این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ فروردین 98 منتشر شده!


درباره‌ی گراهام گرین

به بهانه‌ی رمان «پایان رابطه»

مترجم: احد علیقلیان

نشر: کتاب پارسه

*

سرگشتگی‌های یک نویسنده

پیام رنجبران

 

گراهام گرین، زندگی‌نامه‌ی عجیب و غریبی دارد؛ پر از فراز و نشیب و ماجراجویی‌های جالب! آنقدر که اگر آن را با رمان‌هایی که می‌نوشت مقایسه کنیم چیزی کم نخواهد داشت؛ بی‌گمان جذابیت این آثار به همین مساله نیز برمی‌گردد چرا که او در بیشتر آن‌ها ماجراهای واقعی زندگی‌اش را در بافت روایتش تنیده و آمیخته تا حدی که منتقدان اعتقاد دارند برای شناخت «گرین» بهتر است به سراغ رمان‌های او برویم تا کتاب‌هایی که درباره‌ی زندگی‌اش به صورت مستند به رشته تحریر درآمده است.

«هنری گراهام گرین» متولد سال 1904 در انگلستان، دوران کودکی‌اش را در مدرسه‌ای شبانه‌روزی که پدرش مدیر آن‌جا بود می‌گذارند. در 17 سالگی دچار افسردگی‌ شدیدی می‌شود به طوری که دو بار کارش به خودکشی کشیده؛ همچنین در پی‌اش به مدت شش ماه دست به بازی «رولت روسی» یا همان بازی مرگ و زندگی می‌زند؛ بدین روال که هر ماه به جنگلی دورافتاده رفته و یک گلوله در خشاب چرخنده‌ی یک رولور شش تیر قرار داده، آن را چرخانده و سپس لوله را بر شقیقه خود گذاشته و می‌چکاند. بی‌گمان شانس فراوانی در این ماجرا دخیل شده چرا که اگر یکبار گلوله آنجایی قرار می‌گرفت که نباید می‌بود حالا دنیای ادبیات نویسنده‌ا‌ی به نام گرین را نمی‌شناخت. او در سال 1923 به مدت چهار هفته عضو حزب کمونیست می‌شود، زیرا به گفته‌ی خودش در آن سال‌ها هنوز می‌شد به انقلاب اکتبر امیدوار بود که البته گویا این امیدواری برای او به همان چهار هفته خلاصه گشته. در سال 1926 به تشویق یکی از دوستانش مذهب آبا و اجدادی‌اش «انگلیکان» که شاخه‌ای از مسیحیت با مرجعیت کلیسای انگلیس است، ترک کرده و کاتولیکی دو آتشه می‌شود. گرایشی عمیق به مذهبی پر از عقیده به معجزات. گرین هیچ‌گاه زیر بار مذهبی بودن آثاری که می‌نوشت نمی‌رفت اما به وضوح در اکثر آثارش و همچنین به ویژه در همین رمان «پایان رابطه» ما شاهد رخدادهایی هستیم که فقط با مفهوم معجزه قابلیت تعریف پیدا می‌کنند. اما از بخش‌های جالب زندگی گرین دوره‌ای است که به آغاز جنگ‌جهانی دوم برمی‌گردد. وقتی که او به خدمت وزارت اطلاعات انگلستان «ام‌آی6» درآمده و با «کیم فیلبی» دوست می‌شود. «کیم فیلبی» معروف‌ترین و البته درست‌تر این‌که بگوییم بزرگترین جاسوس قرن بیستم است که سه دهه جزو راس‌های اصلی هرم ضدجاسوسی انگلستان بود اما برای شوروی سابق جاسوسی می‌کرد. در کتاب‌هایی که درباره‌ی او می‌نویسند همیشه گراهام گرین حضور دارد یا به او اشاره می‌شود. مختصر این‌که گرین بنا به شغلش چه به عنوان یک جاسوس و چه به عنوان نویسنده در بیشتر معرکه‌های سیاسی آن دوره به نحوی حاضر بوده یا دخالت می‌کرده که این ماجراجویی‌ها پایه‌گذار خلق آثار بسیاری نیز شده است؛ دیگر از خصومتش با سیاست‌های خارجی آمریکا و به قول خودش «مدام چوب لای چرخ آن گذاشتن» و همچنین علی‌رغم اعتقادات مذهبی‌اش از لج‌بازی‌هایش با «پاپ» بگذریم. در کارنامه‌ی پربار گرین که شامل 22 رمان، 7 نمایش‌نامه، 4 کتاب ویژه‌‌ی کودکان، 2 زندگی‌نامه‌ی شخصی، چند مجموعه داستان کوتاه و مجموعه مقالات انتقادی و یک کتاب شعر می‌شود، 12 فیلم‌نامه‌ نیز وجود دارد که یکی از آن‌ها «مرد سوم» با بازی «اورسن ولز» است که در جشنواره‌ی کن سال 1949 نیز برنده نخل طلا شد. مانند فیلم‌نامه‌هایش در کل از ویژگی‌های اصلی رمان‌های گرین داستان‌های پر کش و قوس و گیرای‌شان است که به همین دلیل آن‌ها نیز مورد اقتباس‌های سینمایی قرار می‌گیرند از جمله همین رمان «پایان رابطه» که دو نسخه‌ی سینمایی از روی آن ساخته شده است. در اکثر آثارش ماجراهای پلیسی و جاسوسی و تعقیب و گریز وجود دارد که البته در رمان «پایان رابطه» با این‌که مضامین مورد علاقه‌ی گرین تکرار می‌شود اما مانند آن‌ها آنچنان از این خبرها نیست. داستان رمان «پایان رابطه» به عشقی ممنوعه در بستر یک مثلث عشقی برمی‌گردد که گرچه به این محدود نمی‌شود. روایتی که راوی‌اش آن را قصه‌ی نفرت می‌خواند اما توسط موقعیت‌هایی که گرین متبحرانه خلق کرده پای عشق، حسادت، عقل‌گرایی، ایمان و معجزه و تضاد و تقابل این مفاهیم با یکدیگر بدان باز می‌شود. اثری که اگر آن را همان‌طور که در سطور بالا به عرض رسانیدم در ارتباط مستقیم با زندگی نویسنده‌‌اش در نظر بگیریم نشان‌دهنده‌ی سرگشتگی‌های شخصی او مابین این مسائل است. همچنین اثری که از خامه‌ی نویسنده‌ای برون فکنده شده که انگار تعهد و مسئولیتی عظیم بر دوش خود در قبال انسان‌های روزگار نهیلیست احساس می‌کرده و آنقدر عمیق که حتی اگر با دیدگاه‌های مولف و نسخه‌هایی که در نهایت می‌پیچد موافق نباشیم اما اثرش ستایش‌برانگیز، خواندنی و قابل احترام است.

 


 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نقد کتاب دختر تحصیلکرده (تارا وستور) (اینجا)


ادامه مطلب

برچسب ها: بیوگرافی گراهام گرین ، زندگی نامه گراهام گرین ، رمان پایان رابطه گراهام گرین ، کیم فیلبی گراهام گرین ، نفد رمان پایان رابطه ، کتابهایی که باید بخوانیم ، فهرست پیشنهادی کتاب و رمان ،

چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398

نقد رمان یعقوب کذاب (یورک بکر)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :نقدهای ادبی‌ام در مجله صدبرگ (معرفی کتاب) ،

این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ فروردین 98 منتشر شده!



رمان: یعقوب کذاب

نویسنده: یورک بِکر

مترجم: علی اصغر حداد

نشر ماهی

*

به‌خاطر امید

پیام رنجبران


آدم‌ها در یک نگاه کلی اغلب به دو صورت با مساله‌ی «امید» مواجه می‌شوند؛ دسته‌ای آن را از خودشان می‌رانند و امر مزمومی می‌دانندش و ترجیح می‌دهند به هر شکل ممکن فقط با واقعیت روبرو شوند. آن‌ها امید را گونه‌ای تخدیر می‌خوانند و در تقابل با هر نوع مُسکنی، تنها برای واقعیتِ واقعی زندگی ارزش و اهمیت قائل‌اند هر چند که تلخ باشد، زیرا به باورشان فقط بدین‌ طریق می‌توان شناخت دقیق‌تر و شفاف‌تری از جهان پیرامون‌شان به دست آورند؛ این نگاه تا جایی پیش می‌رود که به عنوان مثال «فردریش نیچه» در کتاب «انسانی، بسیار انسانی» امید را «در حقیقت پلیدترین پلیدی‌ها» می‌داند زیرا «به عذاب انسان‌ها تداوم می‌بخشد». اما دسته‌ی دیگر امید را لازمه‌ی زندگی می‌دانند که نمی‌توان از آن چشم‌پوشی کرد و معتقدند چنانچه در برخی مواقع و بزنگاه‌ها وجود نداشته باشد ادامه‌ی حیات غیر ممکن می‌شود. گرچه هر کسی در شرایط عادی می‌تواند خود را در یکی از این دو طیف تصور نماید و انتخاب آن به عهده‌ی خود اوست، اما آنچه مسلم است «یعقوب حییم» قهرمان رمان «یعقوب کذاب» جزو دسته‌ی دوم محسوب شده و البته یک‌جورهایی به وسط این چالش و معرکه پرتاب می‌شود. چرا که او در یک گتو و در زمان جنگ‌جهانی دوم زندگی می‌کند. گتو،‌ شهرک‌هایی یهودی‌نشین هستند که ساکنانش توسط آلمان‌های نازی بدان‌جا تبعید و سپس محصور شده‌اند. مقررات نظامی شدیدی بر آن‌جا حاکم است و در این اثنا یک شب که یعقوب قبل از ساعت منع عبور و مرور مشغول پرسه‌زدن در شهر و تجدید خاطرات رفته بر آبش است سر از قرارگاه پلیس امنیتی درمی‌آورد و در موقعیت بامزه‌ای از رادیوی آنجا می‌شنود که ارتش سرخ شوروی در حال پیشروی است و سپس به طرز معجزه‌آسایی از آن‌ مسلخ می‌رهد. اما حالا او یک خبر مهم دارد آن هم در جایی که رادیو داشتن برای صاحبش ارمغانی به جز مرگ ندارد و همه در بی‌خبری به سر می‌برند. آن‌هم در شرایط اسفبار گتو که ساکنینش گرسنه‌اند، به بیگاری مجبور می‌شوند و مدام دست به خودکشی می‌زنند و حتی نمی‌توانند آرزو کنند که «موش» باشند زیرا طبق امریه آن‌ها «ساس» هستند؛ مختصر این‌که اوضاع‌شان بدجوری قمر در عقرب است و این خبر می‌تواند امیدی در دل‌ ساکنان شهرک زنده کند و یعقوب تصمیم می‌گیرد به این کار تن دهد. اما مشکل بزرگی در میان است چرا که اگر بگوید چگونه این خبر به گوشش رسیده اعتماد دیگران از او سلب خواهد شد چون تا بحال پیش نیامده کسی از قرارگاه پلیس امنیتی آلمان زنده بیرون بیاید! پس باید یک چاخان درست و حسابی سر هم کند و از این رو به ساکنان گتو می‌گوید که او رادیو دارد و این تازه آغاز ماجراست چرا که حالا آن‌ها درخواست و انتظار اخبار بیشتری دارند.

داستان‌های فراوانی درباره‌ی وقایع جنگ‌جهانی دوم به رشته‌ی تحریر درآمده است، آنقدر که دیگر آدمی دلش به‌حال آلمان‌ها می‌سوزد چرا که اغلب نقش آن‌ها در این قضایا منفی‌ست و نویسنده‌ها هم گویی حالا‌حالاها قرار نیست بی‌خیال این ماجراها شوند اما بیان‌ واقع این‌که این تبحر یک نویسنده‌ را می‌رساند که در این ازدحام می‌تواند قصه‌ای خلق کند که نه شاید آنقدرها تکان‌دهنده و شگفت‌انگیز اما بسیار خواندنی و بامزه باشد و شخصیت اصلی آن یعنی «یعقوب حییم» در ذهن خواننده‌اش باقی بماند. همچین می‌بایست بیفزایم این روایت صرفاً به ماجرای یک گتو خلاصه نمی‌شود و در واقع ایده و روایتی است که معانی تلویحی فراوانی در خود داشته و به ذهن متبادر می‌نماید-  مثلاً می‌توان از زاویه‌ای اسطوره‌ای به موضوع نگاه کرد که ساکنان این گتو، آدم‌های هبوط کرده و گیر افتاده در زمین هستند و یعقوب که اینک نقش یک پیام‌آور را بازی می‌کند- و افزون بر این‌ها همان‌طور که در ابتدای این نوشتار نیز به عرض رسانیدم خواننده را درباره‌ی دیدگاه‌های فلسفی خود به چالش می‌کشاند. نویسنده‌ی این رمان «یورک بکر» داستان‌نویس لهستانی متولد سال 1937 است که کودکی‌اش را در یکی از همین گتوهای یهودی‌نشین گذرانده و بعد از جنگ تا زمان مرگش سال 1997 در آلمان دمکراتیک به سر برده است. «یعقوب کذاب» بعد از انتشار شهرت فراوانی برای او به ارمغان آورد. دو فیلم سینمایی از این رمان اقتباس شده که در یکی از آن‌ها نقش یعقوب را «رابین ویلیامز» فقید به عهده دارد. این اثر به ترجمه‌ی روان آقای «علی اصغر حداد» که سلیقه‌ی فوق‌العاده‌ای در انتخاب آثار خاص و ارزشمند دارند به زبان فارسی درآمده است.

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


درباره‌ی رمان «شهر نوازندگان سفید» (اینجا)


نقد رمان «سایه و مرگ تصویرها» (اینجا) 


ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان یعقوب کذاب یورک بکر ، نقد و بررسی یعقوب کذاب ، رمان یعقوب کذاب دروغ و امید ، اقتباس سیتمایی یعقوب کذاب ، علی اصغر حداد یعقوب کذاب ، هولوکاست یعقوب کذاب ، امید پلیدترین پلیدی ها نیچه ،

این نوشته‌ام، در روزنامه هەولێر(اربیل) شماره (2059)(2019/4/8) منتشر شده!


ئاوازى خوێنین

پەیام ڕەنجبەران

وەرگێڕانى شۆڕش غەفوورى


کە ڕۆمانى "پێنجەمین کتێب" دەخوێنینەوە تووشى هاودژییەکى سەیر و غەریب دەبینەوە! چونکە ئەم بەرهەمە لە دێوەزمە* دەچێت، دێوەزمەیەک کە بە جواناترین شێوە دەردەکەوێت، بۆ مەگەر دەکرێت دێوەزمەش جوان بێت؟! ڕەنگە هەر ئەم پاڕادۆکس و هاودژیە وات لێ بکات پێداچوونەوە و خوێندنەوەیەک بە ڕابردووتدا بکەیت! فڕێت بداتە نێو قووڵایی یادەوەرییەکانتەوە. کەى وات بەسەر هاتووە؟ لە کوێ تووشى وەها دیاردەیەک بوویت؟! ئاخۆ بووە کەسانێک کە خوێندبتنەوە بەڵام دواتر بۆ پاراستنیان بە جوانى، بووبێتنە دێوەزمەى ژیانت؟ جوانترین دێوەزمەى ژیانت، بەڵام ئەم بەرهەمە ڕەهەند و ڕوویەکى دیکەشى هەیە.

ئەم کتێبە لە سەندووقێکى مۆسیقى یا سازێکى باش دەچێت، شتێک لە شێوەى چنگ یا عود کە هەر کامەیان بنەما و تووخمە چیرۆکییەکەى، تێل و سیمەکانى ئەم سازە پێک دەهێنێت کە بە هەر بەرکەوتنێک، نەوا و ئاوازێک لە زەینتدا دەنگ دەداتەوە کە دواجار دەبێتە مۆسیقایەکى ئەوکگرتنێکى شەرقى، دەڵێم سەندووقى مۆسیقى، ئاخر تەنانەت کە کتێبەکە پێوە دەدەى و لە گۆشەیەک دایدەنێی، هەست بە لەرینەوەى ئەو ژێ مۆسیقیانە دەکەى کە لە نێو دووتوێى لاپەڕەکان دێنە دەرەوە و بەر گوێ دەکەون. زایەڵەى مۆسیقاکەى بێبڕانەوەیە. "جەبار جەمال غەریب" نووسەرى "پێنجەمین کتێب"، لەدایکبووى ساڵى ١٩٦١ى شارى قەڵادزێى هەرێمى کوردستانە. سەرەتاى دەیەى ١٩٨٠ دەستى بە چیرۆکنووسى کردووە و لە سەرەتاى دەیەى ١٩٩٠ دەستى بە نووسینى نۆڤێڵ (کورتە ڕۆمان) کرد و دواتر لە نێوەڕاستى دەیەى ١٩٩٠ دەستى بە ڕۆماننووسىن کرد. ئەو لە یادداشتێک بە بۆنەى وەرگێڕانى بەرهەمەکەى لە لایەن وەرگێڕى بەتواناى وڵاتەکەمان "ڕەزا کەریم مجاور" بە زمانى فارسى، باسى کاریگەریی فەرهەنگى ئێرانى لەسەر کەسایەتى و ئەندێشە و قەڵەمەکەى دەکات و هەر لە چیرۆکەکانى شانامەوە بگرە تا نووسەرەیلێکى وەک جەمالزادە، گوڵشیرى، فروغ، شاملوو، عەلى ئەشرەف دەروێشیان، مەحموود دەوڵەت ئابادى، "ڕوحى بریندار و تا مێژوکى** غەمبار و ئینسانى"ـى سپێهرى و هیدایەتى هەموو باس کردووە.

لە کاتى خوێندنەوەى کتێبەکە سەرەڕاى سەربەخۆیی و ڕەچەڵەکداریەتى، شوێنپێ و کاریگەریى هەندێک لە نووسەرانى ناوبراو دەبینرێت و "جەمال غەریب" چ خاکەڕایانە دەڵێت ئەوان "بۆ یەک چرکەساتیش جێم ناهێڵن". بە باوەڕى من، ئێرە ڕێک ئەو شوێنەیە کە ئەدەبیات سنوورەکان دەشکێنێت و ئەندێشەیەکى دلۆڤانانەى نووسەرانێک کە بۆ کەرامەتى مرۆڤ دەنووسن، بەدەر لە هەر کۆت و بەندێکى چیرۆک، یەکترى دەئامێز دەگرن.

چیرۆکى کتێبەکە بە تەوەربوونى کەسایەتییە سەرەکییەکەى واتە "کاکۆ ژەنیار مورادبەگ"، بە دەورى دوو ڕووداوى تۆقێنەرى مێژوویی دەسووڕێتەوە: کوشتار و نەسلکوژى ئەرمەنییەکان یا "هۆڵۆکۆستى ئەرمەنییەکان" لە لایەن "تورکە لاوەکانى عوسمانى" لە شەڕى جیهانى یەکەم ـ ساڵانى ١٩١٥ تا ١٩١٨ ـ کە بووە هۆى لەنێوچوون و مردنى ٧٠٠ تا ملیۆن و نیوێک ئەرمەنى و ڕووداوەکەى دووەمیش "شاڵاوى ئەنفال" و نەسلکوژى کوردەکان بوو کە لە ئۆپەراسیۆنێکى حەوت مانگەدا نزیکەى چوار هەزار گوند بە فەرمانى "سەدام حوسێن" تەخت کران و نزیکەى ١٨٢ هەزار مرۆڤى بێ گوناهیش زیندەبەچاڵ کران.

هەزاران مرۆڤ کە باوک، دایک، منداڵ، برا، خوشک، پوور، مام، دۆست و دڵدار بوون، بەڵام لەم گێڕانەوەیە ئێمە زیاتر ڕووبەڕووى کاریگەری بەرەنجامە خراپەکانى ئەم ڕووداوانەین لەسەر ژیانى کارەکتەرى سەرەکى واتە "کاکۆ". کاکۆ کوڕی ژنێکى ئەرمەنى بە ناوى "ئارتووش" و باوکێکى کوردە بە ناوى "ژەنیار موراد بەگ" کە بە ناچارى لە فینلەند نیشتەجێن. بۆمبێک لە ڕابردووى ئەم باوک و دایکە و پێشینانیان تەقیوەتەوە کە هێشتا تیکە و ئاسەوارەکانى بە جەستەى ژیانیانەوە ماوە، تەنانەت ئەگەر لەوپەڕى دونیاش بن.

ئەوان هەوڵ دەدەن برینى مێژووەکەیان لە سینگیاندا بهێڵنەوە تا ڕەنج و مەینەت نەگوازرێتەوە بۆ "کاکۆ"، بەڵام ئۆناقى گەرووگیرى ئەو ئازارانە بە شێوەى نهێنییەک لەسەر ژیانى کوڕەکە دەمێننەوە. شتێک لە ڕەفتارى باوک و بەتایبەتیش دایکەکەدا هەیە کە وەک مۆتەکە گەرووى دەگوشێت. کاکۆ دەیهەوێت ئەم نهێنییە ئاشکرا بکات. دونیاى چیرۆکى "پێنجەمین کتێب"، پڕە لە وردە گێڕانەوەى سەیر و سەمەرە، سەفەرێک بە زەمەندا ـ ١٩١٥ تا ٢٠٠٨ ـ کە کاکۆ و خوێنەر لەگەڵ خۆى دەبات. لە یەکێک لەم گێڕانەوانەدا، کاکۆ لە باغى مۆسیقارێکى پەڕجووئامێز کە خۆى بەسەرهاتێکى سەیرى هەیە لە "دووتوێى گەڵاکان" ون دەبێت و دواتر لە هەڵکەوتەیەکى جیاوازتر لە کوردستان دەردەکەوێتەوە.

گێڕانەوەى ڕووداوەکان و شێوازى بەیانکردنیان بە جۆرێکە کە دەکرێت سەفەرێکى فیزیکى بێت لە دونیای ڕاستەقینەدا، بەڵام بە باوەڕى من، ئەو باغە دەروازەیەکە بۆ سەفەرکردن بە قووڵایی ویژدانى نەستمان. وەک ئەوەى کاکۆ بۆ کەشفکردنى ئەو نهێنییە قورسە، فڕێ بدرێتە نێو قووڵایی نەستى دایک و باوک و هەڵبەت پێشینانییەوە. کاتێک کە کارمان دەکێشێتە سەر ویژدانى نەستەوە، ئیتر ڕووبەڕووى حیکایەت و سیمبولە کەوناراکان دەبینەوە. لەگەڵ دونیایەکى ئوستوورەیی ڕووبەڕووین کە هەرکامەیان لە حەقیقەتێکى مێژووییەوە دروست بوونە و لەو ویژدانە گشتییەدا ئامادەن.

نها، چیرۆکە سەرنجڕاکێشەکەى "پێنجەمین کتێب" کە سەرەتا وەک باڵندەیەک کە باڵەکان بە مەبەستى هەڵفڕین لێک دەدات، لەدونیایەکى قووڵ و خەیاڵى لە شەقەى باڵ دەدات و دەفڕێت. ئێمە بەسەر دونیایەکەوە خەریکى گەڕان و گەشتین کە لێوڕێژە لە وێناى زیندوو، هەژێنەر و پێکچواندنێکى زۆرى شاعیرانەى وەک "زمانێک لە ڕەگەزى باران"، "حیکمەتى ڕەقیەتى بەرد"، "ناسکیەتى یەزدانى" و "ڕووخسارێک لە ڕەگەزى ئاو". دونیایەک کە بە هۆى بەرکەوتن و پەیوەندییەکەى لەگەڵ ڕاستیگەلێکى تۆقێنەرى مێژووى، وشە سەرەکییەکەى "خوێن"ـە، وەک بڵەى جۆگەلەک لە خوێن لە دووتوێى ئەم کتێبەدا هەیە، تا ڕادەیەک کە هەندێک جار خودى نووسەر لە پێش چاومان وار دەبێتەوە و بە هۆى قووڵى ئیحساساتى بە چیرۆک و کارەکتەرەکانى، حەیراناوى و دڵ ئاشووباوى تەنیا دەست دەداتە "گوتن" و وەسفکردن.

وەک بڵەى هەندێک جار لە پشتى کارەکتەرە و گێڕانەوەکانى، وێناگەلێک دەبینێت کە هێندە لێیان دەترسێت ـ و نیگەرانى ئەوەى کە نەتوانێت ئیحساساتى سەبارەت بەوەى کە دەیبینێت بگوازێتەوە بۆ خوێنەر ـ سەراسیمە و سەرلێشێواو دەست بە دووبارەکردنەوە و پێداگرى دەدات: "ئارتووش کوردە"، "چ ناوێکى پڕ ڕەمز و نهێنى و پڕ مەرگ و تۆقێنەر. ناوێک کە هەموو قسەکانى ڕەنگى مەرگیان بە خۆیەوە گرتووە.."(لاپەڕە ١١٨). لە کاتێکدا کە پێشتر شێوەى "نیشاندان"ـى حیکایەتەکەى "ئارتووش" کە بە هۆى دەفتەرێکى سیحراوییەوە بەرەو کوشتارگەى ئەرمەنییەکانى دەگێڕێتەوە، لە بەشە درەوشاوەکانى چیرۆکەکەیە.

ڕەنگە پێویست بێت لە ڕوانگەى ڕەخنەوە بڵەین:

خۆزیا نووسەر ئیحساساتى لە هەموو لایەک کۆنتڕۆڵ کردبا، بەڵام لە ڕاستیدا بۆ نووسەرى ئەم وتارە، زۆرى ئەم عەتف و سۆزە ئینسانییە تەنیا ستایشکەرانەیە. "پێنجەمین کتێب" گێڕانەوەیکە شایەنى خوێندنەوە کە وەرگێڕانە باش و شایستەکەى "ڕەزا کەریم مجاور" گۆڕیویەتى بۆ نووسینێک کە وەک بڵەى لە بنەڕەتدا بە زمانى فارسى نووسراوە. ئەم وەرگێڕە، هەر لەم نووسەرە بەرهەمێکى دیکەى بە ناوى "کتێبێک کە بووە سیمۆرغ" وەرگێڕاوە.

 


پەراوێز:

* دێوەزمە: مۆتەکە

** مێژوک: مۆخۆى ئێسقان 

سەرچاوە:

مانگنامەى "صدبرگ"، ژمارە ٢٣ ـ ساڵى ١٣٩٧ى هەتاوى

 

پی‌نگار:

مترجم متن بالا آقای «شورش غفوری» است؛ افتخار آشنایی با ایشان را ندارم ولی این چیزی از سپاسگزاری‌ فراوانم بابت ترجمه‌ی متن نمی‌کاهد؛ و همچنین از دوست نازنین و گرامی‌ام که زحمت کشیده و متن را به دست من رسانیده‌اند بسیار ممنونم. اساساً به‌ ندرت خوشحال می‌شوم که این یکی از همان موارد نادر بود؛ وقتی دیدم آنچه درباره‌ی رمانِ عزیز «اسفار سرگردانی» نوشته‌ام به زبان کردی برگردانده شده بسیار خوشحال شدم چرا که به ادبیات غنی کرد و مردمانش تعلق خاطر عمیقی دارم. ادبیاتی که به باور من مصداق بارز آن عبارت مشهور نیچه است:«از نوشته‌ها تنها دوستارِ آنم که با خونِ خود نوشته باشند، با خون بنویس تا بدانی که خون جان است».

 

 

پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 

نسخه‌ی فارسی نقد رمان اسفار سرگردانی (اینجا)



ادامه مطلب

برچسب ها: خوێندنەوەیەک بۆ ڕۆمانى پێنجەمین کتێبی جەبار جەمال غەریب ، ئاوازى خوێنین رمان اسفار سرگردانی ، ئاوازى خوێنین ، نقد رمان اسفار سرگردانی ، اسفار سرگردانی رضا کریم مجاور ، ئاوازى خوێنین پەیام ڕەنجبەران ، نقد رمان اسفار سرگردانی جبار جمال غریب ،

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398

«یک رُمانک لُمپن» (روبرتو بولانیو)

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پارگراف‌های مورد علاقه‌ام ،


قدرتی کم و بیش فراطبیعی یافته بودم، چنان‌که گاه فکر می‌کردم (گرچه بی‌درنگ این افکار به نظرم مضحک می‌آمد) که موجودات حرافی مثل بولونیایی را مجبور به سکوت می‌کنم، یا موجودات ساکتی همچون لیبیایی را به گوری مبدل می‌کنم. قدرتم موجوداتی را که کنجکاوی همچون خوره به جانشان افتاده بود یکسره بی‌سوال وامی‌نهاد، قدرتی که فضایی از سکوت و ظلماتی مصنوعی برپا می‌کرد که می‌توانستم در آن اشک بریزم و از درد به خود بپیچم، چرا که آنچه می‌کردم به مذاقم خوش نمی‌آمد، اما آن‌جا بود که می‌توانستم راه بروم ( یا پوسته‌ی حقیقت را با سرانگشتانم لمس کنم) بی‌آن‌که دلم را به چیزی خوش کنم، بی‌آن‌که خودم را بفریبم، بی‌آن‌که مفهوم همه‌چیز را بدانم، اما نتیجه‌ی غایی هر چیز را می‌دانستم، می‌دانستم چرا هر چیز چنان است که هست، با درجاتی از هوشیاری که امروز دیگر در خود نمی‌بینم، هرچند گاه آن درایت را در وجودم حس می‌کنم، چُندک‌زده، زبون و مثله‌شده، و چه خوب که هنوز در وجودم هست، گرچه این‌بار ته‌نشین‌شده در جانم.

 

 

برچیده از «یک رمانک لمپن»

نویسنده: روبرتو بولانیو

ترجمه: مریم‌ اسماعیل‌پور، وحید علیزاده‌رزازی

(ص 78)


درباره‌ی این رمان (اینجا)


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)


بهترین رمان‌هایی که سال 97 خواندم!


ادامه مطلب

برچسب ها: یک رمانک لمپن ، رمان کوتاه یک رمانک لمپن ، یک رمانک لمپن روبرتو بولانیو ، فهرست پیشنهادی کتاب و رمان ، روبرتو بولانیو ، کتابهایی که باید بخوانیم ، لیست پیشنهادی کتاب و رمان ،