حالیکه دامنه‌ی آثار این نویسنده گستره‌ وسیعی دارد و شامل رمان و فیلمنامه نیز می‌شود و جوایز زیادی هم به خود اختصاص داده است؛ رمان «تاوان» که بر اساس آن سال 2007 فیلمی با همین عنوان ساخته شده از مهم‌ترین آن‌هاست؛ همچنین رمان «آمستردام» که سال 1998 برنده‌ی جایزه‌ی «من بوکر» شد.

«ایان مک‌یوئن» متولد 1948 انگلستان است. مادرش بعد از این‌که شوهر اولش در جنگ‌جهانی اول کشته شد با «دیوید مک‌یوئن» ازدواج می‌کند. «ایان» کودکی‌اش را در جنوب شرقی آسیا، آلمان و شمال آفریقا می‌گذراند. در دوازده سالگی به همراه خانواده‌ به انگلستان بازمی‌گردد. سال 1970 از دانشگاه «ساسکس» مدرک کارشناسی ادبیات انگلیسی و بعدتر کارشناسی ارشد را از دانشگاه «ایست انگلیا» می‌گیرد. مدتی در یونیورسیتی کالج  لندن مشغول به تدریس ادبیات انگلیسی می‌شود و سپس همان دانشگاه به او دکترای افتخاری می‌دهد. «تایمز» وی را در فهرست 50 نویسنده‌ی برتر انگلیس از سال 1945 به بعد قرار داده و روزنامه‌ی «دیلی تلگراف» در فهرست 100 فرد تاثیرگذار در فرهنگ بریتانیا جایگاه 19 را به او اختصاص داده است.

 اما رمان «سگ‌های سیاه» که سال 1992 منتشر شده و همان سال نامزد جایزه‌ی «من بوکر» نیز بوده یکی دیگر از آثار قابل تامل «مک‌یوئن» است. رمانی با محوریت سه شخصیت اصلی در کانون آن. داستانی که گویی آینه‌ای است از آدم‌هایی که امروز مدام می‌بینیم و تقابل افکار و عقاید و ایده‌هاشان با هم؛ داستانی که متعلق به امروز است. «جرمی» راوی داستان مردی است که به هیچ چیز باور ندارد:«من هیچ تعلقی نداشتم، به هیچ چیز باور نداشتم. مسئله این نبود که شکاک بودم، یا خود را به شکاکیت مفید یک کنجکاوی عقلانی مجهز کرده بودم، یا آن‌که همه‌ی استدلال ها را از همه‌ی جوانب می‌دیدم؛ نه، به واقع هیچ علت معتبری، هیچ قاعده‌ی ثابتی، هیچ انگاره‌ی بنیادینی نبود که بتوانم با آن همراه شوم، هیچ موجود برتری که بتوانم مومنانه، شورمندانه، یا در سکوت مدعی وجودش شوم.»(ص 20) «جرمی» که در کودکی پدر و مادرش را از دست داده همیشه بیش از آنکه با دوستانش وقت بگذارند در کنار پدر و مادر آن‌ها به سر می‌برد و از این‌رو بعد از ازدواج نسبت به پدر و مادر همسرش نیز علاقه‌ی زیادی پیدا می‌کند و توجه‌اش به آن‌ها جلب می‌شود و بعد هم تصمیم می‌گیرد زندگی‌نامه‌‌شان را بنویسد؛ یعنی شرح حال دیگر شخصیت‌های اصلی داستان، زن و شوهری با نام‌های «جون» و «برنارد». زوجی که در ابتدای آشنایی و ازدواج هر دو کمونیست بوده‌اند اما بعد از ورشکستگی کمونیسم، فجایعِ به بار آمده و همچنین وقایع، شکاف‌ها و تضادهای غیرقابل توجیهی که مشاهده کرده‌اند، از حزب جدا شده‌اند. اما نحوه‌ی دگرگونی اندیشه‌هاشان یکسان نبوده است. «برنارد» همچنان به دیدگاه ماده‌گرایانه‌اش وابسته می‌ماند و با داشتن نظرگاهی «بیرون»ی در جهت اصلاح جامعه‌ تلاش می‌کند، ولی «جون» بعد از یک اتفاق روحانی که به دلیل دیدن «سگ‌های سیاه»یی برای او رخ می‌دهد بنیان اندیشه‌هایش تغییر می‌یابد و سمت و سوی «درونی» و «معنوی» می‌گیرد. «جون متقاعد شده بود شیطان و خدا وجود دارند، و حتم داشت که هیچ‌ یک با کمونیسم سازگار نیست»(ص 172). حالا سال‌هاست که این زن و شوهر به دلیل اختلاف عقیده جدا از هم زندگی‌ می‌کنند و «جرمی» علاوه بر بیان دیدگاه و اندیشه‌های‌ آن دو، به عشقِ عمیقی که میان‌شان وجود دارد اما پیامدش دوری بوده نیز می‌پردازد. ولی آنچه در این روایت بیش از همه چیز به چشم می‌آید بی‌طرفی راوی داستان نسبت به بیان عقاید «جون» و «برنارد» است. شاید در برخی از بخش‌های داستان، دیدگاه‌‌شان را مورد واکاوی قرار بدهد اما این به گونه‌ای نیست که در جریان ابراز افکار طرفین خللی وارد کند. بدین‌سان فرصت ارزیابی و اندیشیدن به خواننده‌ی داستان محول شده است. دیگر این‌که، نویسنده افزون بر طرح پرسش‌ها، راهکارها و نتیجه‌گیری‌هایی نیز در اختیار قرار می‌دهد که همگی‌شان قابل تامل هستند؛ همچنین در این میان رشته افکاری بیان می‌شود که هر کدام در جای خود بسیار برجسته‌اند که شاید سهم «جون» از ابراز آن‌ها بیشتر باشد، از جمله:«وقتی من نتوانستم با پدر بچه‌هایم، مردی که دوستش داشتم و هنوز زنش هستم یک اجتماع ساده را بسازم، چرا باید از میلیون‌ها غریبه با منافع متضاد انتظار داشته باشم با هم کنار بیایند؟»(ص 53). یا در اواخر داستان که می‌گوید:«می‌توانم ببینم که فکر می‌کنی من یک خل و چل خشکه مقدسم. مهم نیست. این چیزی است که من می‌دانم. در نهایت کل آن‌چه می‌شود رویش کار کرد طبیعت انسان است یا دل آدمی، یا روح، یا خودآگاهی- اسمش را هر چه می‌خواهی بگذار. این باید توسعه و تعالی پیدا کند وگرنه بدبختی ما پایانی نخواهد داشت. کشف کوچک من این بود که چنین تغییری ممکن است، در توان ما هست. بی ‌انقلابی در زندگی درونی، گرچه آرام، طرح‌های بزرگ ما بی‌ارزش است. اگر بالاخره می‌خواهیم در صلح باشیم باید روی خودمان کار کنیم. نمی‌گویم حتماً می‌شود. امکان زیادی دارد که نشود. می‌گویم این تنها بخت ماست. اگر اتفاق بیفتد، که شاید نسل‌ها طول بکشد، خیری که از آن جاری می‌شود جوامع ما را به گونه‌ای برنامه‌ریزی نشده و پیش‌بینی ناپذیر شکل خواهد داد، که تحت کنترل انحصاری هیچ گروهی از آدمیان یا مجموعه‌ای از عقاید نخواهد بود...»(ص 174). باری! هر چه روایت را پی می‌گیریم گویی قطعات یک پازل در کنار هم چیده می‌شود و همچنین درمی‌یابیم «شیطانی» که «جون» از آن نام می‌برد بیش از آن‌که نمودی بیرونی داشته باشد، درونِ آدمی خفته است که هر از گاهی پرده از خویش برمی‌دارد و زندگی انسان‌ها را بر این کره‌ی خاکی به مخاطره می‌اندازد. شیطانی که به صورت استعاری در این داستان به شکل «سگ‌های سیاه»یی درآمده است. این رمان به ترجمه‌ی «امیر حسین مهدی‌زاده» به زبان پارسی برگردان شده است.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان سگ‌های سیاه ، درباره رمان سگ‌های سیاه ، سگ‌های سیاه ایان مک یوئن ، گفت و گو با مرد گنجه ای ، نقد رمان سگ های سیاه ، ایان مک یوون ، شیطان خدا کمونیسم ،


برای ما که در وحشتناک زندگی می‌کنیم و اخبار مربوط به حال و اوضاع کشورمان جز هولناک نیست، فیلم‌های ژانر وحشت بیشتر به شوخی می‌مانند. اما به هر تقدیر چندی پیش چشمم به فهرست جالب توجه‌ای افتاد که «ایندی‌وایر» از فیلم‌های ترسناک دهه‌ی اخیر منتشر کرده بود. همین‌طور وقتی پای معرفی فیلم در ژانرهای مختلف می‌افتد از آنجا که در به خاطر سپردن اسم‌ها و عنوان آثار مشکل دارم اغلب بعد از معرفی، چند ساعت بعد با خودم می‌گویم فلان و بهمان فیلم هم بود که از آنچه پیشنهاد کردم خیلی بهتر است؛ ‌که فیلم‌های ژانر وحشت هم از این قاعده جدا نیست. از این‌رو ملهم از همان فهرست «ایندی‌وایر» اسامی فیلم‌های ترسناک‌ام در دهه‌ی اخیر را جمع و جور و مرتب کردم. ضمنا دو فیلم هم از فیلسمازان ایرانی که البته ساکن خارج کشور هستند و همان‌جا فیلم می‌سازند در فهرست «ایندی‌وایر» قرار داشت که هر دو اثر به‌راستی فوق‌العاده‌اند. «زیر سایه» (2016) ساخته‌ی «بابک انوری» و «دختری در شب تنها به خانه می‌رود» (2014) ساخته‌ی «آنا لیلی امیرپور»؛ هرچند در دومی چون گویا کارگردانش تا به‌حال در ایران زندگی نکرده، جای خالی یک مشاور فیلمنامه برای ویراست دیالوگ‌هایش کاملا احساس می‌شود.گرچه این اشکال در زبان فقط برای ما فارسی‌زبانان به چشم می‌آید؛ ولی به لحاظ کیفیت بصری و رویهمرفته «دختری در شب...» فیلمی‌ست که یادآور بهترین آثار مستقل سینماست؛ چیزی معادل فیلم‌های «جیم جارموش». اما «زیر سایه» از هر لحاظ درخشان است؛ فیلمی که وحشتِ آن از یک بغضِ سنگین در گلو مانده‌مان حکایت می‌کند. اثری که به گمانم ایرانی حین تماشای آن بیش از آن‌که بترسد بغض می‌کند، چرا که «زیر سایه» درست به هدف زده. در نهایت این فهرست بر اساس لذتی که از تماشای آن‌ها برده‌ام و همچنین میزان تاثیرگذاری‌شان بر من مرتب شده، علاوه بر این نقاط قوت تمامی‌شان-که البته همه‌ی آن‌ها را نمی‌توان در ژانر وحشت طبقه‌بندی کرد چرا که تلفیق ژانر هم داشته‌‌اند- داستان‌های قوی‌شان بوده و شعوری که در پس آن نهفته است(بیشترشان بدین‌گونه‌اند).


1- «زیر سایه»، «بابک انوری» (2014)

2- I saw the devil (2010)، کیم جی-وون

این فیلم اشکالاتی در منطق داستانی‌اش دارد، اما با کمی چشم‌پوشی اثر فوق‌العاده‌ای است.

3- the killing of a scared deer (2017) یورگس لانتیموس

4- Goodnight mommy (2014) ورونیکا فرانز

سکون ابتدایی داستان را دوام بیاورید...

5- !mother (2017) دارن آرنوفسکی

6- It Follows (2015) دیوید رابرت میچل

7- suspiria (2018) لوکا گوادانینو

8- Raw (2016) ژولیا دوکورنو

9- دختری در شب تنها به خانه می‌رود (2014) آنا لیلی امیرپور

10- The Guest (2014) آدام وینگارد

11- Train to busan (2016) یان سنگ-هو

12- Hereditary (2018) آری استر

13- Let me in (2010) مت ریوز

14- We Are what we are (2013) جیم میکل

15- The cabin in the woods (2012) درو گودارد


 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: فهرست بهترین فیلمهای ترسناک دهه اخیر ، بهترین فیلمهای ترسناک ، ژانر وحشت ، زیر سایه بابک انوری ، دختری در شب تنها به خانه می رود ، فیلم ترسناک ،

Once Upon a Time In Hollywood (2019) - کوئنتین تارانتینو

 

«تارانتینو» زمانی جزو کارگردان‌های بسیار محبوبم بود اما به مرور علاقه‌ام به او کم شد! و در آخرین فیلمش «هشت نفرت‌انگیز» که دیگر کاملا از او بُریدم؛ از این‌رو خودم را برای تماشای یک فیلم خیلی بد آماده کرده بودم و قبلِ دیدنش مدام به خودم می‌گفتم قرار است یک فیلم بد ببینی. اما با وجود این‌که باز هم شاهد تکرار «تارانتینو» بودم با همه‌ی آن تردستی‌های تکراری‌اش که دیگر رنگ باخته‌اند، همچنین مدت زمان فیلم که باز هم بیش از ظرفیت قصه‌اش کِش آمده، ولی در کل «روزی روزگاری در هالیوود» فیلم بامزه‌ای بود و از آن خوشم آمد. گرچه نباید حضور و نقش‌آفرینیِ «برد پیت» را از قلم انداخت که نقش به‌سزایی در بالا بردن کیفیت اثر دارد. این‌بار هم «تارانتینو» برای ایجاد حس تعلیق و همچنین غافلگیر کردن تماشاگرش-در فرجام داستان- دست در تاریخ برده و با قضیه‌ی دلخراش به قتل رسیدن «شارون تیت» همسرِ «رومن پولانسکیِ» بزرگ بازی کرده است(گرچه می‌توان آنرا گونه‌ای انتقام‌جویی از عاملان قتل هم خواند). ترفندی که در «حرامزاده‌های لعنتی» نیز و در مورد نحوه‌ی مرگ «آدولف هیتلر» از آن به بهترین وجه ممکن بهره برده بود و ناگفته نماند شخصا از این‌ کار و دهن‌کجی‌اش به ثبت وقایع تاریخ بسیار لذت می‌برم، چون طعنه‌ی عمیقی در خود نهفته دارد که برای ما بسیار ملموس است، زیرا مدام در حال مشاهده‌ی تغییر و قلب و تحریف تاریخ در کمترین زمان ممکن-گاهی حدود 24ساعت-مقابل دیدگان‌مان هستیم. «روزی روزگاری...» نیز مانند آثار پیشینِ «تارانتینو» پر از ارجاعات به آثار مشهور سینما و همچنین شوخی با شخصیت‌های مشهور آن است، مثلا در همان اولین نمای رنگی فیلم ما شاهد نقاشی لب و دهان (خنده مانندی) هستیم که متعلق به «نیکلاس کیج» است اما وقتی تصویر گشوده می‌شود ما آن را روی صورت شخصیت داستانی «لئوناردو دی‌کاپریو» بر آن پوستر سینمایی در محوطه‌ی منزلش می‌بینیم(که البته این هم نمودی دیگر از دست انداختن زمان و تاریخ است چرا که «کیج» در زمان تقویمی فیلم(1969) چهار ساله بوده)؛ یا دیگر شوخی‌هایش با شخصیت بزرگی چون «بروس‌ لی» فقید که با وجود این‌که شخصا از علاقه‌مندانِ فیلم‌های او هستم، همچنین به شخصیت واقعی‌اش بی‌اندازه احترام می‌گذارم اما نکته‌ی بدی در این شوخی ندیدم و این همه‌ هیاهو و تحریم کردن فیلم به نظر افراطی می‌آید. اما رویهمرفته به گمانم چنانچه مخاطب «سینه‌فیلم» نبوده یا با تاریخ سینما آشنا نباشد، یا این‌که از چگونگی به قتل رسیدن «شارون تیت» در اصل ماجرا باخبر نباشد آنقدرها از تماشای فیلم لذت نبرد یا به وجد نیاید، علاوه بر این از هر زاویه‌ای که به آن نگاه می‌کنیم مدت زمانش زیاد بوده که ممکن است به کلافگی تماشاگر به ویژه در میانه‌ی فیلم بیانجامد.‌

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد فیلم Once Upon a Time In Hollywood 2019 ، نقد فیلم روزی روزگاری در هالیوود ، نقدهای تلگرافی ، ژانر کمدی درام ، تارانتینو ، نقد فیلم Once Upon a Time In Hollywood ، شارون تیت ،

تعداد کل صفحات: 60 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات