بهترین کتاب‌هایی که سال 98 خواندم!

پیام رنجبران

مابین کتاب‌هایی که امسال خواندم بعضی آثار آنقدر ارزشمند و سودمند‌ بودند که چنانچه فرصتی دست بدهد دوباره می‌خوانم‌شان. این فهرست شامل آن‌هاست. گرچه می‌باید بیفزایم برخی از این آثار جزو مجموعه‌ای از کتاب‌های مورد علاقه‌ام قرار گرفتند که زود به زود به آن‌ها سر می‌زنم و البته بعضی‌شان همیشه همراهم هستند به‌ویژه در پیچ‌های باریک زندگی‌ام مانند «چنین گفت زرتشتِ» «نیچه» به ترجمه‌ی جناب «آشوری» که همین چندی پیش دوباره آن را خواندم و شگفت‌زده دریافتم با وجود این‌که این اثر را تا به‌حال چند بار کامل مطالعه‌ کرده‌ام و اغلب هم به سراغش می‌روم، همچنان چه نکات ارزنده‌ای از دیدگانم دور مانده است. ولی اگر بخواهم باز هم از این فهرست فقط دو سه اثر برگزینم، کتاب «بلاگا دیمیتروا» شاعر ملی بلغارستان است که در رگ و پی‌ام ریشه دوانده و همچنین کتاب‌های «خط سوم» و «گفتگو با کافکا»؛ گرچه باقی آثار نیز ارزشمند یا بسیار ارزشمندند...

*

کتاب: «بلاگا دیمیتروا، شاعر ملی بلغارستان»

گردآوری و ترجمه‌ی درخشان: بانو فریده حسن‌زاده

*

کتاب: «خط سوم»

نویسنده: ناصرالدین صاحب الزمانی

من این اثر را پیش‌تر نیز خوانده بودم اما در بازخوانی مجدد گستره‌های دیگری بر من گشوده شد.

*

کتاب: «گفتگو با کافکا»

نویسنده: گوستاو یانوش

مترجم: جناب فرامرز بهزاد

*

کتاب: «اینک آن انسان، آدمی چگونه همان می‌شود که هست»

نویسنده: فردریش ویلهلم نیچه

مترجم: آقای بهروز صفدری

ترجمه عالی‌ست!

*

کتاب: «درسگفتارهایی درباره‌ی فلسفه تاریخ»

نویسنده: میخائیل پاپوف

مترجم: آقای سیاوش فراهانی

چه ترجمه‌ای! واقعا لذت بردم.

*

کتاب: «تخیل خلاق در عرفان ابن‌ عربی»

نویسنده: هانری کُربن

ترجمه: آقای انشاالله رحمتی

*

کتاب: «مردان اندیشه، پدیدآورندگان فلسفه معاصر»

و

کتاب: «فلاسفه‌ی بزرگ، آشنایی با فلسفه‌ی غرب»

نویسنده: برایان مگی

ترجمه: جناب عزت‌الله فولادوند

کتاب‌هایی بسیار ساده و روشن (البته چنانچه تا حدی با بحث‌های فلسفی آشنا باشیم اما رویهمرفته پیش درآمد‌های بسیار خوبی هستند برای علاقمندانی که می‌خواهند با جریان‌های فلسفی آشنا شوند). ترجمه‌‌ هم که دیگر جای بحثی ندارد.

*

کتاب: «فلسفه و جامعه و سیاست»

مجموعه نویسندگان

ترجمه: جناب عزت‌الله فولادوند

*

کتاب: «نیچه»

نویسنده: شتفان تسوایگ

ترجمه: بانو لیلی گلستان

*

کتاب: روانشناسی کمال: الگوهای شخصیت سالم»

نویسنده: دوآن شولتز

ترجمه: بانو گیتی خوشدل

*

کتاب: «نظریه علمی چیست؟»

نویسنده: موتی بن- آری

ترجمه: آقای فریبرز مجیدی

***

معمولا رمان و داستان‌ها را دو بار نمی‌خوانم جز برخی نویسندگان مانند هدایت، داستایوفسکی یا بکت که حساب‌شان برای من از دیگر نویسندگان جداست. اما این هم فهرست منتخب رمان‌ها یا مجموعه‌ داستان‌هایی که امسال خواندم و از مطالعه‌ی آن‌ها بسی لذت بردم.


ادامه مطلب

برچسب ها: بهترین کتابهایی که سال 98 خواندم ، کتابهایی که باید بخوانیم ، معرفی کتاب و رمان ، بهترین کتابها سال 98 ، اینک آن انسان ، کتاب گفتگو با کافکا ، فهرست پیشنهادی کتاب و رمان ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ بهمن 98 منتشر شده!

کتاب: گفتگو با کافکا

نویسنده: گوستاو یانوش

مترجم: فرامرز بهزاد

نشر خوارزمی

*

درس‌هایی برای زندگی

پیام رنجبران

دشوار است. درباره‌ی «کافکا» نوشتن دشوار است. درباره‌ی «کافکا» و همانندانِ او نوشتن بسی دشوار است. درباره‌ی این بیکرانگی شعور. مگر می‌توان اقیانوس را در یک قاب محصور کرد؟ یا در چند واژه شرحش داد؟ همیشه بسیار به‌جا می‌ماند. بسیار حرف‌های ناگفته. کلماتی که وقتی بدان‌ها می‌رسند، وقت توصیف گویی راه گم می‌کنند، در خود می‌خمند و می‌شکنند. اینطور نیست که یکی از آثارشان را به دست گرفت، یا کتابی درباره‌شان خواند و موضوع را فیصله یافته قلمداد کرد و درباره‌شان سخن گفت. نیاز به زمان دارد. نیاز به این دارد که به مرور بدان‌ها نزدیک شد. دریافته‌شان. آن‌ها را اندیشید. اجازه داد هسته‌ای از آن‌ها در ذهن شکل بگیرد. هسته‌ای به نام «کافکا». این اصالت عظیم. دریچه‌ی اصیلی رو به زندگی که اگر بتوان از آن به بیرون نگریست، دنیا شکل دیگری در منظر آدمی به خود می‌گیرد. «کافکا» و مانندانِ به او راهنمایند. مشعل‌هایی که به مسیر انسانیت نور می‌تابانند. گرچه هیچ‌گاه خود زیر بار این نسبت نمی‌روند. حداقل درباره‌ی او که چنین است. وقتی رهنما‌یش می‌خوانند دستانش را از شرم جلوی دیدگان خود می‌گیرد. این مرد خجول که مدام از ضعف و زوال خود می‌‌گوید. مردی که مدام از خود می‌گریزد تا دوباره به خود بگریزد. به اعماق درونش پناهیده شود. حقیقت را تنها راه‌گشا می‌داند اما به‌غایت از آن می‌هراسد. خودش می‌گوید:«شاید به همین علت است که هیچ‌نوشته‌ای را نمی‌توانم به آخر برسانم. از حقیقت وحشت دارم. ولی مگر راه دیگری هم هست؟»(ص 198). زیر بار حقیقت خرد می‌شود اما می‌نویسد و می‌نویسد و همان حین نوشته‌هایش را اباطیل می‌خواند. از خود می‌راندشان. شاید اگر «ماکس برود» دوست نزدیکش نبود تا منجی آن نوشته‌ها شود، جهان ادبیات هیچ‌گاه «کافکا» نداشت. کافکایی که آنقدر جهان داستانی‌اش خودویژه و شگفت است. مردی که نوشته‌هایش را خصوصی می‌داند، قصه‌ی رنج‌ها، دردها، ضعف‌ها، درماندگی‌ها و شکست‌هایش اما به جرات می‌توان گفت جزو جهان‌شمول‌ترین نوشته‌های یک ادیب است. داستان‌هایی که از عمق درون راه به بیرون می‌جویند. جهان پیرامون توسط نویسنده درک شده و سپس در درونش نهادینه شده و با عمیق‌ترین لایه‌های ذهنی‌اش آمیخته و آنگاه به شکل کلمات و داستان بیان شده است. جهانی که حتی عینی‌ترین موقعیت‌های آن به رویا یا کابوسی نابهنگام می‌ماند. انگار ضمیر ناخودآگاهت با تو به سخن درآمده است.

شناخت «کافکا» دشوار است. کمتر نویسنده‌ای در جهان ادبیات سراغ داریم که تا بدین حد نوشته‌هایش مورد نقد و بررسی قرار گرفته باشد و جالب این‌که هنوز هم این تفحص و غور در آثارش ادامه دارد و البته همچنان جذاب است؛ و یکی از جذاب‌ترین اسنادی که می‌تواند ما را به این جهان شعور و آگاهی نزدیک کند، کتاب فوق‌العاده‌ی «گفتگو با کافکا»ست. کتابی که تمامی ندارد. هر بار که به سراغش برویم حرف تازه‌ای از آن به گوش می‌رسد. تمامی صفحات آن حاوی نکات تامل‌برانگیزی است که علاوه بر این‌که ما را هر چه بیشتر با شخصیت «کافکا» آشنا می‌سازد، درس‌هایی هستند برای زندگی؛ آموختن از معلمی بزرگ به نام کافکا؛ آموزگاری که آدمی از عمق اندیشه‌ی او حیرت‌زده می‌شود. از این‌که این‌گونه با دقت به جهان پیرامون خود می‌نگرد. از کنار هیچ‌ مساله‌ای به سادگی نمی‌گذرد و درباره‌ی هر موضوعی به نحو بسیار جالب‌توجه‌ای اظهار نظر می‌کند و از آن مهم‌تر این‌که «کافکا» با واژه‌ی «نمی‌دانم» به خوبی آشناست. بارها پیش می‌آید که در مقابل مساله‌ای اظهار ندانستن می‌کند و می‌گوید «نمی‌دانم» یا من هنوز این موضوع را نفهمیده‌ام!

کتاب «گفتگو با کافکا» حاصل گفتگوهای «گوستاو یانوش» با «فرانتس کافکا» است در زمانی که «یانوش» جوانی 17 ساله و از عمر چهل‌ساله‌ی «کافکا» نیز چهار سال باقی مانده بوده است. «یانوش» سال 1920 توسط پدرش با «کافکا» که در موسسه‌ی بیمه‌ی سوانح کارگری همکار بوده آشنا می‌شود. این آشنایی ملاقات‌هایی را در پی می‌آورد و این دیدارها منجر به اثر شگرفی می‌شود که چهل سال بعد منتشر شده و سندیت آن توسط «ماکس برود» دوست نزدیک کافکا به تایید رسیده است. اثری که جدای از تمامی جذابیت‌هایی که مختص شخصیت کافکاست، خود نیز به بهترین وجه ممکن به رشته‌ی تحریر درآمده به گونه‌ای که آنرا به اثری بسیار خواندنی مبدل کرده است. این اثر را وقتی پهلوی سایر نوشته‌های کافکا می‌گذاریم و در کنار هم بدان‌ها می‌نگریم آنوقت با جهان مردی آشنا می‌شویم که تمامی ندارد. مرد حقوق‌دانی که سال‌ها پشت میز اداره‌ای سر کرد، همیشه خود را دست کم می‌گرفت، اما تاثیری که بر جهان ادبیات گذاشت جایگاه یگانه‌ای بدو بخشیده است. 

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: کتاب گفتگو با کافکا ، گوستاو یانوش ، فرانتس کافکا ، درس هایی برای زندگی ، نگاهی به کتاب بسیار زیبای گفتگو با کافکا ، حقیقت فرانتس کافکا ،

این نوشته‌ام، دی ماه 98 اینجا ماهنامه صدبرگ منتشر شده!

کتاب: در کمال خونسردی

 نویسنده:  ترومن کاپوتی

 ترجمه: پریوش شهامت

*

ماجرای قتل عام یک خانواده

 پیام رنجبران

رمان خواندن تجربه‌ کردن یک زندگی‌ست بدون پرداخت بهایی. هر انسانی فقط می‌تواند یکبار زندگی کند اما طی این دوره در موقعیت‌های دشوار بسیاری قرار می‌گیرد که می‌باید تصیم مناسبی برگزیند ولی چون تجربه‌‌ای در آن‌باره نداشته و با پیامدهای آنچه می‌اندیشد یا قصد انجامش دارد آشنا نیست، درمی‌ماند یا به مسیری گام می‌نهد که مقصدی جز تباهی ندارد. و این البته فقط یکی از محاسن مطالعه‌ی رمان است که اگر در این مقیاس آن را بسنجیم که آدمی توسط مطالعه‌ داستان‌ها و مواجهه با ده‌ها و صدها شخصیتِ مختلف داستانی و آنچه از سر گذارنده‌اند می‌تواند هزاران بار زندگی کند و تجربه بیندوزد ارزش فراوان خود را نمایان می‌سازد. رمان‌نویسان با خلق جهانی اغلب خیالی، دست به شبیه‌سازی دنیای واقعی زده و بدین وسیله داستان‌هاشان پُلی می‌شود مابین خیال و واقعیت. داستان‌ها ما را برای مواجهه با زندگی و دنیای واقعی توسط آنچه به ما می‌آموزند تجهیز می‌کنند. داستان‌های شگفت‌انگیزی که از تخیل بی‌حد و حصر نویسندگان زاییده می‌شوند و گاه آنقدر تکان‌ دهنده‌‌اند که تا مدت‌ها در ذهن‌مان حضور داشته و بر رفتار‌مان تاثیر می‌گذارند. ما از خواندن آن‌ها حیرت‌زده می‌شویم و گاهی هم چنانچه شاهد داستان دردآوری باشیم خود را این‌گونه تسلی می‌دهیم که آنچه با آن روبرو هستیم صرفا یک داستان است و نه چیز دیگری! حال اگر نویسنده‌ای علاوه بر بهره بردن از قدرت داستان‌گویی ما را یک‌ راست با واقعیت عریان روبرو کند چه؟ این‌ کاری است که «ترومن کاپوتی» نویسنده‌ی آمریکایی سال‌ها آرزوی انجامش را داشت- واقع‌گرایی محض در داستان‌گویی- و سرانجام به وسیله‌ی رمان-مستند «در کمال خونسردی» بدان دست یافت. اثری گیرا و تکان‌دهنده، پیشگام در این عرصه و یکی از بزرگترین شاهکارهای ادبی جهان. لیکن اثری که نگاشتن آن شش سال به طول انجامید و آنقدر فشار روحی و روانی به نویسنده‌اش وارد کرد که بعد از خاتمه‌ی آن به‌رغم شهرت فراوانی که برایش به ارمغان آورد، موجب شد او تا آخر عمر هیچ کتاب دیگری را به پایان نرساند. ماجرای نوشته شدن این کتاب و آنچه بر نویسنده‌اش حین نگارش آن می‌گذرد خود قصه‌ی مفصلی است که از چشم سینماگران نیز دور نمانده و آنرا در فیلمی با عنوان «کاپوتی» (2005) با بازی حیرت‌آور «فیلیپ هافمن» فقید به نمایش درآورده‌اند. 

«ترومن کاپوتی» برای نگاشتن «در کمال خونسردی» به سراغ موضوع حساسیت‌برانگیز و پر مناقشه‌ای می‌رود. قضیه‌ی قتل‌عام خانواده‌ی «کلاتر»ها در سال 1959 در هالکم ایالت کانزاس آمریکا. خانواده‌ای که همه‌ی اهالی شهر و اطرافیانشان از آن‌ها به نیکی یاد می‌کنند، به گونه‌ای که هیچ‌کس باور نمی‌کند کسی بخواهد آن‌ها را بکشد. اما این اتفاق توسط «دیک هیکاک» و «پری اسمیت» افتاده است! اما به چه دلیلی؟ در وهله‌ی نخست هیچ علت خاصی بیان نمی‌شود جز این‌که آن‌ها به خاطر چهل، پنجاه دلار به قتل رسیده‌اند که همین امر موجب افزایش عصبانیت مردم می‌شود. قاتلان می‌باید هر چه سریعتر به چوبه‌ دار آویخته شوند! اما «کاپوتی» از ابتدای ماجرا در آنجا حضور دارد؛ یعنی به محض این‌که از قضیه مطلع می‌شود درمی‌یابد که ‌باید در این‌باره کتابی بنویسد و البته که از زاویه‌ی دیگری به موضوع نگاه می‌کند. او توسط کتابش چند و چون این ماجرای ناراحت‌کننده را به اطلاع عموم می‌رساند. برای انجام اینکار می‌توان گفت هر چیزی که به نحوی به این ماجرا مرتبط است وارد داستان می‌شود تا موضوع به خوبی روشن گشته و هر کس نقش خود را در این قضیه پیدا کند. منظور از هر کس تمام افراد یک جامعه و نهادها هستند. از خانواده، مدرسه، مردم شهر تا کلیسا؛ و از همه مهم‌تر این‌که او به سراغ گذشته‌ی قاتلان می‌رود. به راستی برای آن‌ها چه اتفاقی افتاده؟ چه عواملی موجب شده آنان افراد یک خانواده را به قتل برسانند، آن‌ هم «در کمال خونسردی». چه عاملی باعث شده «پری اسمیت» یکی از قاتلان بگوید:«کلاترها باید تقاص بقیه را پس می‌دادند»(ص 395). در عین حالیکه می‌داند و بدان گواهی می‌دهد که آن‌ها هیچ آزاری به او نرسانده‌اند:«آن‌ها هرگز مثل آدم‌های دیگر اذیتی به من نکردند. مثل آدم‌هایی که در تمام عمر مرا اذیت کرده بودند»(ص 395). باری! کم‌کم قطعات یک پازل در روایت کامل می‌شود وقتی ما از چند و چون روحیات و روان شخصیت‌ها کاملا باخبر می‌شویم و بدین‌سان زنگ خطری به صدا درمی‌آید. هشداری که توجه خواننده و جامعه را به مسئولیتی که نسبت به خود و اعضایش دارد جلب می‌کند. وظیفه و مسئولیت مهمی که به عهده دارد و این‌که چه به سادگی ممکن است بی‌توجهی به برخی از رفتارها و انتخاب‌هایش، خود و دیگران را به ورطه‌ نابودی کشاند.


 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


برچسب ها: نقد و معرفی کتاب در کمال خونسردی ، نقد در کمال خونسردی ترومن کاپوتی ، رمان مستند ، ماجرای قتل عام خانواده کلاتر ، فیلم کاپوتی 2005 ، کتابهایی که باید بخوانیم ، چرا رمان می خوانیم ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ آذر 98 منتشر شده!

اختراع انزوا

 نویسنده: پل استر

 مترجم: بابک تبرایی

 نشر افق

*

حضور همیشگی مرگ

پیام رنجبران

شروع «اختراع انزوا» با مرگ است. با حضور بی‌چون و چرای آن. به مثابه‌ی یک تلنگر، شاید هم چونان ضربه‌ی ناگهانی یک پُتک. طوری آغاز می‌شود که تکان‌مان می‌دهد. یکباره به یادمان می‌آورد حضور همیشگی مرگ را. همان که دائم به انکارش می‌پردازیم. همان‌که متبحرانه مدام فراموشش می‌کنیم. طوری شبانه‌روزمان را می‌گذرانیم تو گویی او نیست. انگار تا ابد قرار است همین‌طور بگذرانیم. انگار قرار است همیشه زنده باشیم. اما واقعیت این است که او حضور دارد. از قضا بغل دست‌مان ایستاده. گاه نابهنگام رخ می‌نماید درست مانند شروع «اختراع انزوا» و کلاف یک زندگی را در هم می‌پیچد. گاهی هم نم‌نم و آهسته حضورش را به اکران می‌گذارد. سرعت خودنمایی و دست به کار شدنش آنقدر مهم نیست؛ امروز و فردایش یا نحوه‌ی ظهورش؛ بلکه خودش در مرکز اهمیت قرار دارد. آن واقعه‌ای که مرگ می‌خوانیم‌اش و هنگامی که گوشه ‌چشمی بدان داشته باشیم، حتی اگر ذره‌ای بدان آگاه باشیم؛ بی‌گمان شیوه‌ی زندگی‌مان متحول خواهد شد. ممکن است دست به خیلی کارها بزنیم و ممکن است دست از خیلی کارها برداریم. اما هر اتفاقی برایمان بیفتد یک مساله به خوبی نزد ما روشن می‌شود و آن ارزش «زندگی»‌ست؛ ارزش «انسان»، ارزش «خود» و ارزش «دیگری»؛ قدرشان دانسته می‌شود و شاید آن‌وقت با تمام وجود هر لحظه‌مان را زندگی کنیم. خود زندگی کنیم و به دیگری هم اجازه‌ی زندگی دهیم. به زندگی از عمق وجود «آری» می‌گوییم و آنگاه در پی‌اش به هر چیزی، به هر کسی که جلوی جریان زندگی را می‌گیرد «نه» خواهیم گفت.

«اختراع انزوا» کتاب عجیبی است. نخستین اثر منتشر شده‌ی «پل استر» نویسنده‌ی آمریکایی که در همان بدو انتشار هم توجه همگان را به او جلب می‌کند. نویسنده‌‌ای که بعدها مشهورترین اثر خود یعنی «سه گانه‌ نیویورک» را می‌نویسد و البته کارنامه‌ی پرباری دارد که شامل رمان‌های مشهور دیگر، داستان‌های کوتاه، فیلمنامه و همچنین شعر هم می‌شود. اما تو گویی ریشه‌ی تمام این آثار در همین کتاب «اختراع انزوا» قرار دارد. روایتی که به نوعی «خودزندگی‌نامه»‌ی «پل استر» محسوب می‌شود اما بیشتر حاکی از تاثری بزرگ است. تاثیری که نویسنده از مرگ پدرش گرفته است. پدری که زندگی‌اش برای او معما و پرسش بزرگی بوده است و این حالت معماوار، رازآلود و ناشناخته بر تمام شخصیت‌های داستانی «استر» و شیوه‌ی روایت‌گویی‌اش سایه انداخته است. «استر» از شناخت پدر در همین کتاب «اختراع انزوا» می‌آغازد، بعد به خود می‌رسد و سپس این جستجو برای درک هویت به تمامی داستان‌های او سرایت می‌کند؛ به نحوی که می‌توانیم «پل استر» را نویسنده‌ای در جستجوی هویت آدمی بخوانیم. جوینده‌ی هویت انسان معاصر.

اما چنانچه از کنار این موضوعات بگذریم به باور من، «اختراع انزوا» احساسی‌ترین نوشته‌‌ی «پل استر» است. نویسنده‌ای که در همه‌ی آثارش به هاله‌ای یک‌دست خاکستری می‌ماند. نوشته‌هایی که گویی با پرگار و گونیا به دقت ترسیم‌شان کرده است. جلوی فوران هر گونه احساس و هیجانی گرفته شده است. انگار برای هر بخش اندازه‌ی مقرری از احساسات کنار گذاشته و به همان میزان هم مصرف می‌کند. نه زیاد و نه کم. درست به همان مقداری که در نظر گرفته استفاده می‌شود. این‌ کار را آنقدر خودآگاه و با دقت انجام می‌دهد، و از جایی که اغلب او را در زمره‌ نویسندگان به اصطلاح «پست‌مدرن» طبقه‌بندی می‌کنند، برای درک این شیوه‌ی داستان‌گویی می‌توان جابجا به «استر» ارجاع داد؛ چرا که اصول و قواعد این شیوه‌ی داستان‌گویی را به دقت رعایت می‌کند و متعاقبا خواننده نیز به سادگی می‌تواند آن‌ها را در داستان‌هایش بیابد و از چند و چون‌شان باخبر شود. اما در «اختراع انزوا» ما با احساسات نویسنده مواجه می‌شویم و این احساسات بیقرار اوست که قصه‌ را پیش می‌برد. حال به کجا؟ سرنخ آن به دست احساسات نویسنده‌ای است که از مرگ پدر متاثر شده و اینک می‌خواهد او را بشناسد. می‌خواهد ثبتش کند. می‌خواهد توسط کلمات در کنارش داشته باشدش تا همیشه بماند. پدری که درباره‌اش می‌نویسد:«همسری نداشت، خانواده‌ای در کار نبود که به او متکی باشند، هیچ‌کس نبود که غیاب پدرم در زندگی‌اش تغییری ایجاد کند. شوک کوتاهی شاید، برای تک و توک دوستانی که اندیشیدن به مرگ هوس‌‌باز به اندازه‌ی فقدان دوست تکان‌شان می‌داد، و عزاداریِ کوتاه مدتی در پی‌اش، و بعد هیچ. آخر سر، طوری می‌شد که انگار او اصلاً هیچ‌وقت زنده نبوده است.» پدری که «حتی پیش از مرگش هم غایب بود، و خیلی وقت پیش، نزدیک‌ترین آدم‌ها به او آموخته بودند که غیبتش را بپذیرند و آن را مانند خصیصه‌ای بنیادی از وجود او تلقی کنند. حالا که درگذشته بود، هضم این حقیقت برای جهان سخت نبود که او برای همیشه رفته است. ماهیت زندگی‌اش جهان را برای این مرگ آماده کرده بود-می‌شد گفت که این زندگی پیشاپیش نوعی مرگ است-و اگر زمانی به یاد آورده می‌شد، چون خاطره‌ای مبهم بود، نه بیش از آن»(ص 9). اما چرا پدر این‌گونه است؟ «عاری از دلبستگی به هر چیز و کس و عقیده‌ای، ناتوان یا بی‌علاقه به آشکار کردن خود تحت هر شرایطی، توانسته بود فاصله‌اش را با زندگی حفظ کند و از غرق شدن در سیر امور بپرهیزد.» مردی که در نهایت دچار انزوایی شده که اینک توجه پسر را جلب کرده است. باری! می‌باید به گذشته‌ی او برگردیم. «استر» هم همین کار را می‌کند. این رجوع را تصادفی نشان می‌دهد اما به گذشته‌ی او بازمی‌گردد. چرا که آدمی برآمده از گذشته خویش است. برآیند سرگذشتی که از سر گذرانده است. حوادث و رویدادهایی که در گذشته برای او رخ داده و بر زندگی امروزش تاثیر می‌گذارد. اما مابین این رخدادها، حوادث تلخی وجود دارد که از گذشته‌ی او به آینده‌اش می‌آیند؛ آوار می‌‌شوند در لحظه‌های امروزش. جراحات دردناکی که خاطرش را خراشیده‌اند و تا همیشه در برش می‌گیرند، حتی اگر گمان برد که آنها را فراموش کرده اما همچنان حاضرند و بر ضمیر ناخودآگاهش سیطره دارند؛ این جراحات تلخ کلید درک رفتارهای امروز او هستند. به دیگر سخن، وقتی ما به زندگی آدم‌ها نگاه می‌کنیم، گاهی متعجب از برخی رفتارهاشان با خودمان می‌گوییم:«این چرا این‌طوریه؟». اما هنگامی که از گذشته‌ی آنها آگاه می‌شویم، می‌توانیم دلیل رفتارشان را بهتر درک کنیم. «پل استر» هم همین کار را می‌کند. اما «اختراع انزوا» به دو بخش تقسیم می‌شود. بخش اول بیشتر حول محور پدر می‌گردد و بخش دوم پای پسر به ماجرا کشانده می‌شود؛ یعنی خود «استر» که با نام مستعار «الف» در داستان حضور پیدا می‌کند. مردی که حالا می‌خواهد به ماهیت انزوا پی ببرد. ‌آنرا در پدر دیده است، در خودش جسته است- تو گویی که خود معلول این انزواست- و حال دست به یادآوری می‌زند. در هزارتوی حافظه‌اش چرخ می‌زند و این ‌کار را طوری انجام می‌دهد که انگار هر چه در ذهنش در این‌ رابطه وجود دارد بر صفحه منتقل می‌کند. او به سراغ دیگران نیز می‌رود. دیگرانی که چه در واقعیت و چه در دنیای داستانی منزوی بوده‌اند یا آن‌را آزموده‌اند. یک موسیقی‌دان گمنام، شاعر بزرگ آلمان «هولدرلین»، «پدر ژپتو» در ماجراهای «پینوکیو» وقتی در دل آن نهنگ غول پیکر گیر می‌افتد؛ بعد به دنبال ردپای انزوا به سراغ نقاشی‌ها می‌رود، از «زن ‌آبی‌پوش» تا «اتاق خواب» «ونسان ونگوگ»؛ استر برای درک و ثبت پدر دست به جستجو می‌زند و این تکاپو را به روایت درمی‌آورد. روایتی که آنقدر احساس در آن نهفته است که خواننده را با خود همراه کند؛ تا هزارتوهای حافظه‌اش؛ تا کشف انزوا.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد کتاب اختراع انزوا ، آثار پل استر ، حضور همیشگی مرگ ، نقد و بررسی کتاب اختراع انزوا ، هزارتوهای حافظه ، پل استر پست مدرن ، احساسی ترین نوشته پل استر ،



دوستی دارم که به قول یکی دیگر از دوستان، بابت خویِ آرامش، موهبتی که من از آن بهره‌ی چندانی نبرده‌ام، توان و حوصله‌‌اش برای خواندن اشعار ترجمه‌ای فراوان است؛ و البته بارها برایم پیش آمده که با شوق و ذوق مجموعه شعری از شاعری توانمند را انتخاب ‌کرده‌ام اما با چیزی مواجه شده‌ام که ترجمه‌اش آنرا مبدل به موجود مهملی کرده است. به همین سبب قید جست‌وجو برای یافتن مجموعه‌های شعر را به کل زده‌ام آنقدر به کرات این اتفاق برایم افتاده و آنقدر این سوالِ مکرر بعد از روبرویی باهاشان در سرم وسواس شده آن هم تا چند روز:«آخه مگه مجبورید ترجمه می‌کنید؟». حال قید جست‌وجو برای یافتن شعر را بزنیم ولی مگر می‌شود بی‌خیالِ شعر خواندن شد؟ این امر محالی است حداقل برای من به‌ویژه در زمستان‌ها؛ به‌ویژه در این دوران تاریک و چرک و تیره‌ که همگی تا چانه در ظلمات فرو رفته‌ایم. از این‌رو و باید بگویم خوشبختانه چنین دوستی دارم که هر وقت دیداری تازه می‌کنیم سراغ از مجموعه اشعار قابل خوانشی بگیرم که یافته است(گرچه لطف بیکرانش پیش‌دستی هم می‌کند). و خاطرم هست نخستین بار هم توسط همین رفیق با ترجمه‌های آقای «حمیدرضا آتش‌برآب» آشنا شدم و مجموعه‌ی بی‌نظیر «عصر طلایی و عصر نقره‌ای شعر روس» و چه لذت بی‌حد و حصری که نبردم.

اما این‌بار که از آخرین دیدارمان هم دیری می‌گذشت وقتی وارد خانه‌اش شدم بیش از پیش گرداگرد اتاق‌ها را کتاب‌ها فراگرفته بودند؛ طوری که دیگر می‌توان گفت آنجا بیشتر به کتابخانه می‌مانست تا منزل مسکونی. کتاب‌ها، عنوان‌ها و میلیون‌ها واژه که در کنار هم آرمیده‌اند؛ و آن حس دلنشین که می‌دانی قرار است حتما با چند کتاب فوق‌العاده آشنا شوی. مابین صحبت‌های‌ معمول‌مان هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه مشغول‌ کتاب‌ها می‌شدم و در پایان روز و هنگام رفتن هم آن پرسش همیشگی:«از این کتاب‌ها کدومشون رو ببرم؟ و البته که شعر» و شعر و بیشتر شعر و همیشه شعر. چند نسخه‌ای برایم انتخاب کرد و درباره‌ی هر کدام توضیحاتی می‌داد و روی نکاتی تاکید می‌کرد و البته این یکی:«بلاگا دیمیتروا، شاعر ملی بلغارستان»...

*

نیمه‌شب بود که گام به سرزمینِ شعری خانم «دیمیتروا» نهادم، خواب‌آلود بودم و خسته! اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که نه از خواب اثری ماند و نه خستگی. به گمانم این است جان تازه‌ای که شعر در وجود آدمی می‌دمد. بیشترِ کتاب را یک ‌نفس خواندم. فردا هم اولین کارم این بود که دوباره به سراغش بیایم تا ببینم با چه مواجه شده‌ام. چه شگفتی‌هایی. چه تصاویری. چه لحن و زبانی و از همه مهم‌تر که تمام این‌ها برای ما در کنار آن معنا می‌گیرند: چه ترجمه‌ای! چه ترجمه‌ی چیره‌دستانه‌ای. چه ترجمه‌ی نازنینی توسط بانو «فریده حسن‌زاده» برای این کتاب که صد البته به‌راستی شایسته‌ی آن است انجام گرفته...

*

هنوز چند سطری از اشعار نخوانده بودم که یکباره قطعه شعری در ذهنم احضار شد که پیش‌تر خوانده‌ بودمش و حالا نام شاعرش به خاطرم نمی‌آمد اما حدس می‌زدم سراینده اشعار این کتاب نیز هموست(حالا دیگر نمی‌گویم مطمئن بودم)؛ شاعری که سروده است:

 

هراسناک‌تر از نابینایی

دیدن است با دو چشمِ باز

که چه بر سرِ این سرزمین می‌آید.

 

طاقت نداشتم صبر کنم که به یقین برسم! تا لابه‌لای این گنجینه بیابمش...

پس سرچ کردم!

بله، همان شاعر بزرگ است:

«بلاگا دیمیتروا»

«بلاگا دیمیتروا»

«بلاگا دیمیتروا»

و چندی بعد حین مطالعه‌ی کتاب آن قطعه را در پیکره‌ی ایزدی شعری یافتم با عنوان «بذرهای زمستانی» که این‌‌سان آغاز می‌شود:

 

سخن گفتن از سخنانِ ناگفته

*

دشت‌، رواندازی پشمین از برف بر سر کشیده

در رویای بذرهای بادآورده

خفته است.

ما سرتاسرِ این سرزمین را کلمه کاشته‌ایم.

در بهار چه خواهد روئید؟

.

.

.

و من از شعر همین را می‌خواهم، دقیقا همین؛ و این کتاب چه بسیار به لطف ارزانی می‌دارد.

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: بلاگا دیمیتروا شاعر ملی بلغارستان ، فریده حسن زاده (مصطفوی) ، کتاب اشعار بلاگا دیمیتروا ، فریده حسن زاده بلاگا دیمیتروا ، هراسناک‌تر از نابینایی ، شعر و زندگی ، کتابهایی که باید بخوانیم ،

این نوشته، دی ماه 98 اینجا در ماهنامه صدبرگ منتشر شده! 

شنل پاره

 نینا بربروا

ترجمه: فاطمه ولیانی

پیام رنجبران

دو خواهر! یکی کوچک و دیگری بزرگ‌تر است! برادری که تیرباران شده. پدری در آستانه‌ی جنون و مادری که در درمانگاهی خلوت و سرد در پتربورگ مرده است. خواهر کوچک‌تر که یازده ساله است شب‌ها حین خواب از فرط سرما و تنهایی زانوان خواهر بزرگ‌تر را بغل گرفته و با آن‌ها درددل می‌کند. حرف‌هایش را به آن‌ زانوان تکیده می‌گوید و خواهر بزرگتر معتقد است آن دیگری هنوز آنقدر بزرگ نشده که طاقت حرف‌های او را داشته باشد. بفهمدشان. بعد هم می‌گذارد و می‌رود با مردی که می‌خواهد کارگردان تئاتر شود. قصه‌ای کوتاه و مختصر. انگار نویسنده فقط می‌خواسته از دست حرف‌های خود خلاص شود. آنچه او را آزرده و می‌آزارد. پس در عین ایجاز آن‌ها را فقط نشانه‌‌گذاری کرده است. نشانه‌هایی که کروکیِ یک زندگی را ترسیم می‌کنند. زندگی‌ای که از سر گذرانده است. کوتاه‌ نگاشته و گویی انتظار داشته خواننده خود جاهای خالی داستان را پُر کند؛ اما آنچنان با مهارت این‌کار را به انجام رسانده، آنقدر تصویرگرِ زبردست این زندگی بوده که جاهای ناگفته و سپید در صفحه، چونان نهری در ذهن خواننده جاری می‌شوند و خود را نمایان می‌سازند. دردهایی که به کلمه درنیامده‌اند. بغض‌هایی که در گلو مانده‌اند. «شنل پاره» رمان بسیار کوتاه، گیرا و غم‌آلودی است به قلم «نینا بربروا» نویسنده‌ی روس که طی سال‌‌های 41- 42 در پاریس نوشته شده. وقتی نویسنده در تبعید بوده. تبعیدی که دور دنیا می‌چرخاندش و تا آخر عمر هم طول می‌کشد. اثری که نمی‌توان آنرا از زندگی نویسنده‌اش جدا دانست. هر چند که زندگی‌نامه نیست اما این «نینا بربروا»‌ست که در آن سخن می‌گوید:«ما بلایای بسیاری از سر گذرانده بودیم. از هیچ‌چیز نمی‌هراسیدیم و مصیب‌های دیگری نیز در پیش داشتیم. دعاها را فراموش کرده بودیم. زندگی امیدها را از ما ستانده بود. دعاها و امیدها از میانمان رخت بربسته بودند. بی‌بازگشت. تو بارها پاهای کوچکت را در این شنل کهنه پوشاندی. من بارها خود را زیر چین‌های آن پنهان کردم تا برای سرگرم کردنت «چایلد هرولد» گذشته‌ها را اجرا کنم. به من بگو، آیا با همین شنل نبود که یوسف در راه مصر، تن مریم و عیسی را پوشاند؟».


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: رمان شنل پاره ، نگاهی به رمان کوتاه شنل پاره ، نینا بربروا ، ادبیات روسیه ، رمان کوتاه ، کتابهایی که باید بخوانیم ، داستان نیمه بلند ،

در «کلمه» رازی بزرگ نهفته است؛ مسؤولیت در قبال پاکی آن، مسؤولیتی نمادین و معنوی است؛ «کلمه» دارای معنا و اهمیتی است نه تنها هنری، بلکه اخلاقی؛ «کلمه» مسؤولیت است، مسؤولیتی انسانی، و همچنین مسؤولیت در برابر قوم و ملت خویش؛ ما موظفیم «کلمه» را در چشم بشریت پاک نگه داریم. در «کلمه» وحدت بشر و کلیت مشکل انسانیت سرشته است، و از این‌رو هیچ‌کس مجاز نیست که امر روشنفکری و هنری را از امر سیاسی و اجتماعی مجزا کند و خویشتن را در برج عاج «فرهنگ» منزوی سازد. این کلیت راستین مساوی با کل بشریت است، و هر کس در هر مقامی که باشد دست به جنایت علیه بشریت زده است اگر بخواهد بخشی از حیات انسان یعنی سیاست، یعنی دولت را عرصه‌ی یکه‌تازی خویش قرار دهد.



 

برچیده از «نامه‌ای تاریخی» نوشته‌ی «توماس مان»

کتاب: فلسفه و جامعه و سیاست

ترجمه: عزت‌الله فولادوند

(ص 197)

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


ادامه مطلب

برچسب ها: توماس مان ، نامه ای تاریخی توماس مان ، توماس مان نازیسم ، فلسفه و جامعه و سیاست ، سیاست و فلسفه ، عزت الله فولادوند ، کتابهایی که باید بخوانیم ،

تعداد کل صفحات: 58 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic