سیناپس رویکرد وبلاگ «سیناپس» نقد و تحلیل آثار سینمایی- نقد و معرفی «رمان» و «کتاب»- و گذری بر داستان‌کوتاه، شعر، موسیقی، آهنگ، و نقاشی‌‌ست. * «لطفاً» نویسنده وبلاگ «پیام رنجبران» هیچ صفحه‌ای در شبکه‌های مجازی اینستاگرام، فیس‌بوک، توییتر ندارد. * من به آن ‌چیزی زنده‌ام که دیگران به آن مرده: تنهایی...! tag:http://senaps.mihanblog.com 2018-06-24T16:07:32+01:00 mihanblog.com دیوید سداریس ( نگاهی به آثار یک طنزنویس ) 2018-06-21T13:27:44+01:00 2018-06-21T13:27:44+01:00 tag:http://senaps.mihanblog.com/post/413 پیام رنجبران این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- خردادماه 97 منتشر شده!نگاهی به آثارِ یک طنز‌نویس دیوید سداریسپیام رنجبران  ویژگی‌ای که برای یک داستانِ کوتاه خوب می‌شمارند این است که با هر داستانی که پیش از آن نوشته شده متفاوت باشد! اثرِ به رشته‌ی تحریر درآمده چه از لحاظ فُرم و ساختار چه از لحاظ درونمایه با آثار پیشینِ خود متمایز باشد. (این خصیصه معمولاً در کشور ما ضعفِ یک داستان محسوب می‌شود، چرا که با تازه مخالفیم) شخصاً به آثاری علاقمندم که حاصل کشف و شهودِ نویسنده باشد و برآمده از این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- خردادماه 97 منتشر شده!





نگاهی به آثارِ یک طنز‌نویس

دیوید سداریس


پیام رنجبران

 

 

ویژگی‌ای که برای یک داستانِ کوتاه خوب می‌شمارند این است که با هر داستانی که پیش از آن نوشته شده متفاوت باشد! اثرِ به رشته‌ی تحریر درآمده چه از لحاظ فُرم و ساختار چه از لحاظ درونمایه با آثار پیشینِ خود متمایز باشد. (این خصیصه معمولاً در کشور ما ضعفِ یک داستان محسوب می‌شود، چرا که با تازه مخالفیم) شخصاً به آثاری علاقمندم که حاصل کشف و شهودِ نویسنده باشد و برآمده از انفجارهای درونی و دغدغه‌ها و همچنین مسائلی که در زند‌گی برای او پیش آمده و طومار جانش را بهم پیچیده و به درد آورده است. اساساً ذات هنر بر پایه‌ی اعتراض شکل می‌گیرد و این اعتراض از خویشتنِ هنرمند آغاز می‌گردد تا فضایی که پیرامون‌‌اش را دربرگرفته اعم از خانواده یا جامعه و سپس اعتراض به همه چیز. دغدغه‌ و مسائل حل‌ ناشده‌ای مغزِ هنرمند را قلقک می‌دهد و آن‌را به خارش می‌اندازد آنقدر که تا توسط اثرش ابرازش ندارد یا اگر نویسنده باشد تا ننویسدش آرام نخواهد شد و به طور مداوم، یقینِ انسان‌ها به هر چیزی در آثارِ هنری به چالش و تردید یا به هجو کشانیده می‌شود. بدین روال گاهی نمی‌توان حتی قالب برخی از آثار را پیدا کرد و به دقت گفت در کدام رسته قابلیت تعریف و طبقه‌بندی پیدا می‌کنند، درست مثل نوشته‌های «دیوید سداریس» طنزنویسِ قهّارِ آمریکایی که اگر از چند نوشته‌ی او که بطور واضح داستان‌کوتاه هستند بگذریم، باقی‌شان نوشته‌هایی‌ست که صرفاً از دغدغه‌های نویسنده پرده برمی‌دارد. سوألات و چالش‌ها و مسائلی که برخی‌شان از کودکی در روح و روان او رخنه کرده‌اند و همان‌جا لولیده‌اند. روح و روانِ بعضی از آدم‌ها طیِ زندگی‌شان دچار تصادفاتی شده، مثلاً یکی با موتور‌سیکلت، یکی با سواری، دیگری با تراکتور، یک‌ نفر هم هجده‌چرخ از رویش رد شده و حالا آن بهت و شدت تصادف در نویسندگان به رشته‌ی کلمات مبدل گشته! اصلاً بسیاری از نویسندگان بعدِ این برخوردها نویسنده شده‌اند و شاید پیش از آن هیچ تصمیمی برای نویسنده شدن نداشته‌اند! و البته «دیوید سداریس» جزو آن دسته‌ است که با هجده‌چرخ تصادف کرده و محصول آن تصادم به قول «گوگول» اَبرنویسنده‌ی روس که درباره‌ی بهترین نوشته‌های طنز می‌گوید:«خنده‌ی مرئی آمیخته به گریه‌ی نامرئی» است و بدین‌سان یکی از عالی‌ترین شکل‌های طنز‌پردازی به وجود آمده. گیرا، جذاب، مفرح، عمیق، منتقدانه و متفکرانه و به شدت خنده‌دار با موضوعاتی از قبیل مسائل و مشکلات خانوادگی، درگیری‌های انواع و اقسام شغل‌ها، تحصیلات، مصرف مواد مخدر، فرهنگ یونانی و همچنین خاطرات بزرگ شدن نویسنده در خانواده‌ای از طبقه‌ی متوسط در حومه‌ی شهر. این وجهِ به شدت خنده‌دار بودن در همه‌ی کتاب‌های «دیوید سداریس» که گذرِ این نگارنده بدان‌ها افتاده وجود دارد! کتاب‌هایی از جمله، «مادربزرگت رو از اینجا ببر»، «بالاخره یه روز قشنگ حرف می‌زنم»، «بیا با جغدها درباره‌ی دیابت تحقیق کنیم». اما مورد دیگری درباره‌ی «سداریس» وجود دارد، هر خواننده‌ای اولین کتابی که از سداریس بخواند بهترین اثری‌ست که از او خوانده است! یعنی وقتی خواننده برای نخستین بار با اثری از ایشان مواجه می‌شود حالا فرق نمی‌کند کدام باشد، و با چنین گونه‌ی ویژه‌ای از تاز‌گی و کیفیت بالای طنازی در آن اثر مواجه می‌گردد شگفت‌زده خواهد شد و همچنین حتماً می‌خندد آن هم به شدت، ولی چنانچه به سراغ باقیِ آثار او برود به لذت و حظی که نخستین بار برده است دست نمی‌یابد چرا که در یک نگاه کلی، در آثار سداریس نوعی از تکرار وجود دارد که ممکن است کسل‌کننده باشد. به هر تقدیر پیشنهاد می‌کنم چنانچه خواستید به سراغ سداریس بروید با «مادربزرگت رو از اینجا ببر» آغاز بفرمایید. داستانی در این مجموعه هست با عنوان «طاعون تیک» و ماجرای پسربچه‌ی دانش‌آموزی ا‌ست که تیک‌های عجیب غریبی دارد، مثلاً به هر چیزی که گذرش می‌افتد از صندوق پست تا پریز برق، می‌بایست آن‌را بلیسد تا ذهنش آرام و قرار بگیرد. این داستان فوق‌العاده خنده‌دار و البته دردناک است و قطعاً به همین واسطه «دیوید سداریس» را هیچ‌گاه فراموش نخواهید کرد؛ این شما و این «دیوید سداریس».

 

 




پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

]]>
که این‌سان سزاست! 2018-06-15T10:45:01+01:00 2018-06-15T10:45:01+01:00 tag:http://senaps.mihanblog.com/post/412 پیام رنجبران بیش از عشق                 به نفرت نیازمندیم توفنده و شرور و خشمگین،                                    سازش‌ناپذیر. و بیش از امید                 به ناامیدی‌های بزرگ عوضِ گمانه‌ها و مخدرات آسمانی                             &n




بیش از عشق

                به نفرت نیازمندیم

توفنده و شرور و خشمگین،

                                   سازش‌ناپذیر.

و بیش از امید

                به ناامیدی‌های بزرگ

عوضِ گمانه‌ها و مخدرات آسمانی

                                 به هشیاریِ زمین.

                                  

و به‌جای اسطوره‌‌های مرگ

                                 شهوتِ زندگی!

 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


]]>
الکساندر پوشکین 2018-06-11T14:10:20+01:00 2018-06-11T14:10:20+01:00 tag:http://senaps.mihanblog.com/post/411 پیام رنجبران هر چه می جوییم، راه پیدا نیست. گم‌شدگانیم، چاره چیست؟ پیداست که ابلیس به صحرامان کشانده‌است سرگردانی‌مان از این است.   چه بسیارند آن‌ها، به کجاشان می‌دوانند؟ آوازشان چرا چنین غم‌انگیز است؟ جن‌بچه‌ای در خاک می‌کنند یا افسونگری را به حجله می‌برند؟         الکساندر پوشکین به ترجمه‌ی استاد «سروش حبیبی» در آغاز رمان «جن‌زدگان» نوشته‌ی عالیجناب «داستایفسکی»


هر چه می جوییم، راه پیدا نیست.

گم‌شدگانیم، چاره چیست؟

پیداست که ابلیس به صحرامان کشانده‌است

سرگردانی‌مان از این است.

 

چه بسیارند آن‌ها، به کجاشان می‌دوانند؟

آوازشان چرا چنین غم‌انگیز است؟

جن‌بچه‌ای در خاک می‌کنند

یا افسونگری را به حجله می‌برند؟

 

 

 

 

الکساندر پوشکین

به ترجمه‌ی استاد «سروش حبیبی» در آغاز رمان «جن‌زدگان» نوشته‌ی عالیجناب «داستایفسکی»

]]>
نگاهی به برخی از فیلم‌های جشنواره بین‌المللی فجر 97 2018-06-11T13:50:01+01:00 2018-06-11T13:50:01+01:00 tag:http://senaps.mihanblog.com/post/410 پیام رنجبران این پرونده، اینجا ماهنامه صدبرگ- اردیبهشت 97 منتشر شده! Secret Ingredient جز‌ء مخفی* ماجرایی دردناک و خنده‌دار پیام رنجبران «جزء مخفی» پنجمین فیلم بلند «گیورس استاورسکی» اهل مقدونیه متولد 1978 است که علاوه بر کارگردانی، فیلمنامه می‌نویسد، موزیک ویدئوهایی برای هنرمندان مقدونی می‌سازد، دستی در تبلیغات تجاری داشته و همچنین مسئولیت انتخاب موسیقی و صداگذاری آثار سینمایی مختلف را بر عهده دارد. فیلم «جزء مخفی» ماجرایش دردناک اما خیلی خنده‌دار است، شوخی‌های کلامی و موقعیت‌های فوق این پرونده، اینجا ماهنامه صدبرگ- اردیبهشت 97 منتشر شده!




Secret Ingredient

جز‌ء مخفی

*


ماجرایی دردناک و خنده‌دار


پیام رنجبران


«جزء مخفی» پنجمین فیلم بلند «گیورس استاورسکی» اهل مقدونیه متولد 1978 است که علاوه بر کارگردانی، فیلمنامه می‌نویسد، موزیک ویدئوهایی برای هنرمندان مقدونی می‌سازد، دستی در تبلیغات تجاری داشته و همچنین مسئولیت انتخاب موسیقی و صداگذاری آثار سینمایی مختلف را بر عهده دارد. فیلم «جزء مخفی» ماجرایش دردناک اما خیلی خنده‌دار است، شوخی‌های کلامی و موقعیت‌های فوق‌العاده بامزه‌ای دارد، هر چند دقیقه یکبار حتما صدای قهقهه‌ی تماشاگران در سالن شنیده می‌شود و گاهی هم پی‌در‌پی که البته بازیگرانش نیز به خوبی از پس نقشی که به آنان محول شده برآمده‌اند. «وله» مکانیک سی‌و‌چندساله‌ با نقش‌آفرینی عالی «بلاجوج وزلینف» در ایستگاه راه‌آهن کار می‌کند، او که به دلیل رکود شدید اقتصادی سال‌های اخیر کشور مقدونیه و حقوق‌های عقب‌افتاده با بی‌پولی دست‌وپنجه نرم می‌کند پدرش نیز به سرطان ریه مبتلاست و قیمت داروها مدام بالا می‌رود. «وله» برای تهیه‌ی داروهای پدر و بهبود حالش دست به هرکاری می‌زند اما بی‌فایده است تا اینکه بسته‌ای پر از مواد مخدر پیدا می‌کند که توسط قاچاقچیان در قطار جاسازی شده است. او پس از کش‌و‌قوس‌هایی تصمیم می‌گیرد برای آرام شدن درد پدر با «ماریجوانا»های داخل بسته کیک درست کند و به خوردش دهد! در ادامه و در عین ناباوری اتفاق عجیبی می‌افتد، واقعه‌ای که به مرور در گوش همه‌ی مردمان بیمار شهر نیز می‌پیچد. بر حسب اتفاق من این فیلم را دوبار در جشنواره دیدم، واقع این‌که نخستین بار با این‌که فیلم نشان از کاری درست و حسابی می‌داد و برایم جالب بود اما قسمت‌هایی از اثر مخدوش و سوال‌هایی در ذهن بوجود می‌آمد که به نظرم بی‌پاسخ می‌ماند و با کلیت فیلم و کارگردانی که توانایی تعریف چنین قصه‌ی گیرایی دارد جور نبود، مثلاً همکار «وله» چرا و چطور در ایستگاه راه‌آهن کتک خورد؟ انگار تکلیف بعضی از داستان‌های فرعی و گره‌های فیلم روشن نمی‌شد که موجب آسیب جدی به کیفیت‌اش شده بود! بار دوم که اثر را دیدم، گویا قسمت‌هایی از فیلم در جشنواره دچار سانسور و ممیزی شده است.


]]>
رمان: هواخواه ( سرود و سراب ) 2018-06-07T15:19:50+01:00 2018-06-07T15:19:50+01:00 tag:http://senaps.mihanblog.com/post/409 پیام رنجبران این نوشتار، اینجا ماهنامه صدبرگ- اردیبهشت 97 منتشر شده! رمان: هواخواه نویسنده: ویت تان نوین مترجم: فرانک معنوی نشر: میلکان* سرود و سراب نویسنده: فریدون دنیاتبار   این کتاب بیان رنج است، رنج انسان بی‌هیچ پسوند و پیشوندی. بی‌هیچ بیانیه و ادعایی. انسانی رانده از این‌جا و مانده از آن‌جا که برای هویتِ بی‌هویتِ خویش در این دنیای پر از برابری و برادری، در این دنیای آزادی و دمکراسی پرطمطراق آمریکایی- اروپایی در مذبوحانه‌ترین تلاش‌ها برای معنی کردن خود با فرهنگ و این نوشتار، اینجا ماهنامه صدبرگ- اردیبهشت 97 منتشر شده!



 رمان: هواخواه

نویسنده: ویت تان نوین

مترجم: فرانک معنوی

نشر: میلکان

*

سرود و سراب


نویسنده: فریدون دنیاتبار

 

این کتاب بیان رنج است، رنج انسان بی‌هیچ پسوند و پیشوندی. بی‌هیچ بیانیه و ادعایی. انسانی رانده از این‌جا و مانده از آن‌جا که برای هویتِ بی‌هویتِ خویش در این دنیای پر از برابری و برادری، در این دنیای آزادی و دمکراسی پرطمطراق آمریکایی- اروپایی در مذبوحانه‌ترین تلاش‌ها برای معنی کردن خود با فرهنگ و عقبه‌ای گناه‌آلود، ناچار است تا انتخاب کند که درد و رنج‌فروخورده‌ی خود را با اتکا به غرائض حیوانی و خواسته‌های اولیه‌اش در خدمت نوع بشر درآورد یا به کل در دامان پربرکت سرمایه‌داری آمریکایی بلغزد. او دچار نوعی دوگانگی می‌شود که حاصل تقابل این دو طرز فکر در زندگی اوست. راوی در جامه‌ی جاسوس به انسانیتی خدمت می‌کند که معتقد است برای خاطر بی‌خاطر طبقه‌ی محروم جامعه هیچ‌گونه رحمی روا نیست و هم‌زمان در حال بازی در نقشی قرار می‌گیرد که در نظام سرمایه‌داری هر نوع ترحمی را نسبت به معترضین نظام مقدس دمکراسی غربی روا نمی‌دارد و وظیفه‌ی انسانی خود می‌داند که تمام خرده‌فرهنگ‌ها را در راستای عظمت آزادی که خود تعریف کرده است، قربانی کند و به هرکسی که جرأت انتقاد از او را داشته باشد لقب وحشی، بی‌فرهنگ، جاهل و تروریست عطا کند و با اتکا به قانون انسانی‌اش در بیرون از مرزهای خود بکشد، بدرد، ببرد و یغما کند تا خدای‌ناکرده انسانیت از آزادی غفلت نکند.

این کتاب حکایت رنج است. رنج یک انسان، انسانی مانده میان آزادی و برابری و از هر دو محروم. به راستی بسیار عجیب است و شنیدنی حکایت چپ، انسان، آزادی و برابری. تقریباً تمام چپی‌های اصل و نصب‌دار در دامان پر مهر دمکراسی نظام‌های بورژوازی و سرمایه‌داری بالیدن گرفتند، اعتراض کردند، برابری را فریاد کشیدند و چون فرزندانی ناخلف پشت به پدر گناهکارشان کردند تا همیشه سرمشقی باشند برای جان‌های تشنه‌ی برادری و برابری. اگر حمایت‌های مالی جناب انگلس و سرمایه‌ی پدری‌اش نبود، مارکس با خیال راحت نمی‌توانست آن‌قدر در کتابخانه‌ها بنشیند که نشیمن‌گاهش دمل‌های چرکین بزند تا فکری برای طبقه‌ی محروم و کارگران صنعتی بکند. با این اوصاف به‌طبع ما هم امروز شاهد سوءاستفاده از این اندیشه نبودیم که پاگرفتنش در دنیا چیزی بالغ بر پنجاه‌میلیون نفر انسان ناقابل باشد.

از طرف دیگر دشمن قسم‌خورده‌ی برابری‌خواهان مارکسیست، نظامی بود که با احترام به قانون خودانگاشته‌اش به مخالفان خود آزادی بیان عطا می‌کرد آن‌ هم فقط در جغرافیای غرب که همیشه بهشتی بوده است در رویای فراموش‌شدگان دربه‌در از فقر و تباهی. غرب پرچم‌دار عزت و شرافت و انسانیت شد و در این بین فرزندان ناخلف انگار پیمانی نانوشته با پدر با اصالت خود بستند که بهایش را فقط مردمی پرداخت کنند که در فلاکت‌بارترین شرایط زندگی خود میان زنده‌باد و مرده‌باد این پدران و پسران گیر کرده بودند و عجبا که تاوان کشمکش آزادی‌خواهان و برابری‌خواهان را مردمی دادند که در نهایت حیوانیت روزگار می‌گذراندند و این چنین آزادی و برابری در شرق و غرب زمین برقرار شد.

جانوران درنده‌خویی چون استالین در روسیه، پل پوت در کامبوج، موبوتو در آفریقا، فرانکو در اسپانیا، هیتلر در آلمان، موسولینی در ایتالیا، پینوشه در شیلی، مارکوس در فیلیپین و صدها نمونه‌ی دیگر از این پدران و پسران که هرکدام به تنهایی تاریخی هولناک هستند از ددمنشی نوع بشر. تمامی این موجودات تاریخ‌ساز در اوایل کارشان جزء محبوب‌ترین افراد کشور خود بودند و تمامی آن‌ها وعده‌ی آزادی، برابری، رفاه و عدالت اجتماعی می‌دادند و در نهایت تاوان کلام پوچ این جنون‌زدگانِ قدرت را مردمی بی‌گناه در بیغوله‌هایی از سرتاسر این کره‌ی خاکی دادند که نه از جغرافیا چیزی می‌دانستند، نه شرق را از غرب تمیز می‌دادند، نه مارکس را می‌شناختند نه هابز را، نه کاپیتال می‌خواندند نه مانیفست، قبله‌گاه آن‌ها نه کرملین بود و نه واشنگتن، و این بزرگ‌ترین تراژدی انسانی‌ای است که هنوز به عناوین مختلف ادامه دارد.


 



پی‌نگار:

این متن به قلمِ دوستم «فریدون دنیاتبار» است.

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 

]]>
نگاهی به فیلم: چشمان باز بسته Eyes wide shut (مهمانی در اعماق) 2018-06-03T09:32:29+01:00 2018-06-03T09:32:29+01:00 tag:http://senaps.mihanblog.com/post/407 پیام رنجبران Eyes wide shutچشمانِ بازِ بسته*مهمانی در اعماق پیام رنجبران   هر چندسال یکبار، مروری دارم بر بعضی از فیلم‌هایی که پیش‌ترها دیده‌ام، شاهکارها، یا آثاری که به زبان خودمانی تماشای‌شان خیلی چسبیده است؛ معدوداند آثاری که همچنان زنده و سرحال به حیات خودشان ادامه داده باشند و در تماشای مجدد همان حس و حال و کیف سابق را برایت تداعی کنند، اما یکی از این آثار استثنایی «چشمان باز بسته»‌ی استاد «کوبریک» است! اثرِ کارگردانی که تو گویی گذر زمان مشمول آثارش نشده و کهنه نمی‌شوند و انگا


Eyes wide shut

چشمانِ بازِ بسته

*


مهمانی در اعماق


پیام رنجبران

 

هر چندسال یکبار، مروری دارم بر بعضی از فیلم‌هایی که پیش‌ترها دیده‌ام، شاهکارها، یا آثاری که به زبان خودمانی تماشای‌شان خیلی چسبیده است؛ معدوداند آثاری که همچنان زنده و سرحال به حیات خودشان ادامه داده باشند و در تماشای مجدد همان حس و حال و کیف سابق را برایت تداعی کنند، اما یکی از این آثار استثنایی «چشمان باز بسته»‌ی استاد «کوبریک» است! اثرِ کارگردانی که تو گویی گذر زمان مشمول آثارش نشده و کهنه نمی‌شوند و انگار سقف‌ِ دانستگی در آن‌ها زده شده و تو به مرور زمان برحسب تجربه‌های شخصی‌ات، شناختِ بیشتری از موجودی به نام انسان، یا مطالعه‌ی افزون‌تر، هر بار که با آثارش مواجه می‌شوی خوانش‌ات از آن‌ها با دفعه‌ی پیش متفاوت‌تر شده است و شاید به کُنه مطلب نزدیک‌تر.


]]>
مدایح بی‌صله (اندیشیدن) 2018-05-30T17:04:16+01:00 2018-05-30T17:04:16+01:00 tag:http://senaps.mihanblog.com/post/406 پیام رنجبران اندیشیدن در سکوت.   آن‌که می‌اندیشد به ناچار دَم فرو می‌بندد   اما آنگاه که زمانه زخم‌خورده و معصوم به شهادتش طلبد به هزار زبان سخن خواهد گفت.   احمد شاملو اندیشیدن

در سکوت.

 

آن‌که می‌اندیشد

به ناچار دَم فرو می‌بندد

 

اما آنگاه که زمانه

زخم‌خورده و معصوم

به شهادتش طلبد

به هزار زبان سخن خواهد گفت.

 



احمد شاملو

]]>
نقد فیلم: دولتوف DOVLATOV (تبعید با یک چمدان خاطره) 2018-05-30T17:01:25+01:00 2018-05-30T17:01:25+01:00 tag:http://senaps.mihanblog.com/post/405 پیام رنجبران DOVLATOVتبعید با یک چمدان خاطره پیام رنجبرانبرای انزجاری عمیق افاقه می‌کند، فقط کافی‌ست به زندگی و سرنوشت خیل کثیری از نویسندگان و اندیشه‌ورزانی که توسط برداشت‌های سودازده‌ی نظام‌ها از فلسفه‌ی مارکسیسم زندانی، تبعید، تحقیر و اعدام شدند نگاهی بیندازیم، همین برای تنفری عمیق از هر شاکله‌، نظام یا حاکمی که چنین رنگ‌و‌بویی دارد افاقه می‌کند، ویتنام، کره‌‌شمالی، کامبوج، لهستان، مجارستان، چک، اسلواکی، چین، آلبانی، کوبا، آلمان، بلغارستان...و در صدرش شوروی سابق که نتیجه‌اش مجموعه‌ی کا


DOVLATOV


تبعید با یک چمدان خاطره


 پیام رنجبران



برای انزجاری عمیق افاقه می‌کند، فقط کافی‌ست به زندگی و سرنوشت خیل کثیری از نویسندگان و اندیشه‌ورزانی که توسط برداشت‌های سودازده‌ی نظام‌ها از فلسفه‌ی مارکسیسم زندانی، تبعید، تحقیر و اعدام شدند نگاهی بیندازیم، همین برای تنفری عمیق از هر شاکله‌، نظام یا حاکمی که چنین رنگ‌و‌بویی دارد افاقه می‌کند، ویتنام، کره‌‌شمالی، کامبوج، لهستان، مجارستان، چک، اسلواکی، چین، آلبانی، کوبا، آلمان، بلغارستان...و در صدرش شوروی سابق که نتیجه‌اش مجموعه‌ی کاملی‌ست از فجایع ننگین ضدانسانی برای تاریخ بشر؛ آیا هنوز جایی برای آزمودن باقی مانده است؟ فیلم «دولتوف» به کارگردانی درخشان «الکسی گرمن جونیور» در پیوند با واقعیت روایت شش روز از زندگی «سرگئی دولتوف» روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی روس در ماه نوامبر سال 1971 است، روایت شش‌روزه‌‌ی زندگی یکی از همین نویسندگان گیرافتاده در جو خفقان‌‌آور یاد شده توسط حزب کمونیسم شوروی که به کابوس می‌ماند و پرسه‌زنی‌های خیال‌گونه‌ی دولتوف در شهر یادآور و به مثابه‌ی زیستن در چنین رویای دهشتناکی ست، تجربه‌‌ی لحظات و تاثیرات‌ آن بر روح و روانش و البته بر سایر هنرمندان، روشنفکران، نویسندگان و شاعران آن برهه‌، به عنوان مثال «برودسکی» شاعر اخراج شده از روسیه و برنده‌ی جایزه نوبل سال 1987 نیز در فیلم حضور دارد؛ «دولتوف» نویسنده‌ای آرمان‌گراست که جز نوشتن کاری نمی‌داند و برای ورود به کانون نویسندگان، وجود خارجی داشتن در کشورش، همچنین امرار معاش می‌بایست در راستای اهداف حزب کمونیست دست به ملاحظات زیادی در نوشته‌هایش بزند، نویسنده‌ای که وقتی سردبیر مجله از او می‌خواهد لعاب شادتری به اشعارش بدهد- که یعنی حال ما خوب است- در پاسخ می‌گوید:«من هر روز با کابوس از خواب بیدار می‌شوم!» -حالا اگر هر روز در کابوس زندگی کنی چه خواهی نوشت؟- جایی دیگر از سردبیر مجله می‌شنود کاغذِ نوشته‌های نویسنده‌هایی را که آثارشان چاپ نمی‌شود برای چرک‌نویس به مدارس داده‌اند، دولتوف در پرسه‌زنی‌هایش وقتی وارد حیاط مدرسه می‌شود همه‌ی این کاغذها پخش‌و‌پلا روی زمین ریخته شده‌اند، او شروع به خواندن اسامی زیرپا افتاده‌ی دوستانش می‌کند که همگی نویسنده‌ها و شعرای آن دوران و به قول برودسکی آخرین نسل برای نجات ادبیات روس هستند، بدین‌سان یکی از عجیب‌ترین و ماندگارترین نماهای سینما در سال‌های اخیر شکل می‌گیرد.

«سرگئی دولتوف» متولد سال 1941، شهر یوفا در شوروی است، دوران سربازی‌اش به‌عنوان نگهبان زندان در یکی از زندان‌های مخوف شوروی گذارند، وقتی به نویسندگی پرداخت برای چاپ نوشته‌هایش با مشکلات و محدودیت‌های فراوان فضای بغایت بسته‌ و ایدئولوژیک شوروی مواجه شد تا جایی که آثارش را برای انتشار به اروپای غربی فرستاد اما سازمان اطلاعات شوروی از قضیه باخبر شد و آن‌را مخالف با منافع ملی دانست و دولتوف را دستگیر و محاکمه کرد؛ در نهایت او تنها با یک چمدان به غرب تبعیدی خودخواسته شد و در آن‌جا دوازده جلد کتاب به انگلیسی منتشر کرد و در 48 سالگی درگذشت. از این نویسنده مجموعه داستان «چمدان» که با فرمی خاطره‌- داستانی قصه‌ی مهاجرتش از شوروی به غرب است و همان‌وقت در آمریکا به چاپ رسیده به زبان فارسی ترجمه شده است.


 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


]]>
فیلم: انقلاب خاموش The silent Revolution (منسجم و پرتعلیق ) 2018-05-29T10:02:10+01:00 2018-05-29T10:02:10+01:00 tag:http://senaps.mihanblog.com/post/404 پیام رنجبران The silent Revolutionانقلاب خاموشیادداشت کوتاه پیام رنجبران گاهی اوقات حین تماشای فیلمی آرزو می‌کنیم ای کاش این فقط یک فیلم بود! روایتی که شاهدش هستیم همه ساخته و پرداخته‌ تخیلات نویسنده و کارگردانش می‌بود، بعد نفسی به راحتی می‌کشیدیم و می‌گفتیم امیدوارم هیچ‌گاه چنین مسائلی در واقعیت رخ ندهد، اما چنین گفته‌هایی درباره‌ی فیلم «انقلاب خاموش» صدق نمی‌کند! داستان فیلم بر اساس روایتی واقعی‌ست، کارگردان «لارس کراومه» داستانش را از کتاب اتوبیوگرافیک نوشته‌ی «دیتریچ گارستا» اقتباس کرده، روایت

The silent Revolution

انقلاب خاموش


یادداشت کوتاه

پیام رنجبران


گاهی اوقات حین تماشای فیلمی آرزو می‌کنیم ای کاش این فقط یک فیلم بود! روایتی که شاهدش هستیم همه ساخته و پرداخته‌ تخیلات نویسنده و کارگردانش می‌بود، بعد نفسی به راحتی می‌کشیدیم و می‌گفتیم امیدوارم هیچ‌گاه چنین مسائلی در واقعیت رخ ندهد، اما چنین گفته‌هایی درباره‌ی فیلم «انقلاب خاموش» صدق نمی‌کند! داستان فیلم بر اساس روایتی واقعی‌ست، کارگردان «لارس کراومه» داستانش را از کتاب اتوبیوگرافیک نوشته‌ی «دیتریچ گارستا» اقتباس کرده، روایتی که نویسنده از تجربیات شخصی‌ خودش و 18 همکلاسی‌اش به رشته تحریر درآورده است؛ پس فقط می‌ماند اینکه بگوییم امیدوارم چنین وقایعی مجدداً پیش نیاید؟ ماجرای فیلم در سال 1956 آلمان شرقی کمونیستی می‌گذرد! زمانی که هنوز دیوار برلین مابین دو آلمان کشیده نشده و عبور و مرور از مرزشان هرچند مشکل اما ممکن است. دو همکلاسی در جریان بازدید از یک سینما در آلمان غربی از خیزش و قیام مردم مجارستان علیه کمونیست و ارتش شوروی در بوداپست مطلع می‌گردند، قیامی که در نهایت به طرز فجیعی به خاک‌و‌خون کشیده می‌شود، روزنامه‌ها و اخبار در آلمان شرقی تحت کنترل حزب کمونیست است، وقتی این دو دانش‌آموز خبر قیام مردم مجارستان به همکلاسی‌های‌شان می‌رسانند همگی تصمیم می‌گیرند به احترام آنان در کلاس دو دقیقه سکوت کنند! سکوتی که برای‌شان به دردسر بزرگی ختم می‌شود چرا که معلم‌شان سایر مسئولین را مطلع می‌کند و کار بالا می‌گیرد و بچه‌ها به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند، زیرا کشور در دست آدم‌هایی‌ است که مطمئن هستند به حقیقت انسان پی برده‌اند و به دانسته‌های خودشان و شیوه‌‌شان برای آزادی و خوشبخت شدن انسان یقین کامل دارند، یعنی حزب کمونیست! و طبق روال چنین پدیده‌های عجیبی که به صحت گفته‌های خودشان کاملاً مطمئن هستند، اجازه‌ی نقد یا مخالفت به هیچ بنی‌بشری نخواهند داد حال به هر قیمتی که شده، و این جزمیت چه برای‌مان آشناست! «انقلاب خاموش» اثری منسجم و روایت تاثیرگذار و پرتعلیقی دارد، علی‌الخصوص اینکه تماشاگر می‌داند قرار است در آینده‌ای نه‌چندان دور چه اتفاقاتی در این کشور بیفتد و البته از پایان قائله و خراب‌شدن دیوار برلین نیز باخبر است، و خود بر تمام آن فجایع، فشارهای بی‌رحمانه، فروپاشی‌ خانواده‌ها در آن دوره قضاوت می‌کند؛ در کنار همه‌ی این‌ها نقش‌آفرینی فوق‌العاده‌ی بازیگران جوان فیلم زندگی ویژه‌ای بدان بخشیده است، تا جایی که مشکل بتوان فراموش‌شان نمود.

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


]]>
رمان: گهواره گربه (دروغ‌های واقعی ) 2018-05-23T10:40:19+01:00 2018-05-23T10:40:19+01:00 tag:http://senaps.mihanblog.com/post/403 پیام رنجبران این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ- اردیبهشت 97 منتشر شده!رمان: گهواره‌ گربه  نویسنده: کورت وونگات جونیور  مترجم: مهتاب کلانتری، منصوره وفایی  نشر: ثالث   دروغ‌های واقعی پیام رنجبران   «اسماعیل خطابم کنید»! این نخستین جمله‌ی آغازین رمان جاودانه‌ی «موبی‌ دیک» است؛ شاید باید بگوییم معروف‌ترین شروع روایت در میان شاهکارهای ادبی جهان که شنیدنش موجب برانگیخته شدن احساسات همه‌ی علاقمندان حرفه‌ای جهان ادبیات و احترام قلبی و ستایش حماسی‌شان به این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه‌ صدبرگ- اردیبهشت 97 منتشر شده!









رمان: گهواره‌ گربه 

 نویسنده: کورت وونگات جونیور 

 مترجم: مهتاب کلانتری، منصوره وفایی 

 نشر: ثالث

 

دروغ‌های واقعی


پیام رنجبران

 

«اسماعیل خطابم کنید»! این نخستین جمله‌ی آغازین رمان جاودانه‌ی «موبی‌ دیک» است؛ شاید باید بگوییم معروف‌ترین شروع روایت در میان شاهکارهای ادبی جهان که شنیدنش موجب برانگیخته شدن احساسات همه‌ی علاقمندان حرفه‌ای جهان ادبیات و احترام قلبی و ستایش حماسی‌شان به یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ یعنی «هرمان ملویل» می‌گردد. حتا احتمال دارد وقتی می‌شنوند:«اسماعیل خطابم کنید» مو به تن‌شان سیخ شود! حالا وقتی با شروع رمانی مواجه می‌گردند که این‌گونه آغاز می‌شود:«جونا صدایم کنید! پدر و مادرم صدایم می‌کردند: جونا، یا چیزی توی همین مایه‌ها» شاید چندبار دیگر عبارات را مرور کنند، اول به‌خاطر اینکه مطمئن شوند که آیا نویسنده‌اش به خود اجازه‌ی شوخی و تمسخر «هرمان ملویل» بزرگ را داده است؟ دوم اینکه، آماده شوند برای این‌که بدانند تا کجا پیش رفته است؟ سوم، به احتمال قوی خنده‌شان خواهد گرفت و با علاقه به خواندن اثر ادامه می‌دهند، چرا که این آغاز رمان «گهواره‌ گربه» است و نویسنده‌ی آن کسی نیست جز «کورت وونگات جونیور» یکی دیگر از نویسندگان بزرگ جهان ادبیات و همچنین از دوست‌داشتنی‌ترین و پرطرفدارترین‌ها که این طنازی‌ها جزوی جدانشدنی از آثار او هستند و البته در حالت کلی از سیاه‌ترین طنازی‌هایی دیده شده؛ زیرا «کورت» نویسنده‌ای منتقد است علیه اقتدار! چه سیاست‌های سیاست‌چی‌های کشورش آمریکا، چه رویایی مشهور به «رویای آمریکایی»، چه هر شکل و نوعی از نظام‌های اقتدارگرا و دیکتاتوری که جان انسان‌ها برای‌شان پشیزی اهمیت ندارد و هر آن ممکن است بلاهت بیماروارشان کره‌ی زمین را بهمراه‌ همه‌ی انسان‌های روی آن به ورطه‌ی اضمحلال و نابودی بکشانند؛ او وقتی خبرنگاری درباره‌ی طنز سیاهش می‌پرسد می‌گوید:«خنده می‌تواند واکنشی باشد به ناکامی‌ها، درست مثل گریه. خنده هیچ مشکلی را حل نمی‌کند، همان‌طور که گریه. خنده یا گریه کاری است که انسان انجام می‌دهد وقتی هیچ‌کاری از دستش برنمی‌آید...» با وجود این سرخوردگی که منشایی جز جنگ‌های عجیب و غریب جهانی و بخصوص انفجار بمب اتمی در ژاپن ندارد که سایه‌‌ی سنگین‌اش بر اذهان بسیاری از نویسندگان آمریکا بعد از جنگ می‌افتد، و با وجود اینکه تا بوده اکثر نویسندگان، روشنفکران، شاعران واقعی نسبت به وضعیت برزخی جهان و سراشیبی به مقصد دوزخی که همه در آن افتاده‌ایم هشدار داده‌اند و هماره نادیده گرفته شده‌اند و جنون و بیماری روان‌نژندانه و همه‌گیر انواع و اقسام جنگ‌ها همچنان در زندگی انسان بحران ایجاد می‌کند و موجب مصبیت و مصائب است، اما «کورت» معتقد است همچنان می‌بایست هشدار داد و نهایت سعی خود را برای جلوگیری از فجایع بیشتر به کار بست؛ او هنرمندان و آثار هنری را به مثابه‌ی گونه‌ای از «سیستم‌های هشداردهنده» می‌داند که می‌بایست برای جلوگیری از نابودی و به فلاکت افتادن سلسله‌ی انسان به هشدارهایی که می‌دهند توجه نمود. «کورت» که در طبقه‌بندی به‌خاطر فرم ساختار‌های روایی‌اش، زبان هجوآمیز، ارجاعاتش به سایر آثار هنری یا هنرمندان و نقدشان و البته محتوای آثارش که می‌توانیم آن‌را علیه تمام کلان‌روایت‌ها بدانیم، یعنی روایت‌های بزرگی مانند مسیحیت، علم‌گرایی، مارکسیست، کمونیسم، رویای آمریکایی که داعیه‌ی نجات انسان داشتند اما به شوخی دردناکی مبدل شدند و همچنین به چالش‌ کشانیدن سیر خطی تاریخ در زمره‌ی نویسندگان «پست‌مدرن» قرار می‌گیرد. نویسندگانی که با خلق جهانی فانتزی، تخیلی، تصنعی و جعلی که سعی بر واقعی نشان‌دادنش دارند و البته نشانگان این جهان به دقت برگرفته و بازنموده‌ی همین جهان واقعیت واقعی پیرامون‌ ماست و بدان اشاره دارد، و سپس با تمسخرش ما را با یک دروغ بزرگ مواجه می‌کنند! دروغ‌های بزرگی که برای استثمار انسان ساخته و پرداخته شده، و چه از کلان‌روایت‌ها پرفراوان شنیده‌ایم و چه امروز، همچنان و هر لحظه به‌طور مدام از طریق رسانه‌ها می‌شنویم، دروغ‌هایی که جملگی مزورانه شکل واقعیت و صداقت به خود می‌گیرند و علی‌الخصوص از زبان سیاست‌چی‌هایی شنیده می‌شود که انگل‌وار از خون انسان‌ها می‌مکند و تغذیه می‌کنند، لیک شمایل منجی به خود گرفته‌اند. «جونا» راوی داستان وقتی جوان‌تر بوده قصد داشته کتابی بنویسد با عنوان: «روزی که دنیا پایان یافت»؛ کتابی که قرار بوده «مستند باشد» و «گزارش کارهایی» که «کله گنده‌های آمریکا روز پرتاب اولین بمب اتمی روی هیروشیمای ژاپن انجام دادند» زین‌رو گذرش به دانشمندی می‌افتد که یکی از پدران بمب اتم بوده و خانواده‌‌اش؛ دانشمندی که حالا مرده است اما میراث شومی به نام یخ 9 نیز از خود به جا گذارده است. «جونا» در پی تحقیقاتش و طی سلسله‌ی وقایع بامزه‌ای از جزیره‌ی «سن‌لورنزو»واقع در دریای کارئیب سردرمی‌آورد. آنجا با آیین «باکونونیسم» آشنا می‌شود که بر «فوما» یا دروغ‌‌های بی‌ضرر بنا شده و به وجودآورنده‌ و سرحلقه‌اش فردی‌ست به اسم «باکونون» که نامش یادآور و شوخی دیگری است با «میخائیل باکونین» آنارشیست انقلابی روس...



 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


]]>
رمان: روزگار دوزخی آقای ایاز ( رضا براهنی) 2018-05-17T18:42:26+01:00 2018-05-17T18:42:26+01:00 tag:http://senaps.mihanblog.com/post/402 پیام رنجبران و آن‌وقت به کمک هم زبان‌اش را بریدیم، بدون آن‌که دست‌هامان بلرزد، بدون‌ آن‌که کوچک‌ترین اشتباهی بکنیم؛ و با بریدن زبان‌اش، دیگر چه چیز او را بریدیم؟ با بریدن زبان‌اش، وادارش کردیم که خفقان را بپذیرد. ما زبان را برای او بدل به خاطره‌ای در مغز کردیم و او را زندانی ویرانه‌های بی‌زبان یادهایش کردیم. به او یاد دادیم که شقاوت ما را فقط در مغزش زندانی کند؛ هرگز نتواند از آن چیزی بر زبان بیاورد. با بریدن زبان‌اش، او را زندانی خودش کردیم. او زندان‌بان زندان خود و زندانی خود گردید. او را محصور در




و آن‌وقت به کمک هم زبان‌اش را بریدیم، بدون آن‌که دست‌هامان بلرزد، بدون‌ آن‌که کوچک‌ترین اشتباهی بکنیم؛ و با بریدن زبان‌اش، دیگر چه چیز او را بریدیم؟ با بریدن زبان‌اش، وادارش کردیم که خفقان را بپذیرد. ما زبان را برای او بدل به خاطره‌ای در مغز کردیم و او را زندانی ویرانه‌های بی‌زبان یادهایش کردیم. به او یاد دادیم که شقاوت ما را فقط در مغزش زندانی کند؛ هرگز نتواند از آن چیزی بر زبان بیاورد. با بریدن زبان‌اش، او را زندانی خودش کردیم. او زندان‌بان زندان خود و زندانی خود گردید. او را محصور در دیوارهای لال، دیوارهای بی‌مکان، بی‌زمان و بی‌زبان کردیم. به او گفتیم که فکر نکند و اگر می‌کند، آن‌را بر زبان نیاورد، چرا که او دیگر زبان ندارد؛ زبانی که در دهان‌اش می‌چرخید و کلمات را با صلابت و سلامت، و اندیشه و احساسِ تمام از خلال لب‌ها و دندان‌ها بیرون می‌داد، از بیخ بریده شد...

 

 

 

برچیده از رمان «روزگار دوزخی آقای ایاز»

نوشته‌ی: رضا براهنی

 

 

پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


]]>
فیلم: آگا Aga (یادداشت فیلم) 2018-05-14T18:31:28+01:00 2018-05-14T18:31:28+01:00 tag:http://senaps.mihanblog.com/post/401 پیام رنجبران Agaیادداشت کوتاه پیام رنجبران وقتی زمان گم می‌شود، تو گویی نه آینده‌ای هست و نه گذشته‌ای، وقتی زمان نیز زیر لایه‌های سنگین برف و بوران منجمد گشته؛ نخست آنچه می‌بینیم لحظه‌ی «اکنون» است و غوطه‌وری در بطن هستی، انسان و طبیعت در تک‌قاب‌های مسحور‌کننده‌ی فیلم «آگا» که سحرش بر پرده‌ی سینما دوچندان است یک تن‌ واحد می‌شوند، به یک زبان سخن می‌گویند و بعدتر با یک درد مشترک، چرا که زمان به سراغ‌شان می‌آید، اینک فِسردگی مرد به دهکده‌ای که از دست رفته می‌اندیشد، زن که چون شمن‌های نیاکان بد


Aga


یادداشت کوتاه

پیام رنجبران

 

وقتی زمان گم می‌شود، تو گویی نه آینده‌ای هست و نه گذشته‌ای، وقتی زمان نیز زیر لایه‌های سنگین برف و بوران منجمد گشته؛ نخست آنچه می‌بینیم لحظه‌ی «اکنون» است و غوطه‌وری در بطن هستی، انسان و طبیعت در تک‌قاب‌های مسحور‌کننده‌ی فیلم «آگا» که سحرش بر پرده‌ی سینما دوچندان است یک تن‌ واحد می‌شوند، به یک زبان سخن می‌گویند و بعدتر با یک درد مشترک، چرا که زمان به سراغ‌شان می‌آید، اینک فِسردگی مرد به دهکده‌ای که از دست رفته می‌اندیشد، زن که چون شمن‌های نیاکان بدوی‌مان منبع الهام و پل ارتباطی‌اش با جان طبیعت، با نیرویی قدرتمند ورای خویش، خواب و رویاهایش است به پرواز مشکوک هواپیماها بر فراز آسمان خیره می‌ماند، به مرور شاهدیم درست همان مرض مهلکی که گریبان جانوران منطقه را گرفته زندگی‌ آنان را نیز دچار کرده، همان زخم‌هایی که معلوم نیست عاملش چیست؟ هم بر تن خرگوش‌ها افتاده، هم بر تن زن، شاید تشعشعات اتمی‌ست، زباله‌‌های هسته‌ای، شاید شاید شاید...هر چه باشد هجوم گونه‌ی دیگری از موجود است به گستره‌ی طبیعت، انسان زمان‌مند، انسان علیه طبیعت، انسان علیه انسان. «نانوک» شکارچی گوزن به همراه همسرش «سدنا» جایی در سرزمین‌های یخ‌زده‌ شمال‌شرقی سیبری زندگی می‌کنند، در سرزمینی بکر و متروک که این دو انگار به آخرین انسان‌های کره‌ی زمین می‌مانند. دخترشان «آگا» سال‌ها پیش خانه‌ی والدین را ترک کرده و مادر چشم به راه‌ است. این اثر دومین فیلم بلند «میلکو لازاروف» کارگردان و نویسنده‌ی بلغارستانی است.

 

 


پیام رنجبران( وبلاگ سیناپس)


]]>
یادداشت فیلم : شاعره The poetess ( او که شعر می‌سراید! ) 2018-05-05T19:00:18+01:00 2018-05-05T19:00:18+01:00 tag:http://senaps.mihanblog.com/post/400 پیام رنجبران The poetessفیلم : شاعره کارگردان: استفانی بروکهاوس، آندریاس ولفاو که شعر می‌سراید!یادداشت فیلمپیام رنجبران مهم شاعر بودن است و شاعر بودن و شعر فقط کلمات نیست، که اگر این طور باشد دیری‌ست هر که از راه رسیده کلماتی کنار هم چیده و نامش را گذاشته‌ است شعر! بعضی‌شان هم که توسط آدم‌ها و رسانه‌های جعلی در راستای اهداف جعلی در بوق‌وکرنا شده‌‌اند و مدتی هم کارشان گرفته ولی خیلی زود با گذشت زمان مترادف با هیچ گشته‌اند، هیچ‌کس هم یادش نمانده که این‌ها روزگاری بوده‌اند. ن





The poetess

فیلم : شاعره 

کارگردان: استفانی بروکهاوس، آندریاس ولف

او که شعر می‌سراید!


یادداشت فیلم

پیام رنجبران

 

مهم شاعر بودن است و شاعر بودن و شعر فقط کلمات نیست، که اگر این طور باشد دیری‌ست هر که از راه رسیده کلماتی کنار هم چیده و نامش را گذاشته‌ است شعر! بعضی‌شان هم که توسط آدم‌ها و رسانه‌های جعلی در راستای اهداف جعلی در بوق‌وکرنا شده‌‌اند و مدتی هم کارشان گرفته ولی خیلی زود با گذشت زمان مترادف با هیچ گشته‌اند، هیچ‌کس هم یادش نمانده که این‌ها روزگاری بوده‌اند. نه خانی آمده و نه خانی رفته. زمان عنصرِ کُشنده‌ی جعل است و جعلی که اغلب حول محور زر و زور و ابتذال می‌چرخد هیچ‌گاه پایدار نمی‌ماند. مچش باز می‌شود و به فنا می‌رود. واقعیت این‌که شعر گفتن و شاعر بودن، گونه‌ای از زندگی‌ست، سبکی از زنده بودن و چگونه زیستن، حتا در مواردی دیده شده یا می‌شود به فردی بدون این‌که شعری نوشته باشد گفت شاعر. شعر از کشف و شهود می‌آید و تفکر زاییده‌ی شهود و کشف است؛ متفکر هیچ‌گاه آبش با جهل و بلاهت در یک جوی نمی‌رود و شاعر واقعی متفکر است.‌ وقتی هم که پای تفکر واقعی به میان کشیده شود گریزی از نقد نیست، پس شاعر منتقد می‌شود. هر چه می‌گوید چیزی جز نقد نیست. او علیه هر ‌آنچه با انسانیت مخالف و معاند است برمی‌خیزد. فیلم مستند-سینمایی «شاعره» درباره‌ی یکی از همین شعراست. اثری به کارگردانی «استفانی بروکهاوس» فیلم‌ساز مستقل آلمانی و «آندریاس ولف» که به سراغ یکی از شاعرترین زنان معاصر «حصه هلال» 43 ساله با نام هنری «رمیا» رفته‌اند. به واقع آنچه در تصویر دیده می‌شود حضور زنی شاعر است‌ که با رخی پوشیده‌ به ابرقهرمانان سینمایی می‌ماند اما او ابرقهرمانی واقعی در جهانی واقعی‌ست که جسورانه و بی‌مهابا تندترین اشعار را علیه بنیادگرایی افراطی و نگاه مردسالارانه رایج در کشورش می‌سراید! اما چرا می‌گویم شاعرترین‌ها؟ از جایی که «حصه هلال» متولد عربستان سعودی است و در آنجا زندگی می‌کند! به گمانم همین برای توضیح کفایت می‌کند؛ کشوری که تا همین چندی پیش زنان حتا اجازه‌ی رانندگی نیز نداشتند و اگر امروز آزادی‌هایی نسبی شامل‌شان می‌شود بخاطر زنانی است مانند «حصه» که بارها مورد تهدید گروه‌های تندروی مذهبی قرار گرفته و می‌گیرند. «حصه هلال» شاعری است که با حضور در بزرگترین مسابقه‌ی ادبی جهان عرب به مرحله‌ی پایانی این رقابت راه می‌یابد. آن هم در جایی که به نقل از شاعر، زنان نمی‌توانند و حق برنده شدن ندارند. این راهیابی و اشعار درخشان «حصه» موجب می‌شود که شهرتش محدود به مختصات جغرافیای عرب نماند و به غرب برسد. فیلمی موفق و به شدت تاثیرگذار که شامل مصاحبه‌های کارگردان با «حصه هلال» درباره‌ی این مسابقه‌ی تلویزیونی است و در کنارش ما را با دختران و همسرش نیز آشنا می‌کند، همسری که خود نیز نویسنده است و بابت حضور حصه در مسابقه دست به تصمیم‌ مخاطره‌انگیزی می‌زند؛ در نهایت این اثر تصویر دقیق‌تری از روابط حاکم و فضای اجتماعی عربستان سعودی نیز در اختیار مخاطب می‌گذارد.




پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)


]]>
به بهانه‌ی نمایشگاه کتاب ( پیشنهاد رمان ) 2018-05-03T19:02:59+01:00 2018-05-03T19:02:59+01:00 tag:http://senaps.mihanblog.com/post/399 پیام رنجبران دوستی به هوای برگزاری نمایشگاه کتاب درباره‌ی پیشنهاد چند رمان پرسیده بودند، این فهرست چندتاشون کارهای جدیدی هستند! معیارم برای انتخاب جذابیت و تاثیرگذاری است. اما این دو لیست هم (اینجا) وجود داره که بهمراه سایر کتاب‌ها آثار بیشتری، کامل‌تر نقد و معرفی شده و بنا به سلیقه‌ی خودتون می‌تونید انتخاب بفرمایید؛     1- جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد  (نویسنده: بانو سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ) (مجموعه روایات واقعی) 2- به امید دیدار در آن دنیا   (پی‌یر لو



دوستی به هوای برگزاری نمایشگاه کتاب درباره‌ی پیشنهاد چند رمان پرسیده بودند، این فهرست چندتاشون کارهای جدیدی هستند! معیارم برای انتخاب جذابیت و تاثیرگذاری است. اما این دو لیست هم (اینجا) وجود داره که بهمراه سایر کتاب‌ها آثار بیشتری، کامل‌تر نقد و معرفی شده و بنا به سلیقه‌ی خودتون می‌تونید انتخاب بفرمایید؛

 

 

1- جنگ، چهره‌ی زنانه ندارد  (نویسنده: بانو سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ) (مجموعه روایات واقعی)

2- به امید دیدار در آن دنیا   (پی‌یر لومتر)

3- تارهای جادویی فرانکی پرستو (میچ آلبوم)

4- جزء از کل (استیو تولتز)

5- زندگی داستانی ای.جی.فیکری (گابریل زوین)

6- دختری در قطار (پائولا هاوکینز)

7- کافکا در کرانه (هاروکی موراکامی) «ترجمه‌ی: مهدی غبرائی»

8- اتحادیه ابلهان (جان کندی تول)

9- مردی در تبعید ابدی (نادر ابراهیمی) (داستانِ زندگی ملاصدرای شیرازی)

 10- بازمانده‌ی روز (ایشی‌گورو)


 

چند اثر دیگه هم هست که اینارو پیشنهاد نمیدم شاید با همه‌ی سلیقه‌‌ها جور نباشه، ولی من که واقعاً حظ بردم و فوق‌العاده بودند:

 

تسلی‌ناپذیر (ایشی‌گورو)

اپرای شناور (جان بارت)

رهنمودهایی برای نزول در دوزخ (دوریس لسینگ)

 


 

فهرست پیشنهادی رمان و کتاب (کتابخانه‌ی سیناپس)

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 


]]>
چرا مجردی؟ بابتِ گواهینامه (نهنگ 52 هرتز) 2018-05-01T16:16:44+01:00 2018-05-01T16:16:44+01:00 tag:http://senaps.mihanblog.com/post/397 پیام رنجبران  چرا مجردی؟ بابتِ گواهینامه! اصلاً چطور بحث به اینجا کشید؟ مابین تماشای دو فیلم، تازه از سالن سینما درآمده بودیم و چند دقیقه‌ای تا فیلم بعدی فرصت داشتیم، روی کاناپه‌ای در سرسرای کاخِ جشنواره نشسته بودیم و به آدم‌ها نگاه می‌کردیم که پرسیدم:«راستی تو گواهینامه‌ رانندگی نداری؟» ‌ گفت:«شش‌هفت‌ ساله بودم، شب‌ها زود می‌خوابیدم، ساعت نُه یا همین حوالی می‌رفتم توی اتاقم که بخوابم، دَرِ اتاقم پنجره‌ی شیشه‌ای بزرگی داشت، یک شیشه‌ی ماتِ بزرگ، قرار نبود جز رنگ‌و‌نور چیزی روی



 چرا مجردی؟ بابتِ گواهینامه!



اصلاً چطور بحث به اینجا کشید؟ مابین تماشای دو فیلم، تازه از سالن سینما درآمده بودیم و چند دقیقه‌ای تا فیلم بعدی فرصت داشتیم، روی کاناپه‌ای در سرسرای کاخِ جشنواره نشسته بودیم و به آدم‌ها نگاه می‌کردیم که پرسیدم:«راستی تو گواهینامه‌ رانندگی نداری؟»

گفت:«شش‌هفت‌ ساله بودم، شب‌ها زود می‌خوابیدم، ساعت نُه یا همین حوالی می‌رفتم توی اتاقم که بخوابم، دَرِ اتاقم پنجره‌ی شیشه‌ای بزرگی داشت، یک شیشه‌ی ماتِ بزرگ، قرار نبود جز رنگ‌و‌نور چیزی روی شیشه‌اش بازی کند اما از همون پنجره کِتری وارد اتاقم شد، درست از وسطش کِتری داخل اتاق شد، شیشه‌ هم با صدای مهیبی ترکید و خرد شد، با خودم گفتم چه اشکالی داره؟ کتری‌ست! دلش می‌خواهد از پنجره بیاد داخل، فرداش برای آن پنجره شیشه انداخته‌اند، اما همان شب باز کتری به سرش زد و داخل شد، گفتم مزه‌اش به همان یک‌بار دیشب بود کتری جان! همان یک‌شب ترسوندیم بس نبود؟ همان‌شب تا صبح توی رخت‌خواب لرزیدم بس نبود؟ شاید بخاطر همین بود که فرداشب بجای کتری، زیرسیگاری از شیشه گذشت و سرزده پرید توی اتاقم، بار بعدی یک ظرف کریستال بزرگ، خلاصه این اتفاق هرشب به اَشکال متفاوت تکرار می‌شد‌، باورت می‌شه؟ هر شب، بی‌وقفه، اونا هرشب با هم دعوا می‌کردند! عربده، داد و بیداد و جیغ و جیغ و جیغ‌جیغ‌شون هنوز توی سرم می‌چرخه، عشق‌شون بهم زبانزد عام و خاص بود، عمه‌خانم یادته؟ همیشه بهم می‌گفت پدر و مادرت عاشق هم شدند، ما زیاد موافق ازدواج‌شون نبودیم، اما آنقدر عاشق هم بودند که چاره‌ای نموند، همه می‌گفتند اونا عاشق هم بودند و به زیبایی و جذابیت این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، هر جایی می‌رفتیم توجه همه به‌شون جلب می‌شد و راستش رو بخوای این عشقِ کثافت‌شون آنقدر کِش آمد که...». چیزی در چشمانش جرقه می‌زد، طوری لایه‌ای نازک و نمناک روی مردمک چشمانش می‌درخشید و می‌لرزید و به نقطه‌ای مات، بعد به من خیره می‌ماند که خواستم حرفی بزنم توی این مایه‌ها:«خب واقعاً جذاب هم بودند...اصلاً تو خودت! همیشه توجه همه‌رو جلب می‌کنی...رفتارت، چرت‌و‌پرت‌هایی که می‌گی، ژست‌هایی که می‌گیری واسه ملت جالبه» دیدم حالا ابلهانه‌ترین حرف‌های ممکن است پس ساکت ماندم. ‌گفت:«آن‌وقت‌ها رفت‌و‌آمدها بیشتر بود، زیاد مهمانی می‌رفتیم، مادرم تازه گواهینامه‌ی رانندگی گرفته بود و هنوز خوب راه نیفتاده بود، من خیلی کوچیک بودم، هربار که خانه‌ی پدربزرگ می‌رفتیم، مامان فاز می‌گرفت که برگشتنی خودش رانندگی کنه به هوای این‌که بابا کنارش مراقبش هست، و اینطوری نابلدی‌اش کاری دست‌مون نمیده، که البته من آرزو می‌کردم ای کاش کاری دست‌مون بده، ای کاش بریم زیر تریلی، طوری له بشیم که هیچی از این خانواده‌ی احمقانه‌ی عاشق باقی نماند، هر بار که مادرم اشتباهی می‌کرد، اشتباه کلاچ و ترمز می‌گرفت یا هر مزخرف دیگه‌ای، بابا داد می‌زد، مردک نکبت با تمام وجود داد می‌زد، عربده‌های غیرانسانی و فحش می‌داد، میفهمی؟! بعد همون‌طوری شروع می‌کردند به زدو‌خورد، همون‌طور که ماشین حرکت می‌کرد اونا همدیگرو می‌زدند! و من اون پشت می‌لرزیدم و با دهان باز تماشاشون می‌کردم! ولی این تهوعِ من نیست، لحظه‌ی مشمئز اصلی وقتی بود که فرداش بابا با یک جعبه شیرینی، کیکِ شکلاتی، یا هدیه‌ای برای ما به خانه می‌آمد، بعد منو برای دلجویی به سینمایی، پارکی، رستورانی، جایی می‌برد و برام خوراکی‌های خوشمزه می‌خرید، لحظاتی که با هم آشتی می‌کردن! تا به‌حال صحنه‌هایی به این اندازه تهوع‌آور ندیدم، بهم لبخند شیرین و عاشقانه‌ای می‌زدند و توی اون لحظات با تمام وجود به همدیگه احترام میذاشتند...وقتی سنم قانونی‌ شد، هیچ‌وقت هیچ‌تمایلی به رانندگی نداشتم و حتا از علاقه‌ی دیگران به این‌کار تعجب می‌کردم، هربار اسم رانندگی رو می‌شنیدم حس عجیبی بهم دست می‌داد، بعد‌ها فهمیدم، بعدها که یاد گرفته بودم خودمو واکاوی کنم متوجه شدم، خوانشِ ناخودآگاه من در زمان کودکی از رانندگی و اون‌‌ شب‌های منحوس باعث شده که هیچ تمایلی به رانندگی کردن نداشته باشم، و حالا هم که دیگه کلاً اعصاب این کارو ندارم...» چندثانیه‌ای مکث کرد و لبخند محوی زد و گفت:«نه! من گواهینامه ندارم!» بعد دوتایی باز به آدم‌ها زل زدیم، چای، نسکافه یا غذا می‌خوردند، خبرنگارها، مصاحبه‌کننده‌ها و مصاحبه‌شونده‌ها، آن‌ورتر زوج‌های جوان دست همدیگر را گرفته بودند، بعضی‌ها با هم آشنا می‌شدند، بهم معرفی‌شان می‌کردند، لبخند می‌زدند، برای هم ادااطوار درمی‌آورند، همه تا جای ممکن سعی کرده و می‌کردند زیباتر به نظر بیایند یا بیشتر به چشم. بعضی هم که آشنای‌مان بودند همانطور گرم گفت‌و‌گو باهم، وقتی چشم‌شان به ما می‌افتاد با خوش‌رویی سری برای‌مان تکان می‌دادند! برگشت و گفت:«توی اینا چی می‌بینی؟!» گفتم:«من؟!...تو چی می‌بینی؟!» آهی کشید و گفت:«دروغ!...من جز دروغ هیچی نمی‌بینم، احساسات و عواطف‌شون رقت‌آور و مبتذله، اسم جنبش‌ها و فشارهای هورمونی و کشش‌های غریزشون رو نسبت بهم عشق میذارن، حتا نمی‌تونم بهش بگم هوس، اینا چه میدونن هوس چیه...اینا هیچی از خودشون نمی‌دونن، عاقبتِ همه‌شون هم به فاجعه ختم می‌شه...بدون اینکه خودشون بزرگ و بالغ شده باشن ازدواج می‌کنن، چه علاقه‌ی عجیبی هم به زاد‌ و ولد دارن، بعدش هم یه زباله‌ای مثل منو پس میندازن و بعدِ یه مدت از همدیگه جدا میشن! چه حالا فیزیکی باشه یا عاطفی و روحی» سپس برگشت رو به من و ادامه داد:«می‌بینی چقدر مریضم؟! می‌بینی چه افکار بدی نسبت به آدم‌ها دارم!...من از اینکه اینطو‌ری نگاشون می‌کنم حالم از خودم بهم میخوره!...اینا همه آدمن، ببین چقدر زیبا و قشنگن!...من خیلی مریضم، آره؟» گفتم:«تو خودت همه‌چی رو می‌دونی!» طوری به ساعت مچی‌اش نگاه کرد انگار ساعتش از چیزی خجالت می‌کشید و گفت:«منو ببخش...حالا ما سالی یکبار همو می‌بینیم اونوقت من با غرغرهام سرتو درد آوردم» گفتم:«مسخره!» گفت:«میدونی شبیه این دستگاه‌ها شدم...نمی‌دونم اسمش چیه، از این حشره‌کش‌ها، پشه‌کش‌ها یا هر چی که هستند و دم در بعضی بستنی‌فروشی‌ها یا رستوران‌ها میذارن و هر مگس و پشه و حشره‌ای واردشون میشه یهوو میگه «بوم» می‌ترکه! وضعیتم نسبت به آدم‌هایی که بهم نزدیک میشن اینطوری شده! به محض اینکه وارد حیطه‌ی خصوصی‌ام میشن، یا بهم نزدیک میشن، منهدم‌شون می‌کنم، بخصوص اگه بهم ابراز علاقه کنن! دستِ خودم نیست، کاملا ازشون متنفر میشم، این خیلی افتضاحه، یه فاجعه است، درسته؟!» گفتم:«لزوماً نه!» گفت:«هر کی هم بهم میرسه میگه تو چرا هنوز مجردی؟...چطوری می‌تونی این همه سال تنهایی زندگی کنی؟ چطور طاقت میاری؟» گفتم:«تنهایی همه‌ی عمر با من‌ بوده، همه‌جا...توی بارها، ماشین‌ها، پیاده‌روها، مغازه‌ها، همه‌جا، راه فراری نیست...من مرد تنهای خدام» گفت:«هوم!...راننده تاکسی، مارتین اسکورسیزی!» بعد ادامه داد:«ولی آدمی که یادش باشه تنهاست، یه تنهای واقعی نیست، تنهایی واقعی وقتیه که تو حتا دیگه یادت نباشه که تنهایی! حتا یادت میره چرا هر کسی بهت نزدیک میشه منهدمش می‌کنی! متوجه‌ای؟ یه دوره‌ای فرا می‌رسه که علت‌ها کاملا فراموشت میشه و ذهن قادر به یادآوری نیست چرا این واکنش رو نشون میده و خودش به‌طور خودکار عمل میکنه! شایدم بخاطر اون اوایلِ که بهت سخت گذشته! ممکنه از سایر آدم‌ها رنجش‌های عمیقی به دل گرفته باشی، ازشون عمیقاً دلگیر شده باشی، همون وقت‌ها که مدام از خودت می‌پرسی چرا هیچ‌کس کنارت نیست که نذاره تنها باشی، در حالی که واقعاً بقیه مقصر نیستند، این صدای توست که به گوششون نرسیده و نمی‌رسه، اما اینارو به مرور زمان فراموش می‌کنی، همه‌‌اش می‌گذره، فقط رنجش می‌ماند، علتو فراموش می‌کنی اما انگار یه چیزی در ناخوداگاهت باقی مونده، بعد هم که دیگه کلاً انگار به یه زبونی حرف می‌زنی که هیچ‌کس متوجه حرفات نمی‌شه، تو هم دیگه برات مهم نیست، راستش من مدت‌هاست این قضایا رو فراموش کردم، دیگه باهاشون درگیر نمی‌شم، فقط میدونم تنهایی آدمو مبدل به یه هاله‌ی نرم و سیال می‌کنه، با چاکراهایی به قطرِ تونل که هر نُویزی ممکنه آزارش بده» نفسی بیرون داد و گفت:«تنها غذا می‌خوری، تنها می‌خوابی، با خودت حرف می‌زنی، خود با من، با درون خودت، ممکنه یه‌وقت‌هایی اصلا حرف هم نزنی و با خودت ساکت باشی، عصرها تنهایی میری قدم می‌زنی و شب‌ها دیروقت به خونه برمی‌گردی اما دیگه یادت نمیاد تنهایی، متوجه‌ای؟ شبیه یه روح سرگردان پرسه می‌زنی، البته من نمی‌دونم ارواح در جریان‌اند که روح‌اند؟...» نیشخندی زدم و گفتم:«حالا بد هم نیست به سفارش مردم گوش بدی...تنهایی ممکنه اذیتت کنه یا واست خطرناک باشه». قهقهه‌ای زد و گفت:«ببین کی منو نصیحت میکنه! تو چرا یه فکری بحال خودت نمی‌کنی؟!...بقول خودت: مسخره!» حالا من خنده‌ام گرفت و گفتم:«هان! من به شما ابرانسان را می‌آموزانم» چندلحظه‌ای بهم زل زد:«خوشم میاد همیشه طفره میری!» بعد انگار چیزی ناگهان به خاطرش آمده، چیزی که یادآوری‌اش حسابی سرشوق‌اش آورده باشد، ذوق‌زده گفت:«قضیه‌ی اون نهنگ 52 هرتز رو می‌دونی که!»... 



پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

پی‌نگار:

]]>