این نوشته‌ام، اینجا ماهنامه صدبرگ- آذرماه 97 منتشر شده!




نام رمان: سایه و مرگ تصویرها

نویسنده: عطا محمد

 مترجم: رضا کریم‌‌مجاور

 نشر افراز سال 1397

 

کیستی من؟

*  پیام رنجبران

 

نه در رفتن حرکت بود

نه در ماندن سکونی. (شاملو)

شگردی که برای نقل ماجرای «ریبوار» شخصیت اصلی رمان «سایه و مرگ تصویرها» انتخاب شده، همسویی و همخوانی عجیبی با فضای ذهنی او دارد، روایتی پاره‌پاره که در زمان‌ و مکان‌های متعددی پرسه می‌زند و به طرز مؤثری از پس نمایش ذهنیت «ریبوار» برمی‌آید؛ آخر او مهاجری است که سرزمین خود را ترک کرده و به اروپا پناهیده شده است. ساختار روایت به خوبی نشان‌دهنده‌ی بحران هویتی است که مهاجران دچارش می‌شوند:«آیا ریشه برای انسان مهم است؟ آیا ذات و جوهر انسان مهم است یا ریشه‌ای که او را به عمق تاریخ و جغرافیا برمی‌گرداند؟ چرا باید یک جغرافیای خاص، منِ نوعی را زندانی کند؟ من چرا کُرد هستم؟ من کیستم؟ چرا نمی‌توانم خودم را تعریف کنم؟» (ص 42) باری، سوال بنیادی «من کیستم؟» بر یک «من کیستم؟» از نوع مهاجرت نیز افزوده می‌شود اما نه شاید برای همه:«ممکن است برای برخی افراد چنین باشد، ولی بسیاری از پناهندگان تلاش می‌کنند دوباره خود را در میان همان تصویر بزرگی غرق کنند که نژاد و آیین آن‌هاست؛ زیرا پناهنده، آدمی است تَرک‌برداشته»(ص 43) سپس از حالات‌‌شان می‌گوید:«پناهنده قبل از هر کاری، به درد مقایسه کردن گرفتار می‌شود. مردمی را که در این‌جا می‌بیند، با مردم آن‌جا مقایسه می‌کند»(ص 43) اما چه می‌شود که آدمی مهاجر می‌شود؟ چه می‌شود مدام فکر رفتنی؟ مگر آدمی مرض دارد که خانه‌ را ترک کند؟ «ریبوار...به مفهوم واژه‌ی «اشغالگر» می‌اندیشید. زیرا پناهنده از سرزمینی می‌گریزد که اشغال شده است. پس لازم است دیدگاه خود را نسبت به مفهوم اشغالگر عوض کنیم»(ص43) چرا که «برخی کشورها و جوامع خاورزمین توسط اشغالگرانی اشغال شده‌اند که از درون خود جامعه سر برآورده‌اند. این اشغالگر ممکن است یک خانواده، یک حزب و یا یک آیین ارتجاعی باشد» (ص 44) اما وقتی یک کشور چنین اشغال می‌شود چه اتفاقی در آن‌جا می‌افتد؟ «ویژگی این نوع اشغالگری آن است که جامعه را خسته و فرسوده می‌کند، زیرا زندگی را بی‌معنی و آینده را نابود می‌کند و سایه‌ی ناامیدی را مثل یک بیماری واگیر بر سر اجتماع می‌گستراند.» (ص 43) و تیر خلاص این‌گونه زده می‌شود:«در سرزمین پناهنده، پرسش «من چرا زندگی نکنم؟» جای خود را به پرسش «من چرا زندگی کنم؟» می‌دهد.(ص 44) و این روایت برای ما شرقی‌ها چه آشناست، روایتی که با گوشت و پوست و استخوان‌مان آن‌را فهمیده‌ایم، می‌گویید نه؟ کافی‌ست به آمار مهاجرت به ویژه هر چه جلوتر می‌رویم نگاهی بیندازید.

«عطا محمد» در سال 1970 در سلیمانیه‌‌ی عراق به دنیا آمده و خود مهاجر است. او به دلیل جنگ‌ها و ناامنی‌های موجود در کردستان عراق وطن را ترک کرده و به سوئد رفته و اکنون سال‌هاست ساکن شهر استکلهم است. از این رو آنچه در باب مهاجرت می‌نویسد جزو واکاوی‌ و تحلیل‌های شخصی‌اش می‌تواند باشد که چنانچه فقط از منظر «ادبیات مهاجرت» نیز به این رمان بنگریم اثر ارجمند و ارزشمندی محسوب شده، اما به این خلاصه نمی‌شود. ماجرای این رمان حول محور «ریبوار» می‌چرخد که نویسنده‌ی رمان‌های ناتمام است و این‌بار برای نوشتن یک رمان دست به سفر زده اما در واقع همان‌طور که از چنین متنی انتظار می‌رود، یعنی نوشتاری که می‌بایست به ‌راوی دانای کل خودکامه در متن واکنش نشان دهد، یک رمان چندصدایی است و ماجرایش از ابعاد مختلف توسط سه راوی پیش می‌رود. یک راوی داستان، دوم ریبوار و همچنین «نیان» همسرش که او نیز راوی است؛ بر خلاف چنین آثاری که معمولاً خواننده در میان شکست‌های زمانی و مکانی و جابجایی راوی‌ها سردرگم می‌شود، قصه‌ی گیرای «سایه و مرگ تصویرها» هیچ‌گاه سرنخ ماجرا را گم نمی‌کند و بسیار شسته رفته نوشته شده است. خواننده می‌داند از کجا به کجا می‌رود و از ماجرا لذت خواهد برد. همچنین ساختارِ به‌روزِ این رمانِ کوتاه ،دست نویسنده را برای پرداختن به مسائل و موضوعات مختلف باز می‌گذارد.

روایت از جایی آغاز می‌شود که پس از چندسال زندگی زناشویی ریبوار و نیان همدیگر را ترک می‌کنند، و ریبوار برای نوشتن یک رمان عازم مادرید می‌شود. بدین‌سان موضوعاتی چون عشق، دوست‌داشتن و ازدواج نیز مورد کندوکاو قرار می‌گیرد و نگاه نویسنده به این مسائل جالب توجه بوده، به ویژه از این منظر که انسان‌ها به تصاویری که از یکدیگر می‌سازند عاشق می‌شوند:«عشق، مبهوت‌شدن در برابر یه تصویره، در حالی که دوست‌داشتن، پذیرفتن تصویره» (ص 137) تصاویری که ممکن است بعدها مخدوش شود:«تصویرهای ما چنان تغییر کرده بود که صحبت کردن از خطا، جایی نداشت، ما به جایی رسیده بودیم که دیگر نمی‌توانستیم تصویرهای همدیگر را تحمل کنیم»(ص88) همچنین در این متن با تقابل‌های دوتایی فراوانی مواجه می‌شویم که اهم آن مساله‌ی «جنسیت» (مذکر/ مونث) و نگاه «قدرت» و «پدرسالارانه» و همچنین نظرگاه «سوبژکتیو»(ذهنی) ما آدم‌ها به این موضوعات است. ولی از مهم‌ترین موضوعاتی که مطرح می‌شود مساله‌ی زنان و مشکلات آنان در جامعه است. اما پیشینه‌ی این نگاه «پدرسالارانه» و در کنارش «مردسالارانه» به کجا برمی‌گردد؟ چگونه است که اکثرمان به‌طور غیرارادی در ذهن‌مان حتی بدون لحظه‌ای تامل موضع خودمان را نسبت به این موضوع تعیین یا اعلان می‌کنیم؟ این سرعت، موضع و تعاریف حاضر و آماده در ذهن‌مان چگونه شکل می‌گیرد؟ انگار ما در ساختارهایی اسیریم که همان‌ها از زبان‌مان حرف می‌زنند. این تعبیر نظرات «ساختارگرایان» را در ذهن‌مان تداعی می‌کند که می‌گویند ما در ساختار‌های زبانی و متعاقبا فرهنگی‌مان گیر افتاده‌ایم:«به این موضوع می‌اندیشیدم که مرد بودن، یک پدیده‌ی زبان‌شناسی است»(ص47) و شاید هم باید به خیلی پیش‌ترها بازگردیم، یعنی جایی که اسطوره‌ها و کهن‌الگوها در ضمیرمان نهادینه شده است. اما اگر بخواهیم کمی جلوتر بیاییم به «ایدئولوژی» خواهیم رسید و البته «گفتمان‌»هایی(فوکویی) که نظام‌های حاکمه و قدرت به راه انداخته‌اند. ساختار تکه‌تکه و پازل ‌مانند روایتِ ‌رمان‌هایی از سنخ «سایه‌ و مرگ‌ تصویرها» واکنش‌هایی هستند که به تعبیر «ژان فرانسوا لیوتار» نسبت به «‌کلان‌روایت‌«‌ها به دست آمده است. کلان‌روایت‌هایی مانند ادیان، مارکسیسم، علم‌گرایی، کمونیسم...که داعیه‌ی خوشبخت کردن آدم‌ها را داشتند. اما شاید بد نباشد برای توضیح موضع‌های نهادینه شده‌مان به یکی از تعاریف «ایدئولوژی» به مثابه‌ی «آگاهی دروغین» از دیدگاه «مارکس» نیز سری بزنیم، یعنی «آن چیزی که باعث می‌شود ما به یک تفسیر نادرست از جهان برسیم». یادآور می‌شوم نباید کاربرد مارکسیستی ایدئولوژی را با آن‌چه اغلب از این اصطلاح درک می‌کنیم اشتباه بگیریم. «لوئی آلتوسر» فیلسوف مارکسیست در این‌باره می‌گوید:«ایدئولوژی رابطه‌ی خیالی افراد با شرایط واقعی وجودشان را بازنمایی می‌کند»؛ یعنی ایدئولوژی دیدمان را نسبت به شرایط واقعی زندگی‌مان تحریف می‌کند. نظام‌های قدرت و دستگاه‌های سازنده‌ی عقاید طی سالیان ایدئولوژی‌هایی تولید می‌کنند که به مرور درون‌مان نهادینه می‌شود و این همان تعاریف ناخودآگاه‌ و موضع‌های بدون تامل ما نسبت به مسائل و موضوعات را شکل می‌دهد؛ تا جایی که این امر در نگاهی تعدیل یافته به تعبیر «آنتونیو گرامشی» مارکسیست ایتالیایی به «هژمونی» ختم می‌شود. یعنی قدرتِ ایدئولوژی از طریق رضایت خودجوشِ اکثریت مطلق مردم از سلطه‌ی طبقه‌ی حاکم، به زندگی اجتماعی تحمیل می‌گردد. بدین‌سان انسان‌ها گمان می‌برند نسبت به عقایدی که بدان باور دارند آگاه هستند! در حالیکه چنین نیست و در واقع آن‌ها به صورت موجوداتی مسخ شده، در یک دنیای تحریف شده زندگی می‌کنند. به عنوان مثال‌ گاهی اوقات در برخی جوامع، به ویژه جوامع استبدادزده خودِ زنان نسبت به خودشان جبهه گرفته و در یک فرآیند هژمونیک خواستار پایمال شدن حقوق انسانی‌شان هستند؛ و در موارد حادتر، عواقب ایدئولوژی زایش پدیده‌های دهشتناکی چون ولگردان «داعش» است که در رمان نیز نقشی به عهده دارند.

«ریبوار» برای نوشتن یک رمان، اما در جست‌و‌جوی «من کیستم؟» به سفر می‌رود، او در قطار با زنی به نام «سنور» آشنا می‌شود، زنی که گویی «آنیما»ی اوست و هنگامی که پیوندی میان‌شان برقرار می‌شود انگار قوس تحول شخصیت ریبوار کامل شده و دوپارگی‌اش خاتمه یافته و حالا زخم‌ها التیامی می‌یابد، اما حادثه‌ی هولناکی در راه است...

«سایه‌ و مرگ تصویرها» اثری است برای چندبار مطالعه و هربار به لذت و نکات تازه‌ای رسیدن؛ این رمان آخرین کتاب چاپ‌ شده‌ی «عطا محمد» بعد از نوشتن سیزده رمان و مجموعه داستان است و اولین اثرش که توسط «رضا کریم‌مجاور» که کارنامه‌ی هنری‌اش مملو از ترجمه‌ی شایسته‌ی آثار ارزشمند و هنرمندانه‌‌ است به زبان فارسی برگردان شده. «سایه و مرگ‌ تصویرها» اثری از مجموعه‌ا‌ی سه‌گانه‌ است که «راهنمای نویسندگان مقتول» و «انار و فرشته‌ی مرگ» نیز به زودی با ترجمه‌ی «رضا کریم‌مجاور» در اختیار خوانندگان قرار خواهد گرفت.

 

 


پیام رنجبران(وبلاگ سیناپس)

 



ادامه مطلب

برچسب ها: نقد رمان سایه و مرگ تصویرها عطا محمد ، ایدئولوژی هژمونی آنتونی گرامشی ، عشق یعنی ، ادبیات کردستان سایه و مرگ تصویرها ، زنان علیه زنان هژمونی ، ایدئولوژی مارکس لوئی آلتوسر ، رضا کریم مجاور مترجم سایه و مرگ تصویرها ،

چهارشنبه 5 دی 1397

فیلم 2046 وونگ کار وای

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پراکنده ،



وقتی کسی ازم می‌پرسه چرا 2046 رو ترک کردم؟

سعی می‌کنم از جواب دادن طفره برم

قدیما

وقتی مردم رازی داشتند که دل‌شون نمی‌خواست کسی بفهمه

از یه کوه بالا می‌رفتند

و بعد داخل یه درخت سوراخی درست می‌کردند

اون‌وقت رازشون رو به آرامی داخل اون سوراخ می‌گفتند

بعد سوراخ رو با گل می‌پوشاندند

این‌طوری، دیگه هیچکس نمی‌تونست رازشون رو بفهمه

زمانی من عاشق زنی شدم

بعد از مدتی، اون رفت

منم به 2046 رفتم

فکر می‌کردم ممکنه اونجا منتظرم باشه

اما اونجا نبود

همیشه با خودم فکر می‌کردم آیا اونم منو دوست داشت یا نه؟

اما این چیزیه که هرگز نخواهم فهمید

شاید جواب این سوال

راز اون زن بوده

رازی که هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه

 

 

پی‌نگار:


ادامه مطلب

برچسب ها: نگاهی به فیلم 2046 وونگ کار وای ، نقد فیلم 2046 وونگ کار وای ، فیلمهای وونگ کار وای ، بهترین فیلم های وونگ کار وای ، موسیقی فیلم 2046 ، فروید در حال و هوای عشق وونگ کار وای ، دانلود موسیقی فیلم 2046 شیگرو اومه‌بایاشی ،

دوشنبه 3 دی 1397

نگاهی به سریال دکتر هاوس House.m.d

   نوشته شده توسط: پیام رنجبران    نوع مطلب :پیام رنجبران(نقد فیلم) ،


House

 هاوس

 واقعیت واقعی


پیام رنجبران

 

تا می‌توانم از تماشای سریال‌ها در می‌روم چون بعضی‌شان آنقدر قدرتمند و تماشایی هستند که تا به خودت می‌آیی چند روز تا یکی دو هفته گذشته است و تو فقط مشغول سریال دیدن بوده‌ای؛ از این رو تماشای سریال‌ها را به «اگه شد می‌بینم» واگذاشته‌ام! اما این «اگه شد می‌بینم» در دوره‌هایی از زندگی‌ام اتفاق افتاده که شاید هیچی جز یک سریال درست حسابی به من جواب نمی‌داده! حالا بی‌خیال این حرف‌ها یک راست می‌روم سراغ سریال «دکتر هاوس» و با وجود اینکه بعد از تماشای این سریال هنوز حیرت‌زده‌ام یا شاید مشغول فکر کردن به این که واقعا چه دیده‌ام اما می‌دانم او، یعنی «دکتر هاوس» مابین تمام آثار داستانی که خوانده‌ام یا دیده‌ام جزو چند شخصیت اول داستانی فوق‌العاده و شگفت‌انگیزم قرار گرفت. «هاوس» کارکتری فراموش‌ناشدنی است.


این سریال در 177 قسمت از نوامبر 2004 الی 2012 از شبکه‌ی فاکس در هشت فصل پخش شده و یک «درام پزشکی» است و علاوه بر اینکه لابه‌لای ماجراهای بسیار جالبش به موضوعات چالش‌برانگیزی می‌پردازد، بار اصلی کشش و جذابیتش به دوش «هاوس» است؛ یک شخصیت‌پردازی بی‌اندازه تاثیرگذار و تمام عیار که البته تاثیرگذاریش رابطه‌ی مستقیمی با قدرت بازیگری «هیو لوری» در نقش دکتر هاوس نیز دارد! یعنی به نظرم چنانچه «لوری» در درک نقشش و همچنین اجرایش دچار مشکل می‌شد این سریال به چنین شاهکاری مبدل نمی‌گشت؛ و البته بده بستان تحسین‌برانگیز سایر بازیگران با او در این نقش‌آفرینی ستایش‌برانگیز است.

هاوس، یک نابغه‌ی پزشکی است، تیمی برای تشخیص افتراقی دارد، بیمارانی که سایر پزشکان از معالجه‌شان در می‌مانند گذرشان به هاوس می‌افتد، البته او فقط به پرونده‌هایی می‌پردازد که معما داشته و همچنین برایش چالش‌برانگیز و جالب باشد. هاوس یک پایش لنگ می‌زند و درد شدیدی بابتش تحمل می‌کند و با عصا راه می‌رود و به قرص مُسکن اعتیاد دارد! جامعه‌ستیز و مردم‌گریز است، به طرز فجیعی آدم‌ها را دست می‌اندازد، جنون و نبوغش هر دو در بالاترین سطح ممکن قرار دارد که باطبع در تعریف عام چنین افرادی عجیب و غریب یا به نوعی دیوانه تعریف می‌شوند، اما نگاهی به شدت منطقی و علمی و خردگرایانه به جهان پیرامونش دارد و به هیچ وجه از اصول و قواعد خودویژه‌اش کناره نمی‌گیرد و برداشت من از شخصیت هاوس این است:«دنیا و آدم‌هایش را واقعاً به مثابه‌ی آنچه که هستند می‌بیند».

این متن نقد نیست، و فقط می‌خواهم به نکاتی که حین تماشای اثر به ذهنم می‌رسید اشاراتی کوتاه داشته باشم. یک متن شخصی.



ابتدا این‌که به شدت تحت تاثیر نبوغ نویسنده‌ی این سریال قرار گرفتم و مدام از خودم می‌پرسیدم چطور ممکن است اینقدر از «واقعیت واقعی» و موجودی به نام «انسان» بدانی اما قاطی نکنی و از همه مهم‌تر طوری بتوانی یافته‌هایت را در یک دستگاه فکری نظامند به تصویر بکشی که علاوه بر اینکه بیننده از آنچه می‌بیند حالش بهم نخورد برایش مفید واقع گردد. نویسنده‌ی سریال دکتر هاوس یک نابغه‌ی تمام عیار و جسور است. اغلب وقتی بیش از اندازه درباره‌ی واقعیت و انسان‌ها مطلع باشی آنقدر نگاهت نسبت به زندگی تیره و تار می‌گردد که حتی بعید نیست خودت را خلاص کنی، همچنین معمولاً آنچه خلق می‌کنی هولناک است و به درد بسیاری از آدم‌ها نمی‌خورد!- اما به چشم من خالق این مجموعه از این مرحله عبور کرده و وارد بُعد تازه‌ای از تعریف «انسان» و «زندگی» شده است- او نگاه بدبینش را طوری به دکتر هاوس منتقل کرده که کلیت سریال به شدت حاوی نکات مفید و کاربردی در زندگی واقعی شده است، می‌خواهم بگویم او به گونه‌ای یافته‌هایش را به طرق مفیدی دسته‌بندی کرده و از پسش برآمده که در نوع خودش بی‌نظیر است (از تاریکی روشنایی آفریده). مفاهیم و موضوعاتی که درست به شمشیر دو لبه می‌مانند! نویسنده نخست این مفاهیم را به خوبی فهمیده و درک نموده و سپس در خودش درونی‌شان کرده، به روش‌های چگونه دیدن و نحوه‌ی مواجهه با این مفاهیم اندیشیده، به روش‌ها و چگونه دیدن و نحوه‌ی مواجهه سایر انسان‌ها با این مفاهیم اندیشیده و توجه کرده، و آنگاه محصول این تفکر عمیق را در مقابل دیدگان جامعه‌اش به اکران گذاشته است. مثلاً تقابل نظرگاه خردگرایانه و متضادش (که به اشکال مختلفی از قبیل مذاهب) درمی‌آید از جمله کشمکش‌های جالب توجه در بخش‌هایی از اثر است.


اما از دیگر مضامینی که در واقع از پیام‌ها و شعارهای اصلی سریال هستند از این قرارند:«همه دروغ می‌گویند» و «آدم‌ها عوض نمی‌شوند». گزاره‌ی نخست را به قضاوت خودتان می‌سپارم، اما گزاره‌ی دوم مساله‌ای است که به شدت به آن باور دارم؛ «آدم‌ها هیچ‌گاه عوض نمی‌شوند» اما لازم است این را نیز بیفزایم چون به این هم باور دارم:«آدم‌ها ممکن است به نسخه‌ی بهتری از خودشان تبدیل بشوند!» البته به خوبی می‌دانم به هیچ عنوان ساده نیست کما اینکه در سریال نیز دکتر هاوس با تمام آن نبوغ و هوش عجیب و غریبش یکی از مشکلات اصلی‌اش برای زندگی و ارتباط با دیگران همین است! عوض شدن آدم‌ها طی مراتب و مراحل اغلب دردناکی اتفاق می‌افتد و میزان درد مکفی برای تغییر در هر فردی متفاوت است! و البته ممکن است این تغییرات که گمان برده‌ای حاصل شده در همه‌ی شرایط بر تو حکم‌فرما یا در تو حاضر نباشد! یعنی گاهی اوقات از گوش و چشم و زبانت آنچه واقعا هستی بیرون می‌زند. همچنین ممکن است مبدل به فردی بشوی که آگاهانه می‌داند که چیست یا چطور موجودی است و به همین که هست رضایت بدهد حتی اگر موجودی کاملاً مزخرف باشد. یعنی به نوعی آگاهانه دست به کارهایی می‌زند که نباید بزند. در جایی از این سریال که در اکثر بخش‌هایش به شدت خنده‌دار هم هست یکی از کارمندان دکتر هاوس می‌گوید:«هاوس الاغ است، اما خودش می‌داند که الاغ است» و اینکه فردی نسبت به این مساله اشراف داشته باشد یعنی مثلاً از «الاغ» بودن خودش خبر داشته باشد راز بزرگی در خود دارد و بسیار مهم است. اما مهم‌تر آن است که بدانیم منبع باورهای‌مان چیست و کجاست؟ و همچنین نتیجه و پیامدش چه می‌شود؟  

هاوس پزشکی است که جان آدم‌های بسیاری را نجات می‌دهد. علی‌رغم آنچه نشان می‌دهد که اهمیت حل معما برایش از جان آدم‌ها مهم‌تر است اما به واقع چنین نیست. او آنقدر در زیرمتن رفتارش با وجود تمام نفرتش انسان‌ها و همچنین واقعیت برایش اهمیت دارد که آرزو می‌کنی ای کاش گاهی اوقات کمی کوتاه می‌آمد تا خودش زندگی بهتری می‌داشت. تا می‌توانست از فرصت‌هایی که برای خوشحال بودن و زندگی کردن به او در کنار سایر انسان‌ها رو می‌آورد بهره‌مند شود. اما او چنین نیست و این افسوس عمیقی که به خاطر او دچارش می‌شوی یکی از همان آموزه‌های این سریال است و البته باید بیفزایم هاوس نمی‌تواند یا نمی‌خواهد جلوی خودش را بگیرد! واقعیت این است گاهی اوقات نمی‌شود و نباید و به قول همین سریال:«همینه که هست». هاوس از زمره آدم‌هایی است که نمی‌شود زیاد به او نزدیک شد کما این‌که فقط یک رفیق دارد. وقتی آدم‌ها به او زیادی نزدیک می‌شوند، اگر قلقش را ندانند، اگر درکش نکنند ناگزیر از زندگی‌ تا روان‌شان آسیب می‌بیند و به هاوس نیز در این ارتباط عاطفی‌اش به شدت خسارت وارد می‌شود. مقصر کیست؟ هاوس، ضمیر ناخودآگاهش یا جبری که بر سرنوشت این آدم حاکم است؟ اما این سکه روی دیگری نیز دارد. هاوس تنهاست و همه‌ی رفتارهایش در عین افراط اعلان نیاز به دیگری است. این رفتارهای دیوانه‌وار فریاد‌های اوست. گونه‌ای عشق‌ورزی. او می‌خواهد یک نفر پیدا شود و منطق تاریکش را نسبت به دیگران در هم بشکند. اما نیست. هیچ‌کس نیست. نمی‌توانند که باشند. از پسش برنمی‌آیند. خرد و خمیر می‌شوند و دلش را بدتر می‌شکنند. حتی با وجود ویلسون رفیقش، او تنهاست و این تنهایی همان است که ارسطو درباره‌اش می‌گفت که تو یا حیوانی یا خدا که چنین تنهایی! و هاوس به باور من از خدایانی است که جایگاهش مابین آدم‌ها نیست؛ خدایگانی که حتی اگر بخواهند هم نمی‌توانند چیزی جز آنچه که هستند باشند. من به هاوس احترام می‌گذارم.

نوشتم «به هاوس نیز در ارتباط عاطفی‌اش با دیگران آسیب وارد می‌شود» و به آن اضافه می‌کنم:«چون هاوس ناب‌ترین نوع احساسات را دارد». یکی از محور‌هایی که سریال روی آن مانور می‌دهد ارتباط آدم‌ها با جهان واقعی است. هاوس آدمی است که به شدت با جهان واقعی در ارتباط است و منطقی دارد که مجبورش می‌کند واقعیت را لخت و عریان ببیند. مابین هاوس و سایر آدم‌ها اختلاف عمده‌ای وجود دارد. جهان‌بینی‌اش فرق دارد، تعریف او از واقعیت با آنچه که دیگران می‌بیند متفاوت است. او می‌تواند واقعیت واقعی زندگی را به مثابه‌ی آنچه که هست ببیند و تحلیل کند. چیزی که دیگر آدم‌ها حتی برای چند لحظه هم طاقت دیدن یا شنیدنش را ندارند. اکثر آدم‌ها از هراس یک لحظه‌ دیدنِ شبه واقعیت نیز دست به گریز می‌زنند چه برسد به خود واقعیت. هاوس در خودِ واقعیت می‌غلتد و آن‌را به طرز فجیعی عریان و دقیق می‌بیند. این است که وقتی به روش خودش ابراز احساسات می‌کند، این ابراز احساسات برای سایر آدم‌ها کاملا ناشناخته است و نمی‌توانند همراهی‌اش کند. فردی که به دلیل این‌که می‌تواند واقعیت واقعی را به مثابه‌ی آنچه واقعاً هست ببیند خالص‌ترین نوع احساسات را دارد، عواطفی که ذره‌ای ابتذال به آن راه نیافته و کاملا واقعی است و به همین خاطر بیش از سایر آدم‌ها در ارتباط‌هایش دچار آسیب می‌شود. آنقدر سهمگین که او را مجبور می‌کند طوری خودش را جلوه بدهد که احساسات ندارد و بی‌توجه از کنار آدم‌ها می‌گذرد.

اما مگر می‌شود کسی که مخدر مصرف می‌کند ارتباطش با واقعیت برقرار باشد؟ قطعاً هر گونه تخدیری برای تسکین از درد واقعیت اعم از الکل و مواد مخدر یا پاسخ‌هایی که به پرسش‌های آدم‌ها در ادیان، مذاهب، نحله‌های عرفانی داده می‌شود...موجب می‌گردد ارتباط افراد با واقعیت قطع شود و در دنیای تخیلی خودشان غرق شده و با دوستان خیالی‌شان مشغول گفت و شنود باشند. اما در نظر بگیریم هاوس بعد از واقعه‌ای که برای پایش رخ می‌دهد دچار اعتیاد شده است، همچنین در دوره‌ای دوساله طی داستان مُسکن مصرف نمی‌کند! ولی اگر به زندگی‌اش توجه کنیم این مساله برای هاوس هم در برهه‌هایی رخ می‌دهد؛ این نیز یکی دیگر از نکات آموزشی این سریال است. با تمام احترامی که برای هاوس قائل هستم اما همان مشکلاتی که برای سایر افرادی که در طبقه‌بندی جزو آدم‌های معمولی‌ای تعریف می‌شوند که به مواد مخدر اعتیاد دارند به نوعی دیگر نیز برای او اتفاق می‌افتد! سخن را با یک عبارت شاید شعاری تمام کنم، عبارتی که خوب می‌دانم فاصله‌ی میان گفتن و به عمل درآوردنش چقدر سخت و دشوار است:«دلیری آن است که با واقعیتِ واقعی بدون هیچ‌گونه تخدیری مواجه شوی!». اما چه فایده‌ای دارد؟ پی بردن به راز در همین خلاصه شده است.

 

 


پیام رنجبران (وبلاگ سیناپس)

 



ادامه مطلب

برچسب ها: نگاهی به سریال دکتر هاوس ، بررسی سریال House M.D ، نقد سریال House M.D ، نقد سریال دکتر هاوس ، هیو کالم لوری دکتر هاوس ، دکتر هاوس James Hugh Calum Laurie ، سریال پزشکی روانشناسانه ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic